هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۹:۰۳ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۸

اورسلا پنکریج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۰:۰۲ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۰:۴۸:۲۱ جمعه ۲۳ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تصویر شماره 11

- آخ خدا چقدر سرم درد میکنه ، وای وای هری از دست تو با این ندونم کاریات..!!!
این هری بود که داشت با خودش حرف میزد و درباره کاری که کرده بود با خودش بحث میکرد ،اتفاقات اون روز باعث شده بود هری تو اتاق حبس شه و تا فردا صبح حق خارج شدن از اتاق رو نداشت .
اینقدر از این موضوع ناراحت بود و فکرش مشغول بود که اصلا حضور هیچکس رو در اتاقش احساس نمیکرد ..
-هری از چی ناراحتی؟!
هری با ترس برگشت ولی کسی پشت سرش نبود !!!
-کی اینجاست ؟؟؟هرکی هستی خودتو نشون بده ؟؟ببین من یه چوب دستی دارم و راحت میتونم تورو از پا در بیارم ..!
-نه نه تو نمیتونی از اون استفاده کنی تو هنوز دانش آموز سال دومی حق استفاده از چوب دستی رو تو دنیای آدما نداری ..
-چرا چرا میتونم .خودتو نشون بده تو کی هستی ؟
و اون صدا از توی تاریکی گوشه اتاق بیرون اومد و به چشمان متعجب هری زل زد .
-تو ....تو....تووو....چی هستی ؟
-اوه آقای هری من یادم رفت خودمو معرفی کنم نترسید من دشمنتون نیستم .من از طرف یه دوست اومدم .من دابی هستم یکی از جن های خونگی و دوست دارم بهتون کمک کنم .
-دابی؟ جن خونگی؟ از طرف کی ؟
-بله بله یه جن خونگی ...از طرف کسی که گفته شده اسمش باید پنهان بمونه ..ولی شما نگران نباشید اون یه دوسته
-باشه باشه ...حالا چیکار داری که اومدی اینجا ؟
دابی نگاهی به اطراف کرد و آروم به سمت تختی که هری روی آن نشسته بود حرکت کرد .هری که دید دابی به سمتش میاد به سمت گوشه تخت رفت .
دابی نگاهی بهش کرد و خندید :اوه آقای هری اینقدر نترسید ...
و آروم تر از قبل شروع کرد به حرف زدن
-آقای هری شما امشب قبل از طلوع آفتاب باید از این خونه خارج شید و به خونه امنی که براتون در نظر گرفتن برید .
-مگه چی شده دابی ؟چرا من باید از اینجا فرار کنم؟
-آقای هری .....آقای هری خطرناکه ...اون منتظره ..اون امشب میاد ...شما باید برید....
-من ...من ...نمیتونم ....
-چراا؟
-من تا فردا تو اتاق زندانیم در اتاق قفله و من نمیتونم از این اتاق خارج شم..
دابی نگاهی به هری و سپس به در اتاق کرد و خندهه بلندی کرد .
-وای آقای هری شما خیلی خنده دارید .....در اتاق قفله....وای خدای من ....
هری که تعجب کرده بودبا تعجب پرسید :خب چرا میخندی خنده داره مگه ؟؟
دابی در حالی که سعی میکرد نخنده ولی هر کاری کرد نشد ..گفت :لطفا آقای هری وسایلتونو جمع کنید ...و خیلی محکم به سمت هری برگشت و گفت : همین الان
هری که ترسیده بود سریع همه وسایل رو جمع کرد و خوش هم سریع آماده شد ...
دابی به سمت هری اومد و گفت :چوب دستی لطفا آقای هری ..
هری چوب دستی رو با شک به دابی داد میترسید اتفاقی بیفته و شوهرخالش اونو تنبیه کنه ولی دابی با یه ورد جادویی که تا حالا نشنیده بود تمام وسایلشو غیب کرد
-خب آقای هری این هم از وسایل خب شما هم دستتونو بزارید رو شونه من و چشمانتونو ببندید..
-ولی دابی کجااا میخوایم بریم ؟
-میدونید که نمیتونم بگم آماده اید آقای هری 1...2....3...
-نهههههههه خدای من این چیییییییییی بوووووود ...
و اونها دیگه تو اتاق نبودن .....

یکم پایان پستت زیادی باز بود. ولی به طور کلی خوب بود سوژه ت.
یکم اشکالات ظاهری داشتی که اینجا میگم. برای مثال، وقتی دیالوگ هات تموم میشن و میخوای دوباره توصیف بنویسی، باید دوتا اینتر بزنی.
و از علائم نگارشی مثل علامت تعجب و سوال هم یک بار استفاده کنی کافیه.
نقل قول:
-وای آقای هری شما خیلی خنده دارید .....در اتاق قفله....وای خدای من ....
هری که تعجب کرده بودبا تعجب پرسید :خب چرا میخندی خنده داره مگه ؟؟
دابی در حالی که سعی میکرد نخنده ولی هر کاری کرد نشد .

برای مثال این قسمت، بهتره که به شکل پایین نوشته بشه.

-وای آقای هری شما خیلی خنده دارید .....در اتاق قفله....وای خدای من ....

هری که تعجب کرده بود پرسید :
- خب چرا میخندی خنده داره مگه ؟

دابی در حالی که سعی میکرد نخنده ولی هر کاری کرد نشد .


در کل با ورود به ایفای نقش اکثر مشکلاتت قابل حلن...
تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۴ ۲۳:۵۵:۴۳

تصویر کوچک شده

Do not pity the dead, Harry. Pity the living, and, above all those who live without love

دلت به حال مرده‌ها نسوزه.
نگرانِ زنده‌ها باش مخصوصا اونایی که بی عشق زندگی می‌کنن


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰:۵۸ یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۸

جیمز پاتسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۱:۴۲ یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۴:۱۲ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... e_2018-08-03_20-39-16.png
آره داستان از اینجایی
بود که
هری در اتاقش به تنهایی نشسته بود و بفکر
هاگوارتز و دوستان خوبی که در آن جا داشت فکر
میکرد و استرس برای رفتن داشت
( آخه دیروز دوباره پدر دورسلی ها با هری دعوا
کردو گفت نمیزاره بره مدرسه)
هری هم همینجوری فکرر میکرد تا....
آره یه فکری به ذهنش رسید وسایل و جمع کردو
الفرار از خانه زد بیرون در خیابان قدم میزد تااا
یهو یه موجود عجیب و غریب جلوش ظاهر شد
هری خیلی تعجب کرد تا موجود عجیب به حرف آمد
موجود: سلام ارباب من. دابی هستم
هری: تو چه موجودی هستی؟؟
دابی: یه جن خونگی و البته خدمت گزار ارباب
هری: از من چی میخوای
دابی: ارباب دابی خیلی دوست داره و میگه هری
نباید به هاگوارتز برگرده
هری: چی من برای مدرسه از خانه زدم بیرون
حالا نرم ؟؟ معلومه که میرم
دابی: نه ارباب اگه برین من جلوی تورو میگیرم ارباب
هری: چه بخای و نخوای میرم
خب تو دابی برام یه کاری میکنی؟؟
دابی: بفرمایید ارباب هری
هری: میتونی منو ببری خانه ی خانواده ویزلی
دابی: بله ارباب
( و دابی با یه بشکن خودشو هری رو به خانه ویزلی ها
رساند
و با هری خداحافظی کردو با یه نگاه عمیق و پر حرف
به هری از. او جدا شد)
ویزلی ها هریو دیدن و با ابراز خوشحالی روز ها
رو باهم پشت سر گذاشتن تا....
تا روز بازگشت به مدرسه همه به ایستگاه قطار رفتن
خب خب همه حاضرین( مادر ویزلی ها گفت)
همه: بلهههههه
همه با ذوق و خوشحالی از سکوی نو و سه چهارم ردچشدن و در آخر رون و هری تا خواستن رد شن
پوقققق به دیوار خوردن
به هم نگاهی پر از تعجب کردن
هری: چی شد؟؟
رون : نمیدونم هری
هری: وای چکار کنیم رون؟
باهم از زمین بلند شدن و با اعصاب مشغول فکر میکردن...
رون: آهانننن هری با ماشین پرنده بریم
هری: خوبه ، ولی بلدی رانندگی کنی؟؟
رون: وقتی فرد و جرج بلدن منم باید بتونم
این دونفر به سمت ماشین رفتن روشنش کردن
و دکمه نامرئی رو زدن ( چون کردم عادی نباید پرواز
اونارو با ماشین میدیدن)
در بالای ابرا پرواز کردن تا...
رون: هی هری قطار
هری: دیدمش تقیبش کن
اونا با تقیب قطار سر از هاگوارتز دراوردن
رون: هی هری قلعه رو اونجاست
هری که داشت خوابش میبرد یهو از خواب پرید
و گفت: آره آخیییی رسیدیم
تق تق پوق پوق
هری: هی رون این صدای چیه
رون با قیافه وحشت زده روبه هری گفت: ایننن
صدای ماشینهههه خستس
هری و رون با استرس روبه رو را نگاه میکردن
رون: آخیییی خوبه حد اقل تا بالای برج آمدیم
همینجوری که ماشین بر فراز هاگوارتز پرواز میکرد
یهو....
هری و رون : واییییییی خدااااااااا
و پوققق
ماشین روی بید قدیمی توی
حیاط هاگوارتز افتاد
و داغؤن شد
و...
امید وارم خوشتون بیاد


چیزی که ما اینجا از تازه واردا می خوایم، پرورش یه داستان با توجه به تصاویره. ولی راستش چیزی که تو نوشتی شبیه روایت سریع یه ماجرای طولانی بود که تفاوت چندانی با بخشای مشابهش توی کتاب، نداشت. بین جملاتت اینتر نزن. انتهاشون حتما علامت نگارشی بذار و حالت افراد و اتفاقات رو با حوصله توصیف کن تا خواننده با داستانت ارتباط برقرار کنه. ازت میخوام چند تا از پست های تایید شده‌ی همین تاپیک رو بخونی تا متوجه بشی دقیقا چی ازت میخوام و با یه داستان بهتر برگردی.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط RaadA در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۱ ۱۶:۴۴:۲۵
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۳ ۰:۲۷:۳۲

اسلحه نیازی نیست
بد نگاه کنم تو چشات صد نفر میان تو گاردت


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸:۴۳ جمعه ۹ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۷:۴۲
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 163
آفلاین

هری داشت توی سازمان اسرار راه می رفت و به گوی های پیشگویی توی قفسه ها نگاه میکرد. گوی های پیشگویی سفید و آبی بودند و در قفسه هایشان برق می زدند. هر کدام از گوی ها یک تصویر متفاوت را نشان می داد؛ یکی داشت کورنلیوس فاج را هنگام مصاحبه با رئیس جمهور مشنگ ها نشان می داد. دیگری داشت مرگخواری را هنگام بازجویی و دیگری ولدمورت را هنگام حمله به خانه ی یک جادوگر نشان میداد.
هری لحظه ای به آن گوی چشم دوخت.
ناگهان صدای سرد و بی روحی گفت:
-با من کاری داشتی ؟
هری از جا پرید و پشت سرش را نگاه کرد؛ ولدمورت با انگشتهای سفید کشیده و حالتی بی روح به او نگاه میکرد. هری عقب پرید و چند لحظه به آن چهره ی سفید نگاه کرد. یک دفعه شعله ی سبز رنگ یکی از بخاری ها قرمز شد و دامبلدور جلوی آن ظاهر شد.
هری با تعجب گفت:
- شما آخه چطوری...؟
- فعلا از من چیزی نپرس هری!
آنگاه طلسم سبز رنگی را به سمت ولدمورت فر ستاد. ولدمورت بعد از دفع آن طلسم، فریاد زد:
- اکسیو نجینی!
مار بزرگی معلق در هوا به سمت ولدمورت آمد. آنگاه ولدمورت رو به مارش کرد و چیزی گفت که فش فشی بیشتر نبود. اما هری معنای آن را فهمید:

-دامبلدور رو نیش بزن!

هری از پشت مجسمه ی جن خانگی فریاد زد:
-مواظب باشید پروفسور!

-من حواسم هست هری!

در این میان نجینی، مار ولدمورت فس فس کنان به سوی دامبلدور رفت. دامبلدور طلسمی را به سمت نجینی فرستاد و نجینی به سویی پرتاب شد. سپس دامبلدور با طلسم بدن بند ولدمورت را جادو کرد. ولدمورت که انتظار چنین افسون ابتدایی را نداشت چند لحظه مات و متحیر ماند و به دامبلدور خیره شد. اما بعد به خود آمد و خودش را آزاد کرد ولدمورت که دوست نداشت ساعتها حتی از یک مورد طلسم نابخشودنی استفاده نکرده باشد ناپدید شد و دامبلدور با خونسردی به سمت هری حرکت کرد.

دامبلدور گفت:

- بریم!

هری برخاست و با دامبلدور به سمت شعله های سبز رنگ بخاری رفتند و دامبلدور مقداری پودر پرواز را در آتش ریخت و گفت:

-دفتر کورنلیوس فاج!

آنها غیب و در دفتر کورنلیوس فاج ظاهر شدند ؛فاج هم آنجا بود. دامبلدور پس از تعریف ماجرا و احوالپرسی با فاج به هری گفت:
-بیا بریم!
سپس با جادو رمز تازی را ساخت و با هم به هاگوارتز برگشتند!


خیلی بهتر شد!
فقط چند مورد نکته درباره اینتر هاست که بهت میگم؛ مثلا بین دو تا دیالوگ یه اینتر کفایت می کنه و نیاز نیست دو بار اینتر بزنی. یا وقتی داری درباره گوینده توضیح میدی و بعدش دیالوگش رو میاری، یه اینتر کافیه.
بیشتر از این منتظرت نمی ذارم.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۱۰ ۰:۲۸:۲۳

ارباب... میشه کروشیو بزنم؟


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸:۰۹ پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۷:۴۲
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 163
آفلاین
هری در سازمان اسرار بود و از کنار گوی های پیشگویی رو به رویش می گذشت و به آنها نگاه می کرد. ناگهان به پیشگویی عجیب برخورد کرد؛ پیشگویی هری را نشان می داد که ذره ذره به ولدمورت تبدیل می شد! هری فکر کرد:

-چه عجیب! ولی خدای من! این یه پیگوییه؛ یعنی قراره بعدا اتفاق بیفته!
همین طورکه داشت از کنار قفسه ها می گذشت آینه دشمن نما را دید. آینه تصویر خودش را نشان می داد! یکدفعه دست و پا ی هری شروع بزرگ شدن کردند و دماغش ناپدید شد!

ناگهان یکی از پیشگویی ها بزرگ شد و قسمتی از آن سفید شد! اکنون خودش هم کاملا به شکل ولدمورت در آمده بود.

پیشگویی غول پیکر به دامبلدور تبدیل شد! دامبلدور به آرامی دست راستش را بالا آورد و افعی نورانی سبز رنگی را بدون به زبان آوردن هیچ وردی به سمت او شلیک کرد. او هم برای دفاع سپر مدافع خود را فرستاد ولی در کمال تعجب سپر مدافعش به شکل خرگوش در آمد!


هری/ولدمورت از تعجب جیغ گوش خراشی کشید:

-چی؟

یک لحظه صبر کن؛ کسی که در پیش رویش می دید دامبلدور بود یا هرمیون؟ولدمورت بود یا رون؟ نه! همش یه خواب بود!


راستش از جایی که گفتی یکی از پیشگویی ها بزرگ شد، نفهمیدم چی به چی شد! منظورت از پیشگویی، گوی پیشگویی بود؟
از اونجایی که اینا خواب بودن، می تونست عجیب و غیر عادی باشه. ولی چیزی که نوشتی بعضی قسمتاش به اندازه کافی واضح نبود و خواننده رو سردرگم می کرد.
همین داستان رو دوباره بنویس. ولی این بار صحنه ها رو به اندازه لازم توصیف کن، حالت و احساس شخصیتا رو بنویس و چیزایی که ممکنه برای خواننده مبهم باشه رو توضیح بده. می تونی پستای تایید شده ی قبل رو بخونی تا بهتر متوجه منظورم بشی.
منتظرم با یه پست بهتر برگردی.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۹ ۱۶:۰۶:۳۳

ارباب... میشه کروشیو بزنم؟


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۹:۰۵ سه شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۸

رزالین اورست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۷ جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۴۱:۵۰ چهارشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۹
از کنار من زنده رد نمیشی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... I__m_weak_by_clefchan.jpg

اون روز میرتل مثل هر روز دیگه اش گوشه ی پنجره ی خاک گرفته ی دستشویی دخترونه نشسته بود و اشک میریخت
انگاری که اشک های میرتل رو به تموم شدن بود چون هر چی تلاش میکرد بیشتر از یک دو قطره اشک از چشماش نمیومد
این جوری نمیتونست کف دستشویی رو خیس اب کنه
و اگه یه روز نمیتونست کف دستشویی رو کامل خیس کنه اون روز دیگه دستشویی دخترونه جای میرتل نبود

میرتل که میدونست تنهایی کاری رو از پیش نمیبره در دست شویی رو باز کرد و اولین ادمی که دم در دید محکم هل داد داخل دستشویی
پسر مو سفید و رنگ پریده ای که میرتل به داخل دستشویی هل داده بود از پشت مورد حمله میرتل قرار گرفت
میرتل تیکه های درشت پیازی رو توی بینی پسر جا داد و یکی هم زد توی سرش
بله مشکل حل شده بود
پسر بچه کوچیک زار زار گریه میکرد و اشک هاش زمین رو خیس میکرد
میرتل موفق شده بود.


اولش با دیدن طول پستت می خواستم بگم خیلی کوتاهه. ولی بعد از خوندنش فهمیدم خیلی هم کوتاه نبوده و تونستی یه ماجرای کوتاه رو برای ما طوری روایت کنی که باهاش ارتباط برقرار کنیم. خلاقیتت جالب بود. فقط اگر صحنه ها رو بیشتر توصیف می کردی و جاهایی که لازم بود، دیالوگ به کار می بردی، خیلی بهتر میشد.
یادت نره حتما حتما انتهای جملاتت نقطه بذاری!

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۹ ۱۵:۵۴:۵۱
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۹ ۱۵:۵۵:۳۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸:۲۵ یکشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

آیلین پرینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲:۴۹ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۲۷:۴۲
از بالای سر ارباب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 163
آفلاین
- هو!
این صدای دانش آموزان هاگوارتز بود. مسابقات سه جادوگر آن سال در هاگوارتز برگزار شده بود. بر فراز آسمانها قهرمان هاگوارتز یعنی هری پاتر سعی می کرد از دست شاخدم مجارستانی که پا به پای او در آسمان پرواز می کرد و می کوشید او را بگیرد بگریزد. او به بالا و پایین حرکت می کرد و سعی می کرد اژدها را فریب دهد اما اژدها به این آسانی ها فریب نمی خورد.
ناگهان فکری به ذهنش رسید؛ عروسک اژدها را که برای قرعه کشی به او داده بودند به پایین پرت کرد. اژدها ناگهان از حرکت ایستاد و به عروسک در حال سقوط نگاه کرد. بعد به سمت آن شیرجه رفت و سعی آن را دنبال کند. در این میان چشم هری به یک شیء طلایی افتاد. انگار گوی زرین را وسط مسابقه کوییدیچ دیده بود با سرعت به سمت آن حرکت کرد و دید تخم طلایی است. آن را برداشت و به جایگاه تماشاچیان نگاه کرد. انگار تماشاچیان هم آن را دیده بودند چون شروع به تشویق هری و داد زدن کردند.
فریادهای شادی از هر طرف شنیده می شد.
- هورا
- اون تخم طلایی رو گرفت
و حالا .... نوبت تمرین برای مرحله دوم بود.

یکم زیادی سریع پیش بردیش. در واقع خیلی خیلی بیش از حد سریع. داستانت جای مانور بیشتری داشت، میتونستی صحنه پردازیای خیلی قوی تر و بهتری رو انجام بدی، چیزی که نوشتی رو حس میکنم خیلی خیلی با عجله نوشتی و میخواستی زود تمومش کنی.
منتظرم که یه داستان بهتر بنویسی و دوباره برگردی. اینبار صحنه پردازیای بیشتری انجام بده، بذار خواننده راحت و قشنگ با چیزی که نوشتی ارتباط برقرار کنه. عجله نکن اصلا توی نوشتن و تموم کردنش.

فعلا تایید نشد!


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۲/۵ ۱۷:۰۲:۵۲

ارباب... میشه کروشیو بزنم؟


عکس شماره ۱۰
پیام زده شده در: ۱۵:۱۱:۰۶ چهارشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۸

mohammad-021


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۸ سه شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۹:۲۵:۴۱ یکشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۸
از کاشمر
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
هری با هاگرید داشتن از کوچه دیاگون رد میشدن که هاگرید دوباره چشمش به گرینگاتز افتاد و دوباره به هری گفت: آخ که چه حالی می‌دهد نه هری؟
-چی حال میده؟
-همین دیگه داشتن یه اژدهای خوشگل مامانی
-والا هاگرید چی بگم من که اژدها دوست ندارم اصلا تا همین ۳ ساعت پیش من نمیدونستم اصلا اژدها وجود داره یا نه
-اها راست میگی یادم رفته بود؛هی هری امروز روز تولدته چی دوست داری برات بگیرم؟ یه برقک خوشگل میخوای که هر وقت ساعتت گم شد برات پیداش کنه؟
-نه راستش من میخواستم ببینم اگه میشه برام یه وزغ ناز بخری.
هاگرید با چهره ای گرفته به هری گفت:باشه یه وزغ فروشی کنار مغازه الیوندر هستش بیا بریم بعد از اینکه چوبدستی تو خریدی یه وزغ هم بخری اما به نظر من یه دونه جغد هم باید بخری برای وقتی که خاستی با کسی نامه بازی کنی شیطون
هری با چهره ای مرموز گفت: تو از کجا درباره دراکو خبر داری ؟؟
-خود دراکو بهم گفت
ناگهان چهره هری از شوک سفید شد و به پشت افتاد. هاگرید با عجله روی او خم شد و او را تکان داد بلکه بیدار شود .
و ناگهان هری از خواب پرید و دید رون او را تکان می‌دهد تا بیدار شود و با هم پایین بروند تا صبحانه بخورند
پ.ن:امیدوارم بد نباشه چون تازه وارد هستم اولین داستانمه
با تشکر.


اولش می خواستم بگم تناقض هست بین چیزایی که گفتی. مثلا اینکه هری چند ساعت بود وارد دنیای جادویی شده بود و با دراکو مکالمه داشت.
ولی تهش دیدم خواب بود و اشکالی نداشت این تناقضا!
فقط یادت نره ته جملاتت حتما علامت بذاری و اینکه یه علامت سوال کافیه و نباید تکرارش کنی.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۲۷ ۲۱:۲۹:۲۹


کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹:۳۲ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸

max124


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۸:۳۶ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۳۸:۰۲ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
تصویر کوچک شده

سلام من تازه واردم امیدوارم داستانم خوب باشه

اسنیپ:هی پاتر تو باز هم سر کلاس من بدون اجازه از چوب دستی استفاده کردی مگه بهت نگفتم این کارو نکنی؟
هری:پروفسور این یه اشتباه بود من نمیخواستم این کارو انجام بدم
اسنیپ:بس کن پاتر تو هر سری برای کارات یه بهونه میاری ولی ایندفه دیگه فایده نداره
هری:پروفسور قسم میخورم دیگه تکرار نشه بهتون قول میدم
اسنیپ:میدونی به خاطر اشتباهات تو و ویزلی چه قدر امتیاز از گروهتون کم شده؟
هری:ما که هیچوقت کار اشتباهی نمیکنیم ایندفه هم مجبور شدم بدون اجازه از چوب دستی استفاده وگرنه هیچوقت این کارو نمیکردم
اسنیپ:این کارا دیگه فایده نداره پاتر باید ایندفه حسابی ادب بشی

ناگهان دامبلدور از راه میرسه
دامبلدور:سلام پروفسور میخواستم بگم اگه میشه ایندفه اشتباه هری رو ببخشید و تنبیهش نکنین
اسنیپ:حتما ایندفه به خاطر شما گذشت میکنم ولی اگه دوباره پاتر رفتار زشتشو تکرارکنه دیگه نمیبخشمش
دامبلدور:ممنونم پروفسور لطفا اگه میشه همراه من به اتاقم بیاید باهاتون کار دارم
اسنیپ:بله حتما
و برمیگرده و به هری میگه:بعدا به حسابت میرسم پاتر


قبل از نکات ظاهری باید اینو بگم که توی این مرحله باید با توجه به تصویر، یه داستان کوتاه خلق کنی. چیزی که نوشتی، کمی با داستان فاصله داشت و بیشتر یه مکالمه محسوب میشد. توصیفاتت خیلی کمن و واقعا کافی نیستن. داستان باید گره و اتفاق داشته باشه؛ توصیف صحنه ها و حالت های شخصیت ها رو داشته باشه و آغاز و پایان مناسب. مثلا اگر راجع به علت استفاده هری از چوبدستی می نوشتی و حالت چهره اون و اسنیپ رو توصیف می کردی، هم خواننده بهتر می تونست با داستانت ارتباط برقرار کنه و هم از این حالت دیالوگ خارج میشد.
انتهای جملاتت هم حتما نقطه بذار. دیالوگ ها رو هم سعی کن به این شکل بنویسی:
نقل قول:
اسنیپ با عصبانیت به هری گفت:
-هی پاتر تو باز هم سر کلاس من بدون اجازه از چوب دستی استفاده کردی! مگه بهت نگفتم این کارو نکنی؟
-پروفسور این یه اشتباه بود. من نمیخواستم این کارو انجام بدم.

همین داستان رو یه بار دیگه با توجه به نکاتی که گفتم بنویس و بخش های لازم رو بهش اضافه کن.
منتظرتم!

لطفا دیگه برای پستت تاپیک جدید نزن و به جای گزینه عنوان جدید، از پاسخ استفاده کن.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط مافلدا هاپکرک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱۴ ۲۳:۲۹:۲۴
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱۶ ۱۹:۰۷:۵۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴:۲۴ یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۸

هستیا کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳:۵۹ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۰:۵۲:۵۴ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img539444b303dc1.png
سه دانش اموز هاگوارتز شانه به شانه ی یکدیگر حرکت می کردن
جیمز در فکر بود
ریموس و سیروس چشمو سرشان را به علامت تو بگو تکان می دادن
سیروس نفس عمیق صدا داری کشیدگفت:
-وای جیمز میای به هاگزمیدبریم؟
جیمز-نه
سیروس با تعجب به جیمز نگاه کرد:
-چرا؟
جیمز - تکالیفو با...
جیمز ساکت شد
به لی لی اوانز دختر زیبای سال چهارمی نگاه کرد که با زرزروس دماغ دراز می خندید
ریموس وجیمز متوجه ی موضوع شدن
یکدفعه هردو زدن زیر خنده
جیمز با دو دستش دو پس گردنی به سیروس و جیمز زد:
-خنده داره !!!؟
هر دو بازم خندیدن
سیروس دستش را روی شانه ی جیمز گذاشت:
-رفیق چرا از ما کمک نمیخوای؟
جیمز- مثلاچکار کنید؟
ریموس- خب دیگه ...
ریموس و سیروس به یکدیگر چشمک زدن
جیمز - هی هی !!! کار خطرناکی .
سیروس - برای ما غارتگرا کار خطرناکی وجودنداره
جیمز- نقشه چیه؟
ریموس-پانمدی زود باش بریم جیمز بعدا می گیم!
ریموس و سیروس با عجله به طرف مخفیگاه غارتگران رفتن
فردا
لی لی - تو خیلی احمقی سوروس !!!جیمز تورونجات داده!!!
سوروس-شایدنقششون بوده
لی لی - سوروس اگه جیمز نجاتت نداره بود الا .
لی لی صدایش را پایین اورد:
- یه گرگینه بودی!!
سوروس - چی شده حالا بهش می گی جیمز !؟
لی لی - تو کی هستی که برای من تصمیم میگیری !!؟ دوست دارم بهش بگم جیمز !


ایده و داستانت خوب بود. ولی کاش پایانش رو کامل تر می نوشتی. چند تا اشکال ظاهری داشتی؛ یه علامت سوال یا تعجب کفایت می کنه و نیاز نیست چند بار تکرارش کنی و بهتره وقتی که دیالوگا تموم میشن و میخوای بعدشون توصیف بیاری، دو تا اینتر بزنی و یه خط فاصله بذاری.
این ایراد ها با ورود به ایفای نقش حل میشن. پس...

تایید شد!

مرحله بعد:
کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱۰ ۹:۳۴:۰۴


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸:۱۹ شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۸

Amir.neshati


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۵:۲۴ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۴۲:۵۲ یکشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۸
از لندن
گروه:
کاربران عضو
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره ی 5
تازه از قطار پیاده شده بودم و با قایق از دریاچه یی که بین ایستگاه قطار و مدرسه ی هاگوارتز بود می گذشتیم .
تمام سال اولی ها مشتاق بودن که به درون مدرسه بروند. بالاخره رسیدیم داخل مدرسه داخل مدرسه آنقدر مشعل بود که انگار یک پمپ بنزین را آتیش زدند بچه ها داشتند فرش هایه قرمزی که انگار رویه آن خون ریختند رو تماشا میکردند ولی من داشتم به درس هایی که دراین مدرسه ی عجیب تدریس میکردند فکر می کردم .
چون من از یک خانواده ی معمولی اومده بودم اینها برام عجیب بود.

یک خانومی اومد که ظاهرا بهش میگن پروفسور مک گوناگال آن یکم درباره ی قانون و سخت گیری مدرسه حرف زد وما سال اولی هارو برد به سالن اجتماعات یک سالن به بزرگی یک ایالات و چهار میز که افراد گروه های مختلف گیریفیندو و... رویش می نشستند مدیر مدرسه یعنی دامبلدور درباره ی گروه ها و درس ها حرف زد و گروه بندی شروع شد.
دامبلدور:
آقای هری پاتر لطفا روی صندلی بشینید و کلاه را روی سرت بگذار.
هری پاتر:
چشم حتما .
لطفا گریفیندور.
کلاه:
من چیز های زیادی در تو میبینم و در آینده کار های زیادی خواهی انجام داد.
گریفیندور.
چنان سر وصدا ای از گروه گیری فیندور بلند شد که انگار یک بمب ترکیده
دامبلدور:
آقای نشاطی .
من باورم نمیشد وداشتم از خوش حالی سکته میکردم .
رفتم روی صندلی و کلاه رو به سرم گذاشتم من دوست داشتم برم گریفیندور و با هری پاتر دوست شوم چون انگار همه اون رو میشناختم .ولی به کلاه چیزی نگفتم و گذاشتم خودش انتخاب کند.
کلاه :
تو کار بزرگی انجام میدی و بادو تا از جادوگران دنیایه جادوگران را از دست نیرو های شیطانی نجات خواهی داد .
من میخواهم به گیریفیندو بروی تو که مشکلی نداری.
من:
نه تازه خیلی هم دوست دارم .
کلاه :
گریفیندو

بچه های گیریفیندو مثل هری برام دست نزدند ولی خوب بود من رفتم کنار هری نشستم .
یک ساعت طول کشید تا گروه بندی تمام شد بعد دامبلدور با یک بشکن به اندازه یه سال آذوغه های یک کشور غذا چیند رو یه میز ها وهمه شروع به خوردن کردن بعد هم رفتیم داخل خوابگاه های گروه ها وبرای اولین جلسه ی کلاس ها آماده شدیم.

خب... توصیفاتت اینبار بهتر شد. هرچند که یکم زیادی قاطی نوشته بودی. یکم اشکالات تایپی داری که با یک بار خوندن پستت قبل از ارسال کاملا قابل رفع هستن. اشکال دیگه ت توی نوشتن دیالوگ هاست که بهت راه حلشو میگم.
نقل قول:
کلاه :
تو کار بزرگی انجام میدی و بادو تا از جادوگران دنیایه جادوگران را از دست نیرو های شیطانی نجات خواهی داد .
من میخواهم به گیریفیندو بروی تو که مشکلی نداری.
من:
نه تازه خیلی هم دوست دارم .

این حالتی بود که تو دیالوگ هارو نوشته بودی، اما بهتره که به این شکلی که الان میگم بنویسی.
کلاه :
- تو کار بزرگی انجام میدی و بادو تا از جادوگران دنیایه جادوگران را از دست نیرو های شیطانی نجات خواهی داد. من میخواهم به گیریفیندو بروی تو که مشکلی نداری؟

من:
- نه تازه خیلی هم دوست دارم .


یه موضوع دیگه... وقتی جمله سوالیه، از علامت سوال استفاده کن. نه نقطه...
در کل به نظرم مشکلاتت با ورود به ایفای نقش قابل حل هستن.

تایید شد!

مرحله بعد: کلاه گروهبندی


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱ ۲۲:۵۴:۱۶

啊迷人







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.