هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دفترچه خاطرات
پیام زده شده در: ۱۵:۲۴ یکشنبه ۲۸ مهر ۱۳۸۷
#3

هوگو ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۳ جمعه ۱۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۴:۰۷ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۷
از کنار لیلی لونا پاتر
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 270
آفلاین
برگی از نوشته های برادر دامبلدور


امروز از صبح که بیدار شدم دنیا برام قشنگ بود ،یه حسی بهم میگفت که امروز روز خوبی هستش و اتفاقهای خوبی هم برام میوفته . از روی تختم بلند شدم می خواستم رو تخت بشینم که یه چیزی تو بدنم فرو رفت ،از تیزی اون شئ از جا پریدم ، یه نگاه روی تختم انداختم تا ببینم چی بوده که متوجه شدم گردنبند شاسی دار پرسی بوده که حتماً دیشب بعد از کلاس خصوصی جا گذاشته بود ، شنیدم از این گردنبند به عنوان شاسی هم میشه استفاده کرد.
بی خیال گردنبند ،پاشدم رفتم توی سالن غذاخوری ،نمی دونید چه قدر بهم ریخته بود ،همش زیر سر این نیکلاس هس .

دوباره زنش براش غذا درست نکرده اومده بدون اجازه تو خونه ی من تمام غذاهام رو خورده هیچ خونه رو هم بهم ریخته ، یادم باشه بعداً واسه خونه افسون راز داری بزارم . کمی به خونه رسیدم و اتاق ها را مرتب کردم ،یه نگاه به ساعت انداختم دیدم نزدیک دهه . سریع مثل B13 پریدم رو کاناپه و تلویزیون رو روشن کردم . سریه زدم جادوگر تی وی ، خدا رو شکر کردم به موقع گرفته بودم تازه برنامه ی قفل اسرار شروع شده بود ، خداییش عجب برنامه ای هستش پر از آدم های خوشگل و خوشتیپ ،از همه بهتر این مجری برنامه اشون هوگو ویزلیه . پسره انگار مانکنه ، هر برنامه یه لباس می پوشه میاد . عجب آدم خوشتیپی هستش .

آقا عجب داستانی بود این قسمت ، بعد از دیدن فیلم به فکر این افتادم که به این هوگو پیشنهاد بدم بیاد تو دست و بال خودم تا کمی با اون هم کلاس خصوصی بزاریم . دوباره به سبک B13 از کاناپه پریدم روی پله هایی که به طبقه دوم می خورد ، از پله ها بالا رفتم ، در هنگام بالا رفتن از پله ها خاندان دامبلدور که عکس هایشان بر روی دیوار پله ها به چشمم می خورد من را تشویق می کردند . به طبقه ی دوم که رسیدم از راهروی اتاق خوابها عبور کردم و به دیواری رسیدم ، با ضربه ی چوب دستیم به خراشی در گوشه ی دیوار ،دیوار کنار کشید و دری رو به رویم باز شد ؛ داخل اتاق شدم ،خیلی وقت بود (24 ساعت بیشتر نبود) که داخل اتاق نشده بودم ،تمام اسباب ها خاک گرفته بودند ،به طرف میز کامپیوترم رفتم ، رایانه را روشن کردم

سریع به اینترنت متصل شدم ،وارد سایت جادوگران شدم یوز و پسم رو وارد کردم بعد از عبارت از ورد شما متشکریم آلبوس دامبلدور وارد محفل شدم ، یه نگاهی به پست های اخیر هوگو ویزلی انداختم ، بچه خوبی هستش ،زیاد هم دور و بر ولدی نمی ره ، هرزگاهی یه پستی برعلیه کچل خان می زنه و نقدش رو می خواد ، فکر کنم اگه بیاد محفل پیشرفت زیادی بکنه ، رفتم توی قسمت پروفایل هوگو و براش دوتا پیام شخصی گذاشتم.
« سلام بر هوگو کاندید بد شانس ریاست جمهوری :
همانا ما از شما در خواست می کنیم که اگر مایل به ثبت نام در کلاس های خصوصی من هستید هرچه سریعتر تا ظرفیت پر نشده به سازمان منکرات و آسلام تشریف بیاورید و در آنجا درخواست ثبت نام بکنید ، بقیه اش هم بامن ، سریعتر به طرف آغوش گرم دامبلدور بزرگ تشریف فرما بشو »

توی پیام دوم هم نوشتم :
« همانا که ما پست های آخر شما از جمله خاطرات مرگ خواران را خواندیم ، در پست های شما جنبه ی حمایت از لرد دیده نمی شود و من 80 درصد سفیدی خالص ناشی از زیاده روی کردن در خوردن ماست پیدا کردم ، اگر مایل هستید در تاپیک ثبت نام محفل پستی بزنید تا ثبت نام شوید ،شما جای پیشرفت زیادی دارید و محفل در پیشرفتتان کمک زیادی می کند . »
بعد از این که جفت پیام فرستاده شد هوگو ویزلی لاگین شده بود ، دو سه دقیقه موندم تا شاید بره و پیام ها رو ببین ، دو سه دقیقه شد ده دقیقه ، همین که خواستم برم بیرون جلوی پیام شخصی ها عدد یک را مشاهده کردم . به قسمت پیام شخصی رفتم تا جوابش رو ببینم . نوشته بود :
« سلام بر یگانه جادوگر سیاه سفید (قسمتی رنگی) سایت دامبلدور بزرگ :
همانا که کا قصد شرکت در کلاس های شما را داریم و همین الآن که دارید پیام شخصی را می خوانید من ثبت نام کرده ام ، در مورد محفل هم باید بگویم که من خودم قصد انجام چنین کاری را داشتم ولی چون شما گفتید ، صد در صد این کار رو می کنم و انجام می دهم .

به امید آن که قبول شوم .
هوگو رونالد ویزلی همون هوگو ویزلی »
خوشحال و شنگول از جایم بلند شدم و ریش های بلندم را در هم آشفتم ، بعد از دیدن پست هوگو در ثبت نام رایانه رو خاموش کردم و به دستشویی رفتم تا دست و صورتم رو بشورم ، از دستشویی که اومدم بیرون با ریشهام صورتم رو پاک کردم ، یه نگاه به ساعت انداختم اوه کی شده بود یازده ، ساعت یازده شب بود و من خبر نداشتم ؟!

می خواستم برم دوباره توی دستشویی که مسواک بزنم بخوابم که صدای زنگ در اومد .
از پله ها پایین رفتم ، فکر کردم پرسی هستش که دوباره اومده کلاس خصوصی ، در رو باز کردم که با صورت مسخره شاد نیکلاس فلامل روبه رو شدم ؛ همین که خواست بگه سلام در رو روش بستم ، بیچاره دماغش لای در گیر کرده بود و فکر کنم که شکسته بود

،بی خیال فلامل از پله ها بالا رفتم ، مسواک زدم .
داخل اتاق تزئینات گریفندوری ام شدم ، نامه ای واسه ابرفورث نوشتم و بعد از اون نشستم خاطراتم رو بنویسم .
من که نفهمیدم این کار برام چه سودی داره شما اگه فهمیدید به من پیام شخصی بدید .
حالا این قدر خاطره ی من مادر مرده رو نخونید که می خوام بخوابم . شب بخیر . راستی شما نمی دونید که آدم نباید خاطره ی مردم رو بخونه ؟ خجالت بکشید


چه کسی بود صدا زد هوگو ؟

تصویر کوچک شده


Re: دفترچه خاطرات
پیام زده شده در: ۱۳:۵۱ پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶
#2

بارتی کراوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
اين تاپيك رو زدم تا هر كسي كه ميخواد خاطره روز هاي پر اتفاقي كه از اين به بعد تو هاگوارتز داره و يا هفته هاي شلوغ و پر هيجانشو بگه تا بعدا بشه خوندشون و لذت برد.



سنگ های سفید دستشویی خرابی که آن دو در آن قرار داشتند به وضوح تصویرشان را نمایش می داد .
شیشه های شکسته باد را به داخل راه می دادند و نوازش کنان از کنارشان عبور می کردند .

- ... بدو گابر باید این معجون رو سریعتر درست کنیم . الانه که جنگ رو ببرن .
- باشه صبر کن . یک ماهه می خوای اینو درست کنی حالا که موقع جنگ شده فکرش افتادی ؟
- باشه . خواهش می کنم گابر . بیا سریعتر درستش کن ... چقدر طول می کشه ؟
- یه 10 دقیقه وایسی تمومه . بیا کمکم کن !

دو نفری مشغول ریز کردن موادی شدند و همینطور مشغول ور رفتن با پاتیل و مواد بودند که از پشت شخصی به بارتی ضربه زد و او همون فشنگ پرید هوا ...

- چیه ؟ چته ؟ کیستَه ؟ ای بوق تو گورت ... باب نمی شد مثل آدم بیای ؟
- ببخشید بابا . چیکار می کنی ؟ بیا الان اون گروه از ما می برنا .
- باشه . بذار این معجونو درست کنیم .
- معجون ؟ معجون چیه ؟ ها ؟
- ایـــــــی ... باید واسه تو هم توضیح بدم ؟

باب با سرش به او می فهماند که بهتره بگه این چه معجونیه .

- خب باشه . معجون های پاور (High Power) این یه معجونه که قدرت بدنی رو زیاد تر می کنه . یه قلپ هم تو بخوری بهتره .
- من ؟ باشه ... خوبه . حتما می بریم . گابر درست نشد ؟
- نه . یه چند دقیقه وایسین درست می شه . نگاه کنین الان رنگش آبیه . وقتی این افسنتین ها رو توش بریزم بنفش می شه و کمی هم جیگر آرمادیلو برای اینکه کمی تزهوش بشین و با فکر بجنگین بهش اضافه می کنم که رنگش رو قهوه ای می کنه .

نگاهی به آن دو که دهنشون وا مونده می کنه و سپس نگاهی به در دستشویی . گویا صدایی از پشت آن شنیده می شد .
به آرامی در گوش بارتی و باب زمزمه ای کوتاه کرد و آن دو به سرعت به سمت در شتافتند .
کتف ها را به در تکیه داده بودند و آن را با قدرت هل می دادند . انگار فهمیده بودند کسی قصد ورود دارد .

گابر در آنطرف دستشویی به سرعت معجون را هم می زد که بالاخره دست از آن کشید و دو لیوان ظاهر کرد .
دو لیوان را از معجون قهوه ای رنگ پر کرد و به سمت بارتی و باب دوید .
به آنها رسید و کمی از معجون را به بارتی خوراند و کمی به باب .
سپس لیوان را به آن دو داد و آنها تا ته سر کشیدند .

- عجب مزه ای داشت .
- من که به زور خوردم .
- بچه ها بدویین . الان دیر می شه ها .
- اوه ... راست می گه . بدو باب , فکر کنم بچه ها همه نفله شدن . چقدر عضلاتت زده بیرون
- واسه تو که از مال من بدتره .
- فقط تا دو ساعت اثر داره و از یک ساعت و نیم که گذشت همینجور اثرش کم می شه !

به سرعت در را باز کردند و کفشی را در انتهای سالن دیدند که به سمت راست پیچید . به سرعت به دنبالش دویدند و گابر را با آن پاتیل و مواد معجون تنها گذاشتند .


ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۲۳ ۱۳:۵۳:۳۵


دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۱۸ سه شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۸۶
#1

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۳ شنبه ۱ بهمن ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3124
آفلاین
دفترچه خاطرات دانش آموزان و كاركنان هاگوارتز!

اين تاپيك رو زدم تا هر كسي كه ميخواد خاطره روز هاي پر اتفاقي كه از اين به بعد تو هاگوارتز داره و يا هفته هاي شلوغ و پر هيجانشو بگه تا بعدا بشه خوندشون و لذت برد.

خاطره نويسي جلوي ملت خودتون ميدونين كه بايد داراي نكات طنز باشه كه حوصله ملت سر نره و به تعداد خطوط كمتر باشه خيلي بهتره.

پ.ن.به يك يا چند نفر از بهترين خاطره نويس هاي هاگوارتز در آخر ترم امتيازي تعلق خواهد گرفت.

ممنون!


ویرایش شده توسط [fa]ايگور کارکاروف[/fa][en]IGΘЯ[/en] در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۲ ۱۲:۳۶:۱۵

بعضی اوقات نیاز به تغییر هست . برای همین شناسه بعدی منتقل شدم !

شناسه هایی که باهاشون در جادوگران فعالیت داشتم :

1-آلبوس دامبلدور
2-مرلین








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.