هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۱:۵۲ جمعه ۸ دی ۱۳۹۱
#18

الفیاس.دوج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۶ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۴ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲
از ته دنیای انتظار
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1207 | خلاصه ها: 1
آفلاین
الفیاس برمیگرده پیش گروه خودش، جایی که لوپین و هرمیون و جینی و حدود سی نفر از محفلی ها ایستاده بودند تا نتیجه تصمیم رو بشنوند! الفیاس با چهره ای ناراحت روبه روی اون ها می ایسته و میگه:
- تصمیم بر این شد که به خانه ریدل ها حمله کنیم، اونا اصلا انتظار حمله به اونجا رو ندارن و میتونیم اونا رو اونجا شکست بدیم و برای یه مدتی از دستشون خلاص بشیم!

- به نظر من این کار دیوونگیه! این یعنی روبه رو شدن با خود لرد ولدمورت و مرگخوارهای اصلیش! ما بدون وجود آلبوس و با این تعداد کم نمیتونیم به اونا حمله کنیم! مطمئنا شکست میخوریم.

ریموس بعد از گفتن این حرف ها مکثی کرد تا آبرفورث و بقیه ی محفلی ها هم پیش اونا بیان و دوباره ادامه داد:
- به نظر من باید به خانه گریمولد حمله کنیم و اونجا رو دوباره پس بگیریم و مواضع دفاعی مون رو مستقر کنیم و تا برگشتن آلبوس و همراهانش اونجا بمونیم! مرگخوارای اونجا فکر حمله ی ما رو نمیکنن!

- نه ریموس! باید به خانه ریدل ها حمله کنیم، با اینکه خطرش بالاست ولی اونا فکر نمیکنن که ما به اونجا حمله بکنیم!

- نخیر آبرفورث، واقع بین باش! ما شانسی برای پیروزی نداریم!

- آلبوس محفل رو به من سپرده! من میگم چیکار کنیم!

الفیاس که میبینه بازم بین محفلی ها اختلاف افتاده، میره بین اون دو تا قرار میگیره و با صدای بلند شروع به حرف زدن میکنه:
- بس کنید دیگه! این همون چیزیه که مرگخوار ها میخوان؛ اختلاف بین ما، ما رو از درون نابود میکنه، پیش از اینکه مرگخوار ها بیان تا ما رو نابود کنند! من میگم بهتره رای گیری کنیم تا معلوم بشه حمله به کدوم طرف رای بیشتری میاره، اونوقت به اونجا حمله میکنیم!

همهمه ای حاکی از رضایت بین محفلی ها میپیچه و ریموس و آبرفورث هم با اخم تایید میکنند!

قلعه هاگوارتز، دخمه های اسلیتیرین:

مک گوناگال و اسنیپ در حالیکه داشتند در مورد اتفاقات اخیر صحبت میکردند، پشت سر دامبلدور وارد دخمه های اسلیتیرین شدند. اسنیپ با اشاره ی دستش همه ی اسلیتیرینی ها رو به بیرون هدایت کرد و رو به دامبلدور کرد و گفت:
- همه چیز آماده ست! ولی آلبوس، به نظرت لرد سیاهی بجز قاب آویز، دیگه چه گنجینه ای از اسلیتیرین رو برداشته و تبدیل به جان پیچش کرده؟

- هنوزم که به تام میگی لرد سیاهی! عادت نکردی به اسمش؟ من وقتی که داشتم میومدم پیش شما، به این فکر کردم، و فکر میکنم جوابش رو پیدا کردم! سورس، سالازار اسلیتیرین به چه چیز گریفیندور همیشه حسودی میکرد؟

اتاق در سکوت فرو رفت، مینروا و سورس در حالیکه داشتند تمام آموخته های خودشون رو مرور میکردند، به هم خیره شده بودند! صدای جغد های بیخیال از تنها پنجره ی تالار شنیده میشد، شعاع نور خورشید داخل اتاق شروع به حرکت کرده بود و به وضوح گذر زمان را نشان میداد تا اینکه ناگهان مینروا فریاد کشید:
- فهمیدم آلبوس! زره و شمشیر گریفیندور! سالازار همیشه میخواست که زرهی مثل اون داشته باشه و بر طبق گزارشات، در اواخر عمرش یکی مثل اون رو درست کرده و داخل تالار اسلیتیرین مخفی کرده تا به دست نوادگان اصیلش پیدا بشه!

- آفرین مینروا! حالا تو سورس، میدونی این زره کجاست؟ تو این چند سال، چیزی شبیه به اون رو دیدی؟

سورس لبخند مرموزی میزنه و با لحن همیشگیش میگه:
- سی سال! سی سال اینجا بودم ولی یادمه اولین باری که به عنوان استاد وارد اینجا شدم، زره اسلیتیرین رو دیدم!
بیایین دنبالم!


ویرایش شده توسط الفیاس دوج در تاریخ ۱۳۹۱/۱۰/۸ ۱۴:۳۲:۲۶

و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱:۴۱ جمعه ۸ دی ۱۳۹۱
#17

سورنا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۸ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۰۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 502
آفلاین
نکات آموزشی برای نمایشنامه نویسی :

- یکی از ارکان مهم و سخت نمایشنامه نویسی تزریق سوژه جدید در داستان هست . برای این کار باید فکر باز و با تخیل خوبی داشته باشید. اما زمانی که داستان چند تا سوژه داره و داره به پیش میره ، تزریق سوژه های اضافی بهش فقط باعث میشه رول نوشتن برای بقیه رو سخت و داستان رو خیلی پیچیده کنه . برای مثال در همین داستان ، سوژه داستان برگشتن لرد و حمله 7 نفر به شکل لرد به جاهای مختلف ، جدایی دامبلدور از محفل برای انجام ماموریت و بودن محفلی ها در خانه ریدل ها بود اما به مرور زمان ، نه تنها این سوژه ها بسته نشد بلکه بعضی هاش فراموش شد و سوژه های جدیدی مثل تسخیر خانه گریمولد توسط مرگخواران ، ماموریت جدید بلاتریکس و غیره وارد شده . اگر توجه کنید ، نویسنده بعدی در حال حاضر نمیدونه کدوم سوژه رو باید ادامه بده . یه چیزی حدود 6 7 سوژه باز در جریان هست . این نکته بدی نیست ولی وقتی برای ماموریت یک گروهی مثل محفل یا مرگخواران دارید پست میزنید نباید داستان رو اینقد پیچیده کنید . اگر برای مثال یک تاپیک عادی که توش جریان خاصی نیست اینجوری پست بزنیم خیلی هم خوب هست . من شخصا خیلی دوست دارم سوژه های مختلفی در جریان باشه چون داستان رو سنگین و لذت بخش میکنه اما در صورتی که این اتفاق در یک تاپیک معمولی بیفته چون در این صورت اگر هم تاپیک بخوابه ، چیز زیادی از دست نمیره اما ماموریت باید جوری باشه که همه اعضای اون گروه ها با هر سطح نمایشنامه نویسی بتونن شرکت کنن و به مشکل نخورن .

--------------
خلاصه داستان تا اینجا :

لرد ولدمورت بعد از 19 سال دوباره بازگشته است و در اولین حرکت ، 7 شخص با شمایل لرد به مکان های مختلف لندن حمله میکنن . محفل با خبر میشه و آماده جنگ با مرگخواران میشه . دامبلدور که ماموریت مهمی رو باید انجام بده ، محفل رو به دست برادرش میسپاره و خودش به بازدید مینروا میره .
در طرف دیگه ، خانه ریدل ها بعد از شکست مرگخواران به دست محفلی ها افتاده ولی مرگخواران و لرد به اونجا حمله میکنن و تمام محفلی ها رو میکشن جز پیتر پتیگرو . ایوان به لرد میگه که پیتر به محفل پیوسته و همین باعث میشه که لرد اونو زنده نگه داره تا با شکنجه ازش اطلاعات مخفی رو بکشه بیرون .
خانه گریمولد توسط مرگخواران تسخیر شده و تمام محفلی های زنده در مقر دوم محفل ققنوس جمع شدن و دارن با مرگخواران میجنگن . بعضی از محفلی ها هم در جلوی خانه ریدل پنهان شدن و در حال ریختن نقشه ای برای گرفتن خانه گریمولد هستن .

--------------
--------------

آلبوس به مینروا نزدیک شد و با لبخند آرامش بخش همیشیگش برای لحظاتی به مینروا خیره شد . مینروا که مطمئن بود مشکلی به وجود اومده کمی عقب رفت و به طرف پنجره خونه نزدیک شد .

آلبوس دوباره به طرف مینروا رفت و با صدای خیلی آرومی بهش گفت :

-مینروا وقت نداریم ، یک نفر دیگه هم هست که بهش نیاز داریم . با هم میریم اونجا و بعد تمام داستان رو براتون تعریف میکنم .

مینروا که از دلهره میلرزید ، حرفی نزد و به طرف دامبلدور رفت . دو جادوگر دستان همدیگه رو گرفتن و بعد از چند چرخش ، غیب و در مقابل هاگوارتز ظاهر شدند . مردی با ردای سیاه رنگی به طرف اونها اومد و با صدای گرفتگی همیشگیش گفت :

-آلبوس ، به هاگوارتز خوش برگشتی !
-ممنونم سوروس ، الان وقت برای این صحبت ها نداریم . لرد برگشته . این نشون میده که اون هنوز هم جان پیچ پنهان کرده . ما نمیدونیم چند تا جان پیچ دیگه وجود داره ولی من حدس میزنم که حداکثر 2 تا باقی مونده .
- ولی ما هیچوقت نمیتونیم بفهمیم تو مغز اون موجود پلید چی میگذره .
-درسته مینروا ولی تجربه نشون داده که هر کسی بیشتر از 10 بار نمیتونه روحش رو تقسیم کنه . 7 جان پیچ 19 سال نابود شدن ، یک جان پیچ هم این بار استفاده کرده تا برگرده و در نتیجه فقط 2 جان پیچ باقی میمونه .

مینروا نگاهی به سوروس انداخت و با نگرانی کمی از اون دو جادوگر دور شد . سوروس به طرف مینروا رفت و به خشکی گفت :

-مینروا یادته که در نبرد هاگوارتز چه اتفاقاتی افتاد ؟ یادته که چجوری جنگیدید تا تونستید به موفقیت برسید ؟ اون موقع فکر میکردید که موفق بشید ؟
-سوروس ، ما سنمون زیاد شده و تا همین الانشم خیلی به دنیای جادوگری کمک کردیم . ما خدمتمون رو انجام دادیم ، این مشکلات بر عهده بقیه جادوگران هست .
-نه هنوز همه کارهایی که میتونستیم رو انجام ندادیم . لرد ولدمورت رو ما به این سطح رسوندیم و وظیفه ماست که درستش کنم .

مینروا لبخندی زد . سکوتی طولانی مدت بین 3 جادوگر به وجود اومد . هیچکس حرفی نمیزد و همه به آینده تاریک دنیای جادوگری فکر میکردن . صدای پرنده های هاگوارتز تنها صدای موجود در فضا بود . خورشید خودش رو به زور از پشت کوه ها بیرون میکشید تا پایانی شب رو اعلام کنه . دامبلدور بالاخره سکوت رو شکست .

- خب ، بهتر هست که کارمون رو شروع کنیم . اولین محلی که باید سر بزنیم تالار اسلیترین هست . مطمئنم که میتونیم اونجا چیزی پیدا کنیم .


مقر دوم محفل :

الفیاس و یارانش به مقر دوم محفل رسیده بودن . جسد بسیاری از جادوگر ها بر روی زمین افتاده بود . نسیم صبحگاهی به صورت محفلی ها میخورد و صحنه ای دردناک به وجود آورده بود . کمی اونطرف تر آبرفورث با تعدادی از محفلی های دیگه به الفیاس نزدیک شد . لباس هاش مخلوطی از خون و خاک رو در بر گرفته بودن . محفلی های دیگه با ناراحتی بر روی جسد های دوستان دیگرشون خم شده بودن ولی نمیتونستن گریه ای بکنن . بعد از نبرد 2 روزه با مرگخوار ها ، هیچ آبی در بدنشون باقی نمونده بود .

آبرفورٍث صداش رو صاف کرد و به الفیاس گفت :

-خیلی کشته دادیم ولی هنوز کارمون تموم نشده . تمام محفلی ها رو باید یک گروه کنیم و به خانه ریدل حمله کنیم . این تنها راهی هست که برامون باقی مونده ، باید مرگخواران رو تو پناهگاهشون گیر بندازیم . اونها هرگز به اینکه ممکنه ما به اونجا حمله کنیم فک نمیکنن در نتیجه آماده نخواهند بود .

الفیاس سری به نشونه تایید تکون داد و به طرف گروهش رفت تا اونها رو مرتب کنه و نقشه رو براشون توضیح بده .





پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵ دوشنبه ۴ دی ۱۳۹۱
#16

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
بلا بي درنگ به طرف اتاق لرد حركت كرد.

در اتاق لرد سياه:

لرد به بلا نگاهي كرد و گفت : بلا ماموريت ويژه اي برات دارم. بايد تغيير قيافه بدي و به طرف لندن بري و در لندن هر محفلي اي رو كه ديدي تنهاست رو بيهوش ميكني و به اينجا مياري!

بلا با تعجب به لرد نگاه كرد و گفت : اما ارباب اگر اينجا به من نياز داشته باشيد چي؟؟؟؟

لرد به سردي نگاهي به او كرد و گفت : حالا برو بلا! و مراقب باش كه ما محفلي ها رو زنده ميخوايم!

در همان لحظات خانه ي شماره 13 پورتلند:

لرد ولدمورت روي صندلي نشسته بود و با چشمان سرد و ترسناكش به اطراف نگاه ميكرد و در همان حين مرگخواران داشتند خون و همينطور جنازه ها ي محفلي ها را از آنجا ميبردند.

لرد نيشخندي زده و گفت: همونطور كه ميدونيد آقايون ما بايد يكبار براي هميشه محفل و دامبلدور رو نابود كنيم و پس از اون مستقيما به طرف وزارتخانه و همينطور هاگوارتز حركت كنيم. ضمنا تا 3 روز ديگه نيروي كمكي اي برامون مياد كه به وسيله ي اون ميتونيم خيلي راحت خانه ي شماره 12 گريمولد رو هم محاصره و تصرف كنيم، اما در حال حاضر همگي بايد استراحت كنيد....

در شعاع 20 كيلومتري خانه ي ريدل :

محفلي ها كه با بيچارگي در ميان درختان و روي زمين نشسته بودند تنها به هم نگاه ميكردند.

آنها دوباره لرد ولدمورت را ديده بودند و حتي ترسناك تر و قدرتمند تر از هميشه.

الفياس كه صورتش زخمي شده بود و ردايش نيز از دو ناحيه پاره شده بود با نفرت نگاهي به آن طرف كه عمارت ريدل ها قرار داشت كرد.

محفلي ها حال او را درك ميكردند، او رئيس آنها در اين مقر بود ولي اكنون ناراحت بود چرا كه شكست خورده بود.

هيچكس نميتوانست او را دلداري دهد.

الفياس به آرامي از جايش بلند شده و گفت: دوستان من ما بايد خودمون رو به خونه ي گريمولد برسونيم. ميدونم كه سخته ولي ناچاريم كه خودمونو به اونجا برسونيم، يادتون نره كه پروفسور دامبلدور از ما چه انتظاري داره.

محفلي ها همه با حركت سر تاييد كردند، ولي همشان ميدانستند كه با وجود وضع فعليشان نميتوانند بعض از آنها شديدا زخمي بودند و حتي گروهي نيز دست يا پايشان به مويي بند بود....

مقر شماره 2 محفل ققنوس لندن، زمان 3 بعد از ظهر همان روز.

اعضاي مقر نا اميدانه از درون ميجنگيدند ولي مرگخواران با تعدادي چند برابر زياد تر به تدريج آن ها را عقب ميراندند...



پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۹:۴۰ یکشنبه ۳ دی ۱۳۹۱
#15

گریفیندور

پروتی پاتیل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۰:۵۶:۱۲ پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۰
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 484
آفلاین
-آلبوس !ت..تو اینجا چی کار می کنی؟
-مینروا.
-آه ببخشید .بیاتو.
سپس از جلوی در کنار رفت و وقتی دامبلدور وارد شد با نگرانی نگاهی به بیرون انداخت و رفت داخل .به ظاهر هیچ کس در خیابان نبود اما جاسوس های لرد همه جا محفلی ها رو تحت نظر داشتند.
در خانه ی ریدل ها
وظیفه ی شکنجه ی پیتر بر عهده ی تمام مرگخواران بجز بلاتریکس بود.لرد دستور اکید داده بود که بلاتریکس نزدیک پیتر نشه چون در صورتی که اون می خواست عکس العمل نسبت به خیانت پیتر به لرد نشون بده فقط یک جنازه رو دستشون می موند.
در حالی که ایوان داشت از پیتر اطلاعات به دست می آورد،بلاتریکس گوشه ای ایستاده بود و با خشم به اونها نگاه می کرد.و با عصبانیت می گفت:
چرا ایوان باید از این خیانتکار بازجویی کنه اونوقت من اینجا وایستم؟آخه چرا لرد این دستورو داد؟
در حالی که بلاتریکس از عصبانیت نزدیک بود چوبدستیشو تو دستش خرد کنه ،لوسیوس مالفوی از پشت سر صداش زد و گفت:
بلا،لرد کارت داره.


ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۱/۱۰/۳ ۱۹:۴۵:۵۲

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.



پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴ شنبه ۲ دی ۱۳۹۱
#14

سورنا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۸ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۰۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از هاگوارتز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 502
آفلاین
ایوان کمی لبش رو گزید و به آهستگی کمی از لرد فاصله گرفت . دستی به سرش کشید و نگاهش رو به طور عصبی بین لرد و بقیه مرگخواران تکون داد . لرد که متوجه شده بود خبری هست و ایوان از گفتنش میترسه ، با صدای عصبانی گفت :

-روزیه ، از کی تا حالا تو گفتن حقیقت به اربابت شک میکنی ؟

ایوان که به ترسش اضافه شد ، دوباره کمی از لرد فاصله گرفت و به زمین خیره شد . نگاه کردن به چشمان بی روح لرد و گفتن این خبر امکان پذیر نبود . سرمای شدیدی در بدنش احساس کرد و با لکنت شروع به حرف زدن کرد .

-ار .. ارباب ، پِِیِِِِتر ، پیتر پتیگرو بعد از غیب شدن شما به سمت محفلی ها رفت و عضو محفل شد .

لرد با آرامش چوب دستیش رو از جیب رداش در آورد و بهش تکونی داد . باد شدیدی به حرکت در اومد و بقیه مرگخواران رو ناخودآگاه تکون داد . صدای جیغ و دادی از دور به گوش رسید و شدت باد شدید تر شد . لرد به چوب دستیش تکونی دیگه داد و ناگهان پیتر پتیگرو جلوی تمام مرگخواران پرتاب شد . لرد لبخندی تلخ زد و با طرف پیتر رفت . مرگخواران از ترس به زمین خیره شده بودن و جرات نگاه کردن نداشتن . ایوان که میتونست صدای تپش قلبش رو بشنوه ، به آرومی چند قدم عقب تر رفت تا به دیوار برخورد کرد و همونجا وایستاد .

-خب خب پیتر ، شنیدم که بعد از من ارباب جدیدی برای خودت پیدا کردی .

پیتر جرات بلند شدن نداشت . به چشمان لرد خیره شده بود و بدنش ناخودآگاه می لرزید . هر چی تلاش کرد که چیزی بگه ، هیچ صدایی از دهنش در نیومد . انگار حرف زدن یادش رفته بود .

-چرا صدات در نمیاد ؟ اون موقع که به من خیانت میکردی به این روز ها فکر نمیکردی ؟ ارباب جدیدت کجاست الان ؟ چرا نمیاد ازت دفاع کنه ؟

پیتر همچنان قدرت حرف زدن نداشت . لرد چوب دستیش رو تکون داد و دست و پای پیتر رو بست . به طرف ایوان رفت و در حالی که دستش رو به صورتش میکشید با صدای آرومی گفت :

-ببرش شکنجه گاه تا بعدا ازش اطلاعات بیشتری بیرون بکشیم . من میرم تا روی نقشه های بعدی کار کنم و بقیه گروه های دوستی که داشتیم رو دعوت کنم تا به من بپیوندن دوباره .

لرد دستش رو به طرف دهن نجینی برد و به صورت باد سیاه رنگی به همراه مارش غیب شد .


دره گودریک

مردی با ردای سفید قدم زنان به طرف خونه ای متروکه قدم می زد . در واقعیت خیلی نگران بود ولی سعی میکرد که نگرانیش رو نشون نده تا بقیه یارانش ناامید نشن . دامبلدور به در خونه متروکه رسید ، نگاهی به خونه انداخت . دیواری وجود نداشت ولی با این حال به آهستگی در زد و با صدای آرومی زمزمه کرد :

-ناامیدی نشانه شکست هست . محفل ناامید به درد نخور هست .

در خونه باز شد و در مقابلش گربه ای سیاه و سفید رنگ منتظر دامبلدور بود . گربه تکونی خورد و کم کم بزرگ تر شد . گردشی کرد و گربه تبدیل به ساحره ای شد .

- مینروا ، منو دعوت نمیکنی تو خونتون ؟





پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵ جمعه ۱ دی ۱۳۹۱
#13

الفیاس.دوج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۶ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۴ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲
از ته دنیای انتظار
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1207 | خلاصه ها: 1
آفلاین
- چی شده آلبوس؟

- هنوز هیچی! ولی مثل اینکه قراره به زودی اتفاق وحشتناکی بیوفته، اتفاقی وحشتناک تر از قبل و بالطبع با خسارت ها و آسیب های بیشتر! میترسم آبرفورث، میترسم از اینکه دوباره یه جنگی بشه که نتونیم جلوشو بگیریم.

آلبوس چهره ی تک تک محفلی ها رو از نظر گذروند، بجز نگاه گرم همیگشی آرتور، بقیه با نگرانی زیادی به دستان پیر خردمند محفل نگاه میکردند که نامه ای رو در دست داشت. آلبوس بعد از مکثی کوتاه، حرفش رو ادامه داد:
- من باید برم عزیزان من، نمیتونم زیاد منتظر بمونم ولی قول میدم خیلی زود برگردم و شاید با خبر های خیلی خوشآیند و شاید با خبر های بد! ولی مطمئن باشین برمیگردم.

آلبوس بعد از گفتن این جملات، از جاش بلند شد و به سمت راهروی خانه به راه افتاد و بقیه ی اعضای جلسه نیز با قیافه ی مشایعت کنندگان مراسم ترحیم، به دنبال پروفسور به راه افتادند.

- از همه ی شما ممنونم عزیزان من، دیگه باید برم. آرتور و کینگزلی، حرف هامون رو برای بقیه بگین. آبرفورث، تو با من بیا، کارت دارم!

آبرفورث از بقیه جدا میشه و همراه با آلبوس به سمت اتاق آلبوس میرن، در باز میشه و هر دو برادر به وارد میشن:
- آلبوس تو نباید این کار رو بکنی، تو اجازه نداری که این محفل رو ....

- صبر کن برادر، من برای کار دیگه ای تو رو آوردم اینجا، حرفی که بهت میزنم باید تا وقتی که برمیگردم مثل راز در سینه ات نگهش داری، نباید به هیچکدوم از اعضای محفل این رو بگی، و باید قول بدی که محفل رو مدیریت کنی و حفظش کنی تا وقتی که من برمیگردم، با دونستن این موضوع! قول میدی؟

- باشه، قول میدم!

- حمله ولدمورت به خانه ریدل ها نقشه ی من بود، یکی از اعضای محفل رو با چند نفر از جادوگران ماهری که میشناختم، به شکل ولدمورت و مرگخوارانش در آوردم تا با حمله به خانه ریدل ها توان جنگی محفل رو در برابر شرایط این چنینی آزمایش کنم، ولی نقشه ی من فقط حمله به خانه ریدل ها بود، نه هفت تا ولدمورت!

آبرفورث بعد از شنیدن هر جمله ی آلبوس رنگش پریده تر میشد، تا اینکه بعد از شنیدن آخرین جمله ی آلبوس، دستانش رو گذاشت روی سرش دیگه زانوانش توان نگه داشتن اون رو از دست دادند و به طور غیر طبیعی روی تخت آلبوس نشست:
- منظورت... اینه که ... اون ... برگشته؟

- هنوز نمیدونم! برای همین میخوام برم، که ببینم جریان چیه، و اگه درست باشه، اعضای قدیمی محفل رو پیدا کنم و با خودم بیارم، مطمئنم این جنگ وحشتناک تر از جنگ قبلی خواهد بود و ما به نیروهای بیشتری احتیاج داریم!

آلبوس دستش رو روی شانه ی برادرش گذاشت و ادامه داد:
- نگران نباش برادر، اگه بخواییم، میتونیم دوباره پیروز بشیم! ولی باید تلاش کنیم آبرفورث، تلاش کنیم و نا امید نشیم! من دیگه باید برم، و این دستنوشته ای رو که اینجا گذاشتم رو به محفلی ها نشون بده، توش نوشتم که باید به تو اعتماد کنن و به حرفات گوش کنن، از این بابت نگران نباش!

آلبوس عقب تر رفت و با نگاه همیگشی خودش تمام وجود برادرش رو برانداز کرد و دست راستش رو به نشانه ی خداحافظی بالا برد و با دست چپش از دم فاوکس گرفت و لحظه ای بعد غرق در آتش شد و آبرفورث در اتاق تنها نشسته بود!

خانه ریدل ها:

دیوار های خانه ریدل آغشته به خون بودند، خونی که نبردی شدید را در داخل خانه روایت میکرد، نبردی که برنده ی آن صاحبان قبلی عمارت بودند و بازندگان آن، پیروز شدگان نبرد قبل بودند.

- حداقل میشه امیدوار بود که کل خونه ی پدر ماگلم رو نابود نکردن! بریم ایوان!

لردولدمورت به همراهی بقیه ی مرگخوارانش وارد خانه شدند، لرد به محض وارد شدن گفت:
- بوی خیانت میاد! یکی از افرادی که داخل خونه بود، قبلا مرگخوار بوده! ایوان، زود باش آمار رو بگو!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان، وقتی که یکی یه پست جدی میزنه، نفر بعدی مختاره که ادامه ی اون رو جدی بزنه یا طنز!
امیدوارم که با این پستم بتونم کمکی به این روند جالب انگیزناک سوژه کرده باشم!


و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳ پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱
#12

کینگزلی شکلبوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۷ سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۵:۲۵ سه شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۲
از شیراز
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 228
آفلاین
- پرفسور میگید چیکار کینم؟

پرفسور دستانش را بر روی سرش گذاشت و نجوا کنان گفت:
- نمیدونم. فرزندان من....
نه.. این دفعه رو شما باید خودتون دست به کار بشید؛ ییک چیزایی بر سر زبون ها هست؛ شایعاتی مبنی بر پیشگویی جدید. اتفاقی ناگوار تر از سالها پیش..

و نگاهی پر از نا امیدی به هری میکنه و ادامه میده:
- من باید سبیل رو ببینم؛ اون میتونه در رابطه با پیشگویی من رو راهنمایی کنه، این دفعه محفل باید با شما، عزیزان من، مدیریت بشه.
جدا از اون من زیادی پیر شدم!!

ناله های نامیدی و یاءس در بین جمعیت حاضر در جلسه بلند شد و زمزمه های مخالفت ذره ذره نشات گرفت، ناگهان دامبلدور با لحنی که هر کس را به اطاعت وا می دارد گفت:
- همین که گفتم...من باید مدتی محفل رو ترک کنم....

حرف دامبلدور با پرسش کینگزلی قطع شد:
- پرفسور؛ مطمئنید؟
ایا این همون هدف ولدمورت یعنی جداسازی محفلیان نیست...

با اوردن نام ولدمورت هنوز ترس بر سینه محفلیان نفوذ می کرد.
کینگزلی ادامه داد:

- ایا ما نباید؛ کس دیگری رو بفرستیم؟کسی جزئی تر از...

سخن کینگزلی قطع شد.
و چند ثانیه بعد، دامبلدور گفت:
- نه... شما مهمتر از یک پیرمرد احمق هستید و صحبت هم دیگر تمام.... کافیه.

- پرفسور مدیر چی؟؟ چه کسی را برای مدیریت لایق میدونید، یا جانشینی شما؟

ارتور ویزلی با صدای گرم خود این را گفت.

- نه ارتور؛ شخص مشخصی نباید وجود داشته باشه...
من به همه شما اعتماد دارم و میدونم برای محفل کم نخواهید گذاشت اما...

و بعد از مکثی میگوید:
- مدریت محفل باید زیر نظر شورایی باشه، که اعضاشو محفلیان پرکار تر و با تجربه تر تشکیل میدن؛ عضو گیری این شورا با شماست و سرپرستی اش با ابرفورث و معاونتش با مینروا است.

نگاهی از سر نا امیدی به تک تک اعضا می ندازه و از روی صندلی خود پایین می اید:
- خب پاشید دیگه؛ غم و ماتم دیگه بسه...همه برن سراغ کارای روزمره شون.

و ادامه میده:
- هری، ابرفورث، مینروا، کینگزلی و هرمیون لطفا توی اتاق بمونید.
و البته مالی و ارتور به کمک شما هم نیاز دارم.

هنگام خروج اعضا ی محفل غر غر رون شنیده میشد و جینی دست در دست رون خارج شد.

- پرفسور با ما کاری دارید؟

- بنشینید عزیزان من باید باهاتون حرف بزنم.


ویرایش شده توسط الفیاس دوج در تاریخ ۱۳۹۱/۹/۳۰ ۲۱:۲۲:۰۲
دلیل ویرایش: ویرایش ناظر!

ورودم به گريفيندور فقط يك دليل داره ؛
پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي

only Gryff


ما شیفتگان خدمتیم، نه تنشگان قدرت


مدتی نیستم، امتحانات بدجوری وقتمو مشغول کرده.
از همه بچه ها عذر میخوام.

اما...
بر می گردم؛

پرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور و
بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱ پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱
#11

گریفیندور

پروتی پاتیل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۰:۵۶:۱۲ پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۰
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 484
آفلاین
دامبلدور پس از چند دقیقه گفت:
تام هیچ کدوم از اونها نیست.
هری که بسیار متعجب شده بود پرسید:
پروفسور منظورتون چیه؟
-هری منظورم اینه که تمام اونها مرگخوارهایی هستند که خودشونو به شکل ولدمورت در آوردن.
-چرا چنین فکری می کنید پروفسور؟
-هرماینی ولدمورت اولا به هیچ وجه شان خودشو پایین نمی یاره و به همراه یه سری دیگه راه نمی افته مردمو اذیت کنه.دوما اون دانش آموزی که من تربیت کردم اون قدر باهوش هست که با این ترفند ها سعی کنه مارو گیج کنه .اما این دفعه رو کور خونده.
-پس به نظر شما اون الآن کجاست و داره چی کار می کنه؟
-نظر قطعی ندارم.اما فکر می کنم یه جا در حال نقشه کشیدن برای ماموریت مرگخوار هاشه و سعی داره ما رو گیج کنه.البته شاید هم تمام این حرکات برای اینه که ما رو مشغول کنه تا بتونه به اهداف پلید جدیدش برسه.


ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۱/۹/۳۰ ۲۰:۱۲:۱۵
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۱/۹/۳۰ ۲۰:۱۴:۵۸

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.



پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۰:۲۴ پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱
#10

الفیاس.دوج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۶ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۳:۴۴ چهارشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۲
از ته دنیای انتظار
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1207 | خلاصه ها: 1
آفلاین
یا دامبلدور کبیر!

سوژه ی جدید:

اثری از خورشید در آسمان مشاهده نمیشد، ابر های سیاه در حال تصرف کامل آسمان بودند، زمین و آسمان در ظلمت کامل به سر میبردند و هیچکس توان بیرون ماندن در این هوای سرد و غیر طبیعی را در دهکده ی لیتل هنگلتون نداشت، بجز غریبه ای که به سرعت در حال رفتن به سمت خانه اربابی ریدل ها بود.

فرد با سرعت زیادی در حال راه رفتن بود، انگار که از این هوا ترس دارد و یا حامل پیام مهمی ست برای ساکنان جدید خانه ی ریدل ها.

با درخشش اولین آذرخش، مرد خمیده قامت به دروازه ی اصلی عمارت رسید و هر کار کرد، نتوانست از درب اصلی عبور کند!

-‏ لعنتی، قرار نبود اینطوری بشه! قبلا هرگز اینطوری نمیشد، این ابله ها معلوم نیست چیکار کردن که نمیشه مثل آدم وارد شد!

مثل آدم! جواب را یافت، چشمانش را بست و تمرکز کرد، لحظه ای بعد، یک موش در جایی که آن مرد ایستاده بود قرار داشت. موش به سرعت از دروازه عبور کرد و خود را به درب عمارت رساند، و بعد از تبدیل شدن به پیتر پتی گرو، در زد.

-‏ کیه اینوقت شب؟
-‏ باز کنین در رو، منم پتی گرو!
-‏ اسم رمز؟
-‏ نمیدونم بابا، بعدا ثابت میکنم بهتون، زود باشین در رو باز کنین که خبر خیلی مهمی براتون دارم!
-‏ بچه ها آماده باشین، یکی اومده که میگه پیتره، اگه یه شیاد بود، بهش رحم نکنین! بیا تو.

پتی گرو خوشحال از اینکه بالاخره توانسته بود خود را به یک جای گرم برساند، با عجله وارد خانه شد و به سرعت به سمت شومینه رفت.

-‏ زود باش بگو خبرت رو!
-‏ باشه! اسمشو نبر و مرگخوارانش برگشتن! اونا همین الان توی دهکده ی کناری هستن و اونجا رو نابود کردند و وقتی اسمشو نبر فهمید که محفل از اینجا به عنوان پایگاه استفاده میکنه خیلی عصبانی شد و با یه ورد کل دهکده و ساکنینش رو به آتش کشید!
-‏ این امکان نداره، هری همه ی جاودانه ساز ها رو نابود کرده بود، و دست آخر هم ولدمورت رو کشت، امکان نداره که برگشته باشه!
-‏ من با چشمای خودم دیدمشون، مطمئنم که اسمشو نبر بود.

جمع صمیمانه و شادی که چند لحظه پیش در خانه وجود داشت، تبدیل به مراسم بدرقه ی مردگان شد. هیچ یک از مردان داخل خانه نمیتوانستند از جایشان تکان بخورند، همه به همدیگر خیره شده بودند و ترس آشکارا در چهره شان موج میزد!

-‏ چی شد؟ یکیتون خیلی زود به پروفسور دامبلدور خبر بده، بقیه هم آماده باشین که هر حرکتی شد، بتونیم مقابله کنیم.

سر ها به نشانه ی تایید تکان خورد و همگی به سرعت آماده شدند و در موقعیت هایشان مستقر شدند.

در این میان،کسی به پیتر کاری نداشت و پیتر خوشحال از این اتفاق، در حال فکر کردن به گذشته بود، که چگونه بعد از مرگش، وی را زنده کرده بودند و دوباره توانسته بود زندگی کند، باید از پروفسور دامبلدور میپرسید که چگونه این موضوع امکان پذیر شده است!

پیتر در حال فکر کردن به این موضوع بود که با فریاد «اونا اینجان» یکی از محفلی ها، رشته ی افکارش به هم ریخت و چوبدستی اش را با دست چپش گرفت و آماده ی مبارزه شد!

در همان زمان، خانه شماره ۱۳ پورتلند:

-‏ چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟
-‏ اسمشو نبر اینجاست!

مقر شماره ۲ محفلی ها در لندن:

-‏ اون دود اونجا چیه؟ چی شده؟
-‏ لرد ولدمورت اونجا رو به آتش کشیده، دارن میان اینجا!

خانه شماره ۱۲ گریمولد:

-‏ پروفسور، اینم از گزارش هفتم! لردولدمورت همزمان در هفت جا رویت شده و همه هم مطمئن هستند که لرد رو دیدن! چیکار کنیم؟

صندلی اصلی آشپزخانه چرخید، بر روی آن آلبوس دامبلدور، بزرگترین جادوگر قرن آحیر نشسته بود!


و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴ شنبه ۴ آذر ۱۳۹۱
#9

جینی ویزلی old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ سه شنبه ۴ خرداد ۱۳۹۵
از برج گریفندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 98
آفلاین
وقتی دراکو به خانه ی هری رسید،دید که نامه در دست هری است!
دراکو دوید جلو و نامه را جوری از دست هری کشید که نامه پاره شد.
هری با عصبانیت و تعجب گفت:دراکو؟تو اینجا چیکار میکنی؟چرا نامه ام را میکشی؟
دراکو نفس نفس زنان گفت:اون..نامه...برای تو نیست...
-اما روش نوشته نامه مال من است!
-خب آره روش نوشته ولی سنگ داخلش مال منه!
-سنگ؟بده ببینم!
هری با عصبانیت نامه ی پاره شده را از دراکو گرفت و دوید داخل خانه!
اول گفت:دراکو بیا تو!
دراکو وقتی وارد خانه شد روی یکی از مبل های راحتی نشست و در حالی که عرق از سر و صورتشش میریخت گفت:چی شد؟پیداش کردی؟
هری پوزخندی زد و گفت:مگه گمش کرده بودم؟!
-نه!
-خب بذار بخونم!
سلام پدر!من جیمز هستم!این سنگ را....
بقیه ی نامه پاره شده بود و دراکو چند دقیقه پیش آن را دور انداخته بود!
هری سنگ را بیرون کشید و گفت:وای!این سنگ زندگی جاودانه است!
دراکو در حالی که از عصبانیت قرمز شده بود سنگ را از دست هری کشید و برد و سوار جارویش شد و پیش آلبوس و اسکور برگشت.
دراکو با خشم گفت:بچه ها!دفعه ی دیگه اگه چیزی از یادگاری های مرگ پیدا کردید فضولی نکنید توش!ولش کنید همون جا که پیداش کرده بودید!این سنگ هم پیش من میمونه.حالا برگردید هاگوارتز
اسکور و آلبوس با خوشحالی گفتند:باشه!
و...
بقیش رو شما ادامه بدید!


not only wizards,witches are here too

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور.
http://upload.tehran98.com/img1/5atum4n9ui53pjad2p3k.jpg







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.