هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲
#13

وزیر دیگر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۲ چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۲:۱۷ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۲
از اینور رفت!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 367
آفلاین
سیریوس نمی دانست سرش را به دیوار بکوبد یا به در یا به پنجره یا این که حتی کله ش را با تمام قدرت بزند به تابلوی مادرش.. دامبلدور از ابتدا کمی خل بود ولی نه تا این حد.. خانه ی ریدل ها چه بلایی سر دامبلدور آورده بودند!؟

- آلبوس آلبوس.. تو رو به تنبون نشسته ی بابای مرلین مث بچه ی آدم حرف بزن ببینم چی میگی!؟
- شترق!!

دامبلدور چنان ضربه ی مهیبی با ریش به صورت سیریوس نواخت که تا مخرجش از شدت درد سوخت!

- بیناموس بچه نیزل! تو به من میگی بچه آدم نیستم!؟ پس بچه ی چیم!؟ تو اصلن می دونی با کی داری حرف می زنی؟! تو فکر کردی من مث اون گوساله ی تازه متولد شده ی خونه ی ریدل ها حاصل اختلاط ژنتیکیم؟!

- بزنش پیری! درسته که هردوتون مشنگ بازید ولی بزنش.. تو آه منی که دامن این بوقیوث رو گرفتی! من مارمالادش کن.. بزن قربون دستت چوروکت.. بزن آی لاو یو به مرلین!

ننه ی سیریوس با ولع و اشتهای خاصی داستان رو دنبال می کرد و هر لحظه بیم آن می رفت که عشقش دامن دامبلدورو بگیره! دامبلدور هم با شدت و حدت(؟) خاصی داشت از آبروی خودش و خانواده ش دفاع می کرد و سرانگشت تادیب رو مدام تو هوا برای سیریوس تکون می داد و خط و نشون می کشید! این لا به لا هم با نام آوای تق و توق و زررت چندتا استخونش از فرط پیری و پوکی استخوان شکست!

دامبلدور وقتی جمله ش رو درباره ی اختلاط ژنتیکی کامل کرد با چندتا صدای ترق و توروق توی کمر و گردن و مغزش رو به رو شد و گریه کنان صحنه رو ترک کرد و فاوکس هم دنبالش قار قار کنان از پله ها بالا رفت!

- پروفسور به ننه ی مرلین قسم منظور من اون نبود.. بیا توضیح بده ببینیم ریدلا چی زاییدن!
- خاک بر سر! ننه ی مرلین باز! بی حیا! مشنگ پرور! ***ی! ***ش! .. (تو رو خدا یکی این ننه ی بی حیا سیریوس رو از صحنه خارج کنه بچه اینجا نشسته! )

ملت ممد حاضر در محفل یه سری دوییدن به سمت سیریوس که مادرشو.. همم .. مادرشو.. هیوم.. مادرشو از صحنه خارج کنن و چون طبق گفته ی کتاب کاری از دست اسنیپ روغنی بر نمیومد پرسی شخصا دویید تو صحنه و جویای احوال سیریوس شد!

- خوبی؟! جاییت آسیب ندید!؟ خط نیوفتاد روت که!؟ ای جان! گریه نکن! بیا بغلم اصلن!

و این چنین ساعاتی سیریوس و پرسی در آغوش هم نشستند و گریستند و هر کار دیگه ای هم اگه کردن به خودشون مربوطه و سوروس روغن چربک هم یه گوشه نشست و با منوی مدیرش ور رفت و نق زد و از این و اون ایراد گرفت!

تا زمانی که دامبلدور دوباره به صحنه برگشت! حالا بندری بزن و کی نزن!


دامبلدور با یه دستش افسار هیپوگریفی رو و با اون یکی دستش دمب(!) فاوکس رو که در تلاش بود برای فرار، محکم گرفته بود و چون دست دیگه ای در این بین موجود نبود ریش بلند و نقره گونه ش، خودش خودشو نوازش می کرد!

- بیاید! سیریوس. پسر دلبندم من امشب رو به تو اختصاص می دم به پاس این جرقه ای که در ذهن من نشوندی! کانگرجیلیشن.. ول داد!

دامبلدور که تماما از پله ها پایین اومده بود و کنار سوروس رسیده بود در اون لحظه.. لقت خشایار مستوفی وارانه ای نثار اسنیپ کرد و با عصبانیت گفت:

- پاشو خودتو جمع کن بینم دماغ عقابی! فک کردی من وجود خارجی ندارم که این طوری ول می چرخی دیگه.. پاشو برو اتاقو برای فاوکس و کج منقار آماده کن کلی کار دارن امشب.. همه ی وسایل لازم رو هم بذار تو کشوی کنار تخت!

ملت اعم از مادر و خواهر و سیریشو چسب و گیریس همه مات و مبهوت به افاضات دامبلدور گوش می کردن و حتی خود سوروس چربک هم تا اردنگی دوم رو دریافت نکرد از جاش جم نخورده بود!

- چتونه بر و بر منو نیگا می کنین! برید هر کدوم یه زوج حیوون پیدا کنین بیارید پشت در این اتاق به صف کنین ببینم چه نتیجه ای می گیریم! نصف عرضه ی هاگریدم ندارید!
-
-
- بیناموسا! ا.. جونوربازا.. مایه های ننگ! جامدات تنگ! خونه ی منو به لجن کشیدین.. خونه ی آبا و اجدادی من شده محل اختلاط جونورا.. کصافطا.. بوقیا! گمشید از خونه ی من بیرون!

دامبلدور افسار کج منقار و دمب فاوکس رو داد دست پرسی(!) و به سمت تابلوی مادر سیریوس حرکت کرد! مثل یه مرد جلوی تابلو وایستاد و با اخم و جذبه ی فوق العاده و نگاه اشعه ایکس خاص خودش زل زل به خانم بلک خیره شد!

هی دامبلدور خیره شد.. هی ننه خیره شد! دامبلدور تف زد کف دستش و کشید به ریشش.. بعد دوباره.. زل زد به ننه.. ننه زل زد به دامبلدور و دامبل تف زد به ریشش! ملتم که امروز در بحر شکفتی دامبلدور مستغرق شده بودن هی نیگا کردن عین بز!

دامبلدور همچنان خیره بود و ننه ی سیریوس هم پا پس نمی کشید.. چا اتفاقی در حال رخ دادن بود؟!

دامبلدور ریش تف مالش رو در دست گرفت و با حرکت سریعی قوامی بهش داد و به شکل یه لایک بزرگ جلوی صورت خانم بلک گرفت!!

- بلک فهم شدی؟! حالا برگرد تو تابلوت دیگه بوق نزن! همه برن سر کاراشون! سوری روغن.. اتاقو آماده کن!


یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۰:۵۸ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۲
#12

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۰:۲۶ جمعه ۱۲ تیر ۱۳۹۴
از اسمون داره میاد یه دسته حوری!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 305
آفلاین
بعد از خروج کره گی لرد با انزجار به چوبدستی عزیزش نگاه کرد و شروع به حرف زدن کرد: نجینی عزیزم، میبینی اون کره چه بلایی به سر چوبدستی ما اورده؟
- فس فوس فیس!
- امتحانش کنم؟ احتمالا کار نمی کنه.
لرد با انزجار بیشتر چوبدستی اش را با ردایش پاک کرد.

فلش بک، طوفلیت لرد

-تام؟ تام؟ کجایی؟
خانمی جوان در حیاط به بچه ای رسید که در حال پاک کردن دماغش با لباسش بود.
- تام چند بار گفتم این کارو نکن.

پایان فلش بک

لرد چوبدستیش را به سمت کمد گرفت و زمزمه کرد:کروشیو.
ناگهان تمام کمد از هم پاشید و بر سر روی لرد ریخت.
لرد و نجینی:

محفل رقیب دار ققنوس

دینگ!
سیریوس که میخواست کلشو بکنه تو یه کاسه پر از حلزون فریاد زد: بابا تو رو خدا زنگ نزنین!
سیریوس در را باز کرد و با قیافه غم زده دامبلدور رو به رو شد. دامبلدور بدون هیچ نگاهی به نشیمن رفت و ققنوسش را طرفی پرتاب کرد و خودش را روی مبل انداخت.
سیریوس که نگرانی در نگاهش موج میزد پرسید: چیزی شده؟
- گاو خونه ریدل بالاخره زایید.
- خب این که خوبه.
- نه خوب نیست، اون یه کره ی همیشه کره زاییده.
- نمنه؟


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۱۱ ۱۱:۱۴:۵۲
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۱۱ ۱۱:۱۶:۱۷

شیفته یا تشنه؟

مسئله این است!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۳:۲۵ دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۲
#11

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۶:۰۴ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
- حالا فعلا می بریمش اتاق خودمون که جاش امن باشه. از دست شما هم راحت باشیم. شما برین به کاراتون برسین.

لرد نجینی رو انداخت دور گردنش و کره گی رو گرفت دستش و راه افتاد از پله ها بالا. مرگخوارا هم چون کاری به جز دنبال کردن اربابشون نداشتن با پیروی از دستور لرد به دنبالش از پله ها بالا رفتن و به سمت اتاق لرد راه افتادند.

لرد نجینی رو روی تختش گذاشت و کره گی رو گذاشت گوشه اتاق. خودشم رفت نشست پشت میزش نشست همین جوری. مرگخوارا یکی یکی وارد شدن و گوشه ی اتاق وایسادن.

- خب این کره گی باید کجا بخوابه؟ دم در تو سطلِ آشغال؟نه نه. دیگه کجا رو داریم...

لرد نگاهشو دور اتاق چرخوند.

- کمد، کشو، سوراخ لوله بخاری، میز، قفسه ی کتاب، لبه ی پنجره، ایوان، آنتونین، لینی، رز، دافنه، بلا...چی؟:vay:

مرگخوارا:

- کروشیو! کروشیو! چرا شکنجه نمیشین؟ مگه صد بار نگفتم سرنوشت این طلسم باید مشخص باشه؟ اصلا چرا طلسم بیرون نمیاد از چوبدستیم؟ چوبدستی؟ چوبدستیم کو؟:vay:

مرگخوارا دو دسته شدن. یه دسته با ترس به قیافه ی خشمگین لرد خیره شدن و دسته ی دوم با چشم و ابرو و اینا به کره گی اشاره کردن که در همون لحظه داشت یه چیزی رو می جوید.ایوان دوید جلو و زد پشت ساقه ی کره گی.

- تِخ کن بچه! تِخ کن! درسته که چوب خواری اما این از اون چیزای ممنوعه ست که نباید می خوردی!

قیافه ی کره گی مثل یه بچه ی پاک معصوم شد و در جا چوبدستی رو از دهنش انداخت بیرون. چوبدستی آغشته به بزاق و شکسته روی فرش افتاد. لرد یه نگا به کره گی کرد یه نگا به چوبدستیش. یه نگا به کره گی کرد، یه نگا به چوبدستیش.

- این جونور رو از جلوی چشممون دور کنید. نمیخوایم ببینیمش چی؟ به دامبلدور قول مسابقه دادیم؟ خب داده باشیم. دورش کنین. چی؟ اگه بکشیمش فکر میکنن عقب کشیدیم و ضایع میشیم؟ حالا راجع به بهش فکر میکنیم که چیکار کنیم. فعلا دورش کنین. کجاش مهم نیس، فقط دورش کنین وایسادن من رو نگاه میکنن! دِ میگم دورش کنین!

کره گی با قیافه ی در دست ایوان از اتاق خارج شد.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۲
#10

ویلبرت اسلینکرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۲ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۰:۵۱:۱۸ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۹
از م ناامید نشین.. بر میگردم!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 356
آفلاین
لرد نگاهی به دامبلدور کرد و گفت:
تو داری اون خروس ـت رو با گیاه من مقایسه می کنی؟

در این وضیعیت ایوان و رز نگاهی به هم انداختند و یک زمزمه کردند:
اون گیاه ماست! مثلا ما پیوندش زدیم! :vay:

لرد که گوش بسیار شنوایی داشت گفت:
البته که مال شماست! کرشــــیو!

دافنه دوباره به سمت ایوان و رز رفت تا آنان را از وسط زمین با خاک انداز جادویی! جمع کند و به بیرون اتاق ببرد.

دامبلدور فکری به ذهنش رسید. کمی من و من کرد. سپس گفت:
خب... چطوره که بین فوکس ما و اون گیاه شما...

- گیاه ما اسم داره دامبلدور. کره گی دامبلدور. تکرار کن!

دامبلدور آب دهن خودش را غورت داد. سپس گفت:
بله. منظورمان همان کره گی بود. داشتم می گفتم که چطوره که بین فوکس ما و کره گی شما یک مسابقه بر گذار کنیم تا بفهمیم کدام ـشان قوی تر است؟

لرد نگاهی به گیاه کرد که داشت دور و بر نجینی می گشت. سپس به فوکس نگاهی انداخت و گفت:
قبوله!

دامبلدور گفت:
پس قرار ما فردا ساعت 5 در کوچه ی دیاگون!

- باشه! حالا می تونی بری! یا بهتر بگم، از اینجا برو!

- ولی... ولی من هنوز چیزی نخوردم.

- باشه! آیلین غذای امروز چیه؟

آیلین در آشپزخانه بود. با صدای بلندی فریاد زد:

آوادا با سس اضافه!

دامبلدور که می دید این غذای بسیار خوشمزه را دوست ندارد، دو پا قرض گرفته و به سمت محفل فرار کرد!

رز ویزلی در حالی که وضع جسمانی مناسبی نداشت گفت:
ارباب! حالا باید بهش آموزش های لازم رو بدید! ولی چه جوری؟


ویرایش شده توسط ویلبرت اسلینکرد در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۶ ۱۴:۰۳:۳۱
دلیل ویرایش: رزرو کرده بودم

یک راونیِ گوشه گیر!


تصویر کوچک شده


بازگشته؟!
نگشته.
بر می گردد.


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۲
#9

دافنه گرینگراسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
لرد لبخندی زد و در حالی که دست هایش را محکم به هم می مالید؛ گفت: کف کردی آلبوس؟ چشمت در اومد؟ ریشت سیخ شد؟ دم ـت ریخت؟ .

دامبلدور با غصه ردای جادویی ـش را بالا آورد و به دم جادویی زیبایش نگاه کرد. فقط کمی از رنگ صورتی آن، از بین رفته بود. امید در چهره ـش نمایان شد و گفت: نـــــــه. تنها چیزی که برای من مونده؛ همین دم ـه

لرد دوباره اخمی کرد و پیشانی جادویی ـش را چروک کرد. (سپس طبق دستور مندی بروکل هرست، آن را دوباره صاف کرد. چون پیشانی جادویی چروک خیلی برای سلامتی جادویی، بد است!) بعد نگاهی به مرگخوار هایی کرد که از خود بی خود شده بودند.
- رز؟ پیکسی؟ سوکس؟ استخون؟ گورکن؟ آشپز؟ هی! هلو؟ الو!

یک دفعه، مرگخوار اعظم مو بیج بیجی به هوش آمد.
- اِم... ارباب! گفته بودن دامبل صورتی دوست داره؛ اما ما نمی دونستیم که زیر شلواری ـش هم...

لرد سرش را به شدت تکان داد و با چشمان گرد کرده جادویی، گفت: نـــــــــه! نــــــــــه... ادامه نده.:worry:

- نـــــه. این واسه من نیست. مودی بهم غرض(؟) ـش داد.

دامبلدور نگاهی به کره گی مداوم انداخت و نالید: من رو آوردین این جا که... که منو از غصه دق بدین؟ آررررره؟ من رو آوردین این جا که بهم بگین برای فاوکس ناز عزیز دل خوشگل من رقیب گیاهی پیدا کردین؟


ویرایش شده توسط دافنه گرینگراس در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۵ ۱۶:۲۵:۳۸

تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲:۳۲ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۲
#8

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲:۴۴ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
صبح روز بعد لرد ولدمورت پاترونوسی به مقصد خانه گریمالد فرستاد و دامبلدور را به اتفاق ققنوسش به خانه ریدل دعوت کرد.

5 ثانیه بعد - خانه ریدل

زیــــــــــــــننننننگگگگگگ!

لینی وارنر با بی حوصلگی به سمت در رفت: کیه؟
- منم! آلبوس پرسیوال آلفریک گری بیگ گریب هوک... اَه... کاملش چی بود فوکس؟!... یعنی چی یادت رفته؟... مرده شور اسم گذاشتنتو ببره آقاجون! باز کن تام! من و فوکسیم دیگه. اومدیم مهمونی!

لینی در را باز کرد و با بی علاقگی به چهره ی مشتاق دامبلدور خیره شد: چی میخوای؟
دامبلدور در حالیکه فوکس را زیر بغلش زده بود گفت: اومدیم مهمونی، بابا!
- برو پی کارت پیری! مگه خونه ی خاله مک گونته که اومدی مهمونی؟ بدو برو تا آوادات نکردم!
دامبلدور سراسیمه فوکس را دودستی جلوی لینی گرفت و چشمهایش را بست: نــــــــــــــه! آوادا نه! فوکس! از من محافظت کن بابا!

ناگهان صدایی سرد و بیروح از راهروی منتهی به در به گوش رسید: بذار بیاد لینی. خودم دعوتش کردم.
لینی با بی میلی از دامبلدور پرسید: اسم رمز؟
دامبلدور: تخم مرغ باسیلیکس؟!
حوصله ی لرد سر رفت: اَه! سر به سرش نذار لینی. بیا تو دامبلدور!

دامبلدور فریاد جونمی جوووووووووووون! سر داده فوکس را زد زیر بغلش و عین بازیکنان راگبی کله اش را انداخت پایین و با سرعت و قدرت وارد خانه شد و لینی و لرد را در سر راهش به اتاق مهمانخانه، به آسمان ها پرتاب کرد.

***

لرد در حالیکه چسب زخم ضربدری شکلی بر جای دماغ نداشته اش چسبانده بود از پشت میز مجللش به دامبلدور خیره شده بود:

دامبلدور در حالیکه مظلومانه بر روی یک چهارپایه ی چوبی در وسط اتاق نشسته و فوکس را بغل گرفته بود به مبل های راحتی دورتادور مهمانخانه نگاه می کرد: تام؟
- چیه؟!
- میشه برم رو اون مبلا بشینم؟ اینجا خیلی سفته.
- نه نمیشه!
- خو چرا؟
- نجینی عزیزم به ریشات حساسیت داره.
- چه ربطی داره؟
- اینجا اتاق مورد علاقه ی نجینیه. سری پیش که نشستی کلی از ریشات چسبید به پرزای مبل. تا یک هفته کل اتاق قرنطینه بود که مرگخوارا ریشاتو پاکسازی کنن. نجینی همش بهانه گیری می کرد و 23423تا مرگخوارو تو همون یه هفته بلعید. نوش جونش! ولی می دونی چقدر انرژی برای تایید هر کدومشون صرف کرده بودم؟!
- برو بابا.... خب تام! اعتراف کن!
- هه؟!
- مگه منو دعوت نکردی که رهنمونت بشم به سوی اکسپلیارموس؟

لرد نیشخندی زد و دست هایش را بر هم زد. بلافاصله توده ای مرگخوار در حالیکه حباب حاوی ممد و کره خر... کره گی مداوم را بر سر نگه داشته بودند وارد شدند و حباب را بین میز لرد و چهارپایه ی دامبلدور روی زمین گذاشتند.

لرد بادی به غبغب انداخت و رو به دامبلدور گفت: خب دامبلدور! دیگه به جوجه خروست نناز. حالا من یه موجود جادویی دارم که نه تنها اشکش زخما رو خوب می کنه بلکه مرده ها رو هم زنده می کنه!
دامبلدور: ای چاخان!

لرد بی هیچ حرفی شونصد تا آوادا به سمت توده ی مرگخواران و مرگخوار ممد داخل حباب فرستاد و همه شان مردند. بعد کره گی مداوم شروع کرد به عر زدن و عین انیمه های ژاپنی اشک هایش مانند رودخانه بیرون ریختند و مهمانخانه را پر کردند و یکهو همه ی مرگخواران خوب شدند و بلند شدند و دست به سینه ایستادند.

دامبلدور: اَی که خانه ت خراب تام!


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۵ ۲:۴۳:۰۹


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۲
#7

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
ولدک که خیلی تحت تاثیر این پدیده قرار گرفته بود،‌ چوبدستیش رو چرخوند و گفت:
- حبابیوس مکسیموس

یک حباب غیر قابل نفوذ ضد اکسپلیارموس دور گیاه رو فرا گرفت و از اونجایی که کورممد هم هنوز در آغوش گیاه بود،‌ اونم ضدضربه شد ولی با دیدن نگاه خشمک ولدک درجا، جان به جان‌افرین تسلیم کرد و بعد گیاه دوباره بغلش کرد و اشک ریخت و زنده شد و این چرخه مرتب مثل برزخ تکرار میشد و حتی وقتی حوصله اربابش هم سر رفت این مرتب سکته میزد و احیا میشد.

- ارباب، ارباب،‌ارباب...
- بنالید بلا!
- این گیاه خیلی خفنه،‌خیلی سیاهه، خیلی گولاخه، باید براش اسم بذاریم.
-
-بذارید!

ایوان آهی کشید و لگدی به دیوار زد.

- شما با اسم گذاری ما مشکلی دارید ایوان؟
- کی من؟‌ من غلط بخورم ارباب. :worry:
- نکنه شما می‌خواستی اسم رو انتخاب کنی؟ دوست دارین اسمو انتخاب کنین؟‌ بهرحال این گیاه دست‌‌پروده‌ی شماست.
- جدی می‌فرمایین ارباب؟
- کروشیو!

ایوان پهن زمین شد و کف شامپو بود که از دهنش همینطور میزد بیرون و حباب تولید می‌کرد ولی ته نگاهش پشت اون چشمای بازش! میشد خوند که نوشته شده " به کدامین گناه؟!" و اینا!

- مرگخوارا برین برین، داف! این جنازه رو هم با خودتون ببرین بیرون!

داف به طرف مورف حرکت کرد که گوشه دیوار مچاله شده بود.

- اون یکی نه! اون بود و نبودش فرقی نداره.

داف راهش رو به طرف ایوان کج کرد و کشون کشون بردش بیرون.

وقتی لردک تنها شد، به طرف حباب گیاه و کورممد رفت که هر دو یه گوشه افتاده بودن و خوابشون برده بود،‌دیگه نه اشک گیاه سرازیر بود نه کورممد سکته میزد، ظاهرا زیر حباب جادویی به یکجور همزیستی مسالمت آمیز رسیده بودن!
اربابشون! یک چرخی دور حباب زد و به گیاهی که مرگخواراش براش پخته بودن خیره شد، به قیافه عجیبش، به بوی تندش که از حباب بیرون میزد، به کاری که با کورممد شماره فلان کرده بود و قطعات پازل از هر طرف سرجاش قرار گرفت. ولده‌مورت چوبدستیش رو به طرف حباب گرفت و زمزمه کرد:‌

- من اسم ترو میذارم "کرّه‌گی مداوم". *

گیاه چشم باز کرد و تشکرآمیزترین لبخندی که بلد بود رو نثار اربابش کرد.




* بهم ریخته حروف کورممد-گیاه






ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۵ ۰:۵۸:۴۹

تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۸:۲۲ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۲
#6

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
لرد ولدمورت که با توضیحات بلاتریکس قانع شده بود رو کرد به گیاه ترین مرگخوارش.

- داف!

- بله ارباب؟ تصویر کوچک شده


- این چه طرز نگاه کردن به اربابه!؟ :vay:

- من قیافه م این شکلیه ارباب. تصویر کوچک شده


- :vay: .. خوب گوش کن ببین چی دارم بهت میگم! تو یه چمن سبزی! یه چمن سبز که باید بتونه منو از شر این گیاه مزاحم خلاص کنه! من نمی فهمم کدوم احمقی به شما مجوز داد همچین جونورایی رو کشت کنین! :vay:

رز از آن سوی میز فریاد زد: خودتون ارباب!

لرد بدون آن که چشم از دافنه بردارد آوادایی را به طرف جایی که حدس می زد رز در آنجا باشد فرستاد و دوباره به صحبت با دافنه مشغول شد.
آواداکداورا به یکی از شصت میلیون مرگخوار کورممدی که تازه دسرش را شروع کرده بود برخورد کرد و جانش را گرفت.

- داف! همین الان این گیاه رو از ما دور می کنی و با زبون گیاهی بهش می گی که ما مادرش نیستیم و لرد ولدمورت کبیریم!

دافنه سرش را به علامت اطاعت تکان داد و به طرف گیاه که حالا بالای سر جنازه ی مرگخوار کورممد ایستاده بود رفت.
گیاه جسد مرگخوار را در آغوش گرفته بود و گریه می کرد.
قطره های اشک گیاه یکی پس از دیگری روی گونه ی کورممد می لغزیدند.
هجده میلیون مرگخواری که اطراف گیاه و جسد کورممد را گرفته بودند ناگهان فریاد زدند:

ارباب!

لرد سیب زمینی سرخ کرده ی باقیمانده در گلویش را به زحمت قورت داد.
- چتونه؟!

- ارباب!..اون..اون..مث اشک ققنوس!..
- ارباب! اون گریه کرد برای کورممد و بعد..
- ارباب کورممد... کورممد زنده شد!
- ارباب این به کورممد گفت ارباب!
- من به کورممد نگفتم ارباب! به ارباب گفتم احمق!
- تو به ارباب گفتی احمق؟

- کروشیو سند تو آل!

با فریاد لرد ولدمورت، لشگر مرگخواران کف زمین ولو شدند و راه برای لرد باز شد تا جلوتر بیاید.
گیاه با دیدن لرد دماغ سرخش را بالا کشید و نیشخند زد.
کورممد در آغوشش ناله ای کرد و چشمان نیمه بازش را به لرد دوخت.



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۰۸ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۲
#5

بلاتريكس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۱ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴
از ما هم شنیدن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 705
آفلاین
لرد با عصبانیت گیاه را از یقه ی ردایش جدا کرد. جای دندان های وی روی یقه اش مانده بود. ایوان با ترس به لرد نگاهی میکرد.
- ارباب به سالازار تقصیر من نیست. من هیچ ژن خاصی بهش تزریق نکردم. فقط یه کاری کردم یکم خبیث بشه. :worry:

گیاه هیجان زده خودش را روی یقه ی لرد انداخت و ریشه هایش را دور گردن او پیچید. نجینی چپ چپ به او و بعد گیاه نگاه میکرد و منتظر توضیح بود. لرد با عصبانیت گفت:
- ما هیچ فرزندی نداریم .. ما نه زاده شدیم و نه میزاییم ..هوم چرا خب البته زاده شدیم.

گیاه می خواست یک بار دیگر ماچی که به گاز گرفتن بیشتر شبیه بود را انجام دهد که با کروشیوی بلا موقتا روی ظرف مرغ وسط میز پرتاب شد.


- آخ جوون سالاد.

آنتونین هیجان زده داخل سالن شد. فکر میکرد که بابت خوش خدمتی های اخیرش ارباب برایش سالاد لذیذی سفارش داده است. لرد سکوت کرده بود، شاید این گونه میتوانست از شر گیاه مزاحم خلاص شود. آنتونین با هیجان چاقو را وسط شکم گیاه کوبید و اورا به دو نیم تقسیم کرد. همان لحظه بالا تنه ی گیاه از جایش بلند شد، چاقو را از شکمش بیرون کشید و طره ای از موهای آنتونین را قطع کرد. مایع سبز رنگی که از قسمت بریده شده بیرون زده بود چکه چکه روی میز میچکید. ناگهان از محل بریدگی نیم تنه ی دیگری رشد کرد. نجینی که به اندازه ی کافی حسادتش تحریک شده بود، با دیدن رشد مارمولک وار ِ گیاه، فش فش موهومی در آورد و برای این که اعتراضش را نشان دهد آنتونین را نیش زد.

لرد بی توجه به فریاد آنتونین، دستی به مار نازنینش کشید.
- ا حیف شد آنتونین. فکر کردیم الان در راه ارباب کشته میشید و البته قبلش مارو از شر این گیاه مزاحم خلاص میکنید.

- ماما..ماما ..
لرد با عصبانیت نجینی را در مقابل چشمان همه و به خصوص گیاه خبیث بالا گرفت.
- ما فقط یک فرزند داریم اونم فرزند خوندمونه. دخترمونه. . یک گیاه هرقدرم سیاه باشه نمیتونه فرزند ما باشه. چون یه گیاهه! فهمیدی گیاه؟ :vay:

گیاه نیشش را باز کرد که باعث شد تمام دندان های دراکولایی اش نمایان شود.
- ماما . . . ماما..

لرد که دیگر کلافه شده بود و نمیدانست چطور از پس این موجود فنا ناپذیر برآید، با عصبانیت به بلا اشاره کرد.
- اصلا کی به این یاد داده به ما بگه ماما؟ اصلا این از کجا به این نتیجه رسیده که ما مامانشیم؟ ما در نهایت میتونیم باباش باشیم. تقصیر توئه بلا ارباب به حسابت میرسه.

بلاتریکس آب دهانش را قورت داد.
- نه چیزه..ارباب، من الان چند ساله از وقتی با این رودولف ازدواج کردم دارم رودی * هارو تربیت میکنم. هیچ جن خونگی ای از پسشون بر نمیاد. ارباب من این کارو نکردم...من چیزی یادش ندادم . . . ارباب اصلا من کلا مخالفم شما خانواده ای داشته باشید.

-------

* : رودی، شپش های سر رودولف هستند. در کف سرش زندگی میکنن ولی گاهی اوقات میریزن روی مبلا و قصر با شکوه مارو کثیف میکنن.






وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۸:۱۷ دوشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۲
#4

فایرنز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۰ دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۰۶ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۲
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 31
آفلاین
گیاه با ولع خاصی شروع به خوردن تمام غذاهای سفره کرد و اگر چشمی هم داشت به سفره دوخته شده بود!

رز که صندلی اش را از مکان نشستن گیاه فاصله می داد، با اضطراب گفت: «آخی! حیوونکی گشنش بود! :worry: »

لرد که به وضوح از مهمان ناخوانده سر میز خوشش نیامده بود، رو به ایوان گفت: «به گیاهت یاد ندادی که باید قبل از شام ورد سیاهو بخونه!؟»

- ببخشید ارباب! هنوز خیلی مونده تا تربیت بشه! :worry:

گیاه تمام غذاهای روی میز را بلعید و در نهایت تکه چوبی را که درواقع همان دستش بود به طرف ظرف ژله سیاه رنگ (احتمالاً ژله ی BlackBerry بوده! ) دراز کرد. لرد در آخرین لحظه ظرف ژله اش را برداشت و با خشم به گیاه خیره شد. گیاه که انتظار این حرکت را نداشت پیش بند را با شدت از گردنش جدا کرد و به طرف لرد روانه شد. تمام مرگخواران در حرکتی هماهنگ چوبدستی هایشان را به طرف گیاه گرفتند و انواع و اقسام طلسم های ممنوعه و سیاه را روی آن اجرا می کردند. اما این حرکاتشان مانع از این نشد که گیاه وحشی با تمام شاخ و برگ هایش لرد را در خود فرو ببرد!

آیا این پایان ماجرا بود؟ آیا لرد ولدمورتی که حتی بعد از کتاب هفت با قدرت به زندگی ادامه داده و بود و سالی چند میلیون مرگخوار به گروهش اضافه می کرد و بدون وجود محفلی فعال یکه تازی می کرد، اکنون توسط یک گیاه(!) خورده می شد؟

گیاه دهانش را به سر لرد نزدیک کرد و ناگهان .... شَلَپ! ..... صدایی شبیه یک ماچ بزرگ در فضا طنین انداز شد و سپس با صدایی که شبیه اره کردن چوب بود(!) و با خرده های چوب از حنجره اش خارج می شد، گفت: «ماما ... ماما .... »

ملت مرگخوار :‌ « »


ویرایش شده توسط فایرنز در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۴ ۱۰:۲۰:۱۰
ویرایش شده توسط فایرنز در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۴ ۱۰:۲۳:۴۴
ویرایش شده توسط فایرنز در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۴ ۱۰:۲۶:۰۷








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.