هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مغازه شوخي ويزلي
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴
#70

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 509
آفلاین
دوستان اينجا مغازه شوخيه يا دفتر ازدواج!!!
قبل از رول زدن حداقل به موضوع تاپيك دقت كنيد!

--==--==--==--==--==--==--==--==--==--==--==



رون: آخيش راحت شدم ... اين بر و بچ ارزشي رفتن!
آلبوس:ولي من هنوز اينجام جيييگر .... نمي دونم چرا جديدن هيچكس نمي خواد از تجربيات گرانبهاي من تو رول نويسي استفاده كنه!

در باز ميشه و يك نفر در حالي كه صورتش مشخص نيست وارد مغازه ميشه..

" سلام ... سي تا قرص ضد افسردگي مي خواستم! "

رون:بابا به جون مادرم اينجا داروخونه نيست!!
مرد ناشناس: ممنون من ميرم خودمو بندازم زير قطار!!
رون:بيا...بيا اگه ميخاي خود كشي كني يه سري قرص دارم تازه قبل از مرگ كلي هم فاز ميده به آدم!
مرد ناشناس:ممنون!

آلبوس:اين يارو يه نمه آشنا ميزد جييگر ... فكر كنم يكي از كسايي بود كه من قبلا تجربيات رول پلينگيم رو در اختيارش گذاشته بودم!!
رون:آره صداش شبيه مار بود! فكر كنم ولدمورت بود...


بيرون مغازه

رون و آلبوس در جستجوي ولدمورت!

رون:آقا شما يك عدد ولدمورت نديدين كه از اينجا رد شده باشه!
آقاهه:چرا اتفاقا مي خواست خودكشي كنه.
آلبوس:آقاي محترم رول پلينگ شما خيلي ضعيفه.... اين كارت منه شما مي تونين روزهاي جمعه از ساعت 2 تا 4 به من مراجعه كنيد براي كلاس هاي تقويتي رول پلينگ!!!
رون:شما زياد جدي نگير جناب..

صداي مبهم ولدمورت از دوردست به گوش مي رسيد!!!
رون:خودشه پيداش كرديم....

" چند لحظه بعد اون دو تا در كنار ساختمون بزرگي ايستاده بودن كه عبارت " دستشويي دياگون " روش خودنمايي مي كرد!!"


داخل دستشويي

رون:ولدي ... ولدي ... تو كدومشوني!!! بيا بيرون ميخام باهات حرف بزنم!
ولدي در حالي كه لرزش صداش كاملا مشخصه!!
هيچكس نمي تونه كمكم كنه .... من نمي تونم با شناسه ولدي فعاليت كنم ... نمي تونم .... من سرژ تانكيان رو مي خوام!!
آلبوس:ولدي بيا بيرون...خودم دو سه روز ديگه مدير ميشم شناسه تو عوض مي كنم!!! البته قبلش بايد در كلاس هاي "" چگونه با يك شخصيت غير هري پاتري در رول پلينگ فعاليت كنيم!" شركت كني!!

ولدمورت در حال بيرون اومدن از دستشويي هستش كه يهو......


يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


Re: مغازه شوخي ويزلي
پیام زده شده در: ۱۲:۲۹ پنجشنبه ۱ دی ۱۳۸۴
#69

آرتیکوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۸ دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۱۵ جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۷
از کاخ سفید پادشاهان در کوه های سفید سرزمین رویاها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 431
آفلاین
دیلینگ دیلینگ دیلینگ دینگ

نورهایی عجیب با درخشش عجیب تر در همه جای مغازه شوخی ویزلی ها میدرخشیدند.
مردی با ردایی قرمز و طلایی (فکر کنم یه ذره سبز و زرد هم توش دیدم) جلوی رون ویزلی ایستاد.
رون یه نگاهی به نگاهی به سرتاپای این جادوگر مسن می اندازه و میگه:اوه بله بفرمایید.
آرتیکوس دامبلدور در حالی که با اشتیاق به اطراف مغازه نگاه می کنه میگه:سلام من آرتیکوس هستم.
رون:منم رون ویزلیم.بفرمایید امرتون رو.
آرتیکوس:ببینم اینجا قرص سرما خوردگی هم دارین.
رون با تعجب:قرص سرما خوردگی اینجا که عطاری نیست ! اینحا مغازه شوخی ویزلی هاست.
آرتیکوس:اوه پس من اشتباهی به کوییرل آدرس دادم.
فلش بک به چوبدستی فروشی کوییرل(برای اطلاعات بیشتر به چوبدستی فروشی کوییرل مراجعه کنید)
کوییرل با عصبانیت میگه:خرا خروو خول خردی خرتولوخو.
آتیکوس با نارحتی:چرا اینجوی حرف میزنی نکنه سرما خوردی,شنیدم که اینجاها یه مغازه دارویی به نام شوخی های ویزلی هست (زکی!ویزلی و دارو؟)برو اونجا بهت یه قرصی چیزی بده تا خوب بشی. ....

حرف رون اجازه مرور بیشتر آرتیکوس روی این خاطره رو میگیره.
آرتیکوس با گیجی می پرسه:ببخشید شما چی گفتی؟
رون دوباره میگه:من گفتم که می خوایید یه سری از محصولات جدیدمون رو بهت نشون بدم.
آرتیکوس:آه البته چرا که نه؟
رون هم شروع می کنه با آب و تاب تمام در مورد محصولاتش پرچونگی کردن:اینا رو که می بینی کلاه دفاعی هستن که برای دوئل یه چیز مفیده....اون رو که می بینی جدید ترین معجون عشقه که اثر آنی رو هرکسی که بخوای داره(آرتیکوس وقتی اینرو میشنوه تمام بدنش سرخ می شه,حالا خدا می دونه برای چی!)
... اینی که میبینی جدید ترین محصولمون هستش که خودم درستش کردم.
بعد رون سینه شو نیم متر میده بالا طوری که بلند قد تر از قبل به نظر می رسید(رون همین جوری دراز هست ببین چه شکلی می شه که خودشم دراز تر بکنه).آرتیکوس با گیجی تمام به حرفهای رون گوش می کنه ولی هیچی ازش سر در نمی آره.
رون ادامه میده:داشتم می گفتم وقتی ....
آرتیکوس که حوصله اش از موضوع سر رفته بود حرف رون رو قطع می کنه و میگه :بگذریم اوه اون دوشیزه خانم کیه داره توی این مغازه میدرخشه. و به طرف خانم فلیگ اشاره کرد که داشت هری رو به خاطر صمیمی شدن (یا به عبارتی دیگر :bigkiss: )با جینی اونم وسط عموم میزد.
رون:اوه اون پیرزنه خانم فلیگ همسایه هری ایناست
آرتیکوس:زن جذابیه
رون
آرتیکوس به طرف خانم فلیگ می ره و میگه:سلام من آرتیکوس دامبلدور هستم.
خانم فلیگ:خب حالا چی کار کنم؟
آرتیکوس:می خواستم بدونم می تونم یه ناهار شاعرانه رو با دوشیزه خانمی مثل شما صرف کنم.
خانم فلیگ : آخه آخه...
آرتیکوس:خواهش میکنم حرف پیرمردی مثل من رو زمین نندازید.
خانم فلیگ: :باشه قبوله هرچی تو بگی آرتیکوس
و بعد :bigkiss: و آرتیکوس با خانم فلیگ از مغازه شوخی ویزلیها با حالتی شاعرانه(از اونایی که آدم از خوندنشم عقش میگیره)خارج شدند.
همه کسانی که توی مغازه بودن
هری از اون وسط میگه :این همونی نبود که منو به خاطر :bigkiss: داشت کتک میزد.


آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..


Re: مغازه شوخي ويزلي
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ چهارشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۴
#68

بانو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۵ سه شنبه ۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۷:۳۱ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هر جا كه سكوت و تاريكيش باعث بريده شدن نفس ها مي شه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 39
آفلاین
دوباره صداي در مي آد.......
بانو در حالي كه از عصبانيت رنگش قرمز جيگري شده بود وارد مغازه مي شه.
- ببينم پسره ي احمق ايكبيري....منو مسخره مي كني؟مي خواهي گازت بگيرم حالت جا بياد؟
همگي با تعجب به سمت صدا بر ميگردند.
رون با ترس و لرز و در حالي كه رنگ به صورت نداشت زير لب گفت:
- چچچي ..... شششده؟؟؟
- چي شده؟! من از تو آبنبات خوني خواستم.بعد تو به من چي دادي؟ آب نبات خوني.......!!!
اومدم دادم به برادرم(ورژن قديمي دوست پسرم)بعد به جاي اينكه بخوره خوشش بياد روي زبونش مو در آورده!!!!!!!!!
بعد با عصبانيت به طرف رون هجوم!برد تا بلكه بتونه يك گاز ازش بگيره كه با فريادي متوقف مي شه.
-صبر كن ببينم!
صداي آلبوس دامبلدور بود كه داشت با خشم فرياد مي كشيد.
-فكر كردي چي كار داري مي كني؟مگه توي قوانين هاگوارتز رو نخواندي كه بي احترامي به معلم باعث اخراج مي شه؟مگه نمي دوني كه اگر فعال نباشي از مدرسه شوت مي شي، مگه........
-ولي آلبوس جان اينجا كه مدرسه نيست!من........
دامبلدور بازوي هري را گرفته بود تا از شدت عصبانيت روي زميين نيافته.
-خيلي خب بسه!بانو جان من شرمنده......
-شرمنده؟!!! برادرم ديگه توي روم نگاه نمي كنه.مگه نمي دوني تو اين زمونه شوهر،ببخشيد
برادر پيدا كردن سخته؟؟!!
-خب مي توني از اين معجون هاي عشق ببري!مطمئن باش عشق برادريش! از قبل بيشتر مي شه.
همين موقع دوباره دامبلدور مي پره وسط:
-معجون عشق.......؟ويزلي مگه قوانين رو نخوندي؟ مگه نمي دوني كه معجون عشق........
ولي صداي بلندي مانع از ادامه ي حرف هاي دامبلدور مي شه.شخصي وارد مغازه شد.قد بلند و خوشتيپ!
اكبر پاتر دوباره به طرف رون مي ره.در حالي كه متوجه نگاه هاي تحسين آميز بانو بر روي خودش نيست...
-آقاي ويزلي نمي شه لطفا منم يه تاپيك به اسم روسري(!) فروشي اكبر پاتر باز كنم؟
رون خودش رو براي جواب دندون شكني آماده مي كنه كه بانو بهش مي گه:
-دلشو نشكن! بزار باز كنه ديگه.وگرنه مي دوني كه من......
-ولي آخه.....
-نشنيدم!
-باشه.باشه.مجوز داده شد.ولي اگر توي دو هفته فعال......
اكبر پاتر با خوشحالي در حال بالا پايين پريدن توي مغازست .
بانو با خنده به رون مي گه:
-ببينم اون پيشنهاد معجون عشق هنوز هست؟؟؟

****15 دقيقه بعد*****
بانو دست در دست اكبر پاتر از مغازه ي ويزلي خارج مي شوند.........

---------------------------------------------
اميدوارم ببخشيد ديگه......
---------------------------------------------



Re: مغازه شوخي ويزلي
پیام زده شده در: ۱۸:۵۳ پنجشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۴
#67

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۳۰:۳۱ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
صداي بلندي همرو از حركت باز ميداره
صبر كنيد
همه ي نگاه ها به طرف صدا ميره استرجس پادمور در جلوي در ايستاده بود
دامبلدور:به به اينكه استرجس خودمونه چطوري استرجس
استرجس نگاهي به صورت خسته و عرق كرده دامبلدور ميكنه و
ميگه:سلام جناب دامبلدور اميدوارم حالتون خوب باشه فقط يك لحظه صبر كنيد تا من ببينم قضيه چيه
سپس روشو به طرف مامورين وزارتخونه ميكنه و ميگه:شما به چه حقي وارد اين فروشگاه شدين مجوز دارين
يكي از مامورين جلو مياد و
ميگه:معلومه كه داريم اگه نداشتيم ك............
استرجس:نشونم بده ببينم
مامور وزارتخونه دستشو ميكنه تو جيبش و شروع به جست و جو ميكنه پس از تلاش بسيار برگه اي رو از جيبش در مياره و به استرجس نشون ميده
تمام افراد داخل مغازه از جمله دامبلدور فقط نگاه ميكردن و چيزي نميگفتن
استرجس نگاهي دقيق به برگه ميندازه و شروع به خوندن ميكنه پس از اينكه خوندنش تموم ميشه رو به مامور وزارتخونه ميكنه و ميكه:عزيزم شما پلاك چند توي برگه ميبيني
مامور وزارتخونه به طرف برگه ميره و
ميگه:پلاك 21
استرجس رو به دامبلدور ميكنه وميگه اينجا پلاك چنده
دامبلدور نگاهي به رون ويزلي ميكنه وميگه: صاحاب مغازه اونه
رون نگاهي به دامبلدور ميكنه وميگه:پلاك12
استرجس بلافاصله چوب دستيشو در مياره وبه سمت همه ي مامورين وزارتخونه طلسم ميفرسته و ميگه:برين بيرون ييلا بدو سريع همتون رو مجازات ميكنم
تمام مامورين وزارتخونه با تمام سرعت از مغازه بيرون رفتن
استرجس بر ميگرده و در حالي كه گرد و خاك لباسشو پاك ميكنه
ميگه:جناب رون اين وسايلو براي من بيارين ممنون ميشم
استرجس دستشو در جيب لباسش ميكنه و كاغزي رو در مياره و ميده به رون ويزلي
رون سريع ميره كه جنسهاي استرجس رو بياره در اين بين استرجس رو به دامبلدور ميكنه و ميگه :از ديدن شما در اينجا خيلي خوشحال شدم
دامبلدور:منم همين طور
رون با بسته اي پر بر ميگرده و ميگه: اينم جنسهاتون
استرجس:خب خب چقدر ميشه
رون:مهمون ما باشين
استرجس:ممنون
رون:5 گاليون
استرجس پول رو ميده و بر ميگرده كه با همه خداحافظي كنه كه ناگهان دوباره صداي در مياد
دينگ دينگ

---------------------
اين پست صرفا براي معرفي خودم بود دفعه ي بعد بهتر پست ميزنم
اين پست ادامه پست هوكي هستش
فقط من ديگه نميدونم ادامه هر كدوم رو خواستين برين يا مال من يا مال رون رو


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: مغازه شوخي ويزلي
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶ پنجشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۴
#66

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 509
آفلاین
اين پست بعد پست دامبلدور عزيزه!!

=======================

رون:بوق.....بوق.....مردم آزار زنگ مي زني در ميري؟!!!!
هري:آلبوس....آلبوس....من آبنبات تخم مرغي ميخام!!

در همين لحظه اكبر پاتر وارد مغازه ميشه...
اكبر پاتر:آقا گراوپ فروشي دارين...
رون:آره داداش چند مي خري؟
اكبر پاتر:3000000 گالئون..
رون:بده.
رون:آقا من نميدونم چرا وقتي اين اكبر پاترو ميبينم ارزشي ميشم!!!!!

اكبر پاتر در حال بسته بندي گراوپ....

در مغازه محكم كوبيده ميشه....فردي با لباس سفيد در آستانه ي در ظاهر ميشه...
"به نام جاسم ايست"
چيليك(صداي دوربين)
نور فلاش دوربين باعث ميشه هيچكس چهره ي فرد تازه وارد رو نبينه...
گراوپ:كالين.....

صحنه اي عاشقانه در وسط مغازه شكل مي گيره....اشك تو چشاي رون جمع شده..
آلبوس:هوووي هري تو نيگاه نكن بد آموزي داره...
هري:چيش بد آموزي داره...هنوز كه اندازه من و جيني صميمي نشدن!!

كالين:من برگشتم گراوپ...
گراوپ:ارباب همه منو كرد اذيت...السامور اذيت بيشتر(اشاره به پستي كه حدودا يك سال پيش توسط السامور در حمام اسليترين زده شده است.....فكر مي كنم تنها كسي كه اين قسمتو بفهمه سرژه)
كالين گراوپ رودر آغوش مي گيره....
كالين:نگران نباش عزيزم..همه چي تموم شده!!


آلبوس:بچه ها اكبر پاتر رفت.....
رون:آره چطور مگه....
آلبوس:واي واقعا حيف شد...ميخاستم تجربيات رول پلينگي خودمو در اختيارش بذارم!!!!


ديلينگ.....ديلينگ....ديلينگ



يك نفر با ردايي سياه وارد مغازه شد....


يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


Re: مغازه شوخي ويزلي
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲ پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۴
#65

هوكيold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
از مغازه‌ي لوازم جادوي سياه هوكي
گروه:
کاربران عضو
پیام: 271
آفلاین
در باز مي شه و دو تا جادوگر كه رداهاي سفيد پوشيده بودن مي ريزن تو...
دامبلدور و هري و هاگريد و رون همين طور هاج و واج مونده‌ن..
يكي شون شروع به صحبت مي كنه:ايست... پليس!! ا نه ببخشيد... يادم رفته بود...ايست... مامور وزارتخونه!!!
و وقتي مي بينه همه هنوز هاج و واج ايستادن مي گه: اين جا چه خبره؟ شيشه شكوندن... دعوا... كتك كاري . با چشماش مغازه رو مي گرده... به قسمت كف مغازه كه مي رسه چشاش قدّ يه هندونه گرد مي شه و داد مي زنه:
غووووووووول...
چوبدستي شو مي كشه و داد مي زنه: استيوپيفاي... استيوپيفاي...
امّا گراپي معصومانه نيگاش مي كنه... طلسمها به گراپي اثر نمي گذاشتن...
هاگريد چتر صورتي شو در مي آره و داد مي زنه: مي خواي داداش منو طلسم كني؟ استيوپيفاي.!!
مامور با كلّه مي ره تو زمين... مامور دومي صبر نمي كنه و غيب مي شه...
يهو تا وقتي هاگريدو دامبلدور و رون به خودشون بيان 8 تا صداي ترق مي آد و 8 تا وزارت خونه اي مي ريزن تو و در يكيآن جنگ بزرگي در مي افته...
قفسه ها مي شكنن و...
___________________________
ادامه دارد...


به سراغ من اگر می آیید، نرم و اهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد، چینی نازک تنهایی من...


نه من نخواست!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵ دوشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۴
#64

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۲ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
از درون مغاک!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1171
آفلاین
-نه من نخواست!
-ديگه از دستت خسته شدم!پدرمو در آوردي!
هاگريد در حال كشيدن گراپي بر روي زمينه!!!(نكته اخلاقي!:من موندم هاگريد چه شكلي گراپي به اون گندگي رو ميكشه!)
هاگريد:سلام رون!خوبي؟
رون:سلام هاگريد!چي شده؟چرا داداشتو اين شكلي كردي؟
هاگريد يه نگاه به گراپي ميكنه كه دست و پاش بسته شده و يه قطره اشك از چشماش ميفته پايين!
هاگريد:نميدونم چرا تازگيا نميتونم اعصاب خودمو كنترل كنم!همش دارم به اين و اون ميپرم.همين الان گراپ زيادي سر و صدا كرد آْوردمش اينجا كه بهت بدم بفروشيش!
رون:ها؟بفروشمش؟...حوصله داريا!حالا اصلا بگيريم كه موجود به اين زيبايي فروشي هم باشه!....ولي خداييش به جاي شوخي ترسناكه!
هاگريد:چي؟؟؟؟چي داداش؟؟؟
و بلند ميشه و يقه رون رو ميگيره و از زمين بلند ميكنه.
هاگريد:داداشي من ترسناكه؟!...الان بهت ميفهمونم!
و رون رو پرت ميكنه سمت شيشه مغازه....
شششششيييشش!(صداي شكسته شدن شيشه ها!!)
همون موقع دامبلدور و هري دوباره در پشت ويترين بودن و داشتن ميومدن تويه مغازه.

**10 ثانيه بعد**
رون در بقل دامبلدور افتاده
دامبلدور:اين كار كي بود؟
هاگريد:كار من!چيه حرفيه؟....ها؟نه ببخشيد!...سلام پروفسور دامبلدور...خوبين؟
دامبلدور:سلام هاگريد!اين چرا اين شكلي شد؟
هاگريد:هيچي پروفسور يه كم اعصابم خورد شد چيز خاصي نبود!
دامبلدور: تازه چيز خاصي نبود؟...ايول ايول!
در همون لحظه صداي زنگوله ي در توجه بقيه رو به خودش جلب ميكنه....


شناسه ی جدید: اسکاور


Re: مغازه شوخي ويزلي
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰ یکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۴
#63

آرمين


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۹ یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۵
از نا کجا آباد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 88
آفلاین
بچه با خوشحالي ميره بيرون...
رون با لبخند به خودش ميگه : ايول...ايول...من لذت ميبرم ميبينم اين بچه ها خوشحالا"...يادش بخير يه يه روزيم ما بچه بوديم...
يکدفه آلبوس و هري برميگردن تو مغازه...
دامبلدور : ببخشيد يادمون رفت اين مجسمه رو حساب کنيم...چند ميشه؟
- هووم واسا حساب کنم...10 گاليون چون دامبلدوري ميفته 8 گاليون...صفاي ريشات...(نکته اطلاعات حمومي : ريشهاي مرلين تموم شد داريم گيرز ميديم به ريشهاي خفن دامبلدور!)
-10 گاليون؟...پاتر حساب کن بريم...
هري : ها؟ من؟ آقا تورو خدا من قرض بالا اوردم منو بيخيال شو...تا حالاشم زياد خرج اين سايت کردم...خودت بده بريم...
-ببين آخه منم ندارم...هرچي داشتم دادم به کرام منو تبديل کنه به آلبوس...ديگه ندارم...خودت بايد بدي يا اصلا برات نميخرم...
هري : پول بده...
-نميدم...
-بده...
-نميدم...
-ويليام ادوارد...اينو هک کن!
-خب بابا ميدم...بيا گفتي چند ميشه؟ بيا اينم 8 گاليون بي زبون...
هري : دامبلدور...اون يکي رم برام ميخري؟
چو که داشته از اين دوتا حالش بد ميشه از آسمون داد ميزنه : بريد بيرون...تا نزدم از انجمن بلاکتون نکردم...بريد ببينم!
يه دفعه گريفندور و آبر از طبقه بالا ميان بيرون و دست در گردن هم (!) ميرن بيرون...همينطور که داشتن ميرفتن...
گريفندور : بيا آبر جان ناراحت نباش...خودم دوباره سه دسته جارو ميزنم برات...اينا رو ولشون کن...بيا بريم...درست ميشه...حالا مطمئني من ناظر اينجا نشدم؟
و دور ميشن...
رون : اينا کجا بودن يهو؟
يکدفعه هيکل درشت هاگريد در آستانه در پيدا ميشه البته از پشت... و معلومه که داره يه چيزي بزرگ رو محکم ميکشه...
هاگريد : بيا تو...بت ميگم...گنده بک ديگه تحملتو ندارم...بيا تو...
رون : هگريد...ميتونم کمک بکنم؟
...


كلا من هرجا نشاني از استكبار خودم باشه حال ميكنم! بنابراين اين نمايشنامه خوب بود صفاي ريشات! اين قسمتش به نظرمن خيلي قشنگ بود!

طنزش كم بود! يعني با وجود لحن گفاتري بيشتر به متن ادبي شباهت داشت تا متن نمايشنامه! هاگريد به نظر من خيلي پارازيت مانند اومد تو! يعني ميتونستي طور بهتري تمومش كني!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۷ ۱:۵۰:۱۹

امروز خودم را زخمی کردم تا ببینم آیا هنوز درد را حس میکنم یا نه....درد تنها واقعیت است...

-- جانی کش


Re: مغازه شوخي ويزلي
پیام زده شده در: ۱۶:۵۳ یکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۴
#62

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 509
آفلاین
گريفيندور:دمش گرم عجب توهمي بود؟!!!
بومب.......بومب.....بومب

صداي گام هايي سنگين كه از دوردست شنيده مي شد اما بوضوح قابل درك بود....گام ها لحظه به لحظه نزديك تر مي شد...در مغازه باز شد و صورت ضد نور شخصي قوي هيكل پديدار گرديد...


روح كرام:عله
هري نگاهي به صورت شفاف كرام ميندازه و اون دوباره به جسم تبديل ميشه!!!
گريفيندور:هري جون چقدر شبيه كرام شدي؟(البته كرام تو فيلم 4)
دامبلدور:آره هري جون كجا بودي دلم برات تنگ شده بود رفتم كنار پنجره!!!!!
هري با صدايي گرفته و خشن:سايلنسو!
رون:اين كه الان گفت اين يعني چه؟!

چند لحظه بعد
رون:دوستان چايي ميل نداريد!!!

رنگ آسمون تغيير مي كنه صداي رعد و برقي وحشتناك....
در همين لحظه صدايي غيرزميني سكوت ايجاد شده رو ميشكونه.

"اگه تا چند لحظه ي ديگه موضوع اين تاپيك عوض نشه طلسم اسكرجيفاي رو حروم اين تاپيك مي كنم!!!"


كرام:اه اين صدا غير زمينيه چقدر شبيه صداي چو چانگ بود!
چو:ناظرآستكباريوس!!!

همه افراد حاضر در حال پودر شدن و از بين رفتن هستند....همه چيز در حال تغيير شكله و كم كم همه چيز به يك مغازه شوخي تبديل ميشه!!

كرام در حال نابودي:اگ... يه بار....ديگه....منو تو نمايش....نامه هاتون ا بين....ببريد....حذف شناستون....مي...كنم!!!!


چند دقيقه بعد
همه چيز شبيه يه مغازه شوخي شده.....
يه س بچه ي دو ساله وارد مغازه ميشه!!

آقا آقا يه موجود دم انفجاري جهنده با يه باسيليك و يه آكرامانتيولا و يه ولدمورت ميخام براي دكور!....همه ي اينا سر جمع چند!!!!

رون:ايول اولين مشتري.....خب عزيزم يه دقيقه صبر كن...سه گالئون دم انفجاريه...ده گالئون باسيليك....چهار گالئون آكرامانتولا و منفي ده گالئون هم ولدمورت!!سر جمع ميشه هفت گالئون جييگر......

-اشكال نداره ولي ولدمورتشو گرون حساب كردي....

صداي چو:چوهااااااااا....


=========
چوي عزيز اگه زحمتي نيست نقدش كن!!!


من نقد كنم؟؟؟ نه من نوتانم! حالا خوب چون خيلي التماس ميكني باشه! بابا ايول! چقدر آستكبار بودم خبر نداشتم! ايول بابا! عجب توهمي!

نفهميدم اين ماجراي شبيه شدن هري به كرامو! يه توضيحي لطف كن! بعد الان ولدمورت ميفروشي؟ منم يكي ميخوام!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۴ ۱۵:۳۸:۱۰

يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


Re: مغازه شوخي ويزلي
پیام زده شده در: ۱۳:۲۷ جمعه ۲۰ آبان ۱۳۸۴
#61

هرپوی کثیف old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۹ جمعه ۲۹ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۷
از یونان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 85
آفلاین
سلام دوستان من ويليام ادواردم.......
نگاه خشمگين همه حاضرين به ويليام ادوارد كه در اون لحظه صورتش حالت ابلهانه اي داشت، ثابت مي مونه .
كرام با نگاه عاقل اندر سفيهش سرتاپاي ويليام رو برانداز ميكنه .
كرام : ببينم اينجا صاحاب نداره كه هركي از راه ميرسه خودشو مي ندازه وسط داستان ؟
ويليام : به تو چه وبمستر دوزاري !* بوق طلايي !
كرام : هوي بچه ! همين الان سرتو مي ندازي پايين ميري بيرون پسره ي ارزشي وگرنه سه شماره بلاكت ميكنم !
صداي عله از آسمان مياد ؛
_ هي كرام ! تو خجالت نوكشي بدون اجازه من ملتَه حذف كار بر ميكني ؟ نه مي خوام ودونم خجالت نوكشي !؟
كرام : ساكت نميشي !؟ ها !؟ ساكت نميشي ؟
_ نه ! ساكت نوشم !
كرام نوك چوب دستيشو روي شقيقش ميذاره .
كرام : خب پس خودم ساكتت ميكنم ! ..... كروشيو !
مغز كرام متلاشي ميشه و جسدش روي زمين ميفته . صداي عله باز مياد .
_ خودت كه گور و گور شدي ولي بدان خيلي نامردي !
روح كرام از بدنش جدا ميشه و در حالي كه كاغذي رو كه روش نوشته بود : گروه شناسه هاي بسته شده جلوي سينه ش نگه داشته بود به آسمان ها پر كشيد !
ويليام ميدوئه و پاي روح كرام رو كه در حال رفتن به آسمان بود مي گيره .
ويليام : هي ! فكر كردي به اين راحتيا ميتونه به ركورد دار پستاي ارزشي توهين كني و بري !؟
ويليام در حالي كه داشت به كرام بد و بيراه ميگفت، همراه او به بالا كشيده مي شد . كرام از سقف رد ميشه و سر ويليام به طاق ميخوره و با محاسن مبارك به زمين ميخوره !
به شدت مي زنه زير گريه !
ويليام : آخه چرا هيچ كدوم از مديرا جوابگوي اين عمل زشت كرام نيستن !؟
دامبلدور مثل هميشه مي پره وسط !
دامبلدور :ويليام عزيز !
از اونجايي كه ريموس ( جان ) من رو موظف كرده كه در حد توانم پاسخگوي بعضي از سوالات كاربران باشم بهت توصيه مي كنم كه به تاپيك " گفتگو با ناظرين جالب پيشنهاد ها " بياي تا بحثمون رو اونجا ادامه بديم !
ولي تا ديدار بعدي ما در اون تاپيك، فعلا، اسكرجيفاي !
ويليام ادوارد از صحنه ي روزگار محو ميشه ! همه حاضرين سرجاشون خشكشون ميزنه و بي حركت مي ايستن .
پروفسور گريفندور سكوت رو ميشكنه، شمشير گريفندور رو از غلاف در مياره و اون رو دو دستي بالا تر از سرش نگه مي داره .
گريفندور : هميشه سرفراز، گروه گريفندور !
شمشيرش رو توي كف چوبي مغازه فرو مي بره و زانو ميزنه ..... گريفندور هم در اين لحظه ساكت و بي حركت ميمونه .
پروفسور گريفندور در يك لحظه فكر كرده بود كه ناظر دياگون شده ولي اشتباه كرده بود !
.......


----------
خوشحال ميشم كه ادامه ش بديد .



آفرين هرپو جان...البته شما خودت پيشكسوت رول نويسي هستي(دنيس كريوي=هرپوي كثيف)---خوب بود ولي من تيكه آخرشو نفهميدم!!!!بعدشم مگه ويليام ادوارد مرلينه كه محاسن داشته باشه!!!


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۰ ۱۴:۵۹:۰۵







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.