هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۳:۱۰ دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۶
#40

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
لودو با عصبانیت به میز روبرویش لگد زد ! ماندانگاس گفت : " آروم باشید رئیس ! "
لودو گفت : " چطور آروم باشم ، اون ها تا همین چند لحظه پیش اینجا بودند و من ندیدمشون ... واقعا خجالت آوره ... "
ماندی گفت : " حالا نگران نباشید ... ما اون گورکن رو سالم به دست شما می رسونیم ! "
لودو گفت : " امیدوارم ...
خارج از مهمانخانه پاتیل درزدار
بورگین گفت : " لارتن اینجا کجاست ما رو آوردی ؟ "
لارتن : " ببخشید رئیس ... فعلا برای مخفی شدن خوبه ! "
بورگین نگاهی به اطراف انداخت . انباری کوچک و تاریک که کفش با کاه پر شده بود و کارتن هایی که احتمال مواد غذایی مهمانخانه داخلش بود در اطراف آن دیده می شد. اوباش به سختی خودشون رو درون اون جا داده بودند. بورگین گفت : " خوب حالا من نقشم رو به شما می گم ... می ریم توی پاتیل درزدار و از پشت ردیف ستون ها خیلی آروم میریم به حیاط خلوت ... بعد سریع میریم به کوچه دیاگون و از اونجا ادوارد راهنماییمون می کنه ! ادوارد آماده ای ؟ "
- " بله قربان ! "
پیوز گفت : " ادوارد لطفا از همین جا نقشه ات رو با ما هماهنگ کن ! "
ادوارد شروع به توضیح نقشه اش کرد : " ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸ دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۶
#39

ادوارد بونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۹:۲۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
از اینوره!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 475
آفلاین
كمي بعد تمامي اوباش پشت در پشتي پاتيل درزدار ايستاده بودند و منتظر بودند كه رئيسشون به آنها ملحق شود تا از دست دار و دسته ي اصيل ها فرار كنند و به دنبال آن طلسم باستاني بگردند تا بتوانند با آن ريموس لوپين را از چنگ اصيل ها در بياورند . آنها در فضاي تاريك جلوي درگاه ايستاده بودند و با هم پچ پچ مي كردند و كمي آن طرف تر مرد طناب پيچ شده اي وجود داشت كه احتمالا دربان يا نگهبان آنجا بود ..اوباش با هم در مورد نقشه ي خودشان صحبت مي كردند و اينكه بونز كار خطرناكي را به عهده گرفته است .. در همين اوضاع بود كه صداي گرومپ گرومپ پاهاي بورگين كه از پله ها پايين مي آمد به گوش رسيد و همه ي اوباش ساكت شدند ، حتي پيوز كه هيچ كس جز بارون خون آلود نتوانسته بود كه او را تحت كنترل بگيرد .
-: با همتون هستم بدون هيچ صدايي دنبال من ميايد و هيچ چيزي هم نمي پرسيد .. شير فهم شد ..
-: بله قربان ..
سپس همگي آرام و بي سرو صدا از آنجا خارج شدند و در كوچه هاي ساكت لندن شروع به دويدن كردند تا هرچه زودتر از دار و دسته ي هافلي هاي اصيل دور شوند .
پيوز: ببخشيد ارباب...جسارته.. ما الان بايد كجا بريم ؟
-: نمي دونم .. فعلا بايد بريم تو اين كوچه ها ي اطراف مخفي شيم تا اونا ما رو پيدا نكنن..
لارتن :‌ ببخشيد قربان ..اين اطراف يه انبار بزرگ هست كه من نمي دونم مال كجاست شايد مال پايتيل درزدار باشه ولي مطمئنم كه كسي اونجا مزاحم ما نمي شه ..
-:‌دقيقا مجاست مي توني .. ما رو به اونجا هدايت كني ؟
بله قربان اگه مي شه دنبال من بيايد ..
پاتيل درزدار :
لودو كه به شدت نگران عليرضا گوركنه قشنگش بود كه الان به دست اوباش اسير بود جلوي پيش خوان منتظر بود تا تام خودشو به اونجا برساند و مدام زنگ روي پيش خوان را به صدا در مي آورد.
-:‌بله آقا .. بله .. اومدم .. چه كار داريد؟؟
-: تو دارودسته ي اوباش بورگينو اينجا نديدي؟
-: نه قربان !!
-:‌ ببين خوب به من نگاه كن اگه بفهم داري به م دروغ ميگي تيكه بزرگت گوشته ..ها ..فهميدي؟
-:‌بله .. قربان ..بله .. اونها اينجا هستن الان هم تو اتاقها طبقه دوم خوابيدن ..
-:‌خوبه ..خيلي .. خوبه ..
سپس لودو يك كيسه كوچك پر از گاليون به تام داد سپس رو به افراد گروهش كرد و گفت :
زود باشيد بريد اونها رو بياريد پيش من .. همشون همين الان كت بسته بياريد
------------------
فعلا يكم هم ماجرا رو با هافلي ها و تعقيب و گريز ها پيش ببريد تا چهارشنبه كه به مغازه ي هوكي برسيم


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱ دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۶
#38

بورگینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۴۸ دوشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۴:۵۶ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
از دژ مرگ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 518
آفلاین
بورگین در تختش غلطی زد و از پنجره ی باز به آسمان آبی و پرستاره نگاه کرد.
به اتفاقاتی فکر کرد که همانند برق و باد گذشته بودند او و دسته ی اوباشش را درگیر یک ماجرای دیگر کرده بودند.
آهی از سر کلافگی کشید و به خوابی ناراحت فرو رفت.
تمامی دسته گانگسترش در حالی که به وی ریشخند می زدند از کنارش رد شده و به محفل می رفتند.دیگر هیچ کس نبود که وی را در کارهایش همیاری دهد و به وی کمک کند.او گانگستر ها را صدا می زد و به آنها می گفت که بر گردند ولی دیگر دسته اش حتی نیم نگاهی به وی نمی انداختند.دیگر تمام شده بود!بورگین نه قدرتی داشت و نه اسمی...
_ بیدار شید رئیس! بیدار شید رئیس!
بورگین سردی دستی را حس کرد و حدس زد که باید روح باشد.
کمی چشمانش را باز کرد و نگاهی به ساعتی که به دیوار وصل شده بود کرد.
ساعت 3 نصفه شب بود.
با صدایی خسته گفت : چیه پیوز؟چه اتفاقی افتاده که به خودت جرات دادی و منو تو این موقع شب بیدار کردی؟باید دلیل خوبی داشته باشی که کارت رو توجیه کنه.
پیوز دیگر نمی توانست تحمل کند!به خود جرات داد و صدایش را بلند کرد.
_ قربان!هافلپافی ها اومدن تو همین پاتیل!هنوز نمی دونن که ما اینجا هستیم ولی احتمالاً برای گرفتن اتاق اومدن و صاحب کافه هم به اونها توضیح میده که ما اینجا هستیم!
می شد اظطراب را در صدایش خواند.
با شنیدن کلمه " هافلپافی ها " دیگر خواب به طور کل از سر بورگین پرید. سریع به ظرف پنجره رفت و آن را بست و شمعی کوچک را که تنها منبع نور اتاق بود را با فوتی محکم خاموش کرد.سپس خطاب به پیوز گفت : خیلی آروم طوری که هیچ یک از هافلی ها متوجه نشن میری و بچه ها رو بلند می کنی... به زرس قاطع زور اونها به ما ها می چربه.باید بدون اینکه متوجه بشن از اینجا فرار کنیم.همین حالا!
پیوز دیگر هیچ حرفی نزد و بلافاصله از یوار اتاق رد شد و بورگین را در فضای تاریک و غم انگیز اتاق تنها گذاشت.



ویرایش ناظر: بورگین عزیز سعی کن اول و آخر نمایشنامت حدالامکان غیر رول ننویسی...نوشتن کلماتی مثل "با تشکر" و اینا هم بدتر از خارج از رول!...در کل اینو من همیشه تو نقدام میگم و اینجا هم الان گفتن که نمایشنامه هات بهتر به نظر بیان


ویرایش شده توسط اسکاور در تاریخ ۱۳۸۶/۲/۳ ۲۱:۲۵:۳۳


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۲:۴۳ دوشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۶
#37

ادوارد بونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۹:۲۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
از اینوره!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 475
آفلاین
بورگین گفت : " اما چه وردی ؟ "
اديب :‌طلسمهاي باستاني !!
بورگين : طلسمهاي باستاني ؟ از كجا يه همچين چيزي رو گير بياريم ؟
-: خي اينا يه جور طلسمن كه عموما توي يكي از اشياي با ارزش و باستاني نهفته اند .. اگه ما بتونيم يكي از اون اشيارو بدست بياريم من مي تونم هركسي رو كه شما دلتون مي خواد ظاهر كنم ..
-: خب ولي ما يه همچين چيزي رو از كجا بايد بياريم ؟؟
پيوز: از مغازه ها لوازم جادويي سياه يا عتيقه فروشي ها !!
لارتن :‌قيمتشون چقدره ؟
بورگين : پول احتياج نداره ..بوقي ... زور احتياج داره
و سپس بورگين لبخند موذيانه اي زد و با يك حركت تمام قهوه اش را سر كشيد و سپس فنجان را به ميز كوبيد و يك نفس عميق كشيد و گفت :
خوب ما امروز بعد از ظهر مي ريم اونجا ... فعلا بايد استراحت كنيم ..لارتن تو برو مواظب باش كه اون دارو دسته ي اصيل پيداشون نشه .. ادوارد تو هم خوب رو نقشه ات كار كن و گرنه من مي دونم با تو ..اگه اشتباه كني يه هفته تو شيون آوارگان زندانيت مي كنم ..
-:‌بله قربان .. حتما .. حواسم هست ..
سپس بورگين از جايش بلند شد و به طرف پيشخوان رفت .. جايي كه تام صاحب مسافرخانه با ترس ايستاده بود . بورگين مشتش را روي پيشخوان كوبيد و گفت :‌
اتاقهاي مجانيت كجان مردني؟
-: هر جايي كه شما بخوايد قربان ..
-: خوبه .. بچه ها هر كدوم بريد براي خودتون يه اتاق انتخاب كنيد ..
و با اين حرف تمامي اعضاي دسته از پله ها بالا رفتند و پيوز هم در حالي كه اشيا را به طرف همه پرت مي كرد بالاي سر آنها به طبقه ي بالا رفت ...


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۱:۲۶ یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۶
#36

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
خارج از رول : این پست به پست های قبلی هیچ ارتباطی نداره و صرفا برای یک ماموریت گروه اوباش بورگین و رفقا هست !
----------------------------------------------------
آنچه گذشت ...
دسته اوباش متوجه میشن که لودو بگمن صاحب جدید کافه سه دسته جارو باجش رو به اونها نداده پس برای گرفتن پولشون دست بکار میشن و در این بین با مرگخواران و آبیپوشان مواجه میشن که اون ها هم از لودو باجشون رو می خوان. در این بین باشگاه هافلپافی های اصیل که لودو سردستشون سر میرسن و اوباش برای رسیدن به پولشون مجبور به گروگان گیری میشن ... اونها علیرضا گورکن لودوبگمن رو به عنوان گروگان می گیرند و هافلپافی های اصیل هم ریموس لوپین رو !
در این بین دسته اوباش با اتوبوس شوالیه فرار می کنند و به پاتیل درزدار می آن ...
ادامه داستان ...
اوباش در رو باز کردند و وارد پاتیل درزدار شدند. همه رفتند و دور یک میز نشستند و به تعداد خودشون که حالا یک نفر کمتر شده بود قهوه سفارش دادند. بورگین سردسته اوباش گفت : " باید یک کاری برای ریموس بکنیم ، من نگرانش هستم ... "
پیوز گفت : " برو بابا اون ریموس به مفت هم نمی ارزه ، جاسوس محفلی هاست ! "
بورگین گفت : " نه بابا ، اون خودش یه پا گانگستره ، اگر نجات پیدا گنه بهش مدال شجاعت گاگستر درجه دو رو میدم ! "
اما : " برو بینم ، گاگستر درجه دو کجا و ریموس کجا ! "
بورگین گفت : " مهم اینه که باید اون رو نجاتش بدیم از هر راهی که شده ! "
گارسن جدید پاتیل درزدار با یک سینی پر از قهوه اومد و اون ها رو روی میز چید. در این بین ویولت بودلر گفت : " باید از طریق یک ورد یا یک نفرین اون رو نجات بدیم ! "
بورگین گفت : " اما چه وردی ؟ " ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱:۵۷ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۵
#35

سارا اوانز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ شنبه ۱۰ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۳۵ چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۶
از بالای سر جسد ولدی!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 993
آفلاین
این داستان ادامه داستان زده شده در تاپیک سازمان آسلامی و منکرات جادوو دراینجا دیگر ادامه نخواهد داشت!

زمان تقریبا گویای ساعت 10 صبح بود اما هوای مه آلود شهر لندن این طور به نظر می آمد که گویی ساعت 7 صبح است! به همین جهت قیافه افراد عبارت بودند از:
دامبلدور سرحال و سحر خیز که جست و خیز کنان به هر سو می رفت و سعی می کردند به همراهان خود روحیه دهد!
ولدی که بدجوری مست خواب بود و کم کم داشت روی زمین ولو می شد تا بخوابه!
هدی و استر حالی بهتر از ولدی نداشتند! چون از وقتی معاون شده بودند اجازه داشتند بیش تر از بقیه بخوابند مثلا تا ساعت 1 و 2 بعد از ظهر!
بلیز و آرامینتا هم به نظر بیدار می آمدند و سعی می کردند بادراد را هم که بروی ولدی خم شده بود و به حالت ایستاده خوابیده بود را بیدار نگه دارند!
سارا هم فقط بقیه را تماشا می کرد!!
همه رأس ساعت تعیین شده مقابل درب سازمان منکرات ایستاده بودند تا برنامه کاری و هم چنین چوب دستی های خود را از آن جا تحویل بگیرند! اما هنوز کسی که از درب آنجا به سوی آنان خارج شود قابل رویت نبود.
خلاصه پس از اندی زمان یکی از بروبچس تازه وارد و ناآشنای سازمان می آد بیرون و به سرعت یه کاغذ به دست ولدی و یه کاغذ به دست دومبل می ده و بر می گرده!
_پس چوب دستی هامون چی؟؟
این صدای بلیز بود که معترضانه صحبت می کرد! اما جوابی نشنید! ولدی یه ذره چشاشو از هم باز می کنه و نیم نگاهی به برگه میندازه!
_چقدر هم طول و درازه! این وزارت هم بیکاره ها! یکی نیست به اینا بگه وزارت رو از وضع جامعه سننم.(!) به شماها چه ربطی داره؟
دامبلدور یه نگاه اینجوری به ولدی می کنه و میگه:
_نمی دونم کی بود که داشت واسه اینکه انتخاب شه گردن وزیر سابق و همه کارکنان سازمان منکرات و کل جامعه جادوگری رو از وسط نصف می کرد! نمی دونم والا!
ولدی:
لحظاتی می گذره و بالاخره چوب دستی ها از راه می رسن! استرجس ورقه از دست دومبل می قاپه و میگه:
_مثله اینکه اولین جا پاتیل درزداره! بهتره هر چه زود تر راه بیافتیم!
آرامینتا با فیس و افاده:
_خیلی ممنون جناب پادمور از اینکه از رو ورقه برامون خوندید! خودتون تنهایی این کار رو کردید!
استر می آد جوابشو بده که ترجیح می ده هدویگ رو بگیره که با نوکش نره تو شیکم طرف!
بعد از کلی دهن به دهن شدن اونها راه می افتن! وسط راه ولدی همش غر غر می کرد:
_آخه این چه جاییه که انتخاب کردن! مگه جا قحط بود...سایت به این گندگی! اونجا شلوغه من حوصله شلوغی ندارم... الان همه می ریزن که ازم امضا بگیرن منم وقت ندارم که! اصلا می گم بهتره من نیام! چطوره؟
دامبلدور خیلی مرموز می گه:
_نه ولدی جون شما حتما باید بیایی! من قول بهت می دم که اونجا تو سیل امضا گیرها کمکت کنم یه دفعه خفه نشی!
هدی و استر و سارا زدند زیر خنده و ولدی ناراحت روشو کرد اون ور! ولدی در فکر انتقام فرو رفت. محفلی ها می دانستند که علت اصلی اینکه ولدی نمی خواهد به آنجا بیاید این بود که لا اقل سه چهارم جمعیت توسط ولدی بی خانمان شده بودند و یا نقض عضو اعضای خانواده پیدا کرده بودند و به همین جهت در پی انتقام از هیچ کاری دریغ نخواهند کرد!
البته عمق فاجعه به این عمیقی هم نبود و خب واضح بود که ملت از ولدی بترسن!
درب پاتیل از دور نمایان شد. جمعیت زیادی در حال رفت و آمد از داخل آن بودند. دامبلدور به عنوان اولین نفر می خواست وارد شه که ولدی جلوشو گرفت! بعد دوباره دومبلی جلو زد و رفت که بره تو که یه دفعه ولدی از پشت موهاشو کشید و اونو به عقب آورد! خلاصه اون وسط سر اینکه کی اول بره تو دعوا شد و بعد از مدتی تصمیم گرفتند دو تاشون با هم وارد بشن!
به هر زوری بود خودشونو توی چهارچوب در جا دادند و وارد شدند. اینها که سر دسته ها بودند وضعشون این بود چه برسه به معاونانشون که به قصد کشت در حال زدن یک دیگر بودند.
یه چند نفری اونها رو از روی زمین جمع کردند و سپس درب پاتیل رو اینقدر بزرگ کردند که هر 6 نفر بتونن با هم رد بشن!
_اه...بادراد چقدر چاقی! تو خودت تنهایی یه در به این بزرگی واسه وارد شدن احتیاج داری!
هدی این را گفت و سپس با استر مشغول خندیدن شد! بلیز جلو اومد و گفت:
_این نشون دهنده اینه که ارباب ما به ما می رسه و مثل اون رئیس ریش دراز و سفیده که فکر کنم اسمش دومبلی باشه شماها را مثل نی قلیون تحویل جامعه نداده!
و سپس نوبت آن طرف بود که بمیرن از خنده!
وارد پاتیل شدند. ملت جادوگری و غیره:
سالن ساکت و مقداری هم خلوت شده بود. ولدی خیلی باد به قب قب انداخته می ره طرفه اون یارو که پشت پیشخون وایستاده بوده!
_ببینم نفله تو اینجا چی کارا می کنی؟
مرد که از ترس در حال پس افتادن بود به تته پته گفت:
_قررررربـ بـ ا ا ان....من مـ مـ مـ سئول اینـ نـ نـ جا هسـتم!
دامبلدور ولدی رو می زنه کنار و می آد نزدیک اون مرده می ایسته می گه:
_برو اون ور با سئوال کردنت! اصلا خودم می پرسم...
مرده با دیدن دومبلی خیالش راحت می شه و نفسی می کشه:
_دومبلی بفرما! هر سئوالی داری بپرس که من حاضر و آمده کت بسته در خدمتم!
دامبلدور لبخندی می زنه و میگه:
_داش تام! ببینم تو اینجا از کارت راضی هستی؟ مشتری ها از کارت راضین؟ خلاصه کارو بار خوبه؟
تام یه نگاهی دور و اطراف می کنه و میگه:
_هی بد نیست! می گذره دیگه!
اونها که می بینن با سئوال کردن از تام چیزی دستگیرشون نمی شه دو گروه می شن! البته دو گروه بودن. گروه مرگ خوارا می رن طرف آشپزخونه و جاییه که معجون ها رو درست می کردن و محفلی ها هم می رن پیش چند تا مشتری باقیمونده!
مرگ خوارا با سرعت وارد آشپرخونه می شن و کارگر ها با دیدن اونها خشکشون می زنه و فکر می کنن که دیگه لحظاته آخر زندگیشونه که آرامینتا به اونها میگه:
_ما از طرف وزارت خونه هستیم و برای بازرسی اینجا اومدیم! همه یه طرف بایستید!
مواد و وسایل استفاده روی یه میز گنده دیده می شد. معلوم بود که کارشون اینه که باید معجون ها و نوشیدنی های مختلف و جدید درست کنن!
بلیز یه خیار گندیده و یه کدو تنبل کرم افتاده از روی میز بر می داره و میگه:
_شما ها این میوه ها و سبزیجات تازه رو از کجا تهیه میکنید؟ ببینم نکنه یه عمریه دارید آشغال به خورد مردم می دید؟
بادراد هم به یه دیس پر از کرم های مرده و اسکلت شده 5 سال قبل و هم چنین شیرینی های کپک زده اشاره می کنه و میگه:
_چشم وزارت رو خوب دور دیدید هر کاری دلتون می خواد می کنید! این مشاهده ها به وزارت اطلاع داده خواهد شد.
ولدی یه نوشیدنی از روی میز بر می داره و یه غلب می خوره! بعد همشو به حالت انفجاری پرت می کنه بیرون و میگه:
_این زهره یا نوشیدنی شیرین؟
و سپس یک شیشه ی بزرگ که روی آن نوشته شده بود طعم دهنده همه کاره توجهشونو جلب می کنه!
بخش های دیگر آنجا تعریف بهتری از اولاش نداشت و گویای مسئله نخستین بود! پس از تهیه گزارش اونجا رو ترک می کنند!
محفلی ها خیلی دوستانه به طرف افراد مختلف می رن و شروع به صحبت در مورد عملکرد اونجا میشن! سخن های آن ها این رو نشون می ده که همه چیز خیلی خوشمزه و مطابق میلشونه ولی بعد از چند روز به طور ناگهانی مریض میشن که هنوز دلیلشو خودشون هم نمی دونن!
وقتی که هر دو گروه می خواستن از اونجا بیان بیرون قیافه تام مثل گچ سفید شده بود! شاید داشت به مبلغی که به عنوان جریمه باید می پرداخت فکر می کرد! هر چه چهره ها عصبانی تر می شد رقم مورد نظر بالاتر می رفت. او فکرش را هم نمی کرد روزی اینجوری گیر وزارت بیافته!

این داستان ادامه دارد به طوری که اصلا فکرشو نمی کنی!( اغراق!)..................



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۵
#34

فورتسکيو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۹ جمعه ۷ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۲۳ شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۸
از اینجا، اونجا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 85
آفلاین
به نام خدا
------------------------------
ولی آرتیکوس توی رؤیاهاش یه لحظه این چیزا رو تصور کرد و یکمی ترسید
یکی پشت سرش گفت : آرتیکوس، اون چیکارت داره ؟
آرتیکوس : شما ؟
پنه لوپه : منم پنه لوپه
آرتیکوس : به تو ربطی نداره،
پنه لوپه : پستا داره ارزشی میشه
آرتیکوس : به درک، عوضش موضوع جالبه و جذابه
پنه لوپه : من میترسم، آرتیکوس
فورتسکیو : اومدی آرتی، زودباش من کار دارم
آرتیکوس : پنه لوپه، بعداً .... اومدم فورتسکیو
و به طرف پایین رفت
فورتسکیو : چطوری رفیق شفیق ؟
آرتیکوس : خوب نیستم، فورتسکیو ، لرد بهم پیشنهاد داده
فورتسکیو با تعجب : چه پیشنهادی،؟
آرتیکوس :یکار کردن من و انجام دادن درخواستش
فورتسکیو : برای چی ؟
آرتیکوس : باورت نمیشه،یکی از جاودانه ساز ها توی زمین اینجا چال شده
فورتسکیو : چی شده ؟ جاودانه ساز ؟ ... اینجا ؟
آرتیکوس : یواش تر ... آره متأسفانه
فورتسیو : دردسر پشت دردسر، تو باید به آلبوس خبر بدی
آرتیکوس : اون با مینروا در حال انجام یه مأموریت حیاتی هستن
فورتسکیو : چه قاراشمیشی شده، حالا از من چه کاری بر میاد ؟
آرتیکوس : کمکم کن ... راهنماییم کن
فورتسکیو : معامله ی مشکلیه، خیلی مشکل
آرتیکوس : اگه بهش بدم به آلبوس خیانت کردم
فورتسکیو : راست میگی، اون میتونه شغلت رو پس بگیره
آرتیکوس : ممکنه اینجا رو آتیش بزنن
فورتسکیو : از این به بعد اینجا تحت نظر غیر مستقیم وزارت خواهد بود

آرتیکوس : سامانا برا ی شنیدن جواب جمعه به اینجا میاد
فورتسکیو : بیاد، می گیریمش
و چند لحظه بعد غیب شد
------------- روز جمعه عصر ...............
================
ببخشید اگه بد بود، کراب جان


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵
#33

وينسنت کراب old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ دوشنبه ۵ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۰:۲۳ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 138
آفلاین
در همین موقع یکی از پشت سر آرتیکوس گفت:تو فکر کردی میتونی ما رو دست بندازی احمق؟؟؟
آرتیکوس:تو کی هستی؟؟کجایی؟؟خودتو نشون بده!!
طرف:من کی هستم و چی کار دارم به تو ربطی نداره..اگه بخوای زرنگ بازی دربیاری و لردو گیر بندازی کور خوندی..
آرتیکوس:منظورت چیه؟؟
طرف:جمعه ساعته 4 بعد از ظهر،اگه جواب رو بدی کار ندارم،،اگه ندی اینجا رو آتیش میزنیم!!
آرتیکوس: ..آتیش بزنین فکر نکنم لرد خوشش بیاد..اینجا یکی از جاودانه سازها وجود داره..پس ۀتیش زدن رو بیخی شین..
طرف:نه..خیلی گیج تر از اون چیزی هستی که فکر می کردم..فکر میکنی لرد انقدر کودن هست که هورکراکسشو تو این ساختمون بذاره و بره و اونو بسپاره به خدا؟؟؟
آرتیکوس:خدا؟؟لرد مگه خدا رو هم میشناسه؟؟
طرف:حرف بیخود نزن..من نگهبانه هورکراکس هستم..پس هیچ مشکلی برای آتیش زدن وجود نداره!!
آرتیکوس:چی؟؟نه..یعنی همه این کارها یک طوتئه بود؟؟
طرف:آره..لرد تو رو میکشه..
آرتیکوس: ..باشه میگم ولی..
آرتیکوس چندین دقیقه صحبت کرد ولی این صحبت ها هیچ فایده ای نداشت چون طرف رفته بود..
آرتیکوس:کجایی؟؟رفتی؟؟
***
رابستن:عجله کنین..
دراکو:برای چی؟؟
رابستن:چون دارن میان؟؟
دراکو:کیا؟؟
**
ادامه بدین..
پست های این تاپیک داره ارزشی میشه..
به نظر من این داستان رو تموم کنیم..
و یه داستان طنز واسه این تاپیک بنویسیم..
چون تاپیکای طنز بیشتر طرفدار داره تا جدی


فقط بای(از جادوگران) وجود داره و کسانی که از دادنش عاجزند
هدی راست گفت..جادوگران مردنیست..


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۲:۱۶ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۸۵
#32

فورتسکيو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۹ جمعه ۷ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۲۳ شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۸
از اینجا، اونجا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 85
آفلاین
به نام خدا
خارج از رول : تاپیک بسیار خوبیه، ازش خوشم اومد ولی بعضیا داستانو از جریان اصلیش خارج می کنن !
با تشکر
---------------------------------------------
در همین موقع که این اتفاقات در پاتیل رخ می داد آرتیکوس در اتاقش مشغول فکر کردن بود. اون دیگه مهلتش به پایان رسیده بود، اینو احساس می کرد ! دیگه وقتش رسیده بود که با لرد معامله کنه، ولی اون هنوز نمی دونست چه کاری باید انجام بده. هیچ کس از ملاقات او با سامانتا خبر نداشت به جز پنه لوپه که اون هم از جزییات این ملاقات هیچی نفهمیده بود ! آرتیکوس چند روز بود که غذا نخورده بود و خودش رو توی اتاق حبس کرده بود تا این که بالاخره تصمیم گرفت با یکی مشورت کنه، با کسی که عاقل باشه و به فکر منافع شخصی نباشه، کسی که بتونه اونو یاری بده تا از این امتحان سخت سربلند بیرون بیاد. اون یه نامه نوشت با یه جغد پیر که از بچگی اونو داشت، برای مخاطبش فرستاد. در همین موقع یکی در زد.
آرتیکوس : کیه ؟
طرف : منم ... سامانتا ....
در همین موقع صدای فریاد پنه لوپه به گوش رسید : هی خانم، من به شما نگفتم صبر کن تا خودم بهت بگم کی بیای آرتیکوس رو ببینی ؟
سامانتا : پتریفیکوس توتالوس، فعلاً خفه شو احمق !
آرتیکوس : بیا تو و دیگه توی این محل که فعلاً مال منه به کسی صدمه نزن !
سامانتا وارد اتاق شد و گفت : فعلاً معلوم نیست اینجا مال کیه پس خیال بیهوده نکن در ضمن تو در موقعیتی نیستی که به مریدان لرد دستور بدی و بعد درو بست !
آرتیکوس : میتونی بشینی
سامانتا : جوابتو میخوام ، نه این که بشینم
آرتیکوس : من هنوز فکرامو درست و حسابی ...
سامانتا : یک هفتست که من اومدم و به تو هشدار دادم ... فکر نمی کنم بشه دیگه کاری کرد !
آرتیکوس : وزیر تا دقایقی دیگه اینجاست ...
سامانتا : پس میخوای با مرگ خوارا در بیفتی ؟
آرتیکوس : البته منظورم وزیر نیست، منظورم کسیه که قراره وزیر بشه ... مشاورمه
سامانتا : جداً ؟ میخوای سر لرد کلاه بگذاری ؟
آرتیکوس : اگه لازم بشه چرا که نه ؟!
سامانتا : خفه شو بی شعور ...
آرتیکوس : امروز چهارشنبه است ، جمعه بیا جوابتو بگیر
سامانتا : متأسفم، وقتت تا اون موقع تمومه ...
آرتیکوس : لرد میدونه که دو روز بعد از دستوری که بهش دادی اومدی ؟
سامانتا که یکمی ترسیده بود گفت : راجع به چی حرف میزنی ؟ میخوای رفع گناه کنی ؟
آرتیکوس : لارا توبه کرده ... مثل اسنیپ ...
سامانتا : باشه تو بردی ... ولی به ریش مرلین قسم اگه جمعه جواب ندی این جا رو آتیش میزنم
آرتیکوس : نمیتونی
سامانتا : مطمئنی ؟
آرتیکوس : یکی از جاودانه ساز ها (هوراکراس ) توی اینجاست و لرد اونو میخواد و حالا از اتاقم گمشو بیرون
سامانتا خیلی عصبانی شد ولی هیچ چیز نگفت و خیلی سریع از اتاق بیرون رفت.
در همین موقع یکی پایین فریاد زد : آرتیکوس، آرتیکوس ....
آرتیکوس : اوه، فورتسکیو تویی ؟ اومدی ؟
فورتسکیو : بیا پایین، من خلی کار دارم باید برم
در همین موقع یکی از پشت سر آرتیکوس گفت : .....
------------------------
تاپیک خوبیه، جای پیشرفتش زیاده .....
با تشکر


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۵
#31

رابستن لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۶ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۸۶
از آمپول می ترسم !!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 649
آفلاین
در همين لحظه رابستن كه براي صرف نوشيدني پايين آمده بود همه ي ماجرا را ديد
پادي هنوز در پي راهي براي پر رونق شدن آنجا بودكه چشمش به رابستن افتاد كه يك نوشيدني كره اي را در دست داشت
پادي :
تو متوجه قضيه شدي؟
رابي :
خب آره.
سپس با صدا شروع به نوشيدن كره اي اش كرد
پادي با بيقراري :
اه...انقدر بي احساس نباش!...كاري مي توني براش بكني؟
رابستن :
فكر كنم يه كاري بتونم بكنم.
پادي با علاقه منتظر راه چاره ي رابستن شد ولي با تعجب ديد كه او موبايلش را در آورد و مشغول شماره گيري شد
پادي با خشم به رابستن بي احساس نگاه كرد . در آن لحظه دلش مي خواست مشتي به صورت رابستن بزند.
رابي:
الو...سلام دراكو...دايي جون همه ي برو بچز اسليتريني رو جمع كن بيار پاتيل درزدار.
دراكو :
چي شده؟
رابستن:
پاتيل درزدار ي ها دارن پشه مي پرونن...اين كارو بكن تا همه بفهمن كه اسليتريني ها بي معرفت نيستن
دراكو :
به روي چشم
رابستن به پشتي مبل تكيه داد و چشماشو بست و بطري خالي نوشيدني كره اي رو ناپديد كرد
حالا كاملا نظر پادي در مورد اسلايتريني ها عوض شده بود









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.