هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۵۸ چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۷
#14

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
در راه رفتن به باغ وحش :


دوربین از پشت هیکل دو پسربچه ی لاغر مردنی و چاق را که به ترتیب دادلی و هری نام دارند نشان میدهد و ناگهان در یک لحظه دادلی چاق و هری لاغر میشود.

صداهایی از پشت صحنه :
- دهه! این ژانگولر بازیا چیه!!؟
- خب فیلم شده دنیای وارونه! قرار نبود اینطوری بشه که!
- ها؟
- ببین :

فلش بک:


شتـــــــــرق!

- آآآآآآخ!
- ببر اون صدای انکرالاصواتت رو پیری! نمیگی نصفه شبه، مردم خوابیدن؟!

صدای بسته شدن پنجره ای به گوش رسید و دامبلدور، بیهوش در کنار گلدان شکسته ای که با سرش برخورد کرده بود نقش زمین شد.

پایان فلش بک

- دیدی؟! گلدون خورده تو سر دامبل! نه بقیه! دامبل!
- عععععع....

چند ماه بعد - هاگوارتز - سال اول :


سرسرای بزرگ پر بود از دانش آموزانی که با اشتیاق در مورد تابستان بحث میکردند.
با ورود پروفسور مک گونگالِ کلاه گروهبندی بدست سرسرا در سکوت فرو رفت.

- پاتر، هری...

تمام چشم ها به سمت هری برگشت. پسرکی با زخمی صاعقه مانند بر روی پیشانیش که با چهره ای مضطرب به سمت پروفسور مک گونگال میرفت، همه چیز خیلی نفس گیر بود و همه تو کف ابهت هری پاتر بودن و هری به دامبل خیره شد تا یه چشمکی، نگاه پشت عینکی ای چیزی ببینه که ناگهان:

- عهه! مک گون! چرا اینقد لفتش میدین خب!؟
سپس رو به هری گفت :
- هوی زود باش دیه بچه چرا اسلمشن میای تو!؟
هری با دلخوری به سوی کلاه رفت، به نظر می رسید مدیر مدرسه ی هاگوارتز کمترین علاقه ای به او نداشت...



Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۷
#13

نارسیسا مالفویold**


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۲۳ سه شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
از یه دنیای دیگه !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 392
آفلاین
ده سال گذشت

- هوی... لاغر مردنی! زود از رو اسباب بازیای من گم شو کنار.

- ولی اینا هدیه های تولد منه. امروز واسم خریدنشون

- خواب دیدی خیر باشه! باید بدیشون به من. من بیشتر ازشون خوشم اومده

- ولی من هنوز تازه کادوهامو باز کردم

- پس نمی دیشون به من؟ آماده سازی: اهم... اهمم... اههههمممم ( با شدت بیشتر!)... عرعرعرعرعر... خالهههههههههههه... دادلی اسباب بازیاشو بهم نمیده!

پتونیا دورسلی با آشفتگی به داخل آشپزخانه دوید:
- دادلی! پسرم! تو خجالت نمی کشی اسباب بازیاتو به پسر خالۀ بیچارۀ مادر مرده ت نمیدی؟ ببین بچه سی گرم وزنش کم شد! حالا جواب اون خواهر بیچاره مو چی بدم که به امید من و خونواده م رفته با خیال راحت مرده. نمی گی سر پل کینگز کراس جلومونو بگیره چیکار می تونیم بکنیم؟ زود اون اسباب بازیای ناقابلتو بده به هری!

دادلی با حرص، اسباب بازیهایش را به طرف پسر چاقی که روبرویش ایستاده بود و تظاهر به گریه می کرد سراند:
- بیا... بگیرشون. امیدوارم سنگ بشن بخورن تو کمرت. کاشکی مار بشن و بگزنت. همون شیره زنده بشه و بخورتت...

پتونیا نفرین های پسر ضعیف و استخوانیش را قطع کرد:
- لال بشی که زبونت از مارم گزنده تره. می میری یه خدانکنه بذاری اول کلومت؟ هری جون گریه نکن خاله. این دادلی تازگیا عقل از سرش پریده. با عمو ورنونت تصمیم گرفتیم بفرستیمش مدرسه تادیبی سنت بروتوس تا زبونش بند بیاد.

هری که با شدت بیشتری گریه می کرد بلوز دادلی را کشید و فین گنده ای اهدا کرد و نالید:
- اوه خاله جون! من الان به شدت افسرده م. اگه مامانم زنده بود الان یه عالمه تحویلم می گرفت که عقده ای نشم و...

پتونیا دیگر طاقت نیاورد و همراه هری زار زد:
- وااااااااای... دیگه نگو که طاقت ندارم. برو حاضر شو که با عمو ورنون بریم باغ وحش.

دادلی:
- آخ جون باغ وحش!

پتونیا به او توپید:
- تو برو بشین سر جات! تو باعث شدی خواهرزادۀ یتیم من افسردگی بگیره. یه راست میری خونۀ خانوم فیگ و از گربه هاش نگهداری می کنی تا برگردیم!

دادلی با غصه به هری نگاه می کرد که لباس بیرونش را پوشید و پشت سر خاله پتونیا زبانش را برای دادلی درآورد. کمی بعد ورنون دورسلی ماشین جدیدش را روشن کرده بود و منتظر همسرش و هری بود تا به باغ وحش بروند. ناگهان خانم دورسلی که تلفنی با خانم فیگ صحبت می کرد، با اخم گوشی را قطع کرد:
- متاسفانه خانوم فیگ پاش شکسته و حوصلۀ مزاحمو نداره. خوب، دادلی... ناچاریم تو رو همراه خودمون ببریم وگرنه خونه رو منفجر می کنی. حاضر شو که بریم.

دادلی:

هری:


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۷/۹/۲۶ ۲۱:۲۰:۵۰


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۷:۴۴ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۸۷
#12

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۶:۱۱:۳۶ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
سوژه ی جدید

امشب شب مــــهتابه، مک گونگال رو می خوام؛
مک گونگال اگر خــــــوابه، مینروا رو می...


شتـــــــــرق!

- آآآآآآخ!
- ببر اون صدای انکرالاصواتت رو پیری! نمیگی نصفه شبه، مردم خوابیدن؟!

صدای بسته شدن پنجره ای به گوش رسید و دامبلدور، بیهوش در کنار گلدان شکسته ای که با سرش برخورد کرده بود نقش زمین شد.

دو ساعت بعد

دامبلدور به هوش آمد. از جایش بلند شد و تلو تلو خوران سعی کرد تعادلش را حفظ کند. سرش را میان دستانش گرفت و چشمهایش را بست و سعی کرد موضوعی را به خاطر آورد اما به سرعت نا امید شد و به سوی انتهای خیابان حرکت کرد.

گربه ای که روی پرچین خانه ی شماره ی 4 پریوت درایو نشسته بود با تعجب، عبور دامبلدور از مقابل خانه را دنبال کرد و آهسته میو میو کرد.
دامبلدور بی توجه به گربه به مسیرش ادامه داد.
گربه از پرچین پایین پرید و به دنبال دامبلدور با صدای بلندتری میومیو کرد.
دامبلدور ایستاد و به گربه خیره شد: پیشته!
و سپس به راهش ادامه داد و دور شد. گربه مات و مبهوت دور شدن دامبلدور را تماشا کرد و پس از چند لحظه ناگهان اخم کرده، قوسی به بدنش داد و با موهای سیخ سیخش میـــــــوی گوشخراشی سر داده و روی دامبل پرید.

دامبلدور: چخه گربه ی زشت!... هاپ هاپ!... برو گمشو. به ریشم چیکار داری؟! ولش کن، الان کنده میشه!

گربه به کناری پرید و ناگهان تبدیل به مینروا مک گونگال شد:

- آلبوس! تو چت شده؟ منو نشناختی؟
- جل الخالق! مک گون، تو گربه ای؟!
- آلبوس! شایعات حقیقت داره؟ میگن لیلی و جیمز مردن! میگن اسمشونبر نتونسته پسره رو بکشه!
- پسره؟ کدوم پسر؟!
- منظورت چیه کدوم پسر؟ پسر جیمز و لیلی! هری پاتر! اوه، خدای من! آلبوس! کی قراره پسره رو بیاره؟
-

ناگهان صدای غرشی به گوش رسید و روبیوس هاگرید سوار بر موتوری پرنده فرود آمد. از موتور پیاده شد و نوزادی را که در پتو پیچیده شده بود به دامبلدور نشان داد:

- سلام پرفسور! آوردمش! وقتی داشتیم از بالای دریاچه می اومدیم خوابش برد.
- خدای من! روبیوس! تو کی ازدواج کردی که بچه دار شدی؟ چرا به من پیرمرد نگفتی؟ ترسیدی بیام عروسیت، مجبور شی شام بدی بهم؟ خسیس!... ای جانم! شوموسکومولی! الهی عمو آلبوس فدات بشه! وا! اون چیه رو پیشونیش؟!!!
- رد طلسم اسمشونبره، پرفسور!
- می تونی محوش کنی، البوس؟!
- پس چی که می تونم! وایسا کنار، سیر کن! مداوائیوس!

طلسمی آبی رنگ از چوبدستی دامبلدور خارج و داخل زخم هری ناپدید شد.

- خب؟!
- آآآآ....!!! این یه ورد خفنه مک گون! تازه یاد گرفتم! یه چند سالی طول می کشه تا اثر کنه ولی خیلی خفنه، جون گریندل!

مک گونگال مضطربانه نگاهی به خیابان روشن انداخت.

- آلبوس! بهتر نبود یکمی نور اینجا رو کمتر می کردی؟ جاسوسای اسمشونبر ممکنه مارو ببینن!
- خب ببینن! مگه داریم دزدی می کنیم؟
- اصلا چرا باید اون رو بسپری به خاله ی مشنگش! خانواده های جادوگر زیادی هستن که حاضرن سرپرستیش رو قبول کنن! من خودم حاضرم سرپرستیش رو قبول کنم!
- نه مک گون! من نونخور اضافی نمی خوام! هاگرید ازدواج بکنه، بچه دار بشه، طلاق بگیره، اونوقت من و تو بچه اش رو بزرگ کنیم؟!! فکرش هم نکن! این مشکل روبیوسه! خودشم باید حلش کنه. بیا بریم عزیزم!

دامبلدور راهش را کشید و رفت. مک گونگال مضطربانه نیم نگاهی به هاگرید انداخت و بعد رو به دامبلدور پرسید:

- پسره رو چیکارش کنیم، آلبوس؟
- چمیدونم؟ قرار بود چیکارش کنید؟
- قرار بود بسپریمش به خاله ی مشنگش تا زمانی که به سن ثبت نام تو هاگوارتز برسه.
- خب پس بدین به خاله اش.

مینروا با دستپاچگی نوزاد را از آغوش هاگرید گرفت و روی سکوی ورودی خانه ی ورنون ها گذاشت و به همراه هاگرید از آنجا دور شدند.

***
ویرایش(توضیح سوژه):
تو این داستان همه چیز مطابق کتاب و سرجاشه. تنها چیزی که جابجا شده مخ دامبله.
بنابراین همه ی شخصیت های داستان باید شخصیت جدی خودشون رو حفظ کنن و فقط دامبل حق داره که گیج بزنه، کارها رو خراب کنه و پرت و پلا بگه.

با تیشکر.


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۸۷/۹/۲۷ ۱۵:۰۰:۲۶


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۲۷ شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۷
#11

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
اون صدا شبیه صدای گرگ بود از یه جای نزدیک!
____________

مورفین برای جلوگیری از ترس و جیغ و دادش ، دیواره ی چادر کوچکش را با دندان های سفید و کثیفش گرفت.

خششش...خششش...

پرده ی چادر خش خش کنان کنار رفت و موجودی گرگ نما در آستانه ی آن ظاهر شد .
موجود گرگ نما با قدم هایی آهسته به مورفین نزدیک شد ، هنگامیکه صورتش در معرض دید مورفین قرار گرفت ...
- جیــــ....
پنجه های موجود با دهان مورفین برخورد کرد و او ساکت شد .
مورفین :
موجود:
موجود گرگ نما شروع به صحبت کرد :
- من تد ریموس لوپینم ، برای وزارتخونه کار می کنم ، مدیر خاسگم ، مو هام آبیه ، 30 روز ماه رو 29 روزش رو تو خونه ی پاترا می گذرونم ، بچه ی خوبیم ، خوشگلم و دختر دایی پاترچه ها رو دوست دارم ، اونم منو دوست داره ، با این حال ... گاهی گرگینه می شم .
مورفین با حالت سرش را به علامت تایید تکان داد .
تدی لبخندی زد و ادامه داد :
- گفتم که من برای وزیر کار می کنم ، وزیر برادر ناتنی منه ، من به دستور اون وظیفه دارم هر وقت گرگ میشم بیام اینجاها گرگ بشم که اگه جادوگری ، ساحره ای ، چیزی ، کسی ، قوانین رو زیر پا گذاشت و اومد تو شهر های مشنگی و سوژه رو ارزشیش کرد ... بخورمش

مورفین در حالیکه به در چادر کوچکش خیره شده بود دوباره سرش را تکان داد.
تدی گفت:
- ولی چون تو تنها کسی هستی که به حرفای من گوش میدی و تایید می کنی و من ازت خوشم اومده ، نمی خورمت ؛
می فرستمت به یه شهر جادوگری ، اونجا برو با رفقات بقیه ی پیک نیکت رو انجام بده .
مورفین با لکنت بالاخره به حرف آمد :
- م...من.. من با اونا نیستم ... یعنی اونا با من نیستن ، منو بفرست یه جایی ، اونا رو بخورشون .
تدی دقایقی سکوت کرد و به فکر فرو رفت :
سپس، گویی مغز گرگینه ایش معنای جمله ی مورفین را هضم نکرده بود ، زیرا با یک پنجول ، هر سه چادر را به هوا و به سوی دره ی گودریک پرتاب کرد ...

میلیون ها کیلومتر آنطرفتر ، خانه ی ریدل ، اتاق لرد :

لرد ، بی توجه به اطرافش پاهای بدون جورابش را بر روی میز چوبیش دراز کرده و به روبرویش خیره شده بود.
: فیکت.
در افکتی سرعتی و گولاخانه ( چه کپی رایتی دیگه ! همه میدونن کیه کپی رایتش ! ) یکی از ده تا انگشت سفید و کشیده و باریک و بی روح و غیره و غیره اش را ... به یکی از سوراخ های دماغ نداشته اش چپاند و درحالیکه در سوراخ دماغش به جستجو می پرداخت تازه به یاد مورفینش که فقط سه روز مرخصی گرفته و در آن لحظه دو هفته از رفتنش می گذشت... تصمیم گرفت به محض دیدن مورفین او را به اتاق تسترالهایش بندازد که چند روزی بود مورد توجه شدید ملت قرار گرفته و این موضوع برای ناظر این انجمن که لرد بود یک امتیاز حسابــ....
- ارباب !!
در لحظه ای کوتاه ، انگشت یاد شده از سوراخ دماغ یاد شده بیرون جهید و لرد به بلیز چشم دوخت و با سردی گفت :
- بهت گفته بودم در بزن !!
بلیز کرد و از اتاق بیرون پرید .
لرد با ناباوری فریاد زد :
- چطور جرئت کردی !!! به من ؟؟؟ به اربابت ! کروشی... چطور جرئت.. آخ .. آخ قلبم .. قلبم..



Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۸۷
#10

جیمی   پیکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۰ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۷
از تالار خصوصی گیریفندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 277
آفلاین
تام دو دستی مورفین رو گرفته بود تا فکر فرار به سرش نرسه و اهسته تو گوشش زمزمه کرد:اگه فقط یه بار دیگه...یه بار دیگه ببینم که داری فکر فرار میکنی یه کاری میکنم که با زجر بمیری.
_اخه...من واقعا دلدرد داشتم!
تام به حرف مورفین اهمیتی نداد و سوار جارو ی سه نفره مدل جدید شد و به راه افتادند.

در راه

مورفین گفت:تهران اصلا اب و هوای خوبی نداره من میگم بیخیال تهران بشیم.
مادر تام:اتفاقا الان تابستونه همه رفتن از تهران بیرون!الان تو این فصل بهترین موقع برای مسافرته!
تام:مامانم راست میگه مورفین!مخصوصا توی جنگلاش.
_مگه تهرانم جنگل داره؟
_من یه دونه سراغ دارم!
_
مورفین واقعا نا امید شده بود حتم نداشت که این دفعه کارش تمومه.اما از طرف دیگه تام خیلی خوشحال بود که میخواد مورفین رو تکه تکه کنه.و ماد تام هم در فکر هوای ازاد و مسافرت کردن بودن.
تا این که تام متوقف شد.مورفین از فکر و خیال مرگ بیرون اومد و دید که توی یه جنگل خیلی بزرگ بودن.پس تام راست میگفت.تقریبا شب شده بود و هوا تاریک بود.
تام:پیاده شین.بالاخره رسیدیم.
_وای پسرم تو چه قدر تهران اومدی که این جا رو بلدی؟
_هر وقت مهمون سرزده داشتم میومدم اینجا.
_بهتره چادرمونو این جا برپا کنیم جای خوبیه.
_مورفین این کارو میکنه.
مورفین بدون هیچ مخالفتی قبول میکنه و چادر رو میزنه یه چادر برای خودش و تام و یه چادر هم برای مادر تام.
شب

مورفین که هیچ وقت تو جنگل نخوابیده بود با ناراحتی از این پهلو به اون پهلو میشد که با شنیدن صدایی خشکش زد.
اون صدا شبیه صدای گرگ بود از یه جای نزدیک!

ادامه دارد...




Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۴۹ جمعه ۱۷ خرداد ۱۳۸۷
#9



مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۷ جمعه ۱۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۸:۴۳ جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۸۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 47
آفلاین
مادر قاتل با چمدان هایی بزرگ دم در ایستاده بود و با دیدن مورفین از جا پرید و با خوشحالی گفت:آخ جون پس بالاخره وقت حرکت شد.من فکر کردم شاید خواب بمونم شماها منو جا بذارین برای همین یه کم زودتر اومدم بیرون وایسادم!
مورفین:نــــــــــــــــه!
مادر قاتل با عصبانیت نگاهی به مورفین کرد و گفت:چه مرگت شد چرا نعره میکشی!با این چمدون میزنم تو سرت ها.دوست پسرم هستی که هستی.دلیل نمیشه وسط خیابون عربده کشی کنی!
مورفین که چاره ای غیر از نقش بازی کردن نداشت دوباره روی زمین ولو شد و همون طور که به خودش میپیچید گفت:نه منظورم اینه که آی دلم!!آی چشمم،آی قلبم!کلیه ام داره میاد تو معدم!پس این تام کجاست،میخواست منو ببره بیمارستان سنت مانگو!
مادر قاتل که عصبانی شده بود چمدان چند صد کیلویی رو محکم کوبید روی شکم مورفین و به به داخل خونه رفت تا پسرش رو پیدا کنه.در راه هم کلماتی نظیر علاف و مسخره و به درک که داره میمیره و من تعطیلات میخوام رو پشت سر هم تکرار میکرد!
مورفین:
چند دقیقه بعد تام که پای چشمم کبود شده بود به همراه مادرش از خونه بیرون اومد.مادر تام راضی و خوشحال به نظرمیرسید ولی از قیافه تام معلوم بود که زیاد روز خوبی رو پشت سر نمیذاره.
تام به مورفین گفت:سنت مانگو بی سنت مانگو.ما راه میوفتیم.وسط راه اگه درمانگاهی چیزی بود یه سر میبریمت اونجا.تا اون موقع هم یه جوری تحمل کن!
مورفین که تام و مادرش رو به تعداد انبوهی میدید با زحمت و ناله جواب داد:ای بابا کو تا برسیم درمونگاه بین راهی.من برای خودتون میگم.من حالم خیلی خرابه.اونجوری مجبور میشین ماسک ضد شیمیایی بیارینا!
مادر تام با عصا به سر و صورت مورفین کوبید و گفت:پاشو خرس گنده خودتو لوس نکن.بخوای ناز کنی همین عصا رو مثل اون فیلم مشنگی جزیره آدم خوارها میکنم تو حلقت بعد رو اتیش کبابت میکنم!پاشو بینیم بابا!
مورفین که اصلاً نمیخواست گرفتار خشم مادر یک قاتل روانیبشه با زحمت از روی زمین بلند شد و سعی کرد قیافه معمولی ای به خودش بگیره.
با بلند شدن مورفین تام لبخند خبیثانه ای زد و گفت:عالیه.حالا که دوستمم حالش خوبه میتونیم بریم مسافرت.منیه جای خولت رو انتخاب کردم که هیچ کس مزاحممون نباشه.یه جای کاملاً خلوت.هرچند ماه یک بار هم کسی اونجا نمیره.برای ما عالیه چون میخوام یه کباب حسابی هم درست کنم!
و با گفتن این جمله نگاه شرارت باری به مورفینکرد.مورفین حساب دستش آمد و با زحمت اب دهانش را خورد.کباب تعطیلات انها خودش بود!باید قبل از اینکه به محل خلوت مورد نظر تام برسند فرار کند.اما چطور؟



Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۷
#8

آرماندو ديپت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۹ چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۰۷ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۷
از من چی میخوای !!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
ناگهان فكري به ذهنش رسيد كه باعث شد لبخندي شيطاني بر لبانش نقش ببندد...
..............


اخ دلم . ای دلم ... ای رودم .... ای معدم

تام :
چی شده چه خبره
_ ای دلم ای شکمم
_ چرا دروغ میگی
_ باور نداری
_ نه
_ بیا باور کن
_ نه ..نه قبول باور کردم فقط اینجا رو به گند نکش

من میرم چوب جارو رو از پارکینگ در بیارم تو همینجا اروم بشین فرار هم نکن

او رفت بیرون و در را باز گذاشت چون عجله داشت مورفین با خودش گفت :
_ دیگه از این موقعیت بهتر ...

رفت از در بیرون و اروم از حیاط نیز عبور کرد و رفت تو خیابون ولی

_ لعنت به این شانس ...



Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۱:۱۳ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۷
#7

هدویگold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۶ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۹:۵۰ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۸۷
از در خوابگاه دخترانه ي گريفندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 245
آفلاین
پس صرف نظر کردم و برگشتم که برم در راه فشار دادم دیدم با کمال تعجب باز شد
ولی ناگهان ...

_ سلام. آماده اي بريم؟
اين صدا از پشت سرش مي آمد. مورفين برگشت و با مادر تام رو به رو شد!
مادر تام با چمدان بزرگي ايستاده بود.
مورفين در حالي كه در دل به بخت بدش نفرين مي فرستاد گفت: اوه...بله..من حاظرم.
مادر تام با خوشحالي گفت: خوبه! ببينم؟ تام هنوز خوابه؟
_ بله!
مادر تام كه قرمز شده بود گفت: خوابه؟ ميرم ميكشمش. و بعد نعره زد: تاااااااااااام؟
مورفين: ولي ببخشيدا من به تام حق ميدم كه خواب باشه. الان ساعت 2 ....
مادر تام: چي؟ 2 بعد از ظهر؟و با به زبان آوردن اين جملات صورتش سرختر شد.
مورفين: نه! 2 نصفه شبه.
_ 9 شب؟
_ نه! الان ساعت 9 نصفه شبه. نصفه شب.
مادر تام خنديد و گفت: آهان. خب از اول ميگفتي.
مورفين با خود فكر كرد: حالا من چه طوري فرار كنم؟ اين زنه هم كه ولكن نيست.
ناگهان تام از اتاق بيرون آمد: سلام مامان. اِ...شما الان بيدارين؟
مامان تام خنديد و گفت: آره...اين دوستت هي ميگه ساعت 9 صبحه . اما من هي دارم بهش ميگم ساعت 2 نصفه شبه و الان بايد بريم بخوابيم.
تام خنديد و گفت: آره...دوستم ديوونست!حالا همه برين بخوابين.
مورفين از شنيدن اين جمله خوشحال شد و گفت: آره. بخوابيم.
چند دقيقه بعد ، همه در اتاق هايشان خوابيده بودند. اما اينبار تام ، محكم دست مورفين بيچاره را به تخت بسته بود تا فرار نكند.
مورفين همچنان داشت به فرار فكر ميكرد. بايد چي كار ميكرد تا از شر اين مرد قاتل و اين زن ديوونه راحت ميشد. ناگهان فكري به ذهنش رسيد كه باعث شد لبخندي شيطاني بر لبانش نقش ببندد...


عشق ايمان است.

عضو محفل ققنوس عضو ارتش دامبلدور


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۴۳ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۷
#6

آرماندو ديپت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۹ چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۰۷ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۷
از من چی میخوای !!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 100
آفلاین
مورفین:سلام خانم شما باید مادر...مادر...دوست عزیزم باشین؟
قاتل اهسته توی گوش مورفین زمزمه کرد:اسمم تامه.
..........
_اره همین مادر دوست عزیزم که اسمش تامه ...
مادر:
_ خامه
_ نه تام ... تامه
_اها
تام:


_ خوب بگذریم ... خوبین مادر جان ؟
_ اره .. خوبم ممنونم پسرم !!! حالا کجا میخاین برین مسافرت شما ؟
_
تام در گوش مورفین زمزمه کرد تهران !!!
_ تهران مادر جان
_ اٍه عجب شهر خوبی حالا برین بخوابین که فردا جا نمونین باشه

_
_

همه رفتن که بخوابن مورفین با خودش میگفت وقتی همه خوابن وقته خوبی برای فرار کردنه ..... بذار همه بخوابن ... خیال میکنه من بوقم من وردست لرد سیاه هستم

شب
خرپوففففففففففففففف خورپفففففففف ( افکت صدا های خوابیدن)

تام رو نگاه کن دنیا رو اگه اب ببره این رو خواب داداش _ حاجی ......

نه انگار بیدار نمیشه پس وقته خوبیه برای فرار ولی اول بذار مادره هم چک کنم رفتم و رسیدم به در اتاق بعد با خودم گفتم

_ زشته مورفین زشته بازم کارای ....... مامانت مگه بهت نگفته بود به اتاق خانوما سرک نکش

پس صرف نظر کردم و برگشتم که برم در راه فشار دادم دیدم با کمال تعجب باز شد
ولی ناگهان



Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۹:۰۴ سه شنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۷
#5

جیمی   پیکس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ جمعه ۲۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۵:۳۰ دوشنبه ۵ اسفند ۱۳۸۷
از تالار خصوصی گیریفندور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 277
آفلاین
قاتل رو به مورفین گفت:حالا تورو کجا قایم کنم؟زیر کاناپه؟نه!زیادی گنده ای.اها!برو تو دستشویی زود باش.
مورفین:هرجابگی میرم اما دستشویی نه!
_بابا دستشویی خونه ی من تمیزه برو.
بالاخره مورفین با هزار زور زحمت رفت تو دستشویی پنهان شدا.
توی دستشویی یه پنجره داشت که با میله های اهنی دورش رو گرفته بودن.مورفین از اونجا داشت همه چیز را نگاه میکرد.

قاتل به سمت در رفت و در رو باز کرد.مورفین دید که یک زنی در استانه ی در با مورفین صحبت میکند.مورفین اول تردید کرد و بعد او را به داخل دعوت کرد.زن مسن که به نظر مادر قاتل می امد وارد خانه شد و در حالی که روی یکی از مبل های راحتی مینشست گفت: مهمون نداشتی؟
_نه مامان!
_خب ببینم برو برام یه قهوه بیار که دارم از تشنگی میمیرم.
_باشه الان میرم.
_راستی بعدش اون چمدونای منم از صندوق عقب بیار تو.
مورفین از اشپزخونه به سرعت بیرون اومد و فریادزنان گفت:
چی؟مگه میخوای این جا بمونی؟
_اره اشکالی داره؟
_نه.نه ولی من میخوام...یه مدتی برم مسافرت .
_خب منم باهات میام این طوری بهمون خوش میگذره.
_اما مامان ما میخوایم دوستانه بریم با دوستم.
پیرزن گفت:خب اشکالی نداره منم میام.
_
مادر قاتل رو به پسرش گفت:دستشویی کجاست؟
_اممممم...توی حیاطه این یکی برای تزئینه خونست.سبک جدیده!
مادر قاتل به سمت حیاط توی دستشویی رفت و در حالی که در را باز میکرد گفت:به دوستت بگو همین فردا صبح راه میفتیم.
_اوهوم.

بالافاصله پس رتن مادر قاتل,قاتل به طرف دستشویی رفت و رو به مورفین گفت:گوش کن ;و باید خودتو جای دوستم جا بزنی فهمیدی؟ما فردا صبح دوستانه میریم بیرون اگه قبول نکنی:
_مگه چاره ای هم دارم خب من الان باید تا صبح همین جا بمونم؟
_نه تو بیا بیرون به مامانم میگم تو تو اتاق بودی.
مورفین از دستشویی بیرون امد و رفت توی اتاق.
پس امدن مادر قاتل از دستشویی مورفین طبق نقشه از اتاق بیرون امد.
_این دیگه کیه از اتاق اومده بیرون؟
_همون دوستمه از دیشب خونمونه.
مورفین:سلام خانم شما باید مادر...مادر...دوست عزیزم باشین؟
قاتل اهسته توی گوش مورفین زمزمه کرد:اسمم تامه.
ادامه دارد...









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.