هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: مغازه شوخي ويزلي
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۴
#60

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 509
آفلاین
رون:مع ............ داداش من اينجا رو خريدم ، بيا پايين بينم؟!!
گريفيندور:به به برادر آستكباري آبر....خوبي عزيزم...اون بالا چي كار مي كني؟
آبر:دنبال هوركراكسس بودم!!!!

(نكته كنكوري- نمايشنامه نويسي اي : به قول سدريك ديگوري(سام وايز) هر جا تو نمايشنامه هاتون كم آورديد بنويسيد دنبال هور كراكسس بودم.)
(نكته 2:دنبال هوركراكسس بودم= ورژن جديد تو دستشويي بودم!!!)

رون:بابا خالي نبند...آبر كه تو زيرآبيه!!!پروفسور گريفيندور جون يه ماه نبودي از هيچي خبر نداري........

گريفيندور:چي چي رو خبر ندارم.....بچه جون تو هنوز از روابط زير زميني و مافيايي جادوگرانيا خبر نداري!!!!!

رون:مععععععع كمك..............روميلدا كجايي كه عشقتو كشتن!!

صداي هري:دومبول...دومبول برام آبنبات اسفنجي مي خري!!

لبخند زشتي رو صورت گريفيندور نقش بسته....
"آبر جون چه خبر......بچه دو تا چايي بيار بينم"

فرد:من ميارم پروفسور.......
فرد با خودش:حال كردي چطوري خودمو تو نمايشنامه جا كردم جورج!!!!

دينگ...دينگ..دينگ
كرام مياد تو
رون:بريد بيرون بابا مگه اينجا جلسه مديرانه هر كي سرشو ميندازه مياد تو....ميخايد جلسه بگيريد بريد رستوران بوف ببخشيد سه دسته جارو!!!
كرام:بابا سه دسته جارو رو كه سرژلدمورت پاك كرد.
گريفيندور:اونو پاك كرديد بابا اون كه شناسنامه سايت بود!!!!

صداي سرژلدمورت:بابا غلت كردم پاك كزدم!!!!!!

در باز ميشه و تو اين شلوغي يه نفر ديگه وارد ميشه.....

"سلام دوستان من ويليام ادواردم......."


=============
دوستان عزيز يه خط داستاني جالب داره اينجا شكل ميگيره...اميدوارم خراب نشه.....لطفا موقع رول زدن در اين مكان مقداري فكر كنيد و سعي كنيد قبل از زدن رول "فرهنگ اصطلاحات فروم" رو مطالعه كنيد.......
با تشكر
رون ويزلي


يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


مغازه شوخي يا دفتر آبرفورث؟
پیام زده شده در: ۴:۱۹ پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۴
#59

آرمين


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۹ یکشنبه ۸ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۵
از نا کجا آباد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 88
آفلاین
همينطور که آلبوس و فرد و جورج و هري باهم حرف ميزدند رون از دستشويي بر ميگرده...(نکته نمايشنامه نويسي : هر وقت در نمايشنامه نويسي کم آوردين بگين طرف رفته بوده دستشويي حالا برگشته!)ميبينه فرد و جورج اونجا وايسادن...
رون : شما اينجا چيکار ميکنين؟
فرد : ببينم اين لي رفت؟
رون : نخير مگه نميبيني من اينجام...
جورج : هووم تو که روني...روني کوچولو...
رون : هي...من همون ليم که حالا شدم رون...ميگيري؟
جورج يه دستي به سرش ميکشه : نه به خدا نميفهمم...يعني چي آخه؟
رون : ببين من خودمم درست نميدونم برو از همون بوق طلايي(کرام!) بپرس کل شخصيتارو زير و رو کرده...ولي به هر حال من الان رونم...
فرد : ببينم حالا ما ميتونيم اينجا وايسيم يا بريم گمشيم؟
رون : چون حالا من رونم ميتونين وايسين...فرد تو برو پشت اون دستگاه ماشين حساب...جورج تو هم برو وايسا جلوي در هر کي رد شد بگو خوش آمديد...!
فرد و جورج : بله؟؟؟ با ما بودي کوچولو؟
ده دقيقه بعد...
رون دم در وايساده : خوش آمديد...خوش آمديد...
فرد : حالا آدم شد...

... در آنطرف مغازه...
هري رو به دامبلدور : پروفسور ميشه اون جقجقه هرو بخرم که هر وقت بهش نور ميتابه ميگه : "چه ريشهاي خفني داري دامبلدور" ؟
دامبلدور : کو؟
- اونها...
- چه ريشهاي خفني داري دامبلدور...چه ريشهاي...
-باشه بابا بخرش بريم...
در همين حين و بين گريفندور در رو باز ميکنه و وارد مغازه ميشه (رون : خوش آمديد...) گودريک سرشو ميندازه همونطور که روزنامه ميخونده ميره طبقه بالا...
جرج : ببخشيد پروفسور... اون طبقه انباره...ورود افراد متفرقه ممنوع...
گودريک : ببخشيد...اومدم آبر رو ببينم در مورد قسمت مقالات سايت باهاش کار دارم (عله : چقدر غير رول در رول چه قدر؟)...
فرد : اينجا مغازه شوخي ويزليه...اشتباه اومدين...
- عرض کردم اومدم آبر رو ببينم...مغازه ويزلي شوخي چيه؟
-اولا شوخي ويزلي دوما دومين بار...آبر اينجا نيست...اينجا مغازست...بفرما بيرون سد معبر کرديد...
- تا يه ماه پيش آبر اينجا کار ميکرد جواب سوالاي کاربرا رو ميداد...
-اشتباه ميکني دوست عزيز...
يکنفر از طبقه بالا : چه خبره چي شده؟ خواب بودم مثلا...چرا مزاحم ميشين آخه؟
...
---------------------------
ميخواستم داخل قضيه از افراد ارزشي استفاده نکنم براي همين بصورت پاورقي ميگم :
اکبر پاتر : هي رون...اين ويليام ادوارد حقوق ما رو نميده...چي کار کنيم ما؟

بابا خفن! ايول بابا! يه نمايشنامه بسيار زيبا با نكات بسيار زيبا! تنها مشكلش اين بود كه دراز بود ادم حوصلش نميكشيد بخونه! بعد كي گفته حتما ادم بايد اعضاي ارزشي رو بيراه وسط؟ مثلا اون اكبر پاتر هيچ ربطي به موضوع نداره! ويليام كجا و رون كجا!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۹ ۲۱:۱۲:۳۲
ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۹ ۲۱:۱۲:۴۸

امروز خودم را زخمی کردم تا ببینم آیا هنوز درد را حس میکنم یا نه....درد تنها واقعیت است...

-- جانی کش


دامبلدور بدبخت بيچاره!
پیام زده شده در: ۲۲:۵۵ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۴
#58

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۲ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
از درون مغاک!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1171
آفلاین
-تو خودت ميدوني كه اون....
-ميدونم پروفسور.ولي من كه نميتونم تمام سال رو اينجا بمونم.منم دل دارم! من كه چوب و درخت نيستم از صبح تا شب تو اين قلعه لعنتي باشم!منم دل دارم پروفسور!....تورو خدا اجازه بدين!....پروفسور جون مادرت!بزار ما بريم!
-لب و لوچتو جمع كن اون جوري نكن واسه منا!....بچه پررو دو بار به روش خنديديم نگاه كن با آدم چه شكلي حرف ميزنه!ميگم نه يعني نه!
-پروفسور!(با حالت خود لوس كني!)
-نه هري خواهش نكن نميشه!اگه بلايي سر تو بياد بعد من بايد چي كار كنم؟
هري:ولي...آخه....خب خود شما هم با من بياين!
كمي سكوت فضا رو پر ميكنه
دامبلدور:هري تو ميفهمي داري چي ميگي؟....آخه من هاگوارتز رو ول بكنم كه چي؟...كه بيام شازده رو ببرم دياگون؟آخه اين با عقل جور در مياد؟
هري:آخه پروفسور من بايد برم اونجا...ميخوام يه چند تا چيز بخرم
دامبلدور:چند تا چيزم بخري؟...ديگه بدتر!اونجا همه چيزاش براي شوخي و مسخره بازيه.حتما ميخواي بري بخري بعد بياي مدرسه رو به هم بريزي.نه؟
هري:نه پروفسور!فقط براي خنده!
دامبلدور:هري بسته!بسته!....اينقدر خودتو دست هوا هوست نده! به عقلت رجوع كن!...آخه وسط ترم هاگوارتز من بيام تورو ببرم مغازه شوخي ويزلي ها كه چي بشه ها؟
هري:پروفسور منو مجبور نكن اون چيزي رو كه بايد بگم رو بگما!
دامبلدور با خشم:چي؟؟؟....منو تهديدي ميكني؟...الان كه از مدرسه اخراجت كردم ميفهمي!....مينروا!مينروا!
هري: جرات ميخواد!.....اگه منو اخراج كني اولا اينكه جامعه جادوگري بر عليهت ميشه دوما ديگه نميزارم پاتونو تويه گريمالد بزارين!سوما به ويليام ادوارد ميگم هكتون كنه!....چهارما ميرم با ولدمورت متحد ميشم پدرتو در ميارم! دامبلدور: هووووم؟...ما داشتيم در مورد چي صحبت ميكرديم؟
هري: اينكه شما ميخواستي منو به زور ببري دياگون-مغازه شوخي هاي ويزلي!
دامبلدور:هين؟....خب بريم ديگه.چرا اينقدر طولش ميدي؟...برو حاضر شو بريم.
هري:چشم پروفسور!
هري از دفتر دامبلدور بيرون ميره و بعد دامبلدور با نگاهي خسته به فرش!به خواب عميقي فرو ميره.

-پروفسور پروفسور!
دامبلدور:ها؟چيه؟كيه؟من كجام؟...اوه هري تويي؟
هري:آره ديگه بريم پروفسور!
دامبلدور:ها؟...آها بريم

**كوچه دياگون**
دامبلدور:همين جا بود؟
هري:آره.پروفسور شما وايستا دم در من تو كار دارم!
دامبلدور:بله بله؟...برو تو ديگه پررو نشو آوردمت اينجا!
هري:خب حالا چون پروفسور دامبلدوري شما هم بيا!
دامبلدور و هري هر دو به داخل مغازه قدم ميگذارن.در رو كه باز ميكنن صداي زنگوله بالاي در به صدا در مياد و نگاه فرد و جرج به هري و دامبلدور ميفته.هر دو با حالتي دست پاچه به سمت اون دو ميان.
جرج:اوه سلام پروفسور.سلام هري.چيزي شده؟
فرد:فكر كنم تو مغازه ما سر نخ هايي از يه هوركراكس پيدا شده.سلام پروفسور.سلام هري.
...............
----------------------------------------------------------------------
ادامه دارد؟!


ها دامبولي به طرزي بسيار ماهرانه خودتو انداختي وسط! كلا نمايشنامه خوب و قشنگي بود كلي فيض برديم ولي اين جرج از كجا قضيه هوركراكسهارو ميدونست؟؟؟ فراموش نكن دامبولي، كه غير از تو و هري و هرميون و رون و ولدمورت هيشكي از هوركراكسها خبرنداره!!!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۹ ۲۰:۵۸:۱۸

شناسه ی جدید: اسکاور


Re: مغازه شوخي ويزلي
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲ یکشنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۴
#57

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 509
آفلاین
يهو رون ويزلي از سقف ميفته زمين.سرژ هم در حال تغيير چهره اس..
سرژ فريادي به بلندي فرياد خودش ميكشه ريشهاي اون در حال از بين رفتنه....
بومب
سرژ تبديل به لرد ولدمورت ميشه!!!!!
ولدمورت:آواداكداورا!!!
لي جردن روي زمين ميفته و ميميره!!
اكبر پاتر:چرا كشتيش نامرد!
ولدمورت:هاا چيزه لي بهم پيام شخصي زد گفت كه يجور اونو از داستان حذف كنم.....لحن صداي سرژ تغيير ميكنه.....اي پليد به چه جراتي از من سوال ميكني!
اكبر پاتر با خودش:واي من چقدر عالي خودمو وارد داستان كردم برم تو نحوه برخورد بره خودم قلب بزنم!!!*
ولدمورت:اصلا من اينجا چي كار مي كنم؟
پوف
ولدمورت غيب ميشه!

چند لحظه بعد اوضاع آروم شده و خبري نيست!

ميلاد دامبلدور:سلام آقاي رون ما ميخاستيم فعاليت كنيم!
رون:فعاليت ايول "جارويوس"....خب ميلاد جان شما فعلا اينجارو جارو كن تا بعدا يه فعاليت ديگه برات در نظر بگيرم....
ميلاد دامبلدور با خوشحالي جارو رو ميگيره و به سمت در ورودي ميره...
ساناز ويزلي:ميتونم منم بهش كمك كنم داداش!!
رون:تا اونجا كه يادمه اسم خواهر من جيني پسر كش بود اين ديگه كيه؟!
ساناز ويزلي:من خواهر ديني تو هستم جييگر؟!!!!!!


چند ساعت بعد

بر وبچ ارزشي تمام مغازه رو برق انداختن.....
رون:خانما آقايون دستتون درد نكنه...ميتونيد بريد خونتون!!به ويليام ادوارد ميگم نفري يه خط پر سرعت بهتون بده!!

رون هم ميره دم درو اين تابلو رو ميزنه به ديوار

"تمام افراد حاضر در شهر جادوگران اعم از ارزشي و غير ارزشي زدن پست در اين مكان حلال مي باشد....بشتابيد"


===========
قلب:چيزي كه زاخي براي تشكر از خودش!!ته پستاش مي زد ....يكي از اسمايل هاي ياهو!!


يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


Re: مغازه شوخي ويزلي
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳ چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۴
#56

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۴۰ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 569
آفلاین
لي كنار سرژ ظاهر ميشه...
ترق..ترق...و 1998 تا ترق ديگه...تعداد بسياري نورممد و جاسم و گراپ ظاهر ميشن.روي لباس هر كدومشون شماره زده از يك تا 666...
لي:سلام سرژ...كجا بزنم؟
سرژ:نياز به زدن و ساختن نداري...تو دياگون مغازه شوخي ويزلي از قبل ساخته شده...بريم اونجا ببينيم چه خبره...اها..اونم تابلوشه
ترق..ترق ..
ترق ترق و 1998 تا ترق ديگه....كنار مغازه شوخي ظاهر ميشن.
لي:ججيگر..دو قدم راهو چرا غيب شدي؟
نورممد 250:اقا ما اينجا چي كار كنيم؟بيل بدين زود تر كار كنيم...
گراپ 45:اره راست مگه...راست..نورممد 250...جديد شاعر شد؟
سرژ:لي..نيازي به اينا ديگه نيست..
لي:اهاي..با شما هستم...در سطح شهر پخش بشين...
گرد خاك شد و اين 1998 تا بشر در سطح شهر پخش شدند...
كوچه دياگون خلوت بود.وارد مغازه شدند...در مغازه هيچ مشتري نبود...فرد و جرج با چهره اي بسيار خوشحال به طرف اونا اومدن
جرج:سلام بر لي و و همچنين سلام بر ناظر...اي آلبالو..اي شفتالو...
لي:برين گمشين بيرووون..اين مغازه از اين به بعد براي منه...
و با گوشه چشم به سرژ اشاره كرد...سرژ در حال كند كاو در بيني اش بود ...
جرج و فرد مات و مبهوت بودند..
لي:گمشين بيروووون!!...
فرد:ايول...داري شوخي ميكني ديگه..اينجا هم مغازه شوخيه..
لي:دارم شوخي ميكنم؟دارم شو...
با چشمش دنبال چيزي در مغازه گشت...در همين هنگام پسر بچه اي وارد مغازه شد و بسيار شاد به نظر ميرسيد...
لي:دارم شوخي ميكنم؟ها؟...آوداكداورا..!
پسر بچه اول مرد و بعد افتاد زمين...
فرد و جرج:اها..حالا متوجه منشورت شديم
غيب شدند.
در مغازه باز شد...چند عدد بچه وارد شدند
اولي:سلام...من همون اكبر پاترم..اينا هم دوستام هستن..ما اومديم اينجا رول بزنيم....!
دومي:سلام...من سجاد پاترم...
سومي:سلام من ميلاد دامبلدورم...
چهارمي:سلام من هديه پاترم....
پنجمي:سلام من هديه گرنجرم....

__________
لي جان...من چيزي به ذهنم نرسيد مگر اين...!
خودم چون رولم ضعيفه شايد پست نزنم ولي خيلي مواظب اين تاپيك هستم.....



مغازه شوخي ويزلي
پیام زده شده در: ۱۶:۴۴ چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۴
#55

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 509
آفلاین
"هيچ چي مثل قدم زدن تو دياگون به آدم نمي چسبه مخصوصا اگه تو يه بعد از ظهر پاييزي باشه!!!"

سرژ در حال قدم زدن در دياگون بود.سايه سياهي از فاصله دور به سمت اون ميومد و به نظر مي رسيد در حال صدا زدن اونه...
"آقاي سرژ...آقاي سرژ"
سرژ:بله عزيزم شما؟!!!
- من اكبر پاترم عضو ارزشي جديد!!الان دو كيلومتره كه دارم دنبالتون ميام براي يه مجوز...ميخام جگركي اكبر پاتر بزنم!!!!!
سرژ:نميشه برادر!
عضو ارزشي به نام اكبر پاتر:باشه پس خداحافظ
سرژ:خداحافظ


عضو ارزشي پيش خودش:واي عجب رول توپي زدم برم بره بچه محلا تعريف كنم!!!

سرژ همچنان تو كوچه ي دياگون پيش ميرفت.....

بع بو بع بو
ماشين پليس آژير كشون از كنار سرژ گذشت و جلوي مغازه آموزش ساخت نوشيدني مادام رزمرتا ايستاد....
سرژ:چي شده سركار؟!

- دو تن نوشيدني غير مجاز* از اينجا كشف شده برادر در اينجارو بايد تخته كني!

مادام رزمرتا:سركار جون به جون شما بره خودم نمي خواستم بره ميخونه ديگ سوراخ بود!!
سرژ:باشه سركار ميدم خواهر چو تمام پستاشو پاك كنه!
سركار:اين ميخونه كجاست در اونجا رو هم تخته مي كني..پس شئونات آسلامي كجا رفته.....
خواهر رزمرتا در حاليكه لبخند زشتي روي لباش بود از كنار سرژ گذشت!

سرژ با خودش:نوشيدنيا حيف شد ولي هر چي تاپيك كمتر بهتر!!!

سرژ همچنان به راه خود ادامه ميداد....

"به علت ناظر شدن بنده تا اطلاع ثانوي اين مكان تعطيل است براي درخواست چوبدستي به من پي ام بزنيد....با تشكر فراوان....پروفسور كوئيرول...."

سرژ با ديدن اين تابلو در حال ديوونه شدن بود....
"بابا همه تاپيكا كه داره مي پوكه ، فقط مغازه ايوانا مونده كه........."

يهو ايوانا از آسمون پرت ميشه پايين..
ايوانا:سلام سرژ اومدم دفترت(رويارويي با ناظران دياگون!) نبودي ميخاستم بگم در مغازه منو قفل كن!!!
سرژ:نه كمك....
ايوانا غيب ميشه...

چند لحظه بعد
جرقه اي تو ذهن سرژ شكل ميگيره كه باعث ميشه موهاش بسوزه.....

سرژ:ديد...ديد....ديد(صداي شماره گير تلفن!)
الو سلام لي هنوزم ميخاي اون تاپيك مغازه شوخي ويزلي رو باز كني!
لي:آره عزيزم چطور مگه!
سرژ:بپر بيا اينجا مغازه تو بزن زود باش!
لي:باشه اومدم جييگر...........



نوشيدني غير مجاز:ورژن آسلاميه اي مشروبات الكلي!!!


============
سلام سرژ اينم مغازه شوخي ويزلي...خيلي فكر كردم اولشو چجوري شروع كنم(ايني كه مي بيني حاصل ساعتها تفكرات منه!!!!!) پس نذار اعضاي ارزشي خرابش كنن...اوكي(دوست دارم پست دومشو خودت بزني جييگر!!)


يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


Re: مغازه جیب بر های جادویی ویزلی ها
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲ دوشنبه ۲۰ تیر ۱۳۸۴
#54

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 509
آفلاین
لی:سلام بچه ها
فرد:سلام لی از وقتی از مدرسه فرار کردیم ندیده بودمت.
لی و فرد: :bigkiss:
جورج
لی و جورج :bigkiss:
فرد
فرد و جورج :bigkiss:
لی:بابا بسه
جورج:ببخشید جو مارو گرفت
فرد:چه خبر لی
لی:هیچی همینجوری رد می شدم گفتم بیام یه چی بخرم
فرد:چی میخای
لی:آفتابه بمبی داری
فرد:نه چیه
لی:نمیدنین بابا پرفروشترین وسیله شوخیه مرلین دیگه نمیره دستشویی چون .......
فرد:جورج بزن تو لیست خرید
لی:کاری نداری باید برم

ادامه دارد

من باز اینجا سر میزنم.


يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


Re: مغازه جیب بر های جادویی ویزلی ها
پیام زده شده در: ۱۸:۰۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۴
#53

پاتریشیا وینتربورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۲ دوشنبه ۱ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۵۴ سه شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۴
از ارتش سیاه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 170
آفلاین
همون موقع پاتریشیا و دوقلو ها می رسن
دو قلو ها: سام نامرد...
سام:
پاتریشیا : دوست خودمه حرف بهش نزنین حالا اینجا را نیگا کنین
فرد و جرج مامانشون را می بینن : نه ه ه ه
پاتریشیا : اها خبر نداری بدون که من تو مغازه مامانتون کار می کنم
حالا به جای زدن سر من تو توالت جواب مامانتا بده

فرد و جرج: خوبی مامان ....

خانم ویزلی:.........

=========================
ادامه دارد...


[b


Re: مغازه جیب بر های جادویی ویزلی ها
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۴
#52

مالی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۴ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۲ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
از به خودم مربوطه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 22
آفلاین
مالی از در میاذد تو: بله بله بله این جا چه خبره؟
سام:چی خانم ویژلی شما کجا این جا کجا
مالی: تو دیگه لطفا شلپ
سام:
مالی :فرد و جرج کجان؟
سام: من شه میدونم
مالی : من میدونم یاهاشون چی کار کنم تو فقط صبر کن......


به وبلاگه من سر بزنین اینجا


Re: مغازه جیب بر های جادویی ویزلی ها
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۴
#51

سدريك ديگوري


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۴ شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵
از لبه ي پرتگاه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 530
آفلاین
چند ساعت قبل...
سام:شلام
فرد:سلام سام چرا اینجوری شدی
سام:رفیق ناباب این گالوم نامرد داد یه پك بكشیم كه به این روز افتادیم.
فرد:حالا چی میخوای؟
سام:مواد خوب
فرد:بد آوردی رفیق چند دقیقه پیش خالیشون كردم تو دس به آب
سام: شی كار كردی؟
فرد:مدركو نابود كردم.
سام:شاكت شو پسره تاژه به دوران رشیده.
سام یواشكی میره از تلفون عمومی زنگ میزنه به پاتریشیا
سام:سلام بیا مچشونو گرفتم.تمام.
پاتریشیا:الان به خدمتشون میرسم.


[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده Ø







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.