هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰ سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۸۴
#20

مارکوس فلینتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۹ جمعه ۱۵ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۵ دوشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 327
آفلاین
و چوب دستیش را به سمت ارتیکوس گرفت و زیر لب وردی را خواند و بعد ارتیکوس به ان طرف که دری بود پرتاب شد و وقتی به در خورد در باز شد و او به داخل اتاق افتاد...
همه ساکت شدند و به ولدمورت خیره شده بودند....
ولدمورت که با لحن سوز اوری میخندید ناگهان ساکت شد و گفت: خوشتون نیومد؟....
هیچ کس حرفی نزد....
ولدمورت یک بار دیگر حرفش را تکرار کرد ولی چون هیچ جوابی نشنید عصبانی شد خود را به سمت نزدیک کرد و بعد پیر مردی را که در هال خارج شدن از مغازه بود طلسم کرد و پیر مردی که تا همین چند لحظه پیش زنده بود دیگر در جمع انها نبود...
بعد ولدمورت با خنده غیب شد و از انجا رفت....
همه ناگهان شروع به حرف زدن کردند...
کرول به سمت ارتیکوس رفت و بعد فهمید که او هنوز زنده است...
کرول: ارتیکوس بیا کمکت کنم...
ارتیکوس در حال بلند شدن بود...
ارتیکوس: مرسی به کسی که چیزی نشد....
کرول که میدانست اگه از ان پیر مرد حرفی بزند ارتیکوس دوباره قش میکند...
کرول: نن....نهه
ارتیکوس: خدارو شکر... واقعا که مردم ازاره...
کرول: حالا اونو فراموش کن دیگه باید بهش ادت کرده باشی...
هردو از در خارج شدند ولی در این جا بود که همه ی مغازه خالی شده بود و فقط جسد پیرمرد روی زمین بود و ان همراهان کرول و دستیار ارتیکوس...
ارتیکوس از دیدن ان صحنه که پیر مرد روی زمین به خواب همیشگی رفته بود وحشت کرد...
___________________
خوبه؟؟؟؟؟؟؟
من که خودم بدم نیومد... ولی به پای بعضیا که هیچ وقت نمیرسیم


عضو اتحاد اسلایترین


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶ دوشنبه ۳ بهمن ۱۳۸۴
#19

مریدانوس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۲ سه شنبه ۱۵ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ چهارشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۲
از قعر فراموشی دوستان قدیمی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 190
آفلاین
آرتيكوس پس از نگاهي به آنها تصميم خود را گرفت و گفت: نه نه من نمی تونم این ریسک بزرگ رو بکنم و جون بقیه مهمونام رو به خطر بندازم ... نمی تونم !
سه تازه وارد به سمت در راه افتادند ، در باز شد ، عده ای از بچه ها برای جمع آوری اعانه وارد شدند ، در حالی که آنها سرود شب کریسمس را می خواندند ، کرول در را باز کرد ، در آخرین لحظه اشکی از غم غربت بر گونه هایش لغزیده بود ...
صحنه های توام با هم سخت تاثر برانگیز بود ! غمی آشنا آرتیکوس را در بر گرفت به سمت کرول دوید :
_ نمی خواد برید ... می تونین بمونین ...
و کرول را در آغوش گرفت ...
همه شروع کردند به دست زدن ؛
_ عالی بود ، عالی بود ...
آرتیکوس و کرول و دو نفر همراه وی تعظیم بلند بالایی کردند ، پرده انداخته شد ؛ بعد از اجرای نمایش ، که به مناسبت تولد آرتیکوس بود ، همان طور که از 1 ماه قبل خبرش در دیاگون پر شده بود همه به صرف نوشیدنی کره ای ! مجانی دعوت شدند ؛ ملت به سمت در یورش می بردند و با تغییر چهره چند بار در صف نوشیدنی می ایستادند تا استفاده لازم را ببرند ، در همین اوضاع کسی از بیرون فریاد زد :
_ علامت شوووووووووووم !!!
و در همین موقع ولدمورت ظاهر شد ؛
_ تولدت مبارک آرتی برات یه کادو آوردم که اون بابا جونتو به داغت بنشونم ...
و چوب دستیش را به سمت آرتیکوس گرفت ...



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۵:۵۵ پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۸۴
#18

آرتیکوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۸ دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۱۵ جمعه ۱ شهریور ۱۳۸۷
از کاخ سفید پادشاهان در کوه های سفید سرزمین رویاها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 431
آفلاین
دانه هاي برف به آرامي و با چرخشي همگون در آسمان ميرقصيدند و با نرمش بر روي خبابانهاي ماگلي مي نشستند.ماگلها به سرعت از مغازه اي به مغازه ديگر ميرفتند تا بتوانند براي كريسمس هديه اي مناسب براي عزيزانشان در زير درخت كاج قرار دهند.در ميان مغازه ها مسافرخانه اي وجود داشت با شيشه هاي دود گرفته و ظاهري ترسناك ولي ماگلها بدون توجه به آن نگاهشان را متوجه به مغازه بعدي ميكردند چون آنجا پاتيل درزدار بود,محلي كه براي استراحت جادوگرها و ساحره ها و موجودات جادويي بود.در درون كافه ترياي پاتيل درزدار با يكديگر آواز كريسمس خواهران عجيب را كه از راديو نسبتا كوچك و قديمي اي كه پخش مي شد مي خواندند و محيطي گرم و صميمي و سرشار از زندگي در آنجا وجود داشت.
ولي ناگهان درهاي اصلي پاتيل درزدار با شدت زيادي باز شد و سه نفر با شنل سياه و ماسكي بر روي صورت براي اينكه شناخته نشوند وارد آنجا شدند.سرما و سكوتي عجيب بر كافه تريا حاكم گرديد به گونه اي كه از گرما و شادي چند لحظه پيش از ورود تازه واردين خبري در چهره هيچ يك از آنها نبود.تازه واردين بدون توجه اي به تعقيب نگاه ها به سوي ميزي در تاريكترين قسمت كافه تريا رفتند و هر كدام يك صندلي به طرف خود كشيده و بر روي آنها نشستند.
شون پن براي شكستن سكوت و برگرداندن شادي دقايق پيش گفت:هي دكتر!لارا!بيايد آواز "عشق داغ" سينريا رو بخونيم!پيتر چرا خاموش كردي اون راديو ذغالي رو.روشن كن ببينم.
ولي هيچ كس حتي نتوانست به شوخي بي مزه شون زهر خنده كوچكي بزند.
شون كه متوجه اين موضوع شده بود دوباره گفت:بابا ول كنيد اين بادمجون سياها رو!عين... .
بقيه حرف شون با غرش گرگ مانندي قطع شد و لحظه اي كمتر از چشم بر هم زدن شون گرگي وحشي رو در مقابل صورتش ديد كه دندانهايش به خون آغشته بود و آماده گاز گرفتن شده بود.
-نههههههههههه!
پنه لوپه كه تازه با سيني پر از نوشيدني وارد كافه تريا شده بود با ديدن آن صحنه جيغي بلندي كشيد و به سرعت به طرف شون رفت تا بتواند به او كمك كند.ولي در همان لحظه خون آشامي جلوي او را گرفت و گردن پنه لوپه را كج و آماده گاز گرفتن از او شد كه طلسمي گرگينه و خون آشام را از شون و پنه لوپه جدا كرد.
آرتيكوس كه چوبدستي اش رو هنوز به طرف گرگينه و خون آشام نشانه رفته بود گفت:اينجا چه خبره؟شون پنه لوپه شما خوبيد؟
شون و پنه لوپه با حركت سر و به آرامي سلامتي خود را اعلام كردند كه صدايي منجمد و ترسناك كه با شنيدن آن موي هاي پشت گردن هر كسي راست ميشد به گوش رسيد كه گفت:من واقعا معذرت ميخوام!اونا نبايد اين كار رو ميكردند ولي ما سفر طولاني داشتيم و خيلي خسته شديم.مطمئن باشيد من آنها رو در اولين فرصت براي اين كار تنبيه مي كنم.
آرتيكوس بلافاصله نگاهي به آخرين شنل پوش انداخت كه هنوز ماسكش را از صورتش بر نداشته بود و گفت:شما كي هستيد؟
شنل پوش:آه ببخشيد كه خودم را معرفي نكردم من كرول هستم و اين دو تا ورانتل و دراكوولام نگهبانهاي من هستن و شما هم حتما صاحبخانه اينجا هستيد درسته؟
و به ترتيب اول به خودش و بعد به گرگينه و خون آشام اشاره كرد.
آرتيكوس:بله ولي شما اينجا چي ميخوايد؟
كرول:من ميخواستم در اينجا براي مدت كوتاهي اتاقي بزرگ استراحتي داشته باشم تا بتوانم با قدرت به كارهايم برسم.
آرتيكوس:حتي با اين كارايي كه اينا كردن باز از من اتاق ميخواهيد؟
و به گرگينه و خون آشام اشاره كرد.
كرول:گفتم كه من در اسرع وقت تنبيهشون ميكنم.مطمئن باشيد.
آرتيكوس پس از نگاهي به آنها تصميم خود را گرفت و گفت:....

---------------------------------------------------------------------------------------------------
خارج رول:من كه اين تاپيك را باز كردم ميخواستم همه جور رولي توش باشه از جدي تا طنز ولي الان كه ميبينمش(قبلا هم زياد ديدم ولي نميدونستم چي كارش كنم)داره توش خاله بازي و طنز بي محتوا توش نوشته ميشه و به همين دليل غير فعال هم شده.
خب من به خودم گفتم كه يه خونه تكوني بكنمش تا دوباره فعال شه.در اين پستم جدي نوشتم و يه سوژه بوجود آوردم كه تاپيك بتونه يه هدفي رو دنبال كنه.پس لطفا ادامه من رو بنويسيد و كاملا جدي يا جدي با طنز بجا يا طنز با هدف بنويسيد.موضوع هم كه ميتونه ترسناك غم انگيز يا عشقي باشه(هر كدوم رو خواستيد با توجه به موضوع پست قبلي توي رولتون بنويسيد).
منتظر نمايشنامه هاي قشنگ شما هستم
آرتيكوس


آرتيكوس الياس فرناندو الكساندرو دامبلدور

ملقب به سلامگنتئور(فنانشدني در همه دورانها)

[b][color=009900]آرتيكوس ..


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۰:۰۹ جمعه ۱۶ دی ۱۳۸۴
#17

اوکهارت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۲ یکشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۴ شنبه ۶ آذر ۱۳۸۹
از ازكابان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 82
آفلاین
ادوارد كه عينه ميخ خشكش زده بود ديمنتر به اون خشني داش ميخوند:
گل.......گل....گل ....... اله ..........اله.....اله
در همين حال به مادام رزمرتا گفت يه نسكافه به من بده وقتي كه كارناوال ديمنتر از انجا عبور كرد همه چشمها به ادوارد افتاد يكي از جادوگران گفت : تازه واردي
ادي گفت بله اما قراره كه ديگه اينجا بمونم و حنده ي بلندي كرد اما هيچ كس نخنديد
ادي هم خودشو جمع و جور كرد ديد سره يه ميز خيلي شلوغه و بلافاصله دليل اين خشك بودنو فهميد
لوسيس مالفوي و چند نفر ديگه در گوشه اي نشسته بودن و داشتم ادي رو نگاه ميكردند سكوت كشندهاي بود كه دوباره صداي اواز ديمنترها اومد ادوار نفص راحتي كشيد اومد نسكافه اش رو بخوره كه ليوان تو دستش تركيد........
----------------------------------------------------------------
تازه واردم به دادم برسين
----------------------------------------------------------------



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶ پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۸۴
#16

پنه لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۱۰ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۹
از پشت دریاها!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 239
آفلاین
ادامه ی پست دکتر...
دکتر و ولدمورت با هم وارد پاتیل درز دار شدن و سر یکی از میزا نشستن.
دکتر سر ولدمورت رو بو کرد و با دوتا انگشتش جلو دماغشو گرفت:میگم تو چه شامپویی استفاده میکنی؟ کله ت بو قرمه سبزی میده!
ولدمورت:...چیزه...
سرشو جلو میاره و میگه:بزمجه الان آبروی منو نبر جلو مرگخوارام تو چرا هیچی نوفهمی!
دکتر:آها...خیله خب،ببین عزیز اول از همه تو روزی دوبار باید بری حموم هر بار بعد از حموم یه کم بناول...
در همین موقع پنه لوپه پرید وسط:ببخشید شما این گراوپو ندیدید؟!
دکتر:آخه پارازیت تو نمیفهمی من حافظه م کوتاه مدته؟الان یادم رفت چی داشتم میگفتم!
پنه لوپه:البته همیشه حق با مشتریه ولی شما خجالت نمیکشین بامن اینطوری صحبت میکنین؟هاهاها؟اصلا پاشید بیاید تصفیه حساب کنید برید بیرون ببینم!الان سه روزه اینجا پلاسید و هیچ پولی پرداخت نکردید!
دکتر:راستی من یه چیزی میخواستم بگم یادم رفت!این گراوپ برگشت جنگل!
پنه لوپه:واااااااااااااااااااااااای!
بعد به طرف در دوید تا به جنگل بره و به گراوپ بگه که یادش رفته پول بده!
دکتر:خب حالا راحت شدیم...داشتم میگفتم،ببین اول یه قاشق بناول تو نصف استکان آب جوش حل میکنی...
بعد از دوساعت
دکتر:بعد محلول رو میزنی به سرت تا دو روز سه تا مو درمیاری...هووووی باتوام
ولدمورت از خواب میپره:...ها چی...اها...فهمیدم مرسی
در همین موقع صدای یکی از دیوانه سازها همه رو سرجا میخکوب کرد.هیچکس باورش نمیشد که لارا تونسته باشه بهشون آواز یاد بده.ولی اونا شروع کرده بودن به دراوردن ادای شون و به نظر میرسید خیلی هم بهتر از اون!انگار قرار بود به زودی اونجا محل اجتماع سیاها بشه!
ادامه بدید...



Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵ جمعه ۹ دی ۱۳۸۴
#15

شون پن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
احتمالاً فلاش بک!!!!!:
دو گروه در حال دعوا بودن و سرژ هم اون وسط معلوم نبود کجا رفته بود!
همه افتاده بودن به جان هم دیگه و عقده هاشون رو سر همدیگه خالی میکردن! دکی محکم میکوبه توی صورت یکی از مشتری ها و میگه:یادته اون روز اومدی ویزیتت کردم پول ندادی؟ اینم بگیر پس!!بومب!
شون هم پریده بود وسط و به همه مشت میزد!!:هوی ....این مال تو!!...دومب!...برای اینکه برای لارا جفت پا گرفتی.....هی تو بیا اینجا ببینم.....بومـــــــب!!! یادته سال پیش 30 گالیون از من پول گرفتی بهم پس ندادی؟ این یکی رو هم بگیر!
همه داشتن همدیگر رو میزدن و حسابی کیف!! میکردن که بالاخره حوصله لارا سر رفت و با صدای خشمناکش فریاد زد:بــــــسه! تمومش کنید بابا.
پنه هم با لارا فریاد زد:هوی،بسه دیگه گنده بک ها!!میخواهن دعوا کنین برین بیرون..اینجا جاش نیست. این رو میگه و یکی از مشتری ها رو از توی دهن گراپ کوچولو در میاره!!
همه خسته و سرخوش از یه دعوای جانانه میشینن روی صندلی و سفارش خون گلاسه خنک میدن،غیر از شون که توی ترک بود!!!!!
شون یه نگاهی به دور و اطراف میندازه و میگه:پس لرد.....نه چیزه....سرژ کجا رفت؟ نیستش.
لارا:نمیدونم الان اینجا بود ها...فکر کنم حوصلش سر رفت!
غیر از شون و لارا کسی به غیبت سرژ توجه نکرد چون همه در حال خوردن خون گلاسه خودشون بودن!
شون دوباره میپره روی پیشخوان مغازه که آواز بخونه ولی سر و صدای بقیه درمیاد:بس کن دیگه بابا!!!همون یکی هم بس بود....ببر صدات رو!!... با اون چشاش!
شون با صدایی بلند تر از فریاد سرژ داد میزنه:حالا که اینقدر مشتاقین براتون پدر خوانده میزنم!!!
لارا: کی گفت مشتاقه؟!!!!!!
و شون دوباره شروع میکنه به نواختن آهنگ پدرخوانده با شعری که خودش سروده بود. لارا هم یه لیوان معجون عسلی سفارش میده با دوتا تکه پنبه برای اینکه بذاره توی گوشش و صدای شون رو نشنوه!!!
آهنگ که تمام میشه شون یه چیزی یادش می افته...میپره پایین و میگه:خوب یه چیزی...سرژ که گیتار بلده...میگم اونم بیاد توی کافه بخونه.
لارا که پنبه ها رو دراورده بوده میگه:نه با اون ریش هاش همه رو فراری میده!
شون میگه:خب اشکال نداره ریش هاش رو Hidden میکنیم!!!
ملت:
لارا: اینم یه فکریه خب...آره راست میگی...حالا اصلاً سرژ کجا هست؟
سرژ از در پشت کافه میاد تو و میگه:اه...لارا موهام رو خراب کردی..
لارا نگاهی به سرژ (که دیگه لرد نیست) میکنه و میگه:موهات؟ ولی موهای تو که از اول همین جوری بود!!!
__________________________________________________
از اینجا به بعد رو میتونین ادامه پست دکتر حسن مصطفی عزیز بدونید.....دیگه فلاش بک نیست...برگشتیم زمان حال... برو پست قبلی رو بخون دیگه!!!!!!!


تصویر کوچک شده


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۰:۰۳ جمعه ۹ دی ۱۳۸۴
#14

حسن مصطفیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۶ یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۲۰ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
از القزوین- مصر- قلعه‌ی الفرانکشتاین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 38
آفلاین
ولدمورت: اه .... لارا، موهام رو خراب کردی
لارا: موهاتون سرورم ولی شما که مو ندارین؟
دکتر: ها بیمار عزیزم پس از مصطفی سیدیل! استفاده کردی؟
ولدمورت: اره دکتر جون! عالی جواب میده
ولدمورت یه شونه در میاره و 5 تا مو رو که روی سرش دراومده شونه می زنه.
ولدمورت: خیلی هم خوشگلن . من چقدره جیگرم!
در همین موقع گراپی یدونه وزنه پشت ولدمورت. و 5 تا تار موی ولدمورت کنده میشه!
ولدمورت: ای خاک بر چو! همش کنده وشد
دکتر: گراپی مواظب ب ب ب ب...
صدای دکتر کلفت میشه ... زمان از حرکت می ایسته همه خشک می شن. یه نور سفید از لای دیر دیده می شه و یکی از توی نور پرت میشه تو!
دامبل: اخ کمرم! دیگه مثل جوونیا نیستش!
دوباره یه نوری از لای در ایجاد میشه
کرام: بگیر منو که اومدم!
دامبل: ها سفیدی کیستی؟! هوووو کرام نیا! این پست ماله خودمه!
کرام: عمرننننننننن!
کرام هم پرت میشه تو
دامبل: اخه خوره چن نفر باید پست رو ویرایش کنن؟
کرام: نه پست خودمه! کیف میده!
دامبل: خب؟
کرام: خب چی؟
دامبل: خب هالا چی کارش کنیم؟!
کرام: ها! بذا ببینم هیییین هااااان هوووون... به نظر من حزفش کنیم! موهاهاهاهاها! چقدر من خفنم!
دامبل: اخه هوشمند الان حزف کنیم که خودمون به دیار سیریوس می پیوندیم
کرام: خب پس ویرایشش می کنیم! صب کن من به ولدمورت می رسم تو هم به بقیه
دامبل: اوکی قبوله
چند لحظه بعد نور سفیدی دوباره زده میشه و کرام و دامبل از پست خارج میشن!
دکتر: ب ب ب ب اش!
ولدمورت: وای گیسوانم را جدا نمود! اه دکتر گراپ من چه کنم!؟
گراپی: ولدمورتا! من تورا نزد خانه موی ببرم تا در انجا گیسوانی چون رودابه برات چسب بزنند
دیوانه ساز ممد: وگوئم این لحجش خیلی ضایع بید جیگر!
دکتر: پنه لوپه هاگر کجاست! من رفت جنگل گشت دنبالش! کرد خداحافظی!

====
در خارج
کرام: میگم دامبل من فکر می کنم دیالوگ ها رو اشتباهی کپی پیست کردیم نه؟
دامبل: دامبلدور؟! چطور جرات می کنی اسم اون رو جلوی ما لرد ولدمورت بزرگترین جادوگر تاریخ بیاری؟! هااااااااا؟! اواداکداورا!!!


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۹ ۱۰:۲۰:۰۴

Prof.Dr Hasan Mostafa ::: Professional Master Alchemist

[size=medium][co


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۸:۱۱ پنجشنبه ۸ دی ۱۳۸۴
#13

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۸ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
در كافه درباره باز ميشه و باز كسي نمياد تو...
همه ديگه عصباني شده بودن.....لارا يه نگاه چپ چپ وحشتناك نثارجادوگران حاضر در رستوران ميكنه كه ترجمه اون نگاه اينه:خجالت هم خوب چيزيه..10 تا جادوگر به اين بزرگي اينجا وايسادن و انتظار دارن ما ساحره هاي ظريف و محترم بريم ببينيم پشت در كيه؟
.جادوگرا بعد از نگاه مرگخوارانه لاراحساب كار دستشون مياد...دكتر يهو احساس شجاعت بيش از حدي ميكنه و ميپره درو باز ميكنه....از پشت در صداي داد و فرياد مياد ولي افراد حاضر در كافه در اون لحظه هر كدومشون به شدت مشغول انجام كاري ميشن كه خدايي نكرده يه وقت مجبور نشن برن كمك دكي!!
چند لحظه بعد دكترحاليكه يقه يه جادوگر لاغر مردني رو گرفته برميگرده...همينكه چشم لارا به جادوگر ميفته چشماش برقي ميزنه و كنترل خودشو از دست ميده..با شور و شوق به طرف تازه وارد ميدوه...وااااي..لرد...لرد عزيزم...سرورم..شما؟اينجا؟؟
.....ولي دوقدم مونده بود به لرد سياه برسه كه يه نفر (كه لارا هيچوقت نفهميد كي بود )پا ميندازه و لارا پس از برخورد شديد با لرد نقش زمين ميشه و لرد هم كه فوتش ميكردي ميپريد هوا بعد از سه چهار بالانس و معلق توي هوا ميفته تو بغل يكي از ديوانه سازا و ديوانه ساز مذكور با اشتياق شروع به بلعيدن شادي هاي لرد ميكنه ....ولي بعد از سه دقيقه سرچ هيچ نوع شادي يافت نميشه و ديوانه ساز طفلكي درحاليكه اشك تو چشاش جمع شده بود به گوشه اي ميره و كز ميكنه..
لارا دست و پاشو گم ميكنه...سرورم منو ببخشيد من نميخواستم.....
پنه لوپه حرف لارا رو قطع ميكنه...بابا سرورم كيه ديگه؟؟؟از كي تا حالا سر‍‍‍ژ شده سرور تو؟؟؟
لارا:سرژ؟؟؟ اين كه تا همين دو روز پيش لرد بو.....
سرژ:اهم اهم....چيزه...بهتره اين بحثو تمومش كنيم....من فقط داشتم رد ميشدم..صداي گيتار شنيدم و بي اختيار به طرفش كشيده شدم....و در همين لحظه چشمش به تانكس ميفته كه به شدت سعي ميكنه سه تا گل رز روي سر ديوانه سازا وصل كنه كه جذابيتشون به اوجش برسه...
سرژ:خب..من ديگه برم..بايد كار پيدا كنم....
.پنه لوپه؟چي؟؟؟كار؟؟؟تو بيكاري؟؟؟ما اينجا به كسي مثل تو احتياج داريم..تو ميتوني اينجا...
لارا :نه..نميتونه....ديوانه سازاي من چه اشكالي داشتن مگه؟اين با اين ريش مسخره اش همه مشتريا رو فراري ميده....
پنه لوپه با جيغ و داد با لارا مخالفت ميكنه....مرگخوارا(ي سابق) از لارا طرفداري ميكنن ... در عرض چند دقيقه درگيري شديدي بين دو گروه اتفاق افتاد و هيچ كس متوجه نشد در اون گير و دار سرژ تنهاي غمگين بيكار فقير كي از رستوران خارج شد و به كجا رفت؟؟؟


تصویر کوچک شده


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۲:۰۹ دوشنبه ۵ دی ۱۳۸۴
#12

شون پن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
لارا داشت با یه افسون استخوان های خرد شده پنه لوپه رو درست میکرد که در دوباره باز میشه و همراه کلی باد و برف یه نفر میاد توی مغازه!!!
گراوپ یه نگاهی به تازه وارد میکنه و میگه:آخ جون...من دوست داشت بستنی کاکائویی!!!!!!!!
دکتر میگه:نه گراوپ عزیزم...ایشون بستنی نیست، این فرق میکنه!!! تازه وارد بدون توجه به زمزمه ها میره و روی صندلی جلوی پیشخوان میشینه. پنه که تازه استخوان هاش توسط لارا درست شده از لارا تشکر میکنه و به تازه وارد نگاه میکنه و چند لحظه بعد با تعجب میگه: وا !! خدا عقلت بده!! توی این برف عینک آفتابی زدی؟!!!
تازه وارد سرش رو میچرخونه و به پنه لوپه نگاه میکنه و میگه:خوب فکر کردم شاید دیگران دوست نداشته باشن قیافه من رو ببینن.
این رو میگه و عینکش رو برمیداره و چشم های بدون مردمکش معلوم میشه.
دو سه نفر از مشتری ها حالشون به هم میخوره و احتمالاً به هوای تازه نیاز پیدا میکنن چون از کافه میرن بیرون!!
لارا لیوانش رو میکوبه روی میز و میگه:وای...خدا بازم تویی؟ چه گیری کردم از دست تو....برو گمشو دیگه!!!!
پنه دیگه قاط زده:ای بابا چه خبره...چرا اینجا امروز اینجوریه؟ چه گیری کردیم ها...هرچی مرگ خواره ریخته تو کافه....!
البته بعد با دیدن قیافه های لارا و شون از ادامه حرفش منصرف میشه!
لارا میگه:میشه بپرسم اینجا چی کار میکنی؟
شون لیوانش رو از روی میز برمیداره و میگه:خوب من دیدم لرد که نداریم امروزم که کریسمسه، برای همین اومدم اینجا یه کم کار کنم پول دربیارم!!!این نامردا که به ما حقوق نمیدن!
لارا با سوءظن میپرسه:مثلاً چیکار کنی؟ اگه اومدی جای دیوانه ساز های قشنگ من رو بگیری کور خوندی...اونا استخدام شدن!!!!
پنه لوپه:ای بابا کی استخدام....!!!
و باز صداش خاموش میشه!
شون میگه:خوب من نیومدم که کار این کوچولو های مامانی رو ازشون بگیرم....اومدم یه کم گیتار بزنم این دیوانه ساز ها هم برامون باله برقصن!!!!
ملت:
شون:
لارا: خوب...نظر بدی هم نیست...این کوچولو ها چند وقته تحرک نداشتن خسته شدن! یه کم برقصن حالشون بهتره میشه!!!!!!!!!
پنه لوپه اینبار خودش حرفی نمیزنه چون دیگه زبونش بند اومده!! فقط میگه:خدایا.....کافه من......!
شون گیتار معلوم نیست از کجاش درمیاره!!!!و میپره روی پیشخون. لارا هم مرگ خوارها رو صدا میکنه. اونها هم با حرکات موزون!! میان وسط کافه!
شون میگه:خوب به افتخار کریسمس و صلح و صفا بین سیاه و سفید اول یه آهنگ میزنم که حال بیاین.....و بعد از چند لحظه سکوت میگه:دسپرادو!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و شروع میکنه به زدن!
دیوانه سازها هم شروع میکنن به رقصیدن و مکیدن شادی های دور اطراف محل!!!
لارا پیش خودش میگه کاش مثل دسپرادو دعوا هم بشه!!!
دکی گراوپ رو میشونه روی یه صندلی و میگه این نامردیه...چرا دیوانه سازها برقصن ولی گراوپ کوچولوی من نرقصه؟!! تو هم برو وسط!!!!!!!!!!!!!!
همه توی حال خودشون بودن که در کافه دوباره باز میشه ولی اینبار همراه باد و برف کسی نمیاد تو!!!!!!!!!
ملت:
تانکس:چی شد؟!!........پنه فکر کنم این دره خرابه ها!!
دکی:....


ویرایش شده توسط شون پن در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۵ ۱۸:۲۵:۲۶

تصویر کوچک شده


Re: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴
#11

مايك


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ یکشنبه ۴ دی ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۰۹ دوشنبه ۸ خرداد ۱۳۸۵
از magic world
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
گوم گوم گوم گوم

لارا:اين صداي چيه?پناه ميبرم به ريش مرلين.
پنه لوپه:حتما بهمن اومده.
دكي:نترسيد اين گراوپ كوچولويه منه.من ميشناسم به گروه اسليترين خيلي خدمت كرده.
گراوپ در رو ميشكونه و سينه خيز مياد تو:سلام.دكي هست خوب.ولي هست ايكبيري.فقط هرمي هست خوشگل.
لارا و پني با تعجب به گراوپ نگاه ميكنن:بببييينننممم حالا مگه هرميون اينجاست.
گراوپ:هرمي از من خواست كرد كار خوب.منم شنيدم اينجا داشت درز.اومدم تا بگيرم درز.
دكي:احسنت به اين دوست نيكوكار.
گراوپ:مرسي دكي ولي پاچه خواري نكن.هنوز هستي ايكبيري.حالا بهتره شروع كرد كار.
گراوپ با يه دست مهمانخانه رو بلند ميكنه.
گراوپ:پس چرا سوراخ نيست.سوراخ هميشه بوذ زير.
لارا:بابا يكي جلوي اينو بگيره داره همه جارو نابود ميكنه.
دكي:صبر كنيد يك آمپول دارم راس كار خودشه.
و آمپول رو در ماتحت گراوپ فرو يبره.
گراوپ سرخ ميشه:گراوپ خواست هرمي.گراوپ خواست محبت.گراوپ داشت كمبود عاطفه.
پنه لوپه تحت تاثير قرار ميگيره:بيا يغل من.
گراوپ پنه رو بغل ميكنه و صداي شكستن استخونهاي پنه به گوش ميرسه.
دكي:فكر كنم تاريخ انقضاش گذشته بود








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.