هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۳ جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸۶
#6

فورتسکيو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۹ جمعه ۷ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۲۳ شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۸
از اینجا، اونجا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 85
آفلاین
به نام خدا
در هنگامی که این افراد مشغول پیشروی در راه های مختلف وزارتخانه بودند، در کلبه ای فورتسکیو و لرد مشغول صحبت با هم بودند. طبق چیزی که لرد کبیر قبلاً به او گفته بود، فورتسکیو بعد از رفتن آرامینتا و واربک به کلبه بازگشته بود.
- می دانی که بقیه ی همراهانم از اینکه تو را که زمانی دشمن خونی من بودی، به مرگخوار تبدیل کردم بسیار شاکیند !
فورتسکیو که خیلی نگران و پشیمان بود، سرش را به زیر انداخت. و به آرامی گفت : (( من معذرت می خواهم. لرد کبیر، خیلی دیر به اشتباهات خود پی بردم. امیدوارم که شما مرا ببخشید. بعد از اینکه شما مرا از آن تابلو منفور نجات دادید و یک جان فیزیکی ساده به من دادید، دلم می خواست جبران کنم، پس به شما پیوستم ! آیا شما مرا می پذیرید ؟ ))
لرد با صدای آرام و نافذش گفت : (( چون خونت اصیل است، تو در زیر سایه من در امان خواهی بود. البته می دانی که بهتر است از طریق همان تابلو عمل کنی. تو باید ... ))
***
در وزارتخانه...
سلسیتنا که به شکل دلورس آمبریج در آمده بود، داشت به تنهایی پیش می رفت. او مغرورانه لبخند می زد و سرش را بالا گرفته بود. خوشحال بود که تاکنون به کسی برنخورده بود.
هدف این بود که همه ی آن ها به مرکز کارآگاهی حمله کنند اما از راه های مختلف. البته باید صبر می کردند تا مودی از آن مرکز خارج شود.
واربک در این افکار بود که ناگهان، بدترین اتفاق زندگیش برایش رخ داد، رو به رویی با دلورس آمبریج !
آمبریج که از اتاق وزیر می آمد، تا او را دید، دهانش را باز کرد تا جیغ بکشد، اما قبل از این که صدایی از دهانش بیرون بیاد
نور سبزی به بدنش برخورد کرد و بلافاصله به روی زمین افتاد.
واربک بعد از این اتفاق به سرعت شروع به دویدن کرد. او خرابکاری کرده بود و موقعیت خودش و بقیه را به خطر انداخته بود ...
هنوز برای واربک این اتفاق نیفتاده بود که پرسی در دردسر بزرگ تری افتاده بود . از بخت بدش با الستور مودی رو به رو شد. پرسی سرش را به زیر انداخت و از کنار او گذشت. مودی در راه مکث کرد، سرش را به زیر انداخت و گفت : ((بایست، برودریک ! ))
احساس وحشتناکی در پرسی پدید آمد. نمی دانست چکار کند، اما به طور غریزی این را فهمید که باید بایستد. مودی به عقب بازگشت، نگاهی مشکوک به او انداخت و ...

-------------------------------------
پرسی امیدوارم جبران کرده باشم. در ضمن کسی که بعد از من پست می زند باید دو جنبه را ادامه دهد :
1- ادامه گفتگوی فورتسکیو و لرد
2- ادامه جریانات وزارتخانه

با تشکر


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸۶
#5

سلسیتنا واربکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۷ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۰۶ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 125
آفلاین
سلستینا نگاهی قدرشناسانه به آرامینتا انداخت و در حالی که پاپیون مشکی رنگش را روی موهای موشی رنگش جا به جا میکرد با صدای پاقی ناپدید شد.
====
پرسی یا همان برودریک بود نگاهی به علامت سیاهش انداخت و به بقیه مرگخواران که قصد ورود داشتند گفت:وایسید.اون دختره هم داره میاد.
ایگور با تعجب پرسید:کدوم دختره؟آرامینتا؟
پرسی با بی حوصلگی گفت:از کی تاحالا اسم آرامینتا شده دختره؟بابا همونی که خیلی ساکته.سلستینا.
اوریک با ناراحتی موهای نارنجیش را کنار زد:وایسا ببینم.دخترا همیشه مایع دردسرن.البته نه همشون.
جمله آخر را وقتی دید بقیه دارند به او چپ چپ نگاه میکنند با عجله اضافه کرد.قبل از این که کسی چیز دیگری بگوید با صدای ترق شخصی رو به روی آنها ظاهر شد.
رابستن با دست پاچگی به دولورس آمبریج که جلوی آنها بود سلام کرد:سلام خانوم آمبریج.
آمبریج اخم هایش در هم رفت:من آمبریج نیستم رابستن.همونطور که تو آگدن نیستی.
پرسی که اصلا حوصله جر و بحث کردن با سلستینا را نداشت فرمان داد:بسه دیگه.بریم تو.سلستینا تو هم دست از پا خطا نمیکنی و گرنه برمیگردی.بی چون و چرا.
سلستینا که از همراهی با آنها خوشحال بود دیگر چیزی نگفت.بلیز با دست جلوی رابستن،ایگور و لوسیوس را که داشتند با هم وارد میشدند را گرفت:فکر نمیکنید یه کم مشکوک باشه این که همه با هم وارد وزارت خونه بشیم؟باید از هم جدا شیم و تک تک بریم دنبال تانکس.هرکی هم پیدا کردش به بقیه با علامت شوم خبر میده.راستی حواستون باشه جلو راه مودی سبز نشید که اون متوجه میشه که کی معجون مرکب خورده و مچتون وا میشه.
چهره پرسی از این بی توجهی خودش در هم رفت.یک امتیاز منفی برای او و یک امتیاز مثبت برای بلیز.مرگخواران سری تکان دادند و از هم جدا شدند.ویزلی به سمت بخش کاراگاهان حرکت کرد.در ضمن حواسش هم بود که با مودی برخورد نکند.در همین لحظه با صدایی از جا پرید.
_:بیا.این هم برودریک بود.حاضر و آماده برای انجام ماموریتش.
پرسی در دردسر افتاده بود...
====
حالا مشکلاتی که هرکدوم جداگونه باهاش رو به رو میشن رو بنوویسیم.


[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ


Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶ جمعه ۱۸ خرداد ۱۳۸۶
#4

پرسی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱:۵۷ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
سلام

پستهای خوبی بود !

فقط یک نکته هست که کوتاه میگم :

لرد سیاه درسته که خیلی خشن هست ، ولی هیچ وقت با مرگخواراش بد صحبت نمیکنه ، درسته توی کتاب بارها اونها رو شکنجه کرده ولی هیچ وقت از الفاظ بد استفاده نکرده !

درباره پست فورتسکیو :

پست خوبی بود ، ولی چند تا اشکال داشت که خیلی خلاصه میگم :
1- چند تا غلط املایی داشتی .
2- توی نوشتت لرد سیاه خیلی بد صحبت کرده بود و این باعث شده بود که توی نوشتت ابهتی نداشته باشه !
3- میتونستی ورود فورتسکیو رو خیلی جالب تر نشون بدی ، این جای نوشتت جالب نبود ، فورتسکیو معلوم نیست چطور وارد خانه ریدل ها شد ، بدون ترس و صمیمی با لرد سیاه صحبت کرد ، نحوه داغ زدن نشانه رو ننوشتی و اینکه لرد سیاه انقدر ساده افراد رو برای عضویت در جرگه پر افتخارش قبول نمیکنه ، بالاخص کسی که بزرگترین دشمنش در وزارت بوده !

سلسیتنا شما هم خوب داستان رو ادامه داده بودی ، در کل پست جالبی بود .


ادامه داستان ...

بعد رو به سلسیتنا گفت : واربک میتونی بری اما یادت باشه که قراره به خطرناک ترین مکان جادوگری بری ، مواظب باش که دست از پا خطا نکنی ؛ چشمانش را بست و زمزمه کرد : آرامینتا ، راهنماییش کن !

آرامینتا تعظیم کوتاهی کرد و به سلسیتنا اشاره کرد که به سالن تجمع سیاه ها برن !

در سالن تجمع ...

آرامینتا در حالیکه مستقیم به سلسیتنا نگاه میکرد با لحن خشکی گفت : حواست باشه واربک باید دست از پا خطا نکنی ، یادت نره که پرسی ویزلی سرگروهه این ماموریته ، باید به دستوراتش عمل کنی و اگر هم مشکلی داشتی میتونی به بلیز زابینی مراجعه کنی ، و در آخر گفت : این معجون مرکب رو بخور .

سلسیتنا با سردرگمی به آرامینتا نگاه کرد : ولی من به شکل کی ...
آرامینتا بدون اینکه منتظر پایان حرف او شود ، با بی حوصلگی گفت : دولورس آمبریج

سلسیتنا نا خود آگاه به یاد چهره معاون وزیر سحر و جادو افتاد ، ساحره خپل و قدکوتاهی که تک تک اعضای چهره اش قیافه وزغ چاق و پیری را در ذهن تداعی میکرد ، تا دقایقی دیگر شمایل چهره ای که در ذهنش به خاطر می آورد جزء به جزء اعضای بدنش را احاطه کرد .

آرامینتا بی مقدمه گفت : ایناهاش ، کامل بخورش !
سلسیتنا به شیشه نسبتا بزرگی که در دست آرامینتا بود نگاهی انداخت ، معجونی قهوه ای رنگ و بدبو که گویا از ترکیب مقدار زیادی گل و لجن ساخته شده بود ؛ معجون را گرفت ، با دست چپش بینی اش را گرفت و معجون را لاجرعه سر کشید .

دقایقی بعد ...

آرامینتا به منفور ترین چهره ای که در زندگی اش به آن برخورده بود نگاه میکرد ؛ من الان به مرگخوارا خبر میدم که وارد وزارت خونه نشن تا تو به اونجا برسی ، و بدون آنکه چیز دیگری بگوید ، دست چپ سلسیتنا که اکنون سه برابر اندازه واقعیش شده بودند را کشید ، آستین ان را بالا زد ، انگشت سبابه اش را روی نشان سیاه او فشرد . گویا لحظه ای میله داغ روی بازویش قرار داده بودند !

آرامینتا : ویزلی پیام منو گرفت ، حالا میتونی آپارات کنی ، در ضمن توصیه های لرد سیاه رو فراموش نکن



حالا به هر صورتی که میخواید میتونید ادامه بدید !
هم میتونید نحوه آپارات کردنش رو بنویسید و هم اینکه ماجرا رو از وقتی که به مرگخوارای دیگه بیرون وزارت ملحق شده ادامه دهد .


چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری


Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵ پنجشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۶
#3

فورتسکيو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۹ جمعه ۷ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۲۳ شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۸
از اینجا، اونجا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 85
آفلاین
به نام خدا
-----------------------------------
سلسیتنا، قیافه اش از اضطراب در هم رفته بود. نمی دانست که آیا باید به لرد سیاه بگوید، یا نگوید ! شرایط سختی برای او بود.
لرد سیاه بسیار عصبی بود و نمی خواست که تا وقتی نیمفادورا را بیاورند کسی با او حرفی بزند. مگر نیمفادورا چه می دانست که او این قدر برای رسیدن به آن دختر، این قدر به روان خود آزار می داد ؟
- لرد کبیر، می خواستم ...
لرد نگذاشت که سلسیتنا به حرف خود ادامه بهد و فریاد زد : (( بله ؟ چته ؟ مشکلی داری، بگو برات رفع کنم، والا خفه شو ! ))
-عجب جذبه ای !
این را یک تازه وارد گفته بود. با این حرف بقیه به سوی او بازگشتند.
در باز بود و مقداری از پرتوهای طلایی خورشید وارد خانه می شد. لرد سیاه عصبانی شد که کسی بدون اجازه وارد شده بود و تازه او را شناخت : (( وزیر، ابله ! کسی که سعی در نابودی من کر ! بدترین دشمن من در وزارت تا به حال ! خیلی به کارت وارد بودی، فورتسکیو ! خیلی هم محبوب آلبوس بودی، چون عکست رو توی اتاقش گذاشت.))
آن مرد جوان با چشمان رنگی اش و با کج خلقی در را بست و پیش لرد آمد. گفت : (( من می خواهم به شما بپیوندم، به عنوان یک خون اصیل ! ))
لرد لبخند ترسناکی زد و با صدای آرام و مخوفی گفت : (( مگر بهت نگفتن، بعد از اون نامه که با جغد فرستادی، مرگخوار شدی، بیا جلو تا برات داغ بزنم. ))
فورتسکیو علامت را دریافت کرد و بعد رفت.
سلسیتنا که شرایط را مناب دید گفت : (( لرد کبیر ! می خواهم به همراه ان هایی بروم که به وزارت رفتند تا آن دختر را بیاورند. ))
لرد نگاهی به او انداخت، لبخندی به نشانه تمسخر بر لبانش نشست و گفت : (( تو ؟ یک مرگخوار تازه وارد که هنوز گرمای علامت سیاهش سرد نشده ؟ می خواهی بروی و نیمفادورا را گیر بیاوری ؟! ))
آرامینتا که دلش نمی خواست بر تعداد مرگخواران افزوده شود گفت : (( لرد یاه ! من در کار شما دخالتی نمی کنم ، اما ... )) وقتی متوجه نگاه خیره سلسیتنا شد گفت : (( خصوصی میتونم باهاتون حرف بزنم ؟! ))
لرد با علامت تأیید کرد. آرامینتا پیش لرد سیاه رفت و گفت : (( این دختر می تواند برود، شاید اگر یکی از اعضای لایقمان در خطر مرگ باشد این بتواند جای او را بگیرد.))
لرد فریاد زد : (( خفه ! او یک خون اصیل است ! اما بد هم نمی گویی. ))
بعد رو به سلسیتنا گفت : (( واربک، می توانی بروی اما... ))
--------------
اما ..............
خوب، دوستان ادامه بدهید !
با تشکر


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۸ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۶
#2

سلسیتنا واربکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۷ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۰۶ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 125
آفلاین
رابستن دستش را جلوی صورت پرسی که سخت در فکر بود تکان داد و رشته افکار او را گسست:پرسی!ویزلی.با تو ام سرگروه!
با شنیدن کلمه سرگروه پرسی به خود آمد:چیه رابستن؟
رابستن اخم هایش در هم رفت:فقط وقتی بگیم سر گروه میشنوه.میپرسم به نظرت ما یه مشکل کوچولو برای ورود نداریم؟مثل شناخته شده بودنمون؟
لوسیوس با بی خیالی محض خمیازه ای کشید:دست بردار رابستن.همه رو میکشیم و میریم تو دیگه.
آرامینتا با اخم هایی در هم گفت:نه.ما ممکنه مرگخوار باشیم ولی بی احتیاط نیستیم.شما به شکل کارمندان وزارتخونه در میاید و وارد میشید.تانکس رو فریب میدید و بیرون میکشید.بیرون از وزارتخونه مانعی نداره که اون رو به زور بیاریدش.ولی توی وزارتخونه شیطنت نکنید.
سپس به سرعت چندین معجون مرکب پیچیده که نامهای مختلف بر رویش نقش بسته بود را بین ماموران پخش کرد:ویزلی تو برودریک بود هستی.رابستن باب آکدن.لوسیوس الیور وود.اوریک لارتن کرپسلی و لوسیوس تو هم...
در اینجا به زحمت جلوی خود را گرفت تا نخندد:کالین کریوی هستی.
بلیز تو هم تبدیل به بارتی کراوچ میشی.
قیافه هر شش مرگخوار به طرز غریبی در هم رفت.ولی با فرمان آرامینتا یک نفس معجون خود را سر کشیدند.
پس از لحظاتی...
اوریک در حالی که با بیزاری موهای نارنجیش را کنار میزد گفت:مسخره اس.آخه کدوم مردی موهاش رو نارنجی میکنه؟
بلیز در حالی که با اشمئاز به چهره خود در آینه نگاه میکرد گفت:بهتره زودتر اون دختره احمق رو اینجا بیاریم و از شر این قیافه های مزخرف خلاص شیم.
هر شش مرگخوار پس از تایید این حرف با صدای پاق خفیفی ناپدید شدند.
===
درون خانه:
سلستینا با ناراحتی به آرامینتا نق میزد:چرا نمیشه من برم؟من درسته تازه وارد باشم ولی من هم میتونم.آرامینتا میشه من هم برم؟
آرامینتا که دیگر جانش به لبش رسیده بود غرید:من نمیدونم!برو از لرد سیاه بپرس و اینقدر من رو کچل نکن.
آرامینتا درست زد به هدف.چهره سلسیتنا در هم رفت.او هیچ نمیخواست مزاحم لرد سیاه شود...


[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ


در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۲:۰۷ جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵
#1

پرسی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۱:۵۷ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
سلام

توضیح : این تاپیک یکی دیگر از تاپیک های رول نویسی ریدل هاست که شما میتوانید رول های جدی و طنز خودتون رو بنویسید .

در دهکده ریدل ها ، یکی از آن خانه های قدیمی و در عین حال مجلل که بامش پوشیده از علف و خزه است و در زیر آن آشیانه جغد ها قرار دارد . دیوارهای خانه در حال ریزش است و فقط یکی از پنجره هایش باز میشود . شاخ و برگ کهن سال ترین درخت خانه بر روی پرچین حیاطش آویخته شده و در زیر آن حوضی زیبا قرار دارد ، که حالا خشک است .
سگی هم هست که به همه چیز می پرد و و پارس میکند .
روزگاری در این خانه پیرمرد ماگلی به همراه همسرش سکنی گزیده بود ، ولی حال محل استقرار و تجمع لرد سیاه و مرگخواران وفاداراش برای قرار و مدارهای معمولی شده است . خانه ای که روزگاری نظیر و همتایی نداشت ، اینک یکی از کثیف ترین و مخوف ترین خانه های دهکده ریدل به حساب می آید .
خانه ای که روزگاری ماگل های دور و اطراف دهکده برای لحظه ای دیدن درون آن ، سر و دست می شکاندند و برای لحظه ای زندگی در آن حاضر بودند دست به هر کاری بزنند .
ولی اکنون مکانی زشت و کریه شده است ، ساکنین آن منطقه حاضر نیستند برای رفتن به آن طرف دهکده ، لحظه ای از کنار آن رد شوند .
در واقع دیگر آن خانه شکوه و جلال گذشته خود را نداشت و هر روز و شب صداهای رعب انگیز و مبهمی از درونش برمیخاست .

= = = درون خانه = = =

لرد سیاه که با وقار و غرور روی صندلی بزرگ و مجلل خود نشسته بود با صدای سرد و بی روح خود گفت : یه ماموریت در نظر دارم ، من یکی از ساحره های وزارت خونه رو میخوام !
آرامینتا که روی صندلی فکسنی ای نشسته بود ، در حالی که چوبدستی اش را از این دست به دست دیگرش میداد ، گفت : منظورتون رو واضح تر بگین کی رو ارباب ؟
لرد سیاه با آزردگی خاطر غرشی کرد و گفت : تانکس ، همون آرور !
پرسی که گویا چیزی درون گلویش پریده بود ، سرفه های متعددی کرد و گفت : منظورتون این نیست که تانکس بیاد اینجا ارباب ؟
لرد سیاه نوک انگشتان ظریف و باریک خود را روی هم گذاشت ، سرش را به جلو آورد و گفت : منظورم این هست که اینجا بیارینش ویزلی !
بادراد که در گوشه ای با بلیز به آرامی صحبت میکرد برگشت و بی درنگ گفت :
ولی ارباب کار خطرناکی هست !
بلیز فورا ادامه داد :
چه چیزی از اون دختره احمق و فضول احتیاج دارید ، لرد بزرگ ؟

لرد لبخندی زد و با همان لحن پیشین خود گفت : من به اطلاعات اون احتیاج دارم ؛ دندانهایش را روی هم فشرد و گفت : دیگه نمیخوام به سوالی جواب بدم فقط بیاریدش اینجا !

صدای پارس سگ اینبار شدت گرفت ، پرسی که کلافه شده بود به لرد سیاهی نگاهی کرد و بلند شد و به سمت پنجره رفت ، لحظه ای به آن نگاه کرد ، و زیر لب گفت : آواداکداورا !
سگ زوزه ی بسیار کوتاهی کشید و با چشمان باز ، در حالی که زبانش بیرون مانده بود افتاد .

پرسی که گویا اتفاقی نیفتاده بود ، روی پاشنه پا چرخید و در مقابل لرد سیاه ایستاد ، به چشمان نافذ لرد خیره شد و گفت : اگر افتخار این کار رو به من بدید ، فوق العاده ممنون میشم ارباب !

بعد از سه ربع مرگخواران حاضر به رفتن شدند ، رفتن به سوی وزارت سحر و جادو ، و پیدا کردن و اسیر کردن نیمفادورا تانکس !
آرامینتا صحبت کوتاهی با مریدان سیاهی کرد : این ماموریت ، ماموریت کوتاه ، ساده و در عین حال مهمی هست ، لرد سیاه در نظر داره که مرگخواران بتونن پیروز از این ماموریت بیرون بیان . از اونجایی که ویزلی درخواست داده که نیمفادورا تانکس رو پیدا کنه و به اینجا بکشونتش ، ما برای اینکه دست تنها نباشه چند تن دیگه رو همراهش میفرستیم ، فراموش نکنید که متحد باشید ،توی این ماموریت سرگروه ویزلی هست و دستش را درون ردایش فرو برد و تکه کاغذ سوخته ای بیرون آورد و شروع به خواندن نمود :
کسانی که به وزارتخانه اعزام میشن عبارتند از :
پرسی ویزلی
ایگور کارکاروف
لوسیوس مالفوی
رابستن لسترنج
اوریک
و برای اطمینان از اینکه مشکلی پیش نمیاد یکی از معاونین لرد ، بلیز هم همراهتون میاد .

و ...


----------------------------
خوب هر طوری که مایل هستید ادامه بدید ، به سوژه کاری نداشته باشید چون ممکنه دست و پاتون رو برای ادامه دادن ببنده .
برای راهنمایی میتونید رفتن مرگخواران از دهکده و رسیدن به وزارتخانه و شیوه وارد شدن به وزارت رو توضیح بدید !
راهنمایی بود هر جور که مایلید !


با تشکر


ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۵/۱۰/۲۹ ۱۲:۱۳:۴۱
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۲۷ ۱۴:۳۲:۵۰

چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.