هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۳:۰۵ چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۴

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۲۰ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
از سرزمین تنهایی
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 336
آفلاین
1- مرلين كه بود و چه كرد(مي كند و خواهد كرد)؟ (بيش از 5 سطر) (10 نمره)

طبق روايات و تارخ مرلين اولين پيامبر روي زمين بوده است كه جزو مرگخواران است و از او يك كتاب به نام مرلين نامه به جا مانده است كه در آن آيات و رواياتي ست كه ميتواند راه درست و نادرست را به انسان ها نشان دهد و آنها را هدايت كند.
آنگونه كه در روايات وجود دارد مرلين علاوه بر اينكه اولين فرد بر روي زمين است آخرين فرد نيز به شمار مي آيد.به دليل درستكاري به مرلين كبير نيز معروف است.
درباره ي آينده ي او نيز بايد عمر زيادي بكني تا بتوني از آينده اش و كارهايي كه انجام ميده اطلام پيدا كني.


2- براي يك شخصيت ، خيالي شخصيت پردازي كنيد. (از خصوصياتي كه ميتوانيد در فرم ورودي پيدا كنيد تا رنگ جوراب و اخلاق خفن و بوي ادكلن و ...) (شخصيت پردازي بهتر،قابل تجسم تر و عيني تر،نمره ي بيشتر) (10 نمره)

نام:ولما
نام خانوادگي:جونز
گروه:گريفندور
چوب دستي:چوب گردو و موي تك شاخ

ويژگي هاي ظاهري:
داراي مو هاي قهوه اي كه بلندي آن تا گودي كمر ميرسد.چشماني بزرگ و سبز رنگ با مژه هايي بلند .قد بلند اما لاغر(البته لاغ لاغر هم نه،ميشه گفت نه لاغر و نه چاق) در كل زيباست.

ويژگي هاي اخلاقي:
ولما از همه بيشتر عاشق درس خوندن است و تكاليفش را با عشق و علاقه انجام ميدهد و هميشه بهترين نمرات رو در مدرسه از آن خود ميكند.كار هاي مورد علاقه ي زيادي داره (البته درس خوندن مهم ترين آنهاست) مانند :
ورزش ، بازي كردن و معاشرت با ديگران.
او داراي خلق و خوي خوش است و از معاشرت و رفت و آمد با ديگران لذت ميبرد مخصوصا اگر آنها دوستانش باشند.از بازي كردن با حيوانات خانگي اش بسيار لذت ميبرد و هميشه سعي ميكند بخشي از وقت خود را به آنها اختصاص دهد.از بين تمامي ورزش ها واليبال را خيلي دوست دارد و در آن مهارت بسيار بالايي دارد.رنگ مورد علاقه ي او قرمز است و دكوراسيون اتاقش هم به رنگ قرمز است.از ادكلن خيلي خوشش مياد و يك كلكسيون بزرگ از انواع ادكلن ها را دارد.در كل پايه ي همه چيز هست و خيلي دختر باحاليه...


3- چرا مرلين با وجود اينكه ميتوانست جادو كند ،با دست شروع به نوشتن تكاليف كرد؟ (2نمره)

شايد اون روز حوصله ي جادو رو نداشته و ميخواسته يكم تنوع تو كلاس ايجاد كنه...

4- يك سوره همانند مرلين بياوريد! (حداقل 4 آيه و حداكثر 10 آيه)(4 نمره)

1- هميشه به ياد داشته باشيد كه يكي هست كه كار هاي شما رو زير نظر داره...
2- جغدي كه پرواز بلد نيست به قفس ميگويد تقدير...
3- وقتي اولين حرف الفبا كلاه سرش بره ، فاتحه ي كلمات رو بايد خواند...
4- خشم احساسي ست كه باعث ميشود زبان زود تر فكر كار كند...

5- يك فضاسازي از مشاجره ي لفظي و يا فيزيكي بين دو نفر بنويسيد.(حداكثر 5 سطر)(4 نمره)

خيلي خسته بود و همانگونه كه عرق هاي پيشاني اش را پاك ميكرد به طرف آخرين آنها ميرفت. ديگر نايي براي مبارزه نداشت اما بايد اين كار را ميكرد چون جون عزيزترين كسش در خطر بود. پس تمام قوايش را جمع كرد و آخرين ضربه را به آخرين نفر زد. حالا خيالش راحت شد كه خطري جيني رو تهديد نميكنه.از دور جيني را ميبيند كه بدون هيچ گونه حركتي گوشه اي افتاده.به سمت او ميرود.ناگهان جيني چشمانش را باز ميكند و وقتي هري را در مقابل خودش ميبيند لبخندي به او ميزند.هري هم از اين موضوع خوش حال است كه همسرش جون سالم به در برده.


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۱:۵۵ چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۴

ورونیکا اسمتلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۳ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۵۵ دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰
از خودشون گفتن ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
به نام خدا


تازه وارد اسلی:

1 - مرلین که بود و چه کرد ( می کند و خواهد کرد)؟ ( بیش از 5 سطر) ( 10 نمره)

در یک روز از یک ماه از یک سنه بسیار دور، مرلین تالاپ، از آسمان به زمین افتاد و جیغ و هوار کنان زندگی‌اش را آغاز کرد. دوران کودکی اش را در مشنگ آباد مشنگستان گذراند و با کروشیو زدن به مشنگانی که او را می پروراندند لحظات خوشی را سپری کرد. سرانجام در سن یازده سالگی دو مامور از هاگوارتز آمده و او را با خود به مدرسه بردند تا بلکه در آن جا آدم شود.

در آن جا کلاه گروه بندی او را به گروه گریفندور فرستاد و هفت سال آتی عمرش را در آن جا گذراند. سرانجام هم فارغ التحصیل گشته و از پی به دست آوردن شغلی مناسب به لندن رفت و در آن جا با بچه سوسولی به نام آرتور آشنا شده و سوار وی شد.

مرلین مدتی را با آرتور گذرانده و متوجه گشت که او یک خواهر خوانده دارد به نام مورگانا لی فای که او نیز از علم جادو بی بهره نیست. سال هاست که در قصر کنگر خورده و لنگر انداخته است و هیچکس هم زورش نمی رسد او را بیرون بیاندازد. این شد که آرتور و فک و فامیلش در طی یک توطئه، تا مرلین داغ بود، مورگانا را به او چسباندند. از آن تاریخ به بعد هم یک آب خوش از گلوی مرلین پایین نرفت و شد آن چه آن یاروی یونانی عرض کرده است:

اگر زنی مثل بلاتریکس داشته باشید بلاک می شوید، و اگر زنی مثل مورگانا داشته باشید ...هــــــــی!


2 - برای یک شخصیت خیالی، شخصیت پردازی کنید. ( از خصوصیاتی که میتوانید در فرم ورودی پیدا کنید تا رنگ جوراب و اخلاق خفن و بوی ادوکلن و ... ) ( شخصیت پردازی بهتر، قابل تجسم تر و عینی تر، نمره بیشتر) ( 10 نمره)

اسم: شَمبَه
جنس: درجه یک!
نژاد: جِن ساختمانی.
مکان زندگانی: اوغانستان.

شَمبَه یک جن ساختَمانی بَسیار زحمت کش مِی باشد. وَی هیچ چیز نَمی پوشد. وَی از هیچ کس و هیچ جا تقاضای بِیمه نَمی کند. شَمبَه دِماغی بََسیار بََسیار دراز را دارا می باشد که بَسیار بَسیار شبیه به دماغ پینوکیو مِی باشد. صورت وی گَرد بوده و گوش هایش نیز چونان باد بَزَن می باشد.

قد او تا دستگیره درها مِی باشد و اغلبَ اوقات لبخندی عریض دارد که باعَث می شود که چشمان باریک او باریک تر گیشته و او دیگر هیچ چیز را نِی بیند. انگیشتان دست و پاهای وَی بَسیار بَسیار قلمبه تر از وینکی و دابی مِی باشند و تنها دلیل آن این می باشد که شمبه بَسیار بَسیار اهل کار می باشد.

شَمبَه پوستی برنزه و صاف و زیبا را دارا می باشد که تمامی موجودات بر وی حَسادت مِی ورزند و او مانند کَرَیچر چروکیده و نازیبا نَمی باشد.

شَمبَه تمام مدت روز را کار های سخت و ساختمانی می کند و آجر بر روی آجر می نهد و بَسیار بَسیار هم خوب این کار را انجام مِی دهد. شَمبَه اندک مَقداری مو های سبز رنگ دارد که بر روی سرش، سیخ سیخ، روییده اند و او را بَسیار بَسیار زیبا تر کرده اند. آن هم در کَنار چشمان صورتی رنگِ و کَشیده‌یَ وَی.

شَمبَه یک جَن ساختمانی بَسیار بَسیار خوب مِی باشد.

3 - چرا مرلین با وجود اینکه میتوانست جادو کند، با دست شروع به نوشتن تکالیف کرد؟ ( 2 نمره)

این بشر خودش هم از کارهای خودش سر در نمی آره آقا! هر چند شاید این دستوری از عالم بالا بوده باشه ولی خب... چندان کارهای این مرلین رو جدی نگیرید.

5 - یک فضاسازی از مشاجره لفظی و یا فیزیکی بین دو نفر بنویسید. ( حداکثر 5 سطر) ( 4 نمره)

فضا سازی مشاجره لفظی ؟!

رگ های گردن هایشان به کلفتی یک طناب شده است. صورتشان سرخ و عرق کرده شده و چشمانشان سرخ است. تار موهای سبیلشان از شدت خشم می لرزد و با هر فریادی که می کشند ذرات بزاقشان به این سو و آن سو پاشیده می شود. فریاد می زنند، بدون توجه به این که چه کلماتی از دهانشان خارج می شود. درون چهره هایشان تنها چیزی که وجود دارد، خشم است! خشم و جنون...

( پنج سطر حداکثر خیلی کم نبود؟!)


ویرایش شده توسط ورونیکا اسمتلی در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۸ ۱۲:۰۵:۰۳
ویرایش شده توسط ورونیکا اسمتلی در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۸ ۱۲:۱۲:۱۱

be happy


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۱:۰۸ چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۴

گریفیندور

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۱:۵۳ دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۱
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 742
آفلاین
1- مرلین که بود و چه کرد ( می کند و خواهد کرد)؟ ( بیش از 5 سطر) ( 10 نمره)


طبق روایات مرلین اولین پیامبری بود که پا بر روی زمین گذاشت. او از نزد زئوس خدای خدایان فرستاده شد تا به عنوان پیامبری سیاه مردم را هدایت کرده و آیات الهی را به آنها ابلاغ گرداند. آیات زیادی از جانب مرلین برای مردم باز گو شده است که با استفاده از هر کدام از آنها انسان می تواند راه درست را از نادرست بیابد. آنگونه که در روایات موجود است، مرلین همان طور که اولین نفر قدم گذاشته بر روی زمین است، آخرین نفری نیز می باشد که قدم هایش را از روی زمین بر می دارد. بنابراین مرگ و تولد مرلین را هیچ کسی ندیده است و نخواهد دید. او که برجسته ترین پیامبر حاضر در جهان است، همواره صلاح بندگان زئوس را می خواهد و لحظه ای از تلاش برای راهنمای به راه راست، بر نداشته و نخواهد داشت.

2 - برای یک شخصیت خیالی، شخصیت پردازی کنید. ( از خصوصیاتی که میتوانید در فرم ورودی پیدا کنید تا رنگ جوراب و اخلاق خفن و بوی ادوکلن و ... ) ( شخصیت پردازی بهتر، قابل تجسم تر و عینی تر، نمره بیشتر) ( 10 نمره)

موهای قرمزش همچون برگ های قرمز رنگ پاییز در باد پیچ و تاب می خوردند و با هر پیچ و تاب شیفتگانی را برای خود میابند. چهره اش پر کک هایی است که اگر آنها نمی بود، نمک شیرین و خوش طعم چهره اش را از او صلب می کرد.

بوی عطرش تا سر کوچه ها می رفت و شیفتگانی را به دنبال او می کشید تا لحظه ای را با او سپری کنند. اما او تنها شیفته ی یک نفر بود. هری پاتر. پسری که تمام سختی های دنیا را به جان خریده بود و او نیز شیفته ی نگاه های زیبا و دلربای جینی بود. عشق میان آن دو نقش می بست. همان عشقی موجب تولد فرزندانی در بین آن ها شده بود.

شغل هری او را از اینکه به صورت مداوم در کنار جینی باشد، منع می کرد. اما این دوری ها ذره ای از عشق جینی به هری نمی کاست. او که با چشمان آبی رنگش که دل هر انسانی را در دریای عمیق آن غرق می کرد، به پنجره خیره می شد و چشم به راه هری باقی می ماند و انتظار لحظه ای با هری بودن را می کشید.


3 - چرا مرلین با وجود اینکه میتوانست جادو کند، با دست شروع به نوشتن تکالیف کرد؟ ( 2 نمره)

همان طور که در ابتدا مرلین در کلاس درس غرغر می کرد به دلیل خراب بودن کابل های مخابرات و عدم وجود سیگنال به همی ندلیل مرلین از جادو استفاده نکرده بود...
4 - یک سوره همانند مرلین بیاورید! ( حداقل 4 آیه و حداکثر 10 آیه) ( 4 نمره)

ای کسانی که بی جهت در چت باکس پیام های کمتر از چهار کلمه می زنید آیا از بلاک شدن نمی ترسید؟ همانا کسانی که سخنان بیهوده نمی زنند، از بلاک های ناپسند در امان اند. پس ای بندگان ما سخنان بیهوده شما را به مرز بلاک شدن می برد. کسانی که سخنان بیهوده نمی زنند و از فرمان الهی پیروی می کنند، اگر تا مرز بلاک شدن نیز بروند اما با یاری ما بازخواهند گشت.(مرلین نامه/باب16)

5 - یک فضاسازی از مشاجره لفظی و یا فیزیکی بین دو نفر بنویسید. ( حداکثر 5 سطر) ( 4 نمره)

چهره هایشان از خشم سرخ شده بود و رگ های صورتشان به صورت عجیبی برجسته شده بودند. خشم در چشمان هر دو موج می زد. در حالی که یقه های یکدیگر را گرفته بودند، به یکدیگر چشم دوخته بودند گویی قصد نابود کردن یکدیگر را داشتند. رون و فرد طبق معمول بر سر هرمیون با هم مشاجره می کردند و رون مثل همیشه از همسرش که عزیز ترین کسش یاد می شد، محافظت می کرد تا از چشمان بد خواهان به دور ماند. آری اینگونه غیرت یقه ی برادر را نیز می گیرد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۰:۲۷ چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۴

هافلپاف، زندانی آزکابان، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۵۱ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
هافلپاف
مترجم
کاربران عضو
زندانی آزکابان
پیام: 1119
آفلاین
1 - مرلین که بود و چه کرد ( می کند و خواهد کرد)؟ ( بیش از 5 سطر) ( 10 نمره)

طبق آخرین تحقیقات و اکتشافات و جستجو اندرون نت و غیره دریافتم که مرلین در زمان سلطنت آرتور شاه می زیسته و همیشه با مورگانا در جنگ بوده است و وظیفه اش هدایت مردم به راه راستی و نیکی بوده است. نام این پیامبر با صفت کبیر همراه بوده است.

این گذشته ی مرلین بود ولی در حال مرلین به دلایلی که به عالم بالا و شورای زوپس مربوط می شود تغییر کرده و از سفید به سیاه تبدیل شده است. همچنین با مورگانا رابطه ی خوبی دارد. و برای اطلاعات بیشتر می توانید به اینجامراجعه فرمایید.

اینکه مرلین در آینده چه کار می کند را تنها خودش و عالم بالا می دانند ولی طبق آخرین حدسیات مرلین همواره به زندگی ادامه می دهد و به احتمال زیاد دوباره سفید نمی شود. مرلین در آینده چندین فرزند خواهد داشت تا به جای پدر بر تخت بنشینند.


2 - برای یک شخصیت خیالی، شخصیت پردازی کنید. ( از خصوصیاتی که میتوانید در فرم ورودی پیدا کنید تا رنگ جوراب و اخلاق خفن و بوی ادوکلن و ... ) ( شخصیت پردازی بهتر، قابل تجسم تر و عینی تر، نمره بیشتر) ( 10 نمره)


نام: لاوینیا
نام خانوادگی: مویس
گروه: هافلپاف
لقب: وینی
شکلک مورد علاقه:
پاترنوس: گربه
چوب دستی: چوب بید مجنون با موی پریزاد
معرفی ظاهری: دختری زیبا ولی نه در حد جنیفرلوپز! معمولی با صورتی شاد.نی قلیون! مو مشکی با چشم خاکستری! ظریف، کمی کوتاه قد با چثه ی کوچک.

معرفی شخصیت: لاوینیا ی معروف به وینی امسال سال دوم دبیرستانش را می گذراند. او شخصی است سرزنده و از همه چیز لذت می برد حتی از روفوزه شدن! این دختر خیلی خوش خنده است و یه او بگویی ترک روی دیوار، پخش زمین می شود و مرلین نکرده خودش را خیس می کند.

وینی تا اندازه ی زیادی بیخیال و سرخوش است و مادرش همیشه نگران است خواهر و برادر کوچکش، لاری و امیلی او را الگوی خود قرار دهند. او پر سر و صداست و همه جا را روی سرش می گذارد. به غیر از وقتی که خواب است، یک سره مشغول حرف زدن است.

لاوینیا از درس خوندن متنفر است. همیشه تکالیفش را در ساعت مطالعه ی مدرسه و از روی دوستان باهوشش پم و پل رو نویسی می کند ولی در درس های عملی فعال است. او آرزوی درمانگر شدن را در سر می پروراند و در این زمینه موفق است. او طبعتی درمانگرانه دارد و همیشه و همه جا می خواهد به همه کمک کند حتی اگر بدترین افراد روی زمین باشند. همچنین از ورزش هم بدش می آید و از هر فرصتی برای پیچاندن کلاسش استفاده می گند.

او رابطه ی خوبی با حیوانات دارد و هرگونه حیوانی به راحتی با او دوست می شود جوری که انگار سال هاست حیوان خانگی او بوده است. وینی به خاطر مادرش علیرغم دوست داشتن حیوانات از آنها نگه داری نمی کند.

وینی از رنگ های تند و جیغ مثل قرمز خوشش می آید و از آهنگ های متال لذت می برد. او عاشق غذا های مکزیکی است و دوست دارد گیتار برقی بزند. از ادکلن متنفر است چون سرش را درد می آورد ولی بوی پیاز داغ در حال سرخ شدن را دوست دارد.

او از معاشرت با افراد مختلف از قشر های مختلف با عقاید مختلف لذت می برد و در اطرافش همه جور دوستی پیدا می شود.

3 - چرا مرلین با وجود اینکه میتوانست جادو کند، با دست شروع به نوشتن تکالیف کرد؟ ( 2 نمره)


جو گرفته بودش! اینقدر از اینکه فرصت پیش آماده بود تا غیره و غیره رو استفاده کنه خوشحال بود که این عمل را انجام داد. بعدم یه فردی که از هزاران سال پیش جادوگره، بعضی وقتا دلش می خواد تنوع در کارهایش داشته باشد! این طور نیست؟

4 - یک سوره همانند مرلین بیاورید! ( حداقل 4 آیه و حداکثر 10 آیه) ( 4 نمره)

بوق بر شما! برشما کافران و بی دین ها! بر شما که حرمت را نگه نمی دارید! بر شما که به بهترین پیامبری که عالم بالا بر شما ناسپاس ها نازل کرده توهین می کنید. کسی که بهترین پیامبر کل تاریخ است. حرف های نا به جا می زنید! به مردم حرف های بی سر و ته تحویل می دهید و دید مردم را به پیامبر گران قدرتان منفی می کنید! به جای این همه قدر بدارید این گوهر الهی را!

5 - یک فضاسازی از مشاجره لفظی و یا فیزیکی بین دو نفر بنویسید. ( حداکثر 5 سطر) ( 4 نمره)

یک بعد از ظهر گرم تابستانی بود.دو غول غارنشینی که برای محافظت از بانوی چاق کنار تابلویاو ایستاده بودند بر سر اینکه چماق کدام یکی بلندتر است بحث می کردند. در میان بحث یکی چماقش را بالا آورد و خیلی ناگهانی به دماغ دیگری خورد و آن را خرد کرد.غول خونی با عصبانیت فریادی کشید و چماقش را بر سر اولی کوبید. اولی که دور سرش چماغ می چرخید دستش را بالا آوردولی متاسفانه مشتی به بانوی چاق برخورد.




پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۶:۱۷ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۴

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۱۱ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5220
آفلاین
ارشد ریونکلاو

1.
مرلین اولین پیامبر جادوگران و ساحرگان و موجودات جادویی بود. حتی پیش از اینکه اولین جادوگران و ساحرگان و فشفشه‌ها و موجودات جادویی بخوان بوجود بیان و زندگیشون رو توی این کره‌ی خاکی آغاز کنن، باز هم مرلین وجود داشت زیرا که جادو همواره در این دنیا وجود داشت و مرلین هم که خدای جادو! و همونطور که قبلا گفتم تا وقتی که جادو وجود داشته باشه مرلین هم خواهد بود حتی اگه موجود زنده‌ی دیگه‌ای تو دنیا نمونده باشه!
مرلین جادوگران و ساحرگان و موجودات جادویی رو به راه راست(ارباب لرد ولدمورت کبیر) هدایت می‌کنه(و خواهد کرد) و بر مرگ و میر اونا نظارت داره(و خواهد داشت) و بوسیله‌ی بارگاه ملکوتی اعمال تمامی جادوگران و ساحرگان و موجودات جادویی رو زیرنظر داره(و خواهد داشت) و در وقت نیاز آیه‌ای از جانبشان برقلب ما نزول می‌شه(و خواهد شد) تا مارو از راه کج(خیر) خارج کنه(و خواهد کرد) و نجاتمون بده( و خواهد داد) تا دوباره به راه راست(ارباب لرد ولدمورت کبیر) برگردیم.
باشد که همه‌ی جادوگران و ساحرگان و موجودات جادویی با آموزه‌های راستین(شَرً) ایشان راه درست(ارباب لرد ولدمورت کبیر) را از راه غلط(خیر) تشخیص داده و به تاریکی‌ها کشیده شوند.

2.
لطفا اشتباه نکنین ایشون لینی نیستن، ماموری از جانب وزارتخونه هستن که به سازمان‌های مشنگ‌ها برای ماموریتی نفوذ کردن!

صدای پاهایش را می‌شناخت. همیشه قدم‌هایی محکم برمی‌داشت و تصورش این بود که به لرزه در آمدن زمین ابهتش را بیشتر می‌کند. اما نمی‌دانست که این کار تنها باعث می‌شود توجه همه به شکم‌ برآمده‌اش جلب شود که معلوم نیست پول چند انسان ساده در آن چپانده شده بود.

با نزدیک شدن صدای قدم‌هایش از جای برمی‌خیزد. البته نه به نشانه‌ی احترامی که برایش قائل بود، بلکه فقط به خاطر رعایت ادب. به هر حال او رئیسش بود و خودش منشی او. نگاهش به کت و شلوار مشکی رنگ او می‌افتد با کراوات سفید رنگش. همیشه به همین رنگ لباس می‌پوشید و هرگز نخواسته بود طعم تنوع را بچشد. نهایت خلاقیتی که به خرج می‌داد تبادل کراواتش با پاپیون بود. مرلینِ من(برگفته از خدای من ) آخر چقدر یک انسان می‌توانست یکنواخت باشد؟

پاسخِ از جای برخاستنش را، تنها با نگاهی چند ثانیه‌ای می‌دهد. موهای کوتاه مشکی رنگش بر اثر وزش باد کولر به لرزه می‌افتد. ریش نداشت، اما سبیلی پرپشت داشت که همیشه برایش سوال بود چطور هنگام غذا خوردن چیزی به آن نمی‌چسبد.

از کنار میز منشی عبور کرده و به سمت اتاقش قدم برمی‌دارد. حتی عطرش نیز همان همیشگی بود و طبق معمول خودش را در آن خفه کرده بود. احتمالا به تعداد هفته‌های یک ماه، مجبور به خریدن عطر در هر ماه می‌شد.

- قهوه!

صدای بم و کلفتی که نه لطفا‌ ـی (بخوانید لطفنی ) در کارش بود و نه حتی جمله‌بندی درست! که آن هم از غرور و از خود راضی بودنِ بیش از حدش سرچشمه می‌گرفت. خودش را از همه یک پله بالاتر می‌دانست. اما به وقتش می‌توانستید چاپلوسی بیش‌ از حدش برای از "خود برترانش" را نیز ببینید که چگونه آن‌ها را خام خویش می‌کرد تا به درخواست‌هایش پاسخ مثبت دهند.

منشی رفت قهوه بیاره... دیگه در دسترس نیست ازش اطلاعات بگیریم. منم که نمی‌تونم همینطوری در مورد شخصیت کسی که ندیدمش قضاوت کنم. امیدوارم درک کنین پروفسور. همینقدم خیلی ملموس بود دیگه.

3.
درسته که مرلین نمونه‌ی بارزِ جادوی حقیقیِ و همواره جوشانِ، اما گاهی نیازه آدم همه چیزو کنار بذاره و طعم بی‌جادویی رو بچشه. اینجاست که دوباره به یادِ خفنیتِ جادو می‌افتیم و قدرش رو بیش از پیش می‌دونیم.

4.
م.ک(1) (بعدها مشخص شد که منظور مرلینِ کبیر بوده است)
همواره نظاره‌گر اعمال شماست(2)
و آماده برای هدایت شما به سوی تاریکی‌ها(3)
آنگاه که تاریکی بر قلبتان چیره شد(4)
پس بدانید و آگاه باشید که در راه سعادت قدم برداشته‌اید(5)
و پیروزی از آن شماست(6)

خب ما که مث شما پیامبر نیستیم بلد باشیم پروفسور.

5.
همان‌گونه که بر روی زمین افتاده بود و سعی داشت خودش را بلند کند، دستی به بینی‌ِ ضرب‌دیده‌اش می‌کشد. بلافاصله خونِ گرمی که بر روی دستش جاری می‌شود را حس می‌کند. نگاهش را از دست خون‌آلودش برمی‌دارد و به مردی که با غرور جلویش ایستاده بود زل می‌زند. این موضوع باعث می‌شود تا بر خشمش افزوده شود. به کمک دستش به سختی خودش را بالا می‌کشد و بر روی دوپایش می‌ایستد. دیگر شکست کافی بود، وقت مبارزه‌ی نهایی و پیروزی بود...

پ.ن: پروفسور تا من اومدم کلاس شما شرکت کردم همه یادشون افتاد باید بیان. من طلسم رو بعد از دو هفته شکوندم. من آبادکننده هستم. بعنوان سمبل آبادی و طلسم‌شکنی بذارینم سردر کلاس.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۸ ۱۸:۲۳:۵۵

🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۴

مرلین کبیر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۳۴ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 702
آفلاین
جلسه سوم تاریخ جادوگری

مرلین در حالی که داشت به مخابرات و مایتعلق به ناسزا می گفت، وارد کلاس شد! این بار دیر کرده بود و هیچوقت از دیر کردن خوشش نمیومد. اما این بار چاره ای نداشت؛ همه چیز ناگهانی اتفاق افتاده بود، حتی قبل از اینکه بتواند از آن خبری در دست داشته باشد.

نگاه دانش آموزان به چهره در هم رفته استادشان بود. هیچ کدام جرئت نداشتند حرفی بزنند. هر برداشتی که از چهره مرلین میشد کرد، مطمئنا برداشت خوبی نبود. مرلین هم در حالیکه زیر لب حرف میزد، از کنار صندلی ها می گذشت و به سمت سن در حال حرکت بود.
- اگه دستم بهشون نرسه! حالا دیگه بدون هماهنگی من کار هاشون رو انجام میدن؟! درگیر بودم که بودم، نمیتونستم بیام به درک! باید قبلش به من میگفتن خب!

مرلین بر روی صندلی خودش نشست. دست هایش از عصبانیت می لرزیدند! البته شاید هم همیشه دستانش می لرزیدند. با سنی که او داشت، مطمئنا لرزش دستانش میتوانست دلایل دیگری هم داشته باشد. اما این بار با توجه به قرمزی ای که در پس ریش های سفیدش نمایان بود، عصبانیت دلیل موجه تری می نمود.
- من بهشون نشون میدم! نمیدونن با کی طرفن. فکر کردن به همین راحتی بیخیالشون میشم؟ عمرا!

مرلین متوجه نبود که این حرف ها را با صدایی که برای زیر لب حرف زدن بلند بود، ادا میکرد. دانش آموزان نیز به تدریج در جریان مشکلات مرلین قرار می گرفتند و اگر مرلین متوجه سکوت و نگاه های خیره و دقت زیاد آنها نمیشد، میتوانستند حتی دلیل انقراض دایناسور ها را نیز بفهمند.
- خب! امروز میخوام از توانایی و قدرت شما در حل امور استفاده کنم!

مرلین لحظه ای پوزخند زد و سریع خودشو جمع کرد و ادامه داد:
- موضوع این جلسه مربوط به خودمه! همین فردی که در مقابل شما ایستاده. پیامبر باستانی دنیای جادویی. پیامبری که از ازل بود و تا ابد هم در کنار شما خواهد بود! پیامبر جادوگران، ساحرگان و تک تک موجودات و اشیایی که کوچکترین نشانه ای از جادو در خودشون دارند. صاحب بارگاه ملکوتی، نازل کننده آیات، نویسنده کتاب آسمانی جادویی ( کاج) و غیره و غیره و غیره.

مرلین از اینکه موقعیتی پیش آمده بود که "و غیره و غیره و غیره " گفته بود، در پوست خود نمی گنجید! برای همین با چهره ای خندان و فراموش کردن اتفاقی که برایش افتاده بود، با دست و بدون استفاده از جادو شروع به نوشتن تکالیف بر روی تخته سیاه کرد.


تکالیف:

1 - مرلین که بود و چه کرد ( می کند و خواهد کرد)؟ ( بیش از 5 سطر) ( 10 نمره)
2 - برای یک شخصیت خیالی، شخصیت پردازی کنید. ( از خصوصیاتی که میتوانید در فرم ورودی پیدا کنید تا رنگ جوراب و اخلاق خفن و بوی ادوکلن و ... ) ( شخصیت پردازی بهتر، قابل تجسم تر و عینی تر، نمره بیشتر) ( 10 نمره)
3 - چرا مرلین با وجود اینکه میتوانست جادو کند، با دست شروع به نوشتن تکالیف کرد؟ ( 2 نمره)
4 - یک سوره همانند مرلین بیاورید! ( حداقل 4 آیه و حداکثر 10 آیه) ( 4 نمره)
5 - یک فضاسازی از مشاجره لفظی و یا فیزیکی بین دو نفر بنویسید. ( حداکثر 5 سطر) ( 4 نمره)

+ تمام سطور بر اساس کادری باشد که بعد از ارسال پست، دیده می شود!



پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۹:۴۴ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۴

فیلیوس فلیت ویکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۰۵ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
ببخشید استاد، من یادم رفت سوال سه رو تو نقل قول بزارم! لطفا به این نمره بدین.
1.
دانش آموزان به ترتیب وارد کلاس می شدند و هر کدام بر سر جای خود می نشستند و کاغذ هایی را در دست داشتند که تکالیفشان را بر روی آن نوشته بودند. بعد از اینکه همه آنها بر سر جای خودشان نشستند، مرلین از هیچ کجا بر روی صندلی اش ظاهر شد! مرلین با چهره بی تفاوتی به سمت تخته سیاه رفت و با صدای بم خود گفت:
- تکالیفتون رو بذارید روی میز، آخر کلاس هم میتونین نمرات رو ببینید!

مرلین با همان حالت بی تفاوت و سرد خود تدریس را شروع کرد:
- بعد از اولین موجودات و انسان های اولیه، نوبت به خدایان می رسید. خدایانی که هیچ کدام وجود خارجی نداشتند. تنها حقیقتی که در ورای خدایان بی شمار ماگل ها می توانید پیدا کنید، حضور مداوم جادو و کسانی که می توانستند از آن استفاده کنند، است. کاهش جادو در جهان همزمان با تجمع آن در اشیایی بود که می توانستند جادو را در خود ذخیره کنند.

2.
چون کاری رو نتونسته بود به خوبی انجام بده! اینم مدرک!
نقل قول:
بیشتر از باران، سیاهی هوا وی را جذب می کرد، آرامش مطلق و فرصتی برای انجام کاری که نتوانسته بود به خوبی انجام دهد!


3.
دانش آموزان مانند کودکانی که به اول ابتدایی میرفتند به ترتیب با صف وارد کلاس شدند، سرجایشان به ترتیب قد نشستند. همه شروع به نوشتن تکالیفشان از روی همدیگر کردند، مرلین از ناکجا آباد ظاهر شد و روی صندلی نشست! هرمیون زیر لب گفت:
-آپارات کرد؟ تو هاگ نمیشه آپارات کرد!

مرلین با چهره ای بی تفاوت به هرمیون نگاه کرد و شروع به صحبت کردن کرد.
-5 امتیاز از گریف کم میکنم، تکالیفتونو بدین خانم گرنجر بیارن!
سپس حالتی جدی ادامه داد:
-بعد از اولین موجودات و انسان های اولیه، نوبت به خدایان می رسید. خدایانی که هیچ کدام وجود خارجی نداشتند. تنها حقیقتی که در ورای خدایان بی شمار ماگل ها می توانید پیدا کنید، حضور مداوم جادو و کسانی که می توانستند از آن استفاده کنند، است.
نقل قول:
دانش آموزان به ترتیب وارد کلاس می شدند و هر کدام بر سر جای خود می نشستند و کاغذ هایی را در دست داشتند که تکالیفشان را بر روی آن نوشته بودند. بعد از اینکه همه آنها بر سر جای خودشان نشستند، مرلین از هیچ کجا بر روی صندلی اش ظاهر شد! مرلین با چهره بی تفاوتی به سمت تخته سیاه رفت و با صدای بم خود گفت:
- تکالیفتون رو بذارید روی میز، آخر کلاس هم میتونین نمرات رو ببینید!

مرلین با همان حالت بی تفاوت و سرد خود تدریس را شروع کرد:
- بعد از اولین موجودات و انسان های اولیه، نوبت به خدایان می رسید. خدایانی که هیچ کدام وجود خارجی نداشتند. تنها حقیقتی که در ورای خدایان بی شمار ماگل ها می توانید پیدا کنید، حضور مداوم جادو و کسانی که می توانستند از آن استفاده کنند، است.


Only Raven


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۷:۰۶ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۴

گلرت پرودفوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۷ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۱۳ یکشنبه ۱ خرداد ۱۴۰۱
از قلعه ی نورمنگارد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 512
آفلاین
ارشد ریونکلاو

در یک رول ( حداکثر 15 سطر) اولین جادویی که رخ داد رو بنویسید. (توصیفات زیبا، نمرات بیشتری خواهند داشت) (15 نمره)

شب بود. ماه پشت ابر بود. امین و اکرم به آسمان نگاه می‌کردند. آنها ماه و ستارگان را نمی‌دیدند. پیرمردی با لباس‌های عجیب از آنجا در حال عبور بود. گله ای گاومیش پشت سرش می‌آمدند. سنگین گام برمی‌داشت و عصا زنان به سوی خانه‌ی شماره دوازده لیتل میش آباد سفلا در حرکت بود. امین و اکرم هنوز از آسمان چشم بر نداشته بودند و منتظر بودند باد ابرها را کنار ببرد. پیرمرد قدری تامل کرد تا نفسی چاق کند. سنی از او گذشته بود و دیگر نه توان جوانی را داشت و نه حافظه‌ پس از امین پرسید:
- ای خونه‌ی پلاک دوازده ره نمیدونی کجایه؟
- پلاک دوازده که خونه خالی دهاته که...
- میدونم. میخوام آموزشگاه مرگخواریمه اونجا بزنم.

امین که تازه پیرمرد را شناخته بود، در حالی که توان سخن گفتن نداشت، اکرم را به پیش خود خواند.
- چرا ایجوری شدی امین؟ مگه ای که اینجا اومده ره میشناسی؟
- ها اکرم، ای باروفیوئه معروفه. اولین لیتل میش آبادی سواددار شده!

پس از این که امین و اکرم در حالت محو تماشای قد و قامت باروفیو شدن، تعویض کردند، امین به پیرمرد توضیح داد خانه ای که او و اکرم بر روی پله اش نشسته بودند، همان خانه‌ی شماره‌ی دوازده است. باروفیو که محل مورد نظرش را بلاخره یافته بود، به همراه گاومیش‌هایش وارد خانه شد و در را پشت سرش بست.

صبح روز بعد همه‌ی اهالی لیتل میش آباد سفلا در برابر خانه‌ی شماره دوازده تجمع کرده بودند. پدرانشان به آنها گفته بودند که روزی باروفیو باز خواهد گشت و آن روز، روز شکوفایی دهکده‌شان خواهد بود. ساعت پنج دقیقه از هفت گذشته بود که درب خانه باز و پیرمرد با تابلویی در دست از خانه خارج شد. بر روی تابلو با حروف درشت نوشته شده بود:

آموزشگاه مرگخواری باروفیو
با مجوز رسمی از خود اسمش ره نبر


باروفیو با صبر و حوصله از تک تک داوطلبان نام نویسی کرد و به هرکدام یک چوب جادو داد. سپس آنها را در گروه های اسلیترین یک تا اسلیترین چهار گروه‌بندی نمود و لیتل میش آبادی ها خوشحال بودند که سرانجام توانایی تحصیل علم و دانش را پیدا کرده‌اند. در آن زمان، باروفیو برای نشان دادن توانایی جادوگری‌اش تابلو را با طلسم شناور کننده به هوا بلند کرد و بر سر در ساختمان نصب کرد. سالها بعد اجرای این طلسم را به عنوان اولین جادوی رخ داده در تاریخ روستای لیتل میش آباد سفلا به ثبت رساندند.

مرلین چرا بی حوصله و خسته بود؟ ( غیر رول، به خلاقانه ترین جواب، نمره بیشتری تعلق میگیرد!) ( 5 نمره)
مرلین فقط امروز بی‎حوصله نبود که. از وقتی ما یادمونه خسته و بی حوصله بود. البته حق هم داره... چندین میلیارد سال عمر کرده. منم اگه این همه عمر می‌کردم، بی حوصله و خسته می‌شدم!

به انتخاب خود، ده سطر از متن تدریس این جلسه یا جلسه قبل را به صورت رول طنز بازنویسی کنید. ( متن انتخاب شده را بعد از متن خود در نقل قول قرار دهید) (10 نمره)
نقل قول:
دانش آموزان به ترتیب وارد کلاس می شدند و هر کدام بر سر جای خود می نشستند و کاغذ هایی را در دست داشتند که تکالیفشان را بر روی آن نوشته بودند. بعد از اینکه همه آنها بر سر جای خودشان نشستند، مرلین از هیچ کجا بر روی صندلی اش ظاهر شد! مرلین با چهره بی تفاوتی به سمت تخته سیاه رفت و با صدای بم خود گفت:
- تکالیفتون رو بذارید روی میز، آخر کلاس هم میتونین نمرات رو ببینید!

مرلین با همان حالت بی تفاوت و سرد خود تدریس را شروع کرد:
- بعد از اولین موجودات و انسان های اولیه، نوبت به خدایان می رسید. خدایانی که هیچ کدام وجود خارجی نداشتند. تنها حقیقتی که در ورای خدایان بی شمار ماگل ها می توانید پیدا کنید، حضور مداوم جادو و کسانی که می توانستند از آن استفاده کنند، است. کاهش جادو در جهان همزمان با تجمع آن در اشیایی بود که می توانستند جادو را در خود ذخیره کنند.


شاگردان در حالی که دفترهای مشق خود را زیر بغل زده بودند، وارد کلاس شدند. مرلین که فقط خود را نامریی کرده بود، برای این که خفن جلوه کند، موقع ظاهر شدن صدای پاقی از خود خارج کرد که بگوید در مکان غیر قابل آپاراتی مثل هاگوارتز نیز می‌تواند آپارات کند اما خود نیز از محل خروج آن صدا بی اطلاع بود. اگرچه حدس‌هایی در مورد محل احتمالی آن میزد، ترجیح میداد جایی بازگو نکند.

شاگردان که استاد را بر روی صندلی یافتند، به سوی او رفتند و دفترهای خود را به وی سپردند. مرلین دفترها را از شاگردان تحویل گرفت، روی هم چید و برای خفن جلوه کردن هرچه بشتر، همه را سوزاند! سپس دستی به ریش بزی خود کشید و رو به شاگردان شروع به سخن گفتن کرد.
- از این کار من تعجب نکنید! اون زمان که پدر و مادرتون هنوز توی شکم پدر و مادرشون نبودن، من تاریخ جادوگری درس می‌دادم... بعد از این همه سال دیگه میدونم کی چقدر بلده.

سپس با استدلال 'سی نمره‌ی خودمه، بیست و نه بهترین شاگردهام و بقیه پایین تر از این'، برای ممد لسترنج، ممد ریدل و چندتا بچه ساحره‌ی دروداف نمره ی بیست و نه را رد کرد و به ممد پاتر و بقیه ی شاگردان به صورت رندوم، از نیم به پایین نمره داد.

با تمام این حرف‌ها، مرلین آدم مستبدی نبود. او از شاگردانی که نسبت به نمره‌ی خود اعتراض داشتند، خواست که مستند مراتب اعتراض خود را به حضور برسانند اما چون دفترها سوخته بودند، تغییری در نمره ها حاصل نشد و ممد پاتر که قبل از بقیه شجاعت اعتراض را به خرج داده بود، از پنجره‌ی کلاس تاریخ جادوگری پروفسور مرلین به درون دروازه‌‌ی پرواز و کوییدیچ پروفسور پاتر پرت شد و سه امتیاز ارزشمند را برای گریفندور به کسب کرد!

مرلین پس از نشان دادن روحیه‌ی ورزشکاری و جنبه‌ی انتقادپذیری بالای خود، شروع به تدریس کرد.
- شاگردان عزیز، شاید براتون عجیب باشه ولی حقیقت دین و تاریخ در یک قافیه‌ی قدیمی گنجونده شده و اون هم چیزی نیست جز: یکی بود، خیلی نبود، غیر از مرلین کسی نبود! از زمان زندگی بشر همیشه جادو وجود داشته ولی از وقتی چیزهایی پیدا شدن که می‌تونستن جادو رو توی خودشون ذخیره کنن، ما مقدر کردیم که سطح جادو توی جهان کاهش پیدا کنه و اینگونه شد.


ویرایش شده توسط گلرت پرودفوت در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۴ ۷:۴۴:۴۳

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

!Only Raven
!Only Raven

تصویر کوچک شده

!I am THE PROUDFOOT
!Only Raven
OnlyRaven


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۴

گریفیندور

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۱:۵۳ دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۴۰۱
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 742
آفلاین
- در یک رول ( حداکثر 15 سطر) اولین جادویی که رخ داد رو بنویسید. (توصیفات زیبا، نمرات بیشتری خواهند داشت) (15 نمره)

باد آرام و با لطافت، برگ های سبز درختان را نوازش میکرد و صدایی زیبا را در محیط به وجود آورده بود.

گل ها با دست های مهربان باد، لحظه ای خم میشدند و به دنیا تعظیم می کردند و لحظه ای دیگر به حالت اول خود باز می گشتند و مغرورانه سر هایشان را بالا می گرفتند.

صدای باد، آرامشی وصف نشدنی به وجود آورده بود. آرامشی که تنها سرچشمه اش باد بود و بس و جز آن آرامش زیبا، چیزی دیگر به چشم نمی خورد.

شبنم ها بر روی برگ های گل ها بازی می کردند و با بازی هایشان طراوت و نشاط را به گل باز می گرداندند.

خورشید همچون مادری مهربان، بر فرزندانش می تابید و آن ها را پرورش می داد تا قوی شوند. تا بتوانند به کمال برسند.

آب دریا، با صدایی آرامش بخش، موج های بلند می ساخت و آن ها را همچون گل بر سر عروس خود که صخره باشد، می ریخت.

منظره ای زیبا. جهان زیبا. آرامش زیبا. دنیا زیبا و خلق زیبا اولین جادو های این سرزمین بودند!

- مرلین چرا بی حوصله و خسته بود؟ ( غیر رول، به خلاقانه ترین جواب، نمره بیشتری تعلق میگیرد!) ( 5 نمره)

مرلین از خستگی آسمان خسته بود. از گریه های آسمان بی حوصله بود. و از غم گریه های آسمان غمگین بود.

مرلین از دست خستگی هایش خسته بود. از دست بی حوصلگی هایش بی حوصله بود و از دست غم هایش غمگین بود...!

- به انتخاب خود، ده سطر از متن تدریس این جلسه یا جلسه قبل را به صورت رول طنز بازنویسی کنید. ( متن انتخاب شده را بعد از متن خود در نقل قول قرار دهید) (10 نمره)


نقل قول:
دانش آموزان به ترتیب وارد کلاس می شدند و هر کدام بر سر جای خود می نشستند و کاغذ هایی را در دست داشتند که تکالیفشان را بر روی آن نوشته بودند. بعد از اینکه همه آنها بر سر جای خودشان نشستند، مرلین از هیچ کجا بر روی صندلی اش ظاهر شد! مرلین با چهره بی تفاوتی به سمت تخته سیاه رفت و با صدای بم خود گفت:
- تکالیفتون رو بذارید روی میز، آخر کلاس هم میتونین نمرات رو ببینید!

مرلین با همان حالت بی تفاوت و سرد خود تدریس را شروع کرد:
- بعد از اولین موجودات و انسان های اولیه، نوبت به خدایان می رسید. خدایانی که هیچ کدام وجود خارجی نداشتند. تنها حقیقتی که در ورای خدایان بی شمار ماگل ها می توانید پیدا کنید، حضور مداوم جادو و کسانی که می توانستند از آن استفاده کنند، است.

دانش آموزان همچون گوسفندانی که با زور به صف شده باشند، وارد کلاس شدند و در جای خود نشستند.

کاغذ های تکلیفشان در دستشان بود و تسترال وارانه در آن ها را تکان می دادند.

هر چند ثانیه به آن ها فحش های رکیک می فرستادند و منتظر بودند تا مرلین نیز همچون آنها وارد کلاس شود.

مرلین با قم های کوتاه که دانش آموزان آنها را در کرم های دم انفجاری دیده بودند، از نا کجا آباد ظاهر شد! و تکالیفی را که دانش آموزان همچنان تسترال وارانه تکانشان می دادند، با یک حرکت کوتاه بر روی میز خود جمع کرد.

تدریس خسته کننده و خواب آور مرلین دوباره آغاز شد.

عده ای از دانش آموزان که با خود بالشت حمل می کردند تا در زمان مناسب به خواب فرو روند، فرصت را غنیمت شمردند و در بالشت ها ی خود فرو رفتند.

مرلین با صدای بم خود شروع به تدریس کرد:
-بعد از نخستین موجودات و انسان های ثانویه! نوبت به خدایان فاقد وجود خارجی و کلا محو رسید. خدایانی که وجود جادو به آنها قدرت گولاخانه داده بود و ماگل های گولاخ تر از آنها از آنها استفاده می کردند.





ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۴ ۸:۵۸:۵۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۴

لاکرتیا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۸ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۴۶ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
خورشید در افق دوردست میدرخشید و تلالو پرشکوه نورش را نثار زمین می کرد.غنچه های عطرآگین آهسته میشکفتند و پرندگان بر فراز آسمان آواز زندگی را میسرودند.دهکده خلوت و کوچک بود، با این وجود مهر و محبت دوستانه ای درمیان خانه ها موج میزد.موهای سپید پسرک با باد همراه میشد و مانند نسیم بهاری بر سر گل ها دست میکشید.موهای سپیدش مانند پیرمردی سالخورده، چهره بشاشش همانند جوانی موفق و قلب پاکش مانند قلب کودکی بود که بر دشت ها جست و خیز میکرد.پسرک سپید مو، با وجود چهره شادش قلبی غمگین داشت.نگاه های مردم و حرف های زمزمه وارشان و حتی دوری از او آزارش میدادند...گویی موهای سپیدش نه از سوی تقدیر بلکه خواسته یک کودک شرور بود.
-قول میدم به خودم آسیب نزنم!

پسر با لحنی ملتمسانه این را به زن زیبایی که شباهت عجیبی در میان چشمانشان موج میزد گفت.زن لبخندی زد و با صدایی که از آن خوشترین نوای روزگار نواخته میشد گفت:
-پیتر!خواهش میکنم به اون ها نزدیک نشو...اون ها بدخواهانت هستن!
-مادر...

اما مادرش وارد کلبه حقیرانه شان شد و اورا در خیالاتش تنها گذاشت.

چندساعت بعد.
باد در میان درختان تنومند زوزه میکشد و برگ های خشک را به دست زمین میسپارد.خاطرات از ذهنش می گذشتند...به مردم حق میداد...شاید واقعا پسرک سپیدمویی مثل او،انسان خوبی نبود.کلبه جنگلبانی روبه رویش پدیدار شد و با دستان لرزانش سه بار بر در نواخت.مرد ریزنقشی از میان پرده ها دزدانه به او نگاه میکرد.
-ازاینجا برو!
از میانه جاده چوب نازک و تمیزی را برداشت و فریاد زد:
-کاش با همین یه چوب میتونستم نابودت کنم...چرا فکر میکنی من با این موهای سفیدم مثل یه دیو میمونم؟!

صدای خشک کلون در که قفل میشد به گوشش رسید و سکوت درخانه برقرار شد.آتش خشم در قلب پسرک شعله گرفت و صدایی از اعماق وجودش وادارش کرد تا کلمه نامفهومی را بیان کند:
-اینسندیو!

نیرویی نامرئی اورا به عقب راند و دود غلیظ و سیاهی دیدگانش را تار کرد...دود از میان کلبه برمیخاست و همه چیز را در خود فرو میبرد...چشمان پیتر از اشک میسوخت،گویی که بجای کلبه چشمان او آتش گرفته است...خواسته قلبیش به حقیقت پیوسته بود.اولین چوب جادو و اولین پسری که جادو کرد،در کنار هم وارد دنیای جدیدی میشدند...دنیای جادویی!

2.
هشدار:خواندن این رول به دلیل خنده دار بودن بیش از حد به بیماران قلبی توصیه نمیشود!(آره جان برادرزادت!)

مرلین وارد کلاس شد،دانش آموزان با چشمانی که از کاسه درآمده بود و شباهت بی نظیری به چشم های کله پاچه داشت، مرلین را از این سر به آن سر دنبال میکردند...البته منظور از دنبال کردن دویدن به سوی او نبود،بلکه فقط با چشم هایشان اورا دنبال میکردند.هیچکدامشان پیامبری را از این فاصله ندیده بود و برای یقین پیدا کردن به وجود او برای بار هزارم،کبودی ای ناشی از نشگون های دردناک روی بدنشان نقش بست.مرلین تا آن لحظه فقط درکتاب افسانه های "دم انفجاری ها پرواز میکنند،تسترال ها باور میکنند" خوانده و در شبکه های غیرآسلامی ماهواره دیده شده بود.اما الان درست روبه رویشان نشسته بود و تنبون گل گلی اش، که از پارچه پیراهن های رحمت دوخته شده بود،روح انسان را به طرز عجیبی شاد میکرد.مرلین هلک و هلک به سوی تخته رفت و عنوان را نوشت:
پیدایش جهان(مگه گم شده بود؟)
-خب،به اولین جلسه درس تاریخ جادوگری خوش اومدید...همونطور که میدونید من مرلین هستم و خیلی هم سختگیرم...باورتون نمیشه از روونا بپرسید!()بپرس فرزندم!
نقل قول:

وارد کلاس شد، دانش آموزان همگی با نگاه های حاکی از تعجب او را دنبال می کردند. هیچکدام تا به حال پیامبری را از نزدیک ندیده بود، مرلین تا به آن لحظه جزو افسانه هایی محسوب می شد که فقط در کتاب ها می توانستید پیدایش کنید. اما اکنون درست جلوی چشمان دانش آموزان و در پشت میز استادی نشسته بود و با چهره ای عبوس و جدی به دانش آموزانش نگاه میکرد.

مرلین به سمت تخته رفت و موضوع جلسه را نوشت:

پیدایش جهان

- خب، به اولین جلسه ی تاریخ جادوگری خوش اومدید! همونطور که از قبل میدونستید، من مرلین هستم، القاب و عناوین زیادی رو هم با خودم یدک می کشم، ولی برای صدا زدن، همون استاد کافیه! بگو فرزندم!


3.
استاد؟دلتون خوشه ها...من فقط یه جمله میگم و مجلس رو ترک میکنم...مدیونید اگه فکر کنید از خودم نیست....فقط گاهی اوقات واقعیت اینه که باید بپذیریم خسته شدیم....واقعیت اینه که کی خسته نیست؟!...دشمن!


ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۱۲ ۱۴:۵۲:۴۶

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.