هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۷:۳۴ پنجشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۵:۲۳
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 253
آفلاین
- کارت ماشین.

نجینی به سرعت دست به کار شد و با دم هنرمندش تصویری که از کارت ماشین به یاد داشت را جعل کرد و تحویل مامور قانون داد. مامور قانون که این کار را صرفا به صورت نمادین انجام داده بود کارت را ضبط کرد و ادامه داد:

- چقدر سرعت داشتی؟
- فس!
- فس؟ 180 تا فسه؟
- هس!
- حاضر جوابی جلوی مامور قانون؟ ماشین می‌ره پارکینگ گواهینامتونم ضبط می‌‌شه.
- فس؟
- شما چرا کلا مشکوک حرف می‌زنی؟ ها کن ببینم!

نجینی دهانش را رو به مامور باز کرد اما به جای ها، نیشش بود که به صورت او برخورد کرد. نجینی راهش را گرفت و رفت؛ غافل از این که تصویر قتل آقای اعمال قانون به دست او به صورت زنده در تلویزیون‌‌‌های سراسر کشور پخش می‌شد.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۰:۱۲ دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۴:۲۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5721
آفلاین
خلاصه:

در نیروگاه، انفجاری رخ داده و لرد به جای دوری پرت شده. مرگخوارها به این نتیجه رسیدن که کاری نکنن و منتظر برگشتن لرد بشن.
از طرف دیگه لرد که اشتباهی بعنوان یک فرد معتاد دستگیر شده به کمپ ترک اعتیاد برده می شه و نجینی به تنهایی می ره دنبالش. وسط راه با هری پاتر مواجه می شه و با وعده رفتن پیش مادرش، هری رو مجبور می کنه یه تاکسی بگیره که با هم به کمپ برن(چون هری مارزبانه). بعد یهو هری پاتر رو می بلعه.

...............

تاکسی به راه خود ادامه می داد...

حوصله نجینی سر رفته بود و با دمش سرگرم نقاشی کشیدن روی پشت صندلی راننده شده بود.
و راننده حرف می زد!
-بله...داشتم می گفتم...یه علامت می زنن رو دستشون...بعد بیا و جمعشون کن! اینا جوونن...نادونن...اینطور نیست جناب زخمی؟...زخمی؟...زخم؟...

هری پاتر جوابی نداد...راننده با برگشتن به سمت عقب متوجه شد که هری پاتری در کار نیست که جواب بدهد.
-لعنتی...چیکارش کردی؟ اون امید دنیای جادوگری بود. پسری که زنده ماند رو خوردی؟ فردا که قیمت گالیون دو برابر شد تو پاسخگویی؟ الان کی قراره ما رو از شر اسمشو نبر نجات...

حرف راننده ناتمام باقی ماند. برای این که طاقت نجینی تمام شد!

اگر تصور می کنید که راننده در حین بیان این سخنان، ماشین را به کنار خیابان هدایت، و متوقف کرده بود، سخت در اشتباهید!
همینطور داشت به گاز دادن ادامه می داد...

نجینی پس از بلعیدن راننده، با خوشحالی به صندلی جلو خزید و دمش را روی پدال گاز فشار داد.
راندن ماشین برای یک مار کار سختی بود...ولی نجینی هم مارِ روز های سخت بود.

-راننده تاکسی...بزن کنار...

-فیس؟

نجینی کلاهش را بیشتر روی صورتش کشید...و کنار زد!


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۹:۰۸ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
قیییییژ!

ماشین به شدت ترمز کرده و راننده تاکسی با نگاهی حیران به پیش رویش خیره شده و شقیقه های می تپیدند.
- هووف!

نجینی که از روی صندلی به پایین پرتاب شده بود، به بالا خزیده و از درون پنجره به جلوی ماشین نگاه کرد، یک لاکپشت در حال عبور از اتوبان بود.

-فسسس؟!

نجینی می گفت که چه دلیلی دارد به خاطر یک لاکپشت توقف کنند؟ او که لاک دارد و چیزی اش نمی شود که خب؟

- باید به همه موجودات احترام گذاشت دخترگلم.

چشمان نجینی گرد شد، مرد متوجه حرف های او شده بود. راننده تاکسی مارزبان بود؟

- فسس؟

راننده تاکسی از روی خودپسندی لبخندی زده و مدرک «FSFS» اش را از داشبورد در آورده و به نجینی نشان داد، اما او ندید.
نجینی نبود.

- فیسسس؟

این راننده تاکسی بود که او را صدا می کرد و نجینی بلافاصله برگشت. گلوی او قلمبه شده بود و چیزی به آهستگی از آن پایین می رفت. اما دختر لرد سیاه لبخندی زده و با دمش به جاده اشاره کرد و به خاطر سپرد که بعد از رسیدن به مقصد راننده را نیز بخورد.
هیچ کس به غیر از پاپایش نمی بایست او را «دختر گلم» خطاب می کرد.


নীরবতা


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۵:۱۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
قان قان قان قان! تصویر کوچک شده


- چرا این تاکسی اینقد آروم میره؟ مامانم منتظر منه. باید زودتر بهش برسم. اگه مامانم زخممو بوس کنه خوب میشم!

نجینی درحالی که با انتهای دُم‌ش دستگیره‌ی پنجره ماشین را می‌چرخاند سرش را از پنجره بیرون برد تا کمی حالت تهوع‌ش بهتر شود.

راننده‌ی تاکسی پیرمرد وراجی بود. از ابتدای مسیر که حرکت کرده بودند علیه اوضاع جامعه جادوگری حرف زده بود و لابه‌لای حرفهایش به شدت از لردسیاه انتقاد کرده بود:

- همه‌چی زیر سر ایناست! همش کار خودشونه! فکر می‌کنید چرا قیمت گالیون بالا رفته؟! میگن اسمشونبر از کمپانی تویوتا برای دخترش جاروی مارپیچ پرسرعت وارد کرده!

- مامان!

- فس!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶ یکشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۴:۲۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5721
آفلاین
-البته که می دونم...کیه که تو رو نشناسه. پسری که زنده ماند. نجات دهنده دنیای جادویی. هری پاتر بزرگ...

همینطور که گوش های هری پاتر کم کم مخملی می شد، نجینی می فهمید که در حال رسیدن به هدفش است. هر چه باشد و مار بود و خوب بلد بود کارش را چطور پیش ببرد.
-پدر و مادرت رو به شکل ناجوانمردانه ای از دست دادی...تک و تنها موندی...و الان وقتشه که همه اینا جبران بشه. منو مامانت فرستاده! یه تاکسی بگیر با هم بریم پیشش.

این دقیقا مصداق "تیری در تاریکی" بود که نجینی پرتاب کرده بود. ولی از آن جایی که ساده لوح بودن در محفل فراگیر بود، تیر درست به هدف خورد!

-مامانم؟ واقعا؟ آخ زخمم!

نجینی فس فسی تایید کننده ای کرد و چشمان هری پاتر که از قبل هم پر از اشک بود، بیشتر پر از اشک شد.
-ببین...زخمم هم درد می کنه ها...خیلی درد می کنه...خیلی خیلی درد می کنه. اصلا نمی تونی فکرشم بکنی که چقدر درد می کنه.

نجینی بسیار متاثر به نظر رسید.
-واقعا نامردیه که این همه بدبختی یکجا نصیب یک نفر بشه. به نظر من خیلی بیشتر از اینا باید به تو توجه بشه. بریم که مقدار زیادی از این توجه رو از مادرت بگیری. زود باش. یه تاکسی بگیر.فسسسس!



gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵ چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۳۷:۳۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4794
آفلاین
شاید بگین مار که پا نداره! حالا چطور می‌خواد مثل آدما با دو پا رو زمین راه بره به جای اینکه رو زمین بخزه؟
پاسخ اینجاس!

راه حل نجینی برای حرکت ساده بود. این‌بار به جای اینکه با کل بدنش رو زمین بخزه، فقط کافی بود که با دمش رو زمین بخزه!

بنابراین نجینی می‌خزه و می‌خزه تا اینکه به خیابون می‌رسه. بعد از دقایقی معطلی، بالاخره ماشینی با صدای ترمز شدیدی جلوی پاش می‌ایسته. ولی به نظر راننده تاکسی مسافر سمجی داشت که هدفش از ایستادن تنها پیاده کردن اون بوده!

- آخ زخمم! وای زخمم! چرا دیگه هیشکی بهم توجه نمی‌کنه؟
- پسر جان! از وقتی سوار شدی این دهمین باره که داری اینو می‌گی، منم هردفعه گفتم اگه می‌خوای ببرمت بیمارستان! ولی...
- بیمارستان چیه آقا، زخمم درد می‌کنه! زخم صاعقه‌ای شکلم! می‌فهمی یعنی چی؟
- نه نمی‌فهمم! پیاده شو!

کله‌زخمی که از قضا هری پاتر نام داشت، برای آخرین بار خودشو رو صندلی عقب ماشین پهن می‌کنه و فریاد آی زخمم وای زخمم فرا می‌ده. ولی وقتی می‌بینه واکنش راننده تاکسی همونیه که قبلا بود، با بدخلقی از ماشین پیاده می‌شه.

نجینی به آرومی پشت سر پاتر به حرکت در میاد. هری مار زبون بود و نجینی هم مار! استفاده‌ی ابزاری از هری برای رسیدن نجینی به پاپاش می‌تونست راه حل خوبی باشه... هری باید زبون نجینی می‌شد!

- فسس فییس!
- چیه؟ تاکسی می‌خوای؟ چرا باید این کارو برات بکنم؟ اصن تو می‌دونی من کی‌ام؟




پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۴:۱۴ چهارشنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
نجینی یه مار بود و اصولا میتونست با تهدید کارشو پیش ببره. تنها مشکلش این بود که کسی متوجه تهدیداش نمیشد و همه به محض دیدنش ازش دور میشدن.

برای همین بیشتر و بیشتر فکر میکنه.

همینطور که میخز0 و فکر میکنه به مار طولانی ای میرسه که روی هوا معلقه و کلی پارچه بهش آویزون شده.
نجینی به مار لاغر سلام میکنه. ولی مار لاغر بی ادبه و جواب نمیده.
نجینی متوجه میشه که سرو ته مار با میخ به دیوار وصل شده و احتمالا برای همینه که مار تمایلی به هم صحبت شدن نداره. ولی اصلا نمیفهمه که ماره تو این گرما چرا اینقدر لباس به خودش آویزون کرده.
این چیزا برای نجینی مهم نیست. تو اون موقعیت فقط آزادی پاپاشه که اهمیت داره.

نجینی بالاخره تصمیم خودشو میگیره.

یکی دو تا لباس مناسب و نامناسب از روی مار رو برمیداره و میپوشه. یه کلاه هم روی سرش میذاره و مطمئن میشه که شبیه یه آدم با شخصیت شده.


حالا فقط باید یه تاکسی بگیره و خودشو به کمپ ترک اعتیاد برسونه. نجینی مطمئنه که میتونه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰ یکشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۷

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۴:۱۰
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 159
آفلاین
ارنی که بیرون مغازه پشت پنجره به حالت نیم خیز روی چمن ها بود با شنیدن حرف مغازه دار با خوشحالی بلند شد و به سمت ماشین مغازه دار که پشت مغازه پارک بود رفت و تمام چرخ های ان را پنچر کرد و به سمت اتوبوسش به راه افتاد.
شاگرد مغازه دار هم شیشه ی حاوی یک مار را دو دستی گرفته بود و به سمت ماشین رفت.
-ای بابا این کی پنچر شد؟ حالا چیکار کنیم؟

صاحب مغازه پشت سرش بیرون امد و اخم کرد.
-اگه نتونیم سر وقت برسونیمش بدبخت میشیم.
-واقعا؟! مگه این چیه؟
-این "کبرا واینه" سفارش مخصوص برای رئیس کمپ، باید سریع بفرستیمش. اوه یه اتوبوس اونجاست برو با اون بفرستش.

شاگرد مغازه دار هم همراه با نجینی به سمت ارنست که به اتوبوسش تکیه زده بود و سوت میزد رفت.
-هی شوفر بیا این شیشه رو ببر تا کمپ.
-باید واستی تا تمام صندلی ها پر شه.

شاگرد مغازه دار نگاهی به برهوت دور برشون انداخت و اب دهانش را قورت داد.
-نمیخواد دربست برو.
-باشه.

ارنست کرایه را سوبله چوبله حساب کرد و شیشه را گرفت و سوار شد. شیشه نجینی را روی داشبورد گذاشت و پایش را تا ناموس روی گاز فشرد. به همان سرعتی که اتوبوس به جلو میرفت شیشه ی نجینی به سمت شیشه عقب اتوبوس پرت شد وترکید؛ نجینی و محلول شیشه به دلیل سرعت زیاد همانطور ثابت به شیشه عقب میخ شده بودند.

5 ثانیه بعد

با ترمز ارنی نجینی از شیشه عقب کنده شد و به شیشه جلو چسبید.

-خب رسیدیم. عه شیشه کو؟

همانطور که ارنی دنبال شیشه میگشت نجینی با احساس حالت تهوه و سرگیجه و منگی شدید که نمیدانست به خاطر خوردن محلول شیشه بود یا به خاطر سرعت زیاد اتوبوس از اتوبوس بیرون خزید و تلو تلو خیزان به سمت اولین سطل اشغال رفت و حالت تهوه را از خودش دور کرد. با دمش دستمالی برداشت و همانطور که دهانش را پاک میکرد به جلویش نگاه کرد و تابلوی بزرگ را خواند.

کمپ نظامی شلمرود.

او در مکانی اشتباه بود. خاطراتش را مرور کرد، مغازه دار گفته بود:
نقل قول:
-پسر اون شیشه ماره رو بیار. از کمپ سفارش دادن. باید زودتر برسونیمش.


با دم به پیشانی اش کوبید. باید بیشتر حواسش را جمع میکرد حالا باید کل راه را برمیگشت اما درد ساییدگی زیر بدنش اورا از ادامه بازمیداشت. نگاهی به اتوبوس انداخت و به فکر رفت.



ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۵ ۱۴:۳۱:۵۰

تصویر کوچک شده

مرگ بر اسرائیل


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱:۵۷ یکشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۴:۲۰
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5721
آفلاین
خلاصه:

در نیروگاه انفجاری رخ داده و هر کدوم از مرگخوارا به جایی پرتاب شدن. همشون یکی یکی به خونه بر می گردن. اما متوجه شدند که لرد نیست. لرد به جایی پرت شده بود و مرگخوارها به این نتیجه رسیدن که منتظر برگشتن لرد بشن و مشغول چراغونی کردن خانه ریدل شدن.
از طرف دیگه لرد که اشتباهی بعنوان یک فرد معتاد دستگیر شده به کمپ ترک اعتیاد برده می شه و نجینی به تنهایی می ره دنبالش.

............

نجینی خزید و خزید...تا جایی که احساس کرد در اثر خزش و ساییدگی در حال نازک شدن است.
آن جا بود که تصمیم گرفت موشی شکار کرده و شب را در همان محل به استراحت بپردازد.
ولی طولی نکشید که به حقیقتی دست یافت!
او یک مار معمولی نبود...پرنسس نجینی بود و نه تنها اصلا از مزه موش خوشش نمی آمد، بلکه بدون بالش پر قویش هم قادر به خوابیدن نبود.

برای همین تصمیم گرفت به نزدیک ترین مغازه ای که دیده بود رفته، و شب را در همان جا بگذراند.
مغازه هنوز باز بود...
نجینی خزید و وارد شد.
مغازه بوی بدی می داد! ولی نجینی بیدی نبود که با این بادها بلرزد. خزید و از ویترین مغازه بالا رفت...تا این که با نجینی دیگری که در شیشه ای لوله شده بود مواجه شد!

این نجینی داخل شیشه و غرق در مایعی سرخ رنگ بود. با چشمانی کاملا باز، ولی بی روح به او خیره شده بود.

درست در همین لحظه صدای صاحب مغازه به گوشش رسید.

-پسر اون شیشه ماره رو بیار. از کمپ سفارش دادن. باید زودتر برسونیمش.

کمپ ترک اعتیاد...مقصد نجینی، درست همان جا بود!

وقت را تلف نکرد...در شیشه را با دهانش باز کرد. نجینی داخل آن را بیرون کشید و پس از عذرخواهی به زیر پیشخوان هل داد. از شیشه بالا رفت و خودش را به داخل آن پرتاب کرد و در مایع بدبوی سرخ رنگ شناور شد!

سعی کرد حتی پلک هم نزند!


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶ پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۶

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۸ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۴۶:۳۶ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از سرتم زیادیه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
_ بیا تـو دیوانه! نیگا چه صفی درست کردی!
_ نمیام! تا وقتی پاتیلتون درز داره نمیام! شما باید درزشو بگیرید!

هکتور همانطور مصمم سر جای خود ایستاده بود و هیچ توجهی به صفی طولانی که پشت سرش ایجاد شده بود، نداشت. صاحب پاتیل درزدار که هیچ رقمه نمی توانست هکتور را وادار به ورود کند، به ناچار چهارپایه ای آورد و بر روی آن رفت و مشغول ور رفتن با تابلوی کافه خود شد.

کمی بعد...

_ بیا ! خوب شد؟ حالا بیا برو تو خبر مرگت!

هکتور به بالای سرش و تابلوی کافه نگاهی انداخت. تابلوی پاتیل درزدار سابق، به طور ناشیانه ای به « پاتیل درز نــدار» تغییر پیدا کرده بود.

_ آره... خوب شد. اصن درستشم همینه!

و بلاخره هکتور با خوشحالی وارد کافه شد.

نجینی در حالیکه عینک آفتابیش را بر چشمانش زده بود و کوله پشتی خود را با دم خود حمل میکرد، با غرور خاصی در حال خزواک ( بر وزن catwalk که برای مار میشه خزواک! ) بر روی سنگفرش خیابان بود. که به مکان سابق پاتیل درزدار رسید. همین که تصمیم به ورود گرفت، نگاهش به درب کافه و تابلوی بالای سر آن افتاد.

« پاتیل درز نــدار»


کمی با تردید اطرافش را نگاه کرد. سپس به خیال اینکه راه و کافه را اشتباهی آمده است، به راه خود ادامه داد و از کافه دور شد.


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۹ ۲۳:۳۱:۴۷

?Why so serious







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.