هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷:۴۳ چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

بیدل نقال


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۳:۳۵ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۰:۱۲
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 49
آفلاین
کارگاه داستان نویسی شماره ی ۱۱
_چرا اخه ؟
-چرا اینطوریه ؟
_واقعا چرا ؟

هری پاتر پسری که زنده ماند .

با خودش کلنجار میرفت .

چطور ممکن بود .
چرا چرا چرا ؟

او بسیار ناراحت و خشمگین بود . چرا باید ویروسی به این قدرتمندی میامد .
از ماه قبل نامه از هاگوارز به دست او رسید که متن او به شرح زیر است

هری پاتر عزیز

با توجه به امدن ویروسی به این قدرتمندی. که حتی ورد های پیشرفته جادوکری نیز بر ان اثر ندارد

امکان این وجود دارد که هاگوارز به صورت مجازی تدریس شود

که اپلیکیشن ان هاگساب نام دارم
و نیاز به تلاش و کوشش شما در این در این اپلیکیشن دارد

معاون: مدیر مگ گونال


هری بعد از خواندن این نامه شوکه و خشمگین شده بود ‌.


چطور ممکن بود حتی دامبلدور قدرتمند و بزرگ از پس این ویروس بر نیاید .

به هر حال چاره ای جز قبول کردنش نداشت .

یک دفعه با صدای موجودی از حال و هوایش به بیرون پرید

اربا ب پاتر ارباب پاتر
دابی شما را دوست داشت .
از شما مواظبت کرد .
نگذاشت ویروس شما را بگیرد .
ویروس بد بد بد

حالا اینهمه کوبیدی اومدی منو ببینه ازم مواظبت کنی
ارباب پاتر
او نگذاشت شما به اپلیکیشن هاتماب نه نه هاگساپ دسترسی هری با حلن مرموز گفت چه کسی ؟
نمیتوان گفت نمیتوان گفت

چرا نمیشه گفت ؟
اخه او نرا اذیت خواهد کند .
بگو قول نیدی به هیچکس نگم روی قول من حساب کن دابی

بله دابی شما را قبول داشت
دابی تشکر کرد

او میخواهد ینگتان کند

چی کند

هری دیگر اثری از دابی ندید

و به معنای حرف او در فکر فرو رفت

پاسخ:
سلام! به کارگاه خوش برگشتی.
اولین نکته ای که باید بگم اینه که، توی پست قبلی‌ت راهنمایی کردم و خب بعد از پاک کردن ویرایشم پست رو پاک کردی.
این کار غلطه به دو دلیل، اول که من نمی‌تونم بسنجم پیشرفتت رو نسبت به قبل، و دوم اینکه کسایی که می‌خوان بعد از تو هم پست بزنن نمی‌تونن از راهنمایی های اون ویرایش استفاده کنن و این جوری هم خودت ضرر می‌کنی، هم باقی.

اما بعد از اون، ایرادات واقعا همون ایراداتین که قبل‌تر هم بودن، و حتی بیشتر هم شدن! برای مثال توی بخش ظاهری ماجرا، خیلی ایرادات فاحشی بود، از نبود علائم نگارشی تا پاراگراف بندی ها و... که چون قبل‌تر برات توضیح دادم، این بار با یه نقل قول یه مثالی از نوع صحیحشو بهت میگم.


"
یک دفعه با صدای موجودی از حال و هوایش به بیرون پرید.
- ارباب پاتر! ارباب پاتر! دابی شما را دوست داشت. از شما مواظبت کرد، نگذاشت ویروس شما را بگیرد. ویروس بد بد بد!
- حالا این همه کوبیدی اومدی منو ببینی که ازم مواظبت کنی؟
- ارباب پاتر، او نگذاشت شما به اپلیکیشن هاتماب؛ نه نه، هاگساپ دسترسی.

هری با لحن مرموزی گفت:
- چه کسی؟
- نمیتوان گفت. نمیتوان گفت.
"


همونطور که دیدی، دیالوگ نباید اینتر وسطش بیاد تا از انسجامش کم نشه، علائم نگارشی هم شدیدا مهمن برای پست و نباید فراموش بشن.

اما در بخش محتوا، بزرگترین چیزی که به چشم می‌خورد نبود منطق و عجله‌ی تو بود.
چرا باید یه مدرسه جادوگری از اپلیکیشن استفاده کنه؟ میشد این رو به یه نحوی برای خواننده واضح تر و منطقی ترش کرد که قابل قبول باشه، اما این کار رو نکرده بودی.
و اتفاقات هم سریع و غیرقابل هضم بودن و اشکالات نگارشی هم بیش از پیش کرده بودن این رو.

در نهایت، ازت می‌خوام گوش کنی به حرفام. به این فکر کنی که چیزی که داری می‌نویسی توی چارچوب دنیای جادویی هری‎پاتر می‌گنجه یا نه؟ و با توجه به نکات نگارشی و بدون عجله، یه داستان دیگه برامون بنویس.
تا اون زمان...


تایید نشد.


ویرایش شده توسط edvard در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۹ ۲۲:۲۳:۲۶
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۹ ۲۳:۰۵:۰۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۳:۳۵ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

پلاکس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۱۲:۰۵
از بن بست اسپینر
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 56
آفلاین
تصویر شماره 7 کارگاه داستان نویسی

در اتاق رو باز کردو همونطور که زیر لب(موفق بشن،موفق بشن)رو زمزمه میکرد وارد دفتر شد.
دخمه سرد و بی روح اسنیپ پیش روش بود.چقدر از بودن توی اون اتاق دلش گرفته بود.
پوزخندی به خودش زد:
_ههه معلومه که دفتر یه مرگخوار قاتل بهتر از این نمیشه،کاش میتونستم با همین دست های خودم خفش کنم.

چشمی چرخوند؛هیچ چیز مشکوکی وجود نداشت،درست مثل دفتر یه پروفسور خوب...
_معلومه که هیچ آدم عاقلی مدرک جرم رو جلوی چشم نمیذاره.

به سمت میز رفت و شروع به گشتن کشو ها کرد؛حتما این جا یه چیزی پیدا میکرد،وای اگر روزی میرسید که از هاگوارتز پرتش میکردن بیرون...
مشغول گشتن بود که صدایی شنید..با خودش فکر کرد حتما صدای باده...و دوباره مشغول شد.

_به به جناب پاتر جوان!

این نمیتونست صدای باد باشه،وااای چطور ممکنه؟یعنی بچه ها موفق نشدن گیرش بندازن؟اما نقشه شون بی نقص بود!
خب معلومه که آدم باهوشی مثل اون به این راحتی دم به تله نمیداد.

به آرومی برگشت و به چشمهای سرد و بی حس اسنیپ چشم دوخت.
صورت رنگ پریده و مقتدر اش هر لحظه عصبانی تر میشد:
_اینجا چه غلطی میکردی پاتر!؟

هیچ دروغی به دهنش نمیرسید.آخه یه جادو آموز چه کاری میتونه تو دفتر معلمش داشته باشه؟

قیافه اسنیپ که حالا چند قدمی جلوتر اومده بود و از بالا به هری نگاه میکرد ترسناک تر شده بود؛درست مثل عقابی که میخواست در یک حرکت طعمشو ببلعه.
_خب؟

_اممم..م..من..راستش..خب..
یهو مغزش فرمان اشتباهی داد:

_داشتم رد میشدم.!

ابروهاش بالا رفت و صورتش تا حد قابل توجهی متعجب شد:
_فکر میکردم اینجا اتاق شخصی من باشه!..

وای خدای من دیگه بدتر از این امکان نداره..

یهو فکری به ذهنش رسید:
_مضخرفه! اما تنها راهه.

سرش رو پایین انداخت و به آرومی گفت:
پ..پروفسور!من شب ها راه میرم،نمیدونم چی شد که سر از اینجا در آوردم..من واقعا متاسفم.

مرد مو مشکی سر تا پای پسر جوان رو برانداز کرد؛ درست مثل پدرش،وقیح و گستاخ ،بیشتر از هر لحظه ای دلش میخواست انتقام جیمز رو از هری بگیره:

_جداً؟دروغ گوی خوبی نیستی پاتر و همینطور برای نقشه کشیدن به کمک نیاز داری..نمیخوام به زحمت بیوفتم پس خودت کامل توضیح بده دنبال چی میگشتی.

_حقیقت همونی بود که گفتم پروفسور!

به این نتیجه رسید که کل کل با این پسره پر رو فایده ای نداره!باید خودش دست به کار میشد:

_اوو من جاسوس ولدمورت،یه مرگخوار و یه قاتل عوضی ام؟

هری که اصلا متوجه نبود ممکنه ذهنش رو بخونه جا خورد!

_و تو الان به هیچ عنوان نمیتونی قضیه رو ماست مالی کنی...

چهره اسنیپ به حدی عصبانی بود که ممکن بود منفجر بشه..اما لحن صحبت کردنش مثل همیشه یکنواخت و سرد بود.

هری سرش رو بالا آورد و به اسنیپ نگاه کرد؛قدرتِ جسارت و همینطور شجاعت در وجودش زبانه میکشید..
فریاد زد:
_تو یه قاتلی،یه مرگخوار،یه جاسوس،تو باعث شدی..تو باعث شدی اونا بمیرن..م.من..خودم ازت انتقام میگیرم..میکشمت.

اسنیپ متوجه شد که پاتر علامت روی دستش رو دیده؛ یادش نمیومد چه زمانی اما مطمعن بود.

_پاتر! تو شدیدا اشتباه میکنی و بیشتر از هر زمانی تفکراتت احمقانه است...میتونی این حرف ها رو به پرفسور دامبلدور بگی تا منو پرت کنه بیرون..چطوره؟

_حتما این کار رو میکنم(با نفرت)"پروفسور"

_و امّا گردش شبانه و همینطور ورود بی اجازت به دفتر من بدون مجازات بمونه؟

_میتونین تمام امتیازات گریفندور رو کم کنین.

_من فکر میکنم کار از امتیاز کم کردن گذشته باشه،یه فکر بهتر دارم،آقای پاتر!

نگاهی پر از سوال به اسنیپ انداخت.

عقب گرد کرد و به سمت کتابخونه قهوه ای و پر از کتابش رفت؛قطور ترین کتابش رو برداشت،736 صفحه.

_تا فردا صبح همینجا میشینی و از روی این یک دور کامل مینویسی و علاوه بر اون پنجاه امتیاز از گریفندور کسر میشه.

نگاه هری پر از تنفر شده بود:
_من این کار رو نمیکنم،من اون علامت شوم رو روی دستت دیدم.

حالت چهره اسنیپ عوض شده بود؛غم بزرگی توی چشماش موج میزد

اگه اون علامت نبود...کاش نبود...
اقتدار همیشگی اش رو دوباره به دست آورد:
_جالب بود آقای پاتر..هری!همه آدم ها اشتباه میکنن.

صداش به وضوح لرزید:
_ اشتباه های جبران ناپذیر

دستش رو روی کمر هری گذاشت و به سمت صندلی هلش داد،روی صندلی نشوندش و دفتر و کتاب رو جلوی روش گذاشت.

برای اطمینان بیشتر پاها و دست دیگش رو با طناب نامرئي به صندلی بست.
_هر وقت تموم شد میتونی بری.

پوزخندی پر از شادی تحویلش داد و اون سر اتاق نشست،حالا میتونست چشم های زیبای لیلی رو به همراه تنبیه شدن پسر جیمز در یک زمان تماشا کنه!....

پاسخ:
سلام، خوش برگشتی.
درون‌مایه داستان همون قبلی بود، ولی کامل‌تر و ایراداتی که بهت گوش‌زد کرده بودم رو تا مقدار زیادی برطرف کرده بودی.
از نظر نگارشی هم پست تمیزی نوشتی و غیر از یه سری جاها که برای مثال از ".." استفاده کرده بودی و توی نگارش فارسی ما چیزی به عنوان ".." نداریم. یا نقطه و یا سه نقطه می‌تونی استفاده کنی.
در نهایت، خیلی از ایراداتی که گفته بودم رو برطرف کرده بودی. توصیف های به جا و قشنگی داشتی و مطمئنم با ورود به ایفا بهتر هم میشی.
پس بیشتر از اینا منتظر نخواهی موند...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۶ ۱۶:۵۵:۰۱

تصمیم مهم جدید:

* کاملا بی طرف *

خیلی هم معمولی
معمولی، معمولی!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴:۳۰ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

پلاکس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۵:۱۲:۰۵
از بن بست اسپینر
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 56
آفلاین
تصویر شماره7 کارگاه داستان نویسی

سرم رو به طور کامل فرو کرده بودم داخل کشو و لا به لای کاغذ هارو میگشتم.

_به به آقای پاتر جوان!!!
نفسم دیگه بالا نمیومد....وای مگه میشه اسنیپ الان باید جلوی آینه نفاق انگیز باشه نه اینجا!!..

به آرومی اومدم پایین و نگاهی بهش انداختم"درست مثل عقابی بود که پر هاشو کندی"

اسنیپ:
_میشه بدونم اینجا چه غلطی میکردی؟

_ام...م..م..من....را..راس...ت...ش....داشتم رد میشدم

نگاهی سوالی بهم انداخت و گفت:

_تو دروغ گفتن مهارت نداری پاتر..درسته؟
فکر میکنم بهتر باشه از این به بعد توی نقشه کشیدن از یک نفر کمک بگیرید...
شونه ای بالا انداخت و ادامه داد:

_هوم؟

قیافه اش اونقدر ترسناک بود که قدرت تکلم رو به طور کامل از دست دادم.
نگاه عمیقی به چشمام انداخت به طوری که باعث شد آب دهانم رو به سختی قورت بدم..

اسنیپ:
_که من یکی از جاسوسان ولدمورت هستم؟
داد زد
_هااان؟

_ن..نه..پ..پروفسور..او..اون فقط ی.یه تفکر احمقانه..بود.
"وای خدای من،کاش چفت شدگی بلد بودم اونوقت اینطوری تو دردسر نمیوفتادم...لعنتی.

_و تو بخاطر یه تفکر احمقانه داری اتاق منو میگردی؟...نچ نچ نچ..فکر نمی کنم.

انگار جرئت و قدرت رو بهم تزریق کردن،باید جلوی این عوضی رو بگیرم،اون یه آشغاله یه جاسوس لعنتی یه قاتل

با صداش به خودم اومدم:
_ چیز دیگه ای نمیخوای بگی!؟

"وای حواسم نبود داره ذهنمو میخونه"به طور عجیبی صورتش کبود شده بود و با خشم دندون هاشو به هم می سائيد،خدای من انگار میتونست با چشمهاش منو ببلعه.

با نفرت گفتم:
_چرا پروفسور،اگه نیستی علامت روی دستت برای چیه؟تو جای پدر و مادرم رو به ولدمورت گفتی تو یه قدرت طلب وقیحی تو یه قاتلی ازت متنفرم اسنیپ

_تمومش کن

صدای گرفته و لرزونی از بیرون توجه شو جلب کرد.

_سوروس سورووس

"اوه فرشته نجاتم رسید این باید صدای پروفسور دامبلدور باشه"
در اتاق باز شد و مرد قد بلند با چهره متعجبی وارد شد.

_هری پاتر!!!؟

اسنیپ:
_اوه چه خوب که شما اومدین،آقای پاتر معتقدن که بنده از جاسوسان ولدمورت هستم.نظر شما چیه؟

دامبلدور نگاهی پر از خنده بهم انداخت و با قیافه ای جدی گفت:
_جداً هری!!!!؟

سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم.حالا وقتی از اینجا پرتت کردم بیرون میفهمی قاتل عوضی.

دامبلدور:
_هری دنبالم بیا
سوروس منتظر باش کار مهمی باهات دارم

اسنیپ سری تکون داد و نگاه تهدید آمیزی به من انداخت.
سریعا پشت دامبلدور راه افتادم.
انگار نمیخواست به دفترش بره یکی از راه رو هارو پیش رو گرفت و راه افتاد.
خودمو بهش رسوندم دستش رو پشت کتفم گذاشت و همونطور که به جلو هدایتم میکرد گفت:
_اشتباه میکنی هری..

_نه،نه،مطمئنم اون یه جاسوسه باور کنین

_اشتباه میکنی هری من به پروفسور اسنیپ اعتماد کامل دارم.

_نه..

یهو از حرکت ایستاد و دستش رو کشید و برگشت جلوی من و زانو زد ،دستش رو روش شونم گذاشت و گفت:
_هری!من شک ندارم که قصد تو خیره اما باید بدونی که انسان بی خطا نیست و ممکنه اشتباه کنه.هری!من به سوروس اعتماد دارم و شک ندارم آدم خیلی خوبیه یه مرد شجاع و پاک دل.
من سوروس رو باور دارم و بهتره که تو هم باورش کنی......این از همه چیز بهتره پسرم.

_ا..اما علامت شومش پروفسور!

بلند شد و همونطور که به سمت دفتر اسنیپ میرفت زمزمه کرد:
_همه آدما اشتباه میکنن..اشتباه های جبران ناپذیر

و از پیش چشمای من دور شد.....

پاسخ:
سلام! به کارگاه داستان نویسی خیلی خوش اومدی.
اول از ایرادات و مشکلات پستت شروع می‌کنم، که بزرگترین مشکلش مشکل ظاهری بود.
مشخصه تا حدودی آشنایی که چجوری باید باشه فرمت نوشتن، اما توی استفاده‌ش اشتباهات زیادی داشتی که با یه نقل قول درستش رو بهت میگم:

"
_ام...م...م...من...را...راس...ت...ش...داشتم رد میشدم.

نگاهی پر از سوال بهم انداخت.
_تو دروغ گفتن مهارت نداری پاتر... درسته؟ فکر میکنم بهتر باشه از این به بعد توی نقشه کشیدن از یک نفر کمک بگیرید.

شونه ای بالا انداخت و ادامه داد:
_هوم؟

قیافه اش اونقدر ترسناک بود که قدرت تکلم رو به طور کامل از دست دادم.
نگاه عمیقی به چشمام انداخت به طوری که باعث شد آب دهانم رو به سختی قورت بدم.
"


همونطور که دیدی، نیاز نیست هربار بگیم "فلانی پرسید" "فلانی گفت" یا امثالهم. همون توصیف از اون شخصیت کفایت می‌کنه.
و اینکه مهم ترین چیز در ظاهر پست، علائم نگارشیه که به خواننده میگن چجوری باید این متن خونده شه.

اما در بخش محتوا، چیز قابل قبولی بود. جا داشت بیشتر توضیح بدی صحنه ی بین اسنیپ و هری رو. جای تعجب بود که اسنیپ انقدر زود قبول کرد.

در نهایت، خلاقیتت جالبه. می‌تونی بهتر از این هم بنویسی. به نکاتی که گفتم گوش بده و با یه داستان تمیز تر و کامل تر، پیشمون برگرد.
تا اون زمان...


تایید نشد.


ویرایش شده توسط Daryaseverus در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۵ ۲۱:۳۸:۰۴
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۵ ۲۳:۲۴:۲۹

تصمیم مهم جدید:

* کاملا بی طرف *

خیلی هم معمولی
معمولی، معمولی!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵:۳۸ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹

Diana86


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۹:۵۶ شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۵۹:۵۵ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹
از مازندران-آمل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره 13 کارگاه داستان نویسی

_ خب.این هم از شنل.
هری درحالی که شنل نامرئی کننده را میپوشید، نقشه غارتگر و فانوس رو برداشت و به سمت جغد دانی میرود.فردا تولد هاگرید است و هری میرود تا هدیه هاگرید را از چارلی تحویل بگیر.چارلی برادر رون است که در رومانی به نگهداری و پرورش اژدها میپردازد.

هری با خودش میگوید:
فردا همه چیز باید عالی باشه...
فردا همه چیز باید عالی باشه...
فردا همه چیز


صدای فلیچ میاید:
هممممم! تو هم صدایی شنیدی خانم نوریس؟!
_ میووو میوووو!

هری ساکت میشود.
و آرام آرام عقب میرود...
هوفففف
_ بلاخره رفت
خب بریم سرکارمون!


هری به طرف پنجره جغد دانی رفت و چارلی راسوار جارو درحالی که تخم اژدها در دست داشت دید!
_به به !درست به موقع!
_ زود باش هری بیا تخم رو بگیر.
_باشه.

هری گفت: میدونی چیه چارلی؟من خیلی برای فردا استرس دارم.باید همه چیز عالی باشه !
آخه چند ساله که کسی برای هاگرید تولد نگرفته...

چارلی گفت: اصلا نگران نباش.تخم اژدها رو بگیر و بزارش یه جای گرم و حواست باشه چون اژدهای توش خیلی شیطونی و ممکنه که حسابی سر و صدا درست کنه!
منم الان باید برم چون اجازه ندارم خیلی اینجا باشم.بدرود.
_بدرود


پاسخ:
سلام، به کارگاه داستان نویسی جادوگران خوش اومدی.
خلاقیت چیزیه که همیشه اینجا گوش‌زد می‌کنیم به کسایی که پست می‌زنن و پست تو این رو داشت و خیلی نکته ی خوبیه.
از نظر نگارشی و ظاهر پست، مشخصه که آشنایی با شکلی که باید باشه. اما یه نکته که بود درمورد یک‌دست بودنه. تو یه جاهایی از "فلانی گفت:" استفاده کردی و یه جاهایی اینتر و دَش (-).
توصیه‌م اینه برای یه دست شدن پستت همه‌ش رو از اینتر و - استفاده کنی تا ظاهر مرتب تری داشته باشه.
برای مثال این شکلی:

هری به طرف پنجره جغد دانی رفت و چارلی را سوار جارو درحالی که تخم اژدها در دست داشت دید!
- به به! درست به موقع!
- زود باش هری بیا تخم رو بگیر.
- باشه.

هری به سمت چارلی رفت.
- میدونی چیه چارلی؟من خیلی برای فردا استرس دارم.باید همه چیز عالی باشه! آخه چند ساله که کسی برای هاگرید تولد نگرفته...


همونطور که دیدی از لحاظ ظاهری این شکلی پست تمیز تری داریم.
نکته ی بعدی درمورد شکلک هاست. شکلک گذاشته شده تا حالت شخصیت هارو توصیف کنه و استفاده از اون توی توصیف غلطه. چرا؟ چون توصیف خودش به تنهایی باید از پس این کار بر بیاد.
اما در نهایت این ایرادات با ورود به ایفای نقش می‌تونه حل شه. سعی کن بخونی و نقد بگیری.
من هم بیشتر منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط Diana86 در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۳ ۱۹:۴۲:۵۰
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۳ ۲۱:۳۹:۲۰


*«:هر کسی سزاوار کمک باشه؛ کمکش میکنم:»* زندگی=لبخند=جادو


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۹:۳۰ سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

هدر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۷:۴۰ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۰۹:۳۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 40
آفلاین
#12 تصویر 11
هری خسته از امتحان گیاه شناسی رفت توی اتاقش روی تخت افتاد و از پنجره ی کوچیک کنار تختش به بیرون زل زده بود و درحال فکر بود ک یهو با صدای سلامی از جا پرید :
-سلام هری .
+وای دابی منو ترسوندی نمیتونی قبل اومدن خبری چیزی بدی ؟
-ببخشید هری ولی چاره ای نداشتم اخه اتفاق مهمی افتاده .
+چیشده دابی ؟نگو دامبلدور چیزیش شده .
- نه هر .
+هاگرید ؟ نگو هاگرید چیزیش شده .
-من اصن گفتم هر نه ها که میگی هاگرید !
حالا اگه میزاری بگم چیشده .
+بگو بگو .
-نه هاگرید صدمه دیده و نه دامبلدور هرماینی و رون ...
+دیدم سر امتحان نیستنا .
-اون گرفتتشون .
+کدوم اون؟
-بابا ولدمورت دیگه .
+اخ .
-چیشد هری ؟
+دیدمشون .
-کیارو؟
+هرماینی و رون رو .
-حالا کجا میری ؟
+میرم کمکشون .
-تنها ؟
+چاره ای دارم به نظرت ؟
-اره .
+مثلا ؟
-بیا بریم پیش دامبلدور قشنگ بشینیم دو کلمه با هم حرف بزنیم عقلامونو بزاریم رو هم ببینیم چیکار کنیم .
+من میگم دارن زجر میکشن تو میگی بریم حرف بزنیم ؟
-خوب اخه نمیشه تنها بری که خودت میدونی تلست .
+پس کو این ؟
-دنبال چی میگردی ؟
+چوب دستیم .
-اصلا شنیدی چی گفتم ؟
+اها اینجاست پیداش کردم !
-هری حداعقل صبر کن منم بیام .
+امممم خوب باشه فقط بدو .
-باشه . میگم هری بریم پیش دام..
+میای یا برم ؟
-خیل خوب بابا اومدم .
و بدین ترتیب هری و دابی برای نجات هرماینی و رون دم به تله دادندو به پیش ولدمورت رفتند


امیدوارم مشکلاتش رفع شده باشن

------
پاسخ:

سلام، خوش برگشتی به کارگاه داستان نویسی.

آفرین. بهتر شد.


تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۱ ۱۴:۰۴:۱۱

ای کاش ادمی گاهی فقط گاهی ب اندازه ی نیاز بمیرد و بعد بلند شود خود را بتکاند و ب زندگی ادامه دهد اگر خواست بلند شود و زندگی کند و اگر نخواست تا ابد در کنار خدا و در ارامش بماند و لذت ببرد


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۹:۴۹:۲۷ سه شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۹

ریونکلاو

رابرت هیلیارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۳۹:۲۵ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹
از کتاب خونه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 4
آفلاین
http://jadoogaran.org/uploads/sww4.jpg
و بالاخره رسیدیم. ایستگاه کینگزکراس.بزار ببینم... آها اونجاست.

-مامان،بابا. من میرم اونجا، پیش سیریوس.

-باشه. ما همینجا منتظر میمونیم.

به سیریوس که نزدیک میشم ریموس رو هم میبینم.

-هی... سیریوس... ریموس.اینطرف.

-سلام جیمز. تابستون چطور بود؟

همونطور که با ریموس دست میدم به سیریوس هم جواب میدم.

-عالی. تو چطوری ریموس.

-مرسی.

همون لحظه نگاهم به ساعت میفته.به چمدونم اشاره میکنم و به سیریوس میگم:

-من میرم از مامان و بابام خداحافظی کنم. سیریوس ممکنه...؟

-البته.

بعد از خداحافظی وقتی دارم سوار قطار میشم چشمم به لی لی میخوره. با لبخند ازش میپرسم:

-چطوری اونز؟ تابستون خوش گذشت؟

ولی اون بدون اعتنا به من با اخم سوار قطار میشه. حتما داره میره پیش اون اسنیپ.میرم سمت کوپه ای که بچه ها توش نشستن. سیریوس که دید ناراحتم پرسید:

-چیشده؟

که همون موقع اسنیپ و لی لی از جلو کوپه میگذرند.با بی حوصلگی اونا رو با سر نشون میدم.

سیریوس با خنده میگه:

-عه اینکه زرزروسه. اونم لی لی. نکنه باز میخواستی سر حرف و باهاش باز کنی اونم بهت بی محلی کرد.

با ناراحتی سر تکون میدم.ریموس میگه:

-من موندم از چیه زرزروس خوشش میاد؟! قیافه که نداره، لباساش به تنش زار میزنه،عاشق جادوی سیاه هم که هست...تا جایی که من میدونم لی لی از جادوی سیاه متنفره.

سیریوس هم با سر تایید میکنه میگه :

-بیخیال بالاخره کوتاه میاد.

بعدش احتمالا برای اینکه حال و هوای منو عوض کنه میگه:

-بیاید کارت بازی انفجاری.

بعد از چند دست بازی با صدای آروم به سیریوس میگم:

-سیریوس تو تابستون یه فکری کردم. گرگینه ها به حیونا صدمه ای نمیزنن.

-خب که چی؟

-اگه بتونیم خودمون رو به حیون تبدیل کنیم میتونیم با ریموس بریم تو شیون آوارگان بدون اینکه صدمه ای ببینیم و...

-بد فکری هم نی.....

-نه...

ریموس با صدای بلندی حرف سیریوس رو قطع میکنه و ادامه میده:

-شماها نباید بخاطر من خودتون رو به خطر بندازید...

در همین حین صدایی تو قطار پیچید:

-تا سی دقیقه دیگه به هاگوارتز می رسیم.

با اینکه بحث تموم شد مطمئنم سیریوس هم مثل من موافقه.

پایان.

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

قشنگ بود. توی ایفای نقش با تمرین بیشتر بهترم میشه.

تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی



ویرایش شده توسط جاناتان در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۱ ۹:۵۲:۵۰
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۱ ۱۳:۵۸:۲۲

شجاعت برتر از اصالت


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸:۱۳ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

هدر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۷:۴۰ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۰۹:۳۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 40
آفلاین
#12
دابی:
-سلام .
هری:
+وایی دابی منو ترسوندی از دست تو توی اتاقمونم اسایش نداریم ؟
-ببخشید هری مجبور شدم یهویی بیام اخه اتفاق خیلی مهمی افتاده !!!!
+چیشده واسه دامبلدوراتفاقی افتاده ؟
-ن واسه .
+چیه چیشده بگو دیگه .
-اخه اصن نمیزاری بگم واسه ..
+نگو واسه هاگرید اتفاقی افتاده .
-هرییییییی
+چیه ؟
-ن واسه هاگرید اتفاقی افتاده ن واسه دامبلدور ولدمورت هرماینی و رون رو گرفته
+واقعا ؟
-ن دارم دروغ میگم تورو ناراحت کنم اره دیگه واقعا
+چیکار کنم ؟چوب دستیم کو ؟ای بابا کو پس ؟
-چیکار میکنی هری ؟
+نمیبینی دنبال چوب دستیمم .
-میخوای چیکار کنی تنهایی ک نمیتونی بری .
+اها پیداش کردم .
-اصن گوش میدی چی میگم هری ؟
+ببخشید دابی نمیتونم گوش کنم اونا تو خطرن .
-اخه تنها که نمیشه بری حداعقل برو به دامبلدور بگو باهم بشینین فک کنین ی راه عقلانی پیدا کنین همینجوری ک نمیشه دلو بزنی ب دریا که .
+چاره دیگه ای ندارم اونا تنها دوستای منن .
- هرییی چرا اصن گوش نمیدی بابا ی زره به حرفای منم گوش کن ...
+من رفتم .
-هری باتواما حداعقل صبر کن منم بیام .
+خیل خوب فقط بدو !!
-هری میگم بریم پیش دامبلدور قشنگ بشینیم با ...
+میای یا ن؟
- فقط دو دیقه زمان میبره ها .
+من رفتم اومدی اومدی نیومدیم نیا
-خیل خوب بابا اومدم
-همشون دردسرن.
+چیزی گفتی؟
-اگه همینجوری بری وسط مردم جاسوسای ولدمورت میبیننت .
+یادت رفته شنل نامرئی دارم؟
دنبال بهونه نگرد بیا .
-اخه ..
+اخه بی اخه !

------
پاسخ:

سلام، خوش برگشتی به کارگاه داستان نویسی.

نقل قول:
-ن واسه هاگرید اتفاقی افتاده ن واسه دامبلدور ولدمورت هرماینی و رون رو گرفته

نقل قول:
-هرییییییی

هنوزم توی پستت جملاتی داری که بدون علائم نگارشی تموم شدن. دوباره تکرار می کنم...علائم نگارشی از اصول نوشتن هستن و نمیشه جمله ای رو بدون این علائم رها کنیم.

هنوزم توصیفی توی پستت نمی بینم. توصیف هم مثل دیالوگ وجودش توی نوشته ها لازمه چون ظاهر و رفتار شخصیت ها و مکانی که توش قرار دارند رو راحت تر شرح میده و خواننده رو با نوشته ها همراه می کنه.
نقل قول:
دابی:
-سلام .
هری:
وایی دابی منو ترسوندی از دست تو توی اتاقمونم اسایش نداریم ؟
-ببخشید هری مجبور شدم یهویی بیام اخه اتفاق خیلی مهمی افتاده !!!!

یه مثال برات می زنم تا منظورمو از توصیف کردن بهتر متوجه بشی:

یک روز گرم تابستانی دیگر آغاز شده بود. هری با بی حوصلگی بر روی تخت خوابش دراز کشیده و چشمانش را به سقف دوخته بود.

ناگهان صدای تق بلندی به گوش رسید که باعث شد هری از جایش بپرد و به اطرافش نگاه کند.

-سلام.

چشم هری به موجود کوچکی افتاد که درست وسط اتاقش ایستاده بود. موجود، لباس های دود زده ای بر تن داشت و با چشمان درشت و نگرانش به هری زل زده بود.

-وایی دابی منو ترسوندی! از دست تو توی اتاقمونم اسایش نداریم؟
-ببخشید هری. مجبور شدم یهویی بیام. اخه اتفاق خیلی مهمی افتاده!


همونطور که دیدی هم حالت شخصیت ها توصیف شده بود و هم مکانی که در اون قرار دارند. این توصیف ها، دیالوگ هاتو تکمیل می کنند و باعث می شن ما خواننده ها بهتر بتونیم نوشته هاتو تجسم کنیم.

بیشتر روی توصیفاتت کار کن و با رعایت علائم نگارشی یه داستان دیگه بنویس و پیشمون برگرد.


فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۰ ۲۱:۳۲:۰۸


تصویر شماره 11
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷:۲۹ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹

هافلپاف

هدر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۷:۴۰ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۰۹:۳۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 40
آفلاین
هری: وای دابی منو ترسوندی نمیشه قبل اومدنت خبر بدی؟
دابی : ببخشید اخه اتفاق مهمی افتاده
-چیشده؟
+هرماینی و رون
-چیشده ؟واسشون چه اتفاقی افتاده ؟
+ولدمورت :awful
-بگو دیگه جون به لب شدم ولدمورت چیکارشون کرده؟
+اونارو گرفته و منو مجبور کرد ک بیام بهت بگم هری ولی تو نباید بری خودت میدونی ک برات تله گزاشته
-اره ولی اونا اونا دوستای منن نمیتونم بشینمو نگاه کنم درحالی ک اونا دارن زجر میکشن
اخ
+چیشد هری؟ هری خوبی ؟چیشد ؟
-دیدمشون
+کیارو ؟
-هرماینی و رون رو
+هری کجا میری هری
-ببخشید دابی ولی نمیتونم بزارم دوستام زجر بکشن
+ولی اخه هری اون تورو
-میدونم
+
-

امیدوارم داستانم خوب باشه

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

لینک یا شماره عکسی که میخوای در موردش بنویسی از این تاپیک انتخاب کن و بالای پستت اشاره کن که داستانت مربوط به کدوم عکسه.

برای قرار دادن لینک تصویر مورد نظر بالای پستت میتونی به این آموزش مراجعه کنی. ولی نوشتن شماره تصویر انتخابیت هم کافیه تا متوجه بشیم در مورد کدوم تصویر نوشتی.

نکته بعدی اینه که دقت کن قبل ارسال پستت گزینه شکستن خود به خود خط هات فعال باشه وگرنه اینتر هایی که میزنی خودشو نشون نمیده و داستانت فشرده و نامنظم میشه.

سعی کن موقع نوشتن عجله نکنی. حوصله بیشتری به خرج بدی و بیشتر روی داستانت کار کنی. احساسات شخصیت ها، ظاهرشون و مکانی که توش قرار دارند رو با دقت توضیح بدی.

نقل قول:
هری: وای دابی منو ترسوندی نمیشه قبل اومدنت خبر بدی؟
دابی : ببخشید اخه اتفاق مهمی افتاده 

یه جاهایی علامت دیالوگ ها که این (-) خط هست رو فراموش می کنی. باید قبل همه دیالوگ هات این خط باشه تا از توضیح ها متمایزشون کنه.

هری:
-وای دابی منو ترسوندی نمیشه قبل اومدنت خبر بدی؟

دابی :
-ببخشید اخه اتفاق مهمی افتاده.


علائم نگارشی که از اصول نوشتن هست رو خیلی وقتا استفاده نمی کنی در حالی که همیشه "باید" در همه جملات وجود داشته باشن. جمله ای که بدون نقطه یا علامت سوال و تعجب تموم بشه اصلا وجود نداره و جمله نیست!

نقل قول:
-دیدمشون 

حتی چنین افعال یا کلماتی هم باید در پایانشون بسته به لحنشون نقطه یا علامت سوال یا تعجب داشته باشن.

خود روند داستانت هم خیلی سریع پیش رفت. اولش خیلی یهویی شروع شد. اصلا معلوم نبود هری و دابی کجا دارن با حرف می زنن و چه وضعیتی دارن. تهش هم خیلی گنگ تموم شد و هیچ نتیجه گیری خاصی نداشت که هری قراره چه اقدامی انجام بده.

یه بار دیگه م تلاش کن. این دفعه هیچ جمله ای رو بدون علائم نگارشی رها نکن. بیشتر توضیح بده که شخصیت های داستانت کجان و در چه حالتی اند. بیشتر روی شروع و پایان داستانت و خط داستانی که قراره طی بشه فکر کن.

با یه داستان کامل تر پشیمون برگرد. منتظرت هستیم.


فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۰ ۱۵:۵۸:۳۸
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۰ ۱۶:۴۰:۱۳
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۰ ۱۶:۴۲:۲۲
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۰ ۱۶:۴۶:۱۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۸:۳۴ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹

توماس مک گرادر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۷:۰۱ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۱:۲۵:۱۵ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 8
آفلاین
تصویر شماره هفت
گفت و گو هری و اسنیپ
در یکی از روز های سرد زمستانی دو پسر دوازده ساله در راهرو های مدرسه جادویی هاگوارتز مشغول گفت و گو درباره ی کاری بودند که چند دقیقه قبل انجام داده بودند.
_هی رون، قیافه دراکو رو موقع ای که اون لگد رو بهش زدم دیدی ؟
_آره . خیلی خوب بود..اما گه اون شنل نامرئی رو نداشتی، چیکار میکردی؟
_ نمی دونم . اصلا دوست ندارم درموردش صحبت کنم.
آن دو پسر همین جور مشغول صحبت بودند که صدای مردانه ای یکی از آنها را صدا کرد.
_هی پاتر . سریع بیا دفترم کارت دارم.
آن پسر که پاتر نام داشت زیر لب به دوستش میگوید برو و خودش به استاد درس معجون سازی اش میگوید:
_پرفسور چرا من باید ؟بیام من که کاری نکردم.
_هه!کاری نکردی ؟پس چرا الان دراکو مالفوی توی درمانگاهه؟
_نمی دونم ،شاید حواسش نبود شصت پاش رفته تو چشمش.
_که اینطور. خب الان که رفتیم دفتر من معلوم میشه چی شده.
مرد گوشه ی کتف پسر را گرفت و با خود بسوی دفترش برد .دفتر آن مرد در دخمه ای سرد و بی روح بود و هر کسی وارد آنجا می شد، تمام خاطرات غمناکش را بیاد می آورد.
مرد وقتی به دفترش رسید دست پسر را ول کرد و او را به داخل دفترش هل داد.پسر با خشم کتفش را ماساژ میداد و همان طور هم روی یکی از صندلی های آن دفتر نشست انگاه با نفرت گفت :«
_من هیچ کاری نکردم.
_وقتی دروغ میگی منو یاد زمان هایی که لی لی دروغ میگفت میندازی.
پسر که بسیار عصبانی شده بود گفت :
-اسم مادر منو نیار عوضی.
مرد وقتی فهمید پسر رو خانواده اش تعصب دارد با پوزخندی گفت:
_غیرتت هم دقیق مثل جیمز .
پسر که از خشم فکر کتصویر شماره هفت
در یکی از روز های سرد زمستانی دو پسر دوازده ساله مشغول در راهرو های مدرسه جادویی هاگوارتز مشغول گفت و گو درباره ی کاری بودند که چند دقیقه قبل انجام داده بودند.
_هی رون، قیافه دراکو رو موقع ای که اون لگد رو بهش زدم دیدی ؟
_آره . خیلی خوب بود..اما گه اون شنل رو نداشتی، چیکار میکردی؟
_ نمی دونم . اصلا دوست ندارم درموردش صحبت کنم.
آن دو پسر همین جور مشغول صحبت بودند که صدای مردانه ای یکی از آنها را صدا کرد.
_هی پاتر . سریع بیا دفترم کارت دارم.
_پرفسور چرا من باید بیام من که کاری نکردم.
_هه!کاری نکردی ؟پس چرا الان دراکو مالفوی توی درمانگاهه؟
_نمی دونم ،شاید حواسش نبود شصت پاش رفته تو چشمش.
_که اینطور. خب الان که رفتیم دفتر من معلوم میشه چی شده.
مرد گوشه ی کتف پسر را گرفت و با خود بسوی دفترش برد .دفتر آن مرد در دخمه ای سرد و بی روح بود و هر کسی وارد آنجا می شد، تمام خاطرات غمناکش را بیاد می آورد.
مرد وقتی به دفترش رسید دست پسر را ول کرد و او را به داخل دفترش هل داد.پسر با خشم کتفش را ماساژ میداد و همان طور هم روی یکی از صندلی های آن دفتر نشست انگاه با نفرت گفت :«
_من هیچ کاری نکردم.
_وقتی دروغ میگی منو یاد زمان هایی که لی لی دروغ میگفت میندازی.
پسر که بسیار عصبانی شده بود گفت :
-اسم مادر منو نیار عوضی.
مرد وقتی فهمید پسر رو خانواده اش تعصب دارد با پوزخندی گفت:
_غیرتت هم دقیق مثل جیمز .
پسر که از خشم فکرش کار نمی کرد ،چوب دستی اش را درآورد و به سمت آن مرد هدف گرفت و گفت:«
_یه دفعه دیگه کافیه تا اسم والدینمو بگی اونوقت دیگه باید اون دنیا با خودشون مواجه بشی.
_عه اینجوری هری پاتر. بهتره بدونی که من استادتم و هر کاری دلم میخواد میکنم.
_آقای سوروس اسنیپ ، بهتر کار رو از این بدتر نکنی . هنوز وجدانت برای کاری که کردی آدم نشده؟
اسنیپ یکه میخورد و با نگرانی میپرسد:
_چه کاری هان ؟؟
_گفتن محل اختفا من و والدینم به ولدمورت . فکر کردی من نفهمیدم.
اسنیپ که از حرف هری جا میخورد سریع خودش را جمع و جور میکند و با فریاد میگوید:
_سریع برو بیرون .
هری که فهمیده است درست وسط خال زده است با صدای بلند میگوید:
_چطور دلت اومد ؟؟هان چطور دلت اومد؟ .
آنگاه از سر جایش بلند میشود و با گریه از دفتر اسنیپ بیرون میرود و اسنیپ را به حال خود تنها میگذارد . اسنیپ با خود فکر میکند و محکم به سرش میزند و با گریه به خودش میگوید :
_واقعا چطور دلت اومد ؟ار نمی کرد ،چوب دستی اش را درآورد و به سمت آن مرد هدف گرفت و گفت:«
_یه دفعه دیگه کافیه تا اسم والدینمو بگی اونوقت دیگه باید اون دنیا با خودشون مواجه بشی.
_عه اینجوری هری پاتر. بهتره بدونی که من استادتم و هر کاری دلم میخواد میکنم.
_آقای سوروس اسنیپ ، بهتر کار رو از این بدتر نکنی . هنوز وجدانت برای کاری که کردی آدم نشده؟
اسنیپ یکه میخورد و با نگرانی میپرسد:
_چه کاری هان ؟؟
_گفتن محل اختفا من و والدینم به ولدمورت . فکر کردی من نفهمیدم.
اسنیپ که از حرف هری جا میخورد سریع خودش را جمع و جور میکند و با فریاد میگوید:
_سریع برو بیرون .
هری که فهمیده است درست وسط خال زده است با صدای بلند میگوید:
_چطور دلت اومد ؟؟هان چطور دلت اومد؟ .
آنگاه از سر جایش بلند میشود و با گریه از دفتر اسنیپ بیرون میرود و اسنیپ را به حال خود تنها میگذارد . اسنیپ با خود فکر میکند و محکم به سرش میزند و با گریه به خودش میگوید :
_واقعا چطور دلت اومد ؟

------
پاسخ:

سلام، به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی.

راستش من متوجه نشدم چرا داستانت چندین دفعه برگشت عقب و تکرار شد.
قبل از ارسال پستت یکی دو بار کامل بخونش که چنین مشکلاتی پیش نیاد.

کسی که محل اختفای والدین هری رو لو داده بود پیتر پتی گرو بود نه اسنیپ. اسنیپ پیشگویی مربوط به هری رو لو داده بود.

نقل قول:
پسر که بسیار عصبانی شده بود گفت :
-اسم مادر منو نیار عوضی.
مرد وقتی فهمید پسر رو خانواده اش تعصب دارد با پوزخندی گفت:
_غیرتت هم دقیق مثل جیمز .

بعد از دیالوگ و قبل از شروع توصیف ها دوتا اینتر بزن تا نوشته ت از فشردگی خارج بشه و خوندنش راحت تر بشه. به این صورت:

پسر که بسیار عصبانی شده بود گفت :
-اسم مادر منو نیار عوضی.

مرد وقتی فهمید پسر رو خانواده اش تعصب دارد با پوزخندی گفت:
_غیرتت هم دقیق مثل جیمز.



تایید شد!

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۹ ۲۱:۲۸:۱۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۳:۰۳ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹

اسلیترین

تئودور نات


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۶:۱۱ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۵:۲۳:۵۰ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
پیام: 8
آفلاین
تصویر شماره ده



کوچه دیاگون شلوغ بود و پر سر و صدا، بچه های کوچیک سال اولی با شوق و ذوق وسایلی که توی دستشون بود رو بررسی می کردن و یا به دوست هایی که همراهشون بودن نشون می دادن و بچه های کوچیکتر با بغض تماشاشون می کردن و یا با جیغ و داد از پدر و مادرهاشون می خواستن که اونچنان چیزهایی رو برای اون ها هم بگیرن و البته که بزرگتراشون هم بی اهمیت به بچه ها توی ذهنشون حساب کتاب می کردن که چی رو بگیرن و از کجا بگیرن که با پول توی جیبشون جور در بیاد و اگر نهایتا بچه ها خیلی روی مخشون می رفتن به مرد بزرگ... خیلی بزرگ، در اصل خیلی خیلی بزرگ اشاره می کردن و می گفتن (می دم عمو بخورتتا!) و بچه هم با ترس و بهت به مرد پشمالویی که بستنی توت فرنگی لیس میزد خیره میموندن.

البته اون مرد خیلی خیلی بزرگ چندان به دل نمی گرفت و نگرفتن دلش هم به این خاطر نبود که واقعا تو کار خوردن بچه باشه، نبود. یا مثلا به این خاطر که عادت کرده بود بچه ها با ترس نگاش کنن و بزرگترهاشون چپ چپ، عادت داشت، ولی نه... دلیل نگرفتن دلش چیز دیگه ای بود. پس خم شد و حجم عظیم موهاش رو کنار زد تا به دلیل نگرفتن دلش نگاهی بندازه.
داخل مغازه یه پسربچه فسقلی صلیبی ایستاده بود و زن خیاط هم دائم دور و برش می چرخید، سر آستین و دور کمرش رو اندازه می‌گرفت و طول کمرش و تندتند این طرف و اون طرف الگویی که تنش کرده بود سوزن فرو می کرد.
- حواست باشه!
هاگرید آروم زیر لب این رو گفته بود.

خب آخه اگه سوزن می رفت به دست بچه چی می‌شد؟ بچه خودش که نبود (نبود؟)، بچه مردم بود، امانت بود! اگه چیزیش می شد آبروی هاگرید می رفت! همین بود که دلش دیگه طاقت نیاورد و سر کرد داخل مغازه.
- ببخشید، نمی‌شه یه کم آرومتر سوزن‌ها رو بذاری؟
که البته خیاط محلی بهش نذاشت و فقط با اشاره دست کیشش کرد، اما! اما در عوض اون هری یه لبخند گنده بهش زد که قند رو تو دلش آب کرد. شصتش رو بالاگرفت و گفت:
- من همین بیرونم، همین دمه در.

سرش رو از لای در بیرون کشید و با خوشحالی با چندنفری که باهاشون چشم تو چشم شد سلام علیک کرد، و به همه آدم‌های دیگه‌ای که اون روز دید لبخند زد، چه بچه‌هایی که فکر می‌کردن قراره بخورتشون و چه کاسب‌هایی که خیال می کردن شرخره... اون روز یکی از روزهای خوب زندگیش بود، شاید حتی روز خیلی خوبی بود و خیلی خیلی... اصلا می‌دونید چیه؟ نه، اون روز بهترین روز زندگی هاگرید بود.


***
امیدوارم داستانی که نوشتم خوب بوده باشه.

پاسخ:
سلام، خوش اومدی به کارگاه.
داستان قشنگ و بانمکی بود. واکنش های دل‌سوزانه ی هاگرید، تهدید شدن بچه ها، حرفا و توجهات مردم، همشون خیلی چیزای جالبی بودن.

از نظر نگارشی هم تمیز بود پست. فقط توی پاراگراف اول خیلی بیشتر میشد از علائم نگارشی استفاده کرد، چون شما خودت اونو یه‌بار بخون مطمئناً نفست می‌گیره. و دلیلش هم نبود علامت نگارشی در مواقع لزومه که به خواننده بگه کجا وایسه و کجا ادامه بده.
بعد از دیالوگ هم اگه می‌خوایم توصیف بیاریم معمولا دوتا اینتر می‌زنیم که خوانا تر باشه.

اما اینا ایرادایی نیستن که بخوان جلوت رو برای ورود بگیرن.
پس بیشتر از اینا منتظرت نمی‌ذارم...


تائید شد!

مرحله بعدی: گروهبندی


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۱۹ ۱۷:۵۱:۰۹







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.