هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۱:۴۷ سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۰

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۷:۳۱ سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۳:۲۰:۱۲ یکشنبه ۸ اسفند ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 15
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... I__m_weak_by_clefchan.jpg
اشک هایش یکی پس از دیگری پس از طی کردن مسیری طولانی بر روی گونه هایش درمقابل چشمانش بر روی سنگ های مرمرین دستشویی متروکه ی هاگوارتز میچکید.
اول بار بود که اینگونه میگریید. نمیتوانست مانع اشک هایش شود پس اجازه میداد که جاری شوند...
_این کیه که مثل ابر بهاری گریه میکنه?!

دراکو با این صدا که صدای میرتل گریان بود از جا پرید و هزار باز به خود لعنت فرستاد که چگونه به خاطر نداشت که او در این متروکه زندگی میکند?!
سعی کرد خود را جمع و جور کند تا میرتل متوجه اشک هایش نشود اما چهره اش از شدت گریه چنان بر افروخته شده بود که همه چیز را اشکار میکرد...چیزی برای پنهان کردن باقی نمانده بود...

_دراکو مالفوی رو ببین! داره گریه میکنه…!
_اه…خفه شو...
این جمله را وقتی گفت که همچنان داشت اشکهایش را با شنل سبز رنگ اسلیترینی اش پاک میکرد... نمیدانست چرا اشکهایش تمامی ندارند...?!

_دراکو بگو ببینم چی شده?!
_از اینجا برو...
_ای بابا دراکو انقدر بی رحم نباش…
_بهت گفتم برو…برو گمشو…برووووو…
دراکو اخرین جمله اش را فریاد زد اما دیگر نتوانست خود را نگه دارد و بار دیگر بغضش ترکید و اشک هایش سرازیر شد.

میرتل فقط به اون نگاه میکرد و متعجب بود که چه چیزی توانستن دراکو مالفوی را که همانند خاله اش بلاتریکس لسترنج بی رحم بود را به گریه در بیاورد...ترجیح داد به حای رفتن همانجا در گوشه ای بنشیند...شاید دراکو احتیاج داشته باشد با کسی صحبت کند…


0~0~0~0~0~0~0~0~0

سلام خوش اومدی
خوب نوشته بودی فقط از این به بعد وقتی می خوای دیالوگ برای شخصیت هات بذاری از این(-) علامت استفاده کن نه از این(_).
مثل این:
- بهت گفتم برو…برو گمشو…برووووو…

تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۷ ۸:۳۲:۵۱
ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۷ ۸:۳۴:۴۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹:۱۹ سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۰

ریونکلاو، مرگخواران

سوزانا هسلدن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶:۲۲ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۱۹:۳۶
از قلب ها ، تخم مرغ ها و همه ی چیز های شکستنی متنفرم
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 61
آفلاین
تق ، تق ، تق ،میان همهمه سالن صدای قدم های پروفسور مک گوناگل شنیده می شود . با تعجب به او نگاه می کنم و به کسی که کنارم ایستاده یعنی جیمز پاتر می گویم : فکر می کردم پروفسور مک گوناگل باید پیر تر از این حرفا باشه.
پاتر میگوید: یعنی می گی الان جوونه؟ و خنده ای کوتاه میکند.
نگاهی سرد بهش میندازم و ادامه می دهم : یعنی با اینکه اینقدر پیره هنوز از هاگوارتز بازنشسته نشده .

جیمز فرصت نمی کند جواب بدهد، پروفسور مک گوناگل شروع به خواندن اسم سال اولی ها می کند ،
به کلاه نوک تیز رو به رویم نگاه می کنم ، انگار جادو فروش پینه دوز کوچه های شهر، با سوزن سحر آمیزی که ادعا می کرد با استفاده از الف وسط اسمم(سوزان)
مخصوص خودم ساخته ، نگاهم را به کلاه گروه بندی دوخته است، تمام عمرم منتظر این روز بودم، جوری به کلاه زل زده ام که الان است،
چشم های سبز آبیِ پر رنگم ،
زمُرّدی رنگ شوند و کلاه نوک تیز را از جایش بلند کنند، البته این کار را قبلا با کتاب ها انجام داده ام ، ولی خودم هم میدانم که الان وقتش نیست . پروفسور اسمم را صدا میزند :
سوزان پاول ؟،
صدای تپش قلبم را می شنوم ، که البته برای یکی از با اعتماد به نفس ترین دختران هاگوارتز عجیب است .
اگر جیمز می دانست در دلم چه آشوبی است ، بیش از حد تعجب می کرد . او خوب میشناسدم ، تمام خانواده پاتر مرا خوب می شناسند ، لی لی پاتر ، آلبوس پاتر و برادر بزرگ جیمز پاتر ، همه آنها می دانند من دختر شاداب ، مثبت گرا ، با روحیه و شاد هستم .
به مو های سیاه بلندم دست می کشم و چتری هایم را درست می کنم ، به سمت جایگاه مخصوص حرکت ‌کردم و به خودم گفتم : سعی کن عالی باشی !
لبخندی شیطنت آمیز زدم و قبل اینکه روی صندلی بنشینم به کلاه گفتم : سلام ، ببخشید فقط می خواستم هشدار بدم که مو های من خیلی لًخت و صافه ، مواظب باشی از رو سرم سُر نخوری .
کلاه گفت : نگران من نباش ؛
نشستم و کلاه روی سرم جا خوش کرد و شروع کرد به پر حرفی ، از همون موقع سعی کردم به چیز های خوب فکر کنم چون می دونستم می تونه فکرم رو بخونه :

تو توانایی های پنهانی داری توانایی تو در قدرت تکلم توست ، تو با آگاهی و فکر حرف هات رو به زبون میاری ، زبان تو می تونه جون افرد زیادی رو نجات بده و دیگران رو به زندگی امیدوار کنه ، قبل از هر کاری نتیجه ی اون کار و در نظر می گیری در عین حال ساده و مهربان هستی و سریع به دیگران اعتماد می کنی و با اون ها دوست می شی تعیین گروه تو یکم سخت تره ،
گفتم: به قلبت گوش بده
کلاه جواب داد: باشه اما من یه کلاهم فکر نکنم قلبی داشته باشم .
گفتم : همه قلب دارن اگر هم تو نداری می تونم یه تیکه از قلبم رو بهت قرض بدم .

گرچه کلاه روی سرم بود و من اون رو نمی دیدم و حتی اگر هم می دیدم نمی تونستم لبخندش رو تشخیص بدم اما احساس کردم با لبخند این کلمه رو گفت :

( گریفیندور )

بچه های گروه دست زدند و لبخند من پهن تر شد طوری که چال گونم نمایان شد ، همون چالی که وقتی برای اولین بار مادرم گونه هام رو بوسید پدیدار شد .

پایان

، عکس شماره پنچ

0~0~0~0~0~0~0~0~0~0

سلام خوش اومدی.
متن خیلی قشنگی بود.
اون محیطو خیلی خوب تونستی توصیف کنی.
تنها مشکلش توفاصله گذاری هات بود که اونم با یکم فعالیت حل می شه.

تایید شد.
مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط Howra در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۶ ۱۸:۳۱:۲۷
ویرایش شده توسط Howra در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۶ ۱۸:۳۳:۴۴
ویرایش شده توسط Howra در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۶ ۲۲:۴۳:۵۷
ویرایش شده توسط Howra در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۶ ۲۲:۴۴:۲۴
ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۷ ۸:۰۶:۱۸
ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۷ ۸:۱۱:۰۳
ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۷ ۸:۱۴:۳۸

˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲:۰۱:۳۴ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰

نورین کرکبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۵:۰۲ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۹:۳۷:۴۲ شنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
تصویر شماره ۴
-به به! ببین کی اینجاست. جینی ویزلی! دختر اتشین گریفیندور.
گوشه لب مالفوی با خزش سریع یک مار به بالا لغزید. جینی سرش را از روی کتاب بلند کرد. از خودش چه پنهان خواندن ۹۰۰ صفحه تاریخچه در رابطه با انواع "معجون های تعرق نباتات جادویی ابگریز" جالب تر از دعوایی جانانه با یکی از مالفوی های خودپرست نبود. جین از روی صندلی چوبی بر خواست و با حرکتی نرم و سایه وار به گوشه میز تکیه زد.
- اوه مالفوی!؟ اینجا دیدنت باعث تعجبمه! پسر نباید الان پشت میزای گرین هاگز مست کرده باشی؟
نیشخند مالفوی محو شد.
- جدی؟...ویزلی..صادق باش! چند وقته که مخفیانه دیدم می زنی؟
- از وقتی که خالکوبی کردی مالفوی!منظورمو می فهمی؟!..نه؟
جین روی لاله ی سفید گوش مالفوی اهسته نجوا کرد. نفس دراکو در سینه حبس شد.
- چی می گی احمق؟
-چی شد چرا رنگت پرید؟ ..اوه مالفوی عذاب وجدان نداشته باش به هر حال این همه اصالت دردسر سازه.
-دختره ی گستاخ!
دراکو دندان سایید. چشم ها به ارامی جفت جفت به سمت ان دو می چرخید.
جین قلم و کتابش را جمع کرد ،زیر بغل زد و راهش را به سمت راهرویی که به در خروجی ختم می شد کج کرد . چند متر ان طرف تر تکه کاغذ پوسیده دست نوشته ای که برای پسرک سبز پوش به جا گذاشته بود همچون پری سبک از مشت دراکو در هوا تاب خورد و روی کفپوش کتابخانه بی صدا فرود امد
"معجون حفاظت از موهای اصیل زادگان محفل:لجن سیاه+گنداب +فضله موش...
باعث میشه وقتی ذره ذره خم می شی و بهش تعظیم می کنی مو هات به هم نریزه"
جرقه های نفرت و اندوه چون موریانه به استخوان های مالفوی حمله ور شد. با شدت دوید و راه دختر را که سهل انگارانه رد می شد سد کرد. یقه ردایش را به مشت گرفت و با نگاهی خصمانه و وهمناک به او خیره شد.
-موجود کوچیک ابله تو از زندگی من چی می فهمی
سپس او را به عقب هل داد و باعث شد با زمین برخورد کند. همین کافی بود تا شعله های خشم جین از درون سوراخ مردمک چشمانش بیرون بخزد و هاله اب اطرافش را به اتش بکشد. بلند شد ایستاد و با مشتش گودی گونه ی مالفوی را نشانه رفت. مالفوی چوبدستی اش را سمت دخترک فراری گرفت و وردی خواند که باعث شد نردبان چوبی روی قفسه طبقه دوم جلوی راه او سقوط کند. جین پشت قفسه ای پنهان شد. صدای اعتراض جادواموزان حاضر بلند شد و همهمه ای به راه افتاد.
جین از قفسه ها بالا رفت و پیش از انکه مالفوی بتواند جادویش را خنثی کند لوح و قلم های متعدد جوهری شناور در هوا را که تحت فرمان کتابدار، در حال لیست برداری بودند تحت سلطه خود در اورد و چون ارتشی از تیر های اغشته به خون سیاه به سوی مالفوی فرستاد. حالا داد خانم پینس هم هوا شده بود و جیغ زنان التماس می کرد دست از سر کتابخانه اش بر دارند مگرنه روز خوشی نخواهند دید. جینی اما با شیطنت به حقه خود که مالفوی را وادار به افتادن پس زمین کرده بود می خندید طولی نکشید که قفسه ای از کتاب ها به اشاره ای روی سرش تلنبار شد. مالفوی چنان که از کنارش می گذشت دندان های براقش را نمایان کرد جین برخواست ، ردایش را دور انداخت و همچنان که چوبدستی اش را می رقصاند و ساز و کار ورد های مختلف را روی حریفش امتحان می کرد به دنبال او می دوید. این نبرد خودش بود باید حالی دراکو مالفوی متکبر می کرد بدون وجود هری ، هرمیون یا رون هم قادر به به خاک کشیدن او است. پس در اقدامی شمع چراغ های کتابخانه را خاموش کرد و میدان مبارزه را تاریک و تار، پشت سر مالفوی ظاهر شد.
جینی چون شبحی سرگردان در نیمه تاریکیِ اطراف دنبالش می کرد، پشت سرش بود؟ کنارش؟ روبه رویش؟
کتابخانه وسیع و شکوهمند مدرسه ، حالا لبریز از گرد و غبار و اوار کتاب های فرو ریخته و خالی از جمعیت بود. این دراکو را به وحشت می انداخت پوچی خالصانه و تنهایی محسوسی که از ان اجتناب می کرد در اطرافش تا بی نهایتی که نمی دید در جریان بود.
-دراکو! دلت می خواد شبو توی درمانگاه بگذرونی؟
سالن همچنان در نظرش وسعت می یافت.. کنار نکشید.
- البته !توی تخت تو عزیزم.
حالا قفسه های چوبی سنگین با رعشه های عظیم جادوی چوبدستی او ردیف به ردیف به دنبال جینی فرو می ریخت و زمین را می لرزاند تا در نهایت...
دراکو با شانه های لرزان ، تقلا کنان برای حفظ ظاهر سنگی مجسمه وارش در هیبت سایه وار سمت شرقی کتابخانه و جینی خواهان انتقام برای سال ها حقارت و ضعیف شمرده شدنی که گاهی چهره تاریک او را به ارمغان می اورد و عذابش می داد در سمت غربی کتابخانه، مقابل یکدیگر ایستاده بودند و هیچ یک هم برنده نبود.
غبار در راس نور خاکستری کم جان ماه که از پنجره ها روی خرابه قفسه ها باز تاب می شد می چرخید و فاصله بین دو تاریکی طرفین را پر می کرد.
دراکو ورد اخر را خواند. گره شالگردن جینی ویزلی محکم تر و محکم تر شد و هر لحظه او را رو به زوال برد. صدای دست و پا زدنش در سالن زمزمه شد. و صدای قدم های نزدیک شونده نیم چکمه های براق دراکو.
دامبلدور در راهرویی به سوی محل درگیری می امد تا هرج و مرج این دو جادو اموز یاغی را سامان ببخشد و حسابی گوشمالی شان بدهد.
در حالی که صورت جین در تاریکی خون مرده می شد، گره شالگردن بی انکه متوجه شود باز و همان موقع چهره سرد دراکو بالای سرش نازل شد.
دامبلدور ، مک گونگال و اسنیپ مچشان را در صحنه جرم گرفتند ان شب حسابی هر دو را جداگانه گوشمالی و بدترین تنبیه های ممکن برای روز های پی در پی اکتبر را ترتیب دادند .۲۸۰ امتیاز هر دو گروه کسر می شد.
پس از ان دیگر هیچوقت تنها یکدیگر را ملاقت نکردند یا با هم مواجه نشدند.
اما اکتبر که تمام شد ، و تمامی تنبیه ها و نگاه های چپ چپ و ... چیزی که دراکو و جینی به یاد می اوردند ان لحظه ی رویا رویی نفسگیری بود که در ثانیه های اخر با همدیگر داشتند‌. که نگاه بی روح دراکو و مشت های بی رحم جین بهشان فهمانده بود که هر دو مهره های فرعی بازی بزرگتر و البته که بازنده هستند!.. که در لحظه ای صادقانه ، رگبار باران بی صدا روی شیشه ها فرود می امد و عبور نور را خدشه دار می کرد که همه در سرسرای پر نور ، جایی دور از انجا شام می خوردند و انجا عنکبوت های کوچک زیر اوار کتاب های بزرگ مرده بودند..

توصیفاتت کامل و عالی بود. خیلی خوب نوشته بودی. فقط یه اشکال کوچولو تو فاصله گذاری داشتی. اما در کل عالی بودی.

تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۱ ۱۱:۳۶:۵۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴:۲۳ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰

مورگانا لی فای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۵:۵۹ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۰:۱۸:۲۶ یکشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۰
از مرکزیت ابیس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 43
آفلاین
در جواب به این تصویر

- من نمیتونم فراموشش کنم!نمیتونم!

- آخه بعد از اینهمه مدت؟

آخرین بارقه های افق از میان پنجره های سنگی قلعه به راهروی خلوت میتابید.صدای مکالمه ی دو دانش آموز از یکی از کلاس های خالی شنیده میشد و همزمان در صدای قدم های بلند و پیاپی سوروس اسنیپ بر مرمر های کف راهرو گم میشد.هرکسی در این موقع از روز در راهرو های مدرسه پرسه میزد،میتوانست کوچکترین صدای ممکن را بشنود.با گذر اسنیپ از جلوی در کلاس،لحظه ای سکوت برقرار شد و سپس مکالمه با صدای آهسته تری ادامه پیدا کرد که البته در شنیده نشدنش تاثیری نداشت.

- من همیشه بهش فکر میکنم.مثل این میمونه که ازم بخوای صحبت کردن رو فراموش کنم...

پوزخند محوی بر لب های اسنیپ نقش بست.در ذهن،رفتار های کودکانه ی آن دو جوان را در عشق و عشق بازی های مضحکشان ملامت میکرد.افسوس!که هیچ دانش آموز نمونه ای در این مدرسه پیدا نمیشد که اسنیپ کمی به او امید ببندد.یکی مثل خودش،درسخوان،پیگیر،پیش فعال...کمی بیشتر فکر کرد،ناکام،شکست خورده،تو سری خور...نفس عمیقی کشید و با کلافگی سرش را تکان داد.اما آیا واقعا دنبال کسی مانند خودش میگشت؟

در همین افکار غوطه ور بود که ناخوداگاه به سمت راستش نگاه کرد.درب اتاق ضروریات را رو به رویش میدید.چه چیزی او را به این سو کشیده بود؟

در را که باز کرد،بوی گرد و خاک و کاغذ کهنه مشامش را پر کرد.به آرامی وارد شد و در را بست.چشمانش را در اتاق چرخاند.خودش هم خوب میدانست که دنبال چه چیزی میگردد.

پرده ی سیاه را از پیکره ی صیغلی اما خاک گرفته ی آینه پایین کشید.در سکوت به تصویر خود در آینه خیره شد.با آنکه مشتاقانه در انتظار پدیدار شدن آن تصویر بود چشمانش را بست.

گاهی درد ها لذت بخش میشوند.مانند خاراندن جای متورم و قرمز نیش پشه،مانند کندن جای خشک شده ی زخم در حال درمان.مانند خیره شدن به آینه ی نفاق انگیز...اما همه ی اینها کارهایی احمقانه و پوچ بود که سوروس از خودش انتظار نداشت.با این حال نمیدانست چرا اینجاست.

چشمهایش را باز کرد.قرینه ی سیاه چشمانش میلرزید.همزمان از غمی واقعی و از هیجانی پوچ.از غم از دست دادن تنها کسی که دلش را میلرزاند و از هیجان دیدن این تصویر.هرچند غیر واقعی اما زیبا و دوست داشتنی.

لیلی را در میان بازوانش میدید.بر لب های سوروس درون آینه لبخندی نقش بسته بود که بعد از لیلی برای همیشه محو شده بود.نگاه سبز لیلی،گونه های سوروس درون آینه را سرخ کرده بود.در چشمانشان زندگی جریان داشت.انگشتانشان در هم قفل شده بود.دنیای درون آینه،جایی بود که سوروس میخواست در آن باشد.حتی به قیمت از دست دادن وجودیتش و تبدیل شدن به یک رویا و توهم.

اینبار سوروس باید به خود میخندید.با کتاب روی سر نوجوانِ خاک گرفته ی درونش میکوبید و تشر میزد که حواسش به درسش باشد.اما نمیتوانست.همه را حریف بود جز خودش.جز آن نوجوانی که هیچوقت نوجوانی نکرد.هیچوقت گل سرخ نخرید و هیچوقت انتظار آمدن لیلی را در سکوت شبی برفی،کنار درخت کریسمس نکشید.

صدای دو نوجوان بی اختیار در سرش پیچید.

"- آخه بعد از اینهمه مدت؟
- من همیشه بهش فکر میکنم..."

خیلی خوب نوشته بودی. توصیف هات خیلی خوب بود و تقریبا همه نکاتو رعایت کردی. اما یکمی فاصله هات زیادی بود، بعضی جاها میتونستی نزاری. در کل واقعا عالی بودی.

تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی![/i]


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۰ ۲۲:۳۸:۳۶
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۰ ۲۲:۴۱:۰۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱:۰۹ سه شنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۰

melorin


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۳:۲۰ یکشنبه ۱۲ دی ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۶:۴۵:۰۱ جمعه ۲۲ بهمن ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpg
تصویر شماره 3

نمیدانست دقیقا چرا بعد از این همه مقاومت به آنجا رفته بود و داشت به چهره زنی با موهایی همچون بوسه، آتشین و چشمانی جنگلی در حالی که او را در آغوش گرفته بود چشم دوخته بود.
زنی که با اولین دیدار توانست قلب او را تصاحب کند.
در آن دو جفت جنگل سبزِ چشم های زن هر بار با نگاه کردن به او درخت عشق جوانه میزد.
اسنیپ به سختی بغضش را قورت داد و ناگهان به طرز دیوانه واری شعله های خشم و تنفر در تمام وجودش زبانه کشید تنفر از آن جیمز از خود راضی، از هری پاتر معروف که باعث و بانی تمام این مصیبت ها بود.
 اما... اما او بیشتر از همه مقصر بود. اگر به مرگ خواران نمی پیوست.... اگر پیشگویی را به دست لرد سیاه نمیداد... 
لی لی حالا زنده بود.
 او باید بیشتر از همه از خودش متنفر میبود نه کس دیگری.
اینکه دیگر خونی در رگ های لی لی جریان نداشت فقط و فقط تقصیر خود او بود.

----------+
داستانت کمی کوتاه بود، اما توصیفات و فضاسازی خوبی داشتی.

بعضی از جملاتت زیادی طولانی و پر از تشبیه میشدن مثل:

نقل قول:
در آن دو جفت جنگل سبزِ چشم های زن هر بار با نگاه کردن به او درخت عشق جوانه میزد.

که تقریبا معنیش رو از دست داده و تشبیه درآن دو جفت جنگل سبز اضافه ست.

اما در مجموع قشنگ نوشته بودی.
تایید شد.
مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۹ ۱۶:۲۱:۰۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۲:۰۵ یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۴۰۰

MACAN


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۹:۳۸ شنبه ۹ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۸:۳۶:۴۳ سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1
آفلاین
در ایستگاه کینگز کراس ، پسری با موهای پرکلاغی و عینکی گرد مانند به چشم می آمد.در دست سمت راست او ، چمدانش و در دست سمت چپش ، جغد خاکستری رنگی بود که معلوم بود جغد خانگی اش بود. او هم مانند بیشتر دانش آموزان سال اولی که تازه به آنجا آمده بودند ، از پدر و مادرش خداحافظی کرد و سوار قطار شد.از پشت سر او یک پسر با موهای چرب مانند رد میشود که دختری زیبا با چشمان سبز رنگ و موهایی قرمز مایل به نارنجی که دنبال آن پسر میدوید و او را صدا میزد (ببخشید من زیاد مطمئن نیستم چشماش سبز بود یا آبی )
_سوروس وایسا توی قطار نباید بدوییم
جیمز جیغ زد : هی یواش مگه جنگه که اینطوری میدویین
لی لی می ایستد ، برمیگردد ، و سوروس هم به او خیره شده بود.
میگوید : ببخشید فقط میخواستیم کوپه پیدا کنیم
جیمز که محو زیبایی او شده بود ، گفت : نه ببخشید تقصیر من بود ، نباید جیغ میزدم
لی لی گفت : اسم من لی لی است و او سوروس اسم تو چی هست؟
جیمز که هول شده بود گفت : جیمز پاتر.
لی لی گفت : خوشبختم توی هاگوارتز میبینمت
جیمز هم خداحافظی کرد و رفت تا کوپه ی خالی پیدا کند ، اما هیچ کوپه ای خالی نبود ، فقط یکی از آن ها که در آن یک پسر با موهای قهوه ای و عجیب نشسته بود و داشت کتاب میخواند. کمی از بالای کتاب جیمز را دید ، اما توجهی به او نکرد.
جیمز گفت : جای کسیه اینجا؟
پسر گفت : نه میتونی بشینی.
جیمز وارد کوپه شد ، کیفش را به سمت بالا پرتاب کرد و نشست.
ناگهان پسری مو مشکی و کمی با حالت فرفری وارد کوپه شد ، نفس نفس زنان در را بست. مشخص بود کسی او را دنبال کرده وارد کوپه شد.
وقتی سرش را برگرداند دید دو نفر داخل کوپه هستند.
گفت : ببخشید من سیریوسم یه نفر داشت دنبالم میکرد که سر از اینجا در آوردم.
پسر گفت : نه مشکلی نداره
سیریوس گفت : اسمتون چیه؟ باهم دوستین؟
جیمز گفت : نه ما همدیگرو نمیشناسیم. من جیمزم ، سال اولی ام و اینم جغدم جکسونه.
پسر کتابش را کنار گذاشت و گفت : من ریموسم ، ریموس لوپین.
سیریوس گفت : خوشبختم حالا میشه اینجا بشی...
هنوز حرف سیریوس تمام نشده بود ، که پسر دیگری با عجله وارد کوپه شد. به نظر جیمز صورتش شبیه موش بود.
سیریوس با عصبانیت گفت : هی جلوتو نگا کن! مگه شیر دنبالت میکنه!ترسو!
اونم گفت : ببخشید چن نفر داشتن منو دنبال میکردن سال بالایی بودن منم ترسیدم
سیریوس گفت : همون مو خوشگله؟! با یه دختره موی سیاه فرفری؟
پسر شبیه به موش گفت : آره همونا.
سیریوس گفت : دختره رو میشناسم ولی پسره رو نه. دختره دختر خالمه ، خیلی هم رو مخه!
پسر گفت : حالا میشه بحثو تموم کنین؟ اگه میشه ، لطفا با من دوست میشین؟هیچ دوستی ندارم.
جیمز گفت : باشه. ولی باید جوری دوست شیم که حتی اگه تو گروه های متفاوت افتادیم ، هیچوقت از هم جدا نشیم و به همدیگه خیانت نکنیم ، باشه؟

ریموس و سیریوس با سرشون بله رو گفتند ولی پسره نه !
جیمز گفت : ببین با تو هم بودماااا !
پسره گفت : ببخشید حواسم پرت شد ، باشه قبوله من پیترم پیتر پتی گرو ، شما ها چی؟
جیمز گفت : من جیمزم اون سیریوسه اونم ریموس !
و اون ها جوری با هم دوست شدند که هیچوقت از همدیگه جدا نمیشدن!=)
پایان.
تصویر شماره ی 16
--------------+
توصیفات و جملاتت کمی مشکل دارن، مثلا:
نقل قول:
در ایستگاه کینگز کراس ، پسری با موهای پرکلاغی و عینکی گرد مانند به چشم می آمد.در دست سمت راست او ، چمدانش و در دست سمت چپش ، جغد خاکستری رنگی بود که معلوم بود جغد خانگی اش بود.

در ایستگاه کینگز کراس، پسری با موهای پرکلاغی و عینکی گرد به چشم می آمد.در دست راستش، چمدانش بود و در دست چپش، جغد خاکستری رنگی که از قضا جغد خانگی اش بود.

مثلا گرد مانند اشتباهه، تو اینو جلوتر توی چرب مانند هم تکرار کردی.
دیالوگ هات هم کمی سرسری و ساده بودن.
ولی از لحاظ شخصیت ها کاملا با روند کتاب پیش رفته بودی.
پیشنهاد میکنم یکبار دیگه داستانت رو بنویسی و این بار روی جمله هات و توصیف محیط اطراف بیشتر کار کنی.

فعلا تایید نشد.


ویرایش شده توسط MACAN در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۰ ۲۱:۲۹:۳۴
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۱ ۲۲:۳۸:۵۰
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۱ ۲۲:۴۰:۱۳


سه دوست
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱:۱۹ شنبه ۹ بهمن ۱۴۰۰

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۹:۲۵ شنبه ۹ بهمن ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۵:۴۵:۳۴ دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
تقریبا دو هفته ای میشد که رون رفته بود ..... اما ان شب درست در لحظه ای که همه چیز به وجودش وابسته بود برگشت .....وطبیعی بود که دل هر دو دوستش برای تنگ شده ولی هرماینی علاوه بر دلتنگی از دستش دلخور هم بود ....
حول و حوش ساعت 6 صبح بود که هری رون را کنار چادر هرماینی برد و به حالت سرخوشانه ای گفت :<< هرماینی ! هرماینی ! بلندشو ! >>
هرماینی که ترسیده بود از درون چادر داد زد :<< همه چی مرتبه هری ؟>> هری خندید و گفت :<< خیلی بهتر از اون !>>
هرماینی بعد از کمی تاخیر بیرون امد و با رون که با لبخندی به نظر خودش جذاب مواجه شد که میگفت :<< سلااااااامم!>>
چند ثانیه ای سکوت حکم فرما بود.
ناگهان هرماینی جلو امد و کوله پشتی رون را از دستش گرفت و به سرش کوبید بعد گفت :<< بعد از این همه مدت ما رو به امون خدا گذاشتی رفتی بعد میگی سلااامم ؟>>
رون که تقلا میکرد گفت :<< از لحظه ای که رفتم.. اخخخ ... دلم پیشتون بود ولی نمیدونستم چجوری برگردم .>>
همه منتظر بقیه ی حرفش بودند و هرماینی هم کمی ارام شده بود.
_ جدی میگم !
+پس چجوری پیدامون کردی ؟ < هری این را گفت و دست هرماینی را گرفت و عقب کشید تا رون راحت باشد>
_ اتش افکن دامبلدور ! کارای زیادتری ازش بر میاد وقتی نشسته بودم و به اشتباهی که کردم فکر میکردم یکهو از روی میز کافه بلند شد و نورانی شد. بعد رفت توی سینه ام و یه حسی بهم میگفت قراره منو به شما برسونه ! همون حسو دنبال کردم و رسیدم کنار دریا پیش تو هری !
و هری هم او را تایید کرد . همه به هرماینی نگاه میکردند... او که انگار مجذوب صحبت کردن رون شده برای لحظه ای به خودش امد و غرید :<< هنوزم از دستت عصبانی ام هااا ! >>
و برگشت و رفت اما کاملا معلوم بود که غرورش این حرف را زده نه خودش !
رون و هری هم بهم نگاه کردند و نیش خند زدند....
هری گفت :<< شانس اوردیاا !>>

توصیف هات خوب بود، قشنگ هم نوشته بودی.
اما از این به بعد هر وقت خواستی دیالوگی از شخصیت های رولت بنویسی، اینکارو بکن.

- شانس آوردیا!

برای اولین نوشتت خوب بود.


تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۰ ۸:۳۵:۳۲
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۰ ۸:۳۶:۴۸
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۱۰ ۸:۳۸:۰۱


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۸:۴۱ سه شنبه ۲۱ دی ۱۴۰۰

اسلیترین

رابستن لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۳:۳۲ سه شنبه ۲۱ دی ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۴۱:۴۳ چهارشنبه ۲ آذر ۱۴۰۱
از عمارت لسترنج ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 18
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpg
تصویر شماره سه
اسنیپ پس از یک روز خسته کننده دیگر داشت با خود فکر میکرد:
-(بعد از یک روز ملال اور و تنفر امیز دیگه و سر کله زدن با دانش آموزان بدون ذره ای هوش و عقل مانند پاتر، حالا دیگه میتونم راحت به کار های خودم برسم. خوشبختانه آلبوس امروز دیگه نمیخواد براش کاری انجام بدم)
اسنیپ از راه همیشگی‌اش داشت به دفتر خود در دخمه ها میرفت که ناگهان چیزی توجه اش را جلب کرد...، چیزی که شاید سال ها پیش وقتی اسنیپ در هاگوارتز دانش اموز بود شاید برایش ذره ای هم مهم نبود...

یادش امد مدت ها پیش هم دامبلدور درباره آن وسیله جادویی به اون هشدار داده بود:
-سوروس...
+میدونم میخوای چی بگی البوس
- ولی باز هم لازم میدونم بهت بگم، میدونم آن آینه جادویی را دیدی، آینه نفاق انگیز... خودت از عواقبش خبر داری سوروس، سمتش نرو... می‌دونم وسوسه شدی که بری و خودت را درون آن آینه ببینی..
+بسه البوس من بچه نیستم خودم می‌دونم!
-میدونم بچه نیستی اما برای من مثل بچه ام هستی...
و اسنیپ بدون اینکه چیزی بگوید از دفتر البوس بیرون رفت...

اسنیپ با خودش کلنجار میرفت که سمت آن آینه نرود ولی در اخر آن‌ موفق نشد که به آنجای اسرار امیز پا نگذارد...
به جلوی آینه رفت بعد چند لحظه لیلی را دید که در اغوش او بود... قطره اشکی از چشمش پایین امد و به خود ناسزایی گفت که چرا مرگخوار شد و او را از دست داد چرا به او گندزاده گفت
دوست داشت ساعت و سال ها و شاید حتی قرن ها جلوی آن آینه باشد و به چشمان زیبای لیلی و لبخند شادش نگاه کند.
افسوس که هیچ وقت نمی‌تواند ان صحنه را در واقعیت ببینید...افسوس...!
چهره و قلب او بعد از دیدن آن صحنه و دیدن لیلی، شکست. میخواست همانجا بشیند و بلند بلند گریه کند
اما اسنیپ بی خبر بود که دامبلدور در آن تالار بود و داشت اسنیپ را میدید و اگر دیده میشد، می‌توانستیم چهره در هم رفته و غمگین او را ببینیم. چهره ای که داشت شکستن قلب شخصی را میدید و نمی‌توانست کاری کند...
اما هیچ کس شاید نمی‌دانست که چند سال بعد، سوروس در کنار لیلی قدم به قدم، دست در دست خواهد گذاشت و هر دو به دنیایی اعجاب انگیز تری پا خواهند گذاشت...


متن قشنگ و پر احساسی بود. توصیف ها هم خوب بودن اما چندتا از جمله هات زیادی طولانی بودن و اسم اسنیپ رو بیش از حد تکرار کرده بودی.
برای اولین نوشته خوب بود، با بیشتر نوشتن بهتر و بهتر میشی.


تایید شد.


مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۱۰/۲۱ ۱۶:۵۹:۳۵
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۱۰/۲۱ ۱۷:۰۰:۴۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶:۵۶ جمعه ۱۷ دی ۱۴۰۰

dragoneyes083@gmail.com


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳:۱۷ پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۴۳:۳۰ چهارشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۰
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 3
آفلاین
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img61902a3f446dd.jpg

پس از اینکه سدریک توسط ولدمورت اسیب جدی دید، درگذشت

هری نمیتوانست باور کند که سدریک مرده برای همین نمیخواست از او جدا شود

هرمیون و رون در تلاش بودند تا هری را از سدریک جدا کنند ولی هری محکم به سدریک چسبیده

بود و داد میزد

- نه سدریک..خواهش..میکنم..بیدار شو سدریک

رون و هرمیون دست از تلاش بر داشتند دامبلدور به انها گفت

-بیاین تنها یشان بگزاریم. این اتفاق برای هری خیلی ازار دهندس

هرمیون و رون آنجا را ترک کردند. هری ماند و بدن بی جان سدریک

- سدریک لطفا بیدار شو...سدریک..بلند شو...

- هری..متاسفم...اما اون دیگه بلند نمیشه

- نه اینطوری نیست...من مطمئنم اون بیدار میشه

سپس سرش را روی سینه سدریک گذاشت و با صدای لبند گریه کرد


•~•~•~•~•~•~•~•~•~•


خوب بود فقط چند تا نکته کوچیک داشت.

اول این که هیچ وقت جمله ها رو بدون علائم نگارشی رها نکن.
دوم هم اینکه بگزار غلطه، بگذار درسته.


تایید شد.


مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۰/۱۰/۱۷ ۱۶:۲۷:۴۶


هری و هاگرید و هدویگ در کوچه ی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۴۶:۱۱ سه شنبه ۱۴ دی ۱۴۰۰

motahareh200399


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۳:۳۵ دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۹:۳۷ سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۴۰۰
از اصفهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
هری باید برای بازی کوییدیچ جدیدی که در راه بود نیمبوس جدید و حرفه ای میخرید ولی نمیتونست با هرمنیون و رون بره به کوچه دیاگون چون رون مریض بود و باید توی درمانگاه میموند و هرمنیون هم به دلیل تنبیهی که سوروس داده بود از مدرسه خارج نمیشد.
هری با خودش گفت حتما هاگرید میتونه کمکم کنه..
پس با هدویگ به کلبه هاگرید رفت که دید هاگرید در حالی که کیسه ای روی شونش داره به سمت دروازه مدرسه میره.
به سمتش دوید و صداش زد.
-هاگرید،هاگرید
هاگرید که صداش و شنید به سمتش برگشت.
-اه هری اینجا چیکار میکنی؟ هدویگ دلم برات تنگ شده بود
و هم زمان منقارش و نوازش کرد هدویگ هم که حال خوبی گرفته بود سرش و به دست هاگرید میمالید.
هری در حالی که نفس نفس میزد پرسید
-داری کجا میری هاگرید؟
هاگرید کیسه رو روی زمین گذاشت
-دارم میرم بازار باید سم دفع حلزون بگیرم
هری-چه خوب میشه منم بیام یه سری خرید دارم.
و با خودش فکر کرد بهتره یه چوبدستی هم برای رون بگیرم خیلی از بابت شکستن چوبدستیش ناراحته.
هاگرید-باشه هری عجله کن باید قبل غروب برگردیم.
کوچه دیاگون
هری-هاگرید به نظر تو هم من ادم شر و بدیم؟
هاگرید-کی گفته به نظر من پسر مهربون و عالی تر از تو پیدا نمیشه.
هری-همه بچها بعد از اتفاقی که توی کلوپ مبارزه افتاد ازم میترسن میگن من پارسل ماتم مثل ولدمورت... و من این و نمیخام.
هاگرید-هری بهم اعتماد کن چون این استعداد و داری دلیل بر بد بودنت نیس چشمات... چشمات میگن که تو چقد عالی هستی پس ذهنت و درگیر نکن.
هری-ممنون هاگرید حس بهتری دارم
هاگرید-قابلت و نداره مرد جوان خب خریدت و کردی؟
هری-اره بهتره برگردیم
هاگرید-درسته بریم
مدرسه
هاگرید و هری با خنده وارد مدرسه شدن و داشتن به سمت کلبه هاگرید میرفتن که یهو هرمنیون و دیدن
هرمنیون-هری اینجایی میدونی چند وقته دارم دنبالت میگردم
با صورت برافروخته ای که داشت هری جرعت نداشت چیزی بگه
هری-ببخشید یادم بهتون بگم کجا میرم رون بهتره؟
هرمنیون-دیگه عادت کردیم اره برگشت به خوابگاه تو هم بهتره عجله کنی
با هم دیگه به خوابگاه رفتن و بعد از جدا شدن از هم به تختاشون رفتن قبل از خواب هری چوبدستی جدید رون و بقل سر رون گذاشت و با فکر به سوپرایز شدنش لبخند زد
تمام
http://www.jadoogaran.org/uploads/images/img5367c58367363.jpg



خوب بود فقط چند تا نکته کوچیک. هیچ جمله‌ای رو بدون علائم نگارشی رها نکن و حتما تهش نقطه یا علامت تعجب یا سوال با توجه به موقعیت قرار بده + هرمیون یا هرماینی درسته نه هرمنیون + بغل درسته + نمی‌خوام درسته.

تایید شد.

مرحله بعدم که رفتی!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۱۰/۱۵ ۱۲:۱۲:۲۴

motahareh200399







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.