هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱:۲۳ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین

سلینا مور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۰ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۲:۰۳ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از آتلانتیس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 55
آفلاین
پس هوریس تصمیم گرفت تیوپ دوخته شده و صحیح و سالم را به لرد بدهد.
چند تا گیره برداشت و به جای پاره شده اش زد و عزم و جزمش رو جمع کرد تا تیوپی دیگر شود.
اما به جای اینکه او عزم و جزمش را جمع کند، عزم و جزمش اورا جمع کردند و بردند بیرون آب، تا از این پاره تر نشود.
و ارباب شاید فقط کمی، فقط کمی، احساس پشیمانی میکردند که هوریس فداکار را از دورشان آزاد کردند.
هکتور:
_نویسنده ی بی خرد! بی شک کار ارباب دلیل قانع کننده ای دارد، مگه ارباب تا حالا کار اشتباهی کردند که احساس پشیمانی کنند؟
نویسنده: اخه نگاه کن دارند غرق می شن...
لردولدمورت: بی خرد...شالاپ ...شالاپ ... ما احساس پشیمانی نمیکنیم...شالاپ...تصحیحش کن...شالاپ.
نویسنده: چشم ارباب!
ارباب حتی یک ذره هم احساس پشیمانی نکردند و همچنان به غرق شدنشان ادامه دادند.
همه نشستند تا فکر کنند ارباب را چجوری از آب در بیاورند. ملت انقدر مشغول فکرکردن بودند که اصلا یادشان رفت ارباب زیر آب دارد غرق میشود.

_آدامس بجویم!
_وسط این بحث به این مهمی؟ ارباب دارند غرق میشوند، آدامس بجویم؟ باد کنیم؟ بعد بترکونیم؟
هکتور چشمانش برق زد از این که بلاتریکس فهمید برای چی باید آدامس بجویم با خوشحالی گفت:
_اره! آدامس بجویم، بادش کنیم، اما...خب...نترکونیم، بدیم ارباب باهاش روی آب بمونه.



پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۶:۴۲ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۷

هوريس اسلاگهورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
هوریس سریعا برای خودشیرینی اقدام کرد؛ خودش را به شکل تیوپ درآورد و روی سر اربابش پرید.لرد که هوریس کمرش را احاطه کرده بود مجددا به سطح آب برگشت و پس از مقداری شکوفه و سرفه، ژست اربابی خود را بازیافت.

- رهامون کن هوریس! به چه جراتی خودت رو به ارباب چسبوندی؟

- ارباب جسارتا رهاتون کنیم غرق می‌شین.

- دست‌هامون توت گیر کردن هوریس ... رها کن تا چوبدستی بکشیم و نشونت بدیم!

- نمی‌تونیم ارباب ... ما الان تیوپیم، تیوپ ها نمی‌تونن به اراده خودشون تکون بخورن. تا آخر سوژه باید دور کمرتون باشیم.

- بیخود! دستور می‌دیم به شکل خودت برگردی.

- اما ارباب الان شما وسط مایید ... وقتی دوباره به شکل قبلی برگردیم وسط ما ...

- تا کی می‌خوای رو حرف ما حرف بیاری؟

هوریس نه مایل به اطاعت بود نه قادر به سرپیچی. دست آخر خشم لرد باعث شد اراده‌اش هم سو با اراده اربابش شود و ناخودآگاه اطاعت کرد و همانطور که پیش بینی کرده بود، وسطش حوالی شکمش قرار داشت.

- هوریس؟ تو الان اربابو خوردی؟

- نخوردم ... ولی به لحاظ فنی ...

نجینی اجازه نداد هوریس دیدگاه فنی به ماجرا را به بلاتریکس تفهیم کند و با نیش، شکمش را شکافت. لرد مانند جوجه‌ای که از شکاف تخم سر بر می‌آورد، از شکم لوریس بیرون آمد اما پیش از آن که فرصت کند او را به سزای اعمالش برساند مجددا در آب غوطه ور شد.

- ای نابخردان...قُل قُل قُل قُل...ما داریم غرق می شویم ... شالاپ ...

هوریس دوست داشت سریعا برای خودشیرینی اقدام کند، اما تیوپ پاره به درد نجات لرد نمی‌خورد!


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱:۰۲ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۹:۵۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6189
آفلاین
شالاپ شالاپ شالاپ قُل قُل قُل قُل...شالاپ شالاپ شالاپ قُل قُل قُل قُل

ملت اسلیترین که از این صدای منظم خوششان آمده بود ناخودآگاه شروع به اجرای حرکات موزون و ریتمیک با صدای شالاپ و قُل کردند...

-یکی این ور...دو تا اون ور...قل قل قل...شالاپ و شولوپ...

-ای نابخردان...قُل قُل قُل قُل...ما داریم غرق می شویم...شالاپ...

اسلیترینی ها با عصبانیت به سمت شخصی که تفریحشان را ناقص کرده بود نگاه کردند.
ولی تنها چیزی که دیدند دو دست بسیار سفید بود که از آب بیرون مانده و شدیدا تکان می خوردند.

-هی بچه ها...یکی داره رقصشو زیر آب اجرا می کنه. برین زیر ببینیم؟
-بریم!
-ایول...همه نفسا حبس...با سه شماره می ریم زیر آب. یک ...دو...قُل قُل قُل قُل...


اسلیترینی ها به محض این که زیر آب رفتند، چشمانشان را باز کردند.
باور کردنی نبود که شخصی که در حال اجرای حرکات موزون زیرآبی بود، لرد سیاه باشد.

-ایول ارباب...عجب مهارت هایی داشتین و نمی دونستیم.
-عالیه...کمی نرم تر...آروم تر...
-پاپا منو ببین...مارماهی شدم!
-قیافه تون چرا اون شکلی شده؟
-ارباب شما دارین بنفش می شین ...
-آب رفته تو دماغتون؟ خب دماغتونو بگیر...نه...هیچی...خب بیایین بالای آب!

طولی نکشید که ملت اسلی متوجه شدند که همه حرف هایشان را زیر آب زده اند و طبیعتا کسی آن ها را نشنیده.

لرد سیاه با یک حرکت ناگهانی برای چند ثانیه بالای آب رفت.
-ما...شنا...بلد...نیستیم. یعنی هستیما...الان مایل نیستیم شنا کنیم. دو مرگخوار بیان بازوهای ما رو بگیرن...قل قل قل قل قل...این بانز چرا بر نگشت؟ قل قل قل قل....





پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷

سوراو کارتیکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۰ جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۵۵ دوشنبه ۲ مهر ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
سوراو كه گوشه اي از تالار اسليترين را اشغال كرده بود ناگهان فكر بكري به سرش خطور كرد.
-فهميدم!

همه نگاه ها به سمت او چرخيد.
ادامه داد:
-خيلي راحته. فقط كافيه از كسي كه نمي بيننش استفاده كنيم و آب رو بخورد اون بديم. اين جوري نه ضايع ميشه و نه كسي مي فهمه.

و قيافه اي حق به جانب گرفت.
-منظورت بانزه؟

سوراو لبخند زد. اين لبخند ها معمولا عاقبت خوشي براي بقيه گروه ها غير از اسليترين نداشت.
-ما چرا بايد يكي از هم گروهي هاي خودمون رو به كشتن بديم؟

هيچ جوابي نيامد. فقط صداي زمين خوردن كه قطعا مال بانز بود شنيده شد.
و با قيافه ي پرفسورانه ادامه داد.
-كله زخمي چاره كار ماست. يكي بايد اون و شنل نامرئي شو بكشونه اينجا. بعد ما آب رو به خورد اون ميديم و تمام!

بانز گفت:
-پس من برم ديگه؟

اما سوراو جايي كه حدس مي زد گردن بانز باشد گرفت و گفت:
-كجا با اين عجله؟ تو بايد كله زخمي رو برامون گير بياري.

بانز اعتراض كرد:
-چرا من؟

-چون تو تنها كسي هستي كه نه ماجرايي با كله زخمي داشتي نه ديده ميشي. حالا هم يا ميري يا به زور ميبرمت.

و بانز با لبخندي كه ديده نميشد در پشت ديوار اسليترين محو شد.




گاهي اوقات بايد براي رفتن به جلو بقيه رو پايين بندازي. اما اينا اصلا مهم نيست. برو جلو و اصلا هم برات مهم نباشه كه چند نفرو زمين ميزني.

آه از اين رنج و عذاب
ريشه كرده در نژاد
آه از اين فرياد مرگ
دلخراش و جان گداز
آه از عصيان جوش خون
بر در و ديوار رگ
خون و خونبارش كجاست
آنكه باشد سد آن
درد و غم نفرين عذاب
كو كه دارد تاب آن
ليك باشد چاره اي
چاره ها اندر سراست


پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۲:۵۳ پنجشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۷

كيگانوس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۴۱ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۰:۳۱:۳۵ سه شنبه ۸ مهر ۱۳۹۹
از به تو چه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 83
آفلاین
اسلیترینی ها غرق در فکر بودند که کیگانوس بلک وارد شد و تا نگاهش به اب خورد جیغ کشید:
-آب!؟من از اب متنفرم!
و به تنها گوشه بدون اب تالار پناه برد.به راستی کسی از تنفر کیگانوس از آب خبر نداشت.اما تعجبی هم نداشت.نه گرگ و نه مار و نه اژدها هیچ کدام از اب خوششان نمی امد.این وضع خوبی نبود.اصلا نبود:اسنیپ بیهوش،هکتور سر دعوا و مشاجره با اب و کیگانوس که از آب بدش می امد.
هیچ کس فکری نداشت تا کیگانوس گفت:
-من یه فکری دارم.
همه نگاه ها به سمت کیگانوس چرخید.
_بگو کیگ،چه فکری داری؟
-اگه واقعا میخواید این آب بره بیرون باید بخوریدش.
همه حتی آب فریاد زدند:
-این دیگه چه فکریه!؟
کیگانوس دندان قروچه ای کرد و گفت:
-این فکر منه احمقا.
ملت در شوک الکتریکی فرو رفتند.واقعا کیگ به انها ناسزا گفته بود.نه امکان نداشت.اما او شیطان بود و هر کاری از او بر می امد.
کیگ خیلی بی تفاوت از کنار حرفی چند ثانیه پیش زده بود گفت:
-حالا اگه کاری ندارین من برم.امیدوارم سر عقل بیاید.
و دندان های نیشش(که از حادثه ترکیب شدنش به جا مانده بود.)به انها نشان داد و از بالای سر آب گذشت و از در تالار بیرون رفت و اب و ملت را با دهان های باز تنها گذاشت.
بلاتریکس گفت:
-همچین بیراه هم نمی گفت ها.
و اه ترس از نهاد ملت بلند شد.


ویرایش شده توسط كيگانوس بلک در تاریخ ۱۳۹۷/۱/۲۳ ۱۲:۵۶:۴۱

اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.


پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۲:۰۶ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۶

سوروس اسنیپold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۷ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۴۳ شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
آب در تالار اسلیترین جا خوش کرده بود. ظاهرا خیلی هم راحت بود! اسلیترینی ها نمی دانستند دقیقا چه کند تا این که فکری به ذهن بلاتریکس رسید

بعضی آدم ها از هم خوششان نمی آید حتی اگر شبیه هم باشند خوششان نمی آید دیگر! عین دو قطب هم نام آهنربا هستند حال تصور کنیم هر دو شخص مرگخوار باشند هردو شخص اسلیترینی باشند آن وقت چه می شود؟ این که یکی در فکر کشتن دیگری باشد اصلا عحیب نیست!

بلاتریکس با یک حرکت سریع خودش را به اسنیپ رساند یقه اش را گرفت و اسنیپی که حتی مهلت فریاد زدن هم نداشت به آب انداخت! سپس در مقابل چشمان حیرت زده ببیندگان گفت:
-چیه؟ کسی فکر بهتری داشت؟ موهاش چرب بود دیگه! آب رو به خودش جذب میکنه!

و چه کسی جرئت داشت به بلاتریکسی که لحظه ایی پیش بدون چوبدستی عملا دست به قتل زده بود بگوید که "آخه ساحره حسابی! کجای دنیا چربی تو آب حل شده؟! "

آب به رنگ سیاه عجیبی در آمد و پس از چند ثانیه اسنیپ بیهوش را به بیرون تف کرد و رنگش عادی شد.
-باس بیشتر تلاش کنی مووزوزی!




پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۲۲:۰۸ یکشنبه ۶ اسفند ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۱:۵۳
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 652
آفلاین
ملت اسليترينى شور گذاشتند!
كراب در حالى كه مايوى خال خال پشمى اش را به پا كرده بود، مشتش را روى آب مى كوبيد.
-چيكار كنيم حالا؟
-سفره ماهيه اون؟

سفره ماهى مذكور، سرش را چرخواند و چشم غره اى نثار دختر بچه كرد.
-سفره ماهى ترس داره؟ نه... ترس داره؟!

اما چشم غره سفره ماهى كافى نبود و دخترك، مصيبت بزرگترى را نيز پيش رويش ديد: بلاتريكس لسترنج!

-عزيزم يه بار ديگه جيغ بكشى، ريز ريزت ميكنم ميدم اين ماهى ها بخورنت، خب؟
-خب!

در اين ميان، موج هايى حاصل از ويبره هاى هكتور، روى سطح آب شكل گرفتند.
-من فهميدم... فهميدم!

هكتور پاتيلش را برداشت، آن را پر از آب كرد.
از تالار بيرون رفت و پاتيلش را سر و ته كرد.
هيچ اتفاقى نيوفتاد.
-هى! من الان پاتيلم رو سر و ته كردم! تو آبى... مايعى! الان بايد بريزى بيرون!
-نميريزم!
-بريز!
-نميريزم!

آب، نه تنها صحبت مى كرد و شكلك داشت، بلكه بسيار هم پررو بود.
اما ملت اسليترينى بايد هرچه سريعتر راهى براى خارج كردن آب از تالارشان پيدا مى كردند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۶

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۰۱:۰۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 835
آفلاین
- قایقی خواهم ساخت... خواهم انداخت به آب... دور خواهم شد از این تالار عجیب

ماهی بنفش خال خال سفید در حال خواندن این شعر، باله روی باله انداخته بود و یه لیوان نوشابه معلق در آب را با نی میخورد. اینجا تالار اسلیترینه! البته بود! تا قبل از سرازیر شدن نصف آب دریاچه درست وسط تالار اینجا تالار اسلیترین بود!

- این چه وضعشهههههههه؟
- چی چه وضعشه کراب؟
- تمام لوازم آرایشیم نم کشیده، هیچکدومشون دیگه به درد نمیخوره. کی پاسخگوئه؟
- هیشکی!
- با این وضع که نمیشه زندگی کرد، ما دیگه خسته شدیم چرا این آبو بیرون نمیکنید؟
- نمیره بیرون!
- یعنی چی نمیره؟

هکتور لرزه ی قوی ای کرد و به سمت در تالار رفت و اون رو با ته پاتیلش سوراخ کرد. آب کله ی آبیش رو از خودش بیرون آورد و با نگاهی تاسف آمیز سرشو تکون داد.
- من که گفتم عمرا نمیرم بیرون. اینجا خیلی بهم خوش میگذره.

هکتور بدون توجه به ریخت و قیافه ی زشت آب رو به بقیه اعضای تالار کرد.
- نمیره بیرون، نمیره بیرون!
- حالا تو چرا انقد خوشحالی؟
- دو تا چپ یکی راست یعنی ناراحتم!

بلاتریکس آهی تاسف بار کشید و پشتش رو به هکتور کرد.
- باید دنبال یه راه باشیم که بیرونش کنیم!
- هکتور رو؟

فرد هیجان زده دو ثانیه ی بعد درون پاتیل در حال قل زدن بود و اعضای اسلیترین داشتن دنبال راهی برای بیرون کردن آب دریاچه بودن.


ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۲۱ ۲۳:۵۵:۱۱

ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶ پنجشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۱:۵۳
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 652
آفلاین
سوژه جديد

ساعاتى از نيمه شب گذشته و تالار اسليترين در آرامش فرو...

-كمــــــك!

نرفته بود!

ملت اسليترين با صداى جيغ از جا پريدند و دوان دوان از خوابگاه ها خارج شدند.
صحنه پيش رويشان، باور ناپذير بود!

-اون...اون ماهيه؟!

فلش بك

نارسيسا با عصبانيت آب درون پاتيل را خالى كرد.
-يه هفته است ميگم اين سقف آب ميده. درستش كنيد. كى گوش ميده؟...اين هفتمين باره كه امروز اين پاتيل رو خالى كردم. امروز، فرداس كه اين سقف بياد رو سرمون!
-چيكار كنيم؟ دامبلدور ميگه بودجه نداريم!... بهش ميگم ما زير درياچه ايم. يهو خراب ميشه سقف، درياچه مياد رو سرمون... ميگه ميخواين دو تا چادر تو جنگل بزنيم براتون؟

نارسيسا با نگرانى به ترك سقف نگاهى انداخت.

پايان فلش بك

تالار اسليترين در آب فرو رفته بود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶ شنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۵

بلوینا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۱ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۰ یکشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۷
از دُم سوجی پالتویی خواهم دوخت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 52
آفلاین
_فرمودید بانو ارباب؟
_رودولف ! [center]
_ولی اخه ارباب شما چطور میتونید چنین کاریو در حق من بکنید؟!
_به راحتی !
_ارباب شما چطور دلتون میاد همچین کاریو در حق من بکنید؟!
_ما دلی نداریم که بخواد بیاد یا بره ! رودولف اندکی اندیشید و سپس ادامه داد:

_اخه مگه من چیکار کردم؟!همش زیرِ سر روفوسه نه؟باز امده پشت سر من حرف زده ؟ از اولشم میدونستم شما اونو بیشتر من دوست دارین,من فوق فوقش اوج درخواستم یه نقده که دیگه این حرفارو نداره. _دیگه میخواستی چیکار کنی رودولف ؟اصلا وجودت جز ضرر و دردسر و ازار ساحرگان چیزی به همراه نداره! اصلا ما ارباب هستم !ما دستور میدیم ما تو رو شایسته و در خور خودمون نمیدونیم البته هیچکس رو شایسته و درخور خودمون نمیدونیم , ما از ریخت تو خوشمون نمیاد برو رودولف بحث نکن با ما ...ما با حرف این و اون دستوری صادر نمیکنیم به خصوص روفوس کسی هم دوست نداشتیم, نداریم و نخواهیم داشت.
_ارباب...
_خیر رودولف نقدی هم نمیپذیریم.
_ارباب...
_خیر رودولف غر هم نمیتونی بزنی! _ارباب...
_برو بیرون رودولف.
_اربا..
ناگهان اواداکدورایی از جانب لرد به سوی رودولف فرستاده شد و از یک سانتی سرش گذشت در نتیجه رودولف به این مسئله پی برد که بعدا مزاحم لرد بشه.
اندکی بعد دخمه ی اسلایترین:
رودولف مدام قدم میزد, رودولف انقدر قدم میزد ,که خود قدم اونقدر نمیزد, رودولف بی هدف بود رودولف بدبخت بود ,رودولف بیچاره بود, البته شد! تنهای تنهای گوشه ی دخمه زانوی غم بغل گرفته بود و تو فکر این بود که چه خاکی بریزه سرش در اوج فلاکت, بدبختی و سیاهیی گیر افتاده بود! که ناگهان لامپی در اعماق ذهن فاسدش روشن شد قمه امش رو زیر بغل زد و مستقیم به سوی دفتر دامبلدور حرکت کرد!


اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.