هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۰:۵۶ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
#8

رودولف لسترنجس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۲۴ سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۴۰ دوشنبه ۷ مرداد ۱۳۸۷
از یک مکان مخوف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 352
آفلاین
شارزاس وارد دهکده میشود تا مقداری آدم بکشد ولی میان کوچه ها گیجگول میزند تا اینکه یک فردی را میبیند که عین مکزیکی ها کنار دیوار لم داده:
-هوی بشر...مردم کجان؟
-تودیگه کی بیدی؟مسخره از خودت حرف در وکردی...چه لهجه چلمنگی داشته بدی!!!
- جان؟!الان اینجا کجاست؟
-جرره!!!ایالات متحده جرره!
شارزاس یکمی به فرد مکزیکی نگاه میکند بعد میرود:
-هوی سایه...اگه جون دوست بداشتی لهجتو عوض دروکن وگرنه کشته وشی بدن ببرهای جرره خورده بیدنت!!!
شارزاس یکمی جلوتر میرود دراکو را میبیند لباس محلی پوشیده دارد یکی را شکنجه میکند:
-دراکو اینجا چیکار میکنی؟
-ها...تو کی بیدی چلمنگ؟این چه لهجه ای بید داشته بیدی؟
بعد دراکو با بیل بطرف شارزاس حمله میکند و شارزاس مجبور میشود فرار کند که به لارا برخورد میکند:
-لارا لارا فکر کنم همه طلسم دیوانگی روشون اجرا شده!!!
لارا یکجوری به شارزاس نگاه میکند بعد با بیل میکوبد تو سرش:
-بابا این جریان بیل چیه همه منو باهاش زدن؟
-ها...این رسمه...اسمش مهمان خاموشونه!!!
- بابا ولم کنید!
-ها تنها چاره اینه که برره ای صحبت وربکونی...وگرنه کشمت!
- چاره ندارم...باشه یادم میدی؟
-ها باید بری آموزشگاه پول از خودت دروکنی یاد وگیری
- باشه!!!
لارا شارزاس رابه آموزشگاه مرگخوارون میبرد و شارزاس به سبب استعداد بالایش یکروزه زبان را یاد میگیرد.
**************
فردا صبح میدان بز مرکزی:
همون فرد مکزیکی نشسته دارد مگس میپراند یک دفعه یک سایه جلوی صورتش میاید:
-هوی بشر...سرتو بالا وکون ببینم!
بشرمذکور سرش را بالا میگیرد و شارزاس را میبیند:
-ها دوباره تو بیدی؟
-ها چی فکر وکردی؟چلمنگ...زبان برره ای یاد وگرفتم لیسانس از خودم در وکردم!
- خوب بید!!!
-حالا بنال ببینم بشرهای جرره کجا تجمع از خودشون در میکنن معمولا؟
-میدان اصلی شهر!
-ها همینجا؟
-ها...
-پس بمیر!
فرد مکزیکی میمیرد وبعد شارزاس میرود دنبال پناهگاه که بعدا حساب آدمهارا برسد:
-هی وگویم بشرکجا بید هی لهجه مسخره از خودش در میکنه...مرتیکه چلمنگ...ها الان برم خانه ولدمورت السلطنه فلیجون بخوریم...ها فلیجوناش خیلی مزه وده

زيبا بود ولي ايرادي داشت بس فطير.مگر زمان گزشته نيست؟شارزراس ديگه كيه؟دقت كني مثلا غضنفر فكر كنم جد جيمز پاتر باشه....يهو شارزراس و سالا و دريكو اون وسط چي كاره بيدن؟زمان گزشتست الان.


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۱۲ ۷:۵۷:۱۳

بزودی در این مکان یک امضایی بگذاریم که ملت کف کنند!!!


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۴
#7

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۴۰ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 569
آفلاین
نزديك دره «نخودريك» ميشويم...وارد دره ميشويم.دره اي عميق و پر شيب.با درخت هاي همانند سوزن هاي كه روي بيني كار گزاشته شوند.دو خانه در انجا هست كه بصورت مورب روي اين دره جاي گرفته اند.يكي از آنها خيلي مشكوك و مخوف به نظر ميرسد...نزديك به همون خانه مخوفه ميشويم.پايمان به تكه سنگي گير ميكند و با مخ ميخوريم زمين.بعد از چند شبانه روز بالاخره به هوش مياييم و دوباره نزديك ميشويم.كفتري پرواز كنان سنگي به طرف ما پرتاب ميكند كه مستقيما به سرمان برخورد كرده و سه شبانه روز به عالم بيهوشي شوت ميشويم.بعد از ان از عالم بيهوشي به عالم هوشي ميايم و متوجه ميشويم كه اين راه حتما طلسم شده است...و بيخيال اين خانه شده به طرف آن يكي خانه ميرويم.از دودكش ان خانه دود هايي به شكل قلب بيرون ميايد.به نظر ميرسد كه اعضاي خانه خيلي پروانه اي باشند.نزديك ميشويم.صداي جيغ هاي مردانه زني بگوش ميرسد.
-غضنفر...اينقدر نخواب...پاشو كار كن...تو خجالت نوكشني؟
از در آن عبور كرده (چون بصورت مجازي هستيم ميشه عبور كرد) و وارد اتاقي با تابلو هاي متحرك قلب ميشويم
غضنفر روي زمين خابيده و زني دست به كمر بالاي سر او
غضنفر:ممم؟...ها...من چي كاره بيدم؟...
زن:تو خجالت نميكشي؟اولندش كه منو پيليلي صدا وكني. از كي تاحالا نميدالملوك بيده پيليلي؟باز اون كتاب مسخرو رو خونده بيدي؟اون موقع حوصله نداشته بيدم بهت گيزر نداده بيدم....دومندش كه پاشو ظرفهارو بشور
غضنفر:نميشورم..خوابم مياد...داشته بيدم خواب تورو ميديم...تازه رسيده بيدم به جاي هيجان انگيزش...خودت بشور
و غلت ميزنه
نميدالملوك(كه قبلا به اشتباه پيليلي ناميده ميشد)چوب دستيشو به طرف غضنفر ميگيره:كرشيو!!
غضنفر فرياد ميكشه و غلت ميزنه..
غضنفر:چي كار وكني نميدالملوك؟
نميد الملوك:الان شب شده بيد...هنوز ظرفهاي صبحانه ومونده....كرشيو!!
غضنفر:وووووو..اوووو...باشه باشه...
بعد از شكنجه شدن فراوان بالاخره غضنفر راضي به شستن ظرفها ميشه.
شب در خواب چنين خواب ميبينه:نميدالملوك پيشبند اشپزي تو يه دستشه و چوبدستي رو دست ديگش.با صداي كش دار فرياد ميزنه و ميخنده:شكنجه يا اين؟..
صبح غضنفر با سراسيمگي از خواب بيدار ميشه...ناگهان احساسي بهش دست ميده.احساسي غير قابل توصيف.چيزي به شكمش چنگ ميزد.نوري از پنجره امد.نور تقصيم شد و تبديل به دو نقطه نوراني شد.با شدت وارد بدن او شد.نوري كاملا شبيه به كروموزوم.
نامه اي پرواز كنان وارد اتاق شد..غضنفر نامه را گرفت:
«بدين وسيله خالق زز ها ، به تو اعلام بيديم كه بعد از عصر يخ بندان و نابودي ززگانگي در حيوانات و اينكه ديگر نتوانسته بيديم اين زز بودن را در كالبد آدم و حتي جادوگر نخستين دميده،و الان مسرور بيديم كه اين دو كروموزوم زز را وارد بدن تو كرده بيد كه هر روز با توجه به فعاليت هاي تو امكان تكثير بيده و ادامه راه زز را با توجه با ديدن تواناي هاي تو به تو محول كرده بيديم.باشد كه رستگار بيديم!! »
____اقا من اينو قبلا نوشتم ....پس بي ربط به پست پروفسور بود شرمنده



Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۹:۳۵ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۴
#6

اما رابینسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۰ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۴ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۵
از خوابگاه دختران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 103
آفلاین
در همان روزها بید که یهو یکی پا وشد از یه شهری به نام لالاییدره به جایی به نامجرره از خودش اصباب کشی در وکرد.
و او کسی نبید جز امای ترشیدَ!
اما با چوب بدسی در غلافش به جرره پایین در ورفت.که با مرلین سالار رو به رو در وشد!
مرلین سالار:اوهویییی.....تو کی بیدی اینجا چه کار در وکنی؟
اما که داشت به لهجه ی مرلین سالار خنده در وکرد بگوفت:وا...چه لهجه ی با هالی از خودت داشته بیدی؟
همون موقع بید که غضنفر پاتر با شیر هلی پاتر که در بغلش جا خوش کرده بید اومد پشت سر مرلین سالار و از خودش حرف زدن در وکرد!
-بگو ببینم تو کی بیدی؟
-من؟ها...مخوای گیستو از ته ببرم؟
پاتر بگفت :افرارو بر قرار ترجیح در ودادم از خودم...
مرلین سالار با لاخر بیده!(منظور بالاخره یا همون بلخره)حرف دروکرد که تو کی بیدی؟
اما که بدستیشو از غلاف بیرون در وکشید داد وزد:ها...من اما بیدم...داشتم پایین راه رفتن در وکردم که به برره !خوردم گفته بیدم با خودم بذار جرره را هم بیبینم.
مرلین سالار:...


خب خب...اولا دوستان...مرلين پدره منو در مياره.قراره پستهاي سطح بالا فقط باشه.پس لطف كنيد در هنگام پست زدن كمي دقت كنيد!
دوما كه عزيزان.دقت كنين شيوه نوشتن اين تاپيك اين نيست كه حرفهاي خودتون هم جرره اي باشه.مثلا هنگام توصيف صحنه ديگه نبيد بيد باعث سردرگمي ميشه...حرفا بايد بيد ميد باشه.اوكي؟.
از اين به بعد رول هارو خودم نقد ميكنم(نگين تو چي كاره بيدي؟ طبق سياست هاي خودم اين كار خوب است و شوق به خوب پست زدن براي تازه واردين رو بيشتر ميكنه .


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۱۱ ۲۱:۱۴:۰۲

قدرت فقط 13 و عشق فقط 3 و نفرت فقط 23



Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۷:۰۶ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۴
#5

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 509
آفلاین
همي گذشت و گذشت تا پيپيلي نوزادي بدنيا وياورد كه نامش رو شير هَلي پاتر جرره ونهاد!!!اما غضنفر كه علاقه شديدي به اسامي جواتي وداشت اون رو شير قلي پاتر جرره صدا وميكرد.
فرداي اي روز غضنفر پاتر به ميدان شهر جرره ورفت و فرياد وزد:
"اعضاي محترم شهر جرره.امشب بمباركي تولد هَلي جشن بزرگي در كافه تفريحات سياه بر پا بيد.همه اعضاء يه رول خاله بازي مهمون من بيدن!!!"
هلهله اي در ميدان برپا شده بيد!

شب شده بيد. كافه تفريحات سياه پر شده بود و همه در حال وخوردن نوشيدني نخودي باطعم كره بيدند.
دوربين كالين كه لهجه اش خيلي ضايع بيد جلو رفت.
كالين:واي چقدر خوشگله!
مرلين سالار:اي يارو چه لهجه ي ضايعي وداشته.وگوئه " واي چقدر خوشگله!"
گراوپ ريش كش كه وديد دوربين كالين ضايع وشده جلو رفت و بچه رو از غضنفر وگرفت و پرت وكرد تو صورت مرلين سالار.
غضنفر:قلي مو وكشتي!!
مرلين سالار بچه رو از رو صورتش وكشيد كنار و گفت:چيزي نشده بيد وگوئم فقط پيشونيش زخم ورداشته بيد!!

و اينگونه شد كه نام شير هَلي پاتر جرره در تاريخ برره نوشته وشد و نويسندهاي بسياري با تحريف زندگيش از خودشون كتاب در وكردن!!!


يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۴:۴۹ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۴
#4

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۴۰ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 569
آفلاین
آسمان ها تيره شد.فلك هم شكافته شد.
ووويييييز...بوم
تگه سنگي لايه ازون را پاره كرد و قمستي از زمين جرره را بصورت دره اي مخوف شكافت.و بعد غيب شد
فرداي آن روز
-ووه..غضنفر...غضنفر..بروو كه اين زمين بد جور ناله در وكنه..
مردي با موهاي پر كلاغي كه بسيار نا مرتب بود به طرف زني آمد كه كنار دره اي بود كه شب قبل آن تكه سنگ عظيم ايجاد كرده بود.
مرد:ووه...مگه بهت در نوكردم كه منو غنضفر خالي صدا نوكني...هزار بار گفتم منو غضنفر پاتر صدا وكن...كلاس دار بيده...ووه...اين چي چي بيد؟دره بيد مخوف..اوه ماي فيوريوت...ما اولين نفر هستيم كه كشف كرديم..اسمش رو چيچي وگزاريم؟
آن زن:دره نخودريك !!
و بدين ترتيب اين دره «نخودريك»نام گرفت((البته بعد از چند ده سال بدليل تهاجم فرهنگي اهالي جرره كه به نخود علاقه داشتن و نخود را خوب ميدانستند good را به جاي نخود گزاشتند و اين دره«دره گودريك» نام رگفت))
چند مدت بعد
غضنفر در دره:هوي...پيليلي..اون طناب رو ونداز...اسباب اساسيه رو در وكن كه از اين پس ميخواهيم اينجا زندگي در وكنيم!
دو ساعت بعد
پيليلي اوانز در بالاي دره:باشد..الان اسباب را در وكنم
دو ساعت بعد
غضنفر:چقدر اينجا عميق بيد



Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۹:۰۹ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۴
#3

مرلین (پیر دانا)old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۹:۱۷:۱۴ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1292 | خلاصه ها: 1
آفلاین
شب هنگام - خانه خان پایین جرره
-----------------------------
- وفرمایید نخود وخورید...
دورکالین بین با اشتها به سمت دیگ نوچوبسجو شیرجه رفت و گفت: این چیست؟
مرلین سالار که تعدادی نخود درون دیگ را روی دستش می گذارد گفت: این نوچوبسجو بید. غذای مخصوص جرره. هوی هوی هوی! نوچوبسجو رو نباید اینجوری وخورد. خوب نگاه در وکنین ببینین من چجوری وخورم...

این را گفت و نخودهایی که در دستش بود به هوا فرستاد. نخودها پیچیدند و پیچیدند و پیچیدند و همینطور به سمت آسمان روان بودند.
- حالا چوبدستی را از جیب چپ در ویاریم و نخودها رو قطعه قطعه وکنیم.
چوبدستی اش را به سمت نخودها گرفت و نخودها به صورت گرد به سمت زمین بازگشتند.
- حالا هوای موجود را تنفس وکنیم و مرحله دوم را آغاز در وکنیم!
گراپ ریش کش و کالین بین چنین کردند و به عالم فضا رفتند.
مرلین سالار دومین گروه نخودها را لای انگشتان گذاشت و با چوبدستی به آنها ضربه زد. نخودها بالا پریدند و مرلین سالار در هوا با دهان قاپید.
گروه منکرات نیز چنین کردند.
مرلین به ناگاه از جا جست و گفت:
و اما مرحله آخر رو در وکنیم! این مرحله برای وقتی به کار ورفت که غذا را کامل کوفت وکردیم و میخواهیم جلوی باد نخود را وگیریم. گروه موسیقی! حرکت!
منکرات قزوین که منتظر چنین چیزی بود از جا پرید و این گونه بود که رقص پایین جرره با رقص قزوین در آمیخت و رقصی نو ایجاد گشت در تاریخ جرره به نام قززه



امضا چی باشه خوبه؟!


Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۳:۳۹ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۴
#2

کالین کریوی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۵ چهارشنبه ۴ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۲:۰۵ چهارشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
از لندن-یه عکاسی موگلی نزدیک کوچه دیاگون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 708
آفلاین
همانا برفتم رصد خانه ی هاگزمید...از آنجا بدیدم گیاهی بعید
یکی سبز دانه به ریش اندرش....همی سایه افکنده است بر سرش
بگفتم که باید بدانجا روم...به سوی همین ریش اعلا روم
بچینم ز ریشش همی یک نخود...بیارم ز آن سر فراز صد نخود
بگفتم به جاسم که ای جاسما...برو گو به نور ممدا که بیا
گراپی زخواب خوش بیدار کنی...به دیدار رویش زمین پاک کنی(در اینجا شاعر قافیه کن آورد بنابراین به جاسم یک طی داد که زمین را پاک کند)
......
پس از مختصر تمیز کاری واحد منکرات در ناحیه قزوین هاگزمید کالین به همراه نور ممد و جاسم و گراپ به سوی آن دیار سبز روان گردید که شرح آن در ذیل آمده...
--------------ذیل-------------
وسط ظهر بود نقشه بزرگی از جهان که در آن مناطق جادوگران مشخص شده بود روی میز واحد منکرات خودنمایی می کرد پسری سرش را روی میز خم کرده بود و دوربین را روی نقشه جابه جا میکرد روی مسقط الراس دوربین نامی به چشم میخورد "جرره"...پسر با دقت دوربین را در یک فاصله عمودی نسبت به ناحیه قزوین هاگزمید جابه جا نمود و چنین بگفت"فاصله زیادی نیست یک دور بین شایدم یک دوربینو نیم بیشتر فاصله نباشد پس به سوی آنجا رهسپار میگردیم"
پس از جا بلند شد و به طرف مطبخ که در آنجا جاسم به طی کشی مشغول همی بود به راه افتاد بگفت ای جاسم هر چقدر طی کشیدی بس است برویم که گراپ و نورممد حاضرند از ساعتی پیش که به سوی درختن ریش دار نخود آویز روان گردیم...
و بدین منوال جاسم نیز حاضر بگشت و راه بیافتادند و هی برفتند و برفتند و برفتند در یک دور گردش هزار تایی for next این برفتند قرار بگرفت و کالین هی به خود لعنت همی بفرستاد که ای این که یه دوربین یک دوربینو نیم بیشتر نبود حال به اندازه هزار دوربین بیشتر راه آمده ایم و هنوز نرسیده ایم تازه تا حالا خوب بود حالا این سربالایی را چگونه طی طریق کنیم....که ناگهان پا گراپ به چیزی گرفت و به زمین بخورد
کالین نگاهی با تعجب به زمین انداخت "آه این ریش درخت است که تا بدینجا کشیده شده !!!پس همه این ریش را بگیرید و در راستای آن قدم بگذارید تا گم نشوید و سریع تر به مقصد رسیم" پس از نیمی از روز راه پیمایی صدایی عجیب شنیده گشت انگار کسی را شکنجه میدادند اما چون هر چه تفحص نمودند کمتر اثری یافتند به راه خود همی ادامه دادند و هر چه پیش میرفتند صدا بیشتر میشد پس از دو شبانه روز راه پیمایی دشوار در سربالایی که به مدد ریش درخت ریش دار اندکی از مشکلات سفر کاسته شده بود دور نمایی از درخت که سربه فلک کشیده بود نمایان گشت و با تزدیک شدن به درخت صدای شکنجه و فریاد فزونی میافت و ترس در دل من و نورممد و جاسم و گراپ زیاد میگردید...تا اینکه پس از سه شب به پای درخت رسیدیم خو شحال از اینکه درخت پر نخود بود به گراپ که در زور بازو کمی از رستم دستان نداشت که ماگلی زور مند بود و شاید هم گراپ بیش از آن زور داشت چون بزرگ شده قزوین بود و رستم ز سیستان... بگفتم:"گراپی عزیز دل بابا بکِش این ریش را بلکه درخت تکانی بخورد و اندکی نخود بر زمین بریزد که رفع خستگی کنیم" گراپ چون این بشنید ریش را به شدت کشید صدای جیغی بس دهشتناک شنیده گشت و شیئی با سرعت بهزمین پرتاب گشتو به سر نورممد بخورد و وی از هوش برفت و مردی از بالای درخت به روی جاسم افتاد و جاسم نیز به سرنوشت نورممد دچار گردید....پس کالین به گراپ روی نمود" آه ای گراپ ببین چه نمودی تمام ریش درخت را کندی"...گراپ که با تعجب به مرد روی جاسم خیره شده بود گفت"نه این ریش درخت نبود و ریش افسانه ای مریلین بود و آنچه سبب بیهوشی نورممد شد همانا آفتابه وی است که شهرتی جهانی دارد"...مریلین که این صدا بشنفت چنین بگفت:"وووو این چه لهجه ی مسخره ایی بید اینا در وکردن... اولا که اسم من مریلین نبید و اسم من مریلین سالار بید دوما شما خودت کی بیدی؟؟؟"
من :"همی ای مرد بزرگ ما واحد منکرات قزوینیم و از غرب اینجا ز هاگزمید پی نخود بیامدیم تا اندکی خستگی در اینجا در کنیم و نخود بخوریم از درخت ریش دار "
مریلین سالار:"پس شما بیدیدن که ریش من کشیدین و من چون فکر کرده بیدم مراسم ریش کشون از طرف بالا برره بید مقاومت دروکردم و شش شبانه روز به خودم وگفتم که مراسم آنتی ریش کشون اجرا در وکنم و فریاد همی وکشیدم"
من:"آه پس این شما بودید...ما را ببخشای ای سالار و به ما نخود بده که اندکی بیاساییم و خستگی در کنیم تا در جبران زحماتت بر آییم"
پس از این سخنان مریلین به هرکدام از ما مقداری نخود داد و گویند هر که در زیر درخت نخود برره پایین یک بار نخود بخورد دیگر نمیتواند جایی برود چون دلش برای آنجا تنگ میگردد و از غصه دق میکند و جان به جان آفرین تسلیم خواهد کرد پس بدین منوال بود که گروه منکرات قزوین در آنجا اقامت نمود ....نورممد چون در اولین برخورد آفتابه به سرش خورد نورممد آفتابه به سر نام گرفت...جاسم چون مریلین به رویش افتاد جاسم ریش به سر نامیده گشت و چون گراپ سالار را با ریشش به زمین انداخت گراپ ریش کِش نامیده شد و مکن نیز که همواره دوربینی به دست داشتم دوربین کالین نامیده شدم...


هوووم امضاي آفتابه اي بسته!
[b][color=996600]
بينز نامه
بيا يا هم به ريش هم بخنديم...در سايتو واسه خنده ببنديم
بيا تا ريش ها ب


شب های جرره
پیام زده شده در: ۱:۱۳ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۴
#1

مرلین (پیر دانا)old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۹:۱۷:۱۴ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1292 | خلاصه ها: 1
آفلاین
امشب چه شبیست... شب گلاب است امشب.. خونه ما هم.. پر از گراز است امشب.. اهه! خراب کردم که!

به نام او که همه چیز از اوست و ما در پیچ اول خم ابرویش درمانده ایم و بس!

این نیز بگذرد اما نه به این زودی ها!

شبهای جرره افتتاح می شود.
ج = جادوگران

تاریخ جرره:
روزی روزگاری حدودا 1000 سال پیش من از مکانی خوش آب و هوا گذشتم به نام برره. در آن جا با جادوگر پیری مواجه شدم که از جادوهای باستانی بسیار سررشته داشت. آن زمان من هنوز کاملا پیر نشده بودم. در پایان دیدارم با جادوگر وی برای یادگاری تعدادی نخود سبز به من داد. وقتی نخودها را در دست گرفتم متوجه قدرت جادویی و اسرارآمیزش بودم و اینطور شد که پس از طی چند فرسخ در جایی آن را کاشتم و منتظر ماندم. دهکده ای بود زیبا. شنیده بودم دهکده دیگری نیز اینچنین در چندین فرسخی بوجود آمده بود به نام برره که ماگلهای عجیب و غریبی در آن می زیستند. من نیز به واسطه اینکه مکانی برای جادوگران آینده ایجاد کرده باشم نام دهکده خودم را جرره گذاشتم. جرره برگردان از کلمه برره و به معنی برره ی جادوگران می باشد. آن بود که من به خانواده خویش در لندن تلگراف زدم و آنها را فراخواندم و نسل جرره به وجود آمد. پس از مدتی عده ای از افراد که به دنبال جادوهای سیاه میرفتند سر به شورش برداشتند و مال و ثروتی یافتند و دهکده به دو قسمت تقسیم شد. ما شدیم جرره پایین و آنها شدند جرره بالا.
در میانشان فردی بود به نام ولدمورت السلطنه که بیشتر از بقیه در جادوی سیاه استعداد داشت. او را به عنوان خان بالاجرره انتخاب نمودند و من شدم خان پایین جرره. آن زمان نامم مرلین سالار بود!

-------------------------------------
رول پلینگ اینجا کاملا خاص و جدای از رول پلینگ رایج در سایت است. هدف ایجاد یک سوژه بوده و بس. جرره انعکاسی از برره است و میتوانید بگویید برره جادوگران یا جادوگران برره ای. تمامی حوادث نمایشنامه ها در چند صد سال پیش و با حال و هوای قدیمی می گذرد و اشخاص ایفای نقش در اینجا نقشی آمیخته با دنیای قدیمی و خان خانی پیدا میکند.
از زدن نمایشنامه های چند متری خودداری کنید و کم گوی و گزیده گوی چون در!
پیغام های غیرارزشی، نمایشنامه های معمولی و بدون فضاسازی و یا بی ربط، نمایشنامه هایی که روند را از حال طبیعی خارج کند و خلاصه چیزی که به درد این جا نخورد توسط ناظر محترم پاک میشه.

هر 20 خط نمایشنامه باید با 20 دقیقه فکر نوشته شود و ارزش داشته باشد.
پس بشتابید و زیاده روی نکنید.


امضا چی باشه خوبه؟!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.