هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳:۲۱ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۳:۲۶
از بن بست اسپینر
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 77
آفلاین
پلاکس بلک vs بیدل نقال


-تنها راه درمان همینه!

پلاکس نگاهی به پزشک حاذق انداخت، بدجور غیر ممکن به نظر میرسید.
بوسیدن عشقش! اما عشق او به حدی غیر طبیعی بود که حاضر بود بمیرد، اما نه! حاضر نبود بمیرد. شاید هم فرصت خوبی بود برای اینکه به احساس درونش اعتراف کند؛ به هر حال باید راهی پیدا میکرد.
بلند شد و چند گالیون به دکتر مخوف داد، شنل سیاهش را برداشت و از آن دخمه بیرون زد.
قلبش باز هم درد گرفته بود، زیر لب هم گروهی هایش را مورد عنایت قرار میداد :
- اصلا همش تقصیر اوناست، اگه نمیخواستن ورد سیاه رو به سمت اون هافلی بدبخت بفرستن منم نمی رفتم که جلوشونو بگیرم، وردشون هم نمیخورد وسط سینه ام.

از آن روز زخم بزرگی روی سینه اش؛ درست جایی که قلبش قرار داشت به وجود آمده بود و درد های بدی به سمت قلبش هجوم می آورد؛ دکتر گفته بود این زخم در شبی که ماه کامل شود جانش را میگیرد، مگر آن که در همان شب قبل از نیمه شب عشق واقعی اش را ببوسد.
عشق واقعی!
جمله غریبی نبود، پلاکس عشق واقعی اش را میشناخت؛ دل او فقط و فقط یک بار آن هم برای پرفسور قد بلند هاگوارتز و موهای روغن زده اش لرزیده بود.
در تمام شش سال تحصیلش این عشق را غیر ممکن و گاه احمقانه توصیف میکرد؛ اما حالا... حالا جانش به این عشق بسته بود.

**************

شب چهاردهم _ هاگوارتز

هم گروهی هایش نگران بودند؛ البته تظاهر میکردند که نگرانند، چه کسی برای او نگران میشد!؟
پلاکس، لشکر یک نفره ای ترتیب داده بود تا نقشه بی نقصش را اجرا کند.
همه چیز آماده بود، راه رو های هاگوارتز خالی بود، حتی پر مشغله ترین پرفسور ها هم برای جشن آخر سال رفته بودند.
راه رو های خالی را از زیر قدم گذرانید و رو به روی بانوی چاق ایستاد:
- نوشیدنی کره ای.
در باز شد، پلاکس چند قدمی جلو رفت، خوابگاه گریفندور هم مانند تمام قلعه خالی بود. به سمت خوابگاه پسران رفت و چمدان هری را از زیر تختش بیرون کشید.
به محض باز کردن چمدان با قاب عکس جیمز پاتر و لیلی اونز مواجه شد.
با خودش فکر کرد بر خلاف تمام بلا هایی که سرش می آید، شانس خوبی دارد؛ او سال اولی خوش شانسی بود زمانی که وارد قدح اندیشه اسنیپ شد. چون بعد از شش سال هنوز هم کسی این موضوع را نمی دانست.
پلاکس تنها کسی بود که از همان ابتدا میدانست پشت چهره عبوس و چشمان سرد سوروس چه میگذرد، اگر نمیدانست هم سوروس آنقدر برایش جذاب و با وقار بود که عاشقش میشد.
با فکر کردن به او لبخند پهنی روی صورتش نقش بست، اما باید از تفکر دست بر میداشت و مشغول کارش میشد.
قاب عکس را در دست گرفت و از جیب ردایش گیاهی را بیرون آورد؛ همان گیاهی که صد گالیون برای به دست آوردنش پرداخت کرده بود. بوی خیلی بدی میداد، چشمانش را بست و به سختی گیاه را بلعید.
چشمانش را باز کرد، به تصویر لیلی خیره شد، اگر جای او بود هرگز سراغ پاتر نمیرفت. مگر سوروس چه چیزی کم داشت؟ از لیلی هم بدش می آمد، چون دلیل تمام غصه های سوروس عشق لیلی بود.
قاب عکس را داخل چمدان گذاشت و همه چیز را مرتب کرد.
از خوابگاه خارج شد، ده دقیقه دیگر تبدیل به لیلی میشد و باید تا آن زمان پودر گیج کننده را به خورد سوروس میداد تا متوجه نشود لیلی تقلبی است؛ البته سخت ترین بخش نقشه اش همینجا بود.
با سرعت به سمت تالار جشن ها به راه افتاد، از میان جمعیت گذشت. در گوشه ای خلوت سوروس را ایستاده یافت، در حالی که نوشیدنی در دست داشت و به نقطه ای نامعلوم نگاه میکرد.

- حتما داره خاطراتش با لیلی رو مرور میکنه.
پلاکس لبخند تلخی زد و نقشه جدیدش را که چند ثانیه پیش کشیده بود مرور کرد.
نفس عمیقی کشید و به سمت سوروس دوید...
ایستاد تا نتیجه کارش را ببیند، لباسش خیس شده بود. سوروس در حالی که از تعجب ابرو هایش بالا رفته بود نگاهی به پلاکس انداخت:
-عجله داشتی بلک؟
-شـ...شب...بخیر...پـ..پرفسور.
سوروس با نگاهی سرشار از تاسف به لیوان شکسته خیره شد:
- باید یکی دیگه بریزم!
پلاکس به خودش آمد:
- م..من براتون میریزم پرفسور.

سوروس تازه مکان خوبی برای استراحت پیدا کرده بود و اصلا دلش نمیخواست دوباره وارد شلوغی شود؛ برای همین با سکوتش به پلاکس اجازه داد این کار را انجام دهد.
پلاکس به سمت میز خوراکی ها رفت، زمان به سرعت سپری می شد و استرس تمام وجودش را احاطه کرده بود.
لیوانی برداشت و پودر گیج کننده را درون آن ریخت، مرلین را شکر کسی آن اطراف پرسه نمیزد. نوشیدنی را به لیوان اضافه کرد و آن را بویید(!) همه چیز مرتب بود. به سمت سوروس رفت و لیوان را به دستش داد.
سوروس حال عجیبی داشت، دلتنگ بود، انگار از دنیای واقعی دل کنده بود.
در سکوت سنگینی نوشیدنی را به سمت دهانش برد و دوباره به همان نقطه نامعلوم خیره شد.
دلش برای سوروس میسوخت، تحمل ناراحتی او را نداشت و مسلما نمی توانست کاری انجام دهد:
- متاسفم پرفسور.

منتظر جواب نماند و از تالار خارج شد. هرچه زمان جلوتر میرفت سوزش زخم و درد قلبش بیشتر میشد.
به خوابگاه رفت تا لباس کثیفش را عوض کند و کمی وقت تلف کند که معجون گیج کننده تاثیر خودش را بگذارد.
لباس طوسی رنگی که تا بالای زانو هایش میامد به تن کرد، برای پلاکس کمی بزرگ بود ولی برای جثه لیلی کاملا اندازه!
به قیافه جدیدش نگاهی انداخت، لیلی بودن آنقدر ها هم بد نبود.
مشغول فکر کردن درمورد چهره لیلی بود که درد شدیدی به قلبش حمله کرد. فشار دستش نتوانست کمکی بکند بنابراین روی زمین افتاد. چند دقیقه ای از درد به خود میپیچید...
قطع نشده بود اما کمتر شده بود، در حالی که نفس نفس میزد بلند شد، لباس هایش را تکاند. زخم خیلی اذیتش میکرد، خوشحال بود که به زودی از شرش خلاص میشود، شاید هم فقط امیدوار...

پشت دفتر سوروس ایستاد و در زد؛ جوابی نیامد. خواست دوباره در بزند که متوجه پیچ راه رو شد، خودش بود!
سوروس با گام های بلند به سوی او می آمد.
پلاکس خیلی زود پشت مجسمه سنگی پنهان شد، سوروس آرام بود، خیلی آرام!
در اتاقش را باز کرد و وارد شد، چند ثانیه بعد صدای کوبیده شدن در راه رو را لرزاند.
پلاکس کمی صبر کرد، البته کمی بیشتر از کمی!
به سمت دفتر رفت و چند تقه ای به در زد، باز هم صدایی نیامد.
در را باز کرد و وارد شد؛ سوروس، آشفته روی مبل گوشه دفترش دراز کشیده بود.
چند قدمی جلو رفت، انگار بیهوش بود!
به خودش جرئت داد و تا بالای سرش رفت، اما دریغ از حرکت کوچکی.
روی زمین نشست؛ دستش را روی پیشانی سوروس کشید و موهای پریشانش را نوازش کرد:
-سو! نمیخوای ازم استقبال کنی؟
سوروس با شنیدن صدای آشنای لیلی چشمانش را باز کرد. با دیدن لیلی پوزخندی روی لبش نشست و همانطور که سعی میکرد بی تفاوت باشد چشمانش را بست:
- دیر اومدی، لیلی!
قلب پلاکس درد میکرد اما نه بخاطر زخم، بخاطر بی نهایت غمگین بودن سوروس!
- نگو که...منتظرم نبودی.
سوروس منتظرش بود، با تمام وجود منتظر بازگشت لیلی بود. اصلا چرا لیلی برگشته بود؟
آب دهانش را به سختی بلعید و بر خلاف میلش گفت:
-از همون راهی که اومدی برگرد.
اشک باعث شد چشمان پلاکس برق بزند. دیگر خودش هم متوجه رفتارش نبود، فقط میخواست هر طور شده سوروس را خوشحال کند:
- اما..اما من...دوستت دارم!
سوروس از جا پرید، انتظار هر چیزی را داشت بجز این جمله! برای او جمله غریبی بود. سال ها بود کسی دوستش نداشت!
به چشمهای سبز لیلی چشم دوخت.
احساسات مختلفی در قلبش میجوشید.
از روی مبل پایین رفت، دستش را دو طرف صورت لیلی گذاشت.
قطره های اشک بی وقفه از چشمان هر دو شان میبارید. پلاکس بخاطر لیلی بودنش گریه نمیکرد؛ گریه میکرد چون بزرگترین عشقش بخاطر شخص دیگری اشک میریخت، گریه میکرد چون میدانست قلب سوروس زخمی و شکسته است، گریه میکرد چون عاشق شده بود!
سوروس از پشت اشک هایش لبخند زد، لبخندی سرشار از خوشحالی. سپس صورتش را نزدیک برد و پیشانی لیلی را بوسید.
زخم شروع به سوختن کرد، به حدی شدید می سوخت که پلاکس توان نفس کشیدن نداشت، دیر شده بود.
به سختی خودش را کمی جلو کشید و در حالی که از درد نفس نفس میزد گونه سوروس را بوسید.
سوزش زخم بیشتر و بیشتر شد و در لحظه ای ناگهان از بین رفت.
قلبش مانند گله گوزن های وحشی رم کرده بود.سوروس لیلی را در آغوشش کشید و چشم هایش را بست.
پلاکس تصمیم گرفت تا خوابیدن سوروس صبر کند.
یک بار دیگر آرام زمزمه کرد:
-عاشقتم، سوروس!


پایان





ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۴ ۱۶:۳۶:۰۵

با نقاشی هام مهربون باش!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴:۲۰ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۱:۳۵
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 371
آفلاین
گابریل تیتvsمانامی ایچیجو
سوژه:چوبدستیه موقت

-امروز روز سوم ها!
-میدونم خودم،میدونم خودم پومانا!
-خب حالا به نظرت باید چیکار کنیم؟
-هیچی! فعلا نباید خطایی ازمون سر بزنه وگرنه از الان هم وضعمون بدتر میشه!
-گابریل،باید یه راهی باشه،باید اینقدر اینجارو بگردیم تا راهو پیدا کنیم.
-نه نه پومانا الان مشکلت با اینجا چیه؟ اینجا از طلوع تا غروب پرتوی خورشید هوارو روشن نگه میداره و شب نور مهتاب روشن میکنه فضارو، ولی اگه بریم تو عماق جنگل خب همه چی تاریک میشه!
-حداقل بهتر از اینجا موندنه!
-مثل اینکه فراموش کردی ها " چوبدستی هامون رو توی رداهامون گذاشته بودیم
- همین دیگه! ما بی دفاعیم گابریل!
-نه نیستیم ما باید یادبگیریم از طبیعت استفاده کنیک واسه ی بقا!
-تو که نمی خوای تا اخر عمرت اینجا بمونی؟
-معلومه که نه!
-خب بس باید دست به کار شیم و حداقل یه چوبدستی بسازیم!
-نکته ی بدی نبود.
-بدو دیگه گابریل!

گابریل و پومانا سه روزبود که در داخل جنگل ممنوع گیر افتاده بودند، اونا نه چوبدستی داشتند نه لباس و نه خوراکی سه روز بود که لب به هیچی نزده بودند غیر از ساقه ی درختا!

-خب پومانا اینکار یه مزیتی هم داره ممکنه غذا پیدا کنیم!
-خب اره ممکنه...هی گب اون درخت رو نگاه کن!
-کدوم؟...ها اون خب ؟
-بیا یه نگاهی بکنیمش!
-باشه ضرر نداره.

گابریل و پومانا به یک درخت بلند و کلفت رسیده بودند؛که هر شاخش اندازه ی تنه ی یک درخت معمولی بود!

-
-
-پومانا نگاش کن!
-
-خیلی خب بسه پیاز داغشو زیاد نکن!
-یا ریش مرلیننننننننن!
-خیلی خب حالا چطوری برشش بدیم؟ اصلا چجوری چوبدستی بسازیم؟
-امممم...نظری ندا... چرا چرا یه فکری دارم!
-چی چی؟
-ببین ما با استفاده از وزن خودمون باید یک شاخشو بشکنیم...

اما حواس گابریل به حرف های پومانا نبود! چیزه دیگه ای توجه اش رو جلب کرده بود؛ اون در انعکاس خورشید چیزه براقی دیده بود!

-گب؟ گب اصلا بهم گوش کردی؟...گب؟ گابریللللل!
-اه دو دقیقه ساکت شو ببینم چه دیدم اونجا!
-هرچی دیدی مگه نمی خوای چوبدستی بسازی؟...داری کجا میری؟ بین بوته ها؟ چه عجب!
-ساکت باش!

پومانا همینطور به حرف زدن ادامه میداد بی توجه به گابریل انگار تو این سه روز بدترین ساعتهای زندگیش رو گذرونده و حالا نوبت تخلیه بودش!

-گابریل تیت تو چطوری جرعت میکنی سرم داد بکشی؟ منی که تو این سه روز دو شب کامل نخوابیدم و نگهابانی دادم و جنابعالی در خواب هفت پادشاه داشتی میرقصیدی!
-پومانا،لطفا ساکت باش!
-نمی تونم گب! نمی تونم دیگه گابریل تیت!
-پومانا اسپراوت،میشه بس کنی من لای بوته ها انعکاس نور دیدم و تو فقط داری سرم داد میزنی! به نظرت من تو خواب هفت پادشاه بودم؟ نه نبودم! من بیدار بودم، تمام این دوشب رو بدار بودم! داشتم نقشه میکشیدم برای نجاتمون! برگهایی که اورده بودی همه خیس بودن و من تمام لباسام خیس شد؛ داشتم یخ میزدم.حالا هم تمام کارایی که میکنم برای نجات جون توئه!
-جونه من؟
-اره...اره جونه تو!
-معذرت میخوام!
-اوههه... عیبی نداره حق داشتی!
-اممم...
-بیا ببینیم این چیه حالا.

پومانا و گابریل بالاخره بعد از کلی کلنجار فهمیدن اون انعکاس نور مربوط به این بیل و اره بوده!

-توهم همون فکر منو داری پومانا؟
-دققیقا!

اونها افتادن به جون درخت تا بعد از یک ساعت کار بدون وقفه تنه ی درخت بریده شد!

-اخخیششششششششششششم!
-تموم شد!
-خب حالا باید کنده کاریش کنیم.
-بذارش واسه فردا الان من جون ندارم!
-خب استراحت کن من کنده کاری میکنم!
-باشه،ممنون از لطفت!
-...خواهش میکنم!

گابریل زیاد تو کنده کاری خوب نبود ولی هرجوری بود طرح ساده ی چوبدستیه پومانا رو تونست روی چوب دربیاره، اما وقتی نوبت به ماله خودش رسید نمی دونست چیکار کنه؟ اخه ریزه کاری های چوبدستیش خیلی زیاد بودن!

-خب خب خب! هر چیزی یه سختی ای داره!...خب میتونم یه طرح دیگه بزنم روش هومم؟
نه نه اونطوری خوب نمیشه! اوههههه! چه شبه سردی هم هست!

بعله درسته، شب شده بود! پومانا خسته و گشنه و تشنه در خواب عمیق بود و گابریل بیدار بود و روی طرح چوبش داشت فکر میکرد...

-خب، میتونم طرح ساده بدون کنده کاری روش بزنم مثل ماله ویزلی!
غیژژژژژژژژژژ...خخششش خشششش...غغغغغغغغییییییییژژژ!
-اوه، بالاخره درست شد!

صبح روز بعد:

-پومانا...پومانا بیدار شو!
-چیشد شب من خوابم برده بود!
-ساعت خواب! بیا چوبدستیت رو درست کردم اونجاست!
-جدییییی؟ نه بابا...
-چیه، خوب شده؟
-عالیه گب افرین بهت!
-ممنون!
-حالا واسه مغزش چیکار کنیم؟
-...
-نظری نداری؟
-چرا دارم! برو پشت بوته هارو یه نگاهی بکن!
-پشت بوته ها واسه چی؟
-برو!
-باشه!

گابریل شب روی این موضوع خیلی فکر کرده بود و تنها نتیجه ای که پیدا کرده بود این بود که راه بیوفته تو جنگل و دنبال تک شاخ بگرده!

-هی هی گب نگاه کن موی دم تک شاخ!
قرشش!
-چی شد؟
-هیچی تک شاخه رام کرده بود به زور دم اخری از دمش مو هاشو کندم!
-وایی گب مرسیییی!
-حالا بذار بخوابم!
-حتما بخواب بقیش با من!

پایان.


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۲ ۱۰:۵۷:۲۰

only Hufflepuff


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۱۰:۲۹ دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف

هدر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۷:۴۰ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۶:۲۳:۲۳ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 44
آفلاین
هدر
Vs
اما دابز
سوژه :بازگشت معجزه اسا
بالاخره میتونم بالاخره میتونم شرکت کنم.
-ببین من گفته باشم حتی ممکنه بمیری.
-هیچی نمیشه بابا.
-اخه از کجا میدونی؟
همونطور ک هدر و تیت راه میرفتن و حرف میزدن با سلامی دست از حرف زدن برداشتن:
+سلام هدر.
-سلام ترومن خوبی؟
+اره خوبم ت خوبی شنیدم میخوای واسه مسابقه ثبت نام کنی!
-اره واسم دعا کن.
+همینکه توی مرحله اول نصف نشی کافیه.
-خیلی ممنون از دعای خیرت!
ترومن درحالی ک میخندید دور شد.
-هدر من میرم سر کلاس تو نمیای.
-نه من نمیام تو برو.
-مطمعنی؟
- اره بابا.
-باشه خدافظ.
هدر دوباره تنها شد و مثل همیشه گوشه ای نشست و دفترشو دراورد دفتری بنفش ک روی اون با حروف درشت ابی ای کلمه ی دلنوشته نوشته شده بود هدر دوباره شروع کرد ب نوشتن از مسابقه:
میترسم ولی نمیدونم از چی ی دلم میگه شرکت نکن و ی دلم میگه بکن موندم چیکار کنم.
ولی یهو دفترش رو جمع کرد و ب کلاس رفت اونجا حد اعقل فکرش درگیر مسابقه ی سه قهرمان نبود بعد ازکلاس باید میرفتن برای مسابقه تا اسمشونو توی جام اتش بندازن ولی قبل از اون باید به سخنرانی خسته کننده و تکراریه دامبلدور گوش میکردن اکثر بچه ها کسل بودن و بعضیا هم خوابیدن ولی بالاخره جام رو اوردن و کم کم همه ی کسایی ک میخواستن اسمشونو بندازن جلو اومدن هدر با ترس خودشو از لای بچها ب جام رسوند و با هزاران فکر و خیال مختلف اسمشو انداخت توی جام.
صبح با صدای بلند زنگ ساعت بیدار شد دیر کرده بود بدو بدو خودشو ب تالار رسوند و روز موعود بود امروز سه نفر برگزیده اعلام میشدن هم همه بود و همه هیجان داشتن و هدر هم یکجا بند نمیشد.
دامبلدور دوباره سخنرانی طولانی ای کرد و بعد تموم شدن حرفاش جام اتش رنگش قرمز شد و دونه ب دونه اسما رو بیرون انداخت و دامبلدور با صدای بلند میخوند:
-لیسا تورپین .لیسا کدوم گروهی؟
+ریونکلاو.
-لاوندر باراون.
-هدر؟ هعی هدر کجایی؟
ولی هدر توی دنیای دیگه ای بود ک با صدای تشویق بچه ها و تبریک گفتناشون به خودش اومد:
-هدر؟هدر نیومده؟
-هدر...هدر کجایی؟
-ها؟ چی؟
و دامبلدور با صدای رسا تر و بلند تر گفت :
-هدرررررر!!!!!
- اومدم اومدم.
-گروه توام ک هافپافه.
-بعله.
بعد از مراسم و تبریک گفتن بچه ها هدر ب اتاقش رفت روز مسابقه رو علامت زد و خوابید.
روز ها ب سرعت برق و باد میگذشت و هدر لحظه ای برای فکر کردن وقت نداشت و همیشه در حال تمرین بود تا روز مسابقه فرا رسید اولین مرحله اژدها بود و ب اون اژدهای سبز ولزی افتاد مرحله اول سخت بود ولی بعد از تلاش های زیاد تونست تخم طلایی رو برداره بعد از تلاشهای زیاد برای فهمیدن سرنخ مرحله بعد تونست با کمک تیت و ترومن اونو رمز گشایی کنه و برای مرحله دوم اماده شه توی مرحله دوم باید ب مدت ی ساعت زیر اب میموند و اون برای اینکار از طلسمی استفاده کرد ک اونو توی ی حباب نگه میداشت ولی بعد از انجام طلسم , طلسم مدت زیادی پایدار نبود و بعد نیم ساعت ترکید هدر ک در اعماق دریا بود سعی کرد خودشو ب هوا برسونه ولی در حالی ک فقط زره ای فاصله داشت هوایش تمام شد او دیگر نمیتوانست کاری بکند و مرده بود جسد اون رو از توی اب بیرون کشیدن و ب درمانگاه بردن و هزاران طلسم روش اجرا کردن ولی هیچکدوم کار ساز نبود دامبلدور با ناامیدی اخرین طلسم رو ب زبون اورد تا شاید 1 درصد بتواند کاری کند بعد از انجام طلسم همه منتظر بودند ولی هدر بلند نشد و همه با ناامیدی جسد اورا پوشاندند و کمکم برا خاک کردن او ب راه افتادند دوستان او در حالی ک او را میبردند تیت صدایی شنید:
-کی بود؟
+کی کی بود؟
-شماها صداشو نشنیدین؟
+صدای کی رو؟
-شبیه صدای هدر بود!
+خیالاتی شدی دلت براش تنگ شده صداشو میشنوی.
-دوباره اومد نشنیدین؟
+من ک چیزی نمیشنوم!
- ن اینجوری نمیشه درو باز کن ببینم.
+وا مرده چی رو میخای ببینی؟
-ت باز کن اگه جنازش بود که من ضایع میشم اگر نه هم که تو ضایع میشی.
ناگهان صدای جیغی بلند شد و تابوت هدر روی زمین افتاد و همه از ان دور شدند هدر با حالتی مثل زامبی ها بلند شد!
-الان میام میخورمت !هاهاهاها
و سپس صدایش از حالتی وحشتناک ب قه قهه ای بلند تبدیل شد او میخندید ولی همه در تعجب بودند بعد از تمام شدن خنده اش شروع کرد ب حرف زدن :چرا ماتتون برده الووووو کسی خونه نیست؟؟؟
صدایی سکوت را شکست صدای تیت بود ک دوان دوان هدر را بغل کرد:
-ی بار دیه خودتو بکشی میکشمت.
-باشه بکش.
و بعد کم کم بقیه بچه ها بغلش کردند و تا اخر روز داشت واسه ی همه خوابایی ک دیده بود رو تعریف میکرد.


پایانی بنفش


ای کاش ادمی گاهی فقط گاهی ب اندازه ی نیاز بمیرد و بعد بلند شود خود را بتکاند و ب زندگی ادامه دهد اگر خواست بلند شود و زندگی کند و اگر نخواست تا ابد در کنار خدا و در ارامش بماند و لذت ببرد


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۱:۵۴:۳۳ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۸:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۰۹:۵۹
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 111
آفلاین
دوئل مگان راوستوکvs فلور دلاکور
...........
خیابان شماره ۱۱

ساحره در حالی که در خیابان راه می رفت به اینکه چطور ان مرد را خفه کند فکر می کرد. با دندون های روباهی، با دست یا با سم.
این ها فکر هایی بود که مگان می کرد. تاحالا کسی پست و مقامی که لایقش بود را ازش ندزدیده بود. اگر فقط ادرس را درست امده بود می توانست کارش را تمام کند.
وقتی در خیابان شماره ۱۱ راه می رفت مردم او را با تعجب نگاه می کردند. به نظر می رسید که مردم انجا فقیر نشین بودند و تا کنون زنی با لباس های شیک و نو ندیده بودند.
- اه،اخه چرا یه ادمی که مثل اسمیت اینقدر پدرش پست و مقام داره اینجا زندگی می کنه.

وقتی به در خانه اسمیت رسید سعی می کرد لبخند بزند و اعصاب خوردیش را نشان ندهد.
زینگ زینگ

- کیه؟ یه لحظه وایسا الان میام.
زینگ زینگ زینگ زینگ

- خانم اینقدر زنگ نزنید زنگ سوخت کرم کردید.

مردی با پیژامه صورتی رنگ که عکس مدال های ناظر تمام انجمن ها رویش بود ظاهر شد. مو هایی شلخته و نامرتبط داشت. معلوم بود چند روزی است که موهایش را شانه نزده است. اخر کسی ساعت سه شهر بیدار می شود.

- خانم می شه دست از خیره شدن به من بردارین؟ اگر کاری دارید بگین.
مگان دست از نگاه کردن به مرد برداشت.
- امم ، ببخشید می تونم بیام داخل؟
- بله، البته بفرمایید داخل.

مگان با دیدن ان همه بی نظمی داشت سکته می کرد. خانه گرد و خاک داشت، زمین جارو نشده بود، برخی از ظرف ها هنوز شسته نشده بودند. دلش می خواست همان لحظه اگر از دزدیدن پست و مقامش می گذشت دوست داشت برای بی نظمی خانه او را خفه کند.
با دستکش هایش روی میز دستی کشید و متوجه شد ارد است.

- خب، خانم امری دارید؟
- ببخشید حضور ذهن من رو ندارید؟
- امم، اهان همونی که توی کوییدیچ بازی می کرد؟
- نه
- اونی که توی مدرسه بوباتون بود؟
- نه!!
- همونی که پیش مادام رزمرتا کار می کرد؟

یعنی اینقدر حافظه اش کند بود؟ مگان داشت جوش می اورد. با خشم به مرد گفت:
- نهههه. من خانم مگان راوستوک هستم. همونی که شما پست و مقامش را دزدید و ناظر دیاگون شدید و سنگ رو برداشتید اقای اسمیت.

در دل زاخاریاس اشوب به پا شد. از همین می ترسید که کسی متوجه بشود که او خودش رو جای مگان زده است.
- کی.. کی.. کی به تو گفته؟
- خودم فهمیدم. راستی بیا یه دوئل حسابی بکنیم. هر کسی برد ناظر دیاگون می شه.

مگان با قدم های بلند از خانه خارج شد. نفس راحتی کشید برای اینکه از این بی نظمی خلاص شده بود.
................
خوابگاه دختران اسلایترین:

- چی؟! تو چی کار کردی؟ تو یکی قوی تر از خودت رو به دوئل دعوت کردی؟
این صدای کیتی بود که داشت مو های گربه اش را شانه می زد و شانه را در بدن گربه اش کرد.

- ای کیتی. اینقدر نفوس بد نزن. الان اعصابش رو ندارم.
- مگان اخه این چه کاری بود کردی. راحت همه جا به خاطر ما متقارن بودنش خفه اش می کردی.
- ای گبی. من چه قدر خنگم. ای مرلین بزرگ.
- نترس من یه ایده دارم می تونی از معجون شانس بخوری.
- افرین عقل کل حالا موادش رو از کجا بیاریم؟
- این دیگه توی تخصص من نیست.
- خب به نظرم به مامانت نامه بنویس. اون توی وزارتخانه کار می کنه و می تونه موقع بازرسی برات دستورش و وسایلش رو بیاره.

مگان مثل فنر از جا پرید و شروع به نوشتن نامه کرد.
نقل قول:
سلام مامان
خوبی؟
روباه کوچولوت به یه مشکلی بر خورده و به وسایل و دستور العمل معجون شانس نیاز داره. می تونی براش بیاری با یه دنیا بوس دخترت.

بعد نامه را به پای جغدی بست و برای مادرش فرستاد.
- خب از اونجایی که من ناظر تالار هستم می گم دیگه باید بخوابیم. همه توی تخت خواب هاشون.
مگان نمی توانست بخوابد. وقتی چشم هایش را بست با استرس خوابید و هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که صبح شده بود.

-‌ مگان مگان جغد مامانت اومده.
- بده ببینم کیتی.
نقل قول:
سلام روباه مامانی. من به سختی تونستم برات این وسایل و دستور العمل رو پیدا کنم چون فقط تونستم چند خطی ازش رو ببینم. دوست دارم


در نامه یک برگه کوچک بود که دستور العمل رو نوشته بود با چند ریشه و برگ.
..............
کلاس معجون:
- خب گابریل برامون بمون ببینیم .
- بزار ببینم.
یک عدد ریشه درخت گیلاس، دو عدد مغز زنبور، ریسه قلب اژدها، موی تک شاخی که شاخش شکسته. همین بود. حالا به مدت یک دقیقه معجون رو هم بزنید. معجون شما اماده است.
- خب بخورش مگان.
وقتی مگان معجون رو خورد برای یک لحظه هیچ اتفاقی نیفتاد ولی بعد سر گیجه گرفت.
- وای چقدر دنیا قشنگه، تک‌شاخ ها، رنگین کمون، چون ها.
و بعد غش کرد.
- چی شد بهش؟
- نمی دونم. وای نه امروز روز دوئل هست. خیله خب کیتی تو معجون مرکب پیچیده رو بخور و جای مگان برو سر قرار و من هم میرم دنبال سو و مادر مگان.
- قبوله.
.........
نیم ساعت بعد در وزارتخانه:
گابریل و سو در حالی که سریع می دویدند وارد وزارتخانه شدند.
- ببخشید با خانم فلیسیتی راوستوک کار دارم.

پیرزن مسن عینکی رو پایین اورد و نگاهی اول به سو و بعد به گابریل کرد.
- نداریم کسی به این اسم. برید.
- فلیسیتی ایسترچ چی؟
- طبقه دوم اتاق اول.
........
هاگوارتز، زمین کوییدیچ:

کیتی به سختی داشت با کفش های پاشنه بلند مگان راه می‌رفت و سعی می کرد دست به مو های کراتینه مگان نزند. واقعا برایش سوال بود که مگان چطور با این کفش ها راه می رود. چرا همیشه کت و دامن می پوشه؟ چرا همیشه کفش پاشنه بلند زیر همه ی لباس هاش می پوشش. در همین حین پایش پیچ خورد و به زمین افتاد.

- وای نه کفش مگان پاشنه ش شکست. بدبخت شدم.

بودن در نقش مگان کار راحتی نبود.
............
دفتر خانم فلیسیتی ایسترچ
در اتاق خانم ایسترچ با سرعت باز شد و دو دختر ظاهر شدند.

- خانم استیون من مگه نگفتم در رو روی هر کسی باز نکنید.
- خانم راوستوک، قضیه درباره مگانه. مگان معجون اشتباهی رو خورده.
- چی؟!
ضربان قلبش بالا می رود برای دخترش ممکن بود اتفاقی افتاده باشد.سریع با گابریل و سو به داخل شومینه رفتند و در هاگوارتز ظاهر شدند.
.........
کلاس معجون سازی:
فلیسیتی اصلا خوب نبود. نمی دانست برای دخترش اتفاقی افتاده یا نه. اگر دخترش بلایی سرش می امد هیچ وقت خودش را نمی بخشید.
- این معجون حالش رو خوب می کنه؟
- اره، البته امیدوارم.
وقتی مگان معجون را خورد به ارامی بلند شد. دیگر اثری از رنگین کمان و تک‌شاخ در ذهنش نبود.
- مامان. چی شده؟
- هیچی مثل زیبای خفته به خواب رفتی.
- وای نه دوئل.
- اه، اخ، ای
کیت که دیگر به حالت عادی خودش برگشته بود با کفش های پاره و شکست خورده برگشت.
- ببخشید شکست خوردم.
-
- مگان گریه نکن. دوباره می تونی به دوئل دعوتش کنی.
- نه من برای اون گریه نمی کنم. کفش هام. کفش های قشنگم، کفش های نازنینم
- بله مگان خانم من بهت گفتم که این کار رو نکن.
- کیتی الان خفه ات می کنم


ویرایش شده توسط مگان راوستوک در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۰ ۱:۲۱:۳۱

Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۴۳:۴۴ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

فلور دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۱:۱۰ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۰۱:۴۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 155
آفلاین
مگان راوستوک vs فلور دلاکور
---------------------------------

توجه
توجه

مرحله اول مسابقه بزرگ سه جادوگر، بیست و چهارم نوامبر ، در حضور هیئت داوران و دانش آموزان برگذار خواهد شد.
آخرین کلاس های روز بیست و چهارم برگذار نخواهند شد و همه ی دانش آموزان می توانند به زمین بازی کوییدیچ که محل برگذاری مرحله ی اول است ، بروند.



این اعلامیه از چند روز پیش روی دیوار های قلعه نصب شده بود. قهرمانان هاگوارتز، بوباتون و دورمشترانگ هنگام عصر باید در زمین بازی کوییدیچ حاضر می شدند تا مرحله اول مسابقه را طی کنند. قهرمان بوباتون و دورمشترانگ پس از صحبت های طولانی با مدیر مدرسه شان تصمیم گرفته بودند تا شروع مسابقه استراحت کنند اما قهرمان هاگوارتز، فلور دلاکور، با کیفی سنگین بر دوش در راهرو ی قلعه حرکت می کرد.

-هیچ کس متوجه نمی شه... آره، از کجا می خوان بفهمن. فقط همین یه دفعه اینکارو می کنم. دیگه هرگز تکرارش نمی کنم.

فلور در حالی که سعی می کرد خودش را بابت کاری که می خواست انجام دهد، راضی نگهدارد پیش می رفت. او تصمیم گرفت به جایی برود که کاملا دور از انتظار باشد. فلور با احتیاط در راهرو حرکت میکرد تا به دستشویی دخترانه طبقه اول برود. کسی او را دنبال نمی کرد و شب هنگام هم نبود ولی از آنجایی که همه هنگام انجام کارهای خلاف قانون استرس دارند، او هم دچار استرس و نگرانی شده بود. بالاخره پس از چند دقیقه به آنجا رسید. در را باز کرد و داخل شد. فضای اطراف کاملا نشان میداد که مدت زیادی از آنجا استفاده نشده است. وسایلش را روی زمین گذاشت و نشست تا شروع به کار کند که ناگهان صدایی وحشتناک از پشت سرش بلند شد. فلور سرش را برگرداند و با میرتل مواجه شد. فلور نمی توانست به او چیزی بگوید زیرا خودش بود که وارد مقر همیشگی میرتل شده بود.

-آخه چه خبرته؟ نمی تونی یکم آروم تر بیای. نزدیک بود سکته کنم.

البته واضح است که فلور نسبت به این حرکت بی تفاوت نماند اما میرتل از آنجایی که به این جور حرکات عادت داشت سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند و کار همیشگی اش یعنی سر در آوردن از کار بقیه را انجام دهد.

-سلام فلور.
-سلام. ببخشید من فقط چهار ساعت و بیست و سه دقیقه اینجا می مونم و بعد میرم. اگه بشه که ...
-مزاحمت نشم. خیالت راحت من همیشه فقط تماشا می کنم.

از قیافه میرتل اینطور به نظر نمیرسید. او روی زمین فرود آمد و کنار فلور نشست.یک فلور نیز یکی یکی وسایل معجون سازیش را روی زمین گذاشت و در نهایت کتاب معجون سازی قطوری را از کیفش بیرون کشید که با خط درشتی روی آن نوشته بود:

راهنمای معجون سازی
نویسنده :بزرگترین معجون ساز قرن، هکتور دگورث گرنجر



فلور فهرست کتاب را باز کرد و با توجه به آن به صفحه 324 ، که در آن روش تهیه معجون شانس نوشته شده بود رفت. از آنجایی که کتاب توسط پروفسور درس معجون سازی نوشته شده بود، فلور مطمئن بود که جواب می دهد. پروفسور تا به حال برایشان معجونی نساخته بود و طرز تهیه معجونی را نیز به آنها نگفته بود ولی از آنجایی که دو جلسه تمام را به مهمترین بخش معجون سازی اختصاص داده بود، فلور حس می کرد که او کاملا در کارش وارد است. پس با توجه به دستور تهیه شروع کرد. اول از همه پاتیلش را روی شعله گذاشت و سپس شروع به خواندن محتویات کرد.

-چند برگ از گیاه افسنتین، چهار عدد دندان مار ، یک عدد...وای باورم نمیشه...سه تا از چیز های مهمشو ندارم.
- من یه فکری دارم. باید بری پیداشون کنی.

فلور در حالی که سعی می کرد آرامش خودش را حفظ کند، گفت:
-فکر کنم خودم می دونم.
-از گلخونه میتونی بیاری.
-اولا اونجا همیشه درش بسته. دوم همه ی اینا رو از اونجا نمیشه گیر اورد.
-نظرت چیه از انبار معجونا برداری. این کاریه که همیشه هری انجام میداد.

درست زمانی که فلور می خواست به پیشنهاد های غیر منطقیِ میرتل پاسخ دهد، صدای وارد شدن کسی را شنید و باعث شد برای چند ثانیه در حالت شوک باقی بماند.

-سلام میرتل.سلام فلور. اینجا چیکار میکنی؟ همنشین میرتل شدی!

آن صدا متعلق به یکی دیگر از ارواح قلعه بود که فلور حتی اسم او را نمی دانست. و درست زمانی که می خواست چیزی بگوید، روح ادامه داد:
-میرتل، توی راهرو طبقه دوم یه جشن بر پا کردن دوست داری تو هم بیای.

میرتل با شنیدن این موضوع، فضولی در کار فلور را بیخیال شد و فورا همراه آن روح بیرون رفت. فلور که حالا با رفتن او احساس راحتی بیشتری می کرد، به سراغ معجونش رفت و موادی که حالا باید به دست می آورد.

-حالا اینا رو از کجا بیارم...برم بدزدم. واقعا چه پیشنهاد مسخره... ولی شایدم خوب باشه. فکر نکنم کار زیاد سختی باشه. با یه زمان بندی درست مثل آب خوردنه.

فلور تصمیمش را گرفت. مسابقه شش ساعت دیگر شروع میشد و او باید هر چه سریعتر معجونش را حاضر می کرد پس به سوی اتاق پروفسور گرنجر رفت. در راه عده ی زیادی از دانش آموزان به خصوص گریفیندوری ها برایش آرزوی موفقیت می کردند. بالاخره پنج دقیقه بعد به در ورودی اتاق رسید. در اتاق نیمه باز بود و به راحتی امکان داخل شدن بود. حالا فلور باید برای یک دزدی بزرگ آماده میشد. در اتاق را باز کرد و با آرامش داخل شد.

-درود پروفسور گرنجر.

پروفسور گرنجر که در حین ویبره زدن در حال درست کردن معجونی عجیب و سبز بود با شنیدن صدای فلور به سمت او برگشت و گفت:
-خانم دلاکور. اینجا چیکار می کنید؟
- راستش پروفسور یه مشکلی هست. من معتقدم که شما بهترین معجون ساز روی زمین هستید و به همین دلیل یکی از بزرگترین کتابهای شما رو خریدم و حالا برای درست کردن یکی از معجوناش مشکل دارم. چون چند تا از موادشو ندارم. اگه بشه برام جورش کنید خیلی عالی میشه. اینطوری بعد از درست کردنش میتونم اثر معجونای فوق العاده شما رو به بقیه هم نشون بدم.

هکتور که با شنیدن این حرف ها حالا شدت ویبره زدنش چندین برابر شده بود با خوشحالی گفت :
-عالیه که یه همچین شاگرد فوق العاده ای دارم. هر چی می خوای بگو برات بیارم. یادم بیار تو کلاس بهت نمره اضافه هم بدم. حتما بعد درست کردن معجون بگو از روی دستور کی درستش کردی.

هکتور به سرعت تمام چیزهایی که فلور برای معجونش می خواست برای او آماده کرد و با رضایت تمام همه آنها را به فلور داد. فلور با خوشحالی از اتاق خارج شد و به سمت دستشویی دخترانه رفت. البته باید به این نکته اشاره کرد که این به هیچ وجه به یک دزدی شباهت نداشت اما تا زمانی که راه های ساده تری مانند خودشیرینی و از این قبیل وجود دارد نیازی به دزدی نیست.

دستشویی دخترانه طبقه اول


فلور یک ساعت بعدی را به خرد کردن، له کردن و در نهایت ترکیب کردن مواد گذراند و همه مواد را درون پاتیل ریخت. حالا مواد باید نیم ساعت جوش می خوردند و فلور تصمیم گرفت در این مدت به سراغ آخرین ماده و البته چندش آور ترین آنها برود که کاملا هم پیدا کردنش مشکل بود. انگشت انسان. فلور می دانست آن را از کجا بیاورد زیرا همیشه یک نفر بود که این امکان را داشت که انگشتش از بدنش جدا شود. به علاوه در نهایت انگشت دست نخورده باقی می ماند و به صاحبش برگردانده می شد. اما گرفتن یک انگشت آن هم از تام جاگسن به نظر کار ساده ای نمی آمد. فلور باید انگشت را پیدا می کرد زیرا برای مبارزه با اژدها به شانس زیادی نیاز داشت و باید معجون را درست می کرد و از آنجایی که همیشه با کمی فکر کردن راه حل های فوق العاده به ذهنش می رسید راه حل این مشکل را نیز یافت و به راه افتاد.

اتاق پروفسور لسترنج


فلور در زد و داخل شد. رودولف در حال چک کردن تکالیف دانش آموزان بود. فلور متوجه شد که او به ساحره ها نمرات بالاتری نسبت به بقیه می دهد. به هر حال با دیدن او گفت:
-به به یه ساحره ی باکمالات اینجا داریم. بیا اینجا بشین. با من کاری داشتی؟
-متشکر سر پا راحتم. راستش پروفسور یه درخواستی ازتون داشتم.

رودولف که حالا در پوست خود نمی گنجید گفت:
-در خواست. هر چی که باشه.
- پروفسور من برای انجام یکی از آزمایشام به یه چیز نسبتا کوچیک نیاز دارم. اگه بتونین برام جورش کنید عالی میشه.
-فقط بگو چی می خوای؟ سه ثانیه ای برات جورش می کنم.
-راستش برای دو ساعت و چهل و پنج دقیقه به یک انگشت نیاز دارم. اگه...

رودولف حتی نگذاشت حرف فلور تمام شود. به او گفت چند دقیقه منتظر باشد و به سرعت از کلاس خارج شد و دو دقیقه بعد همراه با یک انگشت وارد اتاق شد. آن را درون دستمالی گذاشت و به سمت فلور گرفت.

-اینم انگشتی که خواسته بودی. اگه چیز دیگه ای هم خواستی فقط به خودم بگو. راستی عصرم که مسابقه داری. بعدش بیا یکم درباره خودت با هم صحبت کنیم.

فلور در حالی که هر آن امکان داشت حالش به هم بخورد انگشت را گرفت و گفت:
-حتما پروفسور. متشکر. ساعات خوبی داشته باشید.

رودولف با خوشحالی او را تا دم در اتاق بدرقه کرد. فلور هم دوباره به سوی دستشویی دخترانه به راه افتاد. زیبایی های او همیشه کاربرد های متفاوتی داشتند و او همیشه سعی می کرد از آنها بهترین استفاده را بکند. مدت کوتاهی بعد به در دستشویی رسید و داخل شد. حالا تمام مواد آماده بودند. انگشت را نیز به آنها اضافه کرد. حالا فقط ده دقیقه به حاضر شدن معجون و یک ساعت به مسابقه مانده بود. ده دقیقه بعد فلور معجون را که به طرز عجیبی چندش آور و به رنگ قیر شده بود، درون بطری کوچکی ریخت و انگشت را نیز از ظرف بیرون آورد و تمیز کرد و گوشه ای گذاشت. وسایلش را جمع کرد و به سوی سالن عمومی رفت تا مدت باقی مانده را آنجا استراحت کند.

زمان برگذاری مسابقه، زمین کوییدیچ

-و حالا قهرمان بلغاری ویکتور کرام، بعد از جر و بحث های طولانی با اژدها و در حالی که رداش کاملا سوخت موفق شد تخم رو از اژدها بگیره. دو قهرمان کارشون رو انجام دادن و حالا نوبت میرسه به قهرمان هاگوارتز، فلور دلاکور.

فلور پیش از خارج شدن در حالی که دستانش می لرزید، بطری را سر کشید و وارد محوطه شد. صدای فریاد و تشویق جمعیت بلند شد. جمعیتی که دور تا دور زمین کوییدیچ را پر کرده بودند اما تنها چیزی که فلور در آن لحظه می دید، اژدهای عظیم الجثه ای بود که روبه رویش ایستاده بود و باید او را به هر نحوی شده راضی می کرد که تخم طلا را به او بدهد. اژدها طلایی رنگ بود و چندین متر بلندی داشت. همانجا نشسته بود و منتظر بود فلور، حرکتی انجام دهد. فلور سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند و به معجون شانس اعتماد کند. درست زمانی که می خواست شروع به حرف زدن کند، صدای خنده جمعیت و حتی اژدها بلند شد. فلور مات و مبهوت نگاه می کرد و نمی دانست چه خبر شده. اول به اطرافش نگاه کرد ، اما چیز خنده داری نیافت ولی بعد از اینکه سعی کرد خودش را بررسی کند، آنچنان جیغ بلند و غیر عادیی کشید که جایگاه های تماشاگران به لرزه در آمد و باعث وحشت دانش آموزان و بقیه شد. هر کسی به سویی می رفت و همه فلور را که در اثر معجون به رنگ سبز در آمده بود فراموش کردند. هرج و مرج ایجاد شده باعث شد اژدها نیز گیج شود و مشغول تماشای آنها شود. در این بین فلور تصمیم گرفت از فرصت استفاده کند و هر چه سریع تر به این وضع وحشتناک پایان بدهد. پس آرام آرام به سوی تخم رفت و همزمان در دلش خودش را سرزنش می کرد.

-این معجون قرار بود برام شانس بیاره، حالا سبزم کرده. در عرض سه ثانیه و دو صدم ثانیه ابروم پیش همه ی ملت رفت... آخه برای چی اینقدر صدام بلند شده. دیگه تا آخر عمرم از روی دستورات پروفسور گرنجر هیچی درست نمی کنم.

فلور تخم طلا را برداشت و هیچ کس هم متوجه نشد. حتی برای خودش هم مهم نبود که سریع تر از سایرین تخم را برداشته. حالا فلور باید جواب تمام اتفاقاتی که افتاده بود را می داد و به عنوان دختری که در هاگوارتز در زیبایی نظیر نداشت حالا تمام آبرویش نیز رفته بود.


پایان


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۹ ۰:۵۹:۳۷

Happiness cannot be found But it can be made


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۱۶:۲۰ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین

پلاکس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸:۱۹ شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۱۳:۲۶
از بن بست اسپینر
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 77
آفلاین
پلاکس بلک vs لاوندر براون

تعطیلات شروع شده بود و پلا مثل همیشه درس رو بهونه کرده بود تا توی هاگوارتز بمونه.
همیشه براش سوال بود که چرا مثل بقیه از بودن کنار خانوادش لذت نمیبره،ترجیح میداد تنهای تنها تو خوابگاه اسلی بمونه تا اینکه با خانوادش وقت بگذرونه..
دست از فکر کردن برداشت و از اتاقش بیرون اومد،سال جدید رو به خودش تبریک گفت و رفت سراغ جعبه کوچیک کنار شومینه؛ جعبه رو باز کرد و گردنبند یاقوتی رو ازش بیرون کشید.چشم هاش از دیدن زیبایی گردنبند برق میزدن : یاقوت سبز رنگی بین دو تا مار که توی هم پیچیده بودن میدرخشید و زنجیری که مثل مار ها نقره ای رنگ بود. عجیب نبود پدر و مادر اصیلش به اینکه اسلیترینی بود افتخار میکردن.
گردنبند رو داخل جعبه گذاشت و نامه ای که روی زمین بود تو دستش گرفت :
سلام پلای مامان
من و پدرت برات آرزوی موفقیت میکنیم و امیدواریم تو سال جدید باعث سربلندی اسلی باشی.
این هدیه ارزشمند از طرف ماست تا بدونی چقدر دوست داریم و همیشه به یادتیم.
سال نو ات مبارک عزیز مامان.

نامه رو بست و به طبقه بالا رفت، گردنبند رو روی میز گذاشت و زیر لحاف خزید....

نور شدیدی که تو چشمش میزد باعث شد غلطی بزنه ولی نتونست دوباره بخوابه و بلاخره بیدار شد.
قرار بود تا به کوچه دیاگون بره تا برای جذاب ترین پرفسور دنیا هدیه سال نو بخره.
بعد از دوش کوتاه و عوض کردن لباس هاش چون حوصله رفتن به سر سرا رو نداشت گردنبند رو گردنش انداخت و داخل شومینه رفت :
_ کوچه دیاگون....

گرد و غبار رو با وردی از روی لباس ها و صورتش پاک کرد.از مغازه شیرینی فروشی بیرون اومد و به سمت مغازه آقای کریچر به راه افتاد.
هنوز دو قدم نرفته بود که متوجه شد همه بهت زده بهش نگاه میکنن و بعضی ها خودشون رو عقب میکشن،پدر و مادر ها بچه ها رو پشتشون قایم میکردن و هرکسی سعی داشت به نحوی از پلا دور بشه.
پسر جوونی از مغازه ای چند قدم جلوتر با عجله خارج شد اما با دیدن پلا چند لحظه ای خشک شد و همونطور که فریاد میزد:
_ آرتمیسا ریدل برگشته !
پا به فرار گذاشت.با فریاد پسر همهمه ای توی خیابون افتاد و هرکسی به سمتی میدوید،پلاکس که از تعجب خشک شده بود برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد. هیچ کس نبود، پس آرتمیسا ریدل کجاست؟ کمی دقت کرد؛ آرتمیسایی در کار نبود، انگشت ها همه پلاکس رو نشون میدادن، اما مگه امکان داشت؟
نگاهی به دستهاش انداخت، صورتش رو لمس کرد، هیچ تغییری نکرده بود، همه چیز مثل سابق بود.
برگشت و توی شیشه مغازه نگاهی به خودش انداخت :
ـ نه...نه..ایـ..این امکان نداره...آخه چجوریییی!؟

زن میانسالی با موهای آشفته ، دماغ دراز و دندون های وحشتناک پلاکس رو نگاه میکرد.
چند قدم عقب رفت، ترسیده بود، او..اون آدم کی میتونست باشه؟ ناگهان با جسمی برخورد کرد و بیهوش روی زمین افتاد...

طبق عادت هرروز چشم هاشو نیمه باز کرد اما با دیدن دور و برش یهو از جا پرید.

_لطفا بشینین خانم ریدل.
صدا رو دنبال کرد و به قاضی رسید.
ریدل؟ریدل دیگه کیه؟سلول های خاکستری مغزش به فعالیت افتادن....آهاااان..تازه دو گالیونیش افتاد و اتفاقات چند ساعت پیش رو به یاد آورد.اما چرا تو دادگاه بود؟ اونم به عنوان مجرم! عرق روی پیشونیش رو پاک کرد.

_ آرتمیسا ریدل که پنج سال پیش به جرم قتل زنجیره ای به حبس ابد محکوم شده بود بعد از دو سال موفق به فرار شد و پس از آن کسی اثری از او نیافت.اما اکنون،این هیولای خطرناک خود را نشان داده و آماده ی اجرای حکم میباشد.
پلاکس با شنیدن این چرندیات بلند شد و فریاد زد :
_چی دارین میگین؟ آرتمیسا دیگه کیه؟ دارین اشتباه میکنین!
نگهبانی که درست کنار صندلی ایستاده بود وردی خوند و پلا به صندلی چسبید.

_ و ما اکنون شما رو دوباره به آزاکابان بر میگردونیم و از مرلین کبیر تقاضای نابودی هرچه سریع تر شما را خواستاریم.لطفا هرچه سریع تر جلسه رو ترک کنید تا دیوانه ساز ها وارد شوند.
پلا شروع کرد به فریاد زدن اما هیچکس توجهی بهش نداشت؛ همه با سرعت بیرون میدویدن تا گیر بوسه دیوانه ساز نیفتن.
اتاق خالی شده بود، هیچ کس نبود که به دادش برسه...یکدفعه چیزی در ذهنش جرقه زد :
_ گردنبند!
نگاهی به گردنبند انداخت که نور شدیدی درون یاقوتش روشن و خاموش میشد. دیوانه ساز ها وارد شدن و به محض ورودشون طلسم باطل شد، پلا سریعا گردنبند رو از گردنش کند و از پنجره به بیرون پرتاب کرد، دیوانه ساز ها به دنبال گردن بند بیرون رفتن.
پلاکس با حرکتی سریع چوب دستی اش رو از جایگاه قاضی برداشت ، داخل شومینه رفت و پودر جادو رو به هوا پاشید :
_خوابگاه اسلیترین.

پایان






ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۲۱:۲۴:۴۲

با نقاشی هام مهربون باش!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰:۵۰ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

بیدل نقال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۳:۳۵ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۱۸:۵۴ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 51
آفلاین
گابریل تیتvsبیدل نقال
سوژه:سوء استفاده


یک روز خلوت و افتابی ازار دهنده برای بیدل مخصوصن با این اتفاق هایش .

فلش بک

اخه چرا ؟ چطور ؟

این سوال هایی بود که بیدل از خودش می پرسید . آخر او به بیکار موندن علاقه ای نداشت .واز هزار تا فحش برای او بدتر بود .

پس سعی کرد کاری برای خود بتراشد . و به فکر فرو رفت . فکر کرد ، فکر کرد . ولی چیزی به ذهنش نرسید .

پس کت فیروزه ای همیشگی اش را پوشید و به سمت خانه بیدل ها حرکت کرد . چون خواست با یک تیر دو نشان زده باشد .
هم سلامتی اش را تضمین کند هم از مناظر بیرون لذت ببرد . و خلاصه حوصله اش سر نرود .

در راه خانه ی ریدل کمی احساس خفگی کرد ولی جدی نگرفت . هر چه بیشتر به خانه ی ریدل ها نزدیک میشد .احساس خفگی بیشتری میکرد . تا اینکه یک دفعه …

- من ؟ من ؟ کجام !

- تو همون جایی هستی که باید باشی .

با من چیکار داری ؟ از من چی میخوای .

- تو باید بنویسی... همون رو

- چی رو ؟

- تو باید منو قدرتمند ترین کس رو در تاریخ جلوه بدی . و از گروه مرگ خوار ها جاسوسی رو بکنی فهمیدی ؟

- من نمیخوام .

سپس فرد ناشناس کروشیو ای به سمت بیدل پرتاب میکند . و چشم های بیدل خاموش میشود .



مرد ناشناس آبی روی بیدل می ریزد .

- چی شد من کجام؟

- زود از حال رفتی هنوز باهات کار دارم .

- فکر کنم تو منو دست کم گرفتی .

و سپس چراغ ها خاموش میشود و صدای به گوش میرسد . وقتی چراغ روشن میشود . تنها چیزی که میشود دید صندلی ای می ماند با طناب های باز شده دور آن


پایان
---------------------
ببخشید قبلی درست نشد برای امتیاز دادن اینو قبول کنید .



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷:۴۷ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

بیدل نقال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۳:۳۵ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۱۸:۵۴ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 51
آفلاین
گابریل ترومن
Vs
بیدل نقال

صبح باطراوت و دلنگیز خوبی بود فقط اگه این اتفاق های اخیر را حساب نکنیم و ممنوعا الکار شدن را .

فلش بک

یه روز صبح آفتابی دیگر در دفتر بیدل نقال در ساختمانی نزدیک خانه ی بیدل ها را آغاز شده بود .

در ساختمان همهمه ی زیادی بر پا بود .

از این ور به اون ور از اون ور به این ور این اونو صدا میزد این اینو صدا میزد خلاصه روز شلوغی بود . اشتباه نکنید همیشه شلوغ بود چون همه ی جای دنیا همیشه در حال اتفاق بود .

و اگر کسی نبود اینها را یادداشت کند چه کسی این کار را میکرد ؟

برای بیدل ما فشار زیادی بود . چرا او مسئول این همه کار بود و چون ادم معروفی بود این کار ها بیشتر به او سپرده میشد . آخر مشهور بودن هم مسئولیتی دارد .

- آقای بیدل این اتفاق مال سه دقیقه ی پیش بود لرد یکی از مرگ خوار ها رو دود کرد .

- نمیتونستی اینو همون موقع بگی ؟

- اخه قربان سرتون شلوغ بود و من گفتم مزاحمان نشم .

- ساکت برو بیرون .

- قربان ، قربان !

- چی شده ؟

- یه اتفاق مهم افتاده ! میگن چوب دستی مرگ پیدا شده و از شما خواستن به کوچه دیاگون برین و اون تو تاریخ بنویسین . اخه شما داستانش رو نوشتین .

سپس بیدل کت آبی فیروزه ای اش را می پوشد و اماده ی رفتن میشود .

سپس خود را از دفترش به کوچه ی دیاگون آپارات میکند . و سپس در جستجوی چوب دستی مرگ میرود .

- شما آقای بیدل معروف نیستین ؟
- بله خودم هستم گفته بودید برای بازدید چوب دستی بیام .

- بله خوب چوب دستی کجاست ؟

سپس جایگاهی کوچک که روی
ان پارچه ای سفید پهن است را میآورند و ملافه ی آن را بر می دارند.

- چطور ممکنه خودشه !

در آن لحظه و بعد از جمله ی بیدل مردی با چهره ای سر پوشیده چوب دستی را میاورد و فرار میکند .


بیدل که انتظار همچین لحظه ای را داشته است به دنبال او میرود .

- صبر کن .
-صبر کن .

بیدل درست است که پیرمرد است ولی بدنی ورزیده و اماده دارد به مرد سر پوشیده نزدیک میشود . و لباس او را میگیرد . چوب دستی در دست او می افتد .

- آقای بیدل شما !

- شما چی چکار کردم مگه ؟

- شما چوب دستی رو بردید ولی من نبردمش .

سپس چند مرد او را میگیرند و او را میبرند .

پایان فلش بک

حالا بعد از ازاد شدن بیدل از ازکابان میگذرد . کار او تعطیل شده است و کسی به او شغلی نمیدهد حتی بار بر .

همه از او متنفر شده اند . و کسی دیگر دوست او نیست .
از کارش بیکار شده است . همه او را ترک کرده اند .

به هرکجا می رفت بخاطر سابقه به او کار نمی دادند .
و حتی او را بیرون میکردند .


و حتی جمله های از قبیل دزدک دورو متقلب و همین القاب



- چرا اخه
-چرا من

و سپس گریه اش میگیرد شاید سر نوشت او این باشد ولی خودش باید سرنوشت خودش را تعین می کرد نه سر نوشت . پس اماده شد که ناگهان. فکری به ذهن او رسید .

- یافتم! یافتم !

این داستان ادامه دارد .





ویرایش شده توسط بیدل نقال در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۱۵:۴۷:۵۴
ویرایش شده توسط بیدل نقال در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۱۵:۴۹:۰۰
ویرایش شده توسط بیدل نقال در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۱۵:۵۷:۵۷
ویرایش شده توسط بیدل نقال در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۱۸:۲۷:۰۱


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۰:۲۹:۰۲ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۱۱:۳۵
از کتابخونه ی هافلپاف! ):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 371
آفلاین
گابریل تیتvsبیدل نقال
سوژه:سوء استفاده

صبح بود؛صبحی دل انگیز برای تمام هافلپافیا و گیریفیندوری ها، امروز اولین گردش هاگزمید در سال جدید بود.
امروز قرار بود به همه خوش بگذره چون این گردش از همه ی گردش ها بهتر قرار بود باشه...

-خب،خب همه اماده اند؟ خوبه،خوبه! خب همونطور که میدونید دراین گردش پرفسر دامبلدور هم ما را همراهی میکنند و شما ها میتونید از قسمت های ممنوعه هم از طریق نامه ی ایشون بازدید کنید.
-سدریک،سدریک یه سوال داشتم؟
-بپرس ارنی!
-خب،پرفسور هم که خودشون اونجا دوستانی دارند چرا قبلا تو بقیه ی بازدید ها همراهمون نمی امدند؟
-ارنی،قبلا هم گفتم گروه هافلپاف و گیریفیندور به عنوان بهترین گروه سال انتخاب شدند.جایزشم یک گردش مفرح به دهکده جادویی هاگز...
-سدریک به نظرت بهتر نیست راه بیوفتیم؟ساعت 11 هستش؟
-نکته ی ظریفی بود پومانا!

دهکده ی هاگزمید:

-گب من میرم از دوک عسلی چندتا شیرینی و شکلات بخرم تو هم برو اجازه ی رفتن به خونه ی ارواح رو از دامبلدور بگیر خب؟
-باشه،جلوی وسایل شوخی زونکو همو می بینیم .
-باشه فعلا!

در هاگزمید هوا سرد بود و تمام بچه های هافلپافی با شال گردنهای زردشون بین برف ها راه میرفتن،گابریل داشت به سمت کافه ی سه دسته جارو میرفت؛اون نمی دونست پرفسور دامبلدور کجاست ولی میدونست بیشتر وقتشو در کافه ی مادام رزمرتا میگذرونه.

-زینگ زینگ!
-سلام مادام رزمرتا!
-اوه،سلام عزیزم! میتونم کمکت کنم؟
-بله فکرکنم بتونید، پرفسور دامبلدور اینجا هستند؟
-نه عزیزم!
-ممنون.

گابریل فکرکرد که دیگه پرفسور میتونه کجا باشه؟ تا اینکه به این نتیجه رسید:سدریک باید بدونه!
گابریل تو برف های خشک قدم میزد تا بلکه سدریکو پیدا کنه؛ از ارنی،ترومن و لاوندر هم سوال پرسید ولی سدریک رو پیدا نکرد!

-اه!به خشکیه شانس حالا چیکار کنم؟

گابریل اروم اروم به سمت جاده رفت. جاده ی هاگزمید خالی بود و اون تنهایی در برف قدم میزد تا به یک تنیجه برسه که ناگهان به هاگزهد رسید! بعله دامبلدور و سدریک همونجا بودند و داشتند چایی میخوردند! گابریل از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید!

-اره اره بالاخره پیداشون کردم! ارهههههههه!
-کجا با این عجله عزیز مامان؟
-م...ممروپ؟
-سلام بر گابریل تیت مامان!
-اممم...چیکارم داری؟
-هیچی ازت یه خواهشی داشتیم!
-چه خوا...صبرکن ببینم؛داشتیم!
-عزیزان مامان کارتون رو بکنید!

ناگهان از پشت چندین نفر به سمت گابریل حمله ور شدند و کیسه ای دور سرش کشیدند!

عمارت اربابی مالفوی:

-نور رو روشن کنید!
-بفرمایید بانو!
-بنگ!

کیسه رو از سر گابریل در اوردند.اما اون تو هاگزمید دیگه نبود. اون تو عمارت مالفوی بود!

-ولم کنید از من چی میخواین؟
-اروم باش خانم تیت!
-بلاتریکس!بلاتریکس لسترنج؟
-بله خودم هستم!
-از جون من چی میخواین؟ ها من نه به لرد نزدیک شدم نه به مرگخوار ها!
-مطمئنی؟
-خب چیه دوتا از دوستام مرگخوارن؟
-دقیقا تو باید جاسوسیشونو بکنی!
-واستا ببینم...چییییییی؟
-درسته! تو باید جاسوسیه شیلا بروکس رو بکنی.
-نه نه امکان نداره اون چه گناهی کرده مگه؟
-اونش به تو مربوط نیست!
-پس منم جاسوسیشو نمی کنم!
-تو غلط میکنی!
-بلاتریکس بیا روراست باشیم،از این معامله چی به من میرسه؟هومم؟
-اممم...
-خب دیدی؟ هیچی! هیچی به من نمیرسه. من جاسوسیشو نمی کنم!
-خب دراین مورد باید با ارباب حرف بزنم!
-خب حرف بزن ولی فقط دوساعت وقت داری.
-چرغ هارو خاموش کنین!
-بنگ!

بعد رفتن بلاتریکس گابریل مات و مهبوت بود. واسه ی چی باید جاسوسیه شیلا رو میکرد؟
مگه چه گناهی مرتکب شده بود شیلا؟ اصلا چرا گابریل برای جاسوسیه شیلا انتخاب شده بود؟
گابریل دستش رو تو جیبش کرد اخه هوای اونجا خیلی سرد بود!
کم کم که چشم گابریل به تاریکی عادت کرد فهمید اینجا زیر زمین عمارت مالفوی هستش!
که یکهو یاد چیزی افتاد"پومانا الان دنبالش میکرده و نمی دونه اون صدها کیلومتر دورتر از هاگزمید هست!

دوساعت بعد:

-چرغ هارو روشن کنید!
-بنگ!
-اخ،اخ اخ چشم هام! بهتر نبود خبرم کنی داری روشنشون میکنی؟
-مهم نیست عادت میکنی!
-خب چیشد؟
-ارباب لرد دستور دادند که به شما کمی طلا بدهیم و بعد از جاسوسی هم به شما 1200 گالیون ناقابل بدهیم!
-طلا ! 1200 گالیون !
-چیه؟ چرا موندی؟
-نه!نه امکان نداره دوستیمون رو به این پول ها بفروشم!
-هرکی بود قبول میکرد خانم تیت بهتره قبولش کنی!
-بلاتریکس مثل اینکه هنوز ارزش دوستی رو درک نکردی؟
-3000 گالیون چطوره؟ تیت باید قبولش کنی اینو!
-3000 گالیون!
-نظرت چیه؟
-نه بازم نه!

بلاتریکس در سه سوت رنگ صورتش از کرمی به قرمز مایل به سیاه تغییر کرد! اما گابریل ترس به دل خود راه نداد چون میدونست بلاتریکس منتظر واکنش گابریل هست بنابراین تنها حرکتی که انجام داد این بود دستش رو ها کرد!

-هوای اینجا خیلی سرده نه؟
-چراغ ها خاموش!
-دنگ!

صدای داد و فریاد بلاتریکس تا زیرزمین میومد اما کلماتی که به کار میبرد خیلی واضح نبود!
اما یک کلمه به طور خیلی واضحی شنیده شد "ببرینش!ببرینش! برش گردونید به هاگوارتز تا بخواد جاسوسیشو بکنه واسه ما من 100 بسته قرص اعصاب تموم کردم! برش گردونید به هاگوارتز یکی دیگه رو انتخاب باید بکنیم!"

پایان.


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۱۰:۳۲:۴۱
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۱۰:۳۳:۲۷
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۶ ۱۰:۳۶:۵۱

only Hufflepuff


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۳۱:۵۷ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف

گابریل ترومن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۲ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۷:۵۹:۰۶ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
از ایران
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 66
آفلاین
گابریل ترومن
Vs
بیدل نقال


روزی از روز ها گابریل که جوونی پر انرژی بود حالا تو کوچه های سرد برفی تکیه به دیوار زده بود روزای سختی میگذشت همش اونو بخاطر سابقه دار بودنش تو هیچ کاری راه نمیدادند

-من نمیدونم کسی حرفامو میشنوه یا نه ولی این رسمش نیس مادرم گیر داده چرا ازدواج نمیکنی منم نوه میخوام منم ارزو دارم نوه مو ببینم ،خب اونا نمیدونن زندگی خرج داره اخه کی به کسی که سه سال آزکابان بوده کار میده😔

گابریل مدت زیادی اونجا نشست و موقعه بلند شدن بدنش قفل کرده بود و برای بلند شدن خیلی تلاش کرد و بالاخره مووفق شد که بلند شه خودشو با نفسش گرم میکرد دستاشو بهم میمالید اون شب به سختی گذشت.

صبح روز بعد

-آآآآه....هه امروزم باید برم دنبال کار

از جاش بلند میشه و حرف میزنه.

-چه وضعی گیر کردیم....مامااااان!! صبحونه رو بیار میخوام برم دنباله نارسیس(نارسیس دختریه که دوسش داره و چند ماه بعد اونو ترک میکنه) دیرش میشه
-باشه گب ! برو دست و صورتتو بشور.
-باش!

صبحونه رو خورد و رفت در خونه کناری رو زد
-کیه؟!
-اهای همسایه ی دیوار به دیوار!!دستت رو بده به دست من یک تا سه بشمار !بپر اینور دیوار بپر اونور دیوار!
-خخخخ...مسخره الان میام .

نارسیس کلاس نقاشی برگذار میکرد اون جز نقاش های برتر سال بود و هست.

-مامان من رفتم!...سلام گب!
-سلام نارسیس دیشب مهمونی خوب بود؟
-آره حیف تو نبودی!
-خب داشتم کار میکردم!

تو ذهنش فلش بکی خورد به غصه خوردن های دیشبش.
گابریل برای اینکه نارسیس غصه نخوره ازش پنهون میکرد که کار نمیکنه و تظاهر میکردکه کار میکنه اون واقعا مرد بود!!

-اوهوم من زیادی تو کارت دخالت نمیکنم حالا هم مرسی تا اینجا اومدی..اومممماچ (؛ بای بای!
-خواهش میکنم بای!!

مغازه قلم پر سازی آقای سیمئونه

-آهای کسی نیس؟

صدای یک کوتوله از پشت قفسه ها میاد.

-اومدم.صبر کن پسرم!!
-بااشه!
-خب ! تو چه آشنایی پسر!همون کسی نیستی که اعضای بدن رو میفروخت به بقیه!!
-ببینید!به مرلین قسم اونم کار بود ولی ...ولی..
-ولی نداره! برو بیرون!!
-آقای سیمئونه..
-گفتم برو بیروووون من دستو پامو نیاز دارم.

و از مغازه میاد بیرون چند ماهی ازین قضیه میگذره یک روز نارسیس اونو دنبال میکنه که ببینه واقعا گابریل کار میکنه یا نه
اونو دنبال کرد و برگشت خونه صبح زود که قرار بود گابریل بره دنبال نارسیس خبری ازش نبود انگار رفته بود یا زود تر میرفت.

-نارسیس هست؟
-نه نیستش رفته؟
-ای بابا!!

یک روز گابریل دم در صبح خیلی زود قبل اینکا نارسیس بره سرکار نشسته بود و منتظر اون از در میاد بیرون.

-عزیزم نارسیس چیشده؟! چرا دوری میکنی؟

ولی نارسیس به راهش ادامه میده

-دنبالم نیا گب!!
-ولی چرا؟😥
-چرا؟! از من میپرسی گابریل ؟ها؟از خودت بپرس؟تو اصلا سر کار میری ؟چرا انقد بیخیالی آخه ؟چیه میخوای کاری کنی منو از سر واکنی با این کارات باشه !! خودم میرم!
-ولی داری قضاوت میکنی منو !بهت این اجازه رو نمیدم!😡
-نمیتونم گابریل،دیگه نمیتونم باهات باشم با این وضعیت.
-اما نارسیس ،من تورو دوست دارم!😔🖤
-نمیتونم چیکار کنم؟ ها تو بگو.
-اما،تو مگه نمیگفتی منو دوست داری؟این تو بودی که گفتی بیا باهم باشیم!😥❤

لحظات غمگینی بود گابریل مغرور دیگه چشماش کاسه خون بود ولی اشک نمیریخت دستاش مشت کرده بود و یک دست تو موهاش کرد و برگشت ادامه داد.

-من گفتم نمیخوام عاشق کسی باشم!!😦
-اولا دفعه دیگه اینو بروم نیار احساس بدی بهم دست میده که من رفتم سمت پسری!! و دومن اشتباه کردم این رابطه اشتباه بود برای هردمون.
-همین؟ چقدر راحت میگی اشتباه کردم؟😦😔

گابریل دستاشو تو موهاش کرد و داشت فکر میکرد حرفی که میخواد بزنه درسته یا ن ولی گفت اونم با فریاد از ته دل از اون فریاد های غمگین و بغض دار فقط شما خواننده محترم دیدید که چقدر زجر کشید و بی احترامی دید چقدر تو تنهاییه خودش دردودل میکرد و کسی نبود ببینه حالش چطوره.

-پس غلط کردی اومدی تو زندگیم،گ...خوردی اومدی و منو عاشقم کردی گمشو بیرون از ذهنم نمیدونم چقدر طول میکشه که از یاد ببرمت ولی از ذهنم، قلبم، فکرم، برو بیرووووون گمشوووووو (مکث)...آآآآآآآآآه

نارسیس مکث کرد تعجب از این حجم عصبانیت گابریل

-اما..گا..گا..ب😥
-گمشووووو
گفتم ..هرچی بود تموم شد چیزی که نبایدو شکوندی و دیگه برنمیگرده


گابریل غرورش جریحه دار شده بود مطمئنم شما حالشو میفهمید
نارسیس با صورت زیباش و چشمای پر اشکه گرده مشکیش و صورت میزونش بغض میکنه و فرار میکنه و میره...
چند ماهی میگذشت و هنوز زخم نارسیس به دل گابریل مونده، شبی از روی دلتنگی به کافه هاگزمید رفت و به یاد قدیم سر میزه همیشگی نشست همون گل خوشبو که نارسیس دوست داشت هنوزاونجا بود ولی خشکیده شده بود ،گابریل دنبال کار میگشت آره هنوزم، ولی ایندفعه برای اینکه نشون بده نه تنها به نارسیس بلکه به همه که همیشه نوری توی تاریکی هست همون لحظه مردی با ریش بلند و کلاه و یک مرد دیگر با ردای مشکی اونجا بودند اگل فکر کردید که لرد ولدمورت و دامبلدورن درست فکر کردین آره دو دشمن دیرینه ولی الان سر عقل اومدن و همیشه به این کافه میان و هیچی نمیخورن هردو میشینن.

-سلام!گابریل.
-سلام چطوری ترومن؟
-اع سلام شمایید؟
-آره ماییم .

فلش بک

-آقای گابریل ترومن شما به جرم فروش اعضای بدن به سه سال حبس در زندان ازکابان زندانی هستید
-ولی !آقای قاضی کاری نبود حق بدین! بعدشم من اعضای ادم های مرده رو میفروختم.
-هرچی این کار اجازه نگرفتی و غیر قانونیه!!😒
-ولی آقای قاضی هرجایی برای کار سابقه میخوان منه جوون باید از یک جایی شروع کنم یا ن؟
-ببرینش داره بیش از حد صحبت میکنه.

همینطور که گابریلو میبرند:این درست نیس ،نه نییییییییسسس...

پایان فلش بک

-چیشده اینجا غمگین نشستی؟
-نه غمگین چرا خیلیم خوبم!
-گابریل منو دامبلدور اونشب صداتو شنیدیم من کار هاتو کردم به وزارت خونه اطلاع دادم که انجمن مرگ خوارها به دلیل خورده شدن اعضای بدن توسط ایوانوا درخواست مجوز کار برای فروش اعضای بدن رو بدن.
-منم بخاطر هوش بالات تورو کردم دفتردار بانک گرینگوتز که بتونی تو کارهای بانکی کمکمون کنی.

یکهو کرنلیوس فاج از پشت صداش میاد.

-و من هم استثنائاتی گذاشتم نسبت به دو شغله ها که خودمم درگیرش بودم

اون شب گابریل نمیدونست چی بگه انقدر خوشحال شده بود همرو بغل کرد و از خوشحالی تو خودش نمیگنجید
.....

سلام.
من نارسیس هستم ،دلم برای گابریل تنگ شده و شده برای یک لحظه هم شده دوباره ببینمش،ولی اون رفته و برنمیگرده
.....
صفحه آخر داستان

سلام من گابریل ترومن ارشد گروه هافلپاف بعد از تلاش فروان و لطف آقایان کرنلیوس فاج ،لرد و ارباب تاریکی و پروفسور دامبلدور صاحب بزرگترین شرکت کاریابی در دنیای جادوگری هستم و از ثروتمند ترین آدم های شهر و حالا .
همیشه نوری هست که تورو در تاریک ترین لحظات هدایتت کنه.

برگرفته از قسمتی از دفترچه خاطرات نارسیس
نام کتاب : افکاری در دوردست یا افکار دست نیافتنی هم نام داره
نویسنده :گابریل ترومن

پایان...



روزی میرسد تمام جهان را تاریکی میگیرد و مرا میبینی که روشنایی را میاورم🖤🖤


تصویر کوچک شده









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.