هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵ پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
- اوى! پشمکا چنده؟
- پشمک کجا بود اينا ريش شکريه؟
- چى چى شکرى؟
- ريش! محفليا اومدن اينجا پول چيزايى که خريده بودن نمى تونستن حساب کنن، دامبلدور يه قيچى ورداشت ريشاشو از ته زد داد به من مى خواى؟
- نه بابا ريش مى خوام چى کار؟ سه تا پشمک رد کن بياد برم.
- بيا.

صاحب دکه سه تکه پشمک به دست اشلى داد؛ اشلى هم چند اسکناس جلو ى او انداخت و رفت.اما هرچه گشت خبرى از رفيق رفقا نبود. بعد از چند دقيقه دلفى را ديد که به سمت او امد.

- سلام.چطورى دلفى؟

دلفى بدون حرفى موهاى اشلى را گرفت و او را به سمت اتاق بازى کشيد.

- هوى! نکن خودم ميام!

دلفى بدون توجه باز هم موهاى اشلى را کشيد. اشلى هم که ديگه بيخيال شده بود حالا سعى مى کرد کمى جلو تر از دلفى راه برود تا موهايش کمتر کشيده شود و در همين هين چندين بار پاهاى دلفى را لغت کرد.در اخر دلفى اشلى را برد و داخل اتاقک بازى گذاشت.


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷ سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۶

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۲۱:۴۸ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 127
آفلاین
دلفی که دید مدت کوتاهیه که محفلی ها نترسیدن و یا صدمه ندیدن. پس همه رو جمع کرد و به سمت شهربازی راه افتادن.
_ آهای...جمع شین اینجا. باید برگردیم شهربازی.
_ ما دیگه نمی خوایم بازی کنیم.
_ مگه دست خودتونه؟ قرداد امضا کردین.
_ ما که فقط قرداد تخفیف امضا کردیم.
_ قرداد تخفیف بود, ولی کامل نخوندینش. اینجا, توی پاراگراف چهارصد و بیست و پنج خط سوم. نوشته که محفلی ها تنها زمانی میتونن برن که مرگخوار ها رضایت داشته باشن.
_

محفلی ها که دیدن راه دیگه ای ندارن به ناچار به سمت شهربازی راه افتادن. پس از مدتی, محفلی ها ترسون ترسون به شهربازی رسیدن. دلفی که ایده مناسبی برای اذیت کردن محفلی ها نداشت به اینور و اونور نگاه کرد. و در آخر نگاهش رو به سمت مرگخوار ها برد تا اونها پیشنهادی بدن. ولی... نه. مرگخوار ها هم ایده ای نداشتن. در اوج نا امیدی مرگخوار ها یکی از محفلی ها از پشت سر داد زد.
_ میشه بریم اتاقک بازی؟
_ آره که میشه. چرا نشه؟

این صدای دلفی بود که در حالی که نقشه های شومی می کشید این حرف رو گفته بود. بعد از حرف دلفی محفلی های خوشحال و مرگخوار های متعجب به سمت اتاقک باز حرکت کردن. بعد از رسیدن به اتاقک بازی محفلی ها آماده پرتاب کردن انواع و اقسام چیز ها بودن که دلفی مانع اون ها شد.
_ نه نه نه...صبر کنین. بذارین درست کنم بعد بازی کنید.

سپس دلفی به داخل اتاقک رفت و یکی یکی محفلی ها رو صدا زد و اون ها رو جایگزین هدف های مصنوعی کرد. بعد از این کار، بیرون اومد و شروع کرد به تبلیغ کردن.
_ آهای...بیایین اینجا. یه بازی جالب و کاملا نوآورانه!

مرگخوار ها که دیگه فهمیده بودن دلفی میخواد چیکار کنه, با دیدن اینکه هیچکس به اون طرف نیومد, چند نفر رو به زور آوردن و بهشون گفتن که به سمت هدف ها که همون محفلی ها بودن چیزای مختلف پرتاب کنن تا یه جایزه خوب بگیرن.

بعد از چند دقیقه که همراه با اصوات مختلفی از طرف محفلی ها بود بالاخره یکی تونست چیزی رو مستقیم بزنه به سر یک محفلی و اون رو ناک اوت کنه. دلفی هم بعد از این حرکت دوباره رفت داخل اتاقک و همون محفلی رو آورد بیرون و داد دست کسی که زده بود بهش.
_
_ بیا. اینم جایزت.

شخص مورد نظر, خوش حال از جایزش خندان و شاداب دور شد. محفلی ها با دیدن این اتفاقات ترسیدن, حتی لرزیدن. ولی به خاطر طلسم نتونستن تکونی بخورن. یک محفلی رفته بود, ولی هنوز محفلی باقی مونده بود تا بازی ادامه داشته باشه.


ویرایش شده توسط ادوارد در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۱۸ ۸:۰۰:۳۶

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶

دیانا ویلیامسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
در همین هنگام اراگوگ، از سر و کله ی دامبلدور بالا رفت تا به روی نوک بینیش برسه و بلند داد بزنه تا او کاملا و واضح تر بشنوه.
-اوهوی!اگه راست میگی الان که نزدیک ترم، بیا با دستت، منو له کن.
-این صدای ضعیف از کجا میاد فرزندان روشنایی؟
-من اینجام!اینجا!روی نوک بینیت.
-هعی روزگار، منکه اصلا یادم رفت دارم چیکار میکنم، خوب داشتیم چی میگفتیم؟
-هیچی پروف، داشتیم به ما میگفتین بیشتر اب پرتقال بخوریم چون خاصیت داره.
-نخیرشم!داشتید به ما توهین میکردین.

اراگوگ که دید دامبلدور اصلا صداش رو نمیشنوه پس بیخیال شد، دامبلدور هم از اونجا خارج شد. حالا فقط کتی،‌گرنت، دلفی و ارسینوس در اونجا تنها موندن.


Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر کوچک شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱:۳۴ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور و سایر اعضای محفل تصمیم گرفتن به شهربازی برن اما از اون جایی که پول کافی نداشتن دامبلدور برای استفاده از تخفیف یه قرار داد با مرگخوارا امضا میکنه(که اداره شهربازی هم به دست اون هاست) طبق این قرارداد محفلی ها باید از هر وسیله ای که استفاده میکنند رضایت کامل داشته باشن و طومار رضایتی که یه مرگخوار براشون میاره رو امضا کنن.اما وسیله ها خیلی خطرناک تر از حدی هستن که باید!
بعد از کمی چرخش توی شهربازی و استفاده از وسایل مختلف اونا به خاطر استفاده از یکی از وسایل دچار آسیب دیدگی میشن و مرگخوار ها اون ها رو به درمانگاه میبرن. اما درمانگاه هم یه جای عادی نیست و مخوف تر از اون چیزیه که باید باشه. آرسینوس به عنوان پزشک توی درمانگاه حاضر میشه ولی با ورود کتی بل ورق به سمت محفلی ها بر میگرده حالا اونا آرسینوس رو بیهوش کردن و قصد تشریحش رو دارن.
_______________________

کتی و گرنت لبخند های شیطانی ای با هم رد و بدل کردند، و کتی دریل را روشن کرد. دریل در یک سانتی متری قفسه سینه آرسینوس قرار داشت که یک باره صحنه روی دور اسلوموشن رفت.

-نه فرزند روشنایی نه! دست نگه دار! به فرزند تاریکی آسیب نزن!

کتی دریل را خاموش کرد و کنار گذاشت. حالا همه چیز به سرعت عادی برگشته بود.
-باب بزرگ؟ ضد حال نباش! بذار ببینیم توش چیه.
-فرزند روشنایی! داری در مورد آدم حرف میزنی! عنکبوت که نیست زیر پات لهش کنی فرزند روشنایی!

اما دیوار درمانگاه عنکبوت داشت! عنکبوت هم گوش داشت متاسفانه! و عنکبوت شهربازی ای که توسط مرگخواران اداره میشد چه کسی میتوانست باشد جز...
به آراگوگ برخورده بود. خیلی بر خورده بود. بیش از حد برخورده بود. بند بند هر هشت تا پایش سرشار از برخوردگی بود. از تارش پایین آمد و روی کفش پای چپ دامبلدور ایستاد و شروع به اعتراض کرد:
-آی ریشو! اگه راست میگی بیا له کن ببینم؟
-صدای کدومتونه فرزندانم؟ پیداتون نمیکنم.
-من اینجام! این پایین.پس اون عینکت چیکار میکنه؟

دامبلدور پایین را نگاه کرد اما چیزی ندید. دوباره هم نگاه کرد و باز چیزی ندید. اما دلفی که برای سرکشی به اوضاع محفلی ها به درمانگاه آمده بود در نگاه اول دید. موضوع میزان بینایی دلفی نبود؛ موضوع حساسیت چشم های دلفی به این یک مورد خاص بود!
چشمانش را خصمانه تنگ کرد و در حالی که به سمت یکی از تخت ها میرفت خیلی سهوی، خیلی خیلی سهوی، پای چپ دامبلدور را لگد کرد. سپس لبخند ملیحی زد و گفت:
-خب؟اوضاع چطوره؟
-خوبه فرزند تاریکی فقط پامو لگد کردی...
-عه؟ جدی؟ اصـــــلا حواسم نبود...


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۶

گرنت پیج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲ سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۲۴ سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸
از مغز خوشگل من هر کاری بر میاد
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 74
آفلاین
آرسینوس روی یک پای خود بلند شد که مثلا نشان دهد خیلی قوی و از این حرفا است ولی رد عوض شبیه لک لک هایی شده بود که موقع خواب روی یک پای خود می ایستند و موجبات شادی و خنده محفلیان شد.
در همین حال کتی وسایل کمد ها را تک تک بیرون میریخت تا وسیله ای مناسب برای معاینه آرسینوس پیدا کند.

- اع! دلر هم که داری آرسینوس!

ناگهان در درمانگاه مخفی با لگد باز شد و صورت گرنت با لبخندی گشاد نمایان شد.
- سلام بچه ها!

محفلیان از تعجب دهانشان باز مانده بود.
آرسینوس در آمد که:
- تو چی میگی اینجا؟
- آخه شنیدم محفلی ها اومدن شهر بازی.

کتی گفت:
- خب ؟ الان مگه تو محفلی هستی؟
- نه مگه باید محفلی باشم؟
- به نظر خودت؟
- به نظر خودم... ببخشید اون دلره تو دستت؟

کتی لبخندی زد و دلر رو پشت سرش قایم کرد.
- نه بابا از اسباب بازی های شهر بازیه.

گرنت گفت:
- لابد این آرسینوس جیگر هم جیگر کلاه قرمزیه!
- ای بابا حالا برو دیگه بحث درون محفلیه.
- میدونم میخواین آرسینوس رو تشریح کنید. . اگه نذارین منم تشریح کنم میرم به مرگخوارا میگم بیان بخورنتون!

محفلیان که دیدند نمیتوانند سر گرنت مخ قشنگ کلاه بگذارند به او اجازه دادند دست به کار شود.






من اول مغز بودم...
بعد دست و پا در آوردم!


کـــارآگاه پیج

تصویر کوچک شده



پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
محفلی‌ها به شدت خوف کرده بودند. مرگخواران هم خوف کرده بودند. حتی جنازه‌های رودولف و باروفیو هم خوف کرده بودند و از همه آنها بدتر، دامبلدور بود که ریش‌هایش از شدت خوف درحال ریختن بودند و انواع و اقسام جانداران میکروسکوپی را به اطراف پراکنده میکرد.

از آنطرف بچه ویزلی‌ها که این میزان خوف و ترس حوصله‌ـشان را سر برده بود، ریختند سر جنازه‌های رودولف و باروفیو که با آنها کشتی بگیرند و بازی کنند حتی. ولی بچه ویزلی‌ها نمی‌دانستند که حتی اجساد هم ازشان وحشت می‌کنند. در نتیجه همین ندانستن، دو جنازه با دیدن این حجم از ویزلی‌ها جیغ بنفشی کشیدند، زنده شدند و به سرعت از درمانگاه خارج شدند.
بالاخره دامبلدور ریش، پشم و شپش‌های ریخته‌اش را جمع کرد و گفت:
- کتی؟ فرزند روشنایی؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ وقت اومدن بود آخه الان فرزندم؟
- همیشه وقت اومدنه باب بزرگ. کجا بهتر از اینجا با اینهمه وسیله بازی اصلاً؟

آرسینوس اصلاً خوشحال به نظر نمی‌رسید.
- باز از امین آباد فرار کردی کتی؟ چرا خب؟ اونجا به اون خوبی! برگرد برو همو... وایسا... تو هم محفلی هستی راستی. بیا برو به محفلیا ملحق شو، معاینت کنم.

آرسینوس قصد داشت با یک گوشی پزشکی که البته پر از تیغ بود، یکی از بچه ویزلی‌هارا معاینه کند که ناگهان...
- آآآآآآآآخ!

آرسینوس پس از این نعره، نگاهی به پایین انداخت و سرنگ بزرگی را دید که در ران پایش فرو رفته بود.
- اون سرنگ واسه بی حسی بود!

ثانیه‌ای بعد، آرسینوس که یک پایش کاملاً بی حس شده بود، روی زمین افتاد و کتی گفت:
- خب، دیگه چیا اینجا هست که معاینت کنم باهاشون؟


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۱۸ ۲۰:۰۰:۳۳


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۳ جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۹۶

کتی بلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
در همین لحظه آرسینوس که مشغول بستن کروات بود وارد سوژه شد. رودولف با دیدن آرسینوس لبخند کج و کوله ای زد.
- آها بفرمایید...اومد دکترتون.

محفلیا توجهی به رودولف نکردن. چیزی که تو اون لحظه توجهشونو جلب کرده بود کروات آرسینوس هم نبود که نارنجی با خالای بنفش بود و آرسینوس به آرومی داشت گره شو سفت میکرد. محفلیا اول یه نگاه کردن به ساطوری که تو دست چپ آرسینوس بود. بعد چشماشون خیره موند روی سرنگی در ابعاد کله هاگرید که آرسینوس به سختی داشت روی دوشش حمل میکرد.

محفلیا:

آرسینوس:

آرسینوس همونطور که داشت ساطورو تاب میداد جلوتر اومد.
- خب کی اول از همه میخواد آمپول بزنه؟

- اگر کسی دلش نخواد چی؟

آرسینوس یه تاب دیگه به ساطور داد.
- اونوقت باید تشریحتون کنم ببینم مشکل از کجاست.

اگر رنگی به صورت محفلیا باقی مونده بود با این حرف پرید. لرزش بدنشون از چشم رودولف و آرسینوس دور نموند. رودولف لبخند خبیثی زد. تو اون لحظه با دقت نگاهشو بین جماعت محفلی میچرخوند تا یه دونه باکمالاتشو پیدا کنه.
- البته حرف ارباب قانون ماست ولی اگر مایل باشین میتونین جور دیگه حساب کنیم.

آرسینوس اومد اعتراض کنه ولی موفق نشد. چون همون لحظه صدای گرومب بلندی اومد. بعد سوژه رو گرد و غبار پر کرد و صدای دنگ و دونگ و آخ و اوخ از گوشه کنار سوژه شنیده شد.

چند لحظه طول کشید تا گرد و غبار پراکنده بشه. اولین چیزی که دیده میشد جنازه له شده رودولف بود که دل و روده ش روی زمین پخش شده بود و میز و صندلیای شکسته ای که گوشه و کنار به صورت نامنظم افتاده بودن. کتی بل کمی اونورتر داشت از روی گاومیش دزدیش پایین می اومد و توجهی نداشت که یه بار دیگه بوقیده تو سوژه! گاومیش مربوطه هم بی توجه به همه این وقایع سرشو خم کرد تا کتی بل از گردنش سر بخوره و بره پایین. بعد هم پاشو یه تکون داد تا اثرات جنازه بارفیو رو از پاش جدا شه. ظاهرا بارفیو تا سرحد مرگ تلاش کرده بود گاومیششو پس بگیره. کتی سر خورد و با یه جست پرید جلوی دامبلدور.
- خیلی نامردین! نه داشتیم باب بزرگ؟چرا به من نگفتین میاین شهربازی؟اصن باتون قهرم!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۵:۵۲ پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۲:۱۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5779
آفلاین
-بیایین پایین!
-دیگه چقدر پایین؟ احساس گرما می کنم...فکر کنم داریم به هسته زمین نزدیک می شیم.

محفلی های زخمی و لنگان، دقایق زیادی بود که به دنبال رودولف از پله های مارپیچی که معلوم نبود به کجا ختم می شد پایین می رفتند.
-آقا ما زخمی هستیم ها. بینمون سالمند و بچه وجود داره. حتی می شه گفت کلا از سالمندان و کودک تشکیل شدیم. این کار درستیه که دو ساعت ما رو راه ببرین؟

رودولف ایستاد!

ناگهان ایستاد!

و این توقف ناگهانی باعث شد محفلی های پشت سرش که فاصله لازم را رعایت نکرده بودند، با اون برخورد کنند و باعث ایجاد آشوب و هرج و مرج بشوند.
رودولف با پرتاب کردن یکی دو ویزلی به قعر راه پله مارپیچی، آشوب را ساماندهی کرد.
-بله؟...شکایت؟...آثار نارضایتی در چهره تون می بینم!

محفلی بلبل زبان، با به یاد آوردن صورتحساب، زبانش را گاز گرفت و چهره بسیار رضایتمندی به خود گرفت و همگی به راهشان ادامه دادند.

بالاخره پله ها تمام شد.

در مقابل محفلی ها زیر زمینی تاریک و وسیع قرار داشت.
کنار دیوار های سیاه و نمور زیرزمین، تخت های فلزی با ملافه های سفید، بطور منظم قرار گرفته بود.
بچه ویزلی ها به امید یافتن خوراکی زیر ملافه تخت بیمارستان، به طرف یکی از تخت ها هجوم برده و پارچه سفید رنگ روی آن را کنار زدند.
-مامااااااااااااااااااااان!

مالی فورا عکس العمل نشان داد. مهم نبود بچه چه کسی است و اصل و نسبش چیست. به هر حال او مامان بود.
فورا به طرف بچه دوید.
بچه ویزلی به جسد پوسیده ای که روی تخت قرار داشت اشاره کرد.
-مامان...دماغ نداره! یه چشم نداره! خیلی چیزای دیگه هم نداره...

رودولف لبخند زنان پارچه را روی جسد کشید.
-آروم باشین...دکتر ما کمی اهل تحقیق و آزمایش هستن. به مهارتشون شک نکنین. الان میان و همه شما رو معالجه و درمان می کنن.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۵:۰۱ پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۶

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
جیمز با وحشت به مرگخوار نگاه کرد و منتظر واکنشش بود اما بر خلاف انتظار او اتفاق وحشتناکی نیفتاد البته"ظاهرا" نیفتاد. لیسا که همان مرگخوار مورد ضربه بود سرش را بالا آورد و به جیمز نگاهی کرد.
-اشکالی نداره برای هرکسی پیش میاد. راستی من یه پیشنهاد دارم!

سپس رو به الیزابت ادامه داد:
-سنسور شبیه ساز اضافی داریم نه؟
-آره فکر کنم داریم، آماندا میاریشون؟
-آره الان میارم.

چند دقیقه بعد آماندا سنسور ها را آورد و لیسا شروع به توضیح دادن کرد:
-خب من داشتم فکر میکردم که چقدر جذاب تر میشه اگر... اگر یکی از سنسور ها رو هم به کسی که ضربه میزنه متصل کنیم!

محفلی ها خواستند اعتراض کنند ولی اعتراضشان لا به لای تشویق ها و صدای دست های مرگخواران برای لیسا گم شد.
کمی بعد جیمز و دامبل با صورت های هراسان و دست و پای لرزان آماده شدند.
جیمز چکش را بالا برد و روی دستگاه کوبید،خیلی آرام...
اما چیزی نگذشت که هم دامبل و هم خودش جیغ زنان از پایشان گرفتند و فریاد زدند، جیمز لابه لای حرف هایی که میزد و ناسزاهایی که زیرلب میداد گفت:
-من که خیلی آروم زدم!
-ما فراموش کرده بودیم که بهتون اطلاع بدیم، دستگاه درد حاصل از ضربه وارده رو تا 9283827 برابر افزایش میده و بعد شبیه سازی میکنه!
-
-خب دیگه نوبت نفر بعدیه باید همتون از این استفاده کنید چون از دستگاه های جدیدمونه، و صد البته با این که هیچ اجباری نیست امیدواریم رضایت کامل داشته یاشید!

2ساعت بعد
همه محفلی ها حداقل یک بار دستگاه را امتحان کرده بودند، بلاستثنا همگی لنگ لنگان در حال دور شدن از دستگاه بودند، تا این که یک فرد سیاهپوش دیگر طومار به دست جلویشان ظاهرشد.
-خب انشالرد که رضایت داشتین!
-بله.

و بعد مشغول امضای طومار شدند. مدتی نگذشته بود که فرد سیاهپوش دیگری جلویشان ظاهر شد.

-ما که رضایت دادیم.
-بله اون رو که باید میدادین! اما از اون جایی که حال و روز جسمیتون زیاد مساعد نیست همه شمارو به سمت درمانگاه راهنمایی میکنم...

محفلی ها خوشحال از این که میتوانند از خدمات درمانی استفاده کنند پشت سر راهنما به راه افتادند...
اما هیچ یک از آن خبر نداشت که قرار است پس از خروج از درمانگاه به جمله "پیشگیری مرگ بهتر از درمان است" ایمان بیاورند!


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴ یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۵

الیزابت امکاپا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۶ یکشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۶
از اربابم بترس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
جیمز چماق رو بلند کرد و تمام نیرو و قدرتش را جمع آوری کرد تا روی پای دامبلدور الکی همش رو خالی کنه...با سرعت زیادی چناق رو فرود اورد که گویا دستش پیچ خورد و چماق به سمت دیگری هدایت شد....
در اون لحظه چشم همه به چماق بود و اون رو دنبال میکرد؛ناگهان متوجه اتفاقی که افتاد نشد!!!
فریادی به آسمون رفت:آااااااااای.پـــــــام
همه با تعکب بع مرگخواری نگاه میکردند که فاصله زیادی با دستگاه نداشت وچماق که از دست جیمز پرتاب شده بود روی پای اون افتاده بود همه منتظر عکس العمل بقیه ومرگخوار بودند که ناگهان....


زنده باد لردولدمورت

σŋℓყЯムvεŋ







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.