هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۹:۱۴ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
و این وسط...
دامبلدوری موند که زیر فشارِ این رفتن‌ها و سوت و کوری‌های کلبه‌ی سپید، همچون بستنی قیفی، ذوب شده بود.
آیا باید رفتگان رو برمیگردوند؟ آیا باید اونا رو به حال خودشون ول میکرد؟ آیا باید نسل کاملاً جدیدی از فرزندان روشنایی رو تحویل جامعه میداد؟
آیا باید به رفتگان اهمیتی میداد؟
آیا..؟
از این به بعد، محفل به کدوم سو می‌رفت؟

همان طور که دامبلدور داشت با خود حرف میزد با یکی برخورد و ان شخص گفت:
-معلومه که باید رفتگان را برگردانی،بیاد به انها اهمیتی بدهی،نباید انها را به حال خودشان ول کنی.

دامبلدور گفت:
-سورس،باورکن از دیدنت خوش حال شدم،تو اینجا جیکار میکنی؟

سورس گفت:
-امدم تا کمکت کنم و در مورد موضوع مهمی باهات صحبت کنم.مینروا هم تا چند دقیقه ی دیگر میاد.

دامبلدور گفت:
-در مورد چه موضوعی؟

سورس گفت:
-این مشکل فقط در بین بچه های محفل نیست در واقع انگار کل مدرسه این مشکل را دارند البته برای من عجیب است بعضی از اسلیترین ها این مشکل را ندارند.

دابملدور گفت:
-برای من هم عجیب است.خوب میرنوا کی میاید؟

در همین لحظه مک گوناگال هم رسید و گفت:
-سلام.اتفاق بدی افتاده باید به همراه من بیایید.

دامبلدور و سورس به دنبال مینروا رفتند و به وزارت سحر و جادو رسیدتد،دامبلدور گفت:
-برای چی مارا اوردی اینجا؟

مینروا گفت:
-البوس،اتافق وحشتناکی افتاده،کورنلیوس پودری را در هوا پیدا کرده که باعث میشود همه تغییر شخصیت بدهنر و در واقع کسل و بیمزه شوند.اما بعضی ها نشده اند و انها هم مرگخوار ها بودند .اما نمیدانم چرا این پودر روی ما اثر نکرده یا چرا روی مرگخوار ها اثر نرکده ،برای من که این ماجرا هم خیلی مشکوک است و هم خیلی عجیب.

همین لحظه در خانه ی گریمولد.
رون گفت:
-جیییییننننننیییی،بیا پایین گفتم بیا پایین،نشنیدی چی گفتم،گفتم بیا پاییییننننن.

جینی گفت:
-رون الان اصلا حوصله ندارم بیایم پایین چون بعدش دوباره باید بیایم بالا رفتن بهتر از موندن است.

رون :

هری گفت:
-جینی چش شده؟چرا امروز همه اینجوری هستند؟

هرمیون گفت:
-این رفتار ها خیلی برایم اشنا است انگار اثرات پودر اها اره خودش است اثرات پودر بلبیام است.

رون گفت:
-پودر بلبیام دیگر چه کوفتی است؟

هرمیون گفت:
-پودری که باعث تغییر شخصیت به یک ادم کسل میشود که فقط به خودش اهمیت میدهد و همش دوست دارد از یک جا برود تا اینکه انجا بماند.


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۱۹:۱۷:۱۴
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۱۹:۱۸:۲۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۷:۴۷ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۱۸:۵۵
از اتاق گویندگی.
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 330
آفلاین
سوژه‌ی جدید:

- ویزلی نداریم.
درِ اجاق گاز رو بست.
- ویزلی نداریم.
درِ یخچال رو بست.
- ویزلی نداریم.
درِ کابینت رو بست.
- ویزلی نداریم.

این تنها دیالوگ دامبلدور بعد از باز و بسته کردنِ درها بود.
کلبه‌ی سپید، فاقد روشنایی شده و از رنگ و رو افتاده بود. دیگه خبری از شلوغی آشپزخونه‌ی گریمولد نبود. خبری از زوزه‌های جیمز و جیغ‌های تدی نبود، ویولت قصد ورود به خارج(!) رو داشت، کلاوس بود امّا واقعا نبود، الستور موذی مثل مجتبی جباری مُدام مصدوم بود، رکسانی در کار نبود که شورتِ کسی دینامیت‌بارون بشه، لیل گیدیون پریوت بیخیال محفل شده و توی Mystery Shack هیولا شکار میکرد و...
راستش رو بخواین، همه بودن، جسم‌شون توی کلبه‌ی سپید بود.
امّا...
روح‌شون اینجا نبود...

***

یه روز، جیمز بعد از یه جروبحث و خستگی مفرط از جیغِ "من دیگه از این فیلم ایرانی خسته شدم!" ، مقام "رهبر الثانی" رو بوسید و گذاشت روی طاقچه، بساطش رو جمع کرد و... رفت.
و به دنبالش، تدی هم که مثل گربه-سگ به جیمز چسبیده بود و جزوی از اون بود، ناچاراً اونم... رفت.
ویولت که دید خیلی ضایعه به عنوان تنها ضلع کیو.سی.ارزشی دست‌تنها بمونه، اونم... رفت.
لیل گیدیون پریوت هم قرارداد ده ساله‌ش رو زیرپا گذاشت و... رفت.
همه که دیدن "رفتن" عجب چیز خفنیه و "موندن" چه چیز بی‌کلاسیه، پس رفتن.

و این وسط...
دامبلدوری موند که زیر فشارِ این رفتن‌ها و سوت و کوری‌های کلبه‌ی سپید، همچون بستنی قیفی، ذوب شده بود.
آیا باید رفتگان رو برمیگردوند؟ آیا باید اونا رو به حال خودشون ول میکرد؟ آیا باید نسل کاملاً جدیدی از فرزندان روشنایی رو تحویل جامعه میداد؟
آیا باید به رفتگان اهمیتی میداد؟
آیا..؟
از این به بعد، محفل به کدوم سو می‌رفت؟


ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۲۲:۲۳:۳۲

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۴:۰۲ پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
باشد که عنتونیسم بولدوزی زنده باشد!


رون دقیقا مانند همان لحظه ای که هول شده بود و به جای خانم ام جی کی به هرمیون بله را داده بود، بوق تسترال طوری کشید به کل ماجرا:
- من با ام جی کی نامه نگاری نمی کنم. اصلا هم نمی شناسمش. هیچ وقت هم ندیدمش!
- ام جی کی کیه رون؟
- امم جی کی رولینگه دیگه!
- پشت سرتو نگاه کن شوهر عزیزم.

رون با ترس و لرز یکم صدم یک صدم و دزدکی نگاهی به پشت سرش انداخت و را دید.
تصویر کوچک شده


- عه! خانوم گلم. عسیسم. عجقم. ام جی کی من!

رون:
تصویر کوچک شده

- پشت سرت شوهر عزیزم.

پشت سر رون فرندلی دد با فریاد " بگو پنیر و بمیــــــر!" خیلی فرندلی به نظر نمی رسید، مخصوصا با اون تبرش:

تصویر کوچک شده


رون فریاد کشان، جامه دران دور مجسمه های مختلف خودش که به لطف هرمیون زیاد هم بودند، می دوید و فرندلی دد هم به دنبالش!
- نهههههه! من گناه دارم. هنوز نصف دامبلدور هم زندگی نکردم! هنوز ام جی کی رو هم ندیدم!
- شترق!

رون:
تصویر کوچک شده


فرندلی دد:

هرمیون:
تصویر کوچک شده



و همچنان تاکید می کنم که تنها عنتونیسیم است که می ماند!

پایان!


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۱:۵۶:۱۱
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۱۳ ۱:۵۶:۵۵




پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۰:۳۸ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
درون نامه نوشته بود:
سلام،آقای ویزلی من از طرف خانم ام،جی،کی این نامه را نوشتم ایشون از من خواستند که به شما بگم که خوشبختانه
مورد پسند ایشون قرار گرفتید.
ایشون گفتند شما هر وقت بخواهید میتوانید بیاید به فرانسه و شروع به کار کنید ولی گفتند اگر هر چه زودتر بیاید بهتر است .
شما هر کاری را که بخواهید میتوانید انتخاب کنید.خوش حال میشیم که شما را هر چه زودتر ببینیمو مخصوصا موفقیتتون را.
با تشکر ام جی کی

رز که دهانش باز مونده بود،جیمز گفت:
-ام،جی،کی دیگه کیه؟!

رز جواب داد:
-نمیدونم!

جیمز گفت:
-مگه اون بابایه تو نیست.

رز جواب داد:
-تاحالا درر مورد این ماجرا ها صحبت نکرده بود.باید هرچه زودتر به مامانم خبر بدم.

جیمز هم گفت:
-منم کمکت میکنم.

جیمز و رز مثل دوتا کاراگاه از خانه زدند بیرون تا برن به وزارت خانه،جالبه هیچ کس هم متوجه ی خارج شدنشون از خانه نشد.البته بگم که ترفندشون پریدن از پنجره ی خانه به بیرون بود.
بیست دقیقه ی بعد آنها رسیدند به وزارت خونه و مستقیم رفتند به پیش هرمیون،او الان دیگه وزیر وزارت خونه بود،پس ملاقات با او کار سختی بود.
جیمز و رز رفتند درخواست ملاقات کردند،منشی هرمیون هم گفت:
-یک ربع دیگر وقتشون آزاد میشود میتوانید ببینیدشون.

رز به جیمز گفت:
-یک ربع ولی ممکنه پدرم ما را پیدا کند.

جیمز جواب داد:
-محاله مارا پیدا کند یه جوری قایم میشیم دیگه.

از شامس بدشون هم رون و جینی هم آمادند به وزارت خونه و با رز و جیمز چشم تو چشم شدند و.....دنبال بازی دوباره شروع شد.
رون گفت:
-وایسا جینی.....اینجوری نمیشه،باید یک نقشه بکشیم تا بتونیم گیرشون بندازیم.

جینی گفت:
-حق باتو ولی چه نقشه ای....

در همین لحظه که رون و جینی داشتند نقشه میکشیدند ،رز و جیمز به شدت با هرمیون برخورد کردند،هرمیون داشت با دراکو و هری درمورد مسله ای مهم حرف میزد.رون و جینی هم نقششون رو کشیده بودند ولی انگاری دیر شده بود.

هرمیون گفت:
-جیمز،رز،شما اینجا چیکابوار میکنید.

رون هم رسیده بود اونجا گفت:
-اااام......هرمیون....راستش.....



پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور

پروتی پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۰:۲۷:۴۲ چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۹
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 461
آفلاین
رز خم شد و پاکت نامه رو برداشت و بدون توجه به آدرس نوشته شده پشت پاکت درشو باز کرد.اما قبل از اینکه چشمش به جمال متن روشن بشه رون با جدیتی پدرانه گفت:
_رز،اون نامه رو بده من.
_نه رز؛ عمه جان اونو بده من.
_اون نامه برای منه.بدش من دخترم.
_مگه تو این چیه بابا؟
_مربوط به مسایل کاری باباست دخترم بدش من...
دست رون دراز شد تا نامه رو از دخترش بگیره که رز نامه رو بالای سرش گرفت و گفت:
_بابا تو و مامان همه چیزو باهم درمیون میذارید به نظر من بهتره بدمش به مامان که عمه از من دلخور نشه.
_لازم نیست رز.این مربوط به کار منه...
_شما و مامان جفتتون کارآگاهید پس کار شما کار مامان هم هست.

رز بدون توجه به پدرش از پله ها بالا رفت و به رز گفتن های رون توجه نکرد.
رون که با عصبانیت به جیمز و مسیر رز نگاه میکرد با غورلند جینی به خواهرش چشم دوخت.

_چی تو اون نامه بود؟نکنه داری به هرماینی خیانت میکنی!
_جینی! پسرت گند زد.
_وا! به بچه ی من چیکار داری؟خودت گند زدی چرا انگ میچسبونی به پسر من؟

در حین جر و بحث خواهر و برادرانه ی رون و جینی؛ رز به اتاق خودش رفت.اون به هیچ وجه قصد نداشت این موضوع مشکوک رو تا قبل از اطلاع خودش به مادرش گزارش بده.
روی تختش نشست و کاغذ نامه رو از توی پاکت در آورد اما قبل از اینکه شروع به خوندن کنه جیمز آروم وارد اتاق شد و گفت:
_باهم بخونیم.

رز در کمال تعجب مخالفت نکرد و گفت:
_باشه بیا باهم بخونیم.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.



پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
رون من و من کنان گفت:
- عه... هیچی!

جینی به کشو نزدیک میشد و جیمز تصمیم داشت قبل از همه نامه را بخواند؛ با یک جهش به سمت کشو، نامه را برداشت و به سمت در خروجی دوید. جینی با عصبانیت داد زد:
- برگرد اینجا توله تسترال!

اما حتی خود جینی هم میدانست که گوش جیمز به این داد و هوارها بدهکار نیست، خودش دنبالش دوید. رون که قلبش تند تند میزد، نگاهی به مادرش انداخت که تنها به تماشای کشمکش آن سه اکتفا کرده بود، انداخت و به سمت پله ها دوید.

جیمز پله هارا دوتا دوتا بالا میرفت و از جیغ هایی که شنید، متوجه شد جینی و رون، با سرعت هرچه تمام تر، به دنبالش میدوند. سعی کرد پله هارا سه تا سه تا بالا برود که نتیجه این شد که درست موقعیکه خواست پا به طبقه سوم بگذارد، پایش گیر کرد و محکم افتاد و نامه از دستش افتاد. درست جلوی... رز!

رز با نیشخندی نامه را برداشت و گفت:
- بذار ببینم این مرگخوار محفلی بازی برا چیه!

رون دستش را روی صورتش گذاشت و با ناامیدی گفت:
- حالا مشکلات دوبرابر شد!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۰۹:۳۷ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 336
آفلاین
رون لحظه به لحظه به كشو نزديك تر ميشد و جيمز به سرعت به دنبال يك راه حل بود. در همين لحظه صداي جيني از سالن پايين آمد:
- جيمز؟ مامان؟ كجايين؟

جيمز كه احساس كرد فرشته ي نجاتش رسيده، با صداي بلند شروع كرد به گريه كردن:
- مامان! بيا منو نجات بده! مامان!

جيني وقتي صداي گريه پسرش را شنيد با سرعت به سمت اتاق رفت و در را با شدت باز كرد.
شايد همه ي اين اتفاقات 10 ثانيه هم طول نكشيده بود. به همين دليل به محض اينكه رون خواست در كشو را باز كند، با صداي جيغ جيني به ديوار پشت سرش چسبيد:
- جيمز پسرم! چيشده؟

جيني به سرعت به سمت جيمز رفت او را در آغوش كشيد.
- جيمز! عزيز مامان! چيشده پسركم؟ چرا گريه ميكني؟

رون كه بي نهايت از جيني ميترسيد و مطمئن بود كه اگر جيني مطلع شود كه او سر جيمز داد كشيده است، حسابش با مرلين و حوريه هاي دربار اوست، پاورچين پاورچين و جوري كه كسي متوجه نشود به سمت در اتاق رفت.
اما با صداي جيمز سر جايش ايستاد.
- مامان! دايي رون منو دعوا كرد. سر من داد كشيد!

جيني با شنيدن اين حرف به اندازه چند ثانيه سكوت كرد. يكدفعه از عصبانيت تركيد:
- رون؟ تو خجالت نميكشي؟ واسه چي بچه منو دعوا كردي؟ ها؟

رون درحاليكه صورتش به حالت در آمده بود، با تته پته رو به جيني گفت:
- خب... ميدوني جيني... پسرت... راستش...
- روووووووون! عين آدم حرفتو بزن! واسه چي سر پسر من داد كشيدي؟
- جيني جان، تو آروم باش. الان واست توضيح ميدم! راستش جيمز يه نامه اي رو برداشته كه واسه من خيلي مهمه و هر چقدر هم كه بهش گفتم اون نامه رو پس بده، به حرف من نكرد!

جيني كه حالا به رفتار رون شك كرده بود، گفت:
- مگه توي اون نامه چي نوشته شده؟


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۵ ۱۶:۰۸:۵۲

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
جیمز با هیجان از پله ها پایین دوید و تنها وقتی ایستاد که وارد اتاقش شد. قلبش تند تند میزد. دستش را به سمت نامه برد تا آن را باز کند که صدای داد و هوار رون، اورا از کارش منصرف کرد.
_ مامان اون پسره نامه ی منو برده!
_ آروم باش پسرم، آخه جیمز به نامه ی تو چیکار داره؟
_ اون به همه چی کار دار داره، مگه نه؟

مالی سکوت اختیار کرد، همه از کنجکاوی بی حد و مرز جیمز خبر داشتند. جیمز متوجه خطر شد و فورا از پشت در اتاق کنار رفت، نامه را در یکی از کشو هايش قایم کرد و خودش را روی تخت انداخت تا راحت بتواند وقتی رون در اتاق را باز میکند، چهره ی مظلوم به خود بگيرد. رون در اتاق را هل داد و در حینی که مالی سعی میکرد جلوي او را بگیرد، فریاد زد:
_ نامه ی منو کجا گذاشتی؟

جیمز با گریه ی ساختگی، طوريکه ميشد گفت شاید حتی بلاتریکس هم دلش به حالش میسوخت، گفت:
_ دایی، چرا روی من داد میزنی؟ مگه من چیکار کردم؟

رون سعی میکرد تا خد ممکن، به چشمان جیمز نگاه نکند و اتاق را به دنبال نامه اش جستجو کند که متوجه نیمه باز بودن یکی از کشوها و بیرون بودن تکه ای کاغذ پوستی از لبه ی آن شد. با تردید گفت:
_ دایی، اون چيه؟

جیمز فهمید که دیگر نميتواند با اداهایش کاری پیش ببرد، باید فکر دیگری میکرد.


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۰:۳۹ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶

رون ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۹:۱۵:۰۴ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 733
آفلاین
رون که چنان در خواندن نامه غرق بود، متوجه ورود جیمز نشده بود اما بالاخره با حرکات ویبره زن جیمز که سعی در خواندن نامه داشت، به وجود او در اتاق پی برد!

-اون چیه دایی؟
-اِ...تو اینجا چیکار میکنی؟
-دایی اون چیه؟
-گفتم تو اینجا چیکار میکنی؟
-دایی بگو دیگه اون چیه؟
-گفتم تو اینجا چیکار می کنی؟

جیمز متوجه شد که دیگر کار از شوخی و این جور حرفا گذشته و اگر یکبار دیگر دست به شوخی بزند خونش به پای خودش است و جالب اینجا بود که چهره ی خمگین رون کاملا این تفکر جیمز را تصدیق می کرد.
پس گوشه ای ایستاد و نقش بدبخت بیچاره ها را به خود گرفت و زیر گریه زد. جیمز هر کاری هم که بلد نبود در نقش بازی کردن و نرم کردن دل دیگران مهارت بس بسیاری داشت.
-دلم برات تنگ شده بود!

رون که طاقت این وضعیت جیمز را نداشت، با وجود اینکه از بودنش در اتاق ناراضی بود اما نامه را با احتیاط در گوشه ای گذاشت و دستش را به سمت جیمز دراز کرد که سمتش بیاید و او را روی پای خود نشاند.
-خوب دایی جون من چند دفعه بهت گفتم بدون اجازه نیای تو اتاقم؟ چرا گوش نمی کنی فدات شم؟ حالا گریه نکن. آفرین! نبینم دیگه گریه کنی ها!

جیمز در حالی که اشک های ساختگی خود را پاک می کردف سری تکان داد و رون را در آغوش گرفت تا مثلا آرام شود. اما رون نمی دانست که تمام حواس جیمز به سمت نامه ای بود که در گوشه ی پای رون افتاده بود.

-خیلی خب دیگه دایی جون. برو پیش مامان بزرگ تا من بیام پایین برو دایی...
-چشم دایی.

این حرف جیمز رون را کمی مشکوک کرد. جیمز معمولا در اینچنین مواردی زود حرف گوش نمی کرد!

رون شانه ای بالا انداخت و پس از اینکه از رفتن جیمز مطمئن شد، آرام و بی صدا دستش را پایین برد که نامه اش را بردارد اما...
-نامم کو من که همین جا گذاشته بودمش...
رون سراسیمه تمام اتاق را زیر و رو می کرد که نامه اش را پیدا کرد اما انگار نامه آب شده بود و در زمین رفته بود. اما رون ناگهان فهمید که چه شده...
-جیمز!!!!!!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۰۹:۳۷ پنجشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 336
آفلاین
نيو سوژه

هوا به شدت گرم بود و کمتر کسی در خیابان دیده میشد. همه در خانه هایشان و در سرمای لذت بخش محیط خانه بودند و از نوشیدن انواع و اقسام خوراکی های سرد لذت میبردند.

- هوووووررررت! ( افکت خوردن آب کدوحلوایی با نی! )
- جیمز آروم تر!

جیمز که دهانش را محکم به نی چسبانده بود و بدون تامل و پشت سر هم آب کدوحلوایی را سر میکشید، بدون اینکه دست از کارش بکشد در همان حال فقط مردمک چشمش از روی لیوان به سمت مالی برگشت.
مالی تکرار کرد:
- آروم تر!

چشم های جیمز هنوز به مالی خیره شده بود اما کوچک ترین نشانی از علاقمندی او برای دست برداشتن از کارش نمایان نبود.

مالی آهی کشید و گفت:
- اگه به گلوت نپرید!

هنوز یک هزارم ثانیه هم از جاری شدن این حرف از دهان مالی نگذشته بود که چشم های جیمز رو به بسته شدن رفت، نی از دهانش خارج شد و شروع به سرفه کرد.
- اهه ... اوهو! ( افکت سرفه کردن! )

مالی که از حرفش پشیمان شده بود با یک حرکت سریع خودش را به جیمز رساند و شروع به کوباندن دستش بر پشت کمر جیمز کرد. بعد از مدت کوتاهی تلاش، بالاخره سرفه های جیمز تمام شد اما اینبار جیغ های او بود که شروع شد.

- جـــــــــیـــــــــغ! بسه مامان بزرگ! خوب شدم! اوخ ... نکن دیگه!

مالی برای اطمینان آخرین ضربه اش را نیز وارد کرد و گفت:
- مطمئنی خوب شدی؟

جیمز به معناي تاييد سری تکان داد، آخرین جرعه ی نوشیدنیش را نیز بدون نی نوشید و از اتاق خارج شد.
- دايي رون... دايــــــــــي!

جيمز، همانطور كه رون را صدا ميزد، وارد اتاق او شد. اما رون توجهی به جیمز نکرد و تنها سرش درون نامه ای بود که تازه جغدی برایش آورده بود.
جیمز با شیطنت گفت:
- اون چیه؟ از کیه؟

-----------------

جيمزسيريوس در خانه ويزلي ها قرار داره. به اتاق رون ميره و اون رو در حال خواندن يه نامه ميبينه. حالا كنجكاوي جيمز گل كرده كه ببينه اون نامه چيه و از طرف كي براي رون فرستاده شده!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۴ ۱۶:۴۱:۰۰
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۴ ۱۷:۴۷:۲۰

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.