هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۳:۲۵ پنجشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۷
#62

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۹:۴۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
خلاصه:
مرگخواران و لرد به فروشگاه زونکو می‌رن و یه بذر جادویی رو تو چاله‌ای می کارن. بذر سریع تبدیل به درخت می شه و مثل لوبیای سحرآمیز رشد می کنه. اونا تصمیم می‌گیرن از درخت بالا برن که وسطای درخت یه پرنده طلایی سر می‌رسه و هکتور و لینی رو می‌خوره.
مرگخوارا و لرد تصمیم می‌گیرن تا انتهای درختو بالا برن و بعد به فکر نجات هکتور و لینی باشن. در انتهای درخت به بارگاه ملکوتی و مرلین می‌رسن و حالا پرنده رو بیهوش کردن و قصد دارن هکتور و لینی رو از تو شکمش در بیارن...

~~~~~~~~~~~~~~~

بلاتریکس دهانش را به شکم پرنده که هنوز بیهوش بود نزدیک کرد و فریاد کشید.
-لینی و هکتور...برین عقب که داریم میاییم!

و چاقویش را روی شکم نیمه پرکنده پرنده گذاشت.

داخل شکم پرنده:

- تو صدایی نشنیدی هکولی؟

هکتور که داشت آخرین هم‌زدن‌های معجونش رو انجام می‌داد، با حواس‌پرتی جواب می‌ده:
- به نظرت اینجا صدای کی جز تو رو می‌تونم بشنوم؟

به محض پایان جمله‌ی هکتور، چاقویی مستقیم وارد شکم پرنده می‌شه و بیخ چشم هکتور و لینی متوقف می‌شه.

- منظورت صدای این بود؟ از کی تا حالا با چاقو حرف می‌زنی لینی؟ بش بگو برگرده عقب!

لینی که به دلیل وضعیتی که توش گیر افتاده بود دچار توهمات شده بود، خودشم باورش می‌شه که صدا از چاقو بوده.
- خیله خب چاقوی خوب، حالا می‌تونی فاصله‌تو با ما حفظ کنی تا کورمون نکردی.

چاقو برمی‌گرده بیرون، اما این پایان کار نبود. چاقو چند بار دیگه عقب می‌ره و دوباره به سمت لینی و هکتور حمله‌ور می‌شه تا اینکه...

- پیداتون کردیم!
- معجونم تموم شد! بپاش!

دو دیالوگ در یک زمان بیان می‌شن که شاید اگه به جای همزمان رانده شدن، فاصله زمانی رو رعایت می‌کردن این اتفاق نمیفتاد. چرا که باز شدن حفره‌ی شکم پرنده و نمایان شدن چهره‌ی بلاتریکس همانا و پاشیده شدن معجون هکتور نیز همانا...




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
#61

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
در حالی که هکتور و لینی در حال هضم شدن بودند، مرگخواران برای کالبد شکافی پرنده آماده میشدند.

-یک پر...دو پر...سه پر...

بلاتریکس نگاهی به کراب که ماسک پزشکی به صورت زده بود، انداخت.
-دقیقا داری چیکار میکنی؟

کراب به کندن پر ها ادامه داد. یکی یکی و با دقت.
-دارم از شر پرهای زاید محل جراحی خلاص میشم. اینو تو یه برنامه تلویزیونی دیده بودم. این کار باعث میشه میکروب های کمتری...

ضربه چوب دستی بلاتریکس برای ساکت کردن کراب کافی بود.
-کم خرد! به ما چه که میکروب میره تو این یا نه. ما میخواییم هکتور و لینی رو در بیاریم. بعدشم این میتونه بمیره. اصلا خودم سوخاریش میکنم.

کراب از این همه شقاوت و سنگدلی آزرده خاطر شد. او قصد داشت بعد از خارج کردن لینی و هکتور، شکم پرنده را با دقت بخیه زده و ضدعفونی کرده و از پرنده عذرخواهی کند.

بلاتریکس دهانش را به شکم پرنده که هنوز بیهوش بود نزدیک کرد و فریاد کشید.
-لینی و هکتور...برین عقب که داریم میاییم!


و چاقویش را روی شکم نیمه پرکنده پرنده گذاشت.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
#60

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۵:۳۵ پنجشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
درون شکم پرنده!

- هکتور! یه کم به خودت زحمت بدی، بد نیستا! اون هیکل گندتو یه تکونی بده منم جا شم!
- آخه تو که یه پیکسیی!
- خب باشم! بزرگترین پیکسی بیشتر از بیست سانت نیست! اما الان تو کمتر از پنج سانتم جا نذاشتی!
- پس... تو الان کجایی؟
- زیرت!

هکتور اول به شکم پرنده، به لینی و بعد به هوا خیره شد. لینی چطور زنده مانده بود؟ سعی کرد کمی آنورتر برود. اما اینکار تنها باعث شد که لینی بیشتر پرس شود! اما لینی می خواست قبل از مرگش، لرد عزیزش را ببیند. می خواست در راه کمک به او بمیرد. او نمی خواست تنها با نفری شبیه به گوشکوب تنها بماند و بعد جان خود را به مرلین بسپارد! اما لحظه ای بعد، چیزی به ذهنش رسید!
- هکتور جون!

او در حالی که با شکم پرنده کلنجار می رفت، جواب داد:
- بل... هوم؟
- ببین، ما ممکنه از اینجا در نیایم! شاید این پرنده خیلی جون سخت باشه. مرلین که خیلی لرد رو دوست داره. شاید اگه من بمیرم، بذاره که لردو ببینم!
- نخیرم! از اینجا خلاص می شیم! بعدشم، یه روح پیکسی به چه درد لرد می خوره؟ مادی نیستی که! پس نمی تونی کاری برای لرد عزیزمون انجام بدی! اصن مرلین شاید اونقدر ها هم خوب نباشه!

او کمی مکث کرد. اما بعد گفت:
- با شماره ی سه، بال بزن برو یه گوشه!
- چی؟!
- سه!

هکتور با تمام زور و پنجه هایش، گوشت پرنده را گرفت و نیم خیز بلند شد، در آن موقع، فضای خالیِ کمی ایجاد شد. اما همان کافی بود! لینی پرهایی که مانند گل پلاسیده بود را بالا آورد و خواست پرواز کند. اما ناگهان یک بالش کار نکرد!
- هکتور، یکی از بالام کار نمی کنه!
- یه کاری بکن دیگه. بیشتر از این نمی تونم خودمو نگه دارم!

لینی با تمام زور، خود را به گوشه ای از شکم پرنده رساند. هکتور هم با صدای مهیبی بر روی گوشت لجز فرود آمد! لینی در گوشه ای، غر زدن را شروع کرد!
- ای مرلین بگم چیکارت نکنه! نگاه کن چیکارم کردی؟ عصبای بالم کار نمی کنه! باور کن، اگه فقط از اینجا نجات پیدا کردیم... ازت دیه می گیرم!
- سر مراسم فوتت، حلواش خیلی کمرنگ و خشک نباشه لطفا!
- هکتوررر!
- من که چیزی نگفتم...

ناگهان پرنده از پرواز ایستاد و سقوط کرد. لینی و هکتور جیغ بلندی کشیدند. اما انگار پرنده در جای نرمی سقوط کرد. اما آن دو، سرشان محکم به دیوار گوشتی شکم بر خورد کرد. هکتور دوباره نشست و بال بدون عصب لینی، زیرش!
- پاشو!
- اَه! چقدر دنگ و فنگ داریم! متاسفانه تو این جای تنگ، من نمی تونم چوبدستیمو در بیارم، تو می تونی‌؟
- چه انتظاراتی! می خوای یه بار بذارمت زیر یه نفر، ببینی می تونی چوبدستیتو در بیاری یا نه؟!
- خیله خب! من الان... اَه! این دیگه چه کوفتیه؟

ماده ی غلیظی از ناکجا آباد پیدا شده بود و داشت از گوشه کناره ها، به طرف لینی و هکتور می آمد! آن دو وحشت زده همدیگر را هل دادند که از آن ماده دور باشند. اما لینی زور زیاد و هکتور جای زیادی نداشت که از هم فاصله بگیرند. لینی با عصبانیت گفت:
- این چیه دیگه؟
- ماده ای که موجودات تو بدنشون ترشح می کنن که چیزای تو شکمشون رو هضم کنن!
- آخه الان که به نظر می رسه سقوط کرده! تکونم نمی خوره. ممکنه بیهوش شده باشه. موقع بیهوش شدن داره ما رو هضم می کنه؟!
- نمی دونم! ولی باید شانس بیاریم که تا سقف بالا نیاد! چون اونوقت مجبور میشیم تو این ماده شنا کنیم!
- اَییی!

و با دقت به مایع خیره شد. لینی اما، اعتراض را شروع کرده بود!
- چه جایی گیر کردیم! یه پرنده ی بی مصرف جلو رومون ظاهر شد و دقیقا منو با هکتور خورد! چه بدبختیی! اعصابم خیلی خورده. الان می تونم ساختمون امپایر استیت آمریکا رو هم داغون کنم هکتور! اگه می تونستم بلند شم، تو رو هم له می کردم. می شنوی هکتور؟... هکتور؟!
- لینی... این ماده... هورا!
- چی شده؟
- لینی، ما شانس آوردیم. با این ماده که توی پاتیلم می ریزم الان، یه معجون درست می کنم و ما می تونیم... فرار کنیم!

اما لینی خیلی به زنده ماندنش اطمینان نداشت. اگر با ماده ی ترشح شده نمی مرد، حتما از دست معجون هکتور مرلین بیامرز میشد! اما به ناچار، منتظر هکتور و معجونش ماند!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹ یکشنبه ۹ دی ۱۳۹۷
#59

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۴۲:۵۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 581
آفلاین
-ارباب ارباب بیهوش شد!

مرلین با تعجب نگاهی به بلاتریکس کرد.
-و البته ما بیهوشش کردیم ها!

بلاتریکس چشم غره ای به مرلین رفت.
-پیامبری که پیامبری... پیامبر بودن دلیل نمیشه افتخارات من رو بدزدی!

مرلین سری از افسوس تکان داد. قبلا ها مرلین بودن جلال و شوکتی داشت!

-ارباب رخصت؟!
-فرصت!

بلاتریکس چنگالی از روی میز برداشت و آماده حمله به شکم پرنده شد که صدای سرفه لرد، مانع از حمله اش شد.
غذای بی خرد درون حلق لرد پریده و باعث سرفه و کبود شدن لرد شده بود.

در کسری از ثانیه، جماعت مرگخواران هوری و پرنده و غذا را رها کرده و دور لرد جمع شده بودند.
-تصدقتون بشم... بگین عا... بگین عا تا درش بیارم.
-ارباب آب بخورین... آب بخورین! آگوامانتی!
-بزنین پشت ارباب.

و البته مرگخواری که این پیشنهاد را داده بود، به طور خودجوش خودش را از آسمان محل سکونت مرلین پرت کرد پایین.
و در این میان، راه تنفس لرد باز شد.

-آخ... داشتیم خفه می‌شدیم ها! بلا!... اون چنگال چی بود؟ می‌خوای بزنی تیکه پاره کنی یارانمون رو؟ یه جوری بازش کنین که به مرگخوارانمون آسیب نرسه!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ دوشنبه ۳ دی ۱۳۹۷
#58

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
بعد از تلاش فراوان، مرلین، لرد رو تا صندلی بادبزن دار حمل کرد. لرد بلند شد و روی صندلی دیگر نشست.

- خب از همون اول بلند میشدی. بهتر نبود؟
-نه!

لرد کمی اینور و اونور کرد بعد گفت:
- نه.... از این صندلی خوشمان نیامد. مارا....
- نمیشود به خوشتان بگویید بیاید. از کت و کول افتادم!
- چطور به خود اجازه دادی حرف مارا قطع کنی؟
- معذرت میخوام!
- و در مورد خوشمان.... خیر خوشمان کمی یک دنده است... حرفش دوتا نمیشود.

لرد دوباره بلند شد و روی صندلی خود نشست.
- مارا به همان جایی که بودیم برگردان که خودت از خودت راضی باشی.
- میگم میخوای همین جا کنار خودم بشینی.
- نه! دوست داریم رو به روی تو بشینیم آن طرف میز.

مرلین دوباره شروع به تلاش کردن کرد.

- ایست!
- دیگه چیشده؟
- هیچی... دلمان خواست بگوییم ایست.
- مرحبا به این دل... احسنت.

مرلین با هزار زحمت لرد رو برگردوند به جای اولش.
- جاتون خوبه؟
- آری. فقط به باد زن بگو که مارا باد بزنند.
- الان میگم براتون باد زن بیارن.
- نه!.... باد زن های تورا میخواهیم.
- چشم.

باد زن ها آمدن و شروع به باد زدن کردند.

- بسیار عالی... خب مرلین چیزی در بساطت داری ....
- هرچه بخواهید! سنتی و صنعتی.
- باز دوباره پریدی وسط حرف ما.
- مگه حرفتون ادامه داشت؟
- آری... چیزی در بساطت داری بدهیم این پرنده بخورد بیهوش شود.
- اووووم... فک کنم بتونم یه کاریش کنم.... بزار برم سنتی و صنعتی رو قاطی کنم.

مرلین رفت و با قرصی برگشت.
- این میتونه یه فیل رو از پا در بیاره.

مرلین قرص رو به پرنده میده و بعد از چند ثانیه پرنده آب روغن قاطی میکنه و بیهوش میشه.


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲ دوشنبه ۳ دی ۱۳۹۷
#57

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
-مرلین؟ آیا نشنیدی؟

مرلین قصد داشت جواب بدهد و بگوید که نشنیده...ولی در این صورت لرد سیاه متوجه می شد که او در واقع می شنود. برای همین هیچ عکس العملی نشان نداد.

مرلین پیامبری بود زیرک!

ولی لرد سیاه هم اربابی بود هر دو پا در یک کفش کرده! برای همین با صدایی بلند تر روی خواسته اش اصرار ورزید.
-مرلین! بیا ما رو تا صندلی بادبزن دار حمل کن!

زیرکی ذاتی مرلین باعث شد قادر به نشنیده گرفتن این دستور نباشد. به طرف لرد سیاه رفت و خم شد. پایه های صندلی را گرفت و فشار کوچکی بر آن وارد کرد.

صدای ترق و توروق از تک تک مفاصل بدن مرلین به گوش رسید.

-ما را بی صدا حمل کن!

مرلین دستور داد که مفاصلش بی سرو صدا جابجا شوند و دوباره برای بلند کردن صندلی حامل لرد، تلاش کرد.حوصله لرد سیاه کمی سر رفته بود.
-سریع ما رو حمل کن...بعد هم یه چیزی بده به این پرنده بدیم که بیهوش بشه. لینی و هکولی ما درون شکم این پرنده در انتظار نجات هستند.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱:۰۸ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
#56

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
خلاصه:

مرگخواران و لرد به فروشگاه زونکو می رن. تو فروشگاه یه بذر جادویی رو تو چاله ای می کارن. بذر سریع تبدیل به درخت می شه و رشد می کنه. مثل لوبیای سحر آمیز. لرد هم دستور می ده ازش برن بالا.
خودش روی صندلی می شینه و دستور می ده مرگخوارا حملش کنن.
وسطای درخت به یه پرنده طلایی رنگ می رسن که هکتور و لینی رو می خوره. الان می خوان یه چیزی به خورد پرنده بدن که بیهوش بشه و لینی و هکتور رو از شکمش در بیارن.

==============================

گویل نگاهی به دستانش انداخت. در واقع بقیه مرگخوار ها نیز نگاهی به دستانشان انداختند. ولی هیچکدام چیزی ندیدند. سعیشان را بیشتر کردند، اما باز کف دستشان حتی یک مو هم نداشت، وگرنه آن را می کندند و به خورد پرنده می دادند. گویل به سمت دیانا برگشت و گفت:
- شاید دست خودته. یه نگاهی بنداز ببین کجا گذاشتیش. نکنه گمش کرده باشی؟

دیانا که از هوش سرشار هم قطارانش شوکه شده بود، چند لحظه ای به افق خیره شد و سپس گفت:
- واللا این دیگه نوبره! من منظورم این...
- بیایین ما رو ببرین بالا، ما حوصله مون سر رفت. می خوایم از مناظر بیشتری استفاده کنیم و ببینیم تا کجا می تونیم سیاهی رو گسترش بدیم.

دیانا که منظورش نصفه مانده بود، شانه اش را بالا انداخت و به سمت صندلی ارباب رفت. بقیه مرگخواران نیز بعد از بستن مرغ به یکی از پایه های صندلی لرد، به کمک دیانا رفتند تا هر چه سریعتر به بالای درخت برسند و به چیزای خوب خوب دست پیدا بکنند.

چند دقیقه بعد:

- بایستید! شما وارد حریم هوایی بارگاه ملکوتی شدید. از همین لحظه شما تحت نظر گارد سلطنتی مرلین کبیر خواهید بود. ایشان متجاوزین را اصلا دوست ندارند و آیاتی چند در این زمینه نازل کرده اند که به سمع و نظر شما می رسد...
- کروشیو!
بلاتریکس طلسمی روانه سرباز گارد کرد. سرباز نیز بعد از برخورد طلسم با وی، چون از جنس انسان و خاک نبود، آتش گرفت، پودر شد و به هوا رفت! نمیدونین که تا کجا رفت!
- چه استفاده عجیبی برای کروشیو تدارک دیدیم. خودمان خوشمان آمد. بلاتریکس، بعدا این واقعه را یادداشت کن و در اختیار مرگخوارانمان قرار بده تا مطالعه کنند و بدانند که اربابشان چقدر به فکرشان است.

بلاتریکس سری به نشانه تایید تکان داد. او آماده بود در هر لحظه جانش را فدای اربابش بکند، یک کروشیو که دیگر ارزشش را نداشت. در همین فکر ها بود که صدای فنریر توجهش را جلب کرد.
- اونجا رو... چقده غذا!
- مایلیم به اون سمت حرکت داده بشیم. اقدامات لازم رو انجام بدین!

مرگخوار ها به سمت میز غذا حرکت کردند. در مسیر، حوری های بهشتی به آن ها لبخند می زدند و به سمت خود فرا می خواندند. لرد سیاه که در ابتدا با خیل عظیمی از مرگخواران به آن سمت حرکت کرده بود، سر هر پیچ و کوچه ای، چند نفری از مرگخوار هایش به سمت حوری ها می رفتند تا در نهایت این دیانا بود که با اجرای دستور های بلاتریکس و فرمان دادن های او، داشت صندلی لرد را حرکت می داد. بعد از چند دقیقه بالاخره به میز غذا رسیدند و با نوری شدید مواجه شدند.
در بالاترین قسمت میز غذا خوری، صندلی کنده کاری شده زیبایی قرار گرفته بود. در هر طرف صندلی، یک حوری با بادبزنی در دست، در حال باد زدن شخصی بودند که بر روی صندلی نشسته بود. صورت او پیدا نبود، ولی ریش هایش تا زمین می رسید. در یک دستش انگشتر های گرانقیمت و در دست دیگرش، جامی از نوشیدنی بود. مرلین کبیر با دیدن چهره لرد، از صندلی خودش بلند شد و به سمت او حرکت کرد:
- ارباب! خوش اومدین! شما کجا؟ اینجا کجا؟ یادی از فقیر فقرا کردین!
- شما کی باشی که به ما بگی کجا بریم و کجا بیاییم؟ ما خودمون تصمیم می گیریم که یادی از کسی بکنیم یا نه. الان هم ما رو بلند کن روی اون صندلی قرار بده. ما دلمون بادبزن می خواد! کجا رفتی؟

مرلین با شنیدن اینکه باید لرد را جابجا کند، در جا آرتروز گردن و دست و پایش عود کرده بود، پارکینسونش شدت یافته و قوه شنوایی اش به کلی تحلیل رفته بود.



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴ دوشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۷
#55

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
-خب...کى ميره دنبال هکتور و لينى؟؟
مرگخوار ها نگاه سوالى به هم انداختند،امکان نداشت وقتى همه ميدانستند چه انتظارشان را ميکشد،خودشان را در دهان شير بياندازند،پس تصميم گرفتند بدون نوک زده شدن توسط مرغ و زندانى شدن درمعده ى او،هکنى را نجات دهند.
فنرير:به نظر من که يه لگد توى شکم مرغ بزنيم هکنى رو بالا بياره!
آمى:خب باهوش اگه لگد بزنيم که اونا توى شکمش ميميرن
آلکتو:خب اگه با چکش من بزنيم توى سرش بى هوش ميشه ماهم ميريم توى معدش و هکنى رو بيرون مياريم.

مرگخواران با نقشه آلکتو موافقت کردند،و اين معموريت خطرناک را به خود آلکتو سپردن....آلکتو چکشش را پشت سرش قايم کرد وبه آرومى سمت پرنده ى طلايى قدم برداشت.
پرنده طلايى تا ديد آلکتو به سمتش مي آيد با چشمانى که در دو طرف صورتش قرار داشت به او زل زد،بعد از زل زدن مرگ بار مرغ پس از پنج دقيقه آلکتو ذره ذره آب شد وروى زمين ريخت وبلافاصله چکشى که پشتش قايم کرده بود روش فرود اومد

مرگخوار ها نگاهى انداختند به آلکتويى که ديگه نابود شده بود .
-اوپس اينم که آب شد حالا بايد چه خاکى تو سرمون بريزيم؟

در همين هنگام ديانا که هميشه يه نقشه اى تو سرش داشت،با هيجان داد زد.
-من ميدونم

باقى مرگخواران که کنجکاو شده بودند روبه او کردند:خب چيه؟

ديانا لبخند شرورانه اى (البته از نظر خودش) زد 😼
-نقشه اينه.. مثل اينکه اين جوجه زردک خيلى شيکموئه ،پس ما بهش غذا ميديم البته يه چيزى که بعد خوردنش سه دقيقه بعد بى هوش شه،اونوقت ما ميتونيم هکنى رو از شکم اين جوجه در بياريم!

گويل تعجب کرد، همچين غذايى را از کجا بايد پيدا ميکردند؟
-حالا اين غذا چى هست؟؟

ديانا بازهم لبخند شرورانه (درواقع کيوت)زد😼
اونش ديگه دست توئه ...


ویرایش شده توسط دیانا کارتر در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۲۱ ۲۳:۰۹:۴۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ یکشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۷
#54

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۵:۴۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
-بله هک...دقیقا همین توقع رو ازت داریم!

هکتور انتظار چنین جوابی از اربابش نداشت.

هکتور خرد شد...شکست...و ذراتش روی زمین ریخت.

لرد سیاه به ذرات هکتور که همگی در حال لرزش خفیفی بودند نگاه کرد. چشم هایش پر از اشک شد...
-این ذراتشو ریخت روی زمین، گرد و خاک وارد چشمان ما شد.از این وضعیت خوشمان نیامد. یکی جاروش کنه و سر همش کنه.

بلاتریکس با خوشحالی جلو رفت. هکتورهای خرد شده را جمع کرد و با ماده ای قوی به نام "تف" به هم چسباند.

هکتور مثل روز اولش شد...البته روز اول هم موجود چندان جالبی نبود. با خوشحالی از تولد دوباره اش، ویبره ای زد.
-ارباب، وقتی منو اونجوری خرد و شکننده دیدین غم شما رو فرا گرفت؟ از دستورتون پشیمون شدین؟

-پرنده...شام!

پرنده که کلا زبان آدمیزاد سرش نمی شد، از شانس هکتور همین یک جمله را فهمید. پرید و نوک زد و هکتور را خورد!



ده دقیقه بعد:

-چی شد پس؟ خبری نیست؟

مرگخواران به پرنده که سیر شده و خوابیده بود نگاه کردند.
-نه ارباب...خبری نیست. الان باید یکیو بفرستیم دنبال هکتور و لینی؟


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۷:۰۴ پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۷
#53

اسلیترین

سلینا مور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۰ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۲:۰۳ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از آتلانتیس
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 55
آفلاین
_ارباب میشه...
_نمیشه!
_آخه، خب، اگه...
_آخه، اما، اگر، ولی نداریم. یکی میره توی شکم این پرنده و با آرامش لینی مان را می فرسته بیرون.

هکتور از اینکه لینی دوباره باز خواهد گشت، صحیح و سالم هم باز خواهد گشت گوشه ای کز کرده بود که با آخرین حرف لرد سرش را بلا آورد.
_پس اون کسی که رفته تا لینی رو بیاره چی؟
_خب...اون...اون هم مرگخوارمان هست. خاطرش عزیز. ما همه مرگخوارامان را میخواهیم. ولی لینی مهم تره.
مرگخوارا:

لرد نگاهی به مرگ خوارا کرد.
_خب، حالا یکی بره لینی رو بیاره....چند بار باید این حرف را بزنیم؟ اصلا چرا باید حرف هایمان را تکرار کنیم؟ ده دقیقه وقت دارید تا یکی رو بفرستید داخل شکم این پرنده.

پرنده که به درختی بسته شده بود سرش را از لرد که به گوشه ای می رفتند تا بنشینند گرفت و به سوی مرگخوارا چرخاند.

_من میگم حواس ارباب رو پرت کنیم یه معجون به پرنده بدیم تا لینی رو بیاره بالا.
_ارباب میفهمه.
_نمیفهمه.
_میفهمه.
_من میگم نمیفهمه.

بلاتریکس که حوصله حرف های بیهوده را نداشت با خشم نگاهی به هکتور و رودولف کرد.
_بسه دیگه! خب کی بره داخل شکمش؟
مرگخوارا:
_یعنی کسی نمیخواد بره؟
مرگخواره:
_ هممم...باشه!... هکتور تو یک دقیقه برو اونور من با بقیه کار خصوصی دارم.
_چه کاری؟
_یه کاری. تو برو پیش ارباب ببین چیزی نیاز نداشته باشه.

ده دقیقه بعد:

لرد که گوشه ای کاملا اربابانه نشسته بود بدون اینکه چشم هایش را باز کند نفس عمیقی کشید.
_ خب کی میره؟
مرگخوارا: هکتور!
_چی؟...من؟...من کی...

لرد چشم هایش را باز کرد و به هکتور نگاه کرد و حرف هکتور را قطع کرد.
_آفرین! میدونستیم اینکارا میکنی. با این وجود که وظیفه ات بود ما هیچ وقت این کارت را فراموش نمی کنیم. خب حالا برو لینی مان را بیار.

هکتور لبخند تصنعی تقدیم لرد کرد و بعد رو کرد به مرگخوارا.
_ من؟ من کی گفتم میرم؟
_هکتور یادت نیس؟ خودت گفتی.
مرگخوارا: اهوم. خودت خواستی بری. خودت گفتی میرم.

هکتور نگاهی به لرد که چشم هایش را بسته بود و دست هایش را با حالت تفکرانه گرفته بودکرد. هکتور قطعا می دانست که نمی تواند بگویید نمی رود. آب دهانش را قورت داد و دنبال راهی برای رهایی گشت.
_من، هکتور، استاد بزرگ معجون سازی، جون با ارزشم رو به خطر بندازم تا برم جون اون حشره بی ارزش رو نجات بدم؟


ویرایش شده توسط سلینا مور در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۸ ۱۸:۱۹:۰۰

Bla♥_ite♡ in your area
ough...ud ud ud ud➖







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.