هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
اشلى در حالى که سرش را با اهنگى که در حال پخش بود تکان مى داد وارد سالن کتابخانه شد. وقتى حوصله ى اشلى سر بره به همه جا سرک ميکشه؛ چه کتابخونه چه دفتر اساتيد.
اشلى سريع عنوان کتاب ها را مى خواند و سريع از قفسه ها رد مى شد؛ تا اين که به عنوان عجيبى برخورد؛ دفترچه خاطرات يک نيمه تاريک؛ اين عنوان باعث مى شد اشلى ياد خود بيفتد؛ اشلى حال معينى نداشت؛ يه روز عاشق و سرخوش بود و روز بعد مى خواست به مرگخوارا بپيوندد.
کتاب را از قفسه بيرون کشيد تا شايد اين کتاب براى انتخاب طرف به او کمک کند.
اما کتاب نه تنها چيز دست و پا گيرى به او نمى داد بلکه همه ى صفحات ان خالى بود.

- اسکل کردين مارو!؟ اين چيه تو کتابخونه!؟

اشلى براى اطمينان يک بار ديگه کتاب رو ورق زد. يک نوشته اون جا بود:
«من کسيو اسکل نکردم، تو اسکل بازى در ميارى.»

اشلى اطراف را نگاه کرد تا کسى اطرافش نباشد؛ خوشبختانه کتابخانه خلوت بود و يه مشت ريونکلايي بودن که اصلا نمى دونستن کجا زندگى مى کنن! اشلى يک خودکار از جيبش در اورد.
- اگه اين کتاب ميشنوه پس حتما مى تونه بخونه.
«تو يک نيمه تاريکى؟»
« نه پ عمته!»
«من ازت کمک مى خوام نمى دونم بايد به سمت کدوم جبهه برم سياهى يا روشنايي؟»
«تاريکى هميشه پيروزه، روشنايي بخش سوسولاست!»

به سرعت کتاب را بست؛ چند دقيقه ديگه بايد مى رفت سر کلاس. او به همان سرعتى که کتاب را بسته بود با کتاب هم عقيده بود.


تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷ دوشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۵:۱۴:۴۸ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
سلینا بالاخره توجهش به نوشته‌ی روی نقاشی‌اش جلب شد.

- تو جادویی هستی؟!

- بعد از اینکه سی و چهار تا برگه‌ی منو جدا کردی و حرفامو ندیدی تازه فهمیدی؟!

- ولی من فکر کردم غیرجادویی هستی. اگر معرفی شخصیتم رو بخونی می‌بینی که کتابهای غیرجادویی جزو علاقمندیامه. کلا کتاب و دفتر و اینجورچیزای غیرجادویی.

- مگه تو ساحره نیستی؟

- چرا. ولی خب برای مطالعه و نقاشی و نوشتن، غیرجادویی رو ترجیح میدم.

نوشته‌های جدیدی روی دفترچه نقش بست:

- حالا برگه‌های منو بهم برگردون!

سلینا برگه‌هایی که جدا و پاره کرده بود رو با حرکت چوبدستی به حالت اول برگردوند و همه‌رو روی دفترچه قرار داد و با ورد دیگری دفترچه رو به حالت اول درآورد.

- حالا منو بذار سر جام! خسته شدم بس که با شما حرف زدم. میخوام بخوابم!

- باشه. ولی تو چرا اینقدر عصبانی هستی؟

- بخاطر لایه‌های تاریک روحم!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰ یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین

سلینا مور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۰ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸
از سیاره اکسو
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 56
آفلاین
_یعنی چی؟! فرهنگ کتاب خوانی دارین، فرهنگ کتاب پرت کردن ندارین؟! خب یک درصد هم احتمال بدین یکی زیر قفسه کتابا لم داده، این عدالت که کتابو پرت کنین رو سرش؟
چرا کسی به داد نسل کسانی که روی زمین لم میدن و ژن خوب کتاب خوانی رو رواج میدن نمیرسه؟ چراااا؟

هرکسی مورد ضرب یک کتاب آن هم در فرق سرش قرار میگرفت همین عکس العمل رو داشت. آن هم با داد و فریاد. ولی سلینا نه تنها فرهنگ کتاب خوانی داشت بلکه فرهنگ کتابخانه نشینی رو هم داشت. بنابراین کسی جز وجدان درونش حرف هایش رو نشنید.
سلینا کتابو گرفت. از این ور نگاش کرد هیچی توش ندید. از اون ور نگاش کرد، بازم هیچی ندید.
_دفتر نقاشی!

با گفتن این جمله، سلینا تمام مداد رنگی هایش رو ردیف و کاملا آماده باش نقاشی کردن رو شروع کرد.

_میگیم ما دفتر نقاشی نیستیم روی ما خط ننداز. هر کدوم از اون یکی بدتر!

سلینا محو نشده بود، بلکه غرق شده بود. بنابراین اصلا متوجه پدیدار شدن نوشته هایی روی برگه های کتاب نشد.

ده دقیقه بعد

سلینا با لبخندی کاملا راضی سرش رو از روی نقاشیش بلند کرد.
_نه اینم قشنگ نشد؛ پارَش میکنم.

_نکن! این سی چهارمین برگه ایه که کندی. بیریخت، بی فرهنگ، با توعیم.


!Hey strong girl
.you know, you were born to fly
so beautiful
and

!powerful



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵ شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۴:۱۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5771
آفلاین
دفترچه عصبی شده بود...ولی لایتینا به فکر فرو رفته بود.
-یعنی یارش هورکراس داره؟ پر از جون بودن رو فقط اینجوری می شه توجیه کرد!

لینی با شاخک به پیشانی اش کوبید. باز لایتینا به قسمت بی اهمیت ماجرا توجه کرده بود.
-هی...لا...محض رضای روونا به خودت بیا...دفترچه داره با ما حرف می زنه.

لایتینا که افکار هورکراکسی اش به هم ریخته بود با عصبانیت جواب داد:
-می زنه که می زنه...تکون خوردن عکسای تو آلبوم و روزنامه و گاز گرفته شدن توسط کتاب و جیغ کشیدن گل و گیاهای مدرسه خیلی عادیه و حرف زدن یه دفترچه عجیب و غریب؟

لایتینا زیادی منطقی و زیادی ریونکلاوی شده بود.

لینی قلمش را برداشت و شروع به نوشتن کرد.
-این لا اصلا قدر تو رو نمی دونه. ولی من می دونم. حالا بهم بگو ببینم...چطوری می تونم گنج پیدا کنم و حشره گالیون داری بشم؟

دفترچه کمی سرخ شد...بسیار عصبانی شده بود.
-تو ما رو چی فرض کردی حشره بی مقدار؟ داری از ما برای رسیدن به اهداف دنیوی و مادی استفاده می کنی؟ ارزش ما بیش از این هاست.

لینی اصلا از دفترچه خوشش نیامد...دفترچه بی تربیت و خشن بود. برای همین آن را به قفسه اش پرتاب کرد و سرگرم درس خواندن شد!



glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۲۵:۵۰
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 560
آفلاین
"امشو شو شه، ليپك ليلى جونه!"

لايتينا جمله را در دفترچه نوشت و منتظر پاسخ ماند.
جملات كم كم محو شدند... به خورد دفترچه رفتند و در تار و پودش حل شدند.
هرچه دقايق از پس هم مى گذشتند، لايتينا اميد به جواب دادن دفترچه را از دست داده و با شك به آن نگاه مى كرد.
-نميدونم به چى فكر كردم كه حرفت رو باور كردم!
-شايد فقط ميخواد با من حرف بزنه!

لايتينا معمولا عصبانى نمى شود... هميشه همه چيز با صحبت حل شده و مشكلات رفع مى شوند.
لايتينا ساحره منطقى و صلح طلــ...
-يعنى چى؟... يعنى من هم صحبت خوبى نيستم؟... يعنى من حوصله سر برم؟ يعنى من...
-يارم پر از جونه.
-يارت پر از جونه؟... يعنى يار تو پر از جونه ولى يار من پر از كاهه؟ يار تو فقط ياره... ياره ما خـ...

لينى از سر راه قطرات تفى كه در اثر شدت عصبانيت لايتينا، هنگام صحبت از دهانش بيرون مى پاشيدند، به كنارى جهيد.
-بابـــا من نميگم كه! اين داره ميگه.

و به دفترچه اشاره كرد. ولى جملات تغيير كرده بودند:
-گفتيم كه گفتيم! دوست داشتيم كه بگيم. همينه كه هست!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱ جمعه ۵ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۵۱:۲۴ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
لایتینا که سخت مشغول مطالعه‌ی کتابی بود، گویا متوجه حرف لینی نشد. چرا که بلافاصله از جاش بلند می‌شه و بین قفسه‌های کتابخونه گم می‌شه.

- یه چیزی گفتم خیر سرم.

لینی شونه‌هاشو بالا می‌ندازه و دوباره به سمت دفترچه برمی‌گرده. قبل از اینکه بخواد قلمشو برداره و شروع به نوشتن کنه، دفترچه پیش‌دستی می‌کنه و نوشته‌هایی درونش ظاهر می‌شن.

- پس چرا همین‌طوری به ما زل زدی؟ حوصله‌مون سر رفت از بس تو این قفسه‌ها خاک خوردیم... قبلش هم که دامبلدور سر ما رو با اراجیفش خورد... این چه زندگی‌ایه نصیب ما شده؟

لینی هربار که قلمشو بالا میاره تا جوابی بنویسه، دوباره جلمه‌ی جدیدی تو دفترچه ظاهر می‌شه. لینی متوجه می‌شه دفترچه اصلا در مورد این‌که حوصله‌ش سر رفته اغراق نکرده و در ضمن، اعصاب هم نداره!
بالاخره بعد از گذشت چند ثانیه و عدم ظهور جمله جدید، لینی نفس راحتی می‌کشه و قلمشو تو مرکب فرو می‌بره.

- هی! چی کار داری می‌کنی؟

قبل از اینکه لینی بتونه حتی یه کلمه هم بنویسه، لا سر می‌رسه و قلمو از دستش بیرون می‌کشه. بعد از چک کردن اینکه کسی نزدکیشون نیست، رو صندلی می‌شینه و با صدای آهسته‌ای می‌گه:
- معلوم هست چی کار می‌کنی؟ اینجا کتابخونه‌س! همه کتابا امانتن! نباید چیزی توشون بنویسی. تو چه ریونکلاوی‌ای هستی که اینو نمی‌دونی؟

لینی دفترچه رو جلوی لایتینا هل می‌ده.
- این دفترچه جادوییه لا! هرچی بنویسی توش نه‌تنها پاک می‌شه، بلکه خود دفترچه باهات حرفم می‌زنه. بنویس تا خودت ببینی!

لا با تردید ابتدا نگاهی به لینی و سپس نگاهی به دفترچه می‌ندازه.




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۷:۲۲ سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۷

مرگخواران

سلوین کالوین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۹ جمعه ۸ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۴۵:۵۷ شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 27
آفلاین
- لایتینا، من خیلی خوش‌حالم که بالاخره اومدیم کتابخونه تکلیفامونو انجام بدیم. ای‌کاش دورئلا هم می‌اومد.
- از وقتی کنکورشو داده کتاب می‌بینه جیغ می‌کشه. کتابای این قفسه رو ببین! "بچه‌داری در ده روز" ، "چرا فرزندم انگشت می‌مکد؟"، "پنج زبان عشق" "دفترچه فرزند نیمه‌تاریک"، "ماجراهای آلبوس و گلرت"...
- صبر کن صبر کن! دفترچه فرزند نیمه تاریک؟ باحال به نظر می‌رسه!

لینی دفترچه را برداشت و روی میزی نشست؛ لایتینا نیز با کتابی در رابطه با نگه‌داری از مار شیرخوار و نحوه گربه کردن مردم، کنارش.

دل لپیکسی گرفته بود. دلش می‌خواست با اربابش حرف بزند و دردودل کند ولی او الآن در هاگوارتز بود و اربابش در نبردی ناکجا در حال kick کردن ass محفلی‌ها شاید باید خودش را خالی می‌کرد. قلمش را برداشت و شروع به نوشتن در کتاب کتابخانه کرد. حشره بود دیگر، فهم و فرهنگ یادش نداده بودند.

دفترچه خاطرات عزیز، امروز تقریبا به تور یه عنکبوت پرواز کردم و نزدیک بود خورده شم بس که حواسم به جفت‌گیری و این حرفاست. اگه تا آخر تابستون یه نر مناسب انتخاب نکنم نمی‌تونم ژن‌هام رو به نسل بعد انتقال بدم. دیگه کم کم باید به فکر بکرزایی باشم. انتخاب طبیعی خیلی سخت داره می‌گیره. قیمت شهدا دوبرابر شده. دیروز رفته بودم یه تتوی موقت باله بگیرم دیدم 300 درصد افزایش قیمت داشته. شاخکام ریخت. اصلا تو این مملکت نمی‌شه زندگی کرد.

دست از نوشتن برداشت تا به حال خود بگرید که ناگهان متوجه ظاهر شدن نوشته‌های زیر یادداشتش شد. چشمان مرکبش را ریز کرد و

اولا که دفترچه خاطرات عمه‌ته. دوم که خسته شدیم از دست شما حشرات. دست از سر کچل ما بردارین. کنار خودمان هم یک حشره بیخاصیت آبی رنگ داشتیم که یکسره رو در و دیوار نقاشی می‌کشید و تولیدنسل می‌کرد و خانه‌مان پر کرده بود از جک و جانور. خوب شد فعلا از دستش راحت شدیم.

لینی با خود فکر کرد چه چقدر خوب است که لرد جانان خودش در مورد او مانند این دفترچه فکر نمی‌کند و دوستش دارد. با لبخند رو به لایتینا گفت: این دفترچه می‌تونه باهات حرف بزنه! امتحانش کن.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۹:۳۶ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۵۴:۱۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5771
آفلاین
خلاصه:

دفترچه لرد(همونی که هری رفت توش) افتاده دست محفلیا. دامبلدور شدیدا با دفترچه صمیمی شده و بعد از کمی گردش تو محفل، قصد داره خاطراتش رو توی دفترچه بنویسه.

.................

-ببین...ببین...دست نگه دار!

دامبلدور دست نگه داشت!

-خیال داری چی بنویسی؟ یه جمع بندی کلی به من بده که یه پیش زمینه ای داشته باشم و برای چیزایی که قراره درونم ثبت بشه آماده باشم.

دامبلدور دست نوازشی روی دفترچه کشید که به نظر دفترچه اصلا هم پدرانه نبود.
-می خوام سورپرایز بشی! کمی صبر کن خب فرزندِ...فرزندِ...راستی تو فرزندِ چی بودی؟

دفترچه این بار ننوشت...بلکه فریاد کشید!
-تاریکی! باور کن...سیاه! مشکی! تاریکی مطلق! اصلا درسته یه دامبلدور خاطراتش رو برای یه تاریکی مطلق بگه؟ بعدا ممکن نیست من اینا رو ببرم برای هزار تا تاریکی دیگه نقل کنم؟

دامبلدور قانع شده به نظر می رسید. جای این دفترچه اصلا داخل محفل نبود. محفل رازهای زیادی درونش پنهان کرده بود.


صبح روز بعد...کتابخانه هاگزمید:


-فرزند نیمه روشنایی...من اومدم این دفترچه رو به کتابخونه اهدا کنم! خیلی باحاله. برای تفریح خوبه. بذارینش همینجا مردم بیان به امانت بگیرنش و سرگرم بشن.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۱:۲۰ شنبه ۵ خرداد ۱۳۹۷

مروپ گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۲۱:۲۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
دامبلدور رو به دفترچه کرد و گفت:"تام!...حالا می خوام سلاح سری و خفنمو بهت نشون بدم...تا حالا حتی به اعضای محفل هم نشونش ندادم..."
دفترچه ی خاطرات از شدت هیجان دچار تپش برگه شد و در حالی که از خوشحالی بال می زد ، طبقات خانه را به دنبال آلبوس پرواز کرد. دامبلدور جلوی یکی از اتاق ها ایستاد ؛ کنترل دزدگیر مشنگی را از جیب ردایش بیرون آورد و درب اتاق را گشود.
تام نفسی را که در برگه هایش حبس کرده بود ، بیرون داد و به منظره ی مقابلش چشم دوخت. تعداد زیادی قفسه های پر از بطری فضای اتاق را پر کرده بود. دفترچه پرسید:"تو این بطری ها چیه؟...یه سم مخوف و مرگبار؟"
دامبلدور ژست پیروزمندانه ای به خود گرفت و گفت:"نه!...اینا معجون عشقن!..."
-چیییی؟! ...ولی تو بهم گفتی اینجا یه سلاح کشنده رو مخفی کردی!...
-تام!...قبلا هم شونصد دفعه بهت گفتم...هیچی مخوف تر و کشنده تر از عشق نیست...
-ولی آخه این همه معجون عشقو از کجا اوردی؟
-از مادرت ، مروپ خریدم...حراج زده بود...
دفترچه به این فکر کرد که "از ماست که بر ماست" و بعد گفت:"خیله خب...حالا منو ببر اتاق های دیگه رو بهم نشون بده..."تام نباید نا امید می شد. حتما دامبلدور مهمات دیگری را هم در آن خانه پنهان کرده بود.
آلبوس گفت:"حالا وقت زیاده...الان می خوایم یه کم با هم خلوت کنیم و همون طور که بهت قول داده بودم ، خاطراتمو توت بنویسم...وایسا ببینم ، اون پیژامه بنفشمو کجا گذاشتم؟..."
تام فورا برگه هایش را بست تا دامبلدور لباس هایش را تعویض کند. چرا که او دفترچه ی چشم و گوش بسته ای بود. اما دامبلدور نه دفترچه بود و نه چشم و گوش بسته ، پس در حالی که لبخند عشق آلود و خطرناکی بر لب داشت ، به تام نزدیک شد ؛ برگه هایش را باز کرد و قلم پری را که آغشته به معجون عشق بود ، جلو آورد...


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۵ ۱۱:۳۳:۴۴


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۷ سه شنبه ۱ خرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۵۱:۲۴ پنجشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
تام جرات نداشت برگاشو باز کنه و خوابگاهی که چنین توصیفات لوسی داشتو نگاه کنه. حتی توصیفش هم به اندازه کافی براش غیرقابل تحمل و مشمئز کننده بود. اما فکر اینکه شاید سلاح مخفی‌ای لا به لای بالشت‌ها و توشک‌ها، یا زیر تخت‌ها پنهان شده باشه، اونو مجبور به نگاه کردن می‌کنه.
اما صحنه‌ای که باش مواجه می‌شه اصلا چیزی نیست که انتظارشو داره!
- اینجا که خوابگاه نیست! بر ما نیرنگ می‌زنی دامبلدور؟
- البته که خوابگاهه! تازه عشق و دوستی هم از در و دیوارش می‌چکه! زیباست نه؟

تام کمی بیشتر برگاشو باز می‌کنه و حتی برای اینکه مطمئن شه خواب نمی‌بینه، چندین بار برگاشو به هم می‌زنه. اما باز هم صحنه‌ی پیش روش همونیه که بود.
- پس تخت‌خواباش کو؟ بالشت؟ توشک؟ کجا می‌خوابین شما؟

دامبلدور دستمالی رو از جیبش در میاره و قطره اشکی که از چشمش جاری شده بودو پاک می‌کنه.
- عشق فرزندم، عشق! فرزندان روشنایی در نهایت فداکاری، برای تامین خرج محفل وسایلشون رو فروختن. اینطوری تونستیم تا یک ماه برای ناهار سوپ پیاز داشته باشیم. تحت‌تاثیر قرار نگرفتی؟

جواب تام واضح بود.
- نه، نگرفتیم.

تام با دیدن ملافه‌هایی که بعنوان توشک پهن شده بود، گونی‌های پیازی که بعنوان بالشت مورد استفاده قرار گرفته بود و رداهایی که نقش پتو رو ایفا می‌کردن، ایمان میاره که خبری از هیچ سلاح مخفی‌ای حداقل تو اون نقطه از محفل نیست.
- خیله خب، به اندازه کافی لبریز از عشق و فداکاری شدیم. حالا ما رو ببر مخفیگاه سلاح‌های مرگبارتون.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.