هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۲۸:۵۱
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 444
آفلاین
تکلیف آوردم!


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸ شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۶

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 205
آفلاین



"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳ جمعه ۳ شهریور ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۷:۰۷
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۳۰ شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۶

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
دافنه به سمت اتاق کار کلاوط بودلر رفت و در رو باز کرد و تکلیفش رو روی میز گذاشت و از اون جا دور شد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۶

کلاوس بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۹ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۸:۵۱ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
از دست ویولت و رکسان هر دو فریاد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 247
آفلاین
تدریس جلسه‌ی آخر وردها و طلسم‌های جادویی

حوالی ساعتِ 9 بود. فضای کلاسِ وردها و طلسم‌ها، متشنج‌‍ترین وضعیتش، از آن روز که یکی از اساتیدْ درسِ وردِ شکنجه داده بود، قرار داشت. همه در سکوت، با نگاه‌های خشمگین و انتقام‌جویانه به هم نگاه می‌کردند. میزانِ شوخی‌های تسترالی، به مساوات تقسیم نشده بود و بعضی، بیشتر از آن‌که دریافت‌کننده بوده باشند، حسابی سر به سر بقیه گذاشته بودند. همین، همه را خشمگین کرده بود. عده‌ای، تمامِ طولِ هفته را به انجام تکالیف سپری کرده بودند و حالا، مرلین‌مرلین می‌کردند تا خبری از تکالیفِ دشوار و زمان‌بر نباشد. آخر، برای «بعد از کلاس» برنامه‌ها داشتند.

کلاوس بودلر، از درونِ راه‌روها می‌توانست سکوتِ غریبِ کلاس را حس کند. عجیب بود. هیچ‌گاه، هیچ‌گاه کلاسش، پیش از حضورِ او در چنین آرامش و سکوتی نبود. نگران شد. قدم‌هایش را تندتر کرد و با خروشی غیرقابلِ منتظره، دربِ کلاس را باز کرد. وارد شد. سرها همه چرخید. در چشمِ بعضی می‌شد حسِ افتخار به تکالیفِ جلسه‌ی پیش را دید. چشمانشان با دیدنِ استاد، برق زد. بعضی‌ها اما، تلخ‌کام‌تر از این حرف‌ها بودند. با سرها و دست‌های شکسته، صورت‌های پر از جوش، و موهایِ رنگارنگِ بلند، روی نیمکتشان کِز کرده بودند.

کلاوس، پایش را که به کلاس گذاشت و آن صحنه‌های مهیب از بدنِ همه را دید، شوکه شد. آنقدر که به یکباره، قدمی به عقب برداشت. اصلاً انتظار چنین صحنه‌ای را نداشت. ظاهراً آن‌ها حسابی «آزادیِ در شوخی» را جدّی گرفته بودند. با دیدنِ نگاه‌های خشمگین و یا سربه‌زیر فرو رفتنِ بعضی‌ها درونِ نیمکت‌شان، همانجا نظرش درموردِ تدریس آن جلسه عوض شد. نفسِ عمیقی کشید و سعی کرد برای حفظ ظاهر هم که شده خودش را بااعتماد به نفس نشان دهد. آرام به سمتِ تخته قدم برداشت. با اشاره‌ی چوبدستی، و ضمنِ گفتنِ «سلام!» با صدای بلند، روی تخته نوشت: «دوئل! - دوئل کنید!»

گفت: «می‌دونم که شوخی‌های از حد گذشته‌ی هفته‌ی پیش...» یک لحظه سکوت کرد و مشخصاً نگاهی خیره انداخت به دافنه و دورا. «... و ناتوانیِ بعضی در یک مرور به کتاب‌خانه و یافتنِ ضدطلسم‌های مناسب...» و این بار سعی کرد نگاهش هرجا جز نزدیکِ پروتی باشد، هرچند بقیّه به‌راحتی توانستند منظورِ او را حدس بزنند. سریعتر ادامه داد:
- این شوخی‌ها و ناتوانی‌های -ضمناً غیرقابلِ قبول- باعث شدن که روابطِ بعضی از جادوآموزان شکرآب بشه! و یا به طورِ کلی، کسی ممکنه حسّ کنه لازمه انتقام بگیره. برای این جلسه، باید با هم دوئل کنید. باید در یکی از فضاهای دوئل، با رقیبتون روبرو بشید. پیروزی یا باخت، تنها با توانایی‌تون در استفاده از وردهای جادویی بر می‌گرده. مهارت و سرعت‌عملتون.

پس، برای جلسه‌ی بعد:

به «می‌خانه‌ی دیگ سوراخ» برید. همه چیز مهیاست. روبرو بشید. دوئل کنید!

----
در می‌خانه دیگ سوراخ، طبق شیوه‌ای که نوشتم، دوئل خواهید کرد. لینکِ رولتون رو اینجا پست می‌کنید.
نقل قول:
1. فردی رو از گروهی متفاوت انتخاب می‌کنید. (= اگر از اسلیتیرین هستید، باید جادوآموزی از یک گروهی غیر از اسلیترین را انتخاب کنید.)

2. در پیامِ خصوصی، هماهنگ می‌کنید. هر دو نفر، در میخانه دیگ سوراخ، برای دوئل اعلام آمادگی می‌کنند. با ذکرِ این‌که هماهنگ کرده‌اند و قرار است با چه کسی دوئل کنند.

3. بعد از اعلام آمادگی در همین تاپیک، سوژه‌ای در اختیار دوئل‌کننده‌ها قرار می‌گیرد که در زمانِ معمولِ تکلیف‌های هاگوارتز، باید در میخانه دیگ سوراخ ارسال شود.



ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۷ ۰:۱۱:۳۱
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۷ ۰:۵۷:۱۳

تصویر کوچک شده
[
تصویر کوچک شده

بنفش! [ ]



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۶

کلاوس بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۹ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۸:۵۱ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
از دست ویولت و رکسان هر دو فریاد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 247
آفلاین
امتیازات و بررسی تکالیفِ کلاس طلسم‌ها و وِردهای جادویی

هافلپاف

جسیکا ترینگ: 26
چندتا مشکلِ نگارشی داشتی؛ مثلاً علائم نگارشی با کلمه‌ی بعدی فاصله دارن و نه قبلی. اما مهمتر: چیزی که راجع به رولت نفهمیدم، فلش بکت بود. اگر چند خط اول رول، درباره‌ی بعد از کلاس هستن، پس چطور می‌شه پیش از این چند خط، آملیا راجع به کلاس وردها صحبت کنه؟ و اما شاید بزرگترین ایرادِ رولت، در بحثِ پردازش داستان، سرسری برخورد کردن با سوژه باشه.

دورا ویلیامز: 26.5
چیزی که درباره‎ی رولت نفهمیدم، اون جمله‌ی «مرگخوار آینده» و اصلاً دلیلِ این شوخی‌ها بود. البته که شما باید با کسی شوخی می‌کردین، ولی توی رولت نتونستی توضیح بدی، چرا اون فردِ به خصوص رو انتخاب کردی. چرا دورا که اهلِ شیطنت نیست، بی‌مقدمه و بی‌مهابا چنین وردِ شیطنت‌آمیزی رو روی کسی اجرا می‌کنه؟ دلیلش چیه؟ این شاید چیزی که بود نتونسته بودی به خوبی در رولت توضیح بدی.درمجموع، خوب بود. آفرین.

آملیا فیتلوورت: 28.5
کاش کمی پیچیده‌تر و طولانی‌تر بود صحنه‌ی این شوخی. محدود به یک ورد نبود و اگر هم بود، بسط بیشتری پیدا می‌کرد.
با این‌حال، رولِ خوبی بود. سوژه پرداختِ خوبی داشت و از لحاظِ نگارشی هم مشکلی نبود. لایقِ یه 28.5یی. :)

رُز زلر: 29

عالی! حسابی خوشم اومد. تنها مشکلت عوض شدن گاه به گاهِ لحنِ روایتت بود. می‌دونم بی‌حواسی بود ولی حقیقتاً با یک مرور و ویرایش قابل حلّ بود، پس یک نمره کم شد. اما شوخیِ تسترالی خوب و خاصّی بود و این وجه تمایز رو دوست داشتم.
موفق باشی!

استوارت مک کینلی: 23
مهمترین ایراد رولت، بحثِ پردازش سوژه بود. ایده‌ی خوبی داشتی؛ اینکه کسی نتونه بخوابه، دلیلِ خوبی برای شوخی تسترالی جور می‌کنه ولی نتونسته بودی اونطور که باید از پتانسیل‌هاش استفاده کنی. به توصیفات توجه کن؛ به جزئیات؛ این‌ها چیزهایی هستن که یک رولِ طنز خوبی رو بوجود می‌آرن. سوژه رو بذار در مرکزیت، ولی در حاشیه‌اش پرورشش بده.
موفق باشی!

گریفندور

آرسینوس جیگر: 30 تمام!

از خونِ ماگل‌ها نوشِ جون‌ترت!
واقعاً ایرادی نمی‌تونم بگیرم. تنها رولی بود که «واقعاً» تونستم باهاش بخندم. توجهت به جزئیات، توصیفاتِ دقیقِ صحنه‌های چای ریختن، همه فوق‌العاده بود.

دافنه مالدون: 24.5
ایراداتِ نگارشی داشتی؛ لحنِ داستان از جدی به محاوره در حال تغییر بود؛ و همینطور در پردازشِ سوژه و توجه به جزئیاتی که در هر رولِ طنز واجبن، ضعفِ اساسی وجود داشت.
اینجا مهم پیشرفت و یادگیریه؛ به نظرم در قیاس با رول‌های اولت، داری کم‌کم جلو می‌ری؛ آفرین و موفق باشی.

آنجلینا جانسون: 29
بسیار خوب بود. ایده‌ی محوری‌ت رو خیلی دوست داشتم.

ریونکلاو

لایتینا فاست: 29

لایتینا! نکن دخترجان! نکن! با همه شوخی، با استادِ کم‌سنِ کم‌تجربه‌ی مظلوم هم شوخی!؟ تا دو روز، پهلوهام درد می‌کرد.
رولت (متاسفانه ) رولِ خوبی بود. راضیم. شروع خوبی داشت، پایانِ خوبی داشت () و خودِ شوخیِ تسترالی‌ت هم با وجودِ سادگی تونسته بودی موقعیتِ طنزی ازش در بیاری. آفرین. البته می‌تونم بگم کاش مفصّل‌تر و پردامنه‌تر بود این شوخی، اما با اینحال، درمجموع، پرداخت خوبی بود. با وجودِ تعرض به مقامِ شامخِ معلم، با رافت آسلامی-نِردی مواجه می‌شی، و عفو شاملت می‌شه و نمره‌ای از این بابت کسر نمی‌کنم. () با این حال، به دلیلِ همین بحثِ پردامنه‌تر بودن شوخی، و تنوعی که می‌تونست داشته باشه (و این که این پر می‌تونست تازه آغاز کار باشه)، یک نمره ازت کم کردم. ولی دست مریزاد؛ ایده‌ی پَر، تازه بود.


ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۶ ۲۲:۴۱:۱۳
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۶ ۲۲:۵۳:۳۰
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۶ ۲۳:۱۵:۵۸
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۷ ۰:۰۳:۳۱

تصویر کوچک شده
[
تصویر کوچک شده

بنفش! [ ]



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۶

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
یکی رو آزار بدید تا بهتون 30 نمره بدم


- خب، چوبدستی رو به سمت جسم مورد نظر میگیرید... موبیلیاروس.

پروفسور بودلر با یه حرکت ساده و با خونسردی تمام کوه کتابی که باعث میشد جادوآموزان کلا هیچی از خودش و حرکت چوبدستی‌ش نبینن رو تکون داد.
- حالا پری که جلوتونه رو حرکت بدید.

و سپس با کتابی که تو دستش بود در صندلیش فرو رفت.

- موبی... چی چی؟

لایتینا گوشه‌ای تک و تنها نشسته بود. با چوبدستی‌ش بازی و سعی میکرد وردی رو که گفته شده رو به یاد بیاره. درواقع اون موقع تدریس، حواسش به جای دیگه و مشغول نقاشی کردن روی میز بود.
- خب... اولش که موبی داشت، بقیه‌ش چی بود حالا؟

همین طور که در و دیوارو نگاه میکرد، چوبدستی‏‌شم تو موهاش فرو برده بود. لایتینا به پر زل زد، زل زد... و بازم زل زد. به نتیجه‌ای نرسید.
- موبی... ام...

چوبدستی رو بیشتر به سرش فشار داد.
- موبی... الایوس.

با خوشحالی از این که به نتیجه رسیده بود، چوبدستی رو به سمت پر گرفت.
- موبیالایوس.

پر لرزید. در همین حال دو حفره تو اون ایجاد شد و یه خط پایین اون‌ها شکل گرفت.
- در خدمتم!

پر صاف روی میز وایستاد، پری که حالا دوچشم و یه دهن داشت که با اون صحبت میکرد. لایتینایی که به وضوح گیج بودن از تک تک سلول هاش بیرون میزد.
- شما منو زنده کردین و من در خدمت شمام.

پر آماده به خدمت‌تر ایستاد. لایتینا که باز هم باورش نشد. به پر که سعی میکرد خودش رو صاف نگه داره نگاه کرد. آیا واقعا اون یه پر سخنگو بود؟ شاید بالاخره داشت جادو کردن رو یاد میگرفت.

- دِ میگم در خدمت تو هستم. یه دستوری بده دیگه.

پر به نشونه اعتراض چهارزانو روی میز نشست. لایتینا که کم کم موضوع براش قابل هضم شده بود، شروع کرد به فکر، باید یه دستور خوب میداد. ناگهان فکری تو ذهنش جرقه‌ی شیطنت آمیزی زد.
- هر کاری؟

مدت خیلی کوتاهی بعد

- تو چی هستی؟
- این که من چی هستم مهم نیست، مهم اینه که باید تو رو آزار بدم.

لایتینا چیزی از صحنه نمیدید اما صداها به وضوح شنیده میشد و اونجایی که کلاوس بودلر، استاد کلاس نیز غرق در کتابش بود، پس مشکلی وجود نداشت.
چند لحظه بعد صدای قهقهه هایی که به جیغ تبدیل شده بودند، از سمتی که پر رفته بود شنیده شد. لایتینا با شنیدن این صداها از خنده به خودش پیچید. طوری که دلش درد گرفته بود و کم کم داشت از شدت خنده بیهوش میشد که پر دوان دوان اومد و روی میز ایستاد.
- ماموریت با موفقیت انجام شد.
- خوب قلقلکش دادی؟
- کاملا. داشت می‌مرد که بهش رحم کردم.

لایتینا دستی به سر نداشته پر کشید.
- تقصیر خودش بوده، بهش گفته بودم که من سر آبمیوه‌گیریم شوخی ندارم.

پر نیز به طبعیت از اربابش خونسردتر از همیشه ایستاد.
- دستور بعدی چیه؟

لایتینا که خیلی از این کارش لذت برده بود تصمیم گرفت روی یه نفر دیگه هم امتحان کنه.
- ببین یکی پشت اون کتاباها هست. نمیدونم کیه ولی برو با اونم همون کاری که با اون دختره کردی بکن.
- اطاعت.

پر دوان دوان به مدت کوه کتاب ها رفت.
قطعا اگه لایتینا حواسش به درس بود متوجه میشد کسی که پشت کتاب هاست، کسی نیست جز... کلاوس بودلر.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۵ ۲۳:۵۶:۴۹

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۹:۲۸ چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
آملیا و داریوس، در محوطه هاگوارتز قدم میزدند. داریوس، کمی پیش، با آلفرد بلک و گویل، درحال بحث کردن بود.
- راجب چی حرف میزدین؟
- خوب... همه اسلایترینیا مخالف دوستی من با یه مشنگ دوست هستن!

حالت چهره آملیا عوض شد؛ میدانست منظور داریوس از "یه مشنگ دوست" چیست. اخمی کرد و گفت:
- اصلا به اونا چه ربطی داره؟

در همین لحظه، کراب و گویل سررسیدند و شروع به مسخره کردن آملیا کردند. آملیا خواست تلسکوپش را در سر آن دو بزند، که داریوس اورا متوقف کرد:
- بذار فعلا روی چیز سریمون کار کنیم!
- چیز سری

کراب و گویل، نمیدانستند منظور آن دو از "چیز سری" چیست؛ برایشان مهم هم نبود. همچنان با خنده و قهقهه و متلک و هزارجور حالت مسخره دیگر، دنبالشان راه میرفتند.
- فکر میکنی چیکار کنه، لیا؟
- اوم... ستاره ها میگن دماغ طرفو قرمز میکنه!
- یا بزرگ میکنه!
- یا هردو!

کراب متوجه شد که آرایشش کمرنگ میشود و کفش های پاشنه بلندش کثیف شده اند. از گویل خداحافظی کرد و دور شد. داریوس و آملیا، بدون توجه به طعنه های گویل، به راهشان ادامه میدادند.
- دیگه چی؟ من بیصبرانه منتظرم تا روی یکی اجراش کنم!
- صبرداشته باش دختر! دیر نمیشه! بذا بریم یه جای خلوت، سر همینو میکنیم زیر آب
- ستاره ها میگن همینجا بهتره ها! تکلیف درس طلسمها رو روش انجام میدیم!

داریوس، به آملیا نگاهی کرد و در دل، به افکار شیطانی این دختر هافلپافی خندید.
- یعنی تو جمع طلسمش کنیم؟ گناه داره خب!
- منو ستاره هام موافق نیستیم!

داریوس خنده ای شیطانی کرد و گفت:
- خعلی خب، هافلی!

جلوی چشمان متعجب گویل، آملیا و داریوس، هردو برگشتند و چوبدستی هایشان را سمتش گرفتند:
-فانیوتا!

طلسم با شدت به گویل برخورد کرد و اورا چند متر - چون متر نداشتیم، دقیقا نمیدانیم چند متر - به عقب پرتاب شد و با صورت زمین خورد. همه بچه ها دورش جمع شدند تا ببینند نتیجه همکاری یک اسلیترینی و یک هافلپافی، به چه ختم میشود. گویل به سختی، سرش را از زمین جدا کرد و صاف نشست.
- جی شوده؟!

همه ابتدا به او نگاهی انداختند، سپس عده ای، از پشت به زمین افتادند و از خنده، اشک از چشمانشان سرازیر شد. گویل به اطراف، سپس به آملیا و داریوس نگاهی انداخت و متوجه خنده های آملیا شد. دستی به صورتش کشید و متوجه تغییرات عظیمی شد.
- ضورتم جی شوده؟!

داریوس نمیخندید و از ته دل هم راضی نبود که این طلسم را روی یک اسلایترینی انجام دهد، اما نمیتوانست توهین کردن به دوستش را هم نادیده بگیرد.
- صورتت؟ خب صورتت دلقک شده، دماغت قرمز و گنده، دون های قرمز هم روشه و یدونه هم فرفره روی کله ت!

همه به حرفهای داریوس خندیدند. گویل سر پا ایستاد و گفت:
- به اوستاد آستوریا میگم!

آملیا سعی میکرد دیگر نخندد و درحالیکه رفتن گویل را تماشا میکرد، گفت:
- ممنون... بیا بریم!
- بریم، مشنگ دوست! راستی تو الان کلاس نداری؟
- چرا!

برای داریوس دست تکان داد و به سمت کلاس طلسم ها حرکت کرد. بیصبرانه منتظر بود تا تکلیفش را به استاد تحویل دهد!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲۵ ۲۲:۳۸:۲۴

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۱۰:۵۰ چهارشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۶

آنجلینا جانسونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۶
از یو ویش!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین
- آرسینوس، پیست! آرسی! بیا اینجا این رو ببین بخند!

آنجلینا پشت یکی از ستون های تالار گریفندور قایم شده بود و با دستش، به چند متر آن‌طرف تر، جایی که مون ایستاده بود اشاره می‌کرد. مون به‌‌شدت سردرگم به نظر می‌رسید و همان‌طور که کله‌اش را می‌خارانید، هوو هوو می‌کرد.

- نگاش کن چه بال بال می‌زنه!
- چی‌ کارش کردی؟
- هیچی! یه بخاری گازی گذاشتم زیر مبلی که روش نشسته. نمی‌تونه هوا رو سرد کنه گرگیجه گرفته!

آرسینوس نگاهی به دیوانه‌ساز بی‌نوا انداخت که از گرما پرپر می‌زد و با هوو هوو کردن سعی داشت هوا را سرد کند.
- گناه داره بنده‌ی طفلک معصوم مرلین. چی کارش داری؟
- مونمونه باو! شوخی داریم با هم!
- به هر حال گناه داره، حالا بزن رو دور تند برشته بشه ببینیم چی کار می‌کنه!
-آنجلینا چوبدستی اش را به از پشت ستون به بیرون آورد، رو به سمت مبل مون گرفت و گفت:
_ انگریژیو!

مون لبه‌ی پایینی شنلش را گرفت و شروع کرد خودش را باد زدن. آرسینوس و آنجلینا در پشت ستون، از خنده ریسه رفتند. مون که دیگر واقعاً کاسه‌ی صبرش سرآمده بود، بی‌خیال نشستن روی مبل محبوبش شد و به سمت خوابگاه به راه افتاد که آنجلینا جادوی دیگری را به سمتش فرستاد:
- پول گاونوس!

جلوی شنل مون به جلوی پایش گرفت و در یک چشم به هم زدن، دیوانه‌ساز کله پا شد.

آرسینوس:
- هارهارهارهار شصت پاش رفت تو چشش! دمت گرم، انجی، این دیگه چه وردی بود؟
- دوست داشتی؟ خودم اختراع کردم، ورد کشیدن شنل از پشت. جون میده واسه سر کار گذاشتن کسایی که شنل بلند می‌پوشن. حالا قسمت انتهایی رو تماشا کن!

آنجلینا چوبدستی‌اش را یک‌بار دیگر به سمت مون گرفت و گفت:
-ریکتوسمپرا!

مون که تازه از کف زمین بلند شده بود، دوباره کف زمین ولو شد و شروع کرد به قهقهه زدن. آنجلینا و آرسینوس بسی شاد شدند. در حقیقت هر کسی که در آن لحظه در تالار گریفندور بود، بسیار شادمان شد:
-داره همه شادی‌هایی رو که بلعیده پس می‌ده!
-هار هار هار هار خیله خوب بسه دیگه. من دارم می‌رم این فلک زده رو از زمین بلند کنم.

آرسینوس این را گفت و از پشت ستون بیرون آمد تا به سمت مون برود. اما بسیار کار اشتباهی کرد که پشتش را به آنجلینا کرد.

-پول گاونوس!

مخصوصاً وقتی شنل بلند پوشیده بود.


کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"



پاسخ به: كلاس طلسم ها و وردهاي جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱ سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۶

استوارت مک کینلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۵ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۶ چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۷
از خونه ای در کوچه پس کوچه های خیابان دیاگون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 30
آفلاین
1. با استفاده از وِردهایِ مشهوری که بلاهای عجیب و جالب به سرِ بقیه می‌آرن، یا با استفاده از وردهای شخصیِ خودتون، یک موقعیت «شوخیِ عملی» رو برای یک شخص طراحی کنید و اون رو در یک رول شرح بدید. (30 امتیاز)

یه روز سخت.یکی از اون روزای لعنتی.از اون روزایی که حوصله هیچ کسی رو نداری.و دقیقا یه سری ها میان تا بغل گوشت ویز ویز کنن.

_استوارت یادته اون موقع که وینکی هنوز وزیر نبود.اون موقع که پرسیوالو رودولف هم می خواستن وزیر شن.

_آره یادمه دورا، حالا می ذاری بخوابم؟

آره بخواب من چیکارت دارم.راستی یادته یه زمانی از کلاه خواهش می کردیم تا گروهمونو اونی که دوست داشتیم مشخص کنه؟

_آره یادمه دورا.

_یا مثلا یادته یه زمانی.......داری چی کار میکنی؟چرا چوبدستی تو آوردی بالا؟

_می دونی دورا من هم چیزو یادمه ولی از الان دیگه تو یادت نمیاد.

_یعنی چی؟! میخوای چی کار می کنی؟

_الان می بینی آبلیویت.

و استوارت با خیال راحت خوابید.خیلی راحت.

_هی استوارت.

_بله هکتور.

_مثله اینکه دورا هیچیو یادش نمیاد.

-آره درسته،آخه می دونی یه عوضی خاطراتشو پاک کرده.

_خب می خوای یه معجون بهش بدم تا همه چیزو یادش بیاد؟

_ولی معجونای تو آخه..........آره چرا که نه اون خاطراتشو خیلی دوست داره.

_باشه الان می برمش دفترم و بهش معجونو می دم.

_آخ جون،نه وایسا ببینم اگه خاطراتش یادش بیاد که بیچاره می شم.البته میخواد معجونای هکتورو بخوره عمرا درست کار کنه.

دو ساعت بعد

_استوارت مک کینلی توی بد دردسری افتادی،حالا خاطرات منو پاک می کنی؟

_عه نکنه........وای اینبار که نباید معجوناش کار کنه کار کرد.میشه منو ببخشی؟

_می کشمت،خیلی بیشعوری.



استعداد رو باید از اول داشت.....استعداد خریدنی نیست......







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.