هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۹:۰۸ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۵۴:۴۶
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 629
آفلاین
دستش را روى آن گذاشت تا ضربه را وارد كند و...
-سوخت!

-دنده عقب سوخت؟
-ماشين سوخت؟

هكتور بى توجه به سوالات مرگخواران، از ماشين پايين پريده و دور ماشين مى دويد و جيغ ميزد و هر از گاهى هم به هوا مى پريد.
درنهايت، بلاتريكس لبه ماشين ايستاد و در دور بعدى چرخش هكتور، با بيل فرق سرش كوبيد. سپس با همان بيل، باقى مانده اش از روى آسفالت جمع كرد و داخل ماشين ريخت.

-متوقف شد؟
-بله ارباب! البته هى گفتم وايسا، توجه نكرد. ديگه مجبورم كرد!

در اين ميان، آرسينوس به دنبال راهنماى دقيق تر از دنده عقب مى گشت.
-يافتم! ارباب... اين بيل بيلك اين وسط، دنده است. نوشته كلاچ را گرفته و دنده را در حالت عقب قرار داده و به آرامى كلاچ را رها كنيد و گاز دهيد.
-ليسا كلاچ رو بگير. آرسينوس بزن عقب. ليسا كلاچ رو ول كن و گاز بگير!

و ليسا كلاچ را گرفت. آرسينوس زد دنده عقب و ليسا كلاچ را رها كرده و گاز گرفت...

آرسينوس:

ليسا اولين چيزى كه دم دستش بود، يعنى پاي آرسينوس را گاز گرفته بود!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۵ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۳۳:۱۳
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گردانندگان سایت
پیام: 1213
آفلاین
هکتور بلاخره از اتاق ماشین خارج شد و در حالی که با یک دست، میله پشت ماشین را گرفته بود تا از ماشین پرت نشود، نگاهی به پشت ماشین کرد و گفت:
_دنده عقب کدومه؟

مرگخواران واقعا جواب را نمیدانستند...آنها حتی اطلاعی از دنده جلو هم نداشتند..تنها امید آنها "کتاب اموزش رانندگی" بود...
_اینجا نوشته نشده چه شکلیه...ولی نوشته باید زَد تو دنده عقب...ببین اون پشت چی هست که بشه زدش!

هکتور نگاهی به پشت ماشین کرد...
_یه چیزیه که نور از خودش ساطع میکنه...نور قرمز...اکسپریاموس نباشه!
_زدنیه؟

هکتور کمی فکر کرد...تنها راه برای اینکه بفهمد که آن شی نورانی قرمز دنده عقب بود یا نه، تنها یک راه داشت..امتحان!

تاااااق!

_چی شده؟
_هیچی...شکست دنده فکر کنم...داریم برمیگردیم عقب؟
_نه..هنوز داریم میریم جلو!
_صبر کن ببینم...هکتور؟ اون چیزی که زدیش همیشه قرمزه یا فقط وقتی ترمز میگیریم؟
_وقتی سرعت کم میکنیم!
_وای! چراغ عقب رو شکوندی...اینجا تو کتاب نوشته پلیس ببینه ماشین رو میخوابونه!

هکتور باز هم به پشت ماشین نگاه کرد...یک چیز مشکوک هم در قسمت پایینی بود!
_هی...یه چیز گردی هس، ازش دود در میاد...دنده اس؟
_چه میدونیم؟ بزن روش ببینیم چی میشه!

هکتور به سمت آن "لوله ی دود خارج کن" رفت تا ضربه ای به آن بزند...




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۸:۳۳ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۶:۰۴ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
- دستور میدیم یکی از اون پشت دنده عقبو پیدا کنه تا بتونیم برگردیم عقب.

همه‌ی مرگخوارا در سکوت به همدیگه نگاه کردن. به جز رودولف که یک صدای آژیر مانندی از خودش ایجاد کرد و بعد گوششو به پنجره‌ی بغلش چسبوند.

- ارباب متاسفم. ازش پرسیدم که وضعیت جنسیتش چه جوریاس و گفت مرده. ما نمیتونیم بریم پشتشو بررسیش کنی...

حرف رودولف با مشت بلا ناتموم موند. و در روایات اومده که سر رودولف هنوزم به شیشه چسبیده.

- هک تو برو. ما رو یاد خاطرات بدمون میندازی.

هکتور یه بغل برگه ی خط کشی شده "نتایج دوئل" انداخت تو بغل وینسنت و به سمت در ماشین رفت.
و چند ثانیه بعد تمام ماشین به علت ویبره ی هکتور داشت میلرزید و همه ی مرگخوارا و همین طور لرد، به شکل متناوب به دیوار های دو طرف ماشین برخورد میکردن.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲:۵۲ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
لیسا خواست خودشو به پشت ماشین برسونه که لرد جلوشو گرفت:
- ما زلزله زده شدیما.
- میدونم ارباب.
- چرا میخوای ما رو تنها بذاری لیسا؟ کی قراره بهمون برسه پس؟

لیسا نگاه پر از قهری رو برای چند لحظه به آرسینوس که به نظر میومد توی دید لرد باشه انداخت.

- ما ارباب، ما میتونیم هرچیزی که بخواین رو در اختیارتون بذاریم.

آرسینوس که حرف لیسا با چیزی شبیه قیچی های ادوارد یا حتی بدتر قطع کرده بود، با خونسردی بیش از بیش به لرد نگاه کرد.

- نه سینوس... نمیتونیم همچین مسئولیت بزرگی رو به تنهایی به تو بسپریم. به هیچ وجه.
- ارباب ما خیلی تواناییم ها‌.
- میگیم نه. لیسا تو هم همین جا میمونی.

لیسا دوباره سرجاش نشست و آرسینوس هم خونسرد موند البته که کسی از حالت چهره پشت نقابش خبر نداشت.

- اون درخت اون پشت صاف صاف وایستاده و ما هم هنوز بهش نشون ندادیم دنیا دست کیه. زود باشید برگردید.
- ارباب با دنده عقب باید برگردیم که چون عقبه باید یکی از اون عقب دستکاریش کنه.
- به ما مربوط نیست که چطوری قراره برگردیم، فقط باید برگردیم!

لرد زیرچشمی به درخت نگاه کرد و درخت لج باز و به دنده‌ای که از سر راهش کنار نرفته بود رو نفرین کرد.

- یکی از اون پشت دنده عقبو پیدا کنه تا بتونیم برگردیم عقب.
- چشممون روشن سینوس... جای ما دستور میدی به مرگخوارا؟

آرسینوس:


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱:۰۰ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۴:۰۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6087
آفلاین
-ارباب...مگه این...بر هم می گرده؟!
-ما نمی دونیم. قبل از زلزله می دونستیم ولی الان نمی دونیم. ولی باید برگرده خب. الان ما بخواییم برگردیم خونه چیکار باید بکنیم؟

آرسینوس ذوق زده دستش را بلند کرد.
-ما می دونیم ارباب...ما جواب بدیم؟ ما می دونیم! ما داناییم! دانشمونو در اختیار شما...

شترق!

با پس گردنی نجینی، بالاخره آرسینوس ساکت شد. لرد سیاه لبخندی به فرزندش زد و رو به آرسینوس کرد.
-خب...حالا بگو!

-هول شدیم ارباب! می دونستیم.
-آرسینوس...با سریع می گی این وسیله چطوری بر می گرده و یا به جای دم نجینی، دندوناشو می فرستیم سراغ پس گردنت.

آرسینوس فکر کرد و فکر کرد.
-خب...اگه بخواییم برگردیم...به نظرم باید تا مقصد مستقیم بریم. وقتی رسیدیم بیاییم این طرف. اینجوری برگشتن حساب نمی شه. رفتن حساب می شه.

از چهره لرد سیاه مشخص بود که چیزی نمانده که قانع بشود!
-هومممم...نه سینوس...مطمئنیم غلطه. چیزی که تو گفته باشی ممکن نیست درست باشه. ببینین تو اون کتاب چیزی گفته نشده؟

-ارباب...یه چیزایی درباره دنده گفتن. دنده عقب؟ باید پشت ماشین باشه ارباب. پیداش می کنیم!




پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۰:۴۲ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۵۴:۴۶
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 629
آفلاین
آرسينوس دوباره كتاب را بالا آورد.
-ارباب... نوشته كلاچ رو بگيرين و بعد گاز بدين و بعد كلاچ رو ول كنين!
-ليسا! كلاچ رو بگير و گاز بده و كلاچ رو ول كن!

ليسا به گفته لرد عمل كرد و...

پق!

ماشين خاموش شد!
مرگخواران از سر و كول هم پايين آمدند و در حين مورد عنايت قرار دادن روح و روان ليسا، سر جاهايشان نشستند.
بالاخره پس از چندين تلاش ناموفق و نيمه موفق، ماشين به حركت درآمد.
آرسينوس از دو طرف لرد، فرمان ماشين را گرفته و ليسا با پدال ها سرگرم بود و لرد، وضعيت جاده را كنترل مى كردند.
-درخت احمق! بكش كنار از سر راه ما.

و آرسينوس فرمان را گرداند.

-ترمز!

ليسا به سرعت ترمز گرفت.

-ما امر كرديم درخت از سر راهمون بره كنار. تو چرا ما رو بردى كنار؟!
-خب... ارباب... مى رفتيم توش!

-خير! درخت به امر و فرمان ما مى رفت كنار. برگردين. درخت بايد از سر راه ما كنار بره. برگردين!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۱:۰۰ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 242
آفلاین
- بدش به ما سینوس.
- کتابو دیگه ارباب؟
- نه پس... نقابتو... خب معلومه که کتابو!

آرسینوس کتاب را دوباره دو دستی به لرد سیاه تقدیم کرد، اما لرد کتاب را نگرفت.
- ما که گفتیم نمی‌تونیم کتاب رو بگیریم سینوس. بازم تکرار کنیم که سنگینه؟ میخوای دوباره به یاد بودنمون زیر آوار بیفتیم؟!

آرسینوس کتاب را روی صفحه دوم باز کرد و جلوی صورت لرد گرفت. بعد از ثانیه‌ای لرد دست خود را بالا آورد، کتاب را دوباره از آرسینوس گرفت، و محکم‌تر از دفعه‌ی قبل به صورت آرسینوس کوبید:

- توی پانویسِ کتاب نوشته راهنمای تصویری در صفحه‌ی بعد، کراواتیِ ابله!

آرسینوس بیشتر خجالت کشید و یک گره‌ی دیگر به کراوات‌ش زد و کتاب را برگ زد و به راهنمای تصویری‌ای که در صفحه‌ی بعد بود خیره شد. طبق شکل دنده را سمت چپ کنار پای خود پیدا کرد، آن را گرفت و کشید:

- لیسا! پدال رو فشار بده!
- ما اینجاییم هنوز سینوس! ماییم که همیشه دستورات رو میدیم!
- بله سرورم!
- لیسا! پدال رو فشار بده!

لیسا دو دستش را روی پدال فشار داد. ماشین با تکانی ناگهانی به جلو پرید! لرد و مرگخواران به جلو پرتاب شدند ولی چون کمربند بسته بودند دوباره به جای خود برگشتند. نجینی ولی به شیشه‌ی جلوی ماشین چسبیده بود:

-
- فرزند ما رو زلزله زده کردین؟ نیات شومی در سر میپرونی سینوس؟! قصد دارید به ما ضربه بزنید؟!! نجینیِ ما رو به جای خودش برگردونید و در جای خودش محکم کنید!

آرسینوس به جلو خم شد، نجینی را از روی شیشه جمع کرد و دوباره روی شانه‌ی لرد گذاشت، و با ترس و لرز خم شد و کمربند لرد را بیشتر کشید و یک دور دور گردن لرد پیچاند و با احتیاط نجینی را از زیرش رد کرد.

- سینوس؟! تصویر کوچک شده

- ارباب؟!
- فیس!
- هیچی سینوس! فقط زودتر این ماشین رو حرکت بدین، دیگه تحمل ما داره تمام میشه!


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۲۰ ۲:۱۱:۰۲

"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۳۸:۲۳
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 487
آفلاین
کمربند همه جز بانز بسته بود. بانز هم باید برای خودش کمربندی دست و پا میکرد.
- هی یه چیزای هست کنار در شبیه کمربندن. اونارو بستم به خودم. بریم.

آرسینوس زیر چشمی به لرد نگاه کرد تا ببیند او عصبانی است یا نه؛ لرد در آرامش کامل قرار داشت.

- ارباب اجازه میدین قدم دومو بخونم؟
- بخون سینوس.
- ماشین را روشن کنید.

ماشین از قبل روشن شده بود.
- روشنه! این یدونه رو بلد بودم!

بر اثر لرزش لیسا، ماشین هم لرزید.

- پس لرزه!

و لرد سریع از ماشین پیاده شد و پناه گرفت.

- ارباب بیاین، لیسا بود.
- پس لرزه بود.
- نه ارباب نبود. بیاین سوار ماشین بشین.
- ما به دلیل زلزله زدگی نمیتونیم بیایم. بیاید مارو ببرید.

همه سر ها دوباره به سمت آرسینوس برگشت. او بدون هیچ حرفی و البته قیافه ای غر غرو که از پشت نقاب معلوم نبود، به طرف لرد رفت.
لرد را بلند کرد و دوباره به درون ماشین گذاشت.

- حالا قدم سوم سینوس.
- ارباب نوشته که باید پا رو روی اون دسته ای که اسمش پدال گازه فشار بدیم.

لیسا با تمام قوا پایش را بر روی پدال فشار داد اما ماشین تکان هم نخورد.

- ای وای... اینجا نوشته که اول باید ترمز دستی رو پایین بکشیم. ترمز دستی دیگه چیه؟


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۹ ۲۲:۴۵:۰۰
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۹ ۲۲:۵۱:۲۵

!Don't talk to me


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
آرسینوس که در زیر نقاب خیس عرق شده بود، خودش را پشت کتاب پنهان کرد.

- بدش به ما سینوس.
- کتابو دیگه ارباب؟
- نه پس... نقابتو... خب معلومه که کتابو!

آرسینوس کتاب را دو دستی به لرد سیاه تقدیم کرد، اما لرد کتاب را نگرفت.
- ما نمیتونیم کتاب رو بگیریم سینوس. سنگینه. دوباره به یاد بودنمون زیر آوار میفتیم!

آرسینوس کتاب را روی صفحه اول باز کرد و جلوی صورت لرد گرفت.
لرد برای چند ثانیه به کتاب نگاه کرد، سپس به آرامی شروع کرد به کبود شدن، و بعد نگاهش بین آرسینوس و کتاب به چرخش در آمد.
- که انگلیسی نیست، نه سینوس؟
- نیست ارباب... نیست.

لرد دست خود را بالا آورد، کتاب را از آرسینوس گرفت، آن را چرخاند و ناگهان به صورت آرسینوس کوبید.
- برعکس گرفته بودیش، ابلهِ کراواتی!

آرسینوس که به شدت خجالت کشیده بود، با یک دست کراواتش را محکم کرد و با دست دیگرش کتاب را از روی صورتش برداشت. سپس شروع به خواندن کرد.
- خب... اینجا نوشته که قدم اول بستن کمربند هست. هم راننده و هم بقیه سرنشینان.

با خواندن این قسمت، هم آرسینوس، هم لیسا، هم لرد و هم بقیه مرگخواران که گوش هایشان را تیز کرده بودند، کمربندهایشان را چک کردند. همگی به شلوارهایشان کمربند بسته بودند.

- هی... بچه ها من کمربند و کلا لباس ندارم که کمربند داشته باشم.

مطابق معمول هیچکس به بانز اهمیت نداد.



پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۲۱:۰۰ پنجشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 242
آفلاین
بلاتریکس از انتهای ماشین فریاد کشید:

- یعنی نمی‌‎تونی با اون پدال‌ها ور بری؟! پس چرا این ماموریت خطیر رو به عهده گرفتی؟!
-

لیسا که به زور در آن فضای محدودِ جلوی پای لردسیاه چپانده شده بود، و درحالی که هیچکسی رانندگی نمی‌دانست مجبور به انجام این کار شده بود، تصمیم گرفت اگر موفق به حرکت دادن ماشین شد، تا برای یک روز با هیچکسی قهر نکند. گرچه کار سختی بود ولی حاضر بود این فداکاری را انجام بدهد!

- سینوس بخون دفترچه رو!
- نمی‎تونم ارباب!

نجینی رو به آرسینوس فیس فیس تهدیدآمیزی کرد!

- گفتیم بخون!
- نمی‌تونم ارباب! به زبون انگلیسی نوشته نشده! تصویر کوچک شده

-


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۹ ۲۲:۱۷:۰۰

"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.