هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱:۰۰ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۶:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5684
آفلاین
-ارباب...مگه این...بر هم می گرده؟!
-ما نمی دونیم. قبل از زلزله می دونستیم ولی الان نمی دونیم. ولی باید برگرده خب. الان ما بخواییم برگردیم خونه چیکار باید بکنیم؟

آرسینوس ذوق زده دستش را بلند کرد.
-ما می دونیم ارباب...ما جواب بدیم؟ ما می دونیم! ما داناییم! دانشمونو در اختیار شما...

شترق!

با پس گردنی نجینی، بالاخره آرسینوس ساکت شد. لرد سیاه لبخندی به فرزندش زد و رو به آرسینوس کرد.
-خب...حالا بگو!

-هول شدیم ارباب! می دونستیم.
-آرسینوس...با سریع می گی این وسیله چطوری بر می گرده و یا به جای دم نجینی، دندوناشو می فرستیم سراغ پس گردنت.

آرسینوس فکر کرد و فکر کرد.
-خب...اگه بخواییم برگردیم...به نظرم باید تا مقصد مستقیم بریم. وقتی رسیدیم بیاییم این طرف. اینجوری برگشتن حساب نمی شه. رفتن حساب می شه.

از چهره لرد سیاه مشخص بود که چیزی نمانده که قانع بشود!
-هومممم...نه سینوس...مطمئنیم غلطه. چیزی که تو گفته باشی ممکن نیست درست باشه. ببینین تو اون کتاب چیزی گفته نشده؟

-ارباب...یه چیزایی درباره دنده گفتن. دنده عقب؟ باید پشت ماشین باشه ارباب. پیداش می کنیم!


gelsennaneesriorabeckmitgidib


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۰:۴۲ دوشنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۰:۵۵:۱۵
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 535
آفلاین
آرسينوس دوباره كتاب را بالا آورد.
-ارباب... نوشته كلاچ رو بگيرين و بعد گاز بدين و بعد كلاچ رو ول كنين!
-ليسا! كلاچ رو بگير و گاز بده و كلاچ رو ول كن!

ليسا به گفته لرد عمل كرد و...

پق!

ماشين خاموش شد!
مرگخواران از سر و كول هم پايين آمدند و در حين مورد عنايت قرار دادن روح و روان ليسا، سر جاهايشان نشستند.
بالاخره پس از چندين تلاش ناموفق و نيمه موفق، ماشين به حركت درآمد.
آرسينوس از دو طرف لرد، فرمان ماشين را گرفته و ليسا با پدال ها سرگرم بود و لرد، وضعيت جاده را كنترل مى كردند.
-درخت احمق! بكش كنار از سر راه ما.

و آرسينوس فرمان را گرداند.

-ترمز!

ليسا به سرعت ترمز گرفت.

-ما امر كرديم درخت از سر راهمون بره كنار. تو چرا ما رو بردى كنار؟!
-خب... ارباب... مى رفتيم توش!

-خير! درخت به امر و فرمان ما مى رفت كنار. برگردين. درخت بايد از سر راه ما كنار بره. برگردين!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۲۱:۲۶ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 237
آفلاین
- بدش به ما سینوس.
- کتابو دیگه ارباب؟
- نه پس... نقابتو... خب معلومه که کتابو!

آرسینوس کتاب را دوباره دو دستی به لرد سیاه تقدیم کرد، اما لرد کتاب را نگرفت.
- ما که گفتیم نمی‌تونیم کتاب رو بگیریم سینوس. بازم تکرار کنیم که سنگینه؟ میخوای دوباره به یاد بودنمون زیر آوار بیفتیم؟!

آرسینوس کتاب را روی صفحه دوم باز کرد و جلوی صورت لرد گرفت. بعد از ثانیه‌ای لرد دست خود را بالا آورد، کتاب را دوباره از آرسینوس گرفت، و محکم‌تر از دفعه‌ی قبل به صورت آرسینوس کوبید:

- توی پانویسِ کتاب نوشته راهنمای تصویری در صفحه‌ی بعد، کراواتیِ ابله!

آرسینوس بیشتر خجالت کشید و یک گره‌ی دیگر به کراوات‌ش زد و کتاب را برگ زد و به راهنمای تصویری‌ای که در صفحه‌ی بعد بود خیره شد. طبق شکل دنده را سمت چپ کنار پای خود پیدا کرد، آن را گرفت و کشید:

- لیسا! پدال رو فشار بده!
- ما اینجاییم هنوز سینوس! ماییم که همیشه دستورات رو میدیم!
- بله سرورم!
- لیسا! پدال رو فشار بده!

لیسا دو دستش را روی پدال فشار داد. ماشین با تکانی ناگهانی به جلو پرید! لرد و مرگخواران به جلو پرتاب شدند ولی چون کمربند بسته بودند دوباره به جای خود برگشتند. نجینی ولی به شیشه‌ی جلوی ماشین چسبیده بود:

-
- فرزند ما رو زلزله زده کردین؟ نیات شومی در سر میپرونی سینوس؟! قصد دارید به ما ضربه بزنید؟!! نجینیِ ما رو به جای خودش برگردونید و در جای خودش محکم کنید!

آرسینوس به جلو خم شد، نجینی را از روی شیشه جمع کرد و دوباره روی شانه‌ی لرد گذاشت، و با ترس و لرز خم شد و کمربند لرد را بیشتر کشید و یک دور دور گردن لرد پیچاند و با احتیاط نجینی را از زیرش رد کرد.

- سینوس؟! تصویر کوچک شده

- ارباب؟!
- فیس!
- هیچی سینوس! فقط زودتر این ماشین رو حرکت بدین، دیگه تحمل ما داره تمام میشه!


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۲۰ ۲:۱۱:۰۲

"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۲۷:۲۲
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 436
آفلاین
کمربند همه جز بانز بسته بود. بانز هم باید برای خودش کمربندی دست و پا میکرد.
- هی یه چیزای هست کنار در شبیه کمربندن. اونارو بستم به خودم. بریم.

آرسینوس زیر چشمی به لرد نگاه کرد تا ببیند او عصبانی است یا نه؛ لرد در آرامش کامل قرار داشت.

- ارباب اجازه میدین قدم دومو بخونم؟
- بخون سینوس.
- ماشین را روشن کنید.

ماشین از قبل روشن شده بود.
- روشنه! این یدونه رو بلد بودم!

بر اثر لرزش لیسا، ماشین هم لرزید.

- پس لرزه!

و لرد سریع از ماشین پیاده شد و پناه گرفت.

- ارباب بیاین، لیسا بود.
- پس لرزه بود.
- نه ارباب نبود. بیاین سوار ماشین بشین.
- ما به دلیل زلزله زدگی نمیتونیم بیایم. بیاید مارو ببرید.

همه سر ها دوباره به سمت آرسینوس برگشت. او بدون هیچ حرفی و البته قیافه ای غر غرو که از پشت نقاب معلوم نبود، به طرف لرد رفت.
لرد را بلند کرد و دوباره به درون ماشین گذاشت.

- حالا قدم سوم سینوس.
- ارباب نوشته که باید پا رو روی اون دسته ای که اسمش پدال گازه فشار بدیم.

لیسا با تمام قوا پایش را بر روی پدال فشار داد اما ماشین تکان هم نخورد.

- ای وای... اینجا نوشته که اول باید ترمز دستی رو پایین بکشیم. ترمز دستی دیگه چیه؟


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۹ ۲۲:۴۵:۰۰
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۹ ۲۲:۵۱:۲۵

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
آرسینوس که در زیر نقاب خیس عرق شده بود، خودش را پشت کتاب پنهان کرد.

- بدش به ما سینوس.
- کتابو دیگه ارباب؟
- نه پس... نقابتو... خب معلومه که کتابو!

آرسینوس کتاب را دو دستی به لرد سیاه تقدیم کرد، اما لرد کتاب را نگرفت.
- ما نمیتونیم کتاب رو بگیریم سینوس. سنگینه. دوباره به یاد بودنمون زیر آوار میفتیم!

آرسینوس کتاب را روی صفحه اول باز کرد و جلوی صورت لرد گرفت.
لرد برای چند ثانیه به کتاب نگاه کرد، سپس به آرامی شروع کرد به کبود شدن، و بعد نگاهش بین آرسینوس و کتاب به چرخش در آمد.
- که انگلیسی نیست، نه سینوس؟
- نیست ارباب... نیست.

لرد دست خود را بالا آورد، کتاب را از آرسینوس گرفت، آن را چرخاند و ناگهان به صورت آرسینوس کوبید.
- برعکس گرفته بودیش، ابلهِ کراواتی!

آرسینوس که به شدت خجالت کشیده بود، با یک دست کراواتش را محکم کرد و با دست دیگرش کتاب را از روی صورتش برداشت. سپس شروع به خواندن کرد.
- خب... اینجا نوشته که قدم اول بستن کمربند هست. هم راننده و هم بقیه سرنشینان.

با خواندن این قسمت، هم آرسینوس، هم لیسا، هم لرد و هم بقیه مرگخواران که گوش هایشان را تیز کرده بودند، کمربندهایشان را چک کردند. همگی به شلوارهایشان کمربند بسته بودند.

- هی... بچه ها من کمربند و کلا لباس ندارم که کمربند داشته باشم.

مطابق معمول هیچکس به بانز اهمیت نداد.



پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۲۱:۲۶ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 237
آفلاین
بلاتریکس از انتهای ماشین فریاد کشید:

- یعنی نمی‌‎تونی با اون پدال‌ها ور بری؟! پس چرا این ماموریت خطیر رو به عهده گرفتی؟!
-

لیسا که به زور در آن فضای محدودِ جلوی پای لردسیاه چپانده شده بود، و درحالی که هیچکسی رانندگی نمی‌دانست مجبور به انجام این کار شده بود، تصمیم گرفت اگر موفق به حرکت دادن ماشین شد، تا برای یک روز با هیچکسی قهر نکند. گرچه کار سختی بود ولی حاضر بود این فداکاری را انجام بدهد!

- سینوس بخون دفترچه رو!
- نمی‎تونم ارباب!

نجینی رو به آرسینوس فیس فیس تهدیدآمیزی کرد!

- گفتیم بخون!
- نمی‌تونم ارباب! به زبون انگلیسی نوشته نشده! تصویر کوچک شده

-


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۹ ۲۲:۱۷:۰۰

"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-روشن شد ارباب!
-خودمان گوش شنوا داریم...شنیدیم. حرکت کنیم! ما هر لحظه ممکنه حالمون بد و بدتر بشه.

لیسا بدون هیچ حرکتی به جلو زل میزنه. لرد هم همینطور. مرگخوارا هم در سکوت میشینن.
پنج دقیقه میگذره.

-لیسا؟
-بله ارباب؟
-حالا که تو ماشین آتش نشانی هستیم، نظرت چیه آتیشت بزنیم و بعد تلاش ناموفقی در خاموش کردنت داشته باشیم؟
-چرا ارباب؟
-خب چرا حرکت نمیکنی مشنگ؟!

لیسا خیلی ناراحت شد! کسی تا اون موقع اونو مشنگ خطاب نکرده بود. برای همین لیسا تصمیم جدیدی میگیره. تصمیم میگیره با همه قهر کنه و این کار رو هم انجام میده. ولی به هر حال مجبور میشه برای لرد توضیح بده:
-خب...ارباب روشنش کردم که. بریم دیگه...چرا نمیریم؟ مگه خودش حرکت نمیکنه؟

نجینی با ته دمش به پیشونی کوبید!

لیسا میفهمه که اوضاع خطریه!
-ارباب من بلدم...بلدما...یعنی تا اینجاشو خوب بلدم! برای بقیه اش کمی به کمک احتیاج دارم. آرسینوس...اون کتاب آموزش رانندگی رو باز کن. بخون ببینم چیکار باید بکنم!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۲۱:۲۶ جمعه ۱۸ بهمن ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 237
آفلاین
لیسا از عقب ماشین پایین آمد و جلو رفت. نجینی که آخرین شیوه‌ی چنبره شدن را از شلنگ آبِ آتش‌نشانی یاد گرفته و چند بار تمرین کرده بود، حین عبور لیسا خزید و دور لیسا حلقه زد.

لیسا ابتدا جا خورد و تا حدی که لازم بود از دختر لرد بترسد، وحشت کرد. ولی چون با دختر لرد نمیتوانست قهر کند با هر زحمتی بود خودش را به کنار جایگاه راننده رساند.

- فرزندمان!
-ففسس سس!

نجینی خزید و خودش را به شانه‌ی لرد رساند و سرش را روی کله‌ی لرد گذاشت و منتظر حرکت ماشین شد.

آرسینوس که در صندلی شاگرد نشسته بود با گوشه‌ی ردایش نقابش را گردگیری میکرد. لردسیاه منتظر بود تا لیسا رانندگی را شروع کند:

- فرمان میدیم رانندگی کنی لیسا!

ولی لیسا رانندگی بلد نبود، و البته اگر هم میخواست ماشین را روشن کند و با پدال‌ها ور برود بدون نشستن در صندلی راننده نمیتوانست انجامش دهد:

- ولی ارباب.. برای رانندگی نمیتونم قهر باشم.. یعنی خب اینجوری که شما روی صندلی نشستید و من اینجا ایستادم برای ماشین اینجوری به نظر میرسه که باهاش قهرم..
-
-
-
-
- نه انگار واقعن میخواید ما همچنان زلزله‌زده به نظر برسیم!

بلاتریکس و نارسیسا که مثل بقیه گفتگوی لرد و لیسا را می‎شنیدند همزمان به یکدیگر نگاه کردند، از عقب ماشین پایین آمدند، به سمت لیسا رفتند و آستین ردایشان را بالا زدند و لیسا را جلوی صندلی لرد چپاندند:

-
- همینجا میشینی و با دستت پدال‌ها رو حرکت میدی. اگه یه کلمه دیگه بگی، شامِ امشب پرنسس میشی. فهمیدی؟ فهمیدی؟! فهمیدی؟!!

نارسیسا بازوی بلا را گرفت و کشان کشان به عقب ماشین برگشتند.

لیسا درحالی که قهرهای پنهانیِ خودش را نثار تمام عالم میکرد، دستش را بالای سرش برد، سوییچ را چرخاند و ماشین را روشن کرد!


ویرایش شده توسط نجینی در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱۹ ۱۹:۳۵:۲۱

"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۹ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۸ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۴۶:۳۶ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از سرتم زیادیه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
کله رودولف عظمش را جزم کرد و بالا و پایین پران خود را به زیر ماشین آتش نشانی رساند.
_ تصویر کوچک شده

سپس با یک پرش دیگر، با دندان هایش لوله اگزوز را گرفت.
_ آااا اوووو اییییی آاااا

البته که کسی از آواهایی که از رودولف خارج میشد سر در نیاورد ولی بنظر میرسید مقصود رودولف نشان دادن توانایی هایش و عدم نیازش به بقیه بوده است!

بلاخره پس از سوار شدن همه مرگخواران، ریتا فریاد زنان از پشت ماشین، لرد را خطاب قرار داد.
_ ارباب سوار شدیم... حرکت کنیم!
_ چشمم روشن. تو به چه حقی به ما دستور میدی ریتا؟

ریتا با نگرانی آب دهانش را چند مرتبه قورت داد.
_ نه... ارباب... منظورم این بود... که... میتونیم حرکت کنیم... هرطور شما صلاح بدونین یعنی...

لرد آرسینوس را که هنوز در حال اراجیف بافتن بود به سکوت وا داشت و فرمان حرکت را صادر کرد.
_ فرمان میدیم که حرکت کنیم!

آرسینوس نمیدانست چگونه باید به لرد حالی کند که پشت صندلی راننده نشسته است و اگر کسی قادر به حرکت دادن ماشین باشد، خود اوست!
_ ارباب...
_ بله؟
_ سلام ارباب! خوبین ارباب؟
_
_ آخه... ارباب...چیزه... یعنی... شما باید رانندگی کنین...

و سپس به پدال های گاز و ترمز و کلاژی که زیر پاهای لرد قرار داشتند اشاره کرد.

_ چی؟ ما!؟ ما اربابیم خیر سرمون! تازه زلزله هم به ما زده! ما رانندگی کنیم؟ خجالت نمیکشی سینوس؟

با نگاه لرد سینوس احساس کرد باید از خجالت آب شود. ولی چاره ای نبود و آب شدن را به بعد سپرد. لرد نیز متوجه بود که سینوس حرف حق را می زند. پس با کمی تاخیر به حرف در آمد.
_ الان که خوب فکر میکنیم میبینیم که ما باید رانندگی کنیم! ولی ما زلزله زده ایم و نمیتونیم. نه اینکه بلد نباشیم. بلدیم. ولی نمیکنیم. پس امر میکنیم یکی بیاد رانندگی کنه.

آرسینوس سریعا خطاب به مرگخوارانی که پشت ماشین جاگیر شده بودند، گفت:
_ ارباب دستور حرکت دادن... کی رانندگی بلده؟

همه مرگخواران سوت زنان به یکدیگر نگاه میکردند.
_ تو بلدی؟
_ من ؟ نه بابا...من ماشین لباس شویی هم نمیتونم روشن کنم.
_ من بلدما... ولی الان آمادگیشو ندارم!

بلاتریکس که دید منتظر گذاشتن لرد جایز نیست، سریعاً اولین کسی که دم دستش رسید را به بیرون هل داد. و آن فرد کسی نبود جز لیسا!
_ لیسا بلده ارباب... داره میاد ارباب...

لیسا که خود را در عمل انجام شده میدید سلانه سلانه به سمت لرد رفت.
_ میرم... ولی قهرم... با همتون قهرم...


?Why so serious


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹ یکشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۶

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۱:۴۰
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4770
آفلاین
در اون سمت ریتا همچنان در حال سرشماری بود.
- بانز کجایی پس؟ گرفتی ما رو؟
- به ارباب من همین‌جام!

بانز تقریبا فریادزنان اینو در جایی بیخ گوش ریتا بیان کرده بود. قلم پر ریتا که شوکه شده بود، با وحشت از دست صاحبش پرتاب می‌شه و یکراست روی کله‌ی رودولف که همچنان در صف انتظار بود فرود میاد.
قطرات جوهر بر روی پیشونی رودولف سرازیر می‌شه.
- هرچی زدین بس نبود؟ تا کی قراره به این بازی کثیف ادامه بدین؟

رودولف جلوتر از همه تو صف ایستاده بود، اما هر بار با لگد یکی از مرگخوارا به سمتی پرتاب شده بود و در نهایت با قیافه‌ای آشفته تنها کسی می‌شه که باقی می‌مونه.
- نوبت منه! بخون اسم منو.

ریتا از بالای عینکش یه نگاه به لیست و یه نگاه به رودولف می‌ندازه.
- متاسفم. اسمت این تو نیست.
- یعنی چی که نیست؟ شاید الان از کل وجود با ابهتم فقط یه کله باقی مونده باشه، ولی هنوزم یه مرگخوار با جذبه و ساحره‌کش هستم!

ریتا که از جنگ روانی‌ای که به راه انداخته بود لذت می‌برد، برای برداشتن قلم پرش جلو میاد.
- شوخی کردم. رودولف لسترنج، می‌تونی سوار شی.

رودولف که خیال می‌کرد نزدیک شدن ریتا برای برداشتن خودشه، با دیدن ریتا که بعد از برداشتن قلم‌پرش، بدون اون به سایر مرگخوارانِ سوار بر ماشین آتش‌نشانی ملحق می‌شه، امیدشو از دست می‌ده.
- خیله خب خودم میام! کی گفته نمی‌تونم! من یه رودولف توانمندم.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.