شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
مرگخوارا دورسلیا رو کشتن و وارد خونشون شدن. محفلیا هم بخاطر کمبود بودجه اومدن خونه ی دورسلیا. برای همین لرد خودشو به شکل آقای دورسلی، مروپ خانم دورسلی و گابریل دادلی و بقیه مرگخوارا هم وسایل خونه شدن! لرد از اقامت محفلیا ناراضیه برای همین اونارو به بهانه فردا امتحان داشتن دادلی از خونه بیرون انداخته.
_______________
هنوز مرگخواران اولین نفس راحت را نکشیده بودند که دست ریموس لوپین از پنجره خانه شماره چهار پریوت درایو به داخل آمد. -شکلات بدم؟!
لرد با خشم نفس عمیقی کشید. سبیل پرپشت ورنونی اش با نگرانی لرزید. -خیر شکلات نمیخواهیم... ممنون!
کلمه آخر را با بی میلی به زبان آورد و در حالی که دست ریموس با یک بسته شکلات هنوز از پنجره بیرون نرفته بود، پنجره را محکم بست. -خودمان را شکر که نجاتتان دادیم. -مطمئنین شکلات نمی خواین؟
چشم اهالی خانه به دستی که از شومینه بیرون آمده بود افتاد.
-مگر دستت آن طرف لای پنجره نماند؟! چگونه آن یکی دستت این همه دراز است که از شومینه مان بیرون زده است؟! -عزیز مامان یه دستم از شیر ظرفشویی زده بیرون و به مامان پیشنهاد شکلات داده!
همان لحظه گابریل در حالی که با یکی از دست های شکلات به دست ریموس، نون بیار کباب ببر بازی میکرد. از جلوی لرد و مروپ رد شد.
-یاران ما...دست های شکلاتی ریموس، مارا احاطه کرده اند و قصد دارند راهی برای ورود دوباره محفلی ها به این خانه پیدا کنند. با تمام توان مانع دست ها شوید. وای به حالتان اگر ببینیم از آن شکلات ها خورده اید!
- دو دقیقه زبان به دهان بگیرید! ببینید میتوانید جلوی این بیسروپاها نقشه ظریف و دقیق ما را لو بدهید؟! اگر الان وسط حرفهای صد من یک غاز شما برگردند داخل اتاق و ...
ورود ناگهانی سیل محفلیها به داخل اتاق، صحبت لرد را نیمه تمام گذشت.
- خوب جناب آقای دورسلی! باید ما رو ببخشید که بهتون زحمت دادیم. خیلی از مهماننوازی گرم شما و خانواده محترم سپاسگزار هستیم. اگر اجازه بدید ما دیگه کم کم از حضورتون مرخص بشیم. ...
- با کمال میـ...
هکتور-پتونیا توی حرف شوهرش لرد-ورنون پرید:
- شام تشریف داشتید!
نگاهی که تنها با گفتن کروشیو پایان میپذیرفت، از سوی لرد نثار هکتور شد. اما خیلی زود، صدای دامبلدور این ارتباط چشمی را به هم زد.
- نه دیگه! بچهها درس دارن! آرتورم صبح باید بره سر کار. با اجازه.
در کمال ناباوری، مرگخوارها از شر ایل و تبار محفل خلاص شدند! البته پس از طی فرآیند طولانی دست دادن مرگخوارها با تک تک آنان که شامل فرزندان پرشمار خانواده ویزلی هم میشد و مقداری «خیلی خوشحال شدیم ... زحمت دادیم ... دست شما درد نکنه ... خوش گذشت ... ایشالا گریمولد در خدمتتون باشیم ... بازم این طرفا تشریف بیارین ... این دفعه نوبت شماست ... حالا مدرسه بچهها تموم شه بیشتر قرار میذاریم همو ببینیم ... کاش حداقل شام میکشیدم میبردین» تحویل همدیگر دادن و جلسهی سرپایی جهت جمعبندی غیبتها و حرفهای خالهزنکی بین ساحرهها بیرون از خانه و در مقابل در؛ که این جلسه از صحبتهای داخل مهمانی هم بیشتر طول میکشد.
کلیک! (افکت بسته شدن چفت درب)
- هوووووف!
مرگخوارها نفس راحت صداداری کشیدند و از آرایش جنگی خارج شدند.
پایان ســو ...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
مهندس دورسلی، کارشناس مدیریت دریلی از دانشگاه پیام نور اسکاتلند با معدل 19.32 و مدیر شرکت «آریا مته گستران سبز فردا»
قبل از اینکه این مرگخوار، گند همه چی رو بالا بیاره، رودولف - دادلی دهنش رو، به طور نامحسوسی گرفت، و روش رو از مبلی که تقریبا لو شون داده بود، به محفلیایی برگردوند که بهش خیره شده بودن. - چیز... من بودم! هدف! هدف کجایی؟ ای وای، هدفم گم شد! ای داد، هدفم گم شد! - نه، نه، گریه نکن پسرم! معجون گر... - ای وای، هدفم!
رودولف - دادلی مجبور شده بود برای اینکه ادامه حرف هکتور - خانم دورسلی شنیده نشه، با صدای بلندتری داد بزنه. لرد - دورسلی هم که دید اگه نجنبه، ممکنه مرگخواراش کار دستش بدن، تصمیم گرفت خودش هم یه حرکتی بکنه. - پسر ما همیشه هدفشو گم میکنه، هی ما باید بگردیم پیداش کنیم. اتاقو خالی کنید هدف پسرمونو پیدا کنیم.
و لرد - دورسلی، محفلی ها رو به اتاق دیگه ای راهنمایی کرد. رودولف - دادلی و هکتور - خانم دورسلی، نفس راحتی کشیدن.
- هکتور، اینجوری چقد با کمالاتی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1398/5/7 17:32:45 ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/5/7 19:45:14 ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1398/5/7 21:25:15 ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1398/5/7 21:25:59 ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1398/5/7 22:15:17
خلاصه: مرگخوارا دورسلیا رو کشتن و وارد خونشون شدن. محفلیا هم بخاطر کمبود بودجه اومدن خونه ی دورسلیا. برای همین لرد خودشونو به شکل آقای دورسلی، هکتور خانوم دورسلی ، رودولف دادلی و بقیه مرگخوارا هم وسایل خونه در آوردن! لرد از اقامت محفلیا عصبی میشه. برای همین سو ایده ی آزار دادن محفلیا رو میده. تا الان رون، سیریوس و دامبلدور مورد آزار قرار گرفتن.
*****
دامبلدور، بیرون از خونه با ولع تمام آبنبات های سمی رو می خورد.
بعد از دقایقی حس عجیبی بهش دست داد...سرش سنگین شد...سرش گیج رفت...ولی از هوش نرفت. بلکه تموم موهای بدنش ریخت!
دامبلدور دیگه دامبلدور سابق نبود.
دامبلدور بی مو دوباره وارد خونه شد.
-وای آقای دورسلی دزد!
محفلیا همه با هم این رو گفتن.
-دزد چیه فرزندان روشنایی ام...منم دامبلدور!
محفلیا انقدر دامبلدور رو با مو دیده بودن که دیگه چهره ی بی موی اون رو نمی شناختن.
لرد ولدمورت که در قالب آقای دورسلی بود از این فرصت استفاده کرد و دامبلدور رو تا می خورد زد و از خونه پرتش کرد بیرون. -تموم شد. می تونین راحت باشین!
سو، سه نفر رو به تنهایی مورد آزار قرار داده بود.
مرگخوارا از اینکه سو، مرگخوار مورد علاقه ی لرد بشه می ترسیدن. برای همین دنبال هدف گشتن!
مرگخوارا که می خواستن عرصه را بر محفلیون تنگ بنمایند ، عرصه بر خودشان نیز تنگشده بود. فنریر گری بک که بجای بو گیری در کنار خانه بود خیلی وقت بود که چیزی نخورده بود و به جای جذب بو های بد خود نیز بو هایی از دهانش خارج میشد؛ در گوشه دیگری از اتاق لرد _ دورسلی بود که جلوی یکی از محفلی نشسته بود که ناگهان بوی نا مطبوعی در آن وضعیت اضافه شد. لرد_دورسلی خواست بحث را عوض کند پس به میزی که در بغل دست آن بود اشاره کرد و کمی با آن ور رفت. _این دیگه همه میزاشون خرابه، پایشم لق میزنه . _آره یه بویی هم میاد. _احتمالا عطر من با عطر شما قاطی شده واکنش شیمیایی رخ داده...
و بعد با تاکید ادامه داد. _من هیچوقت از این علمم برای ساخت بمب های شیمیایی استفاده نمیکنم. _من بدم بیرون یه هوایی بخورم.
بعد از اینکه محفلی دور شد لرد شروع به صحبت کردن کرد خطاب به دورا ویلیامز که در گوشه ای از اتاق نقش چراغی را بازی میکرد که خاموش و روشن میشد. _مرلین لعنتت کند دورا . _چرا ما ارباب؟ _چیزی گفتی؟این روزها گوش هایمان کمی نمیشنود!
دورا تصمیم گرفت دهنش را ببندد و بکار خودش برسد. آن طرف تر سو در حالی که آبنبات های لیمویی و جورابی نرم و قرمز و براق دستش بود جلوی دامبلدور که مو های جلوی سرش ناپدید شده بود و ریش هایش شبیه بز شده بود مانور میداد. _عجب آبنبات های لیمویی خوشمزه ای به به ، ولی من دیگه این طمع را دوست ندارم ، میزارم بیرون هرکی اومد ور داره ؛این جورابه هم دیگه نمی خوام دلمو زده .
و در یک حرکت ناگهانی جوراب را به بیرون پرت کرد. دامبلدور خیلی سعی کرد جلوی خود را بگیرد اما نتوانست بر خود غلبه کند؛ یواش به گونه ای که کسی آن را نبیند به بیرون رفت و دو لوپی آبنبات ها را خورد و مقداری هم در مقدار ریش باقی مانده اش گذاشت ، غافل از آنکه تمام آن آبنبات ها سمی هستند. لرد ولدمورت از پشت پنجره خنده ای کرد و از آنکه با یک تیر چند نشان زده بود خوشحال بود.
سو خوشحال بود. رون ویزلی مشوش را می دید که با دو دست گوشه های ردایش را بالا گرفته و "عنکبووووت، عنکبوووووت" گویان از یک مبل روی مبل دیگر می پرد.
سو به راهش در سطح خانه ادامه داد...تا این که به هدف بعدی رسید. - هی...هدف!
سیریوس اهمیتی به سیخونک های سو نداد. قلم پری در دست داشت و سرگرم خط خطی کردن شجره نامه خانوادگی اش بود. -اینم خط...این ضربدر...بعدا به جاش عکس خودمو می کشم...این یکی هم خط...اینم سوراخ می کنم...اینم می سوزونم...اینم می سایم...اینم مخدوش می کنم...
عملا چیزی از شجره نامه باقی نمانده بود که متوجه شیء سفید رنگی شد که سو لای انگشتانش می چرخاند. کمی دقت کرد... -اون...استخونه؟
سو لبخندی زد. -استخون ساق مانتیکور. تازه و نرم! می خواییش؟
سیریوس خیلی سعی کرد خودش را کنترل کند و رفتاری انسانی از خود به نمایش بگذارد. درست بود که او روزهای زیادی را به شکل سگ گذرانده بود، ولی به هر حال یک انسان عاقل و بالغ و بسیار منطقی و کاملا تحت کنترل بود...
ولی وقتی سو با یک حرکت ناگهانی، استخوان را با سرعت زیادی از پنجره به بیرون پرت کرد، همه افکارش به هم ریخت و کنترل و منطق را زیر پا گذاشت و سراسیمه و چهار دست و پا به دنبال آن از پنجره به بیرون پرید.
گرفتن استخوان قبل از رسیدنش به زمین سه امتیاز داشت...
و مرگخواران در سطح خانه به دنبال هدف جدیدی برای اذیت کردن می گشتند!
لرد سیاه با خشم تمام مرگخوارانش را نظر گذراند. در رفتار هیچ یک از آنها تغییری ایجاد نشد. فقط سیبک گلوی بعضی از آنها جابجا شد که نشان از قورت دادن آب دهانشان بود.
نگاه های لرد سیاه بسیار با ابهت و وحشت انگیز بود! -یاران ما! برایمان دست بزنید.
ترس از چهرهی مرگخواران رخت بست و صدای کف زدن آنها خانه را پر کرد. -ارباب چه فکر هوشمندانه ای کردین! -ارباب شما فوق العاده این! -باعث افتخارمونه که مرگخوار شماییم، ارباب!
چیزی نمانده بود که توجه محفلی ها به سر و صدای آنها جلب شود. -یاران ما، دو انگشتی بزنید!
مرگخواران مراسم تجلیل دو انگشتی ای برای اربابشان برگزار کرده، و سپس رفتند تا هر یک، گوشه ای از کار را بر عهده بگیرند.
سو کنار رون نشست و خودش را مشغول مرتب کردن کلاهش نشان داد. ناگهان یکی از پاهایش را روی زمین کوبید و پنجه پایش را کمی چرخاند. وقتی پایش را برداشت، سری تکان داد و چهره ای متاسف به خود گرفت. -اه! در رفت! حیف شد.
رون نگاهی روی زمین انداخت؛ ولی چیزی پیدا نکرد. -چی در رفت؟ -چیز مهمی نبود... یه عنکبوت بود که نفهمیدم کجا رفت. از اونا که پاهاشون خیلی دراز و لاغره.
بچه روی سر دامبلدور نشسته بود و ریشش را در شش جهت مختلف می کشید.
دامبلدور که به سختی سعی می کرد، لبخند از روی صورتش محو نشود، به کمک دست هایش با بچه می جنگید. -بچه جون...نکن...نکش. این دستتو بده به من...اون یکی رو هم بده... ...چی شد؟...چرا هنوز ریشم کشیده می شه؟ بچه تو چند تا دست داری؟
ظاهرا بچه به عشق شکلات، صاحب دست های فراوانی شده بود.
لرد سیاه که مطمئن شد، سر دامبلدور تا مدتی گرم است، به جمع یارانش برگشت. -یاران ما...ما هم اکنون فکر جدیدی خواهیم کرد.
سکوت اتاق را در بر گرفت!
-یاران ما...فکر جدید...برای کلافه کردن سفید ها...که خانه را ترک کنند!
این بار کریس قصد حرف زدن داشت که سو قبل از او حرف زد. -بله ارباب...فکر جدید...ما هم منتظریم!
لرد کم کم داشت عصبانی می شد که سو(باز هم قبل از کریس) متوجه منظور لرد سیاه شد. ذهن ریونکلاوی اش را بکار انداخت. -ارباب...به نظر من نظر شما اینه که کمی برای اینا مشکلات روانی ایجاد کنیم. از نظر روحی خسته شون کنیم. مثلا مالی داره غذا درست می کنه. چطوره که یکیمون بره پیشش و غذا رو بچشه و اصلا نپسنده...یا به پیاز حساسیت داشته باشه...یا مثلا روح و روان کله زخمی رو هم راحت می شه به هم ریخت...همینجوریشم مشکل داره!
ويزلى کوچک به سمت دامبلدور جهيد،ولرد سياه فکرى که به تنهايی کرده بود،نه با کمک ديانا را بر سر هکتور کوباند. -اين هم از ياران ما واقعاً که مغزى نداريد تمام فکر هاى خوب را خودم ميکنم!تمام نقشه هاى خوب را خودم ميکشم،بى عرضه ها
ديانا بازهم شکه شد،مگر همين يک دقيقه پيش فکرى که حالا ارباب به نام خودش زده را او نکرده بود؟؟ -ارباب يه چيزى بگم؟ .. -بگو ديانا -چيزه.. .اين فکره بود،که خيلى خوب بود..من نکرده بودمش؟
لرد سياه که حال آبروى خود را در خطر ميديد،چهره اى بى تفاوت به خود گرفت. -ديانا فکر کنيم گوش هايمان ضعيف شده...دوباره بگو!
ديانا ساحره اى احمق نبود حتى قبل از مرگخوار شدن هم کتاب هاى ارباب را خوانده بود،او ميدانست منظور دقيق ارباب از اين حرف اين بود:(اگه دوباره دهنتو باز کنى نفرينى نثارت ميکنم تا از به دنيا اومدنت پشيمون شى)پس ترجيح داد دوباره آن حرف را تکرار نکند.
در همين زمان توجه تمام مرگخوار ها که به شکل هاى مختلفى بودند ،به ويزلى کوچک و دامبلدور پرت شد.
-عمووو دامبى مواقمت نکووون.... شکولاتو بدههه!!
دامبلدور بسيار درد داشت ،ريش هايش بسيار زياد بودند،و کشيدنش بسيار دردناک...در آن زمان دامبلدور به اهميت اصلاح صورت پى برد. -فرزند روشنايى اين چه کاريست که با من.اخ.ميکنى؟..آخ..او...من که شکلات توى ريشم قايم...آخخخخ ..نکردم..نکنن!
چه صحنه ى زيبايى البته نه براى بچه هاى ويزلى و دامبلدور ،در واقع براى مرگخوارانى که با لذت از دور تماشايشان ميکردند