هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵ دوشنبه ۲۳ دی ۱۳۸۷
#18

مونتگومریold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۳:۴۵ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
سوژه جدید

صدای پیف پاف حرکت چرخ دهندهای دستگاها تمامی کارخانه را پر کرده بود.دستمال های سفید و تا شده،با نظم و ترتیب توسط ماشینها و روبوتهای آهنی به داخل جعبهای شیک و فانتزی گذاشته میشدند.بر روی جعبها، حروف بزرگی با رنگ آبی مایل به صورتی(؟؟!؟؟)کلمات "دستمال های اسکاور" را تشکیل میدادند.
در جلوی کارگاه، کامیونهای بزرگی منتظر پر شدن با هزاران جعبه مخصوص از "دستمال های اسکاور" بودند.در بالای کارگاه،پشت شیشهای براق اتاق،فردی با کت و شلواری سفید و تمیز مشغول تماشا کردن کامیونها،که هر کدام پس از دیگری پر از دستمال شده و بسوی مقصدشان حرکت میکردند بود.اسکاور عینک دودی خود را بر روی بینی جابجانمود و نگاهی به افرادی که بر روی مبل چرمی اتاقش نشسته بودند کرد.
- پس میخواین که دستمال هایی رو که به وزارت میفروشم رو سمی کنم که وقتی وزارتیها میان فین کنن،بوی سم رو حس کنن و بیهوش بشن،هان؟

فرد قدبلندی از روی مبل بلند شده و با صدای زیر و گرفته ای گفت:
دقیقا...اینجوری نگهبانا و کارمندا بیهوش میشن و ما میتونیم به راحتی بریم تو و وزیر رو برای هزارمین بار بدزدیم!

اسکاور نگاهی به امپراطور،که هنوز سرجایش ایستاده بود نمود و همان طور که چانه خود را میخاراند گفت:
کیفیت دستمالام میان پایین..نمیان؟
- کیفیت رو ول کن...وزارت رو بچسب.ما اگر وزیر رو از خودمون انتخاب کنیم، تو میشی تنها کسی که وزارت خونه ازش دستمال میخره.
- مگه الان کیه؟
-تویی...ولی وقتی ما بشیم باز هم تو میشی!یعنی دوبار.

اسکاور نگاهی از روی تعجب به امپراطور نمود و گفت:
نمیدونم چیزی که گفتی یعنی چی،اما چون خودم هم خاکستری و خفنز و اینا هستم قبول میکنم.فقط باید تا قبل از پس فردا،معجون بیهوش کننده رو از یک جایی بخریم،به دستمالها اضافه کنیم و بعد به وزارت بفرستیم.

فرد دیگری از روی مبل بلند شد و با تعجب گفت:
چار قبل از پس فردا؟
- چون پس فردا مامورین وزارت میان تا بهداشت کارخونه رو کنترل کنن.

امپراطور لبخند مخوفانه ای زد و خطاب به اعضای گروه خاکستری گفت:
ما خاکستری هستیم...ما میتونیم تمام این کارو رو تا پس فردا انجام بدیم....وزارت بزودی مال ما میشه.

ویرایش ناظر :
امتاز پست شما 7 از 10 و 6 امتیاز به دلیل دادن سوژه جدید به شما تعلق میگیره. مجموع امتیاز شما = 13
موفق باشی.


ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۳ ۲۰:۲۰:۲۵
ویرایش شده توسط مونتگومری در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۲۳ ۲۰:۲۸:۵۰
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۸۷/۱۱/۶ ۲۰:۴۴:۲۴

تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۵:۴۵ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۷
#17

ریگولس بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
-هِی، من ولدمورت نیستم. من كينگزلي هستم! اي بوقي!
كله ي سياه سوخته ي من رو از كله ي تابناك لرد تشخيص نميدي؟

آسپ كه كلي خيالش از اين بابت راحت شد ، خيلي آروم برگشت پشت توريبون و گفت:

_اهم اهم...من هم نيدونستم ...خواستم مطمئن شم..يكي منو بگيره!

و اسپ با خونسردي هر چه تمام تر رو زمين ولو شد. ملت پاچه خوار و پاچه خور و پاچه خر () همگي پريدند و آسپ رو گرفتند.

_يه ليوان آب بياريد...وزير گرما زده شدند!

_آره يه ليوان آب بياريد...

_آره آب خوبه!

_آره آب معدني باشه ، بهتره !

_آره...نه! مهم اينه كه سالم باشه!

_آره بيارين ...

_آره آره!

بعد از حدود چند مين ملت فهميدند كه كسي حاضر نيست براي پاچه خواري بيشتر ، پاچه ي وزير رو ول كنه. به همين دليل مگي ،استاد نمدونم چي چي جادويي چوبدستي اش رو به شكل ماهرانه اي از رداش درمياره و ميگره طرف آسپ.

يكي از غول هاي محافظ با اين حركت مگي فكر كرد كه طرف ولدمورتي ، بليزي ، يا كلا مرگخواري باشه...و مثل ليلي كه پريده بود جلوي هري ، به صورت كاملا انتحاري پريد جلوي مگي و افتاد روي آسپ!

آسپ:

ولدمورت در حالي كه سعي ميرد در بين اون جمعيت بي ناموس هرچه بيشتر آسلاميتش رو حفظ كنه، رداي بليز رو گرفت رو سرش . متوجه نگاهي شد كه در اون بلوشو از عمق ته عمق جمعيت به سمتش نشانه ميرفت.

_وووووووي بليز ...اينجا چه خبر شد يهو؟ وووووي ميگم يه بيناموس داره بدجوري به من نيگا ميكنه...پدر سوخته!

بليز به جايي كه ولدي با چشماش اشاره ميكرد نگاه كرد. يك دستگاه گراوپ به طرز چندشناكي هي براي ولدي _با قيافه ي دختر موطلا _ در ميداد.

بليز: هي گلگو! گلگو! بيا اين گراوپي رو دست به سرش كن...تا ما بريم ماموريتمون رو انجام بديم.

گلگو با قائم شدن پشت سر فيليت ويك ، اصول استتار مرگخواري رو به نحو احسنت به نمايش گذاشته بود.

گلگو: اوكـــــي! من از گراوپي نيم متر بلند تر! توجيه ميكنمش!

بليز از زير ردا دست ولدي رو گرفت و به سمت پشت سن رفت.


ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۱۷ ۱۸:۰۱:۲۲

اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۷
#16

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
لرد: ببینم من باید الان چی کار کنم؟ الان فقط کافیه یک لحظه یکی از این ارزشی ها من رو نگاه کنه! همین برام کافیه تا نازی رو طلاق بدم!
بلیز: ارباب نگران نباش، من نمیذارم! بیا اینجا..

چند مدت بعد

ولدمورت که کلاه گیس بور و نسبتا بلند روی سرش انداخته بود با حالت به بلیز نگاه کرد. سپس روی صندلی اش تکانی خورد، چرا که حضار دست زده بودند تا آسپ دست از ناز کردن بکشد و روی سن برود.

- آسپ باید برقصه، از شوورش نترسه!
- ببخشید مردم، مردم! من شوور ندارم..!
- آسپ کلا باید برقصه، واسه اینکه حرصشم در بیاد از شوورش نترسه!

آسپ با هزار زور و زحمت از سن بالا میره و دست از ناز کردن برمیداره.

آسپ: اهم اهم..( گلو صاف میکنیم! ) .. مردم گرامی.. جیـــــــــغ! اون که ولدمورته!

لرد در همون لحظه شصت وپنج هزار و پونصد و چهل تا سکته ی مغزی- قلبی- پایی- معده ای!! میزنه. اما دست آسپ به سوی مردی در ته ِ سالن اشاره رفته بود ، با سری براق و تراشیده .

-هِی، من ولدمورت نیستم. من ... هستم!

... کیست؟ من؟ تو؟ او؟ ما؟ آیا لرد لو میرود؟ آیا آسپ ترور میشود؟

همه ی اینها را از من بپرسید تا به شما بگویم؛ نمیدانم!


[b]دیگه ب


Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۵:۲۴ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۸۷
#15

بارتی کراوچold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
صدها یا شاید هزاران ردیف صندلی در آن کارخانه ی درن دشت قرار گرفته بود و میزبان مهمانان ، کارکنان ، کارگران ، سر کارگران ، وزرا ، معاونین ، بی ناموسان () و ... ها بود .

ملت مرگخوار و محفلی و ... همگی نشسته بودند و منتظر بودن تا ایگور کارکاروف مدیریت کارخانه ی دستمال سازی اسکاور (؟!) به نیابت از اسکاور بزرگ که دیگر تشریف خودشونو نمی آوردند روی سِن بیاید و شروع به سخنرانی کند و سر همه را ببرد .

بلیز و دیگر مرگخواران که یک ردیف را به تصرف (؟!) خود در آورده بودند ، چشم به در بودند و دائما انتظار لرد را می کشیدند تا برسد و به آنها ملحق شود .


... بالاخره ایگور کارکاروف به انتظار ها خاتمه داد و روی سِنی که جلوی ردیف های چند هزار تایی صندلی تعبیه شده بود ، آمد و با نام و یاد مرلین شروع به سخنرانی کرد :
- با سلام خدمت تمامی حضار و حاضرینی که در اینجا حضور پیدا کرده اند امیدوارم حال همه ی شما خوب باشد ... از اینجور حرفهای همیشگی بگذریم ! راستش این کارخانه احداث شد تا مشکل اساسی وزارت سحر و جادو که همون دستمال کشی وزیر و معاونینش هست رفع بشه و اونا به راحتی و با دستمال های نرم ، دستمال کشی شوند تا مرلینی نکرده به آنها آسیبی نرسد و آلبوس دامبلدور در جلسات کلاس های خصوصی با بیماران جسمی ای چون آلبوس سوروس پاتر ، وزیر اعظم سحر و جادو که کمی بصورت شَل در آمده اند مواجه نشوند ... و کلا هم نیاز وزارت رفع شود و هم آلبوس دامبلدور کیف کند ...

همینطور مشغول صحبت کردن و افه اومدن بود که لرد سراسیمه از راه رسید و پس از کلی گشتن و اینا بلیز و دار و دسته ی مرگخواران رو پیدا کرد و به سمت اونا رفت تا در کنارشون بنشیند و با آنها صحبت کند ...


ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۱۶ ۱۵:۴۴:۲۶


Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۷
#14

ریتا اسکیتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۳۱ پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰
از تو اتاقم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 571
آفلاین
به محض اینکه وزیر وارد کارخانه شد، سیندرلا در بغل اناستازیا و گرزیلا از هوش رفت و این بدین معنیه که نویسنده، اونو کلا از صحنه رول حذف کرد چون ازش خوشش نمیومد

کارگران چاپلوس کارخانه، از همه طرف فریاد های شوق براورده بودند و پرچم هایی که عکس خز وزیر روشون بود رو در دستشون تکون میدادند!

اسپ پیشاپیش ارتش بزرگی جلو میومد؛ در دوطرفش دو غول بیابانی تربیت شده و شناسنامه دار به عنوان بادیگارد حرکت میکردند. ارتش وزارت با ارایشی منظم پشت وزیر جلو میومدند و در این بین فریاد های مگی که پیوز رو صدا میزد و جواب «بله قربان» پیوز و بعد از ان، خنده های کودکانه و پر ذوقو شوق مگی از گوش کسی پنهان نبود

در قسمت شمالی کارخانه، که به تمام نواحی ان مشرف بود، سن بزرگی درست کرده بودند، که قرار بود اول مدیریت کارخانه روی ان برای وزیر خودشیرینی کند و بعد وزیر اعلام کند که خودشیرینی او مورد پسند قرار گرفته یا خیر

ازدحامی که توسط کارگران ایجاد شده بود، به سختی توسط دو غول بیابانی مخصوص اسپ شکسته می شد و همه کم کم می توانستند وزیر را که کلاه وزارتش را، منحنی روی سرش قرار داده بود ببینند که به سمت اولین ردیف صندلیهای جلوی سن میرفت! در این بین، هیچ کس حواسش به غر غر های ارتشی های پشت سر اسپ نبود!

گابر: پذیرایی هم میکنن ازمون؟
ریتا: اره کیکس و نوشابه میدن
فیلیت: من خسته میشم، من هیچ جارو نمیبینم، منو باید جلوتر از همه میزاشتن!
دنیس: باو من خیر سرم ناظر همه اینام! پشت سر این وزیر بوقی راه افتادم
گراوپ: گراوپ به اون غولای بیابونی حسودی کرد، گراوپ تربیت شدست، فقط این داداش ارزشیش شناسنامه نگرفته براش!
گابر: پس چرا بهمون کیکس ندادن من گشنمه

مگی: ارتشی ها به صف بشین، الان برنامه مدیر کارخونه شروع میشه!

وسطای جمعیت
-بلیز چرا ارباب نیومد؟؟ نکنه ما خودمون تنهایی باید کارشو انجام بدیم؟؟
-نه باو الان بهش زنگ زدم، گفت یه چند جا واسش کار پیش اومده معطل شده! تو راهه الان میرسه


ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۳ ۲۳:۲۵:۴۸

... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...


Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹ یکشنبه ۳ شهریور ۱۳۸۷
#13

آلبوس سوروس پاترold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۳:۰۰ دوشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۰
از کنار داوش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 683
آفلاین
تصویر کوچک شده
کارخانه دستمال سازی


-میگن جذابه!
-خیلی خوشکله!
-کلاهش آدمو میکشه!
-خوش تیپ!
-چشمای سبز!
-موهای مشکلی لخت!
همه با هم: وزیر آسپ!

کارخانه دستمال سازی شلوغ تر از بقیه روزها به نظر می رسید. کارگران با هیجان دستمال های همه کاره اسکاور Special را در دست گرفته و در جلوی کارخانه تجمع کرده بودند. وزیر سحر و جادو به زودی وارد کوچه دیاگون میشد و در اولین بازدید به کارخانه دستمال سازی می آمد. کارگران کارخانه که همگی دختر بودند روزها و شب ها برای آماده کردن بهترین مارک دستمال های همه کاره زحمت کشیده بودند و حال وقت آن رسیده بود که خوش ترین روزهای زندگی وزیر را رقم بزنند! دستمال کشی نوین را به جهانیان نشان بدهند!

سه دختر با دامن های کوتاه، موهای فر خورده و صورت آرایش کرده در حالی که سه تا از بهترین دستمال های همه کاره را در دست گرفته بودند منتظر ورود وزیر بودند تا اول از همه به استقبال او بروند. دختر وسطی بیش از بقیه جنب و جوش داشت و سه ثانیه ای یکبار قند تو دلش آب میشد! دو دختر کناریش نیز کرکر به او می خندیدند!

یکی از آنها با صدای زیری گفت: دوستش داری سیندرلا نه؟
سیندرلا با دستمالش به صورت او زد و با خنده گفت: خفه شو آناستازیا!
دختر سومی گفت: بهش بگو سیندرلا! بگو دوستش داری!
آناستازیا: گرزیلا راست میگه! بهش بگو همه زندگیته!
گرزیلا: واسش میمیری!
آناستازیا: تنها عشقته!
سیندرلا:
آناستازیا و گرزیلا: :lol2:

در همان لحظه صدای انفجاری به گوش رسید! آتش های سبز و قرمزی به هوا برخواست و فریادهای پاچه خوارانه کارگران کارخانه دستمال سازی کل کوچه دیاگون را در بر گرفت!

بوم!

گوفش!

دیش!

وزیر سحر و جادو وارد کارخانه شد!


ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۳ ۲۰:۴۱:۵۰
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۳ ۲۰:۵۸:۵۹
ویرایش شده توسط آلبوس سوروس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۳ ۲۱:۰۹:۴۸



Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۷
#12

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۱:۰۹ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
بعد از دو دقیقه وزارتخونه ایها برگشتن و در کمال تعجب مشاهده کردن کسی داخل کارخونه نیست.

بارتی کراوچ پشت میز مدیر عامل رفت و گفت:

_اوهوم اوهوم

ناگهان پرسی از زیر میز پرید بیرون و تا بارتی کراوچو دید نود درجه خم شد و گفت:

_ای جووووونم

بارتی:هی ودربی چطوری؟

پرسی:مخلصم قربان،جان نثار،روحی فداک
_بسه ودربی،درست وایسو
_چشم

ولی کمرش صاف نمیشد،هر چی تلاش کرد بازم کمرش صاف نشد و همانطور نود درجه خم و سرش به روی میز مانده بود
_ودربی گفتم بسه
_قربان صاف نمیشه
_چرا؟
_والا از شما چه پنهون دکتر میگه آرتوروز گرفتم
_چرا؟
_از بس جلوی شما خم شدم
_دندت نرم میخواستی نشی
_جان؟

_هیچی بگذریم راستی میگم این آنتونین کو؟تا دو دقیقه پیش اینجا بود
_رفت
_کجا؟
_با پیک موتوری رفت،سفارش ماساژ داشتیم،البته داخل محدوده مون با سرویس رایگان هم هست اگه میخواین کارتمونو بدم تا...
_حالا چی شد یه دفعه تو سر و کله ت پیدا شد؟
_اومدم دست تنها نباشه،بخصوص الانم برای انتخابات وزارت ثبت نام کردم و خیلی دوس دارم به آرزوی دیرینه م برسم قربان
_راستی تکلیف آلیاژهای تقلبی پاتیلا چی شد؟بهشون رسیدگی کردید؟
_والا قربان از وقتی شما در کتاب فوت کردید منو از وزارتخونه انداختن بیرون و چند وقتی میشه بیکار میگشتم حالام خدا رو شکر کعبه آمالمو پیدا کردم و اومدم تا اینجا به نون و نوائی برسم البته ناگفته نمونه بچه ها گل آقا هم بهم پیشنهاد کار داد ولی قبول نکردم
_کار خوبی کردی،از سرتم زیاد بود
_جان؟
_هیچی میگم خوب میتونی بری به سروش کودکان یا کیهان بچه ها هم یه سری بزنی
_جان؟
_بادمجان، برو دیگه بیشتر از این راضی نیستم کمرت خم بمونه

و پرسی رفت و بارتی کرراوچ هم با بقیه نفرات وزارتخونه از کارخونه بیرون رفت ولی دو دقیقه بعد برگشت و به این امید که آنتونین برگشته باشه گفت:
_اوهوم اوهوم

ناگهان فردی با ریش نوک تیز از زیر میز بیرون پرید،180 درجه خم شد،یه کله ملق هم زد و بعد گفت:

_در خدمتم
_تو دیگه کی هستی؟

_من ایگور کارکاروف سابقم و از همه اعضا حتی ناظران و حتی مدیران انجمن تعریف انجمنارو بهتر میدونم
_پس چرا تالار اصلی و اسرارو قاطی کردی؟
_جان؟
_بگذریم خوب چی شد کارت به اینجا کشید،آیا رفیقان ناباب؟
_نه قربان من بسی رنج بردم در این سال سی،تا تونستم پستامو اندازه عله بکنم ولی بازم مدیر نشدم در این راستا شناسمو در جهت اهداف سایت عوض کردم و الان با هیبت آلبوس دامبلدور در خدمتتونم که بنابر گفته های رولینگ بسی تجربه های گرانمایه در زمینه دستمالهای اسکاور داره،به این امید که اینجا سکوی پرشی برام باشه

_ودربی کجا رفت؟
_سفارش تلفنی داشتیم،با پیک موتوری رفت
_ولی نه تو بدردم میخوری نه اون ودربی آنتونین یه چیز دیگه س (در راستای یه سوزن به خود زدن و یه جوالدوز به مردم)

و بارتی دو تا پا داشت دستاشم گذاشت رو زمین و چهار دست و پا شروع کرد به فرار کردن از دست ایگور یا همون آلبوس فعلی که پشت سرش میدوید و داد میزد:

_باشیم در خدمتتون

***************

گفتم یه پست اینجا بزنم بگم راحت فعالیت کنید،اون قضیه قبلی در مورد اینجا دیگه مهم نیست



Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۳:۴۳ جمعه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۷
#11

باب آگدنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
فیشت فوشت فیشت فوشت:
چهار تا آدم شیک و پیک درست دم در کارخونه ظاهر شدن.اولی کرواتی صورتی،دومی کرواتی سبز و سومی چهارمی به ترتیب از حرص هم دیگه و برای اینکه بگن ما مدیر دوستیم کروات نزده بودن.


آقا آقا...چندتا مسول(تریپ مسئول )از وزارت اومدن با شما کار دارن.
دالاهوف با خودش:گاوم بچه دار شد!!.الان باید از سر تا سپر عقبشونو ماساژ بدم!!
دالاهوف:ببرشون اتاق کنفرانس یک شربت بهشون بده بگو جناب منجر الان میان.


________دو دقیقه بعد،اتاق کنفرانس __________________
دالاهوف:سلام علیکم بر جادوگران وزارت.الاحوالتون چطورست؟...خواهش میکنم بنشینید نیازی برای پا شدن نیست.این منم که باید به احترام شما همینجوری وایستم.

لبخندی از نوع دوم میزنه و میگریه میشینه(شفاف سازی:لبخند نوع اول برای مدیراست،لبخند نوع دوم برای اینه که کارش راه بیفته)

چهار نفر،نفر اول:شما آقای اسکاور هستید؟

_ خیر قربان،بنده مدیر جدید هستم.اون بیچاره پیش پای شما افتاد سکته کرد.خدا رحمتش کنه .مرد خوبی بود.
چهار نفر،نفر دوم:پس با این حساب،شما مدیر فعلی هستید.

_والا با اجازه شما ومرلین بله.البته و صد البته وزارت خونه برای ما خیلی مهمه و برای همین ما حداکثر سعیمونو میکنیم که بهترین دستمالامونو براشون بفرستیم.

چهار نفر،نفر سوم:
جناب ویزلی به ما گفتن که کیفیت جنسهای شما اصلا خوب نیست و این کارخونه باید بسته بشه.

دالاهوف با خودش:کیفیت نشیمنت خوب نیست...بعد از این همه ماساژ...حالا من نشونت میدم.
دالاهوف:خب آخه ایشون همه چیز رو ندیدن که.من براتون الان همه چیز رو نشون میدم.


___________پینج دقیقه بعد،اتاق ماساژ______________
قربان اینجا اتاق ماساژه.تمامی مدیران در هفته یک بار رو اینجا میان.شما لطفا در اون اتاق لباستون رو عوض کنید بیاید من در خدمتتون هستم.
چهار نفر،نفر چهارم:همه چیز؟
دالاهوف:التماستون میکنم خیر!! حوله اونجاست بپیچید دورتون.

سه دقیقه بعد
دالاهوف: خب لطفا اینجا دراز بکشید و شروع میکنیم.
..........................

بعد از ماساژ:
چهار نفر،هر چهار نفر:ما بعدا در این مورد تصمیم میگیریم.تا اون وقت میتونید کار کنید.بعد یک نامه،یا یک نفر میاد تکلیفتون رو روشن میکنه
دالاهوف با خودش:هری بود الان منو مدیر سایت کرده بود!!این ماساژهایی که من بهشون دادم تمام چربیهای سپر عقبشون آب شد!!
دالاهوف:بسیار ممنون.لطف کردید.
دالاهوف دوباره باخودش:و حالا به سوی مدیران!!


__________________
شوخـــــــــــــــــخ




Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶ دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۷
#10

هرميون  گرنجر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۹ شنبه ۳ آذر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۷ سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۷
از کلاس ریاضیات جادوویی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 215
آفلاین
اسکاور به ناشناس نگاه می کنه و می گه : چی بهش گفتی اگر حرف نمی زدی بهتر بود این همه پول بهت می دم که چی بشه؟ گند بزنی به هرچی کارخونست؟

انتونین در حالی که سعی می کرد دستمال فروکش عصبانیت رو از کشوی پایینی اتاق در بیاره گفت : شما خسته هستید اگر من کمی ماساژتون بدم ارام میشید .باور کنید من خسته نمی شم اگر شمارا ماساژ بدم .اصلا خسته نمیشم

اسکاور که گویی از این پیشنهاد خیلی خوشش اومده بود گفت : هووم بیا مشت و مال بده ولی خدا شاهده فردا راه میافتی میری دنبال کارای کارخونه اگر ببندن کارخونه رو دوباره باید دنبال کار بگردی .نه لازم نیست بگردی یادم نبود اگر کارخونه رو ببندند می زنم فکت رو میارم پایین .

انتونین جلو رفت و گفت : شما خم شو من کمی مشت و مالت بدم کار دارم باهاتون .
اسکاور دراز کشید و انتونین روش نشست و گفت :ببینید شما یکی از بهترین تولیدکنندگان دستمال کاغذی هستید شفتالو شما دستمال کاغذی هایی می سازید که همه از ساختن ان عاجز هستند .نرم لطیف بی اندازه خوشبو .
اسکاور : خوب کی چی؟
انتونین ادامه داد:شما از بهترین های جامعه ی جادوگری هستید مدیریت صحیح و ... فقط یک مشکل دارید قربانت کردم ان هم اینه که شما یک معاون لازم دارید .چهره ی زیبای شما کم کم داره افسرده می شه از شدت کار زیاد بهتر نیست که توی خونه استراحت کنید و هفته ای دو بار بیاین به کارخونه سر بزنید؟ باور کنید اگر یک معاون داشته باشید چهره ی زیبا و بشاش شما همچنان زیبا و بشاش می ماند
اسکاور : هومم فکر خوبیه...من یک نفر رو می شناسم اسمش جکه !
انتونین بلافاصله گفت : نه قربانت گردم جک از وقتی رفته دنبال لوبیا ی سحر امیز برنگشته
اسکاور گفت : جیسون چی؟ اون مرد خوبیه
انتونین در حالی که از شدت ماساژ دادن در حال مرگ بود گفت : قربان جیسون سرطان گرفت و مرد
اسکاور: من دیروز باهاش صحبت کردم
انتونین : نه قربان اشتباه می کنید اون پسرش بود
اسکاور:انتونین پسر نداره
انتونین گفت :پس قربان شما گردم کارگر بوده .
اسکاور : حالا چه کنیم؟
اسکاور گفت : قربان من که هستم اگر کسی نیست خودم کمکتون می کنم .
اسکاور گفت : نمیشه مگه عقلم کمه؟
انتونین گفت : راستی چقدر شما زیبا هستید قربان می دونید شما همیشه عاقل بودید و انتخاب های درستی می کردید .موهای زیبا و لخت شما من رو یاد فیلم رومو و ژولیت می اندازه .مطمئنید که نمی خواین من معاونتون باشم؟
اسکاور : حالا در موردش فکر می کنم .تو فعلا ماساژ بده
انتونین: چشم

1 ساعت بعد کارخانه ی دستمال سازی اسکاور

_قربان کمردرد شما خوب نشده هنوز؟ خستگی از تنتون بیرون نرفته؟ من بیشتر ماساژ می دم اگه بخواین ها
_یکمی دیگه این پایین رو هم ماساژ بده
_کجا پایین ؟..هممم اینجا خوبه؟
_نه پایین تر عزیزم
_قربان نشیمن رو می گید؟
_اره یکمی ماساژش بده.اه احمق جان نشیمن رو با دو دست ماساژ می دن نه با یک دست

اسکاور در حالی که خمیازه می کشید گفت : من برم بخوابم
_تکلیف معاونت من چی میشه؟
_جانم؟
_هیچی قربان . شببخیر

اتاق اتنونین در کارخانه شبانه روزی دستمال سازی اسکاور:

در فکر انتونین : اگر من معاون شم هرقدر بخوام دستمال می فرستم برای مدیران .من فقط کمی با مدیریت کل سایت فاصله دارم .اگر بتونم این اسکاور رو خر کنم

انتونین در فکر .......... فهمیدم.!

دالاهوف به سمت دفتر سفارشات رفت و چیز هایی رو درونش نوشت که...
1 ساعت بعد اتاق خواب اسکاور در کارخانه
_قربان انگشتت رو بده به من
اسکاور در خواب

انتونین در حالی که سعی می کرد ارام از در بیرون بره با خوشحالی به متن نوشته شده توسط خودش و انگشت زده شده توسط اسکاور خواب نگاه کرد :
و از این به بعد انتونین معاون من خواهد بود

صبح هنگام در کارخانه:

انتونین با چاپلوسی گفت : قربان شما که هنوز اینجایید مگه قرار نبود برید خونه؟
اسکاور : قرار نبود .من باید در موردش فکر می کردم
انتونین متن مهر شده را نشانش داد و اسکاور گفت: من انگشت زدم؟
انتونین با لبخند گفت : بله قربان
اسکاور گفت :دارم پیر میشم تموم حافظم داغون شده فکر کنم من انگشت زدم خودم خبر ندارم .باشه من می رم خداحافظ
انتونین: قربان حافظتون بشم من .خدانگه دار

و بعد از دقایقی ....انتونین در راه دفتر مدیریت کارخانه دستمال سازی .!

..............................................
گفتم بیام اظهار وجود کنم .ببخشید گند شد دیگه!


[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با


Re: كارخانه دستمال سازي اسكاور
پیام زده شده در: ۱۰:۴۹ دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۸۷
#9

پرسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۴۱:۰۸ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
نا شناس : چطوری پرسی جان خوبی ؟ چه خبر ؟ باب کجایی نیستی یا من نمیبینمت ؟ :lol2:

پرسی که با خشانت بخش های مختلف کارخانه رو همون جایی که ایستاده از نظر میگذرونه ، با عصبانیت میگه : دهنه گندتو ببین آقای محترم ! پرسی جان و مرض دوست عزیز ! آقای ویزلی ! در ضمن ، من نه شما رو میشناسم ، نه علاقه ای دارم بشناسم ، نه دیدم و نه علاقه ای دارم که دیگه ببینم ، من اینجا فقط بازرسم !

ناشناس که در عین تعجب کمی ناراحت شده ، پیش خودش میگه : باب اینکه چیزی نیست ، مدیرا هم اولا مقاومت میکردن و اینطوری ادا در میاوردن ، ولی الان ناراحتی و تعجبی که تا لحظاتی قبل در یکایک اعضای صورتش دیده میشد ، در یک لحظه از بین میره و با لبخند زننده ای به صورت پرسی خیره میشه و خیلی محترمانه میگه : بله بله ، عذر میخوام من ... ویزلی آقا شما خیلی خسته شدید و شنیدم درد هم دارید ، یه کم اینجا بنشینید تا خستگیتون در بره ، من معذبم که خستگی شما رو ببینم و بخوام در مورد مسائل کاری باهاتون صحبت کنم .

پرسی زیر چشمی نگاهی به نیشخند چاپلوسانه ناشناس میندازه و میگه : اول اینکه آقاشو پرت کن اولش ... بعدم که ، باشه ! اتفاقا آقا پرسی تمایل داره استراحت کنه ، پس مینشینه و زمزمه میکنه : عجب زبونی داره این ! میگم چرا مدیرا با هم اون همه خشانتشون رام شدن در برابرش پس بگو !

ناشناس که هنوز نیشخند مضحکش از روی لب های کج و معوجش محو نشده ، خطاب به پرسی میگه : آقا پرسی ، ما یه دستمال جدید درست کردیم که اسمش رو گذاشتیم " دستمال خستگی در کن " اگر اجازه بدید ، من یکی از این رو برای شما استفاده کنم ؛ خیلی ارزشمنده ، ما روزی حدود 10000 تا از این دستمال ها رو فقط برای مدیران جادوگران میفرستیم .

پرسی در عین اینکه رضایت در نگاهش موج میزنه ، با لحن خشنی میگه : استفاده کن !

ناشناس کمی نزدیک میشه ، دستمال نسبتا بلندی که دور مچ دست چپش پیچیده رو باز میکنه و به آرامی به سمت مچ پای پرسی میبره : اگر اجازه بدید از اینجا شروع میکنم ، شما هم برای اینکه این دستمال کاربرد مفیدش حفظ بشه ، خیلی راحت بنشینید ، اصلا دوست دارید پاتونو ببرید هوا تا احساس راحتی بیشتری کنید .

پرسی که تمایل داره از این پیشنهاد استقبال کنه ، سعی میکنه پاهاش رو بالا بیاره که دردی در بدنش احساس میکنه و یاد دقایقی پیش که پیش دامبلدور بود میفته و میگه : نه نه ، همینطوری راحت ترم ، پاهام پایین باشه بهتره


دو ساعت و چهل و پنج دقیقه بعد

ناشناس مدام عرق میریزه و احساس ضعف بدنی شدیدی میکنه ، با دهان باز ، تمام سعیش رو میکنه که بتونه به خودش مسلط بشه و بتونه مستقیم توی چشم های پرسی نگاه کنه : این هم از این ! آقای ویزلی تموم شد ؟

پرسی که در اوج لذت قرار داره و تا حالا انقدر کسی خستگیش رو در نکرده ، با لحن خیلی صمیمی و دوستانه ای میگه : نه باب این چه حرفیه ... میدونی چیه ، راستش من یه مدتیه که درد زیادی رو توی کمرم احساس میکنم ، میخواستم زحمت کمرم بکشی ، البته اگر اشکالی نداره !

ناشناس که چیزی نمونده از فرط عصبانیت بزنه زیره گریه ، محکم و خشن میگه : نه ! چه اشکالی میتونی داشته باشه ! و زیر لب به طوری که به گوش پرسی نرسه میگه : ای بابا ، این چقدر مقاومه ! من توی این مدت یازده بار خستگی یه ایل مدیرو در میارم و ارتقای رتبه میگیرم ! الان سه ساعت و نیمه دارم رو این کار میکنم ، هنوز نظرش در مورد کارخونه مشخص نیست ! و با ناراحتی به سمت کمر پرسی هجوم میبره و دستمال خستگی در کن رو مثل موجود وحشی ای پرتاب میکنه روی کمر پرسی !


پرسی : دستت درد نکنه عزیزم ، میشه یه ذره پایین ترم بری ، خیلی کمر درد دارم .

ناشناس : باب چقدر پایین دیگه ، اینجا که دیگه کمرت نیست ، نشیمن گاهه !

پرسی : ای قربونه دهنت ! تو تونستی درد منو بفهمی ، آره آره همونجاس ، ببینم دستمال خستگی در کنت چیکار میکنه دیگه ...


چند ساعت بعد

پرسی همانطور که با لباس های شیک و مرتب وسط کارخانه دستمال سازی ایستاده و حتی بی ارزش ترین خستگی ای در چهرش دیده نمیشه ، به اسکاور و ناشناس نگاه میندازه ، لبخندی میزنه و با روی خوش برگه ای که مهر رسمی بازرسی داره رو به سمت اسکاور میگیره و میگه : بفرمایید ... متاسفانه وضعیت کارخانه شما مناسب نیست ، تا ساعتی بعد چهار تا از مامورین وزارت سحر و جادو به اینجا اعزام میشن و درب کارخانه رو برای همیشه تخته میکنند ... خسته نباشید ، خدا نگهدار .

اسکاور :

ناشناس :




* ناشناس استعاره از کسی که قبلا در استخدام کارخانه دستمال سازی در آمده و مسئول ارتباطات کارخانه شد و اسمش در پست های قبلی آمده است !


چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.