هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۱:۴۹ دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۴
#50

تراورز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۱۹ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۱
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 520
آفلاین
- چی‌شده؟ کیه در می‌زنه؟ :famil:

البته دیوانه ساز در نمی‌زد، شیشه می‌زد. نه برادر من، نه اون شیشه، شیشه ی پنجره رو می‌گم. دیگه هر کسی رو مورفین چیزکش کرده باشه دیوانه ساز رو که نمی‌تونسته. خب بریم سر بقیه ی ماجرا.

دیوانه سازا اصولا حرف نمی‌زنن، یعنی اصلا دهنشون برای این‌کار ساخته نشده که بتونن. اونا فقط می‌تونن بوس کنن اونم از نوع غیرآسلامیش که از اون‌جا که جنسیت خاصی ندارن بعضی اوقات بیش از اندازه غیرآسلامی می‌شه که بدون شرح می‌ذارمش که بلاک نشم دیگه، تا همینجای کار هم با ذکر و صلوات بلاک نشدم. داشتم می‌گفتم، دیوانه ساز قصه ی ما نمی‌تونست جواب رودولف رو بده، چنین جوابی رو شنفت:
- مزاحم تلفنی داشتیم، مزاحم زنگ بزن در رو هم داشتیم، اما مزاحم شیشه ای دیگه چه صیغه‌ایه مادر ادی کارمایکل؟

در ذهن ساحره های اطراف رودولف جمله‌ای یکسان شکل گرفت، "فی المدت المعلوم". ساحره ها سلاح هایی که در نقاط مختلف لباس و بدن مثل دهن، لای دندون، توی موها و یه سری جای دیگه مخفی کرده بودن رو بیرون آوردن و این گونه فریاد برآوردند:
- صیغه؟ مرتیکه دربون دست پا چلفتی، صیغه دیگه چه کوفتیه!؟
- من تو ذهنم داشتم خودمون رو تو جاده چالوس تصور می‌کردم که داریم هایده گوش می‌کنیم، حالا می‌گی صیغه؟!
- اصلا حالا که این‌طور شد اسم من مادمازل نیست، مَمَد عاضله!

دیوانه ساز ناخواسته رودولف را در دردسری بس هولناک انداخته بود، حالا مسئولیت دیگری هم بر دوشش سنگینی می‌کرد و آن نجات دادن رودولف از دست ساحرگان و در مورد آخر، ممد عاضل بود.



پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱۸:۴۰ دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۴
#49

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۲۶:۲۲ جمعه ۷ بهمن ۱۴۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
دیوانه ساز هو هو کنان از اتاق خارج شد. به فکر فرو رفته بود! خودش هم نمی دانست زن است یا مرد. برایش مهم هم نبود! او که به هر حال قرار نبود ازدواج کند...
ولی چرا که نه؟

اگر دیوانه سازی با شغلی دولتی و آینده دار و با قدرت مکش شادی بسیار بالا پیدا می کرد چرا که نه؟ به دستانش نگاه کرد...لزج و چروکیده بودند. باید کرم جدیدی می خرید. باید کمی به خودش می رسید. باید خوشبخت می شد و دیوانه ساز های کوچک فراوانی تولید می کرد.

دیوانه ساز غرق در فکر و خیال شده بود که به در خانه رودولف رسید.

قصر رودولف لسترنج!

ولی مکانی که تخته ای با این مضمون روی آن نصب شده بود چیزی جز دکه نگهبانی کوچک جلوی خانه ریدل ها نبود. دیوانه ساز برای رودولف لسترنج متاسف شد!
سرو صدایی از داخل آلونک توجهش را به خود جلب کرد.

-بعد سم هیپوگریفه رو به منقار آکرومانتیولاهه گره زدم و هر دو رو تو شکم سنجابی که پاره کرده بودم فرو کردم و...
-سنجاب چیه؟
-تو ذهن قشنگتو درگیر این چیزا نکن...یه جونور عظیم الجثه مشنگیه...بعد... اوهوی...گفتیم ماساژ بده. چه بلایی داری سر انگشتای پام میاری؟

دیوانه ساز از پنجره شکسته دکه سرک کشید. رودولف روی صندلی گهواره ای نشسته بود. سه ساحره در اطرافش بودند. یکی سرگرم ماساژ پا...یکی سرگرم گوش کردن به داستان های تخیلی رودولف و نوازش موهایش...و سومی چون جای کافی نداشت در گوشه ای روی زمین نشسته بود و رودولف را هدف نگاه های تحسین آمیزش قرار داده بود.

-آخ...چقدر یهو احساس بدبختی کردم! غر...اشک...آه...

رودولف داستانش را نیمه تمام رها کرده بود. یکی از دختر ها از فرصت استفاده کرد.
-جناب رودولف...شما فرمودین معاون و دست راست لرد سیاه هستین. ما الان سه ساعته تو این دکه نشستیم. نه اثری از معاونت هست نه لرد سیاه و نه مرگخوارایی که گفتین در خدمت شما هستن...منم الان احساس بدبختی می کنم. نمی دونم دلیلش چیه. تا همین دو دقیقه پیش خودم رو به عنوان ملکه آینده خانه ریدل تصور می کردم...الان یهو حس کردم شما دربانی بیش نیستین.

دیوانه ساز خوب می دانست دلیل این همه بدبختی حضور منحوس خودش است. باید رودولف را با خودش به آزکابان می برد. تابلوی " مزاحم نشوید" روی در را نادیده گرفت و به آرامی و با ادبی که از یک دیوانه ساز بی جنسیت بعید بود، سه ضربه به شیشه زد.




پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴ شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۹۴
#48

مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۰:۲۴ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 1272
آفلاین
داستان جدید(دیگه از آنتونین دالاهوف بدتر نیستیم که،پست نخورد سوژه هم میفهمیم مشکلی نسیت و عادیه!)

بودن بخش یا قسمتی مخصوص برای بانوان،برای فمینست ها نشانه برابری،برای بعضی نشانه محدودیت،برای بعضی نشانه هیچ چیز و به طور خلاصه برای هر عده نشانه یک چیز بود...اما برای یک دسته از موجودات که "رودولفیان" نام داشته و از تیره "هیزسانان" به شمار میرفتند،بخش مخصوص به خانومها،بانوان،دختران،ساحره ها یا هر چیزی شبیه به این،به سان بخش فرست کلاس هواپیماها،صندلی جلو وانت ماشین ها،طبقه هفتم بهشت و اینچنین بخش هایی بوده که نقش بخش برتر و بهتر موجود در یک سیستم را نشان میداد!
پس هیچ موجودی از رودولفیان که تنها و تنها "رودولف لسترنج" فرد زنده این موجودات در جهان به شمار میرفت،به هیچوجه فرصت رفتن به این بخش ها را از دست نمیداد!

دفتر مدیرت آزکابان!

این روزها به دلایلی آزکابان شلوغتر از آن بود که فکرش را میکرد و دستگاه های شکنجه پیشین کفاف زندانی های جدیدی که انگار تمام ساحره های عالم در آن حبس بودند را نداشت...از همین رو آریانا دامبلدور،مدیر وقت آزکابان پشت میز خود نشسته و در حال بررسی دستگاه های جدید شکنجه ای بود،تا از آن برای زندانش سفارش دهد!
_خب...دستگاه تولید صدای ناخون کشیدن بر روی تخته...نه این قدیمی شده! دستگاه استاد بدون عمه خودکار...اینم تو بازار موجود نیست! دستگاه تولد بوی...عی!نه نه...خب این چیه؟!هوممم...دستگاه مخصوص برای بند ساحرگان...هوووووم...جالبه....هووووم!

آریانا دامبلدور به شدت در حال مطالعه پرونده دستگاهی بود که برای بند ساحرگان کاربرد داشت...دقایق بسیاری را صرف فکر کردن برای این موضوع و سبک سنگین کردن مزایا و معایبی که ورود این دستگاه به زندان که ممکن بود پیش بیاورد،کرد!
و بلاخره تصمیمش را گرفت...برای همین دیوانه سازی را صدا کرد...به محض ورود دیوانه ساز به اتاق،آریانا از صندلی خود برخواست و به سمت دیوانه ساز رفت...
_ببین...برو رودولف لسترنج رو پیدا کن و بیارش...ما باید اون رو به عنوان دستگاه شکنجه جدید برای بخش ساحره ها استخدام کنیم...با توجه به بودجه مون تنها کاری که میتونیم بکنیم همینه...حالا هم زود برو...نه!وایسا...نمیدونم دیوانه سازها نر و ماده دارن یا نه...ولی خب...سعی کن یه دیوانه ساز غیر ماده سراغ رودولف بفرستی...نمیخوام یکی از دیوانه ساز هام رو ببینم که دو روز دیگه کنج خونه لسترنج ها نشسته داره لباس میشوره!




پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱۶:۰۰ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۳
#47

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
داستانی جدید...

بند ساحرگان را "راجر دیویس" بنیاد نهاد...
تصویر کوچک شده


افرادی که سن و سالشان بیشتر است بخاطر می آورند که در بازه ای، حکومت وزارت سحر و جادو به این نتیجه رسید که دموکراسی بدون عوامل بازدارنده معنایی ندارد و برای اولین بار پس از نابودی جادوگر سیاه، درهای آزکابان مجدد باز شد. در تاریخ ثبت خواهد شد که استرجس پادمور و همکارش راجر دیویس در آن زمان، آزکابان را مجدد بازگشایی کردند...


درهای دو تکه و تلق تولوق کنان بند باز شد و چشمان آلیس، هلگا، دلوروس، لینی(شخصیت های پست های قبل) و بلاتریکس ناخوداگاه کوچک شد. چندین روز بود که نوری داخل سلول نیامده بود.دیوانه ساز بلند بالا در حالی که شنلی روی صورتش کشیده بود در آستانه در ایستاده بود و چیزی در دستانش بود. ابتدا چند کلمه ای به زبان "دمنتوری" صحبت کرد:
_ خی خی خی خا خا خا خو خو خو خو ها ها ها

سپس آن چیز که در دستش بود را داخل سلول انداخت و در سول را بست. آن چیز درست در زیر پای دلوروس افتاد. او چند ثانیه خوب به آن نگاه کرد و تا متوجه شد، دامن صورتیش را بالا زد و در حالی که مانند دونده های دو صد متر دور سلول میدوید فریاد میزد:
_ موووووووووووش، موووووووووووش

تا آلیس، هلگا و لینی این کلمه را از زبان دلوروس شنیدند آن ها هم جیغ و داد کنان پا به فرار گذاشتند. نکته جالب این بود که موشه هم انگار بدش نمی آمد دنبال ساحره ها بکند و بطرز عجیبی دقیقا پشت سر آن ها میدوید

یکی دو دقیقه به همین منوال گذشت تا اینکه بالاتریکس اعصابش خورد شد، بلند شد و گفت:
_ دلوروس خجالت بکش! موش دیدی سانتور در اعماق جنگل ممنوعه که ندیدی!

سپس دمپایی اش را از پاهایش درآورد و "تق" بر سر موش بینوا کوبید!
موش:


چند دقیقه از بیهوشی و سپس به هوش آمدن و البته تغییر شکل دادن موشه گذشت که کاشف بعمل آمد آن موش پیتر پتی گرو بوده و دیوانه ساز مذکور که نمیدانسته محکوم جدید میتواند به موش تغییر شکل دهد و مذکر است، برای اذیت کردن ساحره ها، آن را در سلول آن ها انداخته است... البته غیر از این موارد سطحی نکته ای که به ذهن بلاتریکس رسید این بود که پیتر موش شکل چون میتواند زمین را بکند ممکن است بتواند به آن ها در فرار کردن از سلول و زندان کمک کند...



پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲
#46

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۱۱ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5220
آفلاین
ساحرگان دلیر و وفادار وزیر آمبریج، با نظاره کردن چهره ی وزغ مانند خود، با خونسردی تمام و بدون جیغ و داد و شکایت، دوباره حلقه ای تشکیل دادن و در مرکز خود، وزغ اصلی یعنی وزیرآمبریج قرار گرفت.

- خیله خب مثل اینکه یکم برنامه هامون با مشکل برخورد کرد، میخواستم در صلح و آرامش اینجارو فتح کنیم اما انگار مجبوریم نقشه ی شماره ی 2 رو عملی کنیم، پس ... حــــــــــمـــــــــلــــــــــــه!

صدای فریاد وزیرآمبریج در سرتاسر آزکابان میپیچه و تمام جنبندگان داخل و حوالی آزکابان اون رو میشنون و همه تو شوک فرو میرن. غیر از ارتش ساحرگان وزارتخونه _ که اطراف آزکابان مستقر شده بودن_ که با شنیدن صدای آمبریج، مثل مور و ملخ از هر چهار طرف داخل میریزن و حمله رسما آغاز میشه.

وزیرآمبریج بی توجه به هیاهو و غوغایی که از تو ساختمون شنیده میشه، رو به وزغای دیگه میکنه و میگه:

- وجود رهبری چون من، به هر ارتشی نیرو و توان مضاعف میده. پس با همین شکل و هیبت، پخش شین و ارتشمون رو هدایت کنین تا کل آزکابان به تسخیر ما در بیاد.

انواع و اقسام صداهای قور قور به نشانه ی تایید حرف های وزیرآمبریج بلند میشه و لحظه ای بعد تمامی وزغ های دیگر پراکنده میشن.

وزیرآمبریج با خونسردی تمام داخل راهرو قدم میذاره و از روی اجساد کورممدها و جاسمین و سوگلی های به هلاکت رسیده ی مورفین گانت عبور میکنه. دیوانه سازهارو نشونه گیری میکنه و تو راهش تمام اونارو بوسه بارون و رام و مطیع خودش میکنه و همراه ارتشی بزرگ از دیوانه سازها، رهسپار مرکز آزکابان میشه.

سمت دیگه:

فلور در غالب وزغ عده ای از ساحرگان رو هدایت میکنه و در به در دنبال مورفین گانت میگرده. نگاهی به عده ای از یاران مورفین چون رز ویزلی، ویلبرت، دالاهوف، مانچ و ... میندازه که دستگیر شدن و گوشه ای در حال جمع آوری هستن.

فلور با عجله حرکت میکنه و از حموم عمومی زندان که کلی کف و حباب ازش خارج میشه و حدس میزنه ماموران در حال شستشوی ارگ کثیف هستن میگذره و ...

- پیدایت کردیم! همونجا وایسا گانت! عه ... دهه ... برین کنار بابا ... تو راه واینسین ... داره فرار میکنه!

فلور همینطور داد و هوار کنان سعی میکنه رانده شدگانو که راهو مسدود کردن بگذرونه و خودشو به مورفین برسونه. اما ممانعت های اونا بیش از این حرفاست و فلور هرچی تلاش میکنه نمیتونه خودشو به مورفین برسونه.

مورفین با دیدن فلور(در قالب وزغ) ده کیلو چیز رو سریعا میبلعه و در جلوی چشمان حیرت زده ی فلور و گروهش، به شدت high میشه و با سرعتی فوق العاده جلو میاد و همه ی اونارو کنار میزنه و از پنجره خودشو به بیرون و درون دریا پرتاب میکنه.

فلور و افرادش جلوی پنجره میان تا ببینن چه بلایی سر مورفین میاد. دریا حرکات عجیبی به نشونه ی دل درد از خودش نشون میده و بعد کاملا ساکت و آروم به حالت قبلیش میاد.

- دریا مورفینو دفع کرد! باید دنبالش بگردیم! همگی سقووووط!

فلور و افرادش همچون دیوانه ها خودشون رو از پنجره به بیرون پرتاب میکنن اما طولی نمیکشه که جاروهاشون زیر پاشون ظاهر میشه و گروه تعقیب کننده ی گانت بوجود میاد.

اینور تر:

- اوه ننه هلگا!

در سلول باز میشه و هلگا به بیرون قدم میذاره و در آغوش ساحرگان نجات دهنده ش فرو میره.

- آه آزادی! چه دوران سخت و طاقت فرسایی رو اینجا گذرونـ...

اما جمله ش در اثر کشیده شدن توسط وزغی ناقص میمونه.

اونور تر:

- چقد مسخره بازی در میاری لود، د بیا بیرون دیگه.

لودو آه و ناله کنان سعی میکنه به جماعت ساحره ای که جلوش وایسادن بفهمونه که به مرلین نمیتونه حرکت کنه، اما حرف تو گوش اونا نمیره.

- ببینین، من در اثر شکنجه های ناجوانمردانه و دردناک اونا آسیب دیدم، باید به من کمک کنین و حملم کنین. فهمیدین؟

وزغ جهشی میکنه و رو شکم لودو فرود میاد. بررسی های لازم رو انجام میده و میگه:

- بنویسین به فرزندانش سهمیه ی هاگوارتز تعلق میگیره ... متاسفانه به درجه رفیع جانبازی 98% نائل شده.

ساحره ها ابراز همدردی میکنن و اونو رو کولشون میذارن و راهی مرکز آزکابان میشن.

مرکز آزکابان:

کلی وزغ، هرکدوم از یه سمت، با کلی گروگان و اطلاعات و غنائم از راه میرسن و همگی مرکز آزکابان جمع میشن. وزغ اصلی، یعنی وزیرآمبریج هم با لشگر دیوانه سازای رام شده سر میرسه و بقیه به احترامش راهو باز میکنن تا بالا بره و سخنرانی آتشین خودش رو شروع کنه.

- ای ساحرگان بلند پرواز و دلیر دولت مقتدر ساحره سالاری! بنگرید که چگونه با شجاعت و تلاش، اینجارو بدین سادگی فتح نمودیم و ارتش آزکابان رو شکست دادیم.

وزغای دیگه کم کم تغییر شکل میدن و به شکل آدمای اصلیشون در میان. آمبریج که احساس بهتری بهش دست داده، تک تک اونارو از نظر میگذرونه و ادامه میده:

- حکم افراد باقی مونده رو هم طبق اونچه که قبلا معین شده به اجرا در بیارین. در مورد خانواده ی گانت هم ... اوه میبینم که از قبل بسته بندیشون کردین.

وزیرآمبریج نگاهشو از روی بسته های بزرگی که بی شک مروپی، سالازار و تام درون اون هستن برمیداره و توجهش به سمت دیگه ای که خروارها چیز تلنبار شده جلب میشه.

- ای گانت، آیا تو جادوگر بودی؟ هم نوعان تو ماه ها در سنت مانگو، در این تحریم دارو درد کشیدند و تو چیزها را انبار کردی و نگذاشتی از آنها دارو بسازیم و همه را صرف عیاشی و تفریح کردی ! مرلین از گناه تو بگذرد.

آمبریج آه کشان نگاهشو از بسته های بزرگ چیز که از آزکابان یافت شده برمیداره و با حرکت سرش به شفادهنده هایی که به اونجا اومدن اشاره میکنه که مشغول شن و به تهیه ی دارو بپردازن.

- اون میلیاردها گالیون رو تو سفره بریزین و به مردم اطلاع بدین که هرشب، راس ساعت 9 همزمان با تحویل زباله هاشون، این گالیون ها به جیب مبارکشون برمیگرده و از فقر و تنگدستی نجات پیدا میکنن. این است اوج شکوه و ابهت و بخشندگی ما!

فریاد و سوت و کف و دست و هورای ساحرگان به هوا بلند میشه و با خوش حالی گالیون هارو تو سفره ای سرازیر میکنن. نوری در بیرون ساختمون نمایان میشه و همه رو با اشتیاق به سمت پنجره ها میکشونه.

- اوه اون مرلین کبیره!

آمبریج با شنیدن این حرف سریعا به خودش میاد و میگه: همونطور که میدونین احکام صادر شده برای مجرمین در اوج آمبروکراکسی صادر شده و تا این حد عدالت در تاریخ جادوگری بی سابقه بوده!

مرلین از آسمون به خودش قسم میفرسته، تنبان طلاییش رو میون ابرا میچرخونه و اذعان میکنه که همینطوره!

همون موقع مرلین ناپدید میشه و از توش ساحره ای سوار بر جارو بیرون میزنه و جلوی وزیر آمبریج می ایسته:

- ما رد مورفین گانت رو زدیم. گانت احتمالاً با گله گوزن های شمالی همراه شده!

آمبریج قهقهه ای میزنه و میگه: مشکلی نیست. اونم بزودی میگیریمش!

صدای جیغ و ویغ رانده شدگان از گوشه ای به گوش میرسه که غرغرکنان هرکدوم یه سمت هلگارو گرفتن و در حال کشیدنش هستن و میخوان اونو به زور با خودشون به مقر رانده شدگان ببرن. اما هلگا با ملایمت دست نوازشی به سر اونا میکشه و ازشون دور میشه و کنار وزیر آمبریج می ایسته.

وزیر آمبریج صابونی رو به هلگا تعارف میکنه و میگه: بهتره هرچه سریع تر خودتو با ویلی بشوری، زندان بودی کثیف شدی.

هلگا لبخندی میزنه و همراه وزیر آمبریج به پهنه ی آسمان مینگره!

× پایان سوژه ×


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵ چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲
#45

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۱۱ چهارشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5220
آفلاین
بکشید کنار، زیرا که اینجا تسخیر شده است!


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۲
#44

یاکسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۳ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۰۹ دوشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۵
از دهلي نو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 95
آفلاین
پايان فلش بك پست دلوروس آمبريج

ساحره ها همه جا رو دنبال مو گشتند ولي دريغ از يك تار مو.
آمبريج:اين همه آدم تا الان نتونستيد يه دونه مو پيدا كنيد؟
ليني:انگار از اول كچل بوده.

فلش بك

برگه تبليغاتي اي به دست ياكسلي رسيد.

نقل قول:
آيا فكر ميكنيد كسي ميخواهد از روي شما معجون مركب پيچيده درست كند؟
با خريد يك معجون كچلي راحت بخوابيد.


ياكسلي:تام اين كاغذ رو نگاه كن.
-خب كه چي؟
-مقابله با معجون مركب،مقابله با جاسوسي.
-خب كه چي؟
-من كاراگاهم تام.بايد امنيت قلعه رو حفظ كنيم.چند تا معجون كچلي سفارش بده.

پايان فلش بك

ساحره ها چندين تار مو پيدا كردند و آنها را در معجون مركب ريختند.پس از چند لحظه همه به شكل وزغ آميريج در آمدند.


آينده در دستان توست.كافيست به گذشته فكر نكني.


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ پنجشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۲
#43

دلوروس آمبریج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۶ شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۶:۵۲ شنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۸
از چاه
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1592
آفلاین
مورف و تام با گام هایی سریع تالار اصلی زندان را ترک کردند و مروپ را با ارتش آزکابان تنها گذاشتند...

«یکی پاشه بره شام درست کنه بیاره...»

آنتونین به شکل خود جوش از درون کیسه خوابش (گونی) بیرون آمد، خمیازه ای کشید و به سمت دروازه خروجی گام برداشت. در این حین متوجه شد تنبانش داخل کیسه خواب جا مانده، زحمت اضافی نداد، چادر (شنل) دمنتور نگهبان دم در رو کشید و دور کمرش پیچید. از پله های سنگی جلوی زندان به آرامی پایین رفت و وارد مرغ دانی شد. مرغ و خروس های آرامیده با چشمانی بسته، در حین هد زدن خر و پف نیز می نمودند...

آنتونین بی توجه به خواب شیرین پرندگان بی آزار، کروشیوهای نامنظمی روانه پیکر مرغ ها ساخت و به کسری از ثانیه بر کف مرغ دانی تعداد تخم مرغ جاری شد. با بی حوصلگی تخم مرغ ها را جمع کرد که ناگهان متوجه شد توپ پینگ پنگ به جای تخم مرغ جمع آوری می کند. سرش را بالا گرفت. متوجه موجودی آشنا در لابلای مرغ ها شد...

«پیکسی؟! »

لینی: «ئم. سلام آنتون. خوبی؟ داد نزن. چوبدستی ات رو هم بذار کنار. منو ارباب فرستاده. »

«دروغ نگو لن ! من که میدونم تو معاون اون وزغ شدی. ارباب توی تعطیلات کریسمسه. ماموریت نمیده. »

ناگهانی همهمه ای میان مرغ ها شکل گرفت. همگی دهان گشودند و به زبان آشنای انسانی سخن می گفتند...

«من بهت گفتم این خر بشو نیست لن. گوشش کوچیک تر این حرفاست...»
«آره. خاک بر سرت با این نقشه کشیدنت...بگیرینش...»

پیش از آنکه آنتونین چوبدستی اش را بلند کند، جمعیت خروس های جنگی سینه سپر کرده بر سر آنتونین ریختند و او را به خوابی عمیق فرو بردند. خروس ها و مرغ ها همگی سریعاً هفت هشت دور دور خودشون چرخیدن و تبدیل به ساحره هایی شنل پوش شدند. همگی دایره ای به دور یک تکه کاغذ تشکیل دادند. موجود کوچکی به اندازه کف دست که به نظر می رسید یک وزغ است از ناکجا بر روی کاغذ پرید و شروع به سخنرانی کرد...

«ساحره های عزیز. نقشه رو مجدداً مرور می کنیم. این پسره که اسمش آنتونین هست. این رو الان کچل می کنید. از موهای کله اش بکنید. همگی بریزید توی معجون مرکب. چند تا مو اضافی هم ور داریم. اگه موهاش کمه از پشمیجات پا و سینه اش بکنید. »

پادما: «بانو ! متاسفانه تنش آینه ست ! »
فلور: «شایدم از ترس ریخته. زمینو بچرخین پیدا میشه. »

آمبریج: «در هر صورت به تعدادتون باید آنتونین داشته باشیم که به نواحی مختلف قلعه آزادانه نفوذ کنیم. منم که دیگه می بینید. با این پیکر وزغی قابل تشخیص نیستم. از لوله فاضلاب وارد قلعه میشم. پیش از اینکه رانده شدگان به اینجا برسن، باید هلگا و لودو رو آزاد کنیم. بسیار خب زود باشید معجون هاتون رو سر بکشین. میریم داخل...»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند...زنگ نمی زند حتی که در رود...»
«صداتو ببر پیر زن زشت ! نصفه شبه ها ! بمیر دیگه...»

هلگا آهی عمق کشید. زندانی های سلول های مجاور حتی نمیذاشتند لحظه ای ترانه های دوران کودکی اش را تلاوت کند. با افسوس میله های سلولش را در کف دستانش گرفت. زور کوتاهی زد، دلش درد گرفت، منصرف شد.

ویجی ویجی ووج ویجی ویجی ویجی وجی... (افکت صدای حرکت چرخ دستی...)

هلگا می توانست دمنتوری شنل پوش را ببیند که مقابلش چرخ دستی کتاب را هدایت می کند و از مقابل سلول ها می گذرد...

«عاقا ! شایدم خانوم ! ببخشید...میشه یه کتاب به من بدین. »

صدای دمنتور: «هااااااااااا....هوووووووو.هیییییی......وووووووییییییییی»
(ترجمه: عاشقانه....علمی....کمیک استریپ....چندگانه....؟؟)

«ئم. من که نفهمیدم چی گفتی... بی زحمت اگه بوسی به دنبال نداره، یکی دو جلد چندگانه بده...فقط هفتگانه هری پاتر نباشه...میگن خیلی مستهجنه...»

دمنتور در لابلای کتابها تلمبار شده داخل چرخ دستی، سه جلد کتاب کهنه و پاره پوره را به داخل سلول پرتاب کرد و از مقابل دیدگان هلگا محو شد. با اشتیاق کتابها را از روی زمین برداشت و به جلد آن نگاه کرد... «حکایت های اکبر تریلوژی...جلد اول...فرار از آزکابان...»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
«جیمز. از خر آمبریج بیا پایین. اینقدر گیر نده پسر جان. من اعتقادی به تعبیر خواب و پیشگویی ندارم.»

دامبلدور این را به جیمز گفت و به تلاشش جهت پا کردن جوراب دوران کودکی اش ادامه داد. به سختی موفق شد. رادیو را از روی میز مقابلش برداشت. روشن کرد. موسیقی عرفانی شروع به پخش شدن کرد. سپس خطاب به اهالی آشپزخانه گفت:

«مالی؟ کجایی؟ بیا سفره بنداز سحری بخوریم. قبل از طلوع آفتاب اگه مرلین بخواد باید رسیده باشیم آزکابان...برو بچه ها رو هم بیدار کن...»

دقایقی بعد مالی با اکراه و واه واه سفره بدست از آشپزخانه وارد پذیرایی شد و به دنبالش سایر محفلی ها هم با چشمانی خواب آلود، کشان کشان وارد پذیرایی شدند...

مالی: «کوفته لندنی درست کنم. بخورید گوشت به تن تون بشه. شاید غذای آخر بعضی هاتون باشه. بخورید. رون. پسرم. این دفعه تو شهید شو. عکس و اسم منم بزنن تو روزنامه یه بار حداقل. »

رون: «سعی خودمو میکنم مامان ! »

دامبلدور: «زود باشید بخورید. باید راه بیوفتیم ! یه حس بدی بهم میگه آمبریج الان داخل وزارتخونه نیست...جایی رفته...»

تد: «حست میگه یا تابلوی های داخل وزارتخونه برات خبر آوردن؟ »


No Country for Old Men




پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۰:۱۳ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۲
#42

مرگخواران

مورفین    گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۶:۱۱ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
خلاصه داستان:

دو گروه کودتاچیان (تحت لوای سازمان حمایت از ساحره ها) و رانده شدگان برای آزاد کردن هلگا هافلپاف؛ کودتاچی محفلی به بند ساحرگان آزکابان نفوذ کرده اند و ارتش آزاد آزکابان غیورانه در حال دفاع از مرزهای آزادی و پرواز بوده و درگیری همچنان ادامه دارد که ناگهان جیمز از خواب پریده و می فهمد همه ی این جریانات را در خواب دیده و اصرار می کند که: "ما نباید فردا حمله کنیم به آزکابان. همه می میرن!" و حالا ادامه ی ماجرا:


جیمز از خواب بیدار شد و هر چه گفت نریم و نریم به خرج دامبل خرفت نرفت که نرفت و ماموریت داد که بروند؛ فوقع ما وقع!
همه ی این اتفاقاتی که تا اینجا افتاده کم و بیش افتاد و جنگ و مبارزه همچنان ادامه داشت که یکهو گوشی تام ریدل زنگ زد.

تام: الو؟!

مروپ لابلای طلسم فرستادن هایش برای ملت مهاجم یک طلسم آوادا نیز حواله ی تام کرد که البته روی اسکلت تاثیری نداشت ولی لگن تام را ترکاند: ذلیل مرده! این زنه کیه پشت گوشی؟!

تام: ای بابا! کدوم زنه؟! این که هنوز جواب الو رو نداده بدبخت! بذار صداش دربیاد ببینم اصن زنه؛ مرده؛ بعد گیر بیخود بده! الو؟!

مورفین که پشت تام و مروپ سنگر گرفته بود و داشت چیز می کشید... چی بود اسمش؟!... هان! نقشه!... نقشه می کشید گفت: آزکابان که آنتن نمیده مرتیکه مشنگ! این قرطی بازیا چیه از خودت درمیاری؟! میخوای تکنولوژی سوسولیتونو به رخ ما جادوگرا بکشی؟! میخوای بگی ما ندید بدیدیم؟! میخوای بگی تو داری و ما نداریم؟! میخوای بگی شان خانوادگی تو مرتیکه مشنگ، بالاتر از نوادگان اصیل و چیز و غیورپرور اسلیترینه؟ میخوای بگی از آباجی من سرتری؟ شون پیت!

تام: بابا! به خدا آنتن میده! خودم با ویرانسل قرارداد بستم، اومدن بالای قلعه دکل نصب کردن. حالا میذاری ببینم چی میگه؟! الوووووو! بنال دیگه توئم!... کیه پشت خط؟!

آوادای دیگری از جانب مروپ آمد و این بار نیمی از قفسه ی سینه تام را پراند: تو واسه چی دکل گذاشتی رو قلعه؟! ها؟! با کی غیر از من میخوای مکالمه کنی که حاضری به خاطرش دکل بخری؟! نکنه خاطرخواه شدی؟! نکنه دیگه از مزه ی معجون عشقم خسته شدی؟! باز کن اون دهن صاب مردتو از این معجون بخور! یالا!

تام: نــــــــــــه!... بابا... زن نیست!... قورررت قوررررت قوررررت!... مَرده!... قوررررت... مسئول تدارکات آزکابانه بابا... قوررررررت... میگه دادگاه بگمن شروع شده... قورررت... من و مورف به عنوان قاضی و دادستان باید بریم دادگاه... شما بجنگید هانی!:pretty:... امنیت دادگاه بگمن رو تامین کنید مای لاو!... بریم مورف!


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۸ ۰:۳۶:۱۱
ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۹ ۲۱:۵۳:۰۱


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱ جمعه ۱۳ دی ۱۳۹۲
#41

هلگا هافلپاف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۳ جمعه ۱۹ مهر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱:۱۴ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
از اون بالا اکبر می آید!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 211
آفلاین
آلبوس به همراه تک تک متعلقات به سمت سلول هلگا در حال دویدن بودن. پشت سر اون ها بچه های حمایت از ساحرگان می دویدند، پشت سر اینا ارتش مورفین می دویدند و از اونجایی که دلوروس هم از بچگی بدیو بدیو دوست داشت ارتشش رو فرستاد که پشت سر همه ی این ها بدوند.

خلاصه این که چند دقیقه بعد کل اعضای جادوگران و مدیران و ناظران و مرگخوار و محفلی و شورای آسمانی زوپس و خود ج.ک. رولینگ و خلأ موقت و نوای کوکو و کوفت و زهرمار و درد و مرض داشتن پشت سر هم می دویدند.

همینطور که همه داشتند همزمان با دویدن، آهنگ زیبای «دویدم و دویدم، سر سلول رسیدم» می خواندند، از آنجایی که حادثه خبر نمی کند، هلگا از توی تمبون دامبلدور ول شد و خورد زمین. به علت گرد بودن و کاملاً خلاف قانون دوم نیوتون، هلگا به سمت ابتدا حامیان ساحرگان، بعد دولت آزادی و پرواز، بعد زوپسیان و مدیران و کلیه ی فامیل های وابسته() رفت و یکی پس از دیگری به سان اون پاترونوس سالازار اسلایترین، عشق سابقش، همه رو شپلخ کرد.

بعد از لحظاتی که گرد و خاک حاصل از این حرکت خفن هلگا فرو نشست، آلبوس به خودش اومد و نگاهی به اطرافش انداخت.
همه چی از بین رفته بود و تمام دشمنانش به خاک سیاه نشسته بودند.

آلبوس اشک در چشماش حلقه زد و رو به رانده شدگان که تنها بازماندگان بودند گفت:
- ای فرزندانم. این تحقق وعده ی من به شما بود و ما پیروز شدیم.

محفلیون که در پوست خود نمی گنجیدند شروع به خوشحالی کردند و طبق شنیده ها بعضیا از بس در پوست خودشون نگنجیدند از وسط جر خوردند.

وسط این داستانا و حرکات بی ناموسی رانده شدگان و محفلیون بود که بازماندگان اون دیوانه سازایی که هشتبلکو شده بودند برگشتند و یکی یه لب از این جماعت در حال نگنجیدن(!) گرفتن و کل الیوم روح هاشون رو از ته حلقشون کشیدن بیرون.

****


کارگردان از عصبانیت چنان نعره زد که شیشه های زندان پایین ریخت:
-این نویسنده ی لعنتی کجاست؟

با فریاد کارگردان تمام دیوار های زندان فرو ریخت و تمامی عوامل لـــه شــــدن!

ناگهان صحنه یه خورده بالا پایین شد و مثل اینا شد که انگار مثلاً فلش فوروارد تموم شده.

نــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

- چی شده جیمز؟ چرا نصفه شبی جیغ میزنی؟

- ما نباید فردا حمله کنیم به آزکابان. همه می میرن!


ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۴ ۰:۳۰:۲۷








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.