هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۲:۲۶ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
از مرگ ندارم هراسی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 137
آفلاین
هکتور در فکر تقلب بود. در فکر تقلبی بس انکار ناپزیر. تقلبی ناجوانمردانه. البته اگر یک مرگخوار تقلب نکند پس چه کسی تقلب کند؟
- خب اصلا همه معجون ها مال شما فقط هر کی رو خواستم نیش می زنین؟
- معلومه !آره.
- پس بزنید قدش.
دستان زنبور ها آنقدر کوچک بود که هکتور مجبوزر شد با انگشت کوچکش بزند قدش.
- فقط یه چیزی!
- چه چیزی؟!
- ملکه ما اول باید معجون رو تست کنه بعد ما واست نیش بزنیم.
- قبول!
هکتور به همراه زنبوران مودب و معجونش به طرف کندوی زنبورها رفتند. تمام زنبور ها به ملکه تعظیم کردند.
- درود فراوان به ملکه عزیز!
- درود فراوان بر تو ای زنبور!
- ملکه عزیز! ما این هکتور رو دیدیم داشت معجون درست می کرد. معجونش به مزاقمون خوش اومد گفتیم جرعه ای هم واسه شما بیاریم.
- زود باشید معجون رو بدید ببینم!
هکتور با خودش فکر کرد این ملکه زنبور ها شباهت خاصی با لرد ولدمورت دارد!
- اوهوی انسان! ما شنیدیم تو چی فکر کردی. تو یه انسان خیانت کاری! من چه طور می تونم با لرد سیاه برابری کنم؟!
- ملکه عزیز خودتون رو اذیت نکنید بیایید یه کمی از این معجون بخورید. :king1:
ملکه جرعه ای از معجون هکتور را نوشید و بیهوش شد.
- ای انسان خیانت کار! تو ملکه ما رو کشتی. تو مستحق نیش رگباری هستی!
- گردان به پیش! آماده! نشانه گیری! هدف!
زنبور ها به یک جای غیر قابل توضیح هکتور حمله کردند و تا توانستند او را نیش زدند.
- ببخشید! نیشم نزنید! بس کنید! غلط کردم!
ولی زنبور ها ول کن نبودند و تا وانستند او را نیش زدند. هکتور بیچاره دب و داغان شده بود. پشت درخت تنومندی ایستاد و زنبور ها او را گم کردند. بر حسب تصادف دوباره ادی کارمایکل را دید که تلاشش مبنی بر دیدن سانتور بی نتیجه مانده بود.
- اه هکتور! خودتی؟ چه شکل بادکنک شدی؟
هکتور با بغض جواب داد:
- یه نصیحتی برات دارم: هیچ وقت به زنبور جماعت اعتماد نکن!


در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ شنبه ۱۳ آذر ۱۳۹۵

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
گله ی زنبور هی داشتن نزدیکتر میشدن و صدای ویزویزشون گوشخراش تر میشد.
هکتور اصولا عقل درست و حسابی نداشت و از چیزی نمیترسید،ولی حمله ی اون همه زنبور به صورت یکجا چیز ترسناکی بود. برای همین هکتور با خودش صحبتی کرد و خودشو قانع کرد که الان باید بترسه.

و ترسید!

زنبورا اومدن و اومدن. تا اینکه رسیدن به هکتور و پاتیلش.

-سلام علیکم!

هکتور انتظار هر چیزیو داشت. وز وز. فرو رفتن در گوش و دماغ و چشم و دهن. نیش های فراوان. ولی سلام علیکم آخه؟!

یهویی ویبره های هکتور شدیدتر میشن.
-فهمیدم. شما اصلا زنبور نیستین. شما تله هستین. شما رو فرستادن منوگول بزنین.ولی من گول نمیخورم.

زنبور سلام کننده مودب و دست به سینه رو لبه ی پاتیل وایمیسه.
-اشتباه میکنین. ما زنبوریم.داشتیم ملکه مونو باد میزدیم.یهو بوی دلنوازی به مشاممون رسید. اومدیم ببینیم آیا ممکنه کمی از این معجون به ما بدین برای ملکه ببریم؟

هکتور خیلی مشتاق بود که کمی از معجونشو به هر کسی بده.
-نه!

-خب چرا نه؟ ما فکر میکردیم شما مشتاقین کمی از معجونتونو به هر کسی...
-گفتم نه! شما زیادی مودبین. مشکوک میزنین.
-خب...شما کمی معجون بدین.بعد ما همراه شما میاییم و هر کیو خواستین براتون نیش میزنی. نیش نیشش میکنیم.خوبه؟

زنبورا سلاحای خوبی به نظر میرسیدن.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۰:۲۴ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
هکتور همچنان که روی هوا در حال هدایت شدن بود، دستی برای صدا تکان داد، و به همین دلیل نتوانست درختی را که در مقابلش سر به فلک کشیده بود را ببیند. نتیجه این ندیدن، ابراز علاقه صورت و دماغ هکتور با تنه درخت بود. همچنین تعدادی قناری قبول مسئولیت کردند و علاوه بر اینکه هکتور را تا روی زمین رساندند، دور سر او شروع کردند به چرخیدن.
دقایقی قناری ها در حال گشتن به دور سر وی بودند، تا اینکه ناگهان کلمه ای به نام "پیکسی" در ذهن او طنین افکند، هکتور که به یاد مسابقه بود به سرعت پرنده های دور سرش را کیش کرد و به اعماق جنگل هجوم برد.

همچنان که هجوم میبرد، متوجه شد که دارد خیلی سریع هجوم میبرد و احتمالا نصف جنگل ممنوعه را پشت سر گذاشته است. پس از سرعت خود اندکی کم کرد و با رمز "جایپا مطمئن" ترمز گرفت که البته چون ترمز هایش فیک بودند و جنسشان اصل نبود، عمل نکردند و دماغ و چهره هکتور، توسط یک درخت دیگر هم جلا داده شدند. اما هکتور که نگران مسابقه بود، باز هم دوید و دوید. از کنار لانه های عنکبوت ها گذشت، تا اینکه رسید به یک سانتور خسته که ایستاده بود و داشت آسمان آفتابی را نگاه میکرد.
- داداش داری اشتباه نگاه میکنی. مگه نباید ستاره هارو ببینی؟ میخوای معجون ستاره بینی در طول روز بدم اصلا؟

سانتور همچنان به بالای سرش و خورشید کور کننده نگاه کرد و جوابی به هکتور نداد. هکتور زمانی که دستانش را هم جلوی چشمان سانتور تکان داد و واکنشی دریافت نکرد، به آرامی به پشت سانتور رفت، سپس چاقوی معجون سازی را از جیبش بیرون کشید و نیمی از موی دم سانتور را کند.

- داداش خودت داری اشتباه مو میکنی. ادی کارمایکلم. اینطوری کردم خودمو شاید یه سانتوری چیزی بیاد رد شه از اینجا مو بکنم ازش.

هکتور که متوجه اشتباهش شده بود، به سرعت از صحنه محو شد.
چند ثانیه بعد، معجون ساز در حالی که به یک تنه درخت تکیه داده بود، ناگهان ایده بسیار بکری به سرش زد... پس به سرعت پاتیلی از جیب خود خارج ساخت و شروع کرد به ساخت معجون...
- حالا با این معجون لینی جذب کن، میتونم خیلی راحت لینی رو گیر بندازم. واقعا که من بهترین معجون ساز قرن هستم.

هکتور نگاهی به موج سیاهی که از مقابلش در حال نزدیک شدن بود، انداخت.
- اوه... چقدر هم زیادن... من فکر میکردم فقط یکی وجود داره...

البته، هکتور متوجه نشد که آن موج عظیم، در واقع تعداد زیادی زنبور میباشند که به معجون وی جذب شده اند.



پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۲:۴۸ یکشنبه ۷ آذر ۱۳۹۵

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱:۵۹:۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
- خب باشه. اصن نظرت چیه که یه نگاه به اونور بندازی؟
- کدوم ور؟
- اونور! به نظر میاد دارن شغل تقسیم می‌کنن.

هکتور پشتش رو به جنگل می‌کنه و با انگشت اشاره‌اش به دوردست‌ها اشاره می‌کنه. هکتور در لحظه‌ای که به گمانش حواس صدا پرت شده بود، با بیشترین سرعتی که می‌تونست به سمت جنگل می‌دوه تا به داخل اون قدم بذاره.

- تو بر من نیرنگ می‌زنی؟

صدای خشمگین نگهبان جنگل که اصلا گول نخورده بود به هوا بلند می‌شه. بلافاصله زمین و زمان دست به دست هم می‌دن و ابرهای تیره و تاریک جای خودشون رو به آسمون صاف و آفتابی می‌دن. باد سریعی شروع به وزیدن می‌کنه و هکتوری که به سرعت می‌دوید رو به سادگی همچون برگی از زمین بلند می‌کنه و به سرجای اولش که نه... بلکه به نقطه‌ای دور دور دور از تصور پرتاب می‌کنه.

- تو قرار بود فقط یه صدای ساده باشی.

هکتور نفس‌نفس‌زنان دوباره خودش رو به حاشیه جنگل می‌رسونه.
- نظرت چیه یه شیشه از معجونای منو بخوری؟ میپاشم رو به آسمون تو هم ببلعش. تو می‌تونی این افتخارو داشته باشی که معجون بزرگ‌ترین معـ...
- می‌تونی بری تو!
- ـجون‌ساز قرن رو بنوشـ... چی؟ می‌تونم برم تو؟

نگهبان جنگل برای مدتی طولانی صدای وجدان لرد سیاه بود. درسته که در اون زمان لال شده بود، اما کر که نبود! و بدیهتا از تاثیر فوق‌العاده معجون‌های هکتور آگاهی کامل داشت. چه کسی بود که در این لحظات سخت رویایی با معجون هکتور، فرار رو بر قرار ترجیح نده؟

- باشه می‌رم. ولی بذار قبلش به خاطر این لطفی که کردی یه چیکه معجون بهت بدم.
- نمی‌خوام. برو. فقط برو.
- یه قلپ...

مجددا بادی شروع به وزیدن می‌کنه و هکتور رو با سرعت هرچه تمام‌تر به داخل جنگل هدایت می‌کنه!




پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ چهارشنبه ۷ مهر ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-ممنوعه آقا...ممنوعه!

هکتور به طرف صدا برگشت... ولی واقعا به طرف صدا برگشت! چون هیچ موجود زنده ای در آن محل حضور نداشت.
--چی ممنوعه؟ و شما...چی هستین؟

هکتور متوجه شد که آپارات ناموفقی داشته. مقصد او وسط جنگل بود. ولی حالا زیر درخت کاج بزرگی در حاشیه جنگل ظاهر شده بود.

صدا دوباره به گوش رسید. انعکاسش به گونه ای بود که نمی توانستی مکان دقیقش را تشخیص بدهی. انگار از همه جا می آمد!
-من نگهبان مسابقه هستم...و ممنوعه! جنگل ممنوعه...اسمشم روشه. و نمی تونی بری تو!

تصاویر زیادی در ذهن معجون آلود هکتور شکل گرفتند.
هری پاتری که با دو دستش گردن لینی را گرفته و سعی در خفه کردنش دارد...آرسینوسی که بال براق و زیبای سمت راست لینی را گرفته و به طرف خودش می کشد...و ادی ای که بال را داخل کوله پشتی اش گذاشته و خوشحال و خندان به دنبال بقیه مواد می گردد.
-آقا بذار برم تو! من شرکت کننده هستم. برای من ممنوع نیست. من همین چند دقیقه پیش تو بودم!

-بودی که بودی...الان بیرونی. و نمی ذارم بری تو! می خواستی تو بمونی! من این جا مسئولم. سال ها طول کشید تا تونستم مسئولا رو راضی کنم یه شغل جدی بهم بدن. قبل از این، صدای وجدان لرد سیاه بودم...اینم که یعنی سکوت مطلق! نمی ذاشت دهنمو باز کنم اصلا!

هکتور در مخمصه بدی گیر افتاده بود. باید هر چه سریع تر وارد جنگل می شد.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۶:۵۰ سه شنبه ۶ مهر ۱۳۹۵

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲:۱۶:۱۱
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
ادی کمی فکر کرد...یعنی تصور کرد که فکر میکند،لاکن به این دلیل که تا حالا فکر نکرده بود و با مفهوم فکر کردن آشنایی نداشت،خاراندن قسمت هایی از بدنش را عمل فکر کردن به حساب می اورد!


همانطور که ادی خود را میخاراند،در قسمت دیگری از جنگل هری پاتر کاغذش را باز کرد...
_خب...چی نوشته...نوک بال راست پیکسی...خب حله...اب دهن تسترال...اینم موشکلی نداره،چیزی که زیاده تسترال...چی؟موی دم سانتور؟

اما همین که کلمه سانتور از زبانش خارج شد،سنگینی نگاهی را حس کرد....ولی همینکه سرش را بالا اورد،دانست که این سنگینی ناشی از "نگاه" نیست،بلکه به دلیل "نگاه ها" ی صد ها سانتور بود که بالای سر او ایستاده بودند...هری به سختی آب دهان خود را قورت داد...سانتور ها از ورود جادوگرها به قلمرویشان خوشحال نمیشدند...چه برسد به حالا که از زبان او شنیده بودند که به دنبال موی دم آنهاست!


ویولت بودلر که همیشه به ارتباط خوبش با حیوانات جادویی افتخار میکرد، اما با طمئنینه بیشتر در جنگل ایستاده بود و لوله کاغذ را باز کرد تا مواد اولیه معجونی که باید از جنگل ممنوعه تهیه میکردند را بخواند...
_نوک بال فلان...چیز تسترال...موی یه جای سانتور...اوه!نه...سبیل گربه؟گربه از کجا پیدا کنم وسط جنگل ممنو...ماگت؟


آرسینوس جیگر هم به مانند چهار شرکت کننده دیگر در مسابقه،در گوشه ای از جنگل مشغول خواندن کاغذ حاوی مواد اولیه معجون بود!
_بسیار اسونه....حل میشه...نگران نیستم...فقط این مورد اخر یکم چیزه...نمیدونم از کجای جنگل ممنوعه میشه مهره باسلیک پیدا کرد...ولی مشکلی نیست...حل میشه!


خانه ریدل همان لحظه!

هکتور که به دنبال نوک بال سمت راست پیکسی به خانه ریدل آپارات کرده بود،چند دقیقه ای میشد که در حال گشت زدن در اتاق های خانه بود...تا اینکه در یکی از اتاق ها،وینکی را در حال نظافت دید!
_وینکی...بقیه کجان!
_بقیه به هاگوارتز رفتن...بقیه رفتن مسابقه معجون سازی رو ببینن...وینکی اما موند تا اتاق ها رو نظافت کنه...وینکی جن مونده تا اتاق ها رو تمیز کننده خوب ؟
_اره...خوب...خوب...لینی هم باهاشونه؟
_لینی هم به هاگوارتز رفته...اما نه با بقیه...لینی جزئی از مسابقه!

هکتور ماجرا را فهمید...به انها گفته شده بود که تمام مواد در جنگل پیدا میشود...و حالا برگزار کنندگان مسابقه،لینی را به عنوان پیکسی به آنجا برده بودند!
برای همین به مقصد جنگل ممنوعه آپارات کرد تا دوباره به بقیه ملحق شود و عقب نماند!




پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴ یکشنبه ۴ مهر ۱۳۹۵

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱:۵۹:۰۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
- ...مسابقه شروع شده! و شرکت‌کننده‌ها باید به محض اینکه قلعه از دیدشون خارج شد کاغذشون رو در بیارن و از اسم ماده سری باخبر شن!

سمت شرکت‌کننده‌ها:

هکتور ویبره‌زنان چند قدم به جلو می‌ره، می‌ایسته و نگاهی به پشت سرش می‌ندازه. هنوز بساط مسابقه به وضوح در محدوده دیدش بودن. بنابراین برمی‌گرده و دوباره مراحل بالارو از نو تکرار می‌کنه. هکتور می‌خواست هرچه سریع‌تر به نقطه‌ای که باید می‌رسید و کاغذشو باز می‌کرد و نام ماده‌ی سری رو می‌خوند. اما گاهی هیجان بیشتر نه تنها سرعتت رو در رسیدن به مقصود بیشتر نمی‌کرد، بلکه تاثیر عکس میذاره.

اینجوری بود که ویولت با قدم‌های بلندی که برداشته بود، زودتر از همه به نقطه مذکور رسیده بود. آرسینوس و ادی هم با تاخیر چند ثانیه‌ای خودشون رو به مقصد می‌رسونن. اما هری؟ از شاهکارهای پسری که زنده ماند در همین حد می‌شه گفت که از شدت شجاعتی که صد البته با حماقت اشتباه گرفته شده بود، بیش از حد در جنگل ممنوعه پیش رفته بود و در واقع نقطه‌ی مورد نظر رو صدها قدم زودتر رد کرده بود!

با این وجود بالاخره هر پنج شرکت کننده آماده‌ی باز کردن کاغذشون می‌شن.
بعد از اینکه قلعه هاگوارتز پشت درخت‌های انبوه و در هم گوریده‌ی جنگل ممنوعه پنهان می‌شه، شرکت کنندگان که هرکدوم از یه سمت وارد جنگل شده بودن، کاغذی که نام ماده‌ی سری درونش نوشته شده بودو بیرون میارن...

هکتور با خوش‌حالی مشغول خوندن محتوای کاغذ می‌شه. با هر یک کلمه‌ای که می‌خونه چهره‌ش برافروخته‌تر می‌شه؟ نخیرم! گل از گلش می‌شکفه!
- آخ‌جون نوشته نوکِ بالِ سمت‌ِ راستِ پیکسی!

درسته که مواد سری باید از داخلِ جنگل ممنوعه تهیه می‌شدن، اما هکتور مرگخوار بود و چه کسی گفته که یک مرگخوار همواره پایبند قوانینه؟ برقی تو چشمای هکتور نمایان می‌شه، گوشه‌ای می‌شینه و سعی می‌کنه آخرین باری که لینی رو دیده بود به یاد بیاره!

ازون طرف ادی با تعجب در حال بالا و پایین پریدن و غر زدن به جان داوران مسابقه بود.
- آب دهنِ تسترال؟ تسترال؟ من تا حالا مرگ کسیو ندیدم و تسترالا برام نامرئی‌ان پس چطور باید آب دهنشونو گیر بیارم؟ ... یعنی... یعنی باید یکیو بکشم؟




پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۱:۴۰ چهارشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۵

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۲۹:۲۰ جمعه ۳۱ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
سوژه جدید:

دوربین از بالا سالن اصلی هاگوارتزو نشون می ده. جمعیت دور تا دور جمع شدن، بخارهایی با رنگ های مختلف جلوی دوربین رو می گیرن. صدای ویلبرت توی سالن می پیچه:
- در خدمت شما هستیم با آخرین مرحله از مسابقات معجون سازی هاگوارتز! شرکت کنندگان رو معرفی می کنم. هکتور دگورث گرنجر!

دوربین هکتور رو نشون می ده. دور پاتیلش ویبره می زنه و گاهیم مواد مختفلی بهش اضافه می کنه و اونو هم می زنه.

-... آرسینوس جیگر!

آرسینوس داره سعی می کنه بخارهایی رو که از پاتیلش بلند می شه رو استنشاق کنه، ولی موفق نمی شه و به همون هم زدن پاتیلش کفایت می کنه.

-... ادی؟! ادی کارمایکل!

ادی که معلوم نیست از کی تا حالا معجون ساز شده با حالت رو به تماشاچیان ایستاده و اصلا هم اهمیت نمی ده که معجونش به رنگ سیاه عجیبی در اومده.

-... هری پاتر!

هری که پس از پیدا کردن کتاب شاهزاده به استعداد معجون سازی خودش پی برده بود، حالا سعی می کنه با اکسپلیارموس زدن های متوالی به معجونش مانع از بیرون اومدن اون از پاتیل بشه!

-... آخرین نفر، ویولت بودلر!
ویولت برای اثبات بی نظیر بودنش در مسابقت شرکت کرده، و حالا مشتاقانه منتظرِ مرحله اخر ایستاده.

- داوران مسابقه... لرد ولدمورت و پرفسور دامبلدور!

بعد از تشویق حضار، دامبلدور از جاش بلند می شه و کاغذ هایی رو به شرکت کننده ها می ده.
- عشق بورزید و موفق باشید فرزندانم!
- بله! مرحله آخر مسابقه! معجون سازا باید ماده سری که روی کاغذ ها نوشته شده رو از جنگل ممنوع پیدا کنن و به معجون شون اضافه کنن. مسابقه شروع شده!

شرکت کننده ها به سمت جنگل ممنوع راه می افتن.


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸ پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۴

لونا لاوگودold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۳ شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۹ جمعه ۱۲ شهریور ۱۳۹۵
از خونه بابام
گروه:
کاربران عضو
پیام: 251
آفلاین
ارتش دامبلدور


هرميو مصطرب به رون و هري نگاه مي كرد و دنبال آن ها مي رفت تا ناگهان هري جاي زخمش را با دستش گرفت هرميون گفت:
-هري تو خوبي؟
هري دستش را از روي زخمش كه كمي آرام تر شده بود برداشت/
-آره خوبم.بچه ها بيايد جلو تر كارتون دارم.
رون و هرميون به هري نزديك شدند.
-بيايد شنلو بپوشيم تا اگه يه موقع به افرادي كه همراه پرفسور دامبلدور بودند برخورد كرديم ما را نبينند.
-آره دامبلدور گفتش كه
نقل قول:
نذاریم کسی به اونجا نزدیک بشه

هري باهات موافقم.شنلتو در بيار
هري پس از اين كه شنل را از جيبش درآورد و روي هرسشان انداخت ادامه داد
-بچه ها يادتونه پرفسور دامبلدور به بازرسا چي گفت؟
هرميون بدون مكث جواب داد
-اون گفت:
نقل قول:
حمله به فنگ سومین حمله در این هفته بوده . قبل از اون هم به یه تکشاخ و یه سانتور حمله شده ...

چه طور مگه هري؟
-دامبلدور گفت تا حالا سـه بار به فنـگ حمله شده!اما چرا تا به حالا به ما چيزي نگفتـه بود؟
-شايد صلاح نميدونسته كه ماها خبر دار بشيم.
-هرميون يه ذره فكر كن .اگه دامبلـدور نمي خواست ما ها بفهميم پسچرا اين دفعه هاگـريد اون طور به سالن اومد و در حضور همـه با دامبلدور صحبت كرد؟
-هرميون هـري راست مي گه.اون گفت تاحالا سه بار به فنگ حمله شده.اما ما ديديم اين دفعه فنگ خودش رفت به سمت جنگل.يعني دفعات قبلي هم خود فنگ رفته سمت جنگل؟
هرميون متفكرانه گفت
احتمالا.
رون متعجب گفت
-چي
-گفتم احتمـالا.فكر كنم فنـگ هم اون مـوجـودو مي ديـده يا حسش مي كرده بنـابرايـن مي رفتـه تا اونو بـگيره كه هر دفعه بهش حملـه شده.سانتور ها خيلي قويـن اما همون طور شنيديد اون سـانطورو هم شكسـت داده بود و حسابي اونو زخمـي كرده بود.
-بچه ها من ميگم بهتره كه برگرديم!
لرزشي در صداي رون احساس مي شد واضح بود.
-رون بس كن.ما الان زير شنل هري هستيم و اون نمي تونه مارو ببينه.
هري زخمش را با دستش فشار داد
- من مطمئن نيستم. اون شايد نتونه مارو ببينه اما ميتونه ما رو حس كنه.يعني ميدونه ما كجاييم!
-هري! تو هم كه حرف رونو مي زني.ما...
-هري به روبه رويش (پشت سر بچه ها) خيره شد.
-با شماره 3 بدوييد سمت غرب.يك....
-هري! چي ميگي؟
-دو.... سـه
هر سه بدون اين كه صبر كنن و يا به پشت سرشان نگاه كنند به سمت غرب جنگل دويدند و در تاريكي فرو رفتند...



55 از 100!


ویرایش شده توسط گودریک گریفیندور در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۵ ۱۵:۳۰:۵۳

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است

Only Raven

تصویر کوچک شده



پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸ پنجشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۴

ایگور کارکاروفold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۶ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
از دور دور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 44
آفلاین
ارتش دامبلدور

سایه هر لحظه به آن ها نزدیکتر می شد و با نزدیک شدن ان زخم هری بیشتر درد می گرفت .
هر سه با نگرانی به پیکر هولناک که خودش را کاملا پوشانده بود نگاه می کردند ولی از هیچکدام صدایی در نمی امد .
ناگهان صدای دامبلدور شنیده شد :
- اره موافقم ، بهتره جنگل رو بازرسی کنیم .
مرد با شنیدن صدای دامبلدور ایستاد . و پس از چند لحظه تغییر مسیر داد و به سمت جنگل رفت .
- اه ، راحت شدم . سرم داشت می ترکید .
هری این را گفت و به سمت رون و هرمیون برگشت . از پشت سرشان دامبلدور و بازرس ها را دید که به این سمت می امدند . به ان دو اشاره کرد که بخوابند .
صدای یکی از بازرس ها به گوش می رسید :
- جناب مدیر . به نظرتون باید چی کار کنیم ؟
- نمی دونم استفان حمله به فنگ سومین حمله در این هفته بوده . قبل از اون هم به یه تکشاخ و یه سانتور حمله شده . تکشاخ مرده ولی سانتوره می گفت : یه پیکر سیاه که صورتشو پوشونده بوده بهش حمله کرده . به نظرم بهترین کار در حال حاضر بازرسی جنگل باشه و این که نذاریم کسی به اونجا نزدیک بشه .
دامبلدور قدری ساکت شد و به جایی که هری و رون و هرمیون پنهان شده بودند نگاه کرد .
بازرس دوباره پرسید : نمی دونین ماهیت مهاجم چی بوده ؟
دامبلدور جواب داد : نه سانتور می گفت همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده و نتونسته کامل فرد مهاجم رو ببینه . البته خودم یه حدسایی در موردش می زنم ولی امیدوارم حدسم اشتباه در بیاد .
بعد از گفتن این حرف به سمت جنگل حرکت کردند .
هری ابتدا به رون و بعد به هرمیون نگاه کرد . هر دو ترسیده بودند .
هری گفت : بیاین باید دنبال اون موجود بریم .
رون گفت : چی ؟!! دیوونه شدی ؟!! کم بود کشته بشیم !!
- ولی حالا که نشدیم . در ضمن من باید مطمئن بشم که چه رابطه ای بین اون موجود و زخمم وجود داره .
- نکنه .. نکنه .. اون ... !
هرمیون نتونست جمله اش رو تموم کنه اما رون و هری کاملا منظورش رو فهمیده بودند .
هری گفت : بلند شید بازرس ها نمیدونن اون موجود از کدوم طرف رفته ولی ما می دونیم .
پس به سوی جنگل راه افتادند ....








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.