هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲:۰۲:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6094
آفلاین
-بعدش مثلا جلوی من از هری تعریف کن! اصلا دیوونه می شم. یا همین هرمیون دندون گرازی مو وحشتناک! همچین چیز جالبی نیست ولی دیگه همین گیرم اومده دیگه. سعی کن به خودت علاقمندش کنی ببین چه بلایی سرم میاد. بعد این کک و مکامو می بینی؟ اینا رو با چوب دستی فشار بدی از اون ور سرم می زنه بیرون. زیرشون خالیه...

رون می گفت و کریس تند و تند یادداشت می کرد. این اطلاعات بالاخره روزی به دردشان می خورد.

مدتی بعد، رون را مرخص کرد.

-بعدی!

هری پاتر در مقابل کریس نشست.
-خب...ببین...مورد اول پدر و مادره. هر حرفی درمورد پدر و مادر بزنی من زیر و رو می شم. بعدش اگه جلوی من حتی ذره ای به کسی بیشتر از من توجه بشه قاط می زنم. همیشه باید کانون توجهات من باشم...

کریس نوشت و نوشت و پرونده ای قطور از نقاط ضعف محفلی ها بدست آورد!

-خب...این حله. الان من یه مشکل خاص دارم که براش احتیاج به راه حل دارم.

محفلی ها شروع به بالا و پایین پریدن کردند.

-من بگم؟ من من...
-خواهش می کنم. این یکیو من بگم...
-من بیشتر معجون خوردم. راه حل من بیشتر حل می کنه.

کریس مشکلش را عنوان کرد.
-ما الان شرایط جنگ نداریم. چیکار کنیم که محفلیا برن و چهار روز دیگه برگردن؟

-به پروفسور بگین لطفا برای حمله، چهار روز دیگه مراجعه کنید.

کریس این یکی را یادداشت نکرد.
-همین؟ لطفا رو هم حتما باید بگم؟ لازمه؟

و به سمت دامبلدور رفت.
-جناب ریش دراز...شما ممکنه تشریف ببرین و چهار روز دیگه برای حمله برگردین؟ ما الان اصلا روحیات جنگیدن نداریم. الان مایلیم چایی بنوشیم و موسیقی کلاسیک گوش کنیم. مرلین رو چه دیدین؟ شاید همینا روی ما تاثیر گذاشت و جادوگرانی بس سفید شدیم!

آغوش همیشه باز دامبلدور باز تر شد.
-چرا که نه فرزند تاریکی...یک رهبر باید در میدان جنگ هم با وجدان و مهربان باشه و شرایط رو درک کنه. ما می ریم!

مرگخواران و محفلی ها در هوش و درایت این رهبر، انگشت حیرت به دهان گرفته بودند!
کریس حتی "لطفا" را هم نگفته بود...و چند دقیقه بعد، خانه ریدل ها خالی از هر نوع جادوگر سفید و فرزند روشنایی شده بود.

سکوتی ترسناک فضای خانه را در بر گرفته بود.

-سکوت شد...ما خوابمان گرفت...




پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۳۲:۴۶ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 257
آفلاین
همه مرگخوارا شروع کردن به عرض خونه ی ریدل ها رو تی کردن و فکر کردن!

-فرزندان تاریکی، طی کنید نه تی!

مرگخوارا فکر کردن که الان جلوی محفلیا ضایع شدن و اربابشون ازشون ناامید می شه...ولی اینطور نشد.

-به تو چه ارتباطی داره...یاران ما مثل شما ها نیستند که...کاری هستند! یاران ما به کارتان ادامه بدهید تا چشمانشان در بیاید!

مرگخوارا همیشه پشتوانه داشتن.

مرگخوارا تی کردن و فکر کردن.
همه مرگخوارا تو دلشون فکر می کردن به جز کریس!
-تو می تونی کریس...تو باید یه فکری کنی تا خودتو نشون بدی...تو باید یه راهی پیدا کنی که محفلیا رو بدون جادو، شکنجه بدی...تو باید یه راه حل پیدا کنی.

رون که به کریس خیلی نزدیک بود، داشت حرفای کریس به خودشو می شنید.

-راه حل اینم نمی دونی؟ این که خیلی معلومه...نگا من خیلی قلقکی هستم، منو قلقلک بدی از هر شکنجه ای بدتره برام، هری...
-فرزندم؟ چرا اینا رو بهش می گی؟
-پروف دست خودم نیست...نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم که اینا رو بهش نگم...خب داشتم می گفتم...

انگار که معجون هکتور عوارض جانبی هم داشته.

رون کلی راه حل جلوی پای کریس گذاشت!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳ ۲۲:۴۷:۴۵
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳ ۲۲:۴۹:۱۲

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۹:۲۴
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 824
آفلاین
- من حس میکنم برای هر مشکلی راه حلی دارم!
- ما قبلا هم راه حل داشتیم فرزندانم. عشق راه حل همه ی مشکلاته!
- نه پروفسور من حس میکنم هر مشکلی پیش روم باشه میونم حل کنم. تمام مسائل ریاضی الان قابل حلن. من جواب همشونو بلدم.

کمی اون سو تر هکتور داشت زیر نگاه سنگین لرد و مرگخوار ها له میشد.
- هک؟
- بله ارباب؟
- معجونت درست عمل کرد؟
- بله ارباب!
- چرا الان و تو این موقعیت باید معجونت درست عمل کنه؟
- ارباب مگه قبلا درست عمل نمی کردن؟
- چرا هک! قطعا درست عمل می کردن. خب یارانمون. ما منتظریم. خودتون دست به عمل میزنید یا خودمون دست به عمل بزنیم؟

مرگخوار ها عمرا نمیخواستن لردشون دست به عمل بزنه. باید فکری به حال محفلی هایی می کردن که حالا راه حل پیدا کن هم شده بودن.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۱:۴۰ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۶:۲۵
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 507
آفلاین
هکتور چند ثانیه فکر کرد.
- ولی من اینارو برای شما درست کردم...

لحنش غمگین بود. به نظر میرسید بلاتریکس، محبت رو در قلب هکتور کشته باشه و احساساتش رو جریحه دار کرده باشه.
هکتور با همون لحن غمگین و مظلوم گفت:
- اصلا دیگه معجونای خوب خوب براتون درست نمیکنم... هععی... قدر نمیدونید که...
- آخییی... فرزند تاریکی... اصلا بیا بغل خودم که با نیرو عشق قلب شکسته ت رو دوباره پیوند بزنم.
- فرصت طلبو ببینا. هکتور، سریعا معجون رو میریزی توی حلقشون تا ما تاثیرات زیباش رو مشاهده کنیم.
- ارباب، راستشو بخواید... فقط یک شیشه معجون دارم!
- بقیه شونو چیکار کردی؟ همیشه توی کفش و جوراب و درزای ردات هم چندتا بطری داشتی که!

فنریر با اشاره بلاتریکس سریع رفت تا هکتور رو بازرسی بدنی بکنه.
بعد از چند دقیقه، فنریر تعداد زیادی پاتیل در سایزهای متفاوت، چندتا شیشه مواد اولیه، سه تا ملاقه، و یک بطری معجون "راه حل پیدا کن در شرایط خاص" رو پیدا کرد.

- نفری یک قاشق هم براشون کافیه ارباب.
- همین الان از خودت در آوردی؟
- نه ارباب، تضمینیه. همه شون بعد از خوردن یک قاشق از این معجون شروع میکنن در شرایط خاص راه حل پیدا میکنن.

و به این ترتیب، هکتور با نظارت بلاتریکس شروع کرد به پر کردن ملاقه هاش و فرو کردن اونا به حلق محفلیا...

- من که حس خاصی ندارم.

رون گفت. که البته با لبخند ملیح هکتور مواجه شد.

- حس میکنی... حس میکنی!

و رون کم کم حس کرد، همینطور بقیه محفلیا!



پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۱:۲۲ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۲:۳۲:۴۶ دوشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 257
آفلاین
از 2-4-4 ، 1-4-4 مونده بود.

مرگخوارا شده بودن یه تیمی که یکی از کلیدی ترین مهره هاشونو نداشتن. اونا از یه چیز هم محروم بودن...جادو!

فنریر در خط حمله تنها مونده بود

-دستپاچه نشو فنریر! ما می تونیم.
-چی نشم؟
-دستپاچه!

فنریر وقتی اسم حالتشو فهمید، یه نگاه به حالتش کرد و آب دهنش راه افتاد...خیلی هم راه افتاد!
وقتی فنریر با آب دهنش کف زمین رو مزین کرد، محفلیون یکی پس از دیگری سر خوردن و افتادن روی زمین!

-بالاخره به درد خوردی فنریر!

مرگخوارا باورشون نمی شد که به همین راحتی تونسته بودن جلوی محفلی ها رو بگیرن.
دور محفلی ها حلقه زدن ولی متوجه شدن که یه جایی از حلقه خالیه!

-نترسین من اینجام...بانز همیشه در حلقه!

بلاتریکس و مورچه ی ملکه ی نامیرا، از جاشون بلند شدن.

-رابستن برو چوب دستی هاشونو بگیر.

رابستن همیشه دوست داشت که مفید باشه، برای همین بدون اینکه چیزی بگه قبول کرد و همه ی چوب دستی هارو جمع کرد.

-یاران ما شکنجشان دهید، جگرمان کمی حال بیاید.

مرگخوارا حالا باید دنبال راهی غیر جادویی برای شکنجه پیدا می کردن...همه شروع کردن به فکر کردن!

-یاران ما، چرا فکر می کنید؟ اگر شکنجه نمی دهید خودمان دست به کار شویم و به همه آواداکداورا تقدیم کنیم!

مرگخوارا باید سریع راه حلی پیدا می کردن!

-معجون "راه حل پیدا کن در شرایط خاص" بدم؟

بلا فکری به ذهنش رسید.
-به ما نده...به اونا بده!


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۴۹ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۷:۱۶
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 630
آفلاین
بلاتریکس قابلمه اش را سر جایش محکم و با طنابی دور سرش ثابتش کرد، چنگالش را برداشت و به سمت ملکه رفت.
-حواست باشه... با اقتدار صبحت می‌کنی... فهمیدی؟

به نظر فهمیده بود.
بلاتریکس او را برداشت، یقه فنریر را هم گرفت و به دنبال خود کشید.
-هی... می‌خوام در رو باز کنم. با فرهنگ باشین... مثل جنگ زده ها نپرید تو... وایسید تا دعوتتون کنیم تو. فهمیدید؟

جوابی نیامد. شاید بلاتریکس انتظار بی‌جایی داشت.
نگاهی به فنریر کرد و “یک، دو، سه” گویان، در را باز کرد.
محفلیان برای یک دقیقه... حتی شاید سی ثانیه فرهنگ خود را حفظ کردند.
درست زمانی که ملکه گلویش را صاف کرد تا جمله‌اش را ادا کند...

-حمله!

به همراه بلاتریکس زیر جمعیت محفلیونی که فرهنگشان ته کشیده بود له شد... البته متاسفانه نمرد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۹:۵۰ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 458
آفلاین
-من میگم!من میگم!من میگم!من میگم!

کریس دستش را بلند کرد و این جمله را گفت و به شکل عجیبی صدایش خود به خود اکو گرفت.

-تو غلط میکنی!

اما بلاتریکس حتی با صدای اکودار کریس هم تحت تاثیر قرار نگرفت.
-هی هرچی میشه خودشو میندازه وسط،قرار شد وایسی پیش ارباب!

کریس که ضایع شده بود پیش بانز و ارباب برگشت.

-من میگم!

سو داوطلب شده بود،همه مرگخواران سرشان را به نشانه تایید تکان دادند،سو برای گفتن آن جمله هیچ مشکلی نداشت.

-چی میگی سول؟

سکوت در خانه ریدل برقرار شد،سو سرش را آرام آرام سمت لرد...

-تام در رو برای دشمنان با عشقت باز نمیک...
-اه!بذار دو دیقه سکوت غالب باشه صحنه دراماتیک شه ریشو!

بلی،سو سرش را آرام آرام به سمت لرد چرخاند.
-ارباب میخوایم بگیم که...بگیم که بدون چوبدستی بجنگیم،مثلا برای حمایت از ماگلا.

لرد چند دقیقه سکوت کرد،دامبلدور هم از بیرون سر و صدایی نکرد تا صحنه زیباتر شود.
-هرکس از یاران ما این جمله را به زبان آورد،حکم مرگ و سپس اخراج خودش را امضا کرده است!
-ارباب وقتی میمیریم چجوری بعدش اخراجمون میکنین؟

با ابرو انداختن بلاتریکس فنریر به سمت مرگخوار مذکور رفت و او را درون اتاقی برد،سپس تنها و بدون مرگخوار مذکور از اتاق بیرون آمد.مرگخواران شکست میخوردند،محفلی ها از جادو استفاده میکردند و لرد در خطر جانی قرار میگرفت،این پایان بازی بود.

-من میگم ای لشکریانم!

مورچه ی ملکه بالاخره داشت مفید واقع میشد.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۱:۱۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
مرگخوارا نمی‌دونستن اشاره به گرسنگی محفلیا چه معنی‌ای می‌تونست داشته باشه. یعنی اونا واقعا انتظار داشتن امر حمله و شام رو با هم انجام بدن؟

هرچی که بود فعلا اهمیتی نداشت! چون یه عالمه محفلیِ چوبدستی به دست که هر لحظه ممکن بود جادویی کنن پشت در وایساده بودن و چیزی نمونده بود پاشنه درو از جا بکنن.

- زودباشین دیگه! نکنه انتظار دارین خودمون درو باز کنیم؟ رون فرزندم، یه آلوهومورا بزن این درو باز کن بریم تو.

با شنیدن این حرف نفس تمام مرگخوارا تو سینه حبس می‌شه. جادو؟ اونم پشت در خونه ریدل؟

لینی بعنوان یه ریونکلاوی باهوش و فرهیخته، رو به بلا که برای مذاکره همراه فنریر جلو قرار گرفته بود پیشنهاد می‌ده:
- بگو ما می‌خوایم برای اولین بار تو عمرمون با ماگلا هم‌دردی کنیم و مث اونا بجنگیم، چوبدستیاشونو بذارن کنار. محفلین هم‌دردی با ماگل بشنون ذوق نمی‌کنن؟

بلاتریکس با چهره‌ای خموده به لینی نگاه می‌کنه.
- من عمرا همچین حرفی بزنم!
- به خاطر ارباب بلا؟

دست رو نقطه ضعف بدی می‌ذارن! بلاتریکس یقه فنرو می‌گیره و به جلو پرتاب می‌کنه.
- تو بگو!
- این با این آبی که از دهنش جاریه که اگه چیزی بگه هرچی مذاکره هستو به فنا می‌ده!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۳ ۱۹:۳۲:۳۹



پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۹:۱۳ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸
#99

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۴۱:۱۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین


پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
پیام زده شده در: ۱۸:۴۶ جمعه ۳ خرداد ۱۳۹۸
#98

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۶:۲۵
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 507
آفلاین
ملکه به سرهای مرگخوارا که به چپ و راست تکون میخورد نگاه ناجوری انداخت.
- برید آذوقه آماده کنید، باید سالها در محاصره دوام بیاریم.

مرگخوارا باز هم اهمیتی ندادن. در اون زمان، دستورات ملکه در مقایسه با محفل که قرار بود به خانه ریدل حمله کنه، هیچ بود.
بلاتریکس بعد از اینکه مطمئن شد بانز و کریس نقش خودشون رو به عنوان سنگر لرد سیاه به خوبی ایفا میکنن، به بقیه مرگخوارا نگاه کرد. سعی داشت براشون وظایف مناسبی پیدا کنه.
و البته مرگخوارا با دیدن نگاه بلاتریکس، خودشون سعی کردن برای خودشون وظیفه پیدا کنن. مثلا فحش دادن به ملکه زنبورا، یا عوض کردن جاشون با بانز و کریس، حتی برداشتن قاشق و چنگال و آماده شدن برای درگیری احتمالی...

- خب، یه برنامه پشتیبانی هم نیا...

تق تق تق!

- کیه کیه در میزنه؟
- درود بر فرزندان تاریکی، به نام قدرت عشق و ویزلی، به نام زخم هری اومدیم بهتون حمله کنیم.

مرگخوارا به نشانه تاسف، با دست محکم کوبیدن به پیشونیشون. لرد هم دستش رو برای کوبیدن به پیشونیش بالا آورد که البته هکتور مانعش شد.
- ارباب لطفا بکوبید توی پیشونی من. یه وقت خطری پیش نیاد براتون به خاطر ضربه به سرتون.

و البته لرد هم با آخرین توانش کوبید به پیشونی هکتور.
- دویست سال یه بار توی بدترین زمان ممکن جرئت حمله پیدا میکنن... اونم به این وضع، اندازه یک جو کاریزما و ابهت ندارن.
- تام؟ صدای غر غر کردنت رو میشنوم، زشته در رو روی کسایی که بهت حمله کردن و حسابی هم گرسنه شونه بسته نگه داری.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.