هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۵:۳۵ سه شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۵
#56

دای لوولین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین

پست پایانی


6 ماه بعد

تالار ریونکلاو خالی بود. خالی خالی، ریونیون از هم گسسته وگم شده بودند. لینی و گروهش از اتاق دامبلدور برنگشته بودند. ریتا قرچ شده بر کف تالار چسبیده بود. ادی کاندیدای وزارت شده بود و تالار را به تسمه تایمش هم نمی گرفت.

- من برگشتم! پولا رو بیارین قسمت کنیم!
- همه رفتن! کسی اینجا نیست.
- پس تو کی هستی؟
- من سوژه ـم. شیش ماهه اینجا تنها افتادم. تو اصن چجوری دلت اومد منو بذاری بری؟

لونا لاوگودold متاثر شد. متحول شد. متنبه شد. سوژه را در آغوش کشید و تالار را منفجر کرد.

ملت ریونی نیز تنبیه شدند خشتک ها دریدند و سر به بیابان نهادند.




این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸ دوشنبه ۲ آذر ۱۳۹۴
#55

ادی کارمایکل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۱:۴۸ جمعه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۷
از گولاخ خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 122
آفلاین
ریتا که به تازگی به سایز انسانی اش برگشته بود، دوباره زیر پا له شد! آن نصفه ی دیگر که باقی مانده بودند، به پایی که ریتا را له کرده بود خیره شدند. بعد به زانویش خیره شدند، بعد به دلیل حفظ شئونات سایت به گردنش خیره شدند و بالاخره بعد از تحمل سختی و مشقت های بسیار و به دلیل هوش بالای ریونکلایی، به سر له کننده ی ریتا رسیدند و با بهت و حیرت به آن خیره شدند... گلرت پرودفوت بود!

چشمانش قرمز بودند و دورشان را حاله ی سیاه رنگی فرا گرفته بود. گلرت تحلیل رفته بود و در کل در دو بعد دیده می‌شد، به دلیل لاغری زیاد از بغل قابل دیدن نبود! گلرت نفس نفس زنان گفت:
- بچه ها، پلیس فتای سایت دنبالمه! باید سریع در رم، از زندان های ش.ب در رفتم!

اورلا پرسید:
-ش.ب؟ شب؟
- آره دیگه... ش.ب، شناسه‌های بسته‌شده! الان آرسینوس و سوروس در به در دنبالمن! این رو یادم رفت بگم، شما یه ماده ی دیگه هم لازم دارین!

همگی دوباره به حالت پوکرفیس فرو رفتند و منتظر ماندند تا پرودفوت پنجمین و آخرین ماده را بگوید. گلرت به چپ و راستش نگاهی انداخت و گفت:
- موهای سوروس اسنیپ، همراه با یه بسته از روغن موش!
- موهاش؟
- آره، همش. اسنیپ باید کچ...
-گوشنمههههههه!

روبیوس هاگرید که بنا به این پست دسترسی های مدیریتی داشت، روی فرق سر گلرت پرودفوت پرید و داد زد:
- جیگَر! اسپاگتی! بیا این یارو رو که میخاصطی براط گرفطم! املا هم هنوض ذیر بیصط نگرفطم جون طو!

اسنیپ که با عصبانیت جلو می‎آمد، نگاه غضبناک و دودآلودی به هاگرید انداخت و گفت:
- اسمم اسنیپه، اگه یه بار دیگه بهم بگی اسپاگتی، دو هزار و پونصد امتیاز از گریفیندور کم می‌کنم.

آرسینوس که دیگر از شدت خشم کف به دهان ماسکش آمده بود، ردایش را درید و سر به بیابان نهاد! اسنیپ نگاه غضبناک دیگری به هاگرید انداخت، گلرت پرودفوتِ له شده را در جیبش انداخت و آرام آرام دور شد.

منتها صحنه از نظر ریونی‌ها جور دیگری بود. آن‌ها غیر از موهای روغن خورده و براق و گولاخ اسنیپ چیز دیگری نمی دیدند. همین که هاگرید و اسنیپ از صدارس ریونی ها دور شدند، ریتا گفت:
- خب چی کار کنیم؟ اسنیپ اونجاست!

باب متفکرانه دستی به ریشش کشید، اما دید که ریش ندارد، پس منصرف شد و دست در حلقش کرد و باقی مانده ی کلوچه را از... اشاره می کنن که خیلی کثافتم! چون باب مشغول بود، مایکل کرنر پرسید:
- پس چیزا چی می شن؟
- چیزا؟
- آره دیگه... چیزای فیل ها.
- فیل چیز داره؟
- اَه! پی پی شون! :vay:
- اوه... راست می گی.

ریتا که می دانست ریش ندارد و کلوچه هم نخورده است، دستش را لای موهایش برد و آن ها را فرفری تر از قبل کرد. در همین حین، ادی کارمایکل خیلی ژانگولرطورانه پرید وسط داستان و با نیشخندی بر لب گفت:
- سلام ملت، خاله و عمه بازی در نیارین و خونه ی هم نرین و سوپ کلم... عه، چیه؟ چرا اینجوری نگاه می کنین؟

همانطور که نیشخند روی لب های ادی کارمایکل می ماسید، بقیه ی ریونی ها نیشخند می زدند. ریتا عشوه های خرکی آمد و گفت:
ببین ادی... ما یه مأموریت خطیر داریم، باید بریم اسنیپ رو کچل کنیم. اینه که تو یه مأموریت داری که خیلی آسون تره، خودتم تنهایی باید انجامش بدی.
- چی؟

ریتا جلوتر رفت و مأموریت را به ادی گفت. ادی پوکرفیس شد. ادی له شد. ادی تاپاله ی فیل را جلوی چشمانش می دید. ادی فیل هایی را می دید که شیر خورده بودند و... خلاصه، ادی به فنا رفت و هنگ کرد.

ریونی ها هم که هوش بسیار سرشاری داشتند، از این موقعیت استفاده کرده و به سمت دفتر اسنیپ سرازیر شدند و ادی را با مسائل و مشکلاتش - یعنی بیست کیلو پی پی فیل - تنها گذاشتند.


ویرایش شده توسط ادی کارمایکل در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۲ ۱۵:۱۳:۴۴




He is Nostro dis Parter
Nostr' alma Mater...


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۰:۰۷ دوشنبه ۲ آذر ۱۳۹۴
#54

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۴۶:۰۴ سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
خلاصه: فلور دلاکور دستگاهی ساخته که میتونه پول درست کنه. اما برای راه انداختن دستگاه سوخت لازمه و مواد درست کردن این سوخت، موادی کمیاب و بعضا گرون هستن. تا حالا دو تاشون رو پیدا کردن. اولی اشک اژدها، دومی برگ درخت بید کتک زن! حالا به دنبال دو مواد بعدی، یعنی 20 کیلو کود فیل‌های بزرگ هندی و سطل آشغال اتاق دامبلدور هستن. ریونیا قراره برای پیدا کردن این دو ماده به دو گروه تقسیم شن.
نکته: فعلا مشخص شده که فیلیوس عضو گروه دوم یعنی دزدیدن سطل آشغاله!


**************************************************

ریتا دو دوتا چهارتایی درون ذهنش می‌کند و بالاخره تصمیم خود را می‌گیرد.
- مفتخرم اعلام کنم که وظیفه سخت و خطیر محافظت از تالار و هدایت گروهی که قصد دستبرد به اتاق دامبلدورو دارن برعهده می‌گیرم. من از بچگی عادت داشتم کارای سختو خودم بردارم. وای که من چقد بخشنده‌م. چیزایی که گفتمو نوشتی؟

قلم پرِ جادوییِ روی اعصاب ریتا، تکانی ناگهانی می‌کند و بلافاصله شروع به نوشتن حرف‌هایی که مسلما 180 درجه با اصلشان متفاوت بودند می‌کند. پیش از اینکه ریتا بخواهد قدم پیروزمندانه‌ای برای انتخاب گروهش بردارد، صدایی توجه همگان را به خود جلب می‌کند.
- قرررچ!

لینی که به تازگی از ناکجا آباد به درون سوژه منتقل شده بود و همچنان اثرات نت ضعیفش موجب موجی شدن چهره‌اش و گاهی به طور کلی محوش شدنش می‌شد، یکراست بر روی ریتا سوسکه فرود می‌آید.
- اهم... سلام بچه‌...ها! ورود تازه‌واردامونو خوشامد می‌گم. داشتین گروهبندی می‌کردین؟ دستبرد به اتاق دامبلدور؟ کیا آماده‌ن که با من بیان؟

لینی با دیدن چشم‌های از حدقه بیرون‌زده‌ی جماعت ریونی که به پایش خیره شده بودند، خم می‌شود و با تعجب پاهایش را از نظر می‌گذراند. حجاب آسلامی(!) را که رعایت کرده بود، شلوارش پاره که نبود، جورابش هم که سوراخ نبود. اصلا به فرض که بود، درون کفش چه کسی از سوراخ بودن آن آگاه می‌شد؟

فیلیوس که متوجه تلاش لینی برای فهمیدن ماجرا و عدم موفقیتش برای درک اتفاق رخ داده شده بود، فریاد می‌زند:
- لینی! ریتا!

لینی به سرعت پایش را که از شدت نگاه ریونی‌ها سست شده بود، از روی زمین بلند می‌کند. نیشخند زنان دستش را به انتهای کفشش می‌برد و موجود لزج له‌شده‌ای را با کاردک از کفشش جدا می‌کند.
- هاها. ریتا بود! سلام.

لینی با احتیاط ریتا را بر روی میز قرار می‌دهد. سپس به گونه‌ای که کسی متوجه نشود سیخونکی به قلم پرِ ریتا می‌زند و آن را بر روی زمین می‌اندازد. بعد از اتمام کارش دست‌هایش را به هم می‌مالد و رو به ریونی‌ها می‌گوید:
- خب چی می‌گفتم؟ آهان! یه گروه دنبال من راه بیفتین. می‌ریم تا نقشه‌ی دزدی از اتاق دامبلدور رو بکشیم.

لینی این را می‌گوید و همراه با نیمی از ریونی‌ها که فیلیوس نیز شاملشان می‌شد، ریتا و نیمه‌ی دیگر ریونی‌ها را تنها می‌گذارد. هنوز هم گاهی تصویرش به خاطر نت ضعیفش شطرنجی می‌شد!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۲ ۰:۱۴:۳۷



پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۴
#53

دای لوولین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
- حداقل لازم نیست برای اون به فیل ها پول بدیم.
- می شه بگی فیل دقیقا باید از کجا پیدا کنیم؟
ملت راونی به فکر فرو رفتند. اما خب ان ها ملت راونی بودند. پس خیلی سریع جواب پیدا شد.
- می ریم هند.
- می دونی حتی با آپارات کردنم چقدر پیدا کردنش طول می کشه؟ اینجوری پیش بریم تا پیدا کردن مواد اولیه فلور مرده.
آیۀ یأس خوانِ مذکور طی یک حرکت هدفمند، از سوژه به بیرون پرتاب شد. و ملت در آزمایشگاه نفس راحتی کشیدند.
- می گم بیچاره زیاد حرف بدی هم نمی زد ها؟
- باید دوتا گروه بشیم هر گروه بره دنبال یکی از مواد اولیه. گلرت ماده دومو بخون.
گلرت به طرزِ خیلی پوکرفیسی( کپی رایت بای آیۀ یأس خوانِ مذکور) گفت.
- سطل آشغال اتاق پرفسور دامبلدور.
ملت راونی همگی با رعایت حق کپی رایت همچو گلرت پوکر فیس شدند. تنها یک نفر زیرلب با خود زمزمه کرد.
- دیلاق ریشو
گلرت با خوش حالی رو به راونی ها فریاد زد.
- اولین داوطلب برای گروه دوم. مرسی پرفسورفیلت ویک.
بقیه با نگرانی به یک دیگر نگاه کردند. هیچ کس نمی خواست به محفل دست برد بزند. هیچ کس نمی خواست به هندوستان برود و کود فیل را با خود بیاورد. اما بحث پول در میان بود و وقتی پای پول درمیان است جای هیچ حرف دیگری نمی ماند.انتخاب بین بد و بدترین. اما همۀ اعضا پوکر فیس نبودند و اگر دقت می کردید یک نفر را می شد کاملا دید.


ویرایش شده توسط دای لوولین در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۲۳ ۱۹:۳۶:۰۴

این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۷ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
#52

کرنلیوس آگریپاold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۹ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۱ یکشنبه ۳ آبان ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 57
آفلاین
آشا که متوجه خیره شدن نگاه تمامی‌ اعضای محترم هیات مجریه آزماشگاه روی دم عزیزش شده بود، به هوا پرید و جیغ عجیبی‌ کشید.

- یعنی بازم می‌خواین دم منو بکنین؟ چیز‌های مهم تری هست که باید بهشون توجه کنیم، مثلا این پنه لوپه که با این که میدونست که ما اشک اژدهارو با هزار زحمت جمع کردیم می‌خواست کلاه سرمون کنه و همهٔ پولو هپلی هاپو کنه!

ملت که متوجه نشده بودن که آشا داشت در اصل سعی‌ میکرد که حواسشونو پرت کنه تا دم خودشو نجات بده، همه به طرف پنه برگشتن و شروع کردن به داد و هوار کشیدن رو سر ساحره بیچاره. آشا از این که تونسته بود دم مبارک را از ساطور نجات بده خوشحال بود و داشت از آزمایشگاه بیرون میرفت که دید که یک دست عظیم (این قسمتو باید از دید آشا تصور کرد) از دمش گرفتتش و انداختش توی تنگ. آشا که از این حرکت متعجب شده بود از درون تنگ نگاه کرد و متوجه لبخند گشاد آگریپا شد که تنگ را جلوی چشماش گرفته بود و داشت با تمامی دندون‌های زردش به آشا می‌خندید.

- لیدیز اند جنتلمن ... یعنی‌ سواحر و ساحره‌های عزیز... مردم! ببینید کی‌ داشت فرار میکرد این وسط ! گرفتمش که بتونیم دمشو ببریم و ازش استفاده کنیم...هرچند راستشو بخواین نمیدونم به چه درد قراره بخوره. از اون مرگخوار عزیز دو پست پیش میخوام که این کارو به عهده بگیره... چون اونجوری که من میشنسمش توی جدا کردن اعضای بدن استاده!

تراورز که از شنیدن این که بالاخره به یک پست دعوت شده بود از شدت ویبره داشت آب بدنش بخار میشد، یک خنده شیطانی سر داد که باعث شد همه ملت از جا بپرن و از کتک زدن پنه دست بردارن. پنه که از صورت زخمیش خون میومد و از خشونت ناگهانی اعضای گروهش متعجب بود (آخه هر جا بحث پول پیش بیاد اوضاع جدی میشه ) لبخند کجی زد و روی زمین بیهوش شد. در این مدت آشا از توی تنگ شاهد ماجرا بود و وقتی‌ که دید که همه به سمتش نگاه می‌کنن شروع به داد و فریاد کرد.

-اصلا شماها لیاقت منو ندارین! هیچ‌کدوم از اعضا هیچ فعالیتی نداران منم اصلا تو‌ترین‌ها رای نمیدم!

ناگاهان همه متوجه عدم فعالیت گروه با وقار راون شدن و سرشونو با تأسّف تکون دادن و به احترام به ناظر جدید یک دقیقه سکوت مطلق اختیار کردن. گلرت که تازه متوجه شده بود که داران بهش احترام میذارن گلوشو صاف کرد و برای سخنرانی آماده شد.

- اعضای محترم راون... وقتش رسیده که این گروه را بتکونیم ! حالا چطورشو نمیدونم!

بعد از این سخنرانی بسیار طو ...کوتاه ، سکوت خجالت آوری آزمایشگاه را پر کرد. گلرت که متوجه شده بود که باید سوژه را پیش ببره به خودش برگشت و سعی‌ کرد رهبری این گروه غیورو به عهده بگیره.

- خوب اگر اشتباه نکنم ماده بعدی باید بیست کیلو از کود فیل‌های بزرگ هندی باشه... پس واسه چی‌ وایسادین دست به کار بشین این آشارم بدین من!





ارزشی بی‌ بکارت


تصویر کوچک شده


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۵:۰۶ پنجشنبه ۱ آبان ۱۳۹۳
#51

گلرت گریندل والد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۶:۱۲ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳
از عقلت استفاده کن، لعنتی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 513
آفلاین
- 35000 گالیون؟

- و 100 سیکل!

- پول خیلی زیادیه.. به نظرتون چجوری این همه پول رو بدست بیاریم؟!

" 35000 گالیون و 100 سیکل؟" گلرت این حرف را در حالی که دست چپش را به چانه ی راست اش می کشید بر زبان آورد و سپس دستی در جیب فرو برده و به سختی به دنبال چیزی در اعماق جیب شلوارش گشت. ریونی ها یکه خورده از عمل گلرت از یکدیگر پرسیدند:

- یعنی گلرت زمانی که امپراتور بوده، جایی گنجی چیزی مخفی کرده؟

- یعنی یه حساب مخفی تو گرینگوتز داره؟

- نکنه میخواد نورمنگارد رو بذاره واسه فروش؟!

- مگه قرار نبود واسه تولد n+1 سالگیش همه ی ما رو دعوت کنه اونجا؟!

- آخه مگه نورمنگارد تو جیبشه که تو جیبش دنبالش بگرده؟

- یعنی دنبال نورمنگارد نمیگرده؟ آخه گلرته دیگه.. شاید کار سن و سال باشه...

گلرت با فریاد 'اورکا اورکا!' دستانش را از جیب خارج کرده و سکه ای را در کف دستان پنه لوپه قرار داد و با چهره ای بشاش رو به هم گروهی ها ی خود گفت: "این 100 سیکل سهم من! بلاخره ما همه ریونی هستیم و هرکس هر کاری از دستش بر میاد باید برای تحقق بخشیدن به آرمان های امام گروه انجام بده.. تا من میرم یه چرت بزنم شما هم 35000 گالیون باقی مونده رو جمع کنید.

ریونی ها که با استفاده از هوش سرشارشون متوجه شده بودند که گلرت داره کلاه سرشون میذاره و باز هم میخواد از زیر بار مسئولیت شانه خالی کنه، دستان پرتوانشان را بر گردن گلرت حلقه زده و پیرمرد را حسابی مورد لطف قرار دادند.

دافنه که به دلیل نداشتن دست از انجام کار فوق عاجز بود، بر روی جسم نیمه جان گلرت مشغول قل خوردن شد که نویسنده درخواست تایم اوت کرد!

پیرمرد پس از گفتن شعار انتخاباتی مرلین مبنی بر "The country for old men" از پیرمرد نماینده درخواست کمک نمود که پس از اطلاع یافتن از کناره گیری نماینده ی مذکور، داشت آماده می شد که خود را آماده ی موج حمله ی بعدی ریونکلاوی ها کند که ناگهان چیزی به یادش افتاد.

"صبر کنید!" گلرت با گفتن این جمله، ریونکلاوی ها را که از فکر دستگاه گالیون ساز خارج شده و به فکر انجام تفریح جدیدشان (ضرب و شتم گلرت تا آنجا که جا داشت!) بودند، در جای خود میخکوب کرد. پیرمرد n ساله در حالی که بادمجان های پای چشمانش را مالش میداد، رو به همگروهی هایش گفت: "مگه ما اینجا اشک اژدها رو به دست نیاوردیم؟ پس چرا میخوایم پول جمع کنیم؟"

ملت ریونی نگاه متعجبی را با هم رد و بدل کرده، سپس نگاهشان بر آشا و دم سبز رنگش ثابت ماند.


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۶:۰۰ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۳
#50

پنه لوپه كليرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ سه شنبه ۹ تیر ۱۳۹۴
از یه جایی همین دور و برا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 66
آفلاین
از گوشه ی ازمایشگاه صدای اشنایی به گوش رسید پنه لوپه(دادادام من وارد می شوم)با سرفه ای حضور خود را علام کرد و با همان لحن تکبر امیز خود شیفته گانه اش گفت:«شما هم اسم خودتون رو گذاشتید ریونی یعنی شما هنوز نمی دونید اگر دم یک مارمولک رو از بدنش جدا کنن دوباره در میاد تازه در مورد اشک اژدها هم فکر کردم من یه اشنایی دارم که تو بازار سیاه کار میکنه اون هراز چند گاهی به المان میره و بابرادر رون دوسته می تونه تهیش کنه اما پول زیادی می خواد میگه کارش خیلی خطرناک»
ملت ریونی:« چیییی؟ تو به کی رفتی گفتی؟ اینجا قرار بود ازمایشگاه سری باشه ...»
پنه لوپه با داد و فریاد گفت:«اروم باشید طرف راز داره از این کارا زیاد میکنه تازه اخر کار یه افسون فراموشی مزنیم تنگش سرش رو هم میاریم»
فلور گفت:«اگه چارلقی بفغهمه چی؟!!»
پنه لوپه با خونسردی گفت:«طرف به طور نامحسوس عمل میکنه تا ریا نشه بعدشم از خداتم باشه برادر شوهر تو»
سپس ملت ریونی در فکر فرو می روند
سپس فلور اضافه کرد:«حاقا چقدری می خواد؟»
پنه لوپه پس از اندکی اندکی تامل گفت:«35000 گالیون و 100سیکل »
ملت ریونی:« »


ویرایش شده توسط پنه لوپه كليرواتر در تاریخ ۱۳۹۳/۷/۳۰ ۲۱:۳۹:۲۳


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳ چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۳
#49

آشاold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۸ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۴۷ دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۴
از طرز فکرت خوشم اومد!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 162
آفلاین
خلاصه: فلوغ دلاکوغ، دستگاهی ساخته که میتونه پول درست کنه. اما برای
راه انداختن دستگاه سوخت لازمه و مواد درست کردن این سوخت، موادی کمیاب و بعضا گرون هستن. ضمن اینکه هنوز مشخص نیست چندتا مواد دیگه لازم هست، تا حالا دو تاشون رو پیدا کردن. اولی اشک اژدها، دومی برگ درخت بید کتک زن!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آشا: عمرا! ... شما با خودتون چی فکر کردین؟ این دممه. عضوی از بدنمه! تا حالا دم تو رو کندن مرد حسابی؟

گلرت: نه ولی دلیل خیلی منطقی ای دارم ... من آدمم ... تو چی؟ تو آدمی؟

با سوال آخری گلرت به طرز وحشایانه ای به سر و صورت گلرت یورش برد.
گلرت بدون اینکه پشت سرشو ببینه، عقب عقب می رفت و هم زمان با دستش صورتش رو پوشونده بود.
- اسید نه! ... اسید نپاش! دیگه هیشکی منو نمی پسنده!

آشا:

ریونی ها:

.
.
.

در گوشه ای دیگر از هاگورتز دامبلدور:

آشا روشو از گلرت برگرداند و با قاطعیت و در حالی که یه پاشو زمین کوبید گفت:

- جون بدم، دممو نمیدم! جون شما راه نداره! فکر کردین میذارم از دم من سوخت درست کنین واسه دستگاه پول چاپ کنتون؟

ملتِ موچین ، ناخنگیر، قیچی، انبردست و از اون قیچی های باغبونی و ... به دست، دور آشا جمع شده بودن و زانو زده التماس می کردند.

مرگخواری در این بین گفت:
- اصلا کی رضایت خواست؟ دست وپاشو میبندیم با قیچی میبریم! با زبون خوش قبول نمیکنه به زور دمشو میچینیم! ... بعد دست و پاشو با آدامس میچسبونیم کف خیابون ماشین از روش رد بشه.

محفلی ای در این یکی بین گفت:
- نه! من مطمئنم با زبون خوش راضی میشه. یکم مهربونانه تر! ... عشق بورزید به همدیگه، حتما همه چی درست میشه!


....I believe I can fly

تصویر کوچک شده



پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۲۰:۲۰ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳
#48

لیسا تورپینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۹ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
ریونی ها آرام آرام به درخت نزدیک می شدند. فلور به لینی گفت: چه خنده دار انگار دوستامون دارن به ما نزدیک می شن.

لینی که خیلی بی حال بود گفت: ای وای ما که می خواستیم بیشتر پیش درخت جونمون بمونیم.

مری با صدایی آرام گفت: فلور لینی آروم از درخت بیاین پایین اون الان خوابه.

لینی وفلور به حرف های مری توجهی نمی کردند. ریونی ها مجبور شدند خودشان این کار را انجام دهند و آن ها را به تالارشان ببرند. ناگهان فلور متوجه شد و جیغی بلند زد.

درخت بیدار شد و شروع به تکان خوردن کرد. ریونی ها می خواستند فرار کنند که لینی با صدایی بلند گفت: بچه ها نترسید این درخت بی آزاره و با ما دوسته.

لیسا با تعجب گفت: دوست؟ آخه چطوری؟

- با هوش سرشارمون.

فلور ادامه داد: الان بهتون نشون می دم. خوب درختی دست راست بالا، بزن تو دهن مندی.

و درخت هم کارهایی که فلور می گفت انجام می داد و آماندا را به برج ریونکلا شوت کرد.

مری با ذوق و شوق گفت: چه باحال منم می خوام امتحان کنم.

ناگهان طلسمی که لینی به درخت وارد کرده بود باطل شد و درخت لینی و فلور را به هوا پرت کرد.

لیسا که خشمگین شده بود گفت: فلــــــــور لینــــــــــــی می کشمتــــــــــــون.

فلور ولینی به زمین افتادند و مانند ریونی ها پا به فرار گذاشتند.

آن ها ماده ی دوم را به دست آوردند.


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۳ ۲۱:۰۲:۵۷

کنجکاوی در تازه ای را به روی یک انسان باز می کند.


پاسخ به: آزمایشگاه سرّی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۶ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳
#47

مری الیزابت کاترمولold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۰ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۳۹ چهارشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۳
از یه جایی به بعد :)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 52
آفلاین
تالار راونکلاو ساکت تر از همیشه به نظر می رسید ! آماندا مشغول نوشتن خاطره ی امروز در دفتر خاطراتش بود و گه گاهی به آسمان پرستاره ای که آن شب شاید زیبا تر شده بود ، خیره می شد !
دافنه در گوشه ای از تالار در حال چیدن دمینوی جادویی اش بود و هر بار، با صدای ریختن آن توجه افراد درون تالار را جلب می کرد !
پادمای تازه به هوش آمده ، کنار شومینه ، پاهایش را در بغل گرفته بود و هر چند دفعه یکبار چیزی را زیر لب زمزمه می کرد .
این وسط تنها لیسا بود که بی دغدغه ، برگ درخت را چندین بار زیر نور نگاه می کرد و هر بار با تعجب فضای تالار را از نظر می گذراند و به کارش ادامه می داد .
سکوت غمبار تالار با صدای لیسا بود که در هم می شکست :

- بچه ها اتفاقی افتاده ؟

لبخند او با تماشای چهره ی بچه های تالار روی لبش خشکید . با صدایی آرام که ترس در آن موج می زد ادامه داد :

- برای فلور و لینی ، نگرانید ؟ می خواین براشون غذا ببریم ؟! شاید گرسنه شون باشه !

دافنه نگاهی عاقلانه به لیسا کرد ولی خیلی زود فهمید که این جور نگاه ها از اون بعیده و طبق بند 234 قوانین ایفای نقش که من خودم هم نخوندم و نمی دونم جریانش چیه ؛ الانه که شخصیتش به فنا بره ، پس نگاه تمسخر آمیزی به لیسا کرد ، اما به زودی متوجه شد که باز هم این جور نگاه ها از اون بعیده ، پس کلا بیخیال نگاه کردن شد و تصمیم گرفت به همون دود کردنش ادامه بده .
این بار آماندا نگاه خون آشامانه ای به لیسا کرد که طبق همون بند 234 خیلی هم بهش میاد و حرفی توش نیست !
به این جا که رسید نویسنده یکی می زنه تو سر خودش و یکی هم می زنه تو سر خودکارش که دیگه از این چرت و پرتا ننویسه .
پس از اینکه سوژه کاملا منحرف شد ، مری تصمیم می گیره که پابرهنه بدوه وسط سوژه و اون رو نجات بده . پس تحت تاثیر فیلمی که دیشب دیده بوده می گه :

- بچه ها ! بس کنید ! بیایید با هم مهربون باشیم !

هیچ کس به مری محل نمی ذاره و اون وقته که متوجه می شه اون فیلمی که دیشب دیده بوده ، اصلا هیچ ربطی به موضوع نداره ؛ پس همون جا در اوج خداحافظی می کنه و به افقی که توش بوده بر می گرده .

2 ساعت بعد

جزئیات این دو ساعت در دسترس نیست . فقط اینو میدونم که بعد از کلی جر و بحث ، زدن نویسنده ی بخت برگشته رو ناکار کردن و بالاخره تصمیم گرفتن که برن و فلور و لینی رو نجات بدن .
هوا تاریک تر از همیشه بود و قطعا کسی جلوی پاش رو هم نمی دید چه برسه به درخت بید کتک زن ! آماندا غر غر کنان جلوی همه راه می رفت که یکدفعه ...

- اخ ! جلوی پاتو ببین...

هیچ کس از شنیدن صدای لینی آن موقع شب و در آن قسمت جنگل تعجبی نکرد ! طبق آخرین آمار چندین خودزنی و یک مورد غش کردن ثبت شده ولی تعجب نه !
آماندا چوب دستی اش رو که تا حالا نقش بوق رو ایفا می کرد در آورد :

- لوموس!

و در همان حال سر جایش خشکش زد ! فلور و لینی زیر درخت با نیش های باز تر از باز مشغول تخمه شکستن بودند .




ویرایش شده توسط مری الیزابت کاترمول در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۴ ۱۲:۰۱:۰۵

بــزرگــتــریــن دشــمــن آدمــی فــهــم اوســت

پـس تــا مــیــتــوانـی خــر بــاش . . .

تــا خــوش بــاشــی . . .

(یک امضای کاملا ریونکلاوی )

تصویر کوچک شده



من هر چی تلاش میکنم از پای جادوگران پاشم پاشیده نمی شم . محض رضای

خدا یکی بیاد منو بپاشونه :)







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.