هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۲:۰۷:۳۰ دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰
از کتابخونه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 522
آفلاین

کتی به سمت در خونه ی ریدل رفت. در باز بود. انگار که گیاه فراموش کرده بود درو ببنده. اما کتی اینطور فکر نمیکرد. در باز خونه ی ریدل به معنی پذیرفته شدن در مرگخوارها بود.
کتی به سرعت از در وارد خونه ی ریدل شد و اولین نشان مرگخواری که پیدا کرد رو به سینه زد.
کمی خودش رو در آینه برنداز کرد. نشان مرکخوار ها بر روی لباسش می درخشید.

-به به! بالاخره...کتی بل مرگخواری برازنده!

دوباره خودش رو برانداز کرد.
باز هم خودش رو برانداز کرد.
دوباره دستی به سر و رویش کشید و خودش رو برانداز کرد.
نشان مرگخواریش رو برق انداخت و دوباره خودش رو برانداز کرد.
بسی بسیار خودش رو برانداز کرد.
از برانداز کردن خودش خسته شد.

-خب...خیلی زیبام...بهتره یه گشتی بز...

لیستی که گیاه داده بود در کنار آینه افتاده بود. کتی خم شد از روی زمین برش داشت. به خواسته های گیاه نگاهی کرد.

نقل قول:
یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام،یک مژه نجینی، ملاقه هکتور، یکی از بال های لینی، پیپ آگلا، قلموی پلاکس، میوه های بانو مروپ، یک دسته موی ملانی، یکی از ناخن های فنریر، یک چهارم معده ی ایوا و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!


-چقدر پر و پیمون!

به اطرافش نگاه کرد. در سمت راستش در ورودی خونه ی ریدل بود، سمت چپش هم آینه ای ترک خورده؛ اما مستقیم...

-اصطبل!

با خیال خام خویش به سمت اصطبل رفت تا بلکه بتونه یکی از اعضای بدن تام رو بدست بیاره.


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸:۰۱ چهارشنبه ۳ دی ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

کتی بل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۴ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۰:۲۴:۴۲ دوشنبه ۸ آذر ۱۴۰۰
از زیر زمین
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مترجم
مرگخوار
پیام: 267
آفلاین
گیاه با شاخ و برگ هایش جلوی شنل فرد سیاه پوش را گرفت.
- هی، وایسا ببینم! تو کی هستی؟

فرد سیاه پوش که وحشت زده شده بود، عقب پرید.
-چی... چی؟ من؟ هان؟

فرد سیاه پوش از وحشت نمیتوانست کاری بکند.
- تو... هستی؟ اینجا چی کار میکنی؟

او متوجه نبود که دارد فریاد میزند. به زودی مرگخوار ها سر میرسیدند. گیاه برگ هایش را جلوی دهان فرد گذاشت.
-شش! ساکت شو. چرا داد میزنی؟ بعدم ماسکتو بردار ببینم کس هستی!

فرد که داشت از ترس و شک نفس نفس میزد سرش را به علامت منفی تکان داد.
گیاه که عصبی شده بود، با توجه به نیروی گرانش، فرمول گاوس را اجرا کرد. پس فرد ساکت شد. و البته... اختیاری نبود. هم دهنش بسته شده بود هم دست و پایش.
گیاه، شنل فرد را عقب داد و ماسکش را کنار زد. که ناگهان...
-تو... تو...

گیاه که داشت از عصبانیت نفس نفس میزد، یک چک بر گوش کتی که از زیر شنل نمایان شده بود، خواباند.

- ممم... مممم...

گیاه شاخ و برگش را از جلوی دهن کتی کنار برد تا بلکه بتواند چیزی بگوید و از خودش دفاع کند. اما تا برگ ها از جلوی دهنش کنار رفت...
- کمک! کمک! مرگخوارا کمک. اربابا کمک!

کتی داشت از ته حنجره فریاد میزد بلکه کسی صدایش را بشنود. او داشت با تری به گیاه نگاه میکرد. و عرق از سر و رویش میچکید. داشت خاطراتش را مرور میکرد.
کتی داشت در راهرو های هاگوارتز راه میرفت تا به گیاه کوچکی برخورد. بدون هیچ رحمی، او را لگد کرد و با تمام وجود، لهش کرد. به همین دلیل بود که گیاه دیگر صاف و زیبا مانند گذشته اش نا ایستاد.

- برای چی اومدی اینجا؟

کتی لکنت کنان جواب داد.
-م...ن میخواستم ببینم الان... شایستگی دارم مرگخوار بشم؟
- آهان پس تو میخوای مرگخوار بشی...

در فکر بود تا هم انتقامش را از مرگخواران و اربابشان بگیرد. هم انتقامی سخت تر از کتی.
- میخوای زنده بمونی؟

کتی به زور آب دهانش را قورت داد و سری تکان داد.

- ببین، من یک کود خیلی مقوی میخوام. وسایلی براش لازم دارم. با اون میتونم...

و از فکر شوم خودش به خنده افتاد.
- اگر میخوای زنده بمونی، باید وسایلش رو برام فراهم بکنی.

کتی، از میان شاخ و برگ های گیاه به زمین افتاد. دستی به گردنش کشید و بلند شد.
- چه وسایلی باید برات بیارم؟

گیاه، دفترچه و خودکاری به کتی داد.
- یادداشت کن.
- اما من نوشتن و خوندنم اصلا خوب نیست.
- گفتم بنویس!

کتی، سری تکان داد و شروع به نوشتن کرد.
گیاه سعی داشت کار کتی را بسیار سخت کند.
- اوهوم، بنویس. یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام...

گیاه انتظار داشت کتی دهنش باز بماند یا شروع به غر غر کند. کتی واقعی اینقدر ساکت نبود.
- داری مینویسی دیگه؟
- اوهوم.

گیاه ادامه داد.
- یک مژه نجینی، ملاقه هکتور، یکی از بال های لینی، پیپ آگلا، قلموی پلاکس، میوه های بانو مروپ، یک دسته موی ملانی، یکی از ناخن های فنریر، یک چهارم معده ی ایوا و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!

گیاه انتظار حداقل یک غر را در این مدت داشت. اما کتی حتی یک کلمه هم نگفت. روی زمین نشسته بود و داشت روی ورقش چیزی مینوشت.

- همرو نوشتی؟

اما کتی حتی سرش را هم بلند نکرد.
گیاه برگش را بلند کرد و ورق را به زور از دست کتی بیرون کشید.
و در کمال زیبایی... عکس پلاکسی بنفش را روی ورق دید.
کتی بلند شد دستش را به کمرش گرفت و پایش را به زمین کوفت.
- هنوز تموم نشده بود.

گیاه بر بدون توجه به کتی که داشت برگ هایش میکشید و ساقه اش را تکان میداد، لیست را روی کاغذی نو کشید و به کتی داد.
-اگر میخوای زنده بمونی اینهارو برو برام تهیه کن!

کتی وحشت زده به کاغذ نگاه کرد. و فریادی سر داد.
- تو از من میخوای اینهارو برات بیارم؟ برو بابا! من از جونم سیر شدم.
- میری یا دوستاتو دونه دونه بکشم؟

کتی بیچاره... چاره ای جز قبول کردن نداشت...


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۳ ۲۲:۲۴:۰۱
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۳ ۲۲:۲۶:۱۵
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۳ ۲۲:۳۳:۰۲

ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۴۶ شنبه ۲۹ آذر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۹:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6602
آفلاین
خلاصه:

یکی از گیاهان مورد علاقه لرد سیاه، مغز انیشتین رو خورده و الان تبدیل به گیاهی هوشمند و سخنگو شده. از مرگخواران درخواست کرد اونو ببرن و جلوی در بکارن که این کارو انجام ندادن، و در مدتی که مرگخوارا تشکیل جلسه داده بودن، گیاه فرار کرد.

......................................

یاران لرد سیاه در به در به دنبال گیاه گشتند.

-سبزک؟ سبزینه؟ سبز برگ؟
-کجا رفتی آخه؟ می خواستین مغزهای جدیدی برات بیاریم که بخوری.
-بیا بهت کود مرغوب بدم!

ولی خبری از گیاه نبود...

به فاصله کمی از مرگخواران، گیاه برگ هایش را با دقت روی زمین گذاشت. گلدانش را از روی زمین بلند کرد و یک قدم جلو رفت. برگهایش را برداشت و دوباره یک قدم جلوتر رفت.
مدتی طول کشید که به در ورودی رسید.
از خانه ریدل ها خارج شد.
درخت بید زیبایی را که جلوی در کاشته شده بود، از ریشه در آورد و به سمتی پرتاب کرد.
به سختی از داخل گلدانش خارج شد و در چاله ای که از درخت بر جا مانده بود نشست و اطرافش را پر از خاک کرد.
نور آفتاب برگ هایش را نوازش می کرد.
-خوبه... همین جا عالیه... باید رفت و آمدا رو کنترل کنم. این وظیفه منه.

طولی نکشید که فرد سیاه پوشی به در نزدیک شد. قصد ورود داشت که دو برگ جلویش را گرفت.
-هی... کجا؟!





پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۲:۵۶ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

پاتریشیا وینتربورن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۳ یکشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۲:۰۲:۵۴ جمعه ۷ آبان ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 51
آفلاین
ربکا جیغ می‌زد و همراه مرگخواران، به اطراف می‌دوید که ناگهان چیزی دور کمرش پیچید.
-عه، این چیه؟ چقدر شبیه درخ‍...

حرف ربکا با کشیده شدنش در تاریکی، توسط همان دست، یکی شد.
کمی نگذشت که از همان تاریکی درختی دختری بیرون آمد. سرفه‌ای کرد و به مرگخواران نگاه کرد.
-دنبال گل می‌گشتین؟
-تو از کجا می‌دونی؟
-ربکا کجاست؟
-تو کی هستی؟

دختر نگاهی به اطرافش انداخت و لبخندی زد.
-من پاتریشیام دیگه. درخت خونه‌ی ریدل‌ها.

مروپ با شنیدن کلمه "درخت" از دهن پاتریشیا، به سمتش دوید و همچنان از ادامه زندگی پاتریشیا خبری نیست.
بلاتریکس با کف دستش، روی پیشانی‌اش زد و به مرگخواران چپ چپ نگاه کرد.
-گیاه لرد بود که گم شده، بعد شما هنوز تو فکر این موندین که اون کیه؟

با این حرف بلاتریکس مرگخواران دوباره به اطراف دوید تا گیاه مغزخوار لرد را پیدا کنند.


Dico debere eum multum


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹

هلنا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۸ جمعه ۱۰ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۹:۳۷ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
از نا کجا آباد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 34
آفلاین
مرگخواره ها گیاه مذکور را به سر جای اولش برگرداندند ، اما گیاه که از این بازی خوشش آمده بود ، مرگخواران مجبور میکرد او را به هر طرف که میخواهد ببرند.

_گیاه عزیز ، بسه دیگه . دیسک کمر گرفتیم.
_نچ نچ ! من میخوام برگردیم به ورودی خانه ریدل ها.
_اسکلمون کردی؟
_نه، چطور؟
_اگه گیاه مورد علاقه ارباب نبودی، سه ساعت پیش یه کروشیو نصبیت کرده بودم.
_اگه به بابام نگفتم، یه آشی برات نپختم.

مرگخواران که از خستگی و درد کمر دیگر رمقی برایشان باقی نمانده بود و حال حوصله بحثِ با گیاه راهم نداشتند ،خود را از گیاه دور کردند تا با هم گفت و گویی داشته باشند.

_با این وضعیت درد کمر و ... ،من یکی دیگه دست به این گیاه نمی زنم.
_ما همه مون الان خسته ایم ، باید با همفکری هم یه راهی پیدا کنیم ، شاید بشه از زیر این ماموریت خیلی ریز در بریم.
_آره موافقم ، اما چجوری؟
_بدیم ایوا بخورتش.
_من همین الان دو تا قابلمه لازانیا خوردم.فکر نکنم ظرفیتشو داشته باشم.
_این که عملی نیست.بریم سراغ ایده ...
_جییییغ
_ هی ربکا ! چه خبرته؟ وسط جلسه ای به این مهمی جای جیغ کشیدنه.
_گیاه نیستش.
_جان!

مرگخوارن تازه متوجه شدند ، چه چیزی رخ داده بود ، گیاه رفته بود و جز مقداری خاک و کود ، هیچ اثری از گیاه مغز خوار نبود.


Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۰:۳۴ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ سه شنبه ۹ آذر ۱۴۰۰
از کتابخونه
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 522
آفلاین

مرگخوارا بهم نگاه کردن.کسی نظری نداشت،گیاه چرا باید میرفت دم در خونه ی ریدل ها؟ مگه میخواست بر روی دومینیک نظارت کنه هنگام بیل زدن؟ یا شایدم میخواست مثل بانو مروپ شه؟
هیچ از مرگخوارا نیازی به دو عدد بانو مروپ گانت نمی دیدن.

-دِ منتظر چی هستین؟ ببرینم دم در!...چرا دارین عین برزخیا نگام میکنین؟
-اممم...درسته گیاه جان،ولی چرا میخوای بری دم در؟
-به شما مربوط نمیشه!
-خب ماهم نمی تونیم تورو جابه جا کنیم!
-به بابام میگم منو نبردین دم در!
-باشه بابا شوخی کردیم!

مرگخوارا از زیر گلدون گیاه لرد گرفتن و به سمت در روانه شدن اما هنوز ازز گلخونه در نیومده بودن،گیاه دستور توقف داد!

-ایستتتتت!
-چیشده؟
-دیگه نمی خوام برم دم در!
-چرا خب؟
-چون خوابم میاد،باید استراحت کنم!
-بذارینش زمین!

مرگخوارا گلدون سنگین رو روی زمین گذاشتن. دو ثانیه بعدش همه مرگخوارا دیسک کمر گرفتن!

-نههههه! اینجا وسط راه نزارینم!
-جان؟
-برم گردونین سر جام!
-


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲ ۱۰:۴۷:۵۰
دلیل ویرایش: ....

only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹ سه شنبه ۱ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۳۹:۰۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6602
آفلاین
خلاصه:

گیاه مورد علاقه لرد سیاه، به عنوان غذا، طلب روزی دو عدد مغز جادوگر کرده. مرگخوارا مغز انیشتین رو به دست آوردن.

.............................

مرگخواران در را بستند و دوان دوان به سمت گیاه برگشتند!
گیاه بسیار گرسنه به نظر می رسید.
محفظه شیشه ای را شکستند و مغز کهنه و چروکیده انشتین را از داخلش در آوردند.
گیاه با دیدن مغز، برگ هایش را کمی جمع کرد. مشخص بود که اشتهایش اصلا تحریک نشده!
بلاتریکس مغز را در دست گرفت و جلو رفت.
-هممممم...چه مغزی... پر از اطلاعاته. پر از تجربه یک عمر زندگی... پر از فرمول. چقدر باید خوشمزه باشه. به به. چقدر هم لزجه!

برگ های گیاه کم کم از هم باز شد.
بلاتریکس فرصت را غنیمت شمرده و مغز را داخل برگ ها انداخت. برگ ها شروع به جویدن مغز کردند. ظاهرا مغز بسیار خوشمزه بود. گیاه راضی به نظر می رسید.

-خب خب خب... بالاخره به یه دردی خوردین!

گیاه، ریشه هایش را از داخل گلدان بیرون کشید. گل های چسبیده به ریشه را با ردای فنریر پاک کرد. ریشه اش کثیف تر شد! برای همین دوباره با ردای ایوا پاک کرد.
-این همه وقته منتظر یه مغز بودم! کل بدنم تکامل پیدا کرد و فقط احتیاج به یه مغز داشتم. چقدر احساس هوش و ذکاوت می کنم. خب... منتظر چی هستین؟ سریع منو ببرین جلوی در ورودی بکارین. کلی کار برای انجام دادن دارم.




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹

آرتمیسیا لافکین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۳ پنجشنبه ۷ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۴۸:۱۸ دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰
از زیرزمین هافلپاف و خانهٔ شمارهٔ ۱۲ گریمولد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 72
آفلاین
پیرزن نیم‌نگاهی به پسرش انداخت؛ سپس چادرش را به دورش محکم‌تر کرد...

-قبل ازینکه بیرونمون کنین یه نگاه به چیزی که از قبل بعنوان مهریه برای گل‌دخترتون آماده کردیم بندازین... مطمئناً نظرتونو عوض می‌کنه...

با این حرف، ضحاک گردن یکی از مارهای روی شونه‌اش را گرفته، دستش را در دهان مار فرو برده و محفظه‌ای شیشه‌ای را از درون آن بیرون آورد، سپس با آستین بزاق مار را از رویش پاک کرد. اکنون مغزی کهنه، داخل محفظه خودنمایی می‌کرد...

-خب این مغز کهنه به چه دردمان می‌خورد؟!
-ننه نگاه به کهنگیش نکن مغز انیشتینه!

لرد همچنان بی‌تفاوت، اما مرگخواران با تعجب به محفظهٔ شیشه‌ای نگاه می‌کردند. گیاه نیز دهانش آب‌افتاده و می‌خواست با بیرون آمدن از درون گلدانش مغز را بگیرد اما بلاتریکس آن را محکم نگه داشته بود.

-خیله خب باشد، اجازه می‌دهیم مراسم خواستگاری برگزار شود؛ ولی حق داخل شدن ندارید! همان جلوی در بمانید مراسم را برگزار کنیم!

پیرزن همینکه خواست اعتراضی بکند و فک و فامیلش را به رخ آنها بکشد با نگاه‌ تهدیدآمیز مرگخواران مواجه شد! برای همین تصمیم گرفت همان جلوی در مانده و با دودی که از مغز سوختهٔ تام به مشامشان می‌خورد مراسم را انجام دهند...


ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۳ ۱۳:۲۲:۴۲

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۷:۱۹ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۱ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 587
آفلاین
اما کجا دیده‌اید که اتفاقی "کم‌کم" به وقوع بپیوندد؟
اتفاقات لحظه‌ای هستند. پیش‌بینی میشد اتفاق لحظه‌ی بعدی جنگی سهمگین بین مرگخواران و فک و فامیل ضحاک ماردوش باشد؛ اما همانطور که پیش‌تر خواندیم، اتفاقات لحظه‌ای هستند و لحظه‌ای بعد چیزی به وقوع پیوست که افکار عمومی را به سمت خود منحرف کرد.
- مرگخوارانمان! بوی سوختگی می‌آید. پناه بر خودمان! نکند رداهایمان را آتش زده‌اید؟

با سخن لرد، سکوت همه جا را فرا گرفت. اولین مظنونی که در یک سانحه آتش‌سوزی می‌توانست بین مرگخواران وجود داشته باشد کسی نبود جز مرد میان‌سال پیپ‌کش گروه، اگلانتاین.

- اگلا؟!

بالعکس اکثر اوقات، این‌بار اگلانتاین دلیل حادثه نبود! اتفاقا او کاملا آرام سر جای خود نشسته بود و پیپش را استعمال می‌کرد. در همین حین فریاد تام بر هوا رفت.
- مغزم! مغزمه داره ته می‌گیره!
- خب. این یکی مسئله چندان مهمی نیست. پدربزرگ! شما که به رسم پیشینیان در درست کردن کباب مشرف هستید یه تابی به مغزش بدهید تا نسوزد.

سپس به سمت طایفه ضحاک برگشت.
- و شما چند لحظه‌ی پیش چه می‌گفتید؟

خانواده ضحاک، که اکنون آرام شده بودند، تصمیم گرفتند درخواست خود را مودبانه تر اعلام کنند.


آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۱۹ جمعه ۱۴ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

الکساندرا ایوانوا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۸ پنجشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۲۳:۳۴
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 270
آفلاین
گلخانه
لرد که متعجب شده بود، همانجا ایستاده و به زن که احتمالا مادر ضحاک بود خیره شد.
-شما اینجا از جون ما چی میخواهید؟
-ننه خب اومدیم خواستگاری گل بانوی عزیز دیگه.

آخرین باری که لرد حرف از خواستگاری شنیده بود، رودولف با دسته گل آمده بود خانه ریدل ها و گفته بود خاطر خواه بلاتریکس است. آن خاطره را در ذهنش مرور کرد...
-ما خواستگاری دوست نداریم. ریشه تمام مشکلات است. یک بار به عمرمان خواستگاری دیدیم برای هفت پشتمان بس است.
-واه! پسر به این گلی! دلتم بخواد!

پیرزن این رو گفت و بشکنی زد. ناگهان تمام فامیل های ضحاک آمدن جلو و شروع کردند به خواندن:
-واسه دختر شما، واسه دختر شما، خواستگارایی اومدن... همشون با هدیه ها، همشون با هدیه ها، دسته به دسته اومدن...اون یکی، شاه پسر از سر بازار اومده... این یکی افسره و با صد تا سرباز اومده... شما بگین، شما بگین... توی این خواستگارا کی میشه دوماد ایشالا؟

مرگخواران در جواب یک صدا خواندند:
-دوماد ما باید شازده باشه، عاشقونه دلو باخته باشه... دوماد ما باید شازده باشه عاشقونه دلو باخته باشه...واسه عروسِ دلنازک ما دو سه ملیونی اندوخته باشه...

پیرزن و خانواده ضحاک که دیدند دارند کم می آورند، لحن خود را تغییر داده و شروع به خواندن شعر جدیدی کردند:
-ای وای از این بخت سیاهت! ای دختر کو روز تباهت؟! ترشیده شوی، سال بمانی، بد سیرت و بی حال بمانی...

کم کم داشت جنگی بزرگ در گلخانه در میگرفت!



ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۱۴ ۲۰:۳۹:۵۰








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.