هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
#70

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۴۸:۴۹
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 265
آفلاین
پیرمرد هنوز پله هایی را که به سختی پایین آمده بالا نرفته بود که در صدای زنگ خانه بلند شد. او می دانست که جهان پر از قلب های روشن مشتاق است.

تق تق تق!

خیلی مشتاق.

- اومدم باباجان... اومدم.

تقتقتق!

- افتادن دنبالت مگه عزیز من؟

پیرمرد تا جایی که استخوان های فرسوده و زانوهای آب گرفته اش اجازه می دادند، به سرعتش افزود و خودش را به آستانه در رساند.

پَـــــــق!

در از جا کنده شده و مردی کچل با کت و شلوار، در حالی که شخص نیمه مومیایی شده ای روی دوشش بود، وارد شد. به سرعت محموله اش را که موهای دم اسبی داشت روی کاناپه انداخته و سپس با میخ و چکش او را سر جایش محکم کرده و با سرعت هر چه تمام تر از آنجا رفت. دامبلدور حتی متوجه نشد که چطور تکه ای کاغذ در دستش چپانده شده. او که سردرگم شده بود، کاغذ را از هم گشود:

این گرته.
فقط روزی سه وعده غذا بهش بدید و جایی برای گلف بازی.

قربان شما، ز. ز


پلشخ! تیشک!

گرت مومیایی شده، در حالی که تیر و تخته های مبل از جاهای مختلفش آویزان بود، از پنجره پریده و در سایه ها به تعقیب مرد کچل مشغول شد.
دامبلدور امیدوار بود همه مراجعین همین قدر عجیب و غریب نباشند.


Vita brevis


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸
#69

گریفیندور، محفل ققنوس

ریچارد اسکای


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۷:۰۷:۲۴ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۹
از اون بالا بالا ها
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 61
آفلاین
پروفسور به آرامی به پایان آمد
هم جا را خاک فرا گرفته بود ، پروفسور دستی بر روی میز خاک گرفته کشید و آهی کشید.
تار عنکبوت همجا پناهگاه را فرا گرفته بود در همان هنگام نیز آهنگ کلاسیکی نواخته میشد.
پروفسور دیگر باید وارد عمل میشد ، پس رفت جلوی میزی و کشوی میز باز نمود ، قلم و جوهر که انتهای بود با چند برگه کاغذ برداشت و شروع به نوشتن کرد.

نقل قول:
به چند تن با دلی روشن و پر عشق بدون مدرک خاصی نیازمندیم.
آدرس: خانه گریمولد شماره ۱۲


بعد رفت بیرون تا آن کاغذ هارا به دیوار بچسباند.
_حالا فقط باید منتظر سرازیر شدن افراد باشیم.




شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور



پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۷ شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۸
#68

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۹:۵۸:۰۵ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 268
آفلاین
سوژه جدید


ریشش را از روی لحاف کنار زد. سپس لحاف را از روی بدنش. نشست و پاهایش را از لبه تخت آویزان کرد.

- اسیر شدیم این وقت شب!

انگشت در گوش خود فرو برد. خالی بود! سمعک‌های جادویی‌اش را قبلا درآورده بود.

- پس صداتون با سمعک چقدر بلنده؟

صدایشان خیلی بلند بود. صدای دویدن چندین و چند ویزلی قد و نیم قد. صدای پارس سیریوس و زوزه ریموس. صدای روی هم فرود آمدن بشقاب‌های پر شماری که یکی یکی توسط مالی کف مالی می‌شد. صدای استفراغ هری که احتمالا حاوی اسنیچ بود. صدای بال زدن توله شاخدم مجارستانی که چارلی روی شیروانی برایش لانه ساخته بود. صدای قهقهه فرد و جرج که معلوم نبود این بار چه کسی را طعمه بمب کود حیوانی کرده‌اند.

- اصلا من می‌رم تو دفتر مدیریت هاگوارتز قیلوله برم.

همزمان با خروجش از اتاق، از قدح خارج شد. قطره اشکی کنج چشمانش بود که نشان می‌داد دلش برای آن شلوغی تنگ شده. در حالی که آخرین نسل از ویزلی‌ها به این علت که «آخه این جا که دیگه جای موند نیست. » مهاجرت کرده بودند. آن‌ها خود او را با دست‌آویز قرار دادن توییتی از رولینگ، خطری برای خودشان معرفی کرده و پناهنده شده بودند. حساب فرد و جرج البته از سایرین جدا بود. آن‌ها خودشان را متعلق به همین خاک دانسته و عمرشان را وقف تولید شوخی برای همین مرز و بوم کرده بودند. فقط موقتا با درآمد حاصل از این شوخی‌ها، سفری نه ماهه به آن سوی مرزها داشتند. فرزندان خانواده پاتر اما با «آخه این جا که دیگه جای موند نیست. » مخالف بودند. آن‌ها عقیده داشتند «اینا دیگه رفتنین ... چیزی نمونده! » اما همگی آن‌ها نیز بورس تحصیلی گرفته و رفته بودند.

دامبلدور مانده بود و محفلی که روز به روز پیرتر و سوت و کور تر می‌شد. تلویزیون دفترش را خاموش کرد و به مینروا مک گونگال که به عنوان مجری شبکه اپوزیسیون محفل، روزشمار برای رفتن ریشوها گذاشته بود، فرصت ادامه عرض اندام نداد. باید فکری به حال رشد جمعیت می‌کرد. بنابراین مستقیم سراغ آرتور ویزلی رفت.

- آرتور! چرا روی کاناپه خوابیدی؟

- مالی چند وقته بهونه «اه اه! چقدر دهنت بوی پیاز می‌ده ... از تخت من گمشو بیرون. » می‌گیره.

این طور که پیدا بود، از آرتور نیز بخاری بلند نمی‌شد. یا باید خودش دست به کار می‌شد؛ که نمی‌شد! یا باید برای جذب نسل جوان دست به نوآوری در شیوه‌های تبلیغاتی می‌زد ...


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۸
#67

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۸:۴۸:۴۹
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 265
آفلاین
پست پایانی:


- برو خِنه خِدتانِ دید بزن!

مردی که ساکن خانه شماره یازده گریمولد بود، پس از دیدن تلسکوپی که به حیاط خانه شان نشانه رفته بود، از جا جسته و با عصبانیت از خانه بیرون جسته بود تا حساب آنان را برسد.

- اَهه! پس کجا رفتنه؟!

مرد با تعجب به سقف خانه شماره سیزده نگاه کرد. هیچ درختی آنجا نبود، چه برسد که تلسکوپی بخواهد از آن بیرون زده باشد. خانه دوازده ای هم که اصلا وجود نداشت، یا دست کم تا جایی که مرد به خاطر می آورد.


درون خانه شماره دوازده:

- پروف! پروف! پروف! پروف! بیاید بالا ببینید اورانوس چه قد چاق شده!

دوشیزه فیتلوورت، در حالی که از یک شاخه در حال نوسان آویزان بود، با دقت از درون تلسکوپ به خانه همسایه چشم دوخته بود.

- الان میام فقط یک لحظه... بابا جان می شه پاچه من رو ول کنی؟
- نع!
- بجاش اینو می خوای؟
-نع! ... هان؟ چی هست؟

جوجه برای یک لحظه به دانه آتشینی که در دست پیرمرد بود نگاه کرده و سپس پاچه وی را ول کرده و دانه را بلعید.

پوپ!

- عــــــَــــــه!


دانه در شکم جوجه ترکیده و باعث شده بود که او پف کرده و سر ذوق بیاید و همینطور توجه تمام خواهر و برادرهایش که در شاخسار ادوارد می زیستند نیز جلب شده به سمت دامبلدور هجوم بیاورند و پیرمرد تنها فرصت کرد مشتی دانه آتشین به سمت آن ها بپاشد و به جهتی نامعلوم برود. از یکی دو پیچ گذر کرده و سرانجام به درون اتاقکی برود.

- پروفسور اشتراک ماهانه داشت؟

کریچر در یک طرف اتاقک لمیده و در حالی که کوکتلی می نوشید، به آرامی سنگ سفید رنگ بزرگی را نوازش می کرد.
- اگر انتظار داشت که کریچر بیرون رفت باید اشتراک طلایی ماهانه گرفت... هوررررت!

جن خانگی کمی از نوشیدنی اش را با صدا هورت کشیده و انگشتر طلایی بزرگی که در دستش بود را نشان داد.
- چی؟
- اگر پول نداشت، تونست از چاله توی باغچه استفاده کرد.

کریچر با ابروهایی گره کرده، دکمه ای که کنار دستش بود را زد، در باز شده و پیرمرد به بیرون پرتاب شد. همان جا که نشسته بود سرش را خاراند و خواست بلند شود که...

- پروف بپا!

ويولت بودلر در حالی که برعکس روی نیمبوس اش نشسته و سخت بر روی یکی از کثیر شاخک های کج و معوج دم آن خم شده و قصد داشت آن را صاف کند.
- درد نئاره باو، یه کم دندون رو جیگر...

جارو به دیوار خورد، کمی دور خودش چرخید و قبل از تمام شدن جمله سوارش عمودی شده و اوج گرفت.

- و بعد او به من گفت که: آلبوس...

دمبلدور بلند نشد، جمله های آشنایی را شنیده و چهار دست و پا به سمت اتاق کوچک و زهوار در رفته خزید.
-گاد، چی داری می خونی؟

پسر جوان روی تختش دراز کشیده، کاغذ ها را به شکم و پاهایش تکیه داده، چیزی می خواند و می خندید و یک کمی هم سرخ شده بود.
- هــ... هـیچی! نه خب، من جوونم و در سن بلوغ باید که ... چیز داشته باشم پروف، حریم خصوصی!

گادفری از جا پریده و کاغذ ها را مچاله کرده و زیر بالشش چپاند.

-آره... درست می گی.
- درست می گم!

پیرمرد همچنان نگاه مشکوکانه اش را به پسرک دوخته و بی آن که چشم از او بردارد، عقب عقبکی، چهاردست و پا بیرون خزید. سپس همان طور تا طبقه آشپزخانه که در زیر زمین بود پایین رفت.

- وایسا ببینم! کجا داری می ری واسه خودت!

ماتیلدا به سمت دامبلدور آمده، نگاهی به سر و و ضعش انداخته و سپس او را توی تشت انداخته و مشغول سابیدن شد:
- از صب خروسخوون تا بوق سگ! بشور! بپز! تمیز کن! ماموریت برو! ای خداااا!
- بلو بلو بلو بلو.

پیرمرد می خواست ابراز همدردی کند، اما فقط حباب تولید کرده بود.

- کلی کار دارم شمام بازیتون گرفته! پروفسور دامبلدورید که باشید! منم ماتیلدام! خیال کردید ... برگردید اون تو!

ماتیلدا در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، پس از آن که پیرمرد نفس گرفت، دوباره او را به کف تشت فرستاده و مشغول چنگ زدنش شد.
- خیال کردید کم کاریه! روی زمین واسه خودم می خزم! نهایتش ماتیلدا لباسام رو می شوره! رو دیوار چنگ می زنم! ماتیلدا پاکش می کنه! بفرما، تمیزِ تمیز شدی! نمی خواد یه دستت دردنکنه هم بگی! برو اصلا! هیشکی قدر منو نمی دونه!

ماتيلدا پیرمرد را از تشت بیرون انداخته و صورتش را با دو دوست پوشانده و های های می گریست. دامبلدور هم تصور کرد بهتر است او را تنها بگذارد.
- پیس! پیس! پروفوصور بیاید اینجا.
- کجایی؟
- اینجام!

دامبلدور با سردرگمی به اطراف نگاه کرد.

- این طو!
- روبیوس! بابا جان چطوری رفتی اون تو؟
-هان؟

روبیوس هاگرید از درون یک کابینت کوچک به پیرمرد خیره شده بود.

- می گم چطوری رفتی اون جا؟

نیمه غول که گویی سعی می کرد چیز دردناکی را به خاطر بیاورد چهره در هم کشید:

- سَخ! بگذریم... پروف می شه یه چی بدی با اینا نون آ بخورم. گوشنمه آخه!

هاگرید این را گفته و سپس دستش را دراز کرده و از کابینت بغل یک مشت نان برداشته و گذاشت توی دهانش.

- باشه بابا جان، بذار ببینم چی داریم.

ذهن پیرمرد اکنون مشغول آن بود که چطور جنگل بان را از درون کابینت بیرون بکشد، در همین حال در آستانه یخچال ایستاده و به آن خیره شده بود.

- لطفا اون چیزی که می خواید رو بردارید و در رو ببندید، تا در مصرف برق صرفه جویی بشه و مام نگندیم.

پرتقالی که درون یخچال بود این را گفته دست هایش را روی هم گذاشته و به نشانه احترام کمی خم شده بود.
- پیشنهاد من به شما اینه!

موجود نارنجی این را گفته و لیوانی مملوء از آب پرتقال به دست پیرمرد داده و سپس در یخچال را بست، اما بلافاصله در را دوباره اندکی باز کرد و گفت:
- فقط لطفا ظرفش رو زودتر بیارید، من... می دونید، خیلی تاب ندارم.

پرتقال لبخندی زده و در یخچال را بست. پیرمرد به سختی توانست با لبخندی دیگر پاسخ او را بدهد و بلافاصله لیوان را در سینک خالی کرد. با گام هایی خسته از پله ها بالا رفته و روی یک صندلی راحتی ولو شد.
حالا همه چیز سرجایش بود.
تقریبا...!


Vita brevis


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸
#66

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
تا وقتی پنه لوپه در گیر دعوا با کریچر بود، آملیا رفت تا اتاق مناسبی برای خودش پیدا کنه. به دامبلدور گفته بود که اتاقی تو طبقه بالا میخواد، اما ظاهرا دیر رسیده بود. در هر اتاقی رو باز میکرد، با صاحب اتاق روبرو میشد؛ گاهی هم با جیغ صاحب اتاق. با گریه، رفت پیش دامبلدور.

- پروف، همه اتاقای طبقه بالا از قبل رزرو شدن.
- فرزندم، گریه و زاری نداره، اصلا چرا اتاق طبقه بالا، پشت بوم!... البته اون هم در اختیاره دوشیزه بودلره...
-
- ولی می تونید از این نقطه که حتی بلند تر هم هست استفاده کنید!

آملیا کمی راضی شده بود. خواست بره که یاد یه چیزی افتاد.
- از اونجا نمیفتم پروف؟ جارو مارو ندارما!
- من به توانایی های شما ایمان دارم، دوشیزه فیتلوورت.

شنیدن این جمله از زبون دامبلدور، باعث شد که آملیا، برای اولین بار، دست از تنبلی برداره، بره یه مشت چوب و مته و... برداره و بره برای ساخت یه رصد خونه درختی!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷
#65

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
پنه لوپه که خیالش از غذاها راحت شد به طرف شومینه به راه افتاد؛ یادش آمده بود که آنجا هنوز تمیز نشده است.

- آملیا؟

این چند روز به سنگین شدن گوش محفلیها عادت کرده بود.
- اگه همین الان نیای تلسکوپتو ضبط می کنم!

تهدید کارساز واقع شد و آملیا به سرعت از پله ها پایین آمد.

- بله پنی؟
- باید کمکم کنی شومینه رو تمیز کنم. به طرز وحشتناکی کثیفه!
- خوب چرا من؟
- کسی نیست! یعنی هست آ... ولی همشون به طرز وحشتناکی دچار وسواس شدن!
- وسواس؟
- اوهوم! ماتیلدا قابلمه ها کثیف رو داره برای بار هزارم می شوره! گادفری ام کلاهشو جوری تمیز می کنه انگار از زیرزمین درِش آورده! رز مدام زمینو جاو می کشه و هاگریدم و آدر و رون هم با وایتکس به جونِ دیوار افتادن! ادواردم که داره سرویس حموم و تمیز می کنه و... خوب... نمیاد بیرون! و من... نمیدونم چرا همه اینجوری شدن!

آملیا لحظه ای با همدردی به او نگاه کرد ولی بعد...
- گفتی وایتکس؟
- آم... خوب آره!
- همینو کم داشتیم! کریچر کجاست پنی؟

پنی گیج و اخم کرده به آملیا نگاه کرد اما بعد به سرعت منظورش را فهمید.
- وای مرلین! کریچر باز دست گل به آب داده؟
- فکر می کنم! چون همین الان داشت با تابلوی خانم بلک حرف می زد و حسابیم ذوق کرده بود!

پنه لوپه با حرص جیغ زد:
- کریچر!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ چهارشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۷
#64

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
توان کار دیگری نداشت. خیلی خسته بود. اول تمیز کردن دستشویی، بعد خریدن صد تا میوه و امثال آنها. و البته که این کنایه نبود. واقعا صد تا چیز بود! و آخرش تمیز کردن اتاقش بود که با مشکل های بزرگی روبرو شده بود که بعدا به لطف آملیا، مشکل را رفع کردند. خود را بر روی تختش انداخت. سه بار نفس عمیق کشید و شروع کرد به خیال پردازی.

آرزو هایی که از کوچکی داشت. با خود فکر میکرد که کاشکی آرزو ها بدون تلاش، دست یافتنی بودند. یا اصلا آرزوهای بزرگ نه! آرزو هایی که قابل دسترس بودند. از کوچکی، از نظر خودش،آرزوی بزرگی داشت. که البته برای اکثریت... نه! برای همه این یک کار خسته کننده بود.

که باید انجام میدادند و آنها آن را به شکل آرزو نگاه نمی کردند. بلکه آن چیز مثل عذاب بود! البته برای اکثریت! و این کار، چیزی جز آشپزی نبود! انقدر آن را دوست داشت که می خواست کلمه ی " آشپزی" را بر روی کاغذی بنویسد و به کمدش بچسباند! معمولا، پنه و بقیه دختر ها آشپزی میکردند و نیازی به کمک نداشتند.

اما تقصیر او هم بود. خود را طوری نشان میداد انگار آشپزی دوست ندارد. آخر، به شخصیتش نمی آمد. یکی از دلیل های علاقه داشتن او به آشپزی، دوست داشتن غذا بود. دوست داشت که صد ها نوع غذا، علی رغم خستگی اش، درست کند و دستپخت خود را بچشد.

همین موقع، کسی در اتاقش را زد. توجهی نکرد. دستمال هایی که دماغی و روی میز کنار تخت بود را برداشت و در گوشش فرو کرد! احساس لزج مانندی در گوشش ایجاد شد اما او توجه نکرد. او حاضر بود که برای خواب هر کاری بکند. اما مثل اینکه شخص دست بردار نبود. او نمی گذاشت که دخترک بخوابد!

بلند شد. کش و قوسی به بدنش داد. امیدوار بود که کسی،دیگر از او نخواهد دستشویی ها را تمیز کند. دوست داشت که لباس بدبختش را بدهند و او ببیند که از سفید به سیاه تغییر رنگ داده است. دلش برای لباس و شنلش تنگ شده بود.با لباس زرد رنگ آستین بلند یقه تنگ که رویش کُت لی طرح پاره که همیشه یک طرفش از شانه هایش پایین افتاده بود و شلوار مثل کتش و البته کفش لی، خوب به نظر میرسید. اما آن چکمه های مبارز و ... چیز دیگری بود!

در اتاقش را که برخلاف همیشه خاکی بر رویش نداشت را باز کرد و هم گروهی اش را دید. دختر پشت در، چشم هایش برق زدند. پوزخند زنان گفت:
- ستاره ها میگن خیلی خوشتیپ شدی ماتیلدا. اون لباست اصلا خوب نبود. این بهت بیشتر میاد.

ماتیلدا گفت:
- اون لباسم خیلیم خوب بود. و از سر ناچاری و با سلیقه ی پنه اینارو پوشیدم. بخاطر همین همه جاش آبیه! حالا کارتو بگو!
- آهان! ستاره ها می... یعنی پنه میگه که ویزلی ها امروز خیلی کار کردن و یا به نوعی دیگه، پنه ازشون خیلی کار کشیده و بعد بهشون قول غذاهای خیلی زیادو داده!! ما دختر زیاد داریم. اما امشب... به تو هم احتیاج داریم!

ماتیلدا پلکی زد. بعد ثانیه ای، فهمید که آملیا چه میگوید. ناگهان تمام شأن و غرورش را کنار گذاشت. لباس آملیا را گرفت. او را تکان میداد و جیغ کشان گفت:
- مرلینو شکر! آشپزی! آشپزی! آشپزیییییی! هولیییییی!

آملیا به سختی او را از خود جدا کرد. نگاهی به او انداخت و بعد پایین رفت. که یعنی از دست ماتیلدا فرار کرد. ماتیلدا با خوشحالی، پله ها را یکی به دو پایین می آمد. در راه، صدای به هم خوردن کفگیر به قابلمه و صدای سرخ کردن را شنید. و بوی غذا ها او را در بر گرفت. وقتی رسید، صحنه را از نظر گذراند. کلی مواد اولیه بر روی میز ها و اُپِن، و کلی قابلمه و ماهیتابه بر روی گاز بود. آشپزخانه خیلی بزرگ نبود. اما کلی نفر در آنجا جنب و جوش میکردند.

ماتیلدا پنه را در حالی که به رز دستور میداد را پیدا کرد و به طرفش رفت. او را بغل کرد و محکم فشرد. پنه با صدای ضعیفی، انگار که در حال خفه شدن بود، گفت:
- دارم خفه میشم!

ماتیلدا او را رها کرد. پنه گفت:
- خوبه که توام اومدی! برو سبزی هایی که اونجاست رو خورد کن.

و به سبزی های روی میز وسط آشپزخانه اشاره کرد. و البته افزود:
- و در ضمن، دیگه هیچکسو اینطوری بغل نکن. همینطوری نیرو کم داریم، تلفات دیگه کم مونده!

ماتیلدا سرش را تکان داد. به طرف میز رفت. روی صندلی چوبی قدیمی نشست. چاقو را برداشت و مشغول کار شد. خیلی با دقت و سریع خرد میکرد. اول تره، بعد گشنیز، بعد اسفناج و... . چاقویی که برداشته بود، خیلی تیز و بُرنده بود. آخرین سبزی را هم به تندی خرد کرد و کارش تمام شد. اما او خسته نبود. دنبال کار دیگری رفت. هستیا کرو را دید که دارد گوشت ریز میکند. به طرفش رفت و گفت:
- خیلی خسته شدی؟

او در حالی که عرق هایش را از روی پیشانی اش پاک میکرد، گفت:
- خیلی! این پسرا که اصلا نمیان کمک و ...
- بده من این گوشتو!

ماتیلدا دپست نداشت که هیچ وقتی تلف بشود. پس چاقوی هستیا را گرفت و شروع کرد به پاک کردن. انواع گوشت ها و ماهی ها در تخته اش بود. چربی ها را با دقت میکند و به کناری میگذاشت. حدود نیم ساعت بعد، کارش تمام شد. او عرق میریخت. اما از خستگی نبود! ناشی از بخار های آنجا بود. به سمت پنه رفت و گفت:
- کاری نداری؟
- چرا! هر چی که من بهت میگم، با دقت بریز تو قابلمه!
- باشه.

و پنه شروع کرد به گفتن لیست بلند بالا اش! ماتیلدا با سرعتی باور نکردنی، مواد را میریخت و خسته هم نمیشد. بالاخره انقدر مواد در قابلمه ریخته بود که دیگر قابلمه جا نداشت. پس سریع گاز را روشن کرد و شروع کرد به پختن. او به ترتیب، سرخ کردن سیب زمینی، درست کردن انواع ژله، پاک کردن برنج، درست کردن ماکارانی و در آخر تزئین کردین غذا را بر عهده گرفت. و همه ی کار هایش با موفقیت به اتمام رسید.

وقت شام شد و همه با هم سفره را چیدند. وقتی تمام شد، همه بر روی زمین نشستند. ویزلی ها برای لحظه ای صبر نکردند و شروع به خوردن کردند. غذا ها را از هم کش میرفتند و دعوا میکردند. ماتیلدا به خود خسته نباشید گفت. لبخند زد چون به آرزویش رسیده بود. او کلی کار کرده بود. پس لیاقت خوردن کلی غذا های خوشمزه را از جمله دستپخت خودش را داشت. پس او هم شروع کرد به خوردن و با ویزلی ها مسابقه داد.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹ دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۷
#63

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
ادامه خونی تکونی های دامبلدور:

حالا که تابلو سرکادوگان نصب شده بود اون حس تنهایی اتاقش هم از بین رفته بود. الان حداقل یه جنگجو قدیمی تو اتاق بود که سرش غر بزنه. به کمک چوب دستیش صندلی به وجود آورد و کنار شومینه ای که قبلا توصیف شده نشست. صدای سوختن چوب های تو شومینه بهش آرامش خاصی میداد. چشماش سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفت.

-پاشو پیرمرد ... پاشو و قوی باش.

دامبلدور به آرومی چشماش رو باز کرد و سعی کرد متوجه بشه که کی داره صداش میزنه. بعد یادش افتاد که فقط یه تابلو سرکادوگان تو اتاق هست و به جزء اون کسی اینقدر سنگدل نیست که یه پیرمرد رو از خواب بیدار کنه.

-پاشو برو به بقیه اعضای محفل سر بزن پیرمرد ... خجالت بکش اینجا تنها تنها داره استراحت میکنی؟

دامبلدور حرفی نزد، حرفی برای گفتن وجود نداشت. سرکادوگان حق داشت و دامبلدور باید میرفت به بقیه کمک کنه. از رو صندلیش بلند شد و جلوی آینه قدی اتاقش رفت. دستی به موهای سفیدش کشید، دستی به ریش سفیدش کشید، دستی به ابرو های سفیدش کشید و حالا که مطمئن شد همه چیز مرتب و سفید باقی مونده از جلوی آینه کنار رفت و از اتاقش خارج شد. بهتر بود اول به هرمیون سر بزنه.

-اهم اهم ، خانوم گرنجر؟ آقای ویزلی؟ اجازه دارم بیام تو؟

وقتی صدایی نیومد دامبلدور تصمیم گرفت که بره تو. به آرومی در رو باز کرد و اول سرش رو برد داخل. رون رو دید که روی تختی نشسته و به تعجب به دیوار زل زده. دامبلدور این بار تمام بدنش رو وارد اتاق کرد.

-آقای ویزلی؟ رون؟ رونالد؟ رون خوشگله؟

از رون همچنان صدایی نیومد. دامبلدور بهش نزدیک شد و روی تخت بغلش نشست. اون هم کمی به دیوار زل زد تا شاید رمز و راز زندگی رو به دست بیاره ولی خیلی سریع فهمید که این کاری بیهوده است. سریع از جاش بلند شد و رون رو تکون داد.

-چی شده رون؟

رون به زور سعی کرد لب هاش رو از هم جدا کنه و حرفی بزنه. خیلی زور زد، قرمز شد، زرشکی شد، مشکی شد ولی بالاخره تونست یه کلمه حرف بزنه.

-امروز که از خواب پاشدم یه دفعه دیدم هرمیون تبدیل به ملانی استانفورد شده.

و دامبلدور هم بغل رون نشست و به دیوار زل زد.




پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۱۱:۲۴ دوشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۷
#62

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
دربى ،داغان جلويم ظاهر شد.خانه ى 12 خيابان گريمولد.
پناهگاه ققنوس.
ققنوس هايى که بدون اشک زخم ها را درمان مى کردند.
ققنوس، انتخاب عجيبى بود.اما در اين حال زيبا بود.
افکار حالا اضافه بود؛ بايد در مى زدم.دستم را به سمت در بردم در خود به خود باز شد. قدمى به جلو برداشتم.و از راهرو عبور کردم.يواش يواش سر و صداهاى عجيبى به گوشم خورد .صداى جيغ، دويدن، احتمالا کسى به ان ها حمله کره بود. چوب دستم را دراوردم.و به سرعت راه رو را تى کردم:
- نگران نباشيد الان کمک ميارم!

برد خنديد و گفت:
- براى چى مى خواى کمک بيارى ؟ گلدون؟

- چى مگه به شما حمله نشده؟

- نه بابا زده به سرتا! داريم خونه تکونى مى کنيم!

برد يه دسته جارو را به سمتم هل داد:
- بيا تو هم واينسا نگاه کن برو طبقه ى بالا هرميون ،رز دارن بالا رو تميز مى کنن.

مات به او نگاه کردم.

- طلسمى چيزى بهت زدن اين طورى شدى؟

- نه نه .

- پس زودتر برو بالا!

- باشه بابا رفتم!

بعد از اين حرف به طبقه ى بالا رفتم خانم گرنجر با ديدن من واکنشى کوتاه نشان داد:
- اوه اشلى تو اينجايى! نمى خواد جارو بزنى برو پنجره ها رو تميز کن!

و بعد يک شيشه پاک کن دستم داد.من هم به سمت نزديک ترين پنجره رفتم.پنجره را که تميز کردم، متوجه موجودى عجيب در حياط شدم.به نظر مى امد مرده.
بدنى شبيه اسب داشت و بال هايى بزرگ.تا حالا شبيهش را نديده بودم.
- خانم گرنجر. اون حيوون چيه اونجا؟

- اون فکر نمى.کردم بتونى ببينيش.اون يه تستراله عجيبه، تو تاحالا مرگو ديدى؟

کمى فکر کردم.
- اه ، خب نمى دونم شايد ، وقتى شيش سالم بود. مادرم باردار بود و ولى...
- متوجه شدم.
- شما مرگ کيو ديدن؟
- خب توى نبرد هاگوارتز خيلى از دوستامون از بين رفتن.
حالا پنجره تو پاک کن.
- چرا تسترال رو خاک نمى کنيد؟
- خب بايد يه نفر باشه که مثل ماگل ها خاک کنتش.
- باشه.

و همين طور به پنجره ذل زدم.
و بعد از ان به سمت اتاقى رفتم.
" سيريوس بلک"
در اتاق چوبى و داغان بود. وارد اتاق شدم و وقتى وارد اتاق شدم زير پايم کاملا خالى شد.
- کمک!
...
- و از اون موقع ديگه هيچى يادم نمى اد!



تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: پناهگاه
پیام زده شده در: ۲۲:۱۶ یکشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۷
#61

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲:۵۳:۰۷ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 359
آفلاین
برای بار صدمش، روی تختش نشست و برای لباسش غصه می خورد. و مطمئن بود که دوباره و دوباره این قضیه تکرار میشود. غمگینی و عصبانیت تا مغز استخوانش فرو رفته بود و تقریبا غیر ممکن بود که مشکلش از یاد برود. بعد ساعت ها گریه کردن، بالاخره دست از آن کار برداشت. برای او زشت بود که مدام اشک بریزد و با کسی حرف نزند و بدتر از همه، با هرمیون، ستون تمیزی خانه ی شماره ی دوازده گریمولد قهر باشد!

ناگهان نگاهش به قاب عکس روی میز افتاد. در عکس، او لبخند بسیار بزرگی زده بود و کنار هوریس ایستاده بود که داشت به او پیکسل بهترین دانش آموز را اهدا میکرد و هرمیون خوشحال، در گوشه ای از عکس که او هم پیکسل بهترین دانش آموز را بر ردایش زده بود، ایستاده بود. ولی متاسفانه، بخاطر خاک بسیار شدید روی قاب عکس، روی لبان خندانشان چیزی جز خاک وجود نداشت. و او مطمئن بود که این خاک ناشی از باز بودن همیشگی پنجره ی خود بود!

دوباره به هرمیون نگاه کرد. باید بدرفتاری اش را جبران میکرد. باید دستی بر روی این قاب و اتاق نسبتا کوچکش می کشید. پس دست به کار شد. کشویش را باز کرد و پارچه ی کهنه ای که هرمیون به همه،به خاطر همکاریشان در نظافت خانه اهدا کرده بود را برداشت. پارچه سفید رنگ را بر روی قاب کشید.

دوباره به آن نگاه کرد. خیلی خوب شده بود. لبخند هر سه نفر در عکس کاملا مشهود بود و حتی در کنار کنار کنار عکس که خیلی دور از صحنه ی اصلی بود، دستی دانش آموز موذی ای که با تکان دادن دستش پشت عکس را خراب کرده بود، معلوم بود.

یک نگاه سطحی به کل اتاق انداخت و با همان نگاه گذرا، باز همه ی کثیفی ها را دید. نیمتنه ی جایگزین لباس همیشگی و بدبختش، از نظر هرمیون خیلی به تن او می آمد و بعد مدتی، او به وضوح متوجه آن شده بود ولی برای اینکه خیلی خیلی برای آن لباسش ناراحت باشد، احساسش نسبت به لباس فعلیش را بر زبان نیاورده بود. او همینطور شلوار جین و کفش ریبوک سفیدی پوشیده بود.

کشویش را باز کرد و تمام محتواهایش، از جمله دفتر، دفتر خاطرات، تمام وسیله های مخفی از هر کس و... بیرون ریخت. همه را خیلی خوب تمیز کرد و کشو را، چه بیرون و چه درونش را تمیز کرد. او صد در صد به آبی که پارچه و دستمال را خیس کند، احتیاج داشت. ولی او خیلی صرفه جو بود و سعی میکرد کارهایش را بدون نیاز به آب تمام کند. اما در شرایط اضطراری، او آب دهنش را بر تمام سطوح کثیف میزد. و او معتقد بود که بزاق دهان، بسیار بهتر و بدون املاح تر از آب خوردنی بود.

کار کشو تکمیل شد و او به سراغ کمد بسیار تمیزش رفت! انقدر تمیز بود که آدم فکر میکرد از شدت خاک، اصلا نمی توانست به کمد دست بزند! او در آن کمد تنگ و پر از خاک، نمی توانست درست نفس بکشد به طوری که دوبار نزدیک به خفه شدن بود ولی به این نتیجه رسید که هر دو دقیقه یک بار، سرش را بیرون بیاورد و نفسی تازه کند. او به ترتیب ،وسایل چوبی ( در، کمد و...)، وسایل زیر تخت ( و یا انباریِ اتاقش)، کامپیوتر،کنسول،تختش و... را تمیز کرد.

او به شدت عرق میریخت و به خود لعنت میگفت که چرا زودتر به فکر تمیز کردن نیفتاده است! اما از طرفی به خود آفرین میگفت که اتاقی انتخاب کرده که نه تراس دارد و نه مرلینگاه. ولی درباره ی مرلینگاه، بقیه او را لعنت می فرستادند. چون او مجبور بود از دستشویی همگان استفاده کند و بقیه وقتی می خواستند آنجا را تمیز کنند، مثل دو ماجرای قبلی او میشد!

او سرش را به شدت تکان داد که از خیر آن موضوع بگذرد. تنها کاری که برای او مانده بود، جارو کشیدن فرش پنجشنبه بازارش بود! در فرشش انواع خوراکی ها، سبزیجات، ادویجات و تمام خوردنی های دنیا که حتی یک کشور بسیار بزرگی مثل روسیه، انقدر تنوع نداشت. و البته مو! موهایش در همه جای فرش سیاه و قرمز، گلوله و جمع شده بود و وضع افتضاحی بود.

واضح بود که موهای خودش است چون بالای تار های مو، مشکی و پایینش قهوه ای است که این یعنی موهای رنگ کرده اش. مرلین را تشکر کرد که او موهایش را رنگ میکند وگرنه موهایش در آن فرش تیره پیدا نمیشدند و در هر روز، موهایش بیشتر میریخت و وضع را گند تر میکرد! ولی به خودش قول داد که شامپوی ضد ریزش مو بخرد. البته اگر بودجه اش برسد!

از اتاقش بیرون آمد و به دنبال جارو برقی گشت. اصلا کار سختی نبود چون دو اتاق آنطرفتر، یعنی اتاق رز، صدای اعصاب خورد کن جارو برقی می آمد. او در زد. ولی جوابی نشنید. حتما بخاطر صدای جارو بود. پس در را باز کرد و داخل رفت. داخل به طرز عجیبی برق میزد. جای جای اتاق، میز و گلدان قرار داشت. و غیر از آن دو، میز، گلدان و تخت خواب، چیزی در اتاقش نبود!
- رز!
- چی؟ من نیستم خدا بیامرز!
- نه نه! رزززز!
- آهان، بله ماتیلدا؟
- میشه جارو برقی رو قرض بدی؟
- بدم به کی قرص؟
- ای خدا! میگم جارو رو به من میدی؟
- چی بدم به تو؟!
- این لعنیتیو خاموش کن!

ماتیلدا با عصبانیت دکمه ی خاموش را زد و به رز به طرز عجیبی نگاه کرد.
- اونو از برق بکش بده به من!
- خب از اول نگفتی چرا‌؟!

ماتیلدا باز هم بد نگاه کرد. رز با ویبره ی خاصش، به طرف پریز رفت و جارو را از برق کشید. وسیله را بلند کرد و به طرف ماتیلدا گرفت. ماتیلدا تا آمد جارو را بگیرد، شدت ویبره ی رز کار دست او داد و جارو محکم بر روی پاهایش فرود آمد! او فریادی سر داد و به رز بد و بیراه گفت. با لی لی، سریع جارو را برداشت و به اتاق خودش رفت. آن پایش را بالا گرفت. و جارو برقی را روشن کرد. اولش حتی با آن پاهایش، خوب پیش میرفت که ناگهان...

پیس پیس پیسسسسس

او فکر کرد که عادی است ولی دوباره این صدا آمد.

پیس پیسه پسووووو پیسسسس

هر دو دقیقه یک بار، جارو برقی "پیسی" میگفت و هر دفعه با دفعه ی قبل، ادامه ی جمله اش فرق داشت! بالاخره ماتیلدا از آن وضع خسته شد. پس بخاطر اینکه به جارو فشا بیاورد بلکه که بهتر شود و همینطور که پای مجروحش کمی استراحت کند، بر روی جارو برقی نشست و هر بار، با گفتن:
- هولیییی. برو جارو برقی همانند اسب!‌ هولیییی.

جارو برقی را راه میبرد. و حتی به خودش زحمت استفاده ی کمی از جادو را نمیداد. و البته منظور از راه بردن بدون جادو، این است که ماتیلدا با پای غیر مجروحش، به زمین ضربه میزد و با زور فراوان، جارو را میراند( البته به قول خودش!) ناگهان دیگر جارو برقی صدا نداد و ایستاد. هیچ صدای کر کننده شنیده نمیشد و سکوت محض. اما بعد دو ثانیه، بدنه ی جارو شروع به لرزش کرد.
- چته وسیله ی تسترال...

او نتوانست جمله اش را تمام کند. چون ناگهان بدنه ی جارو، با صدای مهیبی ترکید و تمام آشغال ها را به جای جای تخت پرت کرد. ماتیلدا بر زمین افتاد. بلند شد و به صحنه خیره شد. نه تنها اتاقش مثل سابق کثیف شد، بلکه آشغال های کس و ناکس هم بر روی فرشش ریخت. او دوباره بر روی زمین افتاد و شروع به گریه کردن کرد! و با صدای بلندی گفت:
- اصن غلط کردم خواستم اینجارو تمیز کنم! دیگه اینکارم نمیکنم! میذارم همینطوری بمونه! نمی خوامم با هرمیون دوست بشم! تازه تو این گرونی، خرج رو دستم،هق... افتاد!

او بر روی تخت کثیفش رفت و مثل همیشه، دوباره گریه را از سر گرفت!




Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.