هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲۰:۳۸ یکشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۴۱ جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
- ادوارد؟ این... خودتی؟

کوچه بسیار تاریک بود اما وقتی کسی سخت مشتاق باشد، دیدن چندان سخت به نظر نمی رسد.

- آدر؟ آدر کانلی؟

آدر در لحظات سختی بود. از طرفی با تمام وجود برای پیش رفتن و کمک خواستن حریص بود، اما کارهایی که ناخواسته و با بی اختیاریِ باورنکردنی انجام داده بود پای رفتنش را سست می کرد؛ شاید این تردید، همان چیزی بود که او را از محفل دور کرده بود. نفس عمیقی کشید و چشمهایش را به هم فشرد. تنهایی دلش را شکسته بود و نیاز به آرامش ِ بودن ِ دوباره در کنار آنها را داشت. آنها، همان محفلی های دوست داشتنی و عزیزش.
- خودمم. خود ِ خودم.

بغض برای سرباز کردن بی تاب بود.

- خود ِ لعنتیمم! همون آدم نفرت انگیز!

ادوارد کمی جلو رفت. این توانایی او در آرام کردن اطرافیانش عجیب بود.
- آروم باش پسر! ما همه نگرانت بودیم!
- نگران من؟ من؟

صدای آدر در کوچه تاریک و متروک خیابان گریمولد پیچید.
- من خیلی بَدَم! بین همه فاصله انداختم! همتونو ناراحت کردم! رو به پنی طلسم انجام دادم و الان... حتی نمیدونم حالش خوبه یا نه! در مورد پروفسور اون همه بد حرف زدم و... من وحشتناکم!
- این طور نیست رفیق! تو برای همه ما عزیزی! توی زندگی هر کسی ممکنه این مشکلات پیش بیاد! ما عضو محفلیم، ولی این دلیل نمی شه از هر بدی و مشکلی دور باشیم. مطمئن باش هیچکس از تو ناراحت نیست و همه ازت استقبال می کنن... البته اگه... اگه پیداشون کنیم!
- منظورت چیه؟ مگه کسی گم شده؟
- هنوز نمیدونم چه اتفاقی افتاده آدر... ولی درست وقتی که ماتیلدا به چوبدستیت نزدیک شد همه محو شدن، به جز ما دوتا. هرمیون حدس می زنه که ممکنه چوبدستیت یکم دستکاری شده باشه و درست مثل هورکراکسی که از بین بردنش، اونم روی تو اثر گذاشته باشه! فعلا باید بدونیم بقیه کجان و چه بلایی سرشون اومده!

آدر روی سکوی دودگرفته گوشه دیوار نشست و سرش را به دست گرفت؛ عذاب وجدان تمام افکارش را تحت الشعاع قرار داده بود.
- من چیکار کردم؟! چیکار کردم؟!




💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱ یکشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۷

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۴۱ سه شنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۰
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
گادفری حرکت سریعی توی گوی انجام داد و چوب دستیش رو به صورت تهدید آمیزی به سمت فرد غریبه گرفت. چندین حرف اول طلسم هم به زبون آورد ولی به موقع تونست جلوی خودش رو بگیره.
-پروف؟

شخصی نورانی به آرومی به گادفری نزدیک شد و لبخندی زد. این لبخند معروف پروف رو هیچکدوم از محفلی ها نمیتونستن فراموش کنن. از صد کیلومتری هم میتونستن دامبلدور رو با این لبخند شناسایی کنن.
-پروف؟ واقعا خودتی؟ این همه مدت کجا بودی؟ نمیدونی چه اتفاقاتی افتاده. ما کجاییم؟ چرا اینجا اومدیم پروف؟ همه اینها جزء نقشه هات بود؟

پروف همچنان لبخند روی صورتش رو حفظ کرده بود و حرفی نمیزد. انگاری که این لبخند تنها خصوصیتی بود که ازش باقی مونده بود. انگاری که همه چیز رو از دست داده و فقط این لبخند رو تونسته نجات بده. نمیخواست که این لبخند از بین بره و نمیخواست ریسک کنه که کاری به جزء اون انجام بده.

-پروف؟ چی شده؟ چرا حرفی نمیزنی؟

دامبلدور دوست داشت که حرف بزنه ولی چیزی جلوش رو میگرفت. به ساعت مچی روی دستش نگاه کرد انگاری که زمان بر علیه اش شورش کرده. میخواست زمان رو نگه داره ولی نمیتونست و برای اولین بار در دوئلی شکست خورده بود. دوئلی با زمان!

-آلبوس؟ چه اتفاقی داره واست میفته؟

معمولا محفلی ها دامبلدور رو با اسم کوچکش صدا نمیکردن و وقتی اتفاق میفتاد خبر از نگرانی و استرس زیادی در اعضای محفل میداد. دامبلدور میدونست که محفلی ها منتظر جوابن، میدونست که وظیفه اش اینه که بهشون کمک کنه و سوالاشون رو جواب بده. نمیتونست حرف بزنه پس باید به روش دیگه ای توضیح میداد. هر دو دستش رو بالا آورد و بشکنی زد. از هر دو دست نور قدرمندی درست شد که گادفری رو مجبور با بستن چشماش کرد. وقتی بالاخره تونست چشماش رو باز کنه، با صحنه ای وحشتناک رو به رو شد.

دست چپ دامبلدور تبدیل به گرگ سیاهی شده و در حالی کشتن گرگ سفیدی در دستان راستش بود. دامبلدور همچنان که لبخند میزد به این دو گرگ نگاهی انداخت و این بار گادفری صحنه ای وحشتناک تر از گرگ ها دید. دامبلدور برای دومین بار تو زندگیش بعد از مرگ خواهرش، اشک میریخت. این صحنه برای چند ثانیه ادامه پیدا کرد تا بالاخره دامبلدور و گرگ ها از جلوی گادفری ناپدید شدن.

هنوز نمیتونست تمام این صحنه ها رو درک کنه. سر و صدای گرگ ها و نور شدید باعث شده بود که بقیه محفلی ها هم از خوابشون بیدار شن و با گیجی به اطرافشون نگاه بندازن.

آیا گادفری میتونه معمای دامبلدور رو حل کنه؟




پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۱ شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۰۳:۲۷ پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
مترجم
کاربران عضو
پیام: 1117
آفلاین
گم شدن هم مهارت خاص خودش رو می‌خواد. بدونی کجا بری که دیگه پیدا نشی، چه جوری آب بشی و تو زمین فرو بری و چه جوری راه بازگشت رو فراموش کنی!
مهارتی که رز به خوبی بلد بود.

- کجا بود پس؟

میدان گریمولد در تاریکی فرو رفته بود. چراغ‌ها کم سو بودند. رز به خونه‌ی آجری رنگی تکیه داده بود و نگاهش از خونه‌ها به کاغذ در دستش حرکت می‌کرد.
به دنبال خونه‌ی یازده و سیزده می‌گشت تا بتونه خونه‌ی دوزاده رو پیدا کنه. از چند نفری هم سراغ خونه رو گرفت، حتی اینکه خونه برای غریبه‌ها قابل دیدن نیس روهم فراموش کرده بود.

پلاک کثیف و محوی رو پیدا کرد که شماره‌ی روش ناخوانا بود. به نظر می‌رسید که یکی از اعدادش سه باشد. رز فرض رو بر سیزده بودن خونه گذاشت و تمرکز کرد.

خونه‌ی دوازده. خونه‌ی گرم و نرم دوازده. با اون ترک‌های خوشگل روی سقفش. با اون دیوارهای رنگ ریخته‌ش. بوی سوپ پیاز رو حتی با این فاصله‌ هم می‌اومد. صدای هوارهای مادر سیریوس می‌شنید.

ترک بین دوخانه‌ی سیزده و یازده بزرگ و بزرگتر شد. خونه‌ی رنگ و رو رفته و قدیمی آشنا پدیدار شد.
رز نفس عمیقی کشید. بلاخره رسیده بود.
در طبق معمول باز بود ولی سر و صدای سابق به گوش نمی‌رسید. حتی بوی سوپ پیاز چند دقیقه‌ی پیش هم حالا محو بود.

پرده‌ی خانم بلک رو کنار زد. پیرزن فحش های آبدار و جدیدی نثارش کرد. برای اولین بار سعی نکرد خفه‌ش کنه. در میان داد و هوارش دنبال بقیه گشت. دریغ از یک نشانه از وجود موجود زنده!

- باز رفتین بدون من سفر بوقیا؟!




پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴ جمعه ۹ شهریور ۱۳۹۷

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۷:۳۲:۱۰
از گریمولد
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 122
آفلاین
خلاصه:

بعد از شکست ولدمورت، دامبلدور حدس می زنه که این بار ممکنه پلیدی از درون محفل سرچشمه بگیره و بعد از اینکه اقرار میکنه تو ماموریتش برای بهبود زندگی محفل شکست خورده غیب میشه و به جای نامشخصی میره.

محفلی ها تو آشپزخونه جمع میشن و ادوارد باهاشون صحبت می کنه. در این بین آدر از عدم اعتمادش به دامبلدور میگه و درگیری پیش میاد. آدر پنه لوپه رو طلسم می کنه و بعد از خونه میزنه بیرون در حالی که چوبدستیش جا مونده. همون طور که همه نگران حال پنه ن، ماتیلدا چوبدستی آدر رو برمی داره و یه دفعه همه جز ادوارد و هرمیون شروع میکنن به محو شدن. به یه مکان نا آشنایی منتقل می شن که بیابون ماننده و هر کدومشون تو یه شی ءِ خاکستری کروی مانند به خواب رفتن. گادفری از خواب می پره و همون جور که در حال بررسی اطرافه، متوجه میشه یکی پشت سرشه.

از اون طرف هم آدر سرگردون تو خیابون هاست و دچار عذاب وجدانه. وقتی به خونه گریمولد برمی گرده می بینه محفلی ها نیستن. چوبدستی شو برمیداره و از خونه میزنه بیرون و در این بین هرمیون و ادوارد پیداش می کنن.



ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۹ ۲۰:۴۷:۴۲


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۰:۲۸ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۷:۳۲:۱۰
از گریمولد
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 122
آفلاین
نیمه شب بود. پاره های ابر در آسمان حرکت می کردند و انعکاس نور سرخ رنگ ماه بر زمین خشک و ترک خورده ی بیابان دیده می شد. گوی هایی بزرگ و خاکستری رنگ میان زمین و هوا معلق بودند و هر کدام از اعضای محفل داخل یکی از گوی ها در خواب عمیقی به سر می برد.

گادفری نفس زنان از خواب پرید. بدنش می لرزید و قطرات عرق از پیشانی اش می چکید. کابوسی دیده بود که در آن دامبلدور داشت آدر را به خاطر حرف هایی که زده بود، شکنجه می کرد. هنوز هم می توانست صدای فریادهای دل خراش آدر را در ذهنش بشنود. سرش را تکان داد و سعی کرد آن کابوس را به فراموشی بسپارد. نیم خیز شد و به سقف خاکستری رنگ بالای سرش نگریست. بعد هم نگاهش روی دیواره های کروی شکل محفظه ای که در آن به سر می برد، لغزید.

همان طور که با خودش فکر می کرد چه طور به آن جا آمده، از جایش بلند شد. در همین لحظه، حس کرد شخصی پشت سرش ایستاده. می توانست برخورد بازدم گرم او را بر پوست گردنش حس کند. دستش را به آرامی داخل جیب کتش فرو برد؛ چوبدستی اش را بیرون کشید و با حرکتی سریع برگشت.
***

آدر با سر در گمی میان کوچه پس کوچه ها می دوید و نمی دانست چه طور دوستان محفلی اش را پیدا کند. احساس می کرد ناپدید شدن ناگهانی آن ها به نوعی با او در ارتباط است. این قضیه و سنگینی عذاب وجدانش به خاطر کاری که با پنه لوپه کرده بود، باعث می شد نتواند درست فکر کند و تصمیم بگیرد.

در حالی که بی هدف به راهش ادامه می داد، ناگهان به کسی برخورد کرد. سرش را بالا آورد و ادوارد و هرمیون را دید که با آمیزه ای از هیجان و خوشحالی به او خیره شده بودند.



پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸ پنجشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۷
#99

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 359
آفلاین
فلش بک ( یعنی قبل از اینکه آدر بیاد ببینه که محفلیا نیستن)

- پنه لوپه، پنه لوپه! بیدار شو. ازت خواهش میکنم.

همه ی محفلی ها دور پنه لوپه جمع شده بودند و مدام این جمله را تکرار می کردند. بعضی ها هم انقدر به خودشان فشار آمده بود که به دستشویی مراجعه کرده بودند. آملیا که هنوز کنار پنی زانو زده بود، غصه می خورد. اما ماتیلدا نمی توانست از جایی که به آدر دست زده بود، تکان بخورد. او بهت زده به پنه ای که پخش زمین شده بود، می نگریست و باور نمی کرد که یکی از بچه های هلگا، اینکار را کرده بود.

بالاخره از حالت سنگیش در آمد و تصمیم گرفت که به آشپزخانه برود و برای خود غذا درست کند. گرچه پنه را خیلی دوست داشت، اما تحمل دیدن افتادن و بی حرکت شدن او را ، نداشت. آشپزخانه بوی عطر یاس را می داد و یا شاید ماتیلدا خیالاتی شده بود.

اما از آن بو انرژی گرفت. به اطراف نگاه کرد و چوبدستی آدر را بر روی میز دید. او حالا دیگر بسیار عصبانی بود و می خواست که آدر و تمام چیز هایی که به او مربوط میشد را، نابود کند. و به همین خاطر، با قدم های سنگین و با قصد شکاندن آن چوب خشک، به طرف میز رفت. ناگهان از گوشه ی چشمش ، لیزا چارکس گریفی را دید که به سوی او می آمد.

- لیزا، حال پنه چطوره؟
- خیلی خوب نیست. هر چی صداش می کنیم جواب نمیده! تو که تحت تأثیر حرف های آدر قرار نگرفتی؟
- نه! من با یه حرف مسخره، ایمانمو به محفل و پروفسور از دست نمیدم.
- بایدم همین کارو بکنی. به چوبدستیش دست نزنیا!
- می خوام بشکونمش. چون اون بود که به محفل و پروفسور خیانت کرد و پنی رو به این روز انداخت. باید تموم چیزایی که به اون مربوط میشه رو نابود کنم.
- نکن! ممکنه که پلیدی و سیاهی توش باشه و تو رو دیوونه کنه!
- نترس! چیزی نمیشه!

ماتیلدا چوبدستی را برداشت. اول هیچ اتفاقی نیفتاد.اما کمی بعد، چوبدستی به جای خودش برگشت و بدن او سوسو زد. به لیزا نگاه کرد. او هم دقیقا مثل خودش بود. سریع سرش را چرخواند و بقیه را دید. همه مثل او و لیزا، بدنشان سوسو میزد. به طوری که ماتیلدا می توانست از درون بدن هستیا، دیوار پشت هستیا را ببیند.

ماتیلدا فهمید که ادوارد بدنش مثل همه نیست. حس کرد که دارد محو میشود. پس سریع رو به ادوارد گفت:
- ادوارد. من نمی دونم که چرا داریم محو میشیم. اما خواهشا برو پیش آدر. چوبدستیش اینکارو کرد پس حتما می دونه چرا. البته تو تنها نیستی، هرمیونم هست. یادت باشه...

ماتیلدا نتوانست جمله اش را تمام کند. چون دیگر کاملا محو شده بود.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷
#98

آلبوس دامبلدورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۵:۴۱ سه شنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۰
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
آدر با دهنی باز به پنه لوپه خیره شده بود و نمیتونست هیچ حرفی بزنه. با تمام وجود دوست داشت که از پنه لوپه و بقیه محفلی ها عذرخواهی کنه ولی هرکاری کرد دهنش باز نشد. چوب دستیش رو روی میز غذاخوری گذاشت و با سرعت از خونه گریمولد خارج شد. به نظرش میرسید که فعلا بهتره دسترسی به چوبش نداشته باشه تا تصمیمات بدتری از این نگیره. الان نیاز به هوای تازه داشت چون هوای خونه گریمولد داشت خفه اش میکرد. خونی که صورت زیبای پنه لوپه رو کثیف کرده بود مثل دو تا دست محکم روی گردنش فشار میاوردن و نمیذاشتن نفس بکشه.

بالاخره به خیابون رسید. ماگل هایی که با خیالی راحت و بعضا حتی خندان و خوشحال از کنارش رد میشدن خبری از دردی که روح آدر میکشید نداشتن. چون حتی اگر ذره ای میدونستن اون چقد داره اذیت میشه دست از لبخند زدن بر میداشتن. پیش خودش فکر کرد که چه خوب شد که چوب دستیش رو با خودش نیاورد وگرنه ممکن بود نتونه جلوی عصبانیتش رو بگیره. خنده ماگل ها مثل سوت قطاری روی مغزش راه میرفتن و نمیذاشتن فکر کنه. از تو خیابون هم فرار کرد تا یه جای خلوت و بدون سر و صدا رو پیدا کنه.

بعد از کلی سردرگمی بالاخره تونست یه کوچه خلوت پیدا کنه. بوی متعفن آشغال های پشت رستوران چینی اذیتش میکردن ولی بالاخره یه جای ساکت پیدا کرده بود و نمیخواست اون رو به همین راحتی از دست بده. به گوشه از کوچه رفت و روی زمین نشست. سرش رو بین زانو هاش قفل کرد و با دستاش موهای خودش رو میکند.
-چیکار کردم؟

بلند این رو گفت انگاری که کسی اطرافش هست که جواب سوالش رو بده. وقتی جوابی نیومد بلند تر فریاد زد:
-چه بلایی داره سر من میاد؟

دیگه نتونست جلوی اشکاش رو بگیره. ساعت ها همون گوشه کوچه خلوت گریه کرد و به اتفاقات افتاده فکر کرد. بهترین کاری که الان میتونست بکنه این بود که به خونه گریمولد بره و از همه عذرخواهی کنه. بعد هم وسایلش رو جمع کنه و فعلا ناپدید شه. این خیلی بهتر از آسیب رسوندن به بقیه محفلی ها به نظر میرسید.

وقتی به خونه گریمولد رسید، در خونه باز بود. یعنی موقع خروج یادش رفته بود که در رو ببنده؟ به آرومی وارد و دستی به جیب هاش کشید تا چوب جادوش رو در بیاره.
-اه... تو آشپزخونه گذاشتمش.

حالا که هیچ وسیله ای برای دفاع از خودش نداشت، سعی کرد با سرعت بیشتر جلوی ترسش رو بگیره. سریعا به طرف آشپزخونه رفت تا بقیه محفلی ها رو پیدا کنه که با صحنه ای عجیب رو به رو شد. هیچ محفلی تو آشپزخونه نبود. انگاری که همه با هم غیب شده باشن. بلند اسماشون رو فریاد میزد تا شاید از اتاق های دیگه جوابی بگیره اما ناموفق بود. خونه گریمولد خالی از هر محفلی به نظر میرسید. چوب دستیش رو که دست نخورده بود از روی میز برداشت و از خونه گریمولد خارج شد.

محفلی ها کجا میتونستن باشن؟


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۳ ۲۳:۲۱:۲۴



پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۲:۵۶ دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷
#97

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۴۱ جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
هرماینی که بیرون رفت، نگاه بچه ها به نوبت رو به هم کشیده شد؛ آدر از جاپرید.
_ دیگه برام مهم نیست، دیگه محفل برام هیچ اهمیتی نداره. دامبلدور اگه به این جمع اهمیت می داد الان اینجا بود‌! من حتی یه لحظه دیگه ام اینجانمی مونم!
و با پوشیدن ردایش قصد بیرون رفتن کرد. درکسری ازثانیه چندچوبدستی به طرفش نشانه رفتند و رون گفت:
_ سرجات می شینی و منتظرمی مونی تا هرماینی برگرده. فهمیدی یادیگه اون آدر کانلی باهوش قبلی نیستی؟
آدر لبخند خشکی زد و چوبرستیش را بیرون آورد.
_ نه! اون آدر دیگه مرده!
_ امیدوارم کاری نکنی که سر این یکی ام همون بلا بیاد، رفیق.
با شدت گرفتن خشم نگاه ها، ادوارد محتاطانه دستهایش را بین آدر و رون قراردادو گفت:
_ تمومش کنید بچه ها. یادتون رفته که پروفسورمی گفت محفلیا چوبدستیهاشونو رو به هم نمی گیرن؟!
آدر با نفرتی عمیق داد زد:
_ دامبلدور! دامبلدور! واقعا فکرکردی اون به چیزایی که می گه پایبنده؟ فکر می کنی اون برای من اهمیتی داره؟ هرچیزی که به اون مربوط باشه مسخره س!
ماتیلدا با عصبانیت به شانه آدرکوبید:
_ قبلا همچین فکری نمی کردی! چی چشماتوباز کرده آدر؟
آدر داد زد:
_ به جای پرسیدن این سوال از من، یکم فکر کن! اون حقیقتی که هری می دونست! چرا فکر نمی کنی در مورد دامبلدور بود؟ علاقت به دامبلدور باعث شده متوجه هیچ چیز نباشی. کورکورانه توی این مسیر راه می ری به امید روشنایی ولی نمی دونی که توفقط وسیله رسیدن دامبلدوربه قدرتی! این محفل یه پوششه برای کارایی که اون داره انجام می ده! اما من دیگه اجازه نمی دم هرغلط...
پنی با قصد دور کردن آدر از ماتیلدا و آرام کردنش به او نزدیک شد اما قبل از هر اقدامی آدر فریاد زد:
_ استوپفای!
و پنی با شدت به میز کوبیده شد و بیهوش روی زمین افتاد. آملیا جیغ زد و کنار پنی نشست.
_ چیکار کردی آدر؟
اما آدر تفتیش کرده بود.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۹ دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۷
#96

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۴۱ جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
ادوارد این را گفت و با قصد خروج در را باز کرد اما پیش از خروجش ماتیلدا گفت:
_ الان ما باید چیکار کنیم؟
پنی بغضش را فرو داد:
_ آره، الان تکلیف ما چیه؟ چه بلایی قراره سر محفل بیاد؟ یا در واقع، چه بلایی سر محفل اومده؟
ادوارد برگشت.
_ ما مطمئن نیستیم پنی. ولی پروفسور فکر می کرد سیاهی وارد محفل شده. اون می ترسید ما بازنده بشیم حتی بدون اینکه جنگی در کار باشه.
_ ولی... ولی اون نباید می رفت! الان؟ الان که بیشتر از همیشه بهش احتیاج داریم؟
_ هری حق داشت! این کار همیشه پروفسوره. از زیر مسئولیت...
_ از زیر مسئولیت چی؟ هنوز یک روزم از نبودش نگذشته و اینجوری بهم ریختید! خودتونم خوب می دونید ما بدون اون هیچی نیستیم، هیچی! اون حق داشت! پروفسور حق داشته. وقتی در نبود قهرمانمون اینجوری در موردش حرف بزنیم، باطل شدن و از بین رفتن آمال های سپیدمون هیچی نیست!

ادوارد نفس عمیقی کشید و آملیا را به آرامش دعوت کرد. حتی با وجود تغییر های اخیرش او هنوز پروفسور را قهرمان خودش می دانست.
_ درکت می کنم آملیا ولی الان تنها چیزی که احتیاج نداریم همین دعواهاست که بینمون پیش بیاد. فقط می تونم بگم اگه... اگه هریک ازشما فکر می کنه اونیه که داره از محفل دور می شه، باید بدونه فرق محفل با سیاهی همینه که آدمای پشیمونو مثل قبل می پذیره، درست مثل قبل.
و با لبخند اطمینان بخشی از آشپزخانه بیرون رفت.

_ فکر می کنید چی می شه؟

هرماینی بابغض زمزمه کرد:
_ هیچکس نمی دونه... تاوقتی پروفسور برنگرده اوضاع همینه.
_ پس..‌. ما باید دنبال پروفسوربگردیم؟
_ مثل اینکه یادت رفته اون دامبلدوره. تا وقتی نخواد، نمی شه پیداش کرد.
_ ما هممون اینو می دونیم الستور. ولی اونم مثل همه ما آدمه و جاهایی هست که نقطه ضعفشه و ممکنه بشه اونجاها پیداش کرد!

همینطور که همه درمورد جاهایی که ممکن بود پروفسور رفته باشد صحبت می کردند رون از آشپزخانه بیرون رفت و چند دقیقه بعد با ادوارد برگشت‌. جایی در دید همه ایستاد و با نفسی عمیق همه را به سکوت دعوت کرد.
_ می شه به من گوش کنید؟
بااینکه درآن لحظه و با وجود نگرانی های غوطه ور در میان افکار محفلی ها سکوت کار سختی به نظر می رسید اما پس از لحظاتی سکوت برقرار شد.
_ من... با ادوارد در مورد... یه چیزی صحبت کردم و اون... موافقه! من فکر کردم که..‌. که ما... باید از معجون راستی استفاده کنیم!
_ چی؟
موجی از اعتراض بلند شد و آدر از جا پرید.
_ شما حق استفاده از اونو ندارین! استفاده از کروشیو خیلی بهتر از انجام این کاره!

ماتیلدا با عصبانیت پایش را به زمین کوبید و گفت:
_ معجون راستی؟ اونم برای اعضای محفل ققنوس؟
_ عقلتو از دست دادی رون؟

پنی به صندلی تکیه داد:
_ دارم کم کم مشکوک می شم، بچه ها. شما اگه به خودتون اطمینان دارین پس چرا از انجام این کار می ترسین؟
هرماینی لبخند نامحسوسی زد:
_ کاملا باهات موافقم پنی. و تو، رون! فکرت معرکه بود!
_ بحث ترسیدن نیست! ما از این تحقیرشدن بدمون میاد!
_ فکر نکنم حتی مرگخوارا هم همچین کاری بکنن!
_ درسته! مرگخوارا همچین فرصتی به هم نمی دن. اونا مستقیما از آواداکداورا استفاده می کنن.
هرماینی بلند شد و همینطور که به طرف در خروجی می رفت گفت:
_ هیچ اعتراضی قبول نیست بچه ها! برای درست کردنش آماده می شم. دیگه وقتشه که به خودمون بیایم!


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۹ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۷
#95

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۷:۳۲:۱۰
از گریمولد
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 122
آفلاین
تا ساعتی بعد همه ی اعضای محفل در آشپزخانه جمع شده و منتظر بودند تا ادوارد شروع به صحبت کند. بونز نگاهش را از روی تک تک چهره ها گذراند و صورت هایشان را مطالعه کرد. افراد حاضر در اتاق، مثل همیشه مشتاق و مصمم به نظر می رسیدند، اما این لرزشی را که در قلب ادوارد به وجود آمده بود، آرام نکرد.

ادوارد از جایش بلند شد و صحبت را آغاز کرد.

- پروفسور دامبلدور قبل از رفتن، داستانی رو برام تعریف کرد که الان می خوام واسه شما هم بگم.. ماجرایی که واسه هممون آشناس، ولی یادآوریش لازمه.. داستان مربوط به پسری می شه که می خواست زندگی جادوگرا رو بهتر کنه؛ پسری که می خواست جادوگرا دیگه تو سایه ها زندگی نکنن و مجبور نشن خودشونو از ماگل ها قایم کنن.. اون هدف خوبی داشت، ولی قدم تو راه اشتباهی گذاشت.. شما می دونین دارم راجب کی حرف می زنم، مگه نه؟

اعضای محفل که داشتند به دقت گوش می کردند، سرشان را به نشانه ی تأیید تکان دادند و ادوارد حرف هایش را ادامه داد.

- گلرت گریندل والد جنایات زیادی مرتکب شد، چون از نظرش هدف وسیله رو توجیه می کرد.. پروفسور دامبلدور زمانی بهترین دوست اون جادوگر خبیث بود و فکر می کرد کار گریندل والد درسته.. پروفسور وضعیت ناراحت کننده ی خواهرشو می دید و تصور می کرد که باید اقدامی برای کنترل ماگل ها صورت بگیره...

ادوارد مکثی کرد و بعد گفت:

- حس کردم برای پروفسور سخته که این طور از گذشته حرف بزنه، اما اون شجاعتشو داشت و این کارو کرد.. چیزی که می خواست بهمون بگه این بود که گاهی مرز بین سیاهی و سپیدی باریکتر از یه تار موئه...

ادوارد پس از به زبان آوردن این کلمات، به سمت در آشپزخانه رفت. قبل از ترک آن جا رو به اعضای محفل کرد و گفت:

- امیدوارم هیچ وقت حرفای پروفسور دامبلدورو فراموش نکنیم...


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۱۰ ۱۴:۳۵:۱۳







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.