هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۴:۱۹ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۳
#4

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۱۲:۱۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4862
آفلاین
We're a Team!


صدای برهم خوردن دندان های آماندا از روی خشم، فلور را از آه و حسرتی که در دل حس می کرد جدا کرد و دوباره وارد دنیای واقعی کرد ... دنیای واقعی؟ آیا این دنیا جدا واقعی بود؟ درست است که در دنیای جادویی هر چیزی امکان پذیر است، اما این مدلی اش ... بی سابقه بود!

- واسه چی وایسادین؟ ما منتظر شروع بازی هستیم.

سایه ی سیاه رنگ این را بیان می کند و به دنبال آن دیگر اثری از او در وسط زمین مشاهده نمی شود. با چهره ای که خرسندی و رضایت از سر و رویش می بارید، به جایگاه تماشاچیان بازگشته بود. جایگاهی که باید از دانش آموزان هیجان زده و مشتاق هاگوارتز پر می شد، با سوت های همیشگی شان، با کری خواندن هایشان و برای یکدیگر خط و نشان کشیدن هایشان، با لبخندها و قهقهه های بلندشان و با پلاکاردهایی که برای حمایت از تیم گروهشان به اهتزاز در می آوردند ... و نه این شیاطین!

به دنبال جا به جایی لوسیفر، گروگان ها توسط چندین تن از شیاطین به کنار زمین منتقل می شوند، جایی که از سر و وضعش کاملا مشخص بود که از قبل برای آن ها مهیا شده بود و نگاه کردن به آن، حتی از دور هم هرکسی را به وحشت می انداخت. چه رسد به آنان که در آنجا در بند می شوند.انگار که همه چیز از قبل برنامه ریزی شده بود ... یعنی واقعا آن ها باید مسابقه می دادند؟ مسابقه؟ نه این یک مسابقه ی عادی نبود ... مسابقه ی مرگ و زندگی بود!

همچنان بازیکنان هردو تیم در گیجی به سر می بردند. هیچ کدام هیچ حرکتی نمی کردند و به وضوح در شوک فرو رفته بودند. انگار هنوز آنچه را که می دیدند باور نمی کردند و منتظر تلنگری بودند که آن ها را از این خیال خوفناک جدا کند و به جای اصلیشان باز گرداند ... همگی از ترس سرجاهایشان میخکوب شده بودند.

لینی به مری نزدیک می شود و ملتمسانه از او می خواهد که نشگونی از او گرفته و ثابت کند که تمام این ها خواب و خیال است ... خواب و خیالی کابوس وار، حتی شاید بدتر از کابوس ...

- آخ!

اما نه ... او وسط منجلابی سخت و وحشتناک گیر افتاده بود. خواب و خیال نبود، حقیقی بود. نمی دانست که قرار است پایان آن چه شود و نمیخواست حتی به آن فکر هم کند ...

لینی به آرامی دستش را ماساژ می دهد، اگر در حالت عادی بود، مسلما از دست مری خشمگین می شد و او را بازخواست می کرد که چرا اینقدر وحشیانه؟ اما در این وضعیت ... توانایی سخن گفتن و علیه یارانش ایستادن را نداشت.

کم کم صدای هو کردن ها و اعتراض های شیاطین مستقر در جایگاه تماشاچیان به هوا بلند می شود، چنان محکم به نشانه ی اعتراض پاهایشان را به زمین می کوفتند که اگر دنیای جادویی نبود، خیال می کردی که هم اکنون زمین زیرپاهایشان خالی می شود و همگی سقوط می کنند ... شاید هم بهتر بود که این چنین می شد ...

با پرتاب شدن گلوله های آتشین، بازیکنان دو تیم به شدت وحشت میکنند و با عقب عقب رفتن سعی می کنند که هرچه بیشتر خودشان را از تماشاچیان عصبانی دور کنند. حتی اعتراضشان هم همچون خودشان ترسناک و شیطانی بود.

بالاخره صدای گزارشگر که کاملا متفاوت با گزارشگر اولیه بود در ورزشگاه طنین می اندازد و بازیکنان دو تیم را وادار به شروع بازی می کند. گویا آنان انتخاب گزارشگری از میان خودشان را به نفر قبلی ترجیح داده بودند.

- اگه تا سه دقیقه دیگه بازی شروع نشه چی میشه؟

شخص دیگری که به نظر گزارشگر شماره ی دوم می آمد به تکمیل حرف دیگری می پردازد و می گوید:

- شکنجه ی همگانی گروگان ها شروع میشه.

حتی در این مورد هم عالی عمل کرده بودند ... دو گزارشگر که براحتی می توانستند حرف یکدیگر را ادامه دهند و با زخم زبان هایشان بیش از پیش جنگ روانی راه بیندازند و اعصاب همه را به هم بریزند. چقدر همه چیز با برنامه بود ... و این بیش از پیش بر نگرانی آن ها می افزود. گویی به آن ها می فهماند که جایی برای فرار نیست و آن ها محکوم به ماندن و جلو رفتن مطابق خواسته های این شیاطین بودند.

بازیکنان دو تیم با نگرانی نگاهی به یکدیگر می اندازند تا بلکه کسی راهی برای نجاتشان یابد. اما انگار چاره ای جز قبول مسابقه نداشتند ... در نگاه تک تک بازیکنان هر دو تیم تنها یک چیز موج میزد ... هیچ گلی نزنید!

اما آیا این شیاطین می گذاشتند که بازی بدون گل دنبال شود؟


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۰ ۱۴:۲۶:۰۴
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۰ ۱۴:۲۷:۲۲



پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۵:۳۵ سه شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۳
#3

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
We're a Team!


گیج و منگ بود.. نمی‌فهمید چه خبر است.. مثل این که کسی به زور جسمش را کشانده، ولی روحش گوشه کناری جا مانده..

در کنارش، فلور را می‌دید.. رنگ‌پریده و وحشت‌زده.. مندی که بی‌اعتنا به آنچه می‌گذشت، با سرخوشی چماقش را در دست می‌چرخاند.. دافنه‌ی کوچک..

در سمت دیگر.. فقط دو نفر را می‌دید.. جیمز و تدی.. و قلبش نزدیک بود از جا کنده شود..!

صدایی مبهم را از دور دست می‌شنید...

- بازی هاتون خیلی کسل‌کننده‌ن عزیزانم. به اون می‌گید بلاجر؟ من دو نفر از شیاطینم رو جایگزین بلاجرا کردم. به هرکی که بخورن.. خب.. طرف ممکنه یه کم گاز گرفته شه یا یه چیزایی ازش کَنده شه!

صدای خنده‌ی لوسیفر را می‌شنید و نمی‌شنید...

- اون سرخگون هم جایگزین شده. ولی اسنیچ؟ اوه.. اون تغییرات جادویی داره!

و صدای خشمگین و عصیان‌گر ِ تدی:
- چی باعث شده فکر کنی ما توی این بازی احمقانه‌ت شرکت می‌کنیـــم؟!

ویولت حواسش جمع شد. نمی‌دانست چرا. چیزی در لحن آشوب‌طلبانه‌ی تدی، انگار مثل سیلی روی صورتش نشست. نگاهش را به لوسیفر دوخت و از چیزی که دید، اصلاً خوشش نیامد!

- اوه! عزیزم! این!

بشکنی زد و ناگهان گویی از میان زمین و هوا، چند نفر پدیدار شدند. در میانشان، یک پسر عینکی و وحشت‌زده نگاه ویولت را دزدید:
- کلــــــاوس...!

و فریادی بلندتر، صدای او را قطع کرد:
- جیـــــــــمز!!
- نویــــــــل!!

هر چهارده بازیکن به سمت گروگان‌های پدیدار شده هجوم بردند و تقریباً هم‌زمان، به دیواری نامرئی برخورد کردند.

تدی، خشمگین و برافروخته، با مشت به مانع نامرئی کوبید:
- لعنتی! لوسیفر! برادر منو برگردون! اون عضو تیمه!

ابر سیاه رعب‌آور، به سمت گروگان‌ها حرکت کرد و بعد.. ایستاد. دوباره، صدای پاق خفیفی آمد و کسی در زمین ظاهر شد. این یکی، الستور مودی بود. گرچه، تا وقتی عزیزانشان در چنگال شیاطین گرفتار بودند، چه کسی اهمیتی به گریفندوری تازه‌وارد می‌داد؟..

رهبر شیاطین، راضی به نظر می‌رسید. البته اگر می‌شد گفت آن توده‌ی دودمانند، طوری به نظر می‌رسد:
- حالا گریفندور هفت عضو داره. خوب گوش کنید.. قوانین اینطوریه: تیمی که گُل بخوره، گروگان‌هاش تقاصشو پس می‌دن. شیاطینی اینجان که بهترین شیوه‌های شکنجه رو روی گروگان‌ها پیاده خواهند کرد!

فلور، رنگ‌پریده، آرام، ساکت و لرزان.. به خواهر کوچک‌تر زیبایش.. به بیل ویزلی و چهره‌ی درهم رفته از خشم و وحشتش.. نگاه می‌کرد و می‌اندیشید..

هرگز نباید وارد زمین می‌شدنــــــد...!


ویرایش شده توسط ویولت بودلر در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۱۰ ۵:۴۳:۲۵

But Life has a happy end. :)


پاسخ به: زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹ دوشنبه ۹ تیر ۱۳۹۳
#2

فلور دلاکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۸:۰۹ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
We're a Team

|ســـوژه جــدیـــــد|


--مــعـمـولا هیچکس انتظار ندارد هنگامی که آفتـاب می تابد اتفاق بدی بیفتد! همه ترس هایشان را در شب جا می گذارند...
زمینی ها عادت دارند همه چیز را با هم هماهنگ ببینند، ترس و وحشت را با خانه های خالیِ پنهان در تــاریــکی و شـادی و آسودگی خیال را در زمین کوئیدیچ در یک روز آفتــابی... هنگامی که همه چیز به طور نمادینی خوب است!--


قلم را در دستش چرخاند. با چشمانش طرح چوب بلوط میز را که زیــر نور شمع به ســـختی پیدا بود را دنبال می کرد. بالاخره قلم را در جوهر فرو کرد و پس از کمی مکث به نوشتن ادامه داد.

--وقــتــشه این عادتو از سرشون بــنــدازیم...!--

نـه صبح- رختکن کوئیدیچ تیم ریونکلاو

ولــی حـسـی در آدمیان اســت متعلق به دنیاهای دیگر، که نامی برایش وجود ندارد... فقط یــک عدد برایش گذاشته اند! عددی که خود به خوش نامی مشهور نیست ؛ حــــسِ ششم!
حــســی که به تمام بازیکنان کوئیدیچ هــشــدار می داد که چیزی درست نیست. دقیقا از همان لــحــظه ای پایشان را به درون رختکن گذاشتند.

- هه... من اصن حس خوبی ندارم راجع به این مسابقه! نمیدونم چرا...!

آماندا بروکل هرست، با شنیدن این حرف به سمت لینی وارنر برگشت و با لبخــنـــدی که روی لبش جا نمی گرفت و خشم از آن چکه می کرد، گفت:
- لینی... لینی... لینی...! تو که به این خرافه ها اعتقاد نداری؟! حالا فلور یه خواب دیده... همش از استرس کوئیدیچه!

نگاه تمام بازیکنان تیم ریونکلاو به سمت فلور که با رنگ پریده گوشه ای ایستاده بود منحرف شد. خواب شب قبل او همه آن ها را دگرگون کرده بود، مهمانانی از جهنم...
لینی نگاهش را از صورت رنــگ پریده ی فلور گرفت و توضیح داد:
- تو میدونی جریان جهنم و اینــ...

آماندا رویش را آنور کرد و لب هایش را بر هم فشار داد به طوری که دندان های خون آشامی اش لب هایش را زخم کرد. او یک خون آشام پانصد ساله بود، یک نیروی فراتر از انسان ها، با عمری بیشتر از همه ی آنان. دلیلی نداشت که یک بازی را به خاطر ترس احمقانه کسانی که در مقابلش نوزاد محسوب می شدند ببازد ؛ حتی اگر دل توی دلـش نبود! حتی اگر احساس می کرد عروسک ِ پارچه ای ایــ ــست، در دست قدرتی بزرگ تر! حتی اگر خودش هم می دانست قطعه ای از پازل زیر پا های کسی خرد شده!

با این وجود غرید:
- بسه دیگه! با همتونم! ما میریم، بازی می کنیم و می بریم و بر می گردیم!

کسی دیگر چیزی نگفت. شاید به خاطر تاثیر حرف آماندا بود شاید هم به خاطر جو سنگین رختکن که بر همه ی آن ها فشار می آورد و مجال برای نفس کشیدن نمی داد چه برسد به حرف زدن...

-بـــریم...
آمــــــــانـــدا جارویش را برداشت و بدون گفتن چیزِ دیگری به سمت در رفت، بی آن که نگاه کند کسی به دنبالش می آید یا نه. باید به آن ها نشان می داد که جز او هیولای دیگری در زمین کوئیدیچ وجود ندارد. اما آن صدای ســخـتـی که روح را خراش می داد و ورودشــان را اعلام کرد مسلما صدایی متعلق به زمینیان نبود و نسبتی با لی جردن نداشت!

- و کــــاپیــتـــان تیم ریونکلاو، خون آشـــام محبوب ِ ما وارد می شود! لیسا تورپین، ویولت بودلر، دافنه گرینگراس، لینی وارنر، مری الیزابت کاترمول وفلور دلاکور... ورودتون رو به جهنم خوش آمد میگیم زمینی های شگون بخت!

صــحـــنه ای که بازیکنان ریونکلاو با آن مواجه شدند صحنه ای نبود که حتی در بدترین کابوس هایشان هم توانایی تصورش را داشته باشند. زمین بازی همان زمین بازی بود، اما تماشـاچیـــــان شیاطینی بودند از دنیایی دیگر!
اشــکــالی دور از ذهــــــن...تــجــســـم تـــرس، در حال فریاد و جیغ کشیدن، نشسته زیر آســـمانی ســـــــرخ رنگ!
اگر کسی توانایی چشم برداشتن از شیاطین را داشت، می دید که بازیکنان گریفندور هم آن طرق زمین مبهوت و ترسیده ایستاده اند... بی حرکت!
هیچ کس چیزی نگفت. آن صحنه از یک کــابوس ِ بیمارگونه ِ ی یک ذهن مریـــض، بیرون آمده بود. نمی توانست واقعیت داشته باشد! این تـصـویـر درک ناپذیر برای هیچ کس تجزیه نمی شد...

و مــرلیــن از گوشه ای شاهد تمامی این اتفاقات بود، در خونسردی تمام... شاید او می دانست چه چیزی در انتظارشان است... شاید او حس می کرد آن حضور
شوم را... آن نسبت فامیلی نزدیک را... حتی قبل از بازی...!

سکوت بازیکنان دو تیم با زمزمه ای که از اعماق گلوی سالخورده مرلین بیرون آمد، شکسته شد:
-پــــدر!

شـــیــــاطین هم در سکوت فرو رفتند، به قول معروف دست بالای دست بسیار است! و بالاتری در ان مکان حضور داشت. از جایگاهِ مخصوص صدایی خوف آور که ترس را تا مغز استخوان فرو می کرد و قلب را ازحرکت وا می داشت، شنیده شد:
-پـــســرم...

صاحب صدا، چیزی نبود جز تاریکی محض... ذهن آدمیان قابلیت درک شکــــل که نه... مــاهیــت "او" را نداشت. او فــراتر از همه تعاریف امروزی بود. فقط سیاهی ای که مـــی ســــریـــد می کرد و شیاطین را به سجده وا می داشت! و این حضور بدشگون به سمت بازیکنان می آمد. به طرف یک شخص خاص ؛ مرلین!

-پـــسرم... بعد از این همه سال؟!

مرلین واکنشی نشان نداد، صورت پر از چین و چروکش از درونش هیچ چیز را بیان نمی کرد.

-لــوسیــفر... پدر عزیزم... دلم برات تنگ نشده بود.

سایه لرزید. شاید نشانه ی قهقهه اش بود! با همان زمزمه آرامی که در کل فضای آن جا می پیچید و حتی باد را هم خاموش میکرد رو به شخص مجهولی گفت:
- انتظار ندارین پسر من توی این بازی شرکت کنه که...

گزارشگر جهنمی هــم در برابر او چیزی نبود، پس لرزان پاسخ داد:
- بازیکنان تغییر می کــنــن! مهاجم جدید تیم گریفندور، گیدیون پریوت!


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


زمین‌خاکی کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۳:۲۱ جمعه ۶ تیر ۱۳۹۳
#1

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۱۱ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین

توضیح می‌دم صرفاً برای شادی روح آیندگان!

1. اینجا رول‌های تکی با محوریت کوییدیچ و زمین و بازی و این صحبتا زده می‌شه.

2. اگر تیم‌های کوییدیچ می‌خوان با سوژه‌ی ادامه‌دار اینجا تمرین کنن، می‌تونن پاشن بیان با هماهنگی ناظر محترم [ حاجی‌تون ] برای یه محدوده زمانی مشخص، زمین رو رزرو کنن و سوژه بدن. همینطور کاپیتان دو تا تیم می‌تونن بیان یه سوژه‌ی کوییدیچی مشترک بدن و بازی دوستانه برگزار کنن.

3. فرمایشی نی. سؤالی بود، پیام شخصی!

چاکریم.



But Life has a happy end. :)







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.