هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۴
#43

آلبوس دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۲ جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 178
آفلاین
تف تشت VS تنبل های زوپسی


تف شماره سه و پایانی

- بادبان هارو بکشید! 90 درجه به شرق! تکون بخورید بوقیا!
- قربان جسارتا سکان کشتی نیست.
- نیست؟! چطوری نیست؟! درسته ما دزد دریایی هستیم ولی دیگه ناموسن از خودمون دزدی نکنین.

کاپیتان " دَدی قمر " نگاهی به پشت دکل کشتی اش انداخت اما خبری از سکان گم شده نبود. بدون سکان هم عملا کشتی دست ملوانان نبود، در این لحظه های سخت کاپیتان کلاهش را از سر برداشت و دستی به سر پر از شپش خود کشید که موجب تخریب پالایشگاه نفتی شپش ها شد که این عمل نا جوانمردانه از چشم ماموران " همیشه ابراز نگرانی کننده " ـی سازمان ملل پنهان نمی ماند.

- قربان، یه کاغذ...

هنوز حرف ملوان نگون بخت تمام نشده بود، که ددی قمر گلوله ای وسط پیشانی وی زد تا دیگر هر کاغذی که دیدند را بدون اجازه ی کاپیتان برندارند. کاغذ را برداشت و با دیدن نام دخترش، شروع به خواندن نامه کرد:
- پدر عزیز، من در سرزمین انگلستان، در شهر لندن هستم، در تیم کوییدیچی که من بازی میکنم مشکلی پیش آمده، اگر تیم کوییدیچ ما برنده شود یک جام طلایی برنده میشویم، لطفا برای موجه کردن حضور من خود را به این آدرس برسانید: ورزشگاه نقش جهان. هی ملوان! نقشه عوض شد، به سمت خشکی!

فلش فوروارد، زمان حال

- به نظر میرسه بازی داره به دقایق پایانی خودش نزدیک میشه، نتیجه بازی 130 بر 80 به نفع تیم وزارتیه، وزارتخونه امسال خیلی برای تیمش سرمایه گذاری کرده تا بهترین نتیجه رو حاصل کنه، به نظر میرسه که چون تیمشون به نیمه نهایی اومده سرمایه گذاریشون به نتیجه رسیده.

ورونیکا نفس نفس زنان به بازیکن های تیم خودی خیره شد، قطعا بستن والدین با طناب به بازیکنان، باعث شده بود زود تر خسته شوند و نفس بیفتند و حتی با نوشابه های انرژی زا و دوپینگ هم نتوانند برای 10 دقیقه ی دیگر این فاصله امتیازی را جبران کنند.

- هری پاتر جن بد! الادورا جن بد! دابی جن بد! آسنیپ جن بد! کل تیم حریف جن بد!
- بـــــــــــــــــــــــد!

خوبی حضور ایل و طایفه ی وینکی این بود که میتوانستند سخنان بازیکن های خودی را اکو بدهند تا تاثیر بیش تری بر روی شنونده بگذارند، در آن لحظه دیگر نیازی به میکروفون نبود و هزینه ی کمتری هم داشت و هم امکان خسته شدن هم بسیار کم میشد در نتیجه جن های خانگی هم به عنوان انرژی تجدید پذیر معرفی شدند.

- هی ورو! یه کاری باس بکنی دختر!

کاپیتان تیم تف تشت برگشت و به پدرش نگاه کرد، به راحتی می توانست معنی آن نگاه را درک کند.

فلش بک

- بابا! عااااااااا!
- هنوز این عادت هوار زدنتو داری بچه؟ بزرگ شدیا! حالا بگو ببینم چی شد بعد از سال ها سری به ما زدی.

ورونیکا نگاهی به خانه ی پدرش انداخت. میز و صندلی های قدیمی، تابلو های خاطره انگیز، پیراهن های پاره شده ای کهبه دیوار دوخته شده بودند که هرکدام برای زنده نگاه داشتن تیزی کشی بود.
- راستش بابا ولیمون رو خواستن...
- تو بیست و چهار ساعت مارو میخوان، اون از کلاس اولت که زدی اون مشنگ بیچاره رو با اره دو نیم کردی، اون از اینکه هی سر کلاس " عاااااااااا " میگفتی و آلودگی صوتی ایجاد میکردی. اون از...
- بابا! فقط یه باره، تیم کوییدیچمون تو نیمه نهاییه، میخوایم قهرمان بشیم، ولی باید ولی هامون تعهد بدن بلایی سر تیم حریف نمیاریم.

پدر ورونیکا، چشم هایش را باریک کرد و چاقویی را در دستش بالا و پایین می انداخت، تا جایی که یادش می آمد تو هیچ دعوایی کم نیاورده بود، بنابراین دوست نداشت دخترش هم شکست بخورد، حوصله نداشت که بعدا او را از داخل جوب جمع کند، بنابراین به جلو خم شد و گفت:
- میام، ولی به شرطی که قول بدی این بازیو ببرید.
- قول میدم. عاااااا!

پایان فلش بک

- هکتور دگورث گرنجر، باز هم بلاجر رو گرفته و پس نمیده.

همه سر ها به طرف هکتوری برگشت، که سعی داشت به بلاجر زبان بسته معجون بخوراند. داور از ترس منوی مدیریت اسنیپ به جای اینکه اعلام کند زمان را گرفته است، اعلام کرد که زمان را رها کرده است. هکتور گفت:
- دهنت رو باز کن بلاجر میخوام بهت معجون " انداختن بازیکن های تف تشت " بدم. دهنت رو باز نمیکنی، نه؟ مقاومت دربرابر من؟ سیو! اینو...
- به جانه مادرم من دهن ندارم! ندارم! ندارم!

همه با پوکرفیس به بلاجری نگاه میکردند که زیر شکنجه های هکتور، دهن در آورده بود. تنها 3 دقیقه به پایان بازی باقی ماند، پدر ورونیکا که شکست دخترش را نزدیک میدید به باقی اولیا علامت داد ناگهان تمامی بازیکنان تف تشت از روی جارو هایشان پایین افتادند و اولیای گرامی کنترل جارو ها را بدست گرفتند.

- حمله!

با فریاد ددی قمر، پرتقالی پرتاب شد و به گیجگاه هکتور برخورد کرد و او را از روی جارو به پایین پرتاب کرد، همه با نا باوری به مرلین، که ناظر این بازی بود، نگاه کردند. مرلین با کمک چوبدستی صدایش را بلند کرد و گفت:
- بازی ادامه داره!

سپس چوبدستی اش را پایین آورد و به پدر ورونیکا چشمکی زد.

فلش بک - دفتر رئیس فدراسیون

- پرتقال؟! ولیِ رماتیسم پرتقاله؟!
- مگه پرتقال ها دل ندارن؟
- ببین عزیزه من، پدره ورونیکایی احترامت واجب، اما من گفتم همه بازیکنا ولیشون رو بیارن، و قانون قابل تغییر نیـ...

صدای برخورد گالیون ها با میز مرلین، او را از ادامه ی حرفش باز داشت. مرلین یک نگاه به طلا ها که برق میزدند انداخت و آب دهنش به راه افتاد، سپس یک نگاه خشک به مرد تیزی کش انداخت، بار دیگر به گالیون ها نگاه کرد و آب دهنش راه افتاد و باز هم به پدر ورونیکا نگاه خشکی انداخت، ان قدر این کار را تکرار کرد تا دچار اشتباه شد، یعنی نگاه خشکی به گالیون ها انداخت، و درحالی که آب دهنش را افتاده بود به مرد نگاه کرد.

- به چی نگاه میکنی بوقی! من دامبلدور نیستما!
- واقعا فکر کردی میتونی به من رشوه بدی؟ ... درست فکر کردی، خب ظاهرا همه اولیا برگه رو امضاء کردن.

مرلین به سرعت گالیون ها را از روی میز جمع کردند و داخل جیب خود ریخت. مرد تیزی کش به طرف او رفت و سرش را به طرف گوش مرلین خم کرد و گفت:
- ممکنه خیلی اتفاقی برای بازیکنای تیم ما اتفاقی بیفته، اشکال نداره ما به جای اونا بازی کنیم؟
- کی بهتر از اولیا؟

پایان فلش بک

- چه میکنن بازیکنای جدید تیم تف تشت! آرسینوس جیگر و الادورا و هکتور با ضربه های اونا از جاروشون افتادن و هنوز هم بیهوشن! ایل و تبار وینکی هم رو سر دابی ریختن و دارن با ماهیتابه و چماق تو سرش میکوبن! هری پاتر هم ددی قمر از شلوار به دروازه ی تف تشت آویزون کرده! فقط اسنیپ جلوی دروازه ایستاده!

کندرا با باقی مانده استخوان هایش بلاجر ها را به سمت اسنیپ میفرستاد اما به طرز عجیبی هیچکدام به او برخورد نکرد. ددی قمر و پدر ورونیکا با پاسکاری و یک و دو به سمت دروازه تنبل ها حرکت کردند. اسنیپ جلو آن ها ایستاد و گفت:
- اگه از من رد بشید بلاکین!
- شرمنده آبجی، ما جزو شخصیت های هری پاتری نیستیم که بلاک بشیم!

ددی قمر یک هفت تیر و پدر ورونیکا یک چاقو از جیبشان در آوردند و با لبخند شیطانی به اسنیپ خیره شدند. اسنیپ امکان نداشت از شکلک کینگ در بیاید، اما با دیدن آنکه نمیتواند کاری کند به پوکر فیس تبدیل شد.بنابراین برای اولین بار، شکلک پوکر - کینگ به وجود آمد.

مادر هاگرید از عقب پرید و توپ را از دست یارانش قاپید و با یک پاس توپ را به ناپلئون کوچولو داد و او به راحتی توپ را وارد دروازه ی خالی کرد.

- ... و بازی با گل ناپلئون، با نتیجه ی 180-130 به نفع تف تشت به پایان میرسه! تفی ها تونستن با توفان 3 دقیقه ای بازی باخته رو ببرن و به فینال صعود کنن!

روز بعد - دفتر مدیر عامل تف تشت

- همینه که گفتم! قراردادتون فسخ شده و با اولیاتون قرارداد جدید بستیم.
- مگه میشه؟ ما اصلا مدیر عامل نداریم.

ورونیکا به مردی که پشت میز مدیر عاملی باشگاه تف تشت نشسته بود، نگاه کرد. آیا مرد شیاد بود؟ یا شوخی شوخی با " فانتزی ها" و " الکی مثلا ها" تیمش مدیر دار شده بود؟ مرد از پشت میز بلند و شد و رو در روی بازیکنان " سابق " ایستاد.
- نداشتید! ولی الان دارید، وقتی نتایج درخشان تیمتون رو دیدم اومدم و سهام تیم رو خریدم، حالا هم لطفا برید بیرون میخوام به بازیکنای جدید پاداش نقدی بدم.

دنیای بی رحمی بود، بد از تلاش های بسیار، پدر و مادرشان یک تیم خوب پیدا کردند و پاداش نقدی گرفتند و فینالیست لیگ کوییدیچ شدند. شاید بهتر است در پایان این داستان، نتیجه ی اخلاقی بدهیم.

نتیجه اخلاقی تیمارستانی شلمرودی تانزانیایی: کلا تلاش نکنید، دیوانگی کنید و از دیوانگی خود لذت ببرید.


به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۸ دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۴
#42

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۰۸:۰۱ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 511
آفلاین
تف تشت vs. تنبلای زوپسی



آب دهن شماره 2


صدای فریادی در فضای غار بزرگ طنین انداز شد.
-هیـــــدینا! هیـــــدینا! تصویر کوچک شده


غار بزرگ که خانه ی غول های غارنشین بود، در جشن و پایکوبی کامل قرار داشت. موجوداتی زرد رنگ و مینیون نام، دور آتش بزرگی جمع شده بودند و در برابر چشمان غول های عظیم الجثه ی روبرویشان، مشغول رقص و نواختن آهنگ بودند. اینکه مینیون چیست و این موجودات چه ربطی به کوییدیچ دارند و چرا داشتند پا می کوفتند و دست می زدند به ما ربط خاصی ندارد. موضوع اصلی، غول هایی بودند که نمایش آن ها را تماشا می کردند که اتفاقا یکی از آن ها، مادر نیمه غولی به نام روبیوس هاگرید بود.
فریدولفا، در گوشه ای از غار نشسته بود و با دهانی باز به نمایش مینیون ها نگاه میکرد. فرید -که از قضا ف ـَش ساکن بود- همینطور به نمایش بی سر و ته نگاه میکرد و دهانش باز و بازتر می شد... غول، آنقدر نگاه کرد و دهانش را باز گذاشت تا اینکه یک دفعه نامه ای با شکل و شمایل موشک از در غار وارد شد و یکراست رفت توی دهانش!
-فرید احساس میکرد یه نامه از طرف پسرش، هاگرید که اونو به ورزشگاه نقش جهان دعوت میکرد رو قورت داد. همینطور احساس میکرد که نقش جهان مذکور در حال تعمیر بود.

با این حرف مادر هاگرید، تعدادی از غول های دور و برش به او نگاه کردند و با شور و شوق گفتند:
-هـــــاگریـــــد؟

فرید که شکمش را می مالید و در آستانه بادگلوی عظیمی بود، گفت:
-هـــا! هاگریـــــد!

غول ها، خوشحال و خندان از اینکه بالاخره می توانند فامیل دور و درازشان را ببینند، قلنج شکستند و از جا برخاستند. هرکدامشان، چندین تکه سنگ بزرگ را در جیب جا کردند و فریاد زنان و چماق در سر کوبان به سمت خارج غار دویدند. البته لازم به ذکر نیست که در حین دویدنشان، هزاران مینیون را نیز له کردند و باعث انقراض نسلشان شدند!

همان لحظه - زیر نور ماه - کوچه پس کوچه های لندن

-وینکی جنِ پست پیشتاز؟
-ولی تو که فقط نامه رو به شکل موشک پرتاب کردی.
-وینکی اعتقاد داشت راه های قدیمی همیشه بهتر و سریعتر بود. وینکی همین الانش هم تونست صدای غول هایی که نامه رو دریافت کردن رو شنید.

اعضای تیم تف تشت، همچنان که در حالت پوکرفیس مانده بودند، به یکدیگر نگاه کردند. ورونیکا گفت:
-خب؛ این از اولیای اولین بازیکنمون. بعدی کیه؟

هاگرید، دستمالی از جیبش بیرون آورد و در آن فین کرد.
-من بوتانیکال اسلیمینگ این کار رو به همه پیشنهاد میکنم. خیلی سبکتون میکنه. احساس میکنم تو یه ماه، هفت کیلو وزن کم کردم.

اعضای تیم، بی توجه به توصیه های هاگرید، سرشان را به سمت دامبلدور چرخاندند و موذیانه به او نگاه کردند.

-چیه فرزندان روشنایی و تاریکی؟ نبینم تو چشاتون بشینه شبنم! شما عزیز دلمین؛ شما عزیز دلمین.
-دِلفین ننَه؟ دِلفین چیَه؟

دامبلدور کمی دقت کرد و متوجه شد که شبنم درون چشم کسی ننشسته است. اصولا شبنم درون چشم کسی جا خوش نمی کند. شبنم قطره‌ای کوچک از آب است که در شب‌های مرطوب بر روی گیاهان ظاهر می‌گردد. بنابراین اگر بخواهید شبنم در چشمتان داشته باشید، باید بروید خودتان را با چندتا سلول گیاهی پیوند بزنید تا به موجودی نیمه گیاه تبدیل شوید!
دامبلدور کمی فکرش را به کار انداخت و دلیل نگاه های موذیانه هم تیمی هایش را فهمید.
-اوه! اوه!
-وینکی خواست برای مادر پشمک هم موشک فرستاد.
-فرزند تاریکی؛ ننه کندرا الان زیر قبره.
-وینکی جن دانشمند بود. وینکی موشک قبرشکن ساخت و ننه ی زیرخاکی رو به روی خاک برگردوند.

تف تشتی ها، موجودات بسیار جوگیری بودند. بنابراین به محض اینکه پیشنهاد جن خانگی را شنیدند، بیل برداشتند و شال و کلاه کردند و رفتند به سمت قبرستان تا کندرا را از قبر در بیاورند.

دامبلدور:

فلش فوروارد - ورزشگاه

-بازیکنان دو تیم آروم آروم وارد ورزشگاه میشن. لازم به ذکره که همونطور که می دونین این بار به خواست خود والدین بازیکنای تف تشت، اونا میتونن روی جارو همراه با بچه هاشون بشینن تا از اونا مراقبت کنن. با این حال هنوز هم بازیکنای تف تشت به دلیل نامعلومی دارن از تنبل های زوپسی فاصله می گیرن. نمیدونم چرا الادورا بلک داره به سمت جاروی مشترک دامبلدور و مادرش حرکت میکنه.

والدین تیمارستانی ها از جمله مادر دامبلدور، با طنابی به پشت فرزندانشان بسته شده بودند. تف تشتی ها برای اینکه کندرا زنده به نظر بیاید، روی عینکی چشم کشیده و آن را به چشمانش زده بودند و دهانش را اینطوری رنگ کرده بودند.
الادورا کنار کندرا توقف کرد و موبایلی که در دستش بود را روبرویش نگه داشت. بعد، با یک حرکت سریع دکمه عکس را زد.
-هاه! اینم یه سلفی با جوکر!

و در حالیکه دور میشد تبرزینش را برای وینکی و ایل تبارش که روی هم نشسته بودند، تکان داد.
وینکی و خانواده از ترس به خودشان لرزیدند.

فلش بک - قبرستان

ورونیکا اره اش را روی شانه وینکی گذاشت و داد زد:
-جن بد! میگم برو ولـی بیار. چهل و پنج تا قبر کَندی! بسِته دیگه. عااااااا!
-وینکی جن پرکار بود. وینکی باید کل قبرها رو کند تا زامبیا برای بیرون اومدن از قبرشون اذیت نشد.

از وقتی که اعضای تف تشت، پایشان را توی قبرستان گذاشته بودند، وینکی موتورش را روشن و همه مرده های بدبخت را نبش قبر کرده بود. هرچقدر هم که به او می گفتند: «بسه! نکن دیگه. ننه دامبلو در آوردیم. ننه بقیه ـشونو در نیار دیگه.» به گوشش نمی رفت که نمی رفت.
ورونیکا اره اش را به سمت گردن جن تکان داد.

-وینکی حتی اگه سرش رفت هم وظایفشو انجام داد. وینکی جن خووب؟
-وینکی جن افتضاح! وینکی برای اینکه متوسط شد باید رفت ولی ـشو پیدا کرد. وینکی برای اینکه جن خوب شد تونست به عنوان bonus level، سر راهش به شیرینی فروشی رفت و برای این ناپلئونی کوچولو هم یه ولی پیدا...

پـــــاق!

هنوز حرف ورونیکا تمام نشده بود که وینکی غیبش زد. بیلِ معلق در هوا، یک نگاهی به دور و برش کرد و وقتی دید بدون هیچ تکیه گاهی در هوا معلق است، بسیار متعجب شد و کورتیزول ترشح کرد و افتاد مُرد!

پـــــاق!

وینکی، درحالی که چندین ورژن مختلف از موجوداتی شبیه کریچر را روی سر و کولش گذاشته بود، ظاهر شد. لبخند بزرگی زد و گفت:
-حالا وینکی جن خووب شد؟
-پینکی هم جن خووب شد؟
-اکبر سیبیلیکی هم جن خووب؟
- عباس قادریکی جن خووب؟

ملت تف تشت:

وینکی ایل و تبارش را روی زمین ولو کرد. بعد دستش را توی جیب روبالشی که تنش بود کرد و از آن یک ناپلئون در آورد. ناپلئون ها! خودِ خودِ شاهش را با خود آورده بود.

ملت تف تشت: :

ناپلئون:
تصویر کوچک شده


شیرینی ناپلئونی:


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۶ ۲۲:۰۴:۰۶
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۶ ۲۲:۱۳:۴۴
ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۶ ۲۲:۱۶:۵۹

mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۴
#41

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۴۳ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
تنبل های زوپسی
VS

تف تشت



از نظر فنی، آدم های دنیا به سه دسته تقسیم میشوند.
دسته ی اول: ریگولوس.
دسته ی دوم: کسانی که تمایل به خفه کردن ریگولوس دارند.
و دسته ی سوم: کسانی که با دسته ی دوم موافقند.

چرا که اگر فرض کنیم شما یک کاپیتان تیم کوییدیچ هستید که همیشه نیاز به تعویض روغن دارید، و بسیار هم خوشحالید که میخواهید برای نخستین بار یک روز پیش از مسابقه تمرین کنید، و اگر شمای کاپیتان پولتان را هم به یک دزد داده باشید که برای پیش از تمرین برایتان صبحانه آماده کند و آن دزد اصلا به روی خودش نیاورده باشد که صبحانه را مفتی گرفته است و یک سنت هم پس نداده باشد، و سپس همان دزد مستقر در کوچه ی علی چپ، شما را به زمان و مکانی نامعلوم برده در میان یک عده دایناسور انداخته و سپس با بچه ی یکی از همان موجودات نفرت انگیز بازگردانده باشد، مطمئنا شما خواهید ترکید.

اما این شما هستید که در صورت وقوع اینگونه اتفاقات میترکید... درباره ی کاپیتان تیم تنبل های زوپسی، سیوروس اسنیپ، این موضوع فرق میکرد. سیوروس بدون این همه هم میتوانست براحتی بترکد، و اتفاقاتی که افتاده بود تمایل او را به ترکیدن حتی بیش از پیش افزایش داده بود.
_ریگولوس؟
ریگولوس درحالی که ویبره میرفت پرسید:
- جونم اسنیپ جونم؟ کارم داشتی عشق من؟

ویبره های ریگولوس با مشاهده دودهایی که بر فراز سر اسنیپ با شدت در حال تجمع بود کم کم روی سایلنت رفت.
- سیو؟ چیزه... چرا اینطوری بهم نگاه میکنی؟

اسنیپ نفس عمیقی کشید.در آن لحظه متوجه بود که کم کم تسلط بر اعصاب نداشته اش در حال نابودیست. دستش درون جیبش رفت تا در یک حرکت غافلگیرانه ریگولوس این عنصر نامطلوب درجه یک را کلهم از هستی رقت بارش خلاص کند.

شما میتوانید جلوی حرف زدن کسی را بگیرید. اما نمیتوانید جلوی نفس کشیدن و وجود داشتن کسی را بگیرید. و چیزی که در ریگولوس آزار دهنده بود فراتر از این حرف ها بود... درد ریگولوس با طلسم دوا نمیشد. کلا باید از بین میرفت... و بدون تردید این نه فقط لطفی در حق او که در حق کل جامعه جادوگری محسوب میشد.

دست اسنیپ لحظه ای لرزید و فکری مثل برق از ذهنش عبور کرد که باعث شد فشار دستش به دور منو را کم کند. از همان دسته افکار موذی و پلید که فقط توانایی گند زدن به حس و حال آدم را داشتند. تا چند دقیقه دیگر مسابقه شروع میشد و اسنیپ نمیتوانست ریسک شش نفره شدن تیم را به جان بخرد. با وجود همه خشم و عصبانیت او آدمی منطقی بود.

در نتیجه اسنیپ فقط و فقط جهت حفظ تیمش از این مصیبت و همینطور برای اینکه در تحت فشارهای عصبی وارده تیم یتیم نشود با اشاره چوبدستی صدای ریگولوس را خفه کرد.
- فعلا همینکه صداتو نشنوم برام کافیه... الان چیزی که مهمه اینه که مسابقه رو از سر بگذرونیم و وای به حالت دله دزد بوقی اگر بخوای وسط مسابقه یه گندی بالا بیاری.

آرسینوس دهانش را باز کرد تا از هویت نداشته معاونت وزارت خانه دفاع کند. بود کسی که در موردش صحبت میشد معاون وزیر بود و نه برگ چغندر...او از اسفناج چیزی کم نداشت، و حتی در بهترین حالت میشد او را یک ریواس در نوع خودش دانست!

اما قبل از اینکه آرسینوس دهانش را برای ادای جمله اش کامل باز کند مشاهده نگاه خونبار اسنیپ به اون فهماند که دهانش تا همین حد هم زیاد باز شده و در نتیجه سریع آن را بست.

و اینگونه بود که پس از دیالوگ ناموفق آرسینوس، زمانیکه تمام گروه به اجبار در سکوت فرو رفته بود، همگی خیلی ناخواسته به ریگولوس خیره شده بودند که مثل شتر گردن زده شده بالا و پایین میپرید و با حرکت لب هایش نعره میزد "باهامون مصاحبه میکنن!"،
عاقبت اسنیپ صبر مثال زدنیش را فراموش کرد و در کمال خونسردی یک طلسم مرگ به سمت او فرستاد، که البته به لطف دستانش که از شدت خشم می لرزیدند، به هدف نخورد. بله... من هم همانند شما از این بابت خشمگین و ناراحت هستم. ولی صرفا بدلیل اینکه به گفته ی لرد سیاه تمرکز خواننده را بهم میزنم مجبور میباشم بریزم تو خودم. آخر یک روز میترکم!

قبل از اینکه اسنیپ فرصت کند به خاطر بخت نامرادش زمین و زمان را به هم بریزد صدایی از بیرون رختکن به گوششان رسید.
- یوان آبرکرومبی هستم.گزارشگر مسابقه مفرح و جذاب کوییدیچ از پخش زنده ورزشگاه هزار نفری و در دست تعمیر نصف جهان که ظاهرا هیچوقتم نمیخواد تعمیراتش تموم شه! با شما هستیم و یک بازی جذاب و هیجان انگیز بین دو تیم تنبل های زوپسی و تف تشت ها!

_هکتور و آرسینوس. من و شما دوتا باید خیلی حواسمونو جمع کنیم. یادتون باشه از منوهاتون به هیچ وجه استفاده نکنید تا بعدا یه راه حلی واسش پیدا کنیم.

آرسینوس فیس پالمی نموده دست بر محسنات کشیده و فرمود:
_میگم سیو...اگر دقت نکرده باشی غیر از من و تو و هکتور کسای دیگه هم هستن که منو داشته باشن!
-خودم میدونم آرسینوس...لینی که معمولا زیاد مثل ما اهل ور رفتن بیخود با منوش نیست.پرنس هم که تقریبا هیچوقت آن نمیشه.میمونه اون هگر که راه به راه منوش تو دهنشه که اونم امروز تو زمین بازیه.پس لازمه حواسمون بهش باشه تا به منوش نزدیک نشه.
_آآآآی زخمم!
_چه مرگته پاتر؟

نگاه شش جفت چشم به سوی گوینده همیشگی این جمله بازگشت.

_مگه طلسم مرگ نزدی؟
_چرا زدم ولی اون مال نیم ساعت پیش بود...
ببخشید فکر کنم پردازشم یکم مشکل پیدا کرده...

و اینگونه بود که تنبل های زوپسی با اشاره مجدد سر اسنیپ با شانه های آویزان همچون لشگری شکست خورده به سمت ورزشگاه نقش جهان(در دست تعمیر) رفتند... که البته بهتر بود از "در دست تعمیر" فاکتور میگرفتیم چراکه روزی که این ورزشگاه در دست تعمیر نباشد احتمالا آن روز قیامت خواهد بود.

دقایقی بعد در زمین بازی

- و حالا جاخالی زیبایی رو داریم از آرسنبوسه جیگر! که با حرکت زیبایی توپ بازدارنده رو جا میذاره و میره سمت دروازه حریف. اوه نه... ورونیکا ملقب به اره ای اره به دست میره سمتش تا از وسط نصفش کنه... تو قوانین چیزی از اره کردن جیگرها گفته نشده پس فکر نکنم مسئله ای پیش بیاد اگر جیگر اره شه... به نظر میاد امشب همه یه جغور بغور مشتی مهمون ورونیکاییم!

گذشته از مشقاتی که در طول سه پست و به فاصله زمانی یک روز به تنبل ها وارد شده بود واضح بود همگی تمام تلاششان را به کار بسته اند یک بازی اقلا قابل قبول از خودشان به نمایش بگذارند. البته از دید خودشان! قطعا هیچ کس حاضر نبود برای اینکه هگرید ناچار به استفاده از منویش نشود اینهمه تلاش و سختی به خودش هموار کند.

مهم نبود که در آن لحظات همگی پر از احساس شادمانی و عشق به هم بودند مخصوصا به ریگولوس که حتی با وجود بی صدایی مشخص بود آهنگ "پیرمرد مهربون" را از ته دل نعره میزند! و همینطور اهمیتی هم نداشت که همگی در سکوت باور داشتند که قرار است بازی را برنده شوند و اینکه ظاهرا اجزای تشکیل دهنده ی کائنات نیز با تمام قوا تلاش میکردند از انها حمایت کنند. تنها چیزی که در ان لحظه مهم بود بازی بود که با نادیده گرفتن تمام این اتفاقات، میتوانست چیزی نزدیک به خوب به شمار برود. البته با فاصله ی زیاد...

-ظاهرا این بار تنبل ها از تنظیمات کارخونه ایشون خارج شدن و یادشون رفته حریفشون تفی ها هستن و هاگرید هم از اعضای تیم حریف... من که ندیدم تو این مدت اقلا دو سه تاشون دور و بر هاگرید نباشن! البته با وجود سه باخت پی در پی من اصلا موندم چطوری به مرحله نیمه نهایی راه پیدا کردن؟ این راز رو به نظرم باید در قدرت منو جستجو کرد... و بله در حال حاضر آسنیپ رو داریم که با آیتم اسپند دود کن واری داره از اونور میدون برای من خط و نشون میکشه و اوپس! انگار باعث شدم توپ بازدارنده رو نبینه! در حینی که کاپیتان تیم تنبل ها میره که به سمت زمین حرکت کنه هری پاتر با سرعت و بدون توجه به وضعیت کاپیتانش میره که جاشو در کنار هاگرید بگیره. کلا بازی کردن اینا از پهنا و طول و عرض بر پایه ی هگرید بنا شده و البته تو حلق آرسنیوسه که توپ مجددا دستشه و میره سمت دروازه حریف... باید به این بازیکن خسته نباشید گفت که تمام زحمات این بازی رو دوشش افتاده. عخی! جیگری داداش، جیگر!

آرسینوس:

آرسینوس برای اثبات اینکه جیگر با گاف مکسور است نه مفتوح لازم دید یوآن را از اشتباهش دربیاورد. اما سرخگونی که در دستش بود و هاگریدی که با دهان تا ته باز شده به سمتش می آمد را باید کجای دلش میگذاشت؟ استرس نزدیک شدن هاگرید و همینطور احتمال استفاده از منویش برای گرفتن توپ باعث شد آرسینوس ناخوداگاه و بدون هیچ اخطاری توپ را با یک پاس بلند برای ریگولوس بفرستد که تا آن لحظه تمام نقش مفیدش در تیم، به شکلک درآوردن برای تماشاچی ها ختم شده بود.

گرومپ قورت!

- اوه... خب جیگری که باش... جیگر هم جیگرهای قدیم... جیگر انقدر خشن میشه آخه؟یکی بره توپو از حلق این بچه در بیاره رنگش کبود شد!

ظاهرا سرخگون با قدرت تمام درون حلق باز ریگولوس فرو رفته بود، و او بدون توجه به اعتراض های هری پاتر که قورت دادن توپ حق کپی رایت او محسوب میشد، با انجام حرکات چرخشی اش که بتازگی یاد گرفته بود و تقریبا شبیه ترکیبی از بریک دنس و رقص بندری و بچهای آبودان و باباکرم توامان بود سعی در خلاصی داشت. تماشاچیان که از این حرکات از سوی ریگولوس کم ندیده بودند، همچنان به حالت پوکرفیس بدون حتی یک نیمه لبخند به او خیره شدند.

- بله و حالا برای بار نخست شاهد انجام حرکت خشونت بار دیگری هستیم از سمت جیگرهایی که بعدا دست و پا درآوردن و عجیب تر اینکه وزیر مملکت هم شدن اونم با آرای قاطع ملت! حیرت انگیزه! اشاره میزنن بنده ی حقیر در یک قدمی ممنوع التصویری بسر میبرم!

آرسینوس:
ملت تماشاچی:
هری پاتر:
جیگر فروشی اصغر آقا و شرکا:

عاقبت وینکی با مسلسلش از راه رسید و با ته مسلسل چنان ضربه ای به پس کله ریگولوس نواخت که توپ با شدت از حلق او خارج شد و با سرعت رفت به طرف...
- گل! بله درسته دوستان... یه گل دیگه برای تفی ها! تفی ها 250 تنبل ها صفر! عجب نشونه گیری دقیقی!

فریاد شوق و هیاهوی تماشاگران از 250مین گلی که تنبل ها نوش جان کرده بودند بلند شد، اما با وجود این عقب افتادگی تنبل ها چندان ناراحت یا نگران به نظر نمی رسیدند.

در واقع این حجم از اختلاف امتیاز به نفع حریف، در نوع خودش یک موفقیت بزرگ محسوب میشد چرا که این تیم بطور میانگین در هر بازی بالغ بر یک میلیون امتیاز عقب بوده است. البته پیش از آنکه در اغلب بازی هایش ورزشگاه را به گند بکشد و موجبات فاجعه ی هیروشیما را فراهم کند تا بازی جوری نابود شود که انگار از اول هم چیزی بنام کوییدیچ وجود نداشته. و این یعنی چیزی در حدود یک دهم تمام امتیاز هایی که تابحال در عرصه ی کوییدیچ رد و بدل شده است. تنبل های زوپسی چنین تیم باشکوهی بود.

ظاهرا که همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت و تنبل ها حتی احتمال میدادند با همه این مشقاتی که ناچار به تحملش هستند بتوانند در پایان بازی فقط دویست امتیاز عقب بمانند و اسمشان را در تاریخ کوییدیچ ماندگار کنند.

_گوشــــــــــــــــــــــــنمه!

این نعره غول آسا تمام نگاه های درون ورزشگاه اعم از بازیکن و داور و غیره را به سمت خودش جلب کرد. البته از حق نگذریم داوران و تماشاچیان و بازیکنان بینوا که به اندازه ی کافی از دنیا خورده بودند، همچنان هم پوکرفیس بودند.

-و حالا داریم میبینیم که هاگرید یکی از بازیکنای تیم تفی تشت اظهار گرسنگی میکنه و... بله... ظاهرا تنها چیزی که دم دستشه منوشه که از جیبش در میاره.

صدای خنده تمسخرآمیز تماشاچیان گرچه فضای ورزشگاه را در بر گرفت اما این موضوع برای تنبل ها به هیچ وجه خنده دار نبود. تنها یک لحظه کافی بود تا هاگرید متوجه شود توسط هر هفت عضو تیم رقیب محاصره شده است.

-این تنبل ها چشونه؟ چند نفر به یه نفر نامردا؟ توپ دست هاگرید نیست اگر نمیبینیدا دست ورونیکاست!

اما گوش تنبل ها به این حرفها بدهکار نبود. ظاهرا دروازه خالی تیمشان هم ارزشی برایشان نداشت. در آن لحظه به طور شگفت انگیزی چشمشان به دست هاگرید بود و منویی که در دستش بود... تنها همین ها بود که ارزش داشت. همینکه هاگرید منو را به سمت دهانش برد تا به نیش بکشد هفت جفت دست از سر و کولش آویزان شد!

-یا ریش تراشیده مرلین! این چه وضعیه؟ اینا یه دفعه چشون شد؟ نکنه باز هکتور معجون خورشون کرده؟ آهای آسنیپ خجالت بکش... به منوی این نیمه غول حسودیت میشه؟ آهان... بالاخره این مرلین به یه دردی خورد!

مرلین با سرعت و در معیت تنی چند از حوریانش به آن سمت ورزشگاه پرواز میکردند تا به تخلف انجام شده روی یکی از بازیکنان تیم تف تشت شخصا رسیدگی کنند... جایی که تمام تلاش اعضای تیم تنبل ها ممانعت از رسیدن منو به دهان هاگرید بود!

گرومپ دنگ!

تنبل ها چنان در کشاکش گرفتن منو از دست هاگرید بودند که پاک توپ های بازدارنده اطرافشان و تاثیری که میتوانستند بر سرنوشت یک جامعه بگذارند را فراموش کرده بودند.

شدت ضربه وارده از سوی توپ بازدارنده به قدری بود که سر هاگرید با شدت به منویی که مقابل صورتش گرفته بود کوبیده شد.

هاگرید:
تنبل ها:

- اوه اوه...بالاخره انقدر معطلش کردن که توپ خورد پس کله ش! مرلین به همه شون یکی یه کارت زرد بده! هوم... یه نظرم رسید یه سایه ای افتاد روی ورزشگاه... ظاهرا کسی متوجه ش نشده...

اعضای تیم تنبل ها تنها کسانی بودند که به این حرف واکنش نشان دادند. درحالیکه با رنگ و رخ پریده از هاگرید دور میشدند با نگاه های مضطرب و عصبی نگاهشان گوشه و کنار ورزشگاه را کاوید... چنانکه گویی منتظر وقوع یک فاجعه بودند.

-خب...ظاهرا تنبل ها همگی رفتن تو فاز تماشا و خیال ندارن جلوی توپی رو بگیرند که داره با سرعت میره تو دروازه شون... بله خب طبیعتا گل هم شد. تف ها 260 تنبل ها... مادرجان! این چیه؟

تماشاگران درحالیکه با شنیدن این جمله حواسشان از بازی به کل پرت شده بود بی اختیار تلاش کردند دریابند "این چیه". در یک لحظه همهمه مبهمی ورزشگاه را فرار گرفت تا اینکه جمال همگی روشن شد به رخ یک عدد...
- مامان! لولو!

انگار ملت تنها منتظر شنیدن صدای جیغ یوآن بودند وگرنه ممکن بود تا ابد به رخ زیبای تیرانازاروس رکس گوگولی ای خیره بمانند که ناغافل سر از ورزشگاه درآورده بود.

فقط یک لحظه طول کشید تا ورزشگاه از صدای نعره های گوش کر کن و جیغ های وحشت زده پر شود و همین حرکت برای خشمگین تر کردن تی رکسی که به دنبال یافتن بچه اش چند میلیون سال را تا اینجا طی کرده بود کافی بود. بالاخره حرف از چند میلیون سال بود!

تی رکس دهانش را باز کرد و نعره ای بلند کشید. سپس درحالیکه دم بلندش را بدون هیچ گونه رودربایستی یا خجالتی به در و دیوا نصفه نیمه تعمیر ورزشگاه میکوبید با هیکل دکلش دیوار ضلع شرقی ورزشگاه را فرو ریخت و وارد شد.

_اوه... چه جالب و غیر قابل باور و خارق العاده... برای اولین بار در تاریخ کوییدیچ داریم میبینیم که توی زمین بازی ای که تیم تنبل های زوپسی درش حضور داره یه گند بزرگ زده میشه و مسئولش تنبل ها نیستن هرچند من که میگم در نهایت آخرش به نوعی به تنبل ها برمیگرده این قضیه!

ثانیه ای بعد تعداد زیادی حوری با سرکردگی مرلین روی زمین فرود آمدند تا بلکه در اوج ناامیدی بتوانند کاری کنند... ولی چه کسی میتوانست یک تی رکس خشمیگن را با طنازی و بعضا پند و موعظه آرام کند و به او بفهماند که وسط یک مسابقه پرهیجان نباید سر و صدا کند؟ آن هم در حالیکه تیرانازاروس رکس با یک نیم نگاه به تماشاچیان میتوانست دریابد که مسابقه اصلا و اصلا "پر هیجان" نیست. ملت آگاه و بیدار که از صبح هزار تا از این دایناسور ها در کوچه خیابان دیده بودند، حتی با ورود دایناسور نیز پوکرفیس روی صندلی هایشان لمیده بودند.

- این دیگه چیه؟

مقابل چشمان وحشت زده و حیرت زده و همه چی زده حضار اعم از تماشاچی و بازیکن و غیره ذلک سر و کله یک ناهنجاری درست وسط زمین ورزشگاه سبز شد تا عده ای از تماشاگران به حالت پوکرفیس درون آن ناپدید شوند و نویسنده برای حذف شدنشان ناچار به توصیف صحنه و آوردن دلیل های جورواجور نباشد!

طی چند لحظه که به قدر قرنی گذشت یک گله آکیلوساروس مثل اسب از داخل ناهنجاری به درون ورزشگاه تاختند تا کسانی که از زیر گام های تی رکس نجات یافته بودند را با افکت پوکرفیس زیر دست و پاهایشان له کنند و خیالشان راحت شود کسی جان سالم به در نمیبرد!

-در حال حاضر شاهد راه افتادن یک پارک ژوراسیک واقعی تو زمین بازی هستیم! تعداد تلفات نامشخصه و اعضای تنبل ها هم که مثل ماست وایسادن و حتی سعی نمیکنن جلوی گل خوردنشونو بگیرن که حتی حسابشم از دست من یکی در رفته! این دیوونه دیگه کیه؟

شاید منظور یوآن از دیوانه همان کابوی گاوچرانی بود که سوار بر اسب از جدیدترین ناهنجاری باز شده در گوشه زمین با سرعت خارج شد سپس در یک اقدام بسیار خز کلاهش را از سر برداشت و دور سرش چرخاند.
- یــــــــــــــــــــــــــــــی هاااااااا!

به دنبال او تعداد زیادی مردان سرخپوست سوار بر یک گله بوفالوی وحشی وارد ورزشگاه شدند تا ضلع شمالی ورزشگاه را که تا آن لحظه از آسیب مصون مانده بود و کم کم داشت زیر بار نگاه های چپ چپ دیگر اضلاع خرد میشد نیز به خاک و خون بکشند.

-اینجا چه خبره؟ یکی توضیح بده کی مسئول این افتضاح-

گرومپ دیش دنگ دونگ خشــــــــــــ!

عاقبت یوآن نیز به عنوان جدیدترین قربانی با حمله یک دسته از پتروساروس های ماقبل تاریخی شد که به اندازه یک دور تاریخ بشریت و فراتر از آن گرسنه و تشنه خون وارد دنیای معاصر شده بودند.

اعضای تیم تنبل ها مبهوت و حیران میان زمین و هوا ایستاده بودند و طبیعتا کاری جز تماشای این وضعیت و البته گل خوردن از دستشان برنمی آمد. پس در سکوت اجباری ای که بینشان شکل گرفته بود ناچارا به تماشای ترکیدن و خورده شدن ملت و نابودی ورزشگاه بسنده کردند.
-تو مثلا مدیر کلی سیو...نمیخوای یه کاری کنی؟

سرها به سوی گوینده این جملات بازگشت که کسی نبود جز ریگولوسی که بالاخره از شر طلسم اسنیپ خلاص شده بود و در آن لحظه بچه یک آکیلوساروس را عاشقانه در بغلش میفشرد.

اسنیپ بی توجه به شکافته شدند زمین در زیر پایشان و سرازیر شدن دیوانه وار آب به درون ورزشگاه نگاهش را به ریگولس دوخت. حتی تماشای موساسوروس های گرسنه ای که همراه آب وارد ورزشگاه شده و مشتاقانه به دنبال شکاری از دنیای میلیون ها سال بعد میگشتند هم برایش جذابیتی نداشت.
-هی اونارو! بچه ها بریم باهاشون سلفی بگیریم؟ معروف میشیم باهامون مصاحبه میکنن... هرکی اول رسید برنده ست!

ریگولوس این را گفت و درحالیکه بچه اکیلوساروس وق زن را توی بغل آرسینوس رها میکرد با سرعت به سمت زمین حرکت کرد. اما او هرگز به مقصد نرسید... نه به خاطر نقص فنی جارو یا اینکه مورد حمله یک گله جک و جانور ناشناس دیگر واقع شده بود.

او درست زمانی که با تمام شور و اشتیاقی که در خود سراغ داشت هر ثانیه به مقصد نهایی نزدیک تر میشد، به همراه موج جدیدی از انفجار سقوط کرد.
احتمالا شما هم بتوانید مسبب این یکی انفجار را شناسایی کنید...
اسنیپ بالاخره ترکیده بود.

اسنیپ که از پست اول تمام تلاشش را به کار برده بود جلوی خشمش نسبت به ریگولوس را بگیرد عاقبت نتوانسته بود این فشار را بیشتر از این تحمل کند و زیر بار این فشار به یکباره ترکیده بود.

موج این انفجار ریگولوس را به سمت دیوار نیمه ساخته شده ضلع شرقی راند و این ضلع محترم سعی کرد بطور ناگهانی از آن موجود مفلوک و نفرت انگیز فاصله گرفته خود را کنار بکشد... اما متاسفانه به قدر کافی سریع نبود پس تصمیم گرفت این ننگ را در آغوش بگیرد! و سپس در حالیکه لبخندی ملیح بر لب داشت تن به خودکشی داد.
بله درست است.
این یکی هم ترکید.

در حالیکه ورزشگاه پر شده بود از دایناسور و کابوی و سرخ پوست و ماموت و باب اسفنجی های متعدد و همینطور اعضای تیم مبارزه با ناهنجاری های زمانی که راه به راه در هر گوشه از ورزشگاه باز میشدند تا اتش جدیدی بسوزانند، اهم... باب اسفنجی؟!
در کل ادامه ی جمله پرید.

این بازی احتمالا آخرین بازی تنبل های زوپسی میشد چرا که احتمالا دیگر هیچ تیمی باقی نمانده بود که جرئت داشته باشد با تنبل ها بازی کند. هیچ تیمی دوست نداشت شکار بعدی دایناسوری باشد که تخمش گم شده است... شاید دفعه ی دیگر این تیم با خود یک گریپ فروت اهریمنی همراه می آورد... یا یک لباس زیر شیطانی... شاید هم یک کدوی تنبل زوپسی.
کسی چه میداند؟


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۶ ۲۱:۵۲:۲۶

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۴ دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۴
#40

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
تنبل ها
vs
تف تشت


پست سوم



ساعتی بعد-وزارت خانه دفتر وزیر

اعضای تیم تنبل ها بر جای همیشگیان مقابل میز وزیر ولو شده بودند.آسمان شب از پشت پنجره بلند اتاق وزیر نمایان بود.ماجراجویی ناخواسته اشان یک روز از زمان نازنینشان را گرفته بود.اسنیپ درحالیکه نگاهش را به تخم تی رکس دوخته بود که روی میز قرار داشت دستی به موهای چربش کشید و با خستگی گفت:
- اگر امروز به هیچ کارمون نرسیدیم اقلا میدونیم فردا صبحونه داریم!

ریگولوس که به جای تابلوی تک چهره اتاق وزیر از دیوار آویخته شده بود درحالیکه روی هوا دست و پا میزد تا خود را برهاند گفت:
-هیچم اونو نمیخوردیش!اون تخم چند میلیون سال قدمت داره!میدونید چقدر پول گیرم میاد؟مجله ها باهام مصاحبه میکنن!من مشهور میشم!

آرسینوس درحالیکه خمیازه میکشید گفت:
-دقیقا واسه همین میخوریمش که یادت باشه مارو نکشونی به جاهای ناشناخته و جونمونو به خطر بندازی.کم مونده بود اون تی رکسه یه لقمه چپمون کنه!
اسنیپ نیم نگاهی به ریگولس درحال تقلا انداخت.
- و اینکه تو باعث شدی امروز به تمرینمون نرسیم با اون دروغی که گفتی.حداقل قبل از مسابقه فردا لازمه تا یه صبحونه درست حسابی بخوریم!

ریگولس که دیگر عملا روی هوا میچرخید جیغ کشید:
- کسی به تخم مرغ من دس بزنه...چیزه...یعنی اگر بهش چپ نگاه کنید من...من...
اسنیپ با خونسردی گفت:
- تو چی ریگولوس؟جیغ میکشی؟گریه میکنی؟مامانتو صدا میکنی؟

ریگولوس:

هری درحالیکه نگاه ارزومندش را به تخم تی رکس دوخته بود گفت:
- من که پیشنهاد میکنم املتش کنیم و بزنیم تو رگ!خیلی وقته املت نخوردم.تو محفل که همیشه با سوپ پیاز روزگارمونو میگذرونیم تازه اگر پیازش هم گیرمون بیاد!

اسنیپ موقرانه پاسخ داد:
- و چون کسی نظر تو رو نپرسید آقای پاتر ده امتیاز از گروهت کم میشه و به اسلیترین اضافه میشه تا یادت بمونه وقتی ازت نظر خواستن نظر بدی!

هری:
آرسینوس:
گریفندور:
اسلیترین:

اسنیپ بی توجه به نگاه های پوکر فیس وار هری نگاهی به ساعت مچیش انداخت.
- خب فکر کنم وقت خوابه.امروز که نتونستیم تمرین کنیم اقلا یه خواب درست حسابی کنیم برای فردا اماده باشیم.ریگولوسم امشب جهت تنبیه همینجا میخوابه!

ریگولوس:

آرسینوس درحالیکه از جا برمیخاست تخم تی رکس را درون جیب ردایش چپاند.
- اینم برمیدارم واسه صبحونه فردامون!
ریگولوس:

اعضای تیم خمیازه کشان و بی توجه به حال و روز ریگولوس یکی یکی از درب اتاق وزیر خارج شدند.

فردا صبح-همان دفتر وزیر!

آرسینوس خمیازه کشان وارد درب دفتر را گشود و نیم نگاهی به معاونش انداخت که روی دیوار به خواب رفته بود.در ان وضعیت به عروسک های خیمه شب بازی که بر حسب اتفاق خرو پف میکنن شباهت بسیاری یافته بود.شاید بهتر بود آرسینوس در خصوص نحوه استفاده از او تجدیدنظر میکرد!

با این فکر آرسینوس اهی رضایتمندانه کشید و نگاهش را به پنجره بلند اتاقش دوخت.جایی که کم کم هوا شب را پشت سر میگذاشت و به سمت روز و گرما و روشنایی پیش میرفت.

وزیر مردمی به آهستگی پشت میزش نشست و کش و قوسی به بدنش داد.سپس در جیبش کرد تا تخم تی رکس را لمس کند.بعد از یک خواب دلچسب شبانه بیشتر از هرچیزی به یک صبحانه گرم و مقوی نیاز داشتند.بهتر بود تا قبل از فرار رسیدن اعضای تیم فکری به حال آن میکرد.لازم بود قبل از سر رسیدن بقیه صبحانه آماده باشد.

آرسینوس در همان حال که تخم را از جیبش خارج میکرد با فشردن یکی از بیشمار دکمه هایی که روی میزش قرار داشت آشپز وزارت خانه را احضار کرد.سپس با اعتماد به نفس دست در جیب ردایش کرد تا تخم مرغ را خارج کند.

با این همه تخم مرغ بزرگتر از حد عادی بود بود و به سختی حاضر میشد از دهانه جیب آرسینوس خارج شود.آرسینوس درحالیکه دانه های درشت عرق روی صورتش نشسته بود تقلا کنان میکوشید تخم را از جیبش خارج کند.
- پس دیشب چه جوری رفت تو جیبم؟

در همان لحظه نویسنده تلنگری به آرسینوس زد و به او یادآور شد که هرگز خواست نویسنده را دست کم نگیرد! آرسینوس که با این تلنگر قانع به نظر میرسید بار دیگر به سختی تخم مرغ را به سمت بیرون کشید.

خـــــــــرت جررررررررررررررر!

خارج شدن پرفشار تخم تی رکس از جیب وزیر توامان شد با پاره شدن ردای گران قیمت شخص وزیر از جیب تا دامن ردا!

در حالی که آرسینوس با آن سر و وضع مضحک و تخم مرغ به دست میان اتاق ایستاده بود و با چشمانی مبهوت به ردای پاره شده که نیمی از شلوار مامان دوزش از زیر آن نمایان بود می نگریست درب اتاق با شدت گشوده شد تا رییس اداره نظارت بر موجودات جادویی با چشمانی گرد شده و صورتی وحشت زده خودش را به درون اتاق بیاندازد.
- قربان...قربان!یه اتفاق وحشتناک اون بیرون افتاده...یه جونور ناشناس که...

چشم رییس مربوطه بالاخره از صورت آرسینوس به جمال ردای پاره وزیر روشن شده بود و مشاهده آن وضعیت باعث شد صدایش کم کم رو به خاموشی بگذارد و با دهانی نیمه باز و چشمانی گرد شده به صحنه ای چشم بدوزد که یک در میلیارد سال امکان وقوعش میرفت.صحنه ای که هرکسی آنقدر خوش شانس نبود تا با آن رو به رو شود.

در حالی که فرمت رییس مربوطه از به تغییر حالت میداد آرسینوس برافروختگی صورتش را به وضوح احساس میکرد اما چون صورتش پشت نقابش قرار داشت کسی جز نویسنده متوجه این موضوع نشد!درحالی که میکوشید با سرعت محل پارگی را با دست بپوشاند گفت:
- خب داشتی چی میگفتی؟

رییس اداره نظارت بر موجودات جادویی به زحمت موفق شد نگاهش را از آن منظره برگیرد.
- قربان...یه جونوروحشی داره بهمون حمله کرده.مشکل بزرگمون اینجاست که مشخص نیست این دقیقا چه موجودیه.عجیب تر اینکه بهم گفته شده نسل این موجود میلیون ها سال قبل منقرض شده!
- منظورت چیه منقرض شده؟پس چطوری داره تو خیابونا ول میچرخ...

تــــــرق تــــــروق!

آرسینوس سخنش را نیمه تمام گذاشت تا با چشمان گرد شده به دنبال منبع صدا بگردد.لحظه ای بعد متوجه شد صدا از داخل دست او به گوش میرسد. هر دو مرد با حیرت نگاهشان را به تخم دایناسوری که آرسینوس در دست داشت دوختند. تخم لحظه ای لرزید و ترک های متعددی بر روی پوسته آن ظاهر شد. سپس در یک حرکت ناگهانی تخم مرغ شکاف برداشت و سر نوزاد تازه متولد شده دایناسور از آن بیرون بیاید.
-مامان!

تی رکس تازه متولد شده با دیدن آرسینوس درحالیکه به شدت ذوق زده شده بود مامان گویان با یک جهش از تخمش بیرون پرید و خود را از ردای آرسینوس آویزان کرد تا آن سمت لباسش هم به سلامتی جر بخورد!

ریگولوس که در اثر سر و صداها بالاخره از خواب نازش بیدار شده بود درحالیکه خمیازه کشان بدنش را کش و قوس میداد گفت:
- عه؟مبارکه ارسی مامان شدی به سلامتی؟

آرسینوس:

دو ساعت بعد-رختکن کوییدیچ،ورزشگاه در دست تعمیر نقش جهان

آرسینوس با سر و وضعی ژولیده و لباس هایی پاره با مشقت خود را به درون رختکن انداخت.تنها در همین دو ساعت دست کم چندین بار با خطر مرگ مواجه شده بود.نه فقط به خاطر ظهور ناگهانی یک نوزاد تی رکس که هر کجا آرسینوس قدم میگذاشت مادر گویان خودش را به او می آویخت و نه حتی به خاطر حضور معاونی چون ریگولوس که در هر موقعیتی با ویبره زدن و پرگویی های پی در پی اوضاع را بدتر از قبل میکرد بلکه مسئله بغرنج تر از این حرف ها بود و آن هم ظهور ناگهانی یک اسپینوزوروس خشمگین وسط شهر لندن بود!

آرسینوس به واقع هیچ ایده ی نداشت که چطور یک مارمولک تیغ دار ماقبل تاریخی زشت و بزرگ که طبق گفته محققان حدود 95 میلیون سال قبل منقرض شده است اکنون سر از کوچه پس کوچه های لندن درآورده است!اگر با چشم خود ندیده بود شاید هرگز این را باور نمیکرد.

با این همه اگر این جانور علاقه ی وافری به خوردن گوشت آدم های وحشت زده، کشیدن نعره های گوش خراش و تخریب ساختمان ها با آن هیکل دکل مانندش نداشت آرسینوس بیشتر به او علاقه مند میشد. گرچه این تنها مشکل اصلی نبود.فکر آرسینوس به مشکلی فراتر از مشکل ظهور ناگهانی یک دایناسور برخاسته از ماقبل تاریخ مشغول بود.به اتفاقی که باعث حضور این هیولا در قعر لندن شده بود.

- میشه بگی تا الان کدوم گوری بودی آرسینوس؟این چه سر و وضعیه؟

آرسینوس غرق در تفکر با شنیدن این صدای به شدت آشنا خودش را در برابر پیکری دودآلود یافت.درحالیکه میکوشید جلوی سرفه کردنش را بگیرد گفت:
- ببخشید سیویه کار خیلی فوری پیش اومده که تا الان درگیرش بودیم...

-مامان!

اعضای تیم غرق در حیرت سرشان را به سوی گوینده این جمله برگرداند و با تی رکس تازه متولد شده رو به رو شدند که به دنبال آرسینوس داخل رختکن دویده بود.لحظه ای بعد لرزشی بنیان افکن به جان رختکن نیمه مخروبه افتاد تا همگان را به حضور ریگولوس بلک مشعوف و خرسند نماید!
- بگو بابا...د بگو دیه لامصب!چطور به اون مرتیکه کله اختاپوسی میگی مامان؟یعنی من از اون زشت ترم؟

اعضای تیم:
تی رکس نوزاد:
آرسینوس:
ریگولوس:

اسنیپ آهی کشید.
- خیلی خب برگردیم سر تجزیه و تحلیل تیم طرفمون.امیدوارم این بازی رو شوخی نگیرید.این بازی خیلی حساسه.اگر باعث شید تو این بازی مضحکه عام و خاص شیم دونه دونه از آیپی بنتون میکنم!

تیم تنبل ها که میدانستند اسنیپ با هیچ بنی بشری سر شوخی ندارد از شنیدن این جمله به خود لرزیدند البته نه همه اشان!

هری پاتر درحالیکه با بی خیالی موهای افشانش را افشان تر میکرد گفت:
- هرکیو بتونی تهدید کنی اسنیپ من یکی رو نمیتونی.من نه فقط یه بازیکن مجازیم تازه جزو گروه شناسه های بسته شده هم هستم!از این بیشتر نمیتونی منو بلاک کنی مگه اینکه بگی هری پاتر قهرمان کتاب وجود خارجی نداشته که فکر نکنم کسی از این ایده ت خیلی خوشش بیاد!
- دابی با هری پاتر قربان بسیار موافق بود.این کله چرب فقط تهدید توخالی کردن بلد بود!

اسنیپ باخونسردی گفت:
- درسته پاتر ولی تو هنوز هم پتانسیل قدرتمندی برای کسر نمره از گروهت داری چون همین الان 50 امتیاز از گروهت کم شد و اگر به موقع گوی زرین رو نگیری امسال گروهت از شرکت تو هاگوارتز ممنوع میشه!

هری پاتر:
آرسینوس:
گروه گریفندور:

اسنیپ با لبخندی موذیانه کاغذ پوستی را از جیب ردایش بیرون آورد.
- خب میریم سر تجزیه تحلیل تیم مقابل...ام...اعضای این تیم رو دامبلدور پشمک،ورونیکای اره به دست وینکی مسلسل باز و اون هگر شکمو کیک خور تشکیل میدن البته به عنوان اعضای اصلی!اعضای مجازیشونم ننه قمر رماتیسم و شیرینی ناپلوئنی هستن.که در مورد ننه قمر و رماتیسم من به شخصه فکر میکنم این دو یکی بودن و از هم جدا شدن ظاهرا!

اسنیپ کاغذ پستی را لوله کرد و مجددا به جیب ردایش بازگرداند.
- ظاهرا به گفته کاپیتانشون هم از ترکیب خاصی پیروی نمیکنن هرکس هرکاری بتونه تو تیم میکنه.با این همه توصیه م اینه تا میتونید از اره ورونیکا و مسلسل وینکی دور بمونید.نمیدونم ورودش به زمین ممنوعه یا نه ولی چون جزو ایفای نقششونه بعید میدونم!ضمنا هاگرید مسلح به منوی مدیریته مراقب اونم باشید هرچند تا الان جز خوردن منوش ندیدم کار مفید دیگه ای باهاش انجام داده باشه...راستی آرسینوس صبحونه ای که قرار بود قبل بازی برامون تدارک ببینی چی شد؟ما دو ساعت علاف تو بودیم!

با شنیدن این حرف رنگ از رخ آرسینوس پرید.درحالیکه زیر نگاه های منتظر و گرسنه اعضای تیم میکوشید خونسردیش را حفظ کند به دنبال یافتن جمله ای مناسب بود تا ضمن قانع کردن اسنیپ بتواند جلوی خشم طوفانی او را بگیرد.
- اوناهاش اونجاست!
- چی اونجاست ریگولوس؟

ریگولوس ویبره زنان هکتور را که در اعتراض به عدم رعایت حق کپی رایت وارد کادر شده بود موقتا از کادر خارج کرد.
- همون که دور و بر پاش میچرخه و بهش میگه مامان دیگه!اون صبحونه ست!

اعضای تیم تنبل ها:

اسنیپ که بار دیگر از خشم صورت لاغرش در هم شده بود به طرز خطرناکی به دود کردن افتاد.
- میخوای بگی آرسینوس این چیزیه که به عنوان صبحونه میخوای به خوردمون بدی؟

آرسینوس کوشید جلوی آویزان شدن مجدد تی رکس کوچک را از ردای پاره اش بگیرد که در ان لحظه مامان گویان در اطرافش بالا پایین میپرید بگیرد.با دستپاچگی گفت:
- نه سیو...در واقع میخواستم بدمش آشپز وزارت خونه برامون نیمروش کنه که همون لحظه از تخم دراومد!

اما اسنیپ کلا موجودی نبود که این بهانه ها را بپذیرد.او در حالت عادی هم اعصاب درستی نداشت چه برسد وقتی که گرسنه بود و دوساعت منتظر رسیدن صبحانه سفارشیش شده بود.اما همینکه دهان باز کرد تا تابلوی شنی گروه گریفندور را به انواع و اقسام بلایا دچار کند ناگهان درب رختکن با شدت باز شد.

اعضای تیم اغلب در طول سوژه ها و بازی های گوناگون به ظهورهای ناگهانی و عجیب عادت کرده بودند.ظهور گاه و بیگاه دانگ و حتی مرلین آنها را در این زمینه کاملا آبدیده کرده بود.حتی یکبار نیز هاگرید به دنبال خوردنی و نوشیدنی وارد رختکن آنها شده بود اما یقینا هیچکدام توقع حضور آن آدم عجیب و غریب با آن کلاه شاپوی گنده و جلیقه و پیراهنی که تا روی آرنج تا شده بود را نداشتند آن هم با آن اسباب و ادوات مشنگی.هرچه بود سوژه مربوط به دنیای جادوگری بود!
- اَبی...اَبی!بیا پیداش کردم!اینجاست.

مرد جوان با گفتن این حرف به سمت جوجه تی رکس تازه متولد شده که دور و بر آرسینوس میچرخید هجوم برد و هرچند موفق نشد آن را بگیرد اما دست کم موفق شد ردای آرسینوس را از نقطه سوم پاره کند تا شلوار مامان دوزش کاملا در معرض دید باشد!

آرسینوس:
اعضای تیم:
تی رکس:

اسنیپ تنها کسی بود که از ظهور ناگهانی آن مرد جوان با آن ظاهر عجیبش جا نخورد.هرچه بود در اساسنامه وجودی او تنها یک حس به خوبی تعریف شده بود...خشم!به ویژه که با نرسیدن به صبحانه گرم و لذیذی که هم اکنون داشت مقابل چشمانش از سر و کول آرسینوس بالا میرفت این حس چند برابر تقویت شده بود.

در نتیجه با یک حرکت چوبدستیش را بیرون کشید. لحظه ای بعد مرد جوان میان زمین آسمان سر و ته شد.
- کی به توی بوقی پست نفرت انگیز اجازه ورود به یه رختکن خصوصی رو داده؟

پسرک درحالیکه کم کم روی هوای میچرخید جیغ کشید:
- نکن بابا...منو بذار زمین.من الان وسط یه کار مهمم!
- مثلا چیکار؟وسط رختکن خصوصی ملت ظاهر شی؟ببینم تو از حریم خصوصی چیزی شنیدی؟

پسر جوان درحالیکه دیگر کم کم روی هوا دست و پا میزد گفت:
- الان این چیزا چه اهمیتی داره؟دارم میگم موضوع مرگ و زندگیه!یه ناهنجاری زمانی این اطرافه.اون جوجه تی رکسه که دور و برتون میچرخه از توش بیرون اومده.ممکنه ننه ش هم این اطراف باشه!

ریگولوس:صبحونه مونو میگه بچه ها!گفتم چیز با ارزشیه...ما مشهور میشیم باهامون مصاحبه میکنن...

طلسم اسنیپ دهان ریگولوس را موقتا بست.سپس رویش را از ریگولوس که مثل ماهی از آب بیرون افتاده مرتب دهانش را باز و بسته میکرد به پسر جوانی دوخت که روبه رویش در هوا آویزان مانده بود.
-ناهنجاری زمانی دیگه چه بوقیه؟فکر کردی میتونی به بهانه این مزخرفات بیای تو رختکن ما جاسوسیمونو کنی و اطلاعات ارزشمند تیممون رو ببری لو بدی؟

پسر جوان درحالیکه لحظه به لحظه کبودتر میشد نعره زد:
- -بابا چرا نمیگیرید؟من از مرکز تحقیقات در مورد ناهنجاری های زمانی میام.یه اتفاق بدی افتاده. ابی بیا منو نجات بدههههههههههههههههههههههههههههههههههه...بومـــب!

با اشاره منوی اسنیپ پسر جوان که با پای خود از درب رختکن وارد شده بود با سر از سقف نیمه ویران رختکن به سمت مقصدی نامعلوم خارج شد!
- به اندازه کافی امروز از این مزخرفات شنیدم.تو راه اومدن به اینجا مردم ادعا میکردن یه جونور ماقبل تاریخ دیدن که داشته تو خیابون رژه میرفته!

الادورا درحالیکه تبرش را به کمک دستمالی برق میانداخت گفت:
- آره جن خونگی منم امروز ادعا میکرد که یه پرنده گنده داره گلای باغچه رو میکنه منم گردنوش زدم.فهمیدم دیگه خیلی پیر شده!
-معجون مخصوص گردن زدن جن های خونگی که خیلی پیر شدن بدم؟

دابی که برای اولین بار به حرف های الادورا با دقت گوش داده بود گفت:
- اگر گردن دابی رو نزد دابی اگر بگه موقع اومدن به اینجا یه پرنده گنده با شاخ دید که دنبال دابی کرد یعنی دابی پیر و متوهم بود؟

با این حرف سکوت سنگینی بر رختکن حاکم شد.هر هفت عضو تیم تنبل ها به فکر فرو رفتند.یقینا نمیشد همگی دچار یک توهم مشترک در یک روز شده باشند مگر اینکه...
عاقبت آرسینوس سکوت را شکست.
- میگم به نظرتون ممکنه این پسره راست گفته باشه؟

اسنیپ سری به علامت نفی نشان داد.
- من که اینطور فکر نمیکنم.

درست در همان لحظه یک عدد الیگاتور خرامان از مقابل درب باز رختکن عبور کرد و عده ای چوب و چماق به دست به دنبالش میدویدند
- به حق ریش و سیبیل مرلین!امروز اینجا چه خبره؟

آرسینوس:خب سیو نمیخوام باهات مخالفت کنم ولی به نظرم باید کم کم فکرشو بکنی یه ایرادی وجود داره ها!

اسنیپ با خشم دستش را به سمت ردایش برد تا منویش را بردارد.
- ممکن نیست همچین اتفاقی افتاده باشه اونم تو سایت من...این امکان نداره!

اعضای تیم به صورت اسنیپ چشم دوختند که رنگ از رخش پریده بود.در یک حرکت غیرقابل پیش بینی اسنیپ به سمت آرسینوس هجوم آورد تا منوی او را از دستش بگیرد.
- چه خبرته سیو؟این منو مال منه ها!تازه امروز صبح دستمال کشیدمش الان جای لکه انگشتات میمونه روش!چی شده سیو؟

اسنیپ در حالیکه صورتش بیشتر از قبل رنگ می باخت زمزمه وار گفت:
- بدبخت شدیم آرسینوس...کدای منو ریخته بهم.در واقع تمام کدا از روش پریده!

این سخن آرسینوس و هکتور را واداشت تا هر دو سراسیمه به بررسی منوهایشان بپردازند.
- مامان منوم!کداش کو پس؟کی کداشو خورده؟ریگولوس تو بودی؟
- معجون اینم دارم اتفاقا!معجون برگردوندن کدای منو بدم؟
- از اونجایی که علاقه ندارم بیشتر از این بلایی سر منوم بیاد استفاده از این معجون و در همین لحظه هرگونه معجونی رو ممنوع اعلام میکنم!
- الان خواستی بگی معجون های من کار نمیکنن؟

اسنیپ دهان گشود تا بگوید دقیقا همین فکر را میکند اما صدای فریاد تارزان واری که از بیرون رختکن به گوش رسید مانعش شد.

عاااااااااااااااااااااااااااااااا گرومپ!


پسرجوانی که دقایقی پیش با اشاره اسنیپ رختکن را ترک گفته بود این بار با سوراخ کردن قسمت دیگری از سقف نیمه ویران به سوژه بازگشت.
- باز که توئی؟

پسر جوان ابتدا فکش را که در اثر این ضربه کج شده بود صاف کرد.
- باید برمیگشتم.همونطور که گفتم کار ما تحقیق رو ناهنجاری های زمانیه که در واقع شکاف بین زمان و مکان های مختلف و یه دروازه زمانی محسوب میشن.دیروز طبق تحقیقات ما شما وارد یه ناهنجاری زمانی شدین و موقع خروج از سیستم عامل زوپس برای بستنش استفاده کردین درحالیکه کد ناهنجاریای زمانی روی این سیستم عامل تعریف نشده.در نتیجه هر بار که بخواید از این وسیله استفاده کنید باعث میشه چندین و چند ناهنجاری زمانی همزمان ایجاد بشن.این جک و جونورایی هم که این اطراف میبینید نتیجه شه چون هربار که این ناهنجاریا باز میشن مشخص نیست چه جک و جونوارایی از توش میان بیرون.شما باید استفاده از این وسیله رو متوقف کنید تا کل دنیارو به فنا ندادین!همین الان اون بیرون یه پارک ژوراسیک واقعی راه افتاده و کلی وقت میبره این گندی که زدینو جمع کنیم!

پسر جوان بعد از گفتن این جمله از جا برخاست و بعد از انداختن نگاهی طور سرش را چرخاند و با بیشترین سرعت از رختکن خارج شد.
- ایول!یعنی میتونیم الان بریم آرتور شاهو از نزدیک ببینیم؟وای تازه فکرشو بکن جوونیای مرلینو هم از نزدیک میبینم!من که میگم اول یه سر بریم ببنیم واقعا مرلین کی دنیا اومده من حس میکنم سن واقعیشو نمیگه! تازه میتونیم سر راه چندتا از این جک و جونواری ماقبل تاریخی رو هم با خودمون بیاریم و یه چندتام سلفی باهاشون بگیریم!مشهور میشیما باهامون مصاجبه میکنن!

در سکوت ناخوشایندی که بر فضای رختکن حاکم شده بود شش جفت سربه طرف صدا بازگشت تا گوینده ذوق زده این جملات را بنگرد.کسی که بدون شک مسبب همه این ها بود.


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۶ ۲۲:۵۱:۲۰


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۴
#39

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱:۱۱:۱۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 748
آفلاین
تنبل های زوپسی

vs

تف تشت


پست دوم


هر کدام از ما در طول عمرمان مجبور به انجام کارهایی هستیم که تمایلی برای انجام دادنشان نداریم. رفتن به خانه کسی که از او متنفریم، رها کردن چیزی که دوستش داریم، خواندن کتابی که علاقه ای به آن نداریم، خوردن معجونی که حتی دیدنش باعث ترس و وحشت میشود و در مورد تنبل ها رفتن به دنبال ریگولوس بلک!

همه اعضای تنبل ها (به جز ریگولوسشان) مقابل آن گوی چرخان ایستاده بودند و با چهره هایی بهت زده چرخش مداوم آن را دنبال میکردند. بلاخره این سیوروس اسنیپ بود که سکوت سنگین حاکم بر فضا را شکست.
- چاره ای نیست باید بریم دنبالش. قسم میخورم دستم بهش رسید ریز ریزش کنم. کله زخمی بپر تو اول برو!
- چرا من باید برم؟ منوهای شما رو برداشتن. ما که منو نداریم پس در نتیجه این شماهایید که باید برید دنبال منوهاتون نه ما!
- هوس کردی نمره کم کنم؟ 100 تا چطوره؟ یا نه اصلا تابلوی شنی گروهتون چی؟
- معجون به عنوان نفر اول برو بدم بهش سیو؟

گفته شدن این جمله مثل دادن کیک به هاگریدی گرسنه یا دادن یک ست کراوات و نقاب به آرسینوس عمل کرد و هری پاتر داوطلبانه و با اشتیاقی بی مانند به درون آن شی ناشناس شیرجه زد.

در سویی دیگر الادورا بلک در حالی که تبرش را مقابل گردن دابی گرفته بود، تلاش میکرد وانمود کند تنها قصد دارد دابی را به درون از گوی رد کند و خودش صرفا جهت کسب اطمینان از ورود او به درون قیف با او همراه شده است.

در نهایت این سه منو دار اعظم بودند که در اتاق و مقابل گوی مجهول الحال بلاتکلیف ایستاده بودند. آرسینوس با چهره ای که میکوشید ریلکس به نظر برسد، ( که البته تلاشش بیهوده بود، چون کسی زیر نقابش را نمیدید.) در حالی که با گره کراواتش بازی میکرد به درون قیف رفت و ناپدید شد.

هکتور با دیدن چهره سیوروس که از قرار معلوم در حال سوزاندن چربی های روی سرش بود، فهمید که نفر بعدی باید خودش باشد. بنابراین در حالی که ویبره زنان جلو میرفت و هر لحظه بیشتر به شدت ویبره اش افزوده می شد به سمت گوی رفت. ولی درست در لحظه آخر به دلیل یک ویبره ی صاعقه ای که کاملا اتفاقی رخ داد از مسیر منحرف شد و از کنار گوی مزبور گذشت ولی در بازگشت از آن جایی که حتی ویبره اش هم متوجه خشم سیوروس شده بود ناچار شد این بار واقعا به درون آن شیرجه بزند.

سیوروس اسنیپ هم به عنوان نفر آخر، در حالی که از شدت دود شوندگی در اطرافش گویی چرخان مشابه آن چیز که پیش رو داشت تشکیل شده بود، رعد و برق زنان به داخل آن رفت.

اندرون گوی مربوطه- لحظاتی پیش از رسیدن به مقصد

هر انسانی ممکن است از چیزی بترسند یا متنفر باشند. این ترس ممکن است منجر به اتفاقاتی شود که در شرایط عادی تقریبا وقوعشان غیر ممکن به نظر می رسد. اینکه هکتور دگورث گرنجر قصد ریختن معجون در حلقوم هیچکس را نداشته باشد، ریگولوس بلک عزم دزدی نکند، الادورا بلک تبرش را قلاف کند یا حتی مورگانا لی فای خودش را کوچک و بی توانایی یا در مواردی حتی همسر مرلین تصور کند.
اینکه ربط مورد آخر به تنبل های زوپسی دقیقا چه می تواند باشد را فقط نویسنده و شاید عده ای انگشت شمار بدانند.

تنبل های زوپسی به قدری در آن گوی چرخیده بودند که کم کم میتوانستند به یک معجون جا افتاده تبدیل شوند.

آن ها میچرخیدند و می چرخیدند و باز هم می چرخیدند و باز هم...

پس از پایان چرخش- مقصد


در محلی که لحظاتی پیش قیف چرخان قرار داشت توده چند رنگی شکل گرفته بود که به صورتی خفیف میلرزید و دود غلیظی اطرافش را پوشانده بود.

برای فهم اینکه این توده تنبل های زوپسی بودند هوش زیادی نیاز نبود. دقایقی طول کشید تا تنبل ها موفق شدند با تنبلی خودشان را از روی زمین جمع کرده و بلند شوند. با این همه در آن لحظه بلند شدن از روی زمین کوچکترین مشکلشان بود. برای چند دقیقه در سکوت و با دهان باز نگاهشان مکانی را که در ان فرود امده بودند کاوید. بدون شک اینجا جایی نبود که دقایقی پیش آن را ترک کرده بودند.

اکنون هر هفت نفر در بیابانی وسیع و بی آب علف ایستاده بودند که هیچ شباهتی به پلکان تنگ و تاریک و سرد موسوم به برج لندن نداشت. باد گرمی هرازچندگاهی میوزید و شن و ماسه را با خود به هوا بلند میکرد. کاکتوس های عظیم و تیغ دار به صورت پراکنده اینجا و آنجا به چشم میخورد. آفتاب با شدت هرچه تمامتر می تابید و کاری نداشت که تنبل ها فرصت نکرده اند نقاب و دستکش یا کرم های ضد آفتابشان را با خود بیاورند!

عاقبت اسنیپ به عنوان کاپیتان تیم و جهت جلوگیری از بلند شدن پست وظیفه خود دید سکوت را بشکند. درحالیکه تلاش میکرد جلوی دود کردنش را بگیرد به نرمی پرسید:
- ریگولوس؟ ممکنه بفرمایید الان ما کجاییم؟
ریگولوس شاید از بهره هوشی چندانی برخوردار نبود اما در تشخیص خطر قریب الوقوعی که از لحن اسنیپ احساس میشد کوچکترین تردیدی نداشت. لحظه ای ثابت بر جا ایستاد و چیزی نگفت و این موضوع ربطی به این نداشت که پاسخی برای دادن هم نداشت! سپس سوت زنان برجا چرخید و ناگهان بدون کوچکترین اخطاری پا به فرار گذاشت. مهم نبود به کجا میگریخت و اینکه ممکن بود در آن بیابان چه اتفاقی برایش بیافتد تنها چیزی که اهمیت داشت این بود که در آن لحظه از اسنیپ تا میتواند فاصله بگیرد!

اما هنوز چند قدم بیشتر دور نشده بود که کراوات آرسینوس چون کمندی به دور گردنش پیچید و او را چون شکاری به زمین کوبید.
ریگولوس در حال تقلا برای نجات خود بود که اعضای تیم به آرامی دور سرش حلقه وار جمع شدند. اسنیپ که مشخصا به دود کردن افتاده بود، گفت:
- پس این بود زمینی که داشتی برای رسیدن بهش سر مارو به باد میدادی ریگولوس؟50 امتیاز از گریفندور کم میشه!

آرسینوس معترضانه فریاد زد:
- چرا؟ مگه گریفندور چیکار کرده؟ هان؟ هان؟ هان؟

اسنیپ با آرامش گفت:
- این برای این بود تا یاد بگیری در انتخاب معاونت بیشتر دقت کنی. حالا اگر دوست نداری 50 تای دیگه از گروهتون کم شه منوهامونو از جیب معاونت دربیار!

آرسینوس که جرئت نداشت به کاپیتان و از آن مهمتر مدیر کل چیزی بگوید با برافروختگی خم شد و تمام خشمش را با زدن لگدی به بدن معاونش خالی کرد.
- تکون بخور دزد ناشی جوجه فکلی! همینکه برگردیم تکلیفتو روشن میکنم!

الادورا در حالیکه تبرش را تاب میداد جلو آمد.
- اگر تو عرضه داشتی تا الان درستش کرده بودی این بارو بسپرش دست من!

بلافاصله صدای بقیه اعضای تیم برای ارائه دادن انواع راه های تربیت و اصلاح ریگولوس به هوا بلند شد.
- معجون خورش کنیم؟
- این بچه دزد تیپا لازم بود و بس!
- تیپارو که من الان بهش زدم.
- تیپای دابی چیز دیگه ای بود!
- فقط و فقط اکسپلیارموس پاسخگوئه و بس!
- به نظرت برای تربیت خودت چی پاسخگوئه پاتر؟

ریگولوس که تمام مدت با فرمت تنها نظاره گر بود، گفت:
- فکر نمیکردم ملت انقدر مشتاق ارشاد من باشن!

آرسینوس بار دیگر کروات را محکمتر کشید تا بلکه معاونش را واردا به سکوت کند تا کار دیگری دست او نداده است.
- شماها دیگه کی هستین؟

تنبل ها در یک حرکت هماهنگ دست از ارشاد ریگولوس برداشتند و سرهایشان را به سمت صدا برگرداند.

شاید میشد گفت او دومین تجربه عجیب آن روز باشد. مرد جوانی پیچیده در آن لباس های عجیب و غریب و ناهنماهنگ. یک جلیقه سیاه روی پیراهنی زرد و یک کلاه بزرگ و سفید. شاید حتی همراهان او از ظاهرش هم عجیب تر بودند. یک اسب سفید که با چهره وار به آنها خیره شده بود و یک سگ در شمایل .

تازه وارد پک عمیقی به سیگاری که کنار لب داشت زد و از میان لب های بسته مجددا پرسید:
- کی هستین؟

آرسینوس دست از کشیدن کرواتش و خفه کردن ریگولوس کشید. سپس اخمی کرد.
- خودت کی هستی؟هیچ میدونی جلوی چه کسانی ایستادی؟

گاو چران مربوطه ابرویی بالا انداخت.
- از دور که دیدم اون طنابو انداختی دور گردن یارو فکر کردم از دالتونایی ولی حالا که از نزدیک میبینمتون شبیه جادوگرای قبیله این. مشخصه مال یکی از این قبیله های سرخپوستی این اطرافین. هیچ میدونید الان تو حریم خصوصی سفیدا وایسادین؟

اعضای تیم تنبل ها:

اسنیپ که میرفت سیستمش بار دیگر روی در حالت انفجار قرار گیرد، گفت:
- چطور جرات میکنی پسره گستاخ؟ جادوگر قبیله؟ ما جادوگرای واقعی هستیم و کاری برامون نداره همین الان به سوسک توالت تبدیلت کنیم!

آرسینوس در حال بستن کروات به دور گردنش گفت:
- تازه سه تامون هم مسلح به منوییم جرات داری یه بار دیگه توهین کن تا...

بــــنـــــگ!


بلند شدن این صدا باعث شد سکوت برای لحظاتی بر فضای بیابان حاکم شود. آرسینوس با ناباوری کلاه وزارتش را از سر برداشت که حالا مزین به یک سوراخ به اندازه یک نات شده بود. غریبه درحالیکه نوک اسلحه اش رافوت میکرد، فاتحانه گفت:
- آره داوش! به من میگن لوکی لاک! از سایه م تندتر تیر میزنم. فکر کردی از اون بساط جادو جنبلتون میترسم؟ نه داوش زکی! حالام زودتر برگردین به لونه تون تا آبکشتون نکردم!

اعضای تنبل ها:

دقایقی بعد

فضای بیابان خلاف چند دقیقه پیش دیگر چندان آرام به نظر نمی رسید. دوربین بر روی توده ای گرد و غبار زوم کرد که از فاصله ای نه چندان دور در حال نزدیک شدن به آن بود. با کمی دقت میشد اعضای تیم تنبل ها را در میان گرد و غبار مشاهده کرد که با سرعت در حال دویدن بودند درحالیکه گاو چران مزبور سوار بر اسب چهارنعل در تعقیبشان بود و هرازگاهی طنابی را دور سرش میچرخاند. صدای شلیک گاه و بیگاه اسلحه همراه با جیغ های عجیب و غریب گاوچران و شیهه اسب در بک گراند به گوش میرسید.
آرسینوس درحالیکه از همه جلوتر میدوید، نعره زد:
- ریگولوس اگر جون سالم از اینجا به در ببریم جای سالم تو بدنت نمیذارم. اصلا میدمت دست دمنتورا ماچ مالیت کن...

بنـگ!

گلوله بعدی درست زیر پای آرسینوس فرود آمد و او را از سخنرانیش باز داشت.

هکتور که در حین دویدن هم دست از ویبره زدن برنداشته بود، گفت:
- معجون کبود کردن ریگولوس و خلاصی از دست گاوچرونا بدم؟

اسنیپ در حینی که میدوید دست در جیب ردایش کرد تا چوبدستیش را بیرون بیاورد.
- لازم نکرده هکتور! هین... عوض این حرفا تندتر بدو... هن...اکسیو گوی زمانی!

بلافاصله کره نورانی و درخشانی در فاصله چند متریشان ظاهر شد. با مشاهده آن همگی متوقف شدند حتی گاوچرانی که در تعقیبشان بود. آرسینوس گفت:
- الان دقیقا چیکار کردی سیو؟

اسنیپ با خونسردی گفت:
- مشخص نیست؟ اکتشاف ریگولوس رو از پست قبلی اکسیو کردم. حالا هم اگر جونتونو دوست دارید بپرید توش!

اعضای تیم ننبل ها با شنیدن این حرف مثل تسترال ها چهارنعل به آن سو دویدند و گاوچران متحیر را پشت سر گذاشتند.

زمان حال- برج لندن انگلستان!

گوی نورانی کماکان میان هوای خفه برج معلق بود. دوربین با احتیاط جلو آمد تا از زوایای مختلف آن فیلم بگیرد. زوایایی که در پست قبلی فرصت نیافته بود به آن بپردازد. اما ظاهرا این بار هم قرار نبود چنین اتفاقی بیافتد. طولی نکشید که صدای جیغ و فریادهای وحشت زده از درون گوی به گوش رسید و ثانیه ای بعد اعضای تیم تنبل ها جیغ کشان از آن خارج شدند. دابی که از همه جلوتر میدوید پایش به قلوه سنگی گرفت و واژگون شد و باعث شد اعضای تیم به شکل بیناموسانه ای بر روی هم تلنبار شوند. اسنیپ که بین ریگولوس و هکتور گیر کرده بود رو به آرسینوس که روی توده قرار داشت نعره زد:
آرسینوس...ببندش اون لامصبو!

فلش بک-لحظه خروج از بیابان های غرب وحشی!

وقتی که اعضای تیم برای فرار از دست گاوچران موسوم به لوک خوش شانس به درون گوی زمانی شیرجه میزدند هیچ تصورش را هم نمیکردند که سر از زمان دیگری دربیاورند! هرچند از شر گاوچران خلاص شده بودند اما کماکان خبری از برج تنگ و خفه ی لندن نبود. در واقع در آن لحظه در جنگلی پر از درخت های سر به فلک کشیده و ناشناخته ایستاده بودند و هیچ یک کوچکترین ایده ای نداشتند که کجا هستند.

الادورا درحالیکه به اطراف نگاه میکرد، پرسید:
- به نظرتون الان کجاییم؟

اسنیپ با اوقات تلخی جواب داد:
-نویسنده تو سطرقبلی جواب داد به گمونم!

هکتور ویبره زنان جلو آمد.
- معجون شناخت مکانی که توش هستیم بدم؟

اسنیپ کلافه شده بود.خیر سرشان برای بار اول میخواستند یک روز قبل از مسابقه تمرین داشته باشند که به لطف دخالت ریگولوس مشخص نبود دقیقا در چه زمان و مکانی هستند.بدتر از آن نمیدانست آیا موفق میشود تیمش را قبل از مسابقه به لندن برگرداند یا قرار است تا ابد در زمان و مکان نامعلوم سرگردان بمانند؟ همه این چیزها برای به درجه انفجار رساندن هرکسی کافی بود چه برسد به او که برای انفجار نیازی به هیچکدام از این دلایل هم نداشت!
- نه هکتور! نه! معجون بی معجون! توصیه میکنم با معجونات فعلا یه قل دو قل بزنی تا یه راه حلی برای این گندی که ریگولس بالا آورده پیدا کنیم و زودتر از اینجا بریم! مگه دستم به این دزد نرسه. این معاون بوقیت کجاست آرسینوس؟ چرا نمیبینمش؟ نکنه بلاکش کردی بیخبر؟ تک خوری تو روز روشن؟

آرسینوس سخت درگیر جدا کردن سگ کابوی بود که پاچه اش را چسبیده بود.
- یادمه جلوتر از همه مون پرید تو ناهنجاری...باید همین دور وبرا...

آرسینوس سکوت کرد. به نظرش رسید صداهایی از فاصله ای نه چندان دوربه گوشش میرسد. ظاهرا سایرین هم متوجه آن شده بودند. همگی با گوش هایی تیز شده بر جا ایستادند تا تشخیص دهند چه اتفاقی در حال رخ دادن است. صدا کم کم نزدیکتر میشد.

کــــــــــمــــــــــــک!


اعضای تنبل ها با نگاه هایی وار به هم خیره شدند.چه کسی جز آنها آنجا بود که درخواست کمک میکرد؟ صدا بار دیگر از فاصله ای نزدیکتر به گوش رسید.

-نه مامان! کمک!

اعضای تیم تنبل ها:

دیپری نپایید که ریگولوس از بین درختان پشت سرشان بیرون پرید و درحالیکه یک نفس جیغ میکشید بی توجه از کنار اعضای تیمش عبور کرد و درحالیکه با یک دست تخم مرغی بزرگی را در دست گرفته بود دست دیگرش را در هوا تکان میداد.
- فرار کنید!

اسنیپ پشت سرش نعره زد:
- بایست ریگولوس!مرد باش و بیا تاوان گندی که زدی رو پس بده!

اما ریگولوس نایستاد و ثابت کرد یک مرد واقعی نیست!
ناگهان با بلند شدن صدای خرچ خرچی از پشت سرشان اسنیپ حرفش را نیمه تمام گذاشت و به آن سو نگاه کرد.چشمانش از مشاهده چیزی که پیش رو داشتند از فرط ناباوری گشاد شد و دهانش نیمه باز ماند.اعضای تیم از تغییر حالت یکباره او غرق شگفتی شدند.آرسینوس دستی در مقابل صورت اسنیپ تکان داد تا او را به خود بیاورد.
- سیو؟ خوبی؟
- معجون رفع بهت و حیرت بدم؟
-ام...بچه ها؟ پشت سرتونه!
- چی پشت سرمونه بچه؟ هوس کردی تبرکاریت کنم؟
- الادورا حق نداشت به ارباب پاتر چپ نگاه کرد چه برسد به اینکه تبکاری کرد! دابی اجازه نداد!
- بوقیا پشت سرتونو نگاه کنید!

اعضای تیم دست از مجادله برداشتند و به آرامی سرهایشان را به عقب چرخاند.جایی که یک تیرانازاروس رکس خشمگین غرش کنان پشت سرشان ایستاده بود و به نظر میرسید اگر تا الان همه شان را یک لقمه چپ نکرده به خاطر اینست که احتمال میدهد تخمش در دست یکی از انها باشد.

اعضای تیم تنبل ها:

پایان فلش بک

اسنیپ نعره زد:
-آرسینوس ببندش اون لامصبو!

آرسینوس در حالیکه به شدت نفس نفس میزد با دستپاچگی درون جیب های ردایش به دنبال منو گشت.اکنون به وضوح صدای نعره های خشمگین تی رکس مزبور از پس گوی نورانی به گوش میرسید.
عاقبت آرسینوس موفق شد منو را از میان خرت و پرت های درون جیبش از جمله کلید زندان، کلید ساختمان وزارت خانه، نقاب و کراوت بیابد. سپس با سرعت آن را به سوی گوی درخشان بزرگ گرفت و دکمه ای را بر روی آن فشار داد. گوی بزرگ نورانی لحظه ای لرزید سپس در حالیکه به دور خود می چرخید با صدای ویژی ناپدید شد.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۰ دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۴
#38

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
تنبل ها vs تف تشت

پست اول


اصولا در صبح یک روز شنبه بسیار دل انگیز، پس از دو هفته استراحت که به شدت به تیم تنبل ها ساخته بود، بیدار شدن و تمرین کردن برایشان بسیار سخت بود. اما خوابیدن با وجود سیوروس اسنیپی که با تمام قوا دود میکرد تا آنها را بیدار کند، حتی با وجود اینکه آفتاب هنوز طلوع نکرده بود، از آن هم سخت تر بود. همچنان که تنبل ها میکوشیدند موضع خود را در حالت خوابیدن حفظ کنند و نشان ندهند بیدار شده اند و فقط خود را به خواب زده اند، اسنیپ دستی به موهای چرب خود کشید و سپس دستانش را که به قطرات روغن آغشته شده بود را پایین آورد و بهم مالید.
- بیدار میشید یا بزنم همتونو حذف شناسه کنم؟
- خرررر... حالا کلی وقت هس... خررررررررررررر.

اسنیپ چاره کار را ناگهان متوجه شد... کلید بیدار کردن تیم تنبل ها که در آن زمان به معنای واقعی کلمه "تنبل" بودند تنها در دست همان دزد پلید، با آن موهای بلند و چشمان درشتش و البته قیافه شبیه جوجه اش بود. بدین ترتیب اسنیپ به آرامی به سوی وی رفت. به نظر میرسید ریگولوس تنها کسی باشد که در آن لحظات واقعا خواب است و به خوابیدن تظاهر نمیکند.هرچه بود او هیچوقت برای خوابیدن نیاز به دلیل نداشت! اسنیپ به آرامی از جیب خود چند گالیون بیرون کشید و مقابل بینی او تکان داد.
این حرکت برای بیدار کردن یک دزد حرکت کاملا موثریست.چشمان ریگولوس سریعتر از تصور اسنیپ باز شد و به گالیون هایی که جلوی بینیش گرفته شده بود خیره ماند.برق حرص در چشمان طمعکارش میدرخشید.:
- بلک، صدات در نمیاد و آروم با من میای بیرون!

اسنیپ دستش را که در یک اقدام دفاعی روی دهان او گذاشته بود برداشت و ریگولوسِ خواب آلود که موهایش از همیشه ژولیده تر بود و با آن لباس خواب گل گلی بسیار ضایعش به آرامی به همراه اسنیپ از رختکن تیم که در واقع دفتر آرسینوس در وزارت بود، خارج شد.
ریگولوس به آرامی چشمانش را که به سختی باز و همچنان قرمز بودند را مالید و گفت:
- اوه... سلام، صبح به شر و بدبختی سیوروس، امیدوارم وقتی خوابی یک نفر یک پارچ آب یخ رو خالی کنه رو صورتت! حالا چی میخواستی بگی؟

اسنیپ با شنیدن صبح به خیر یا به عبارت دیگر "صبح به شر" ریگولوس چند ثانیه پوکرفیس شد و در حالی که صورتش او را یاری نمیکرد که از حالت پوکرفیس خارج شود، گفت:
-خواستم یه وظیفه ای بهت بسپارم و امیدوارم که اشتباه نکرده باشم و مثل همیشه گند نزنی.

ریگولوس با شنیدن جملات سیوروس کاملا هوشیار شد وگفت:
- وظیفه؟ سعی میکنم کمتر از همیشه گند بزنم! من تسترال کیف اصلا!
- ویبره نزن بغل گوش من! وظیفت اینه که بری بیرون و هرچیزی که واسه یه صبحانه خیلی عالی لازم هست رو بگیری و بیاری تا من دارم الگوها و استراتژی های بازی آینده رو برنامه ریزی میکنم.شاید اگر تو نباشی ملت تو رو بهونه نکنن و بیدار شن!!
- اینکه در ازاش چی گیر من میاد؟ چون میدونی که اصولا اگر تو چیزی واسه من نفعی نباشه ممکنه برم ملتو خبر دار کنم چه قصدی داری!!
-
- همینه که هست!
- در ازاش بهت 10 گالیون میدم. خوبه؟
-بکنش صدتا بری خیرشو ببینی!
-بالاخره یه روز حقتو میذارم کف دستت دزد بی سروپا!باشه قبوله!
- عالیه!
- پس زودتر از جلوی چشمم دور شو تا پشیون نشدم.

ریگولوس که به نظر میرسید آن روز به خاطر بوی پول از دنده خیلی خوبی بیدار شده است به سرعت از راهرو های تاریک و تو در توی وزارت گذشت و به سرعت از وزارت خارج شد. به محض خروجش متوجه شد که آفتاب تازه در حال مبارزه با تاریکی است تا طلوع کند و یک روز کاریِ جدید برای مردم آغاز شود... اما برای موجودی به نام ریگولوس بلک در آن لحظه تنها خریدن صبحانه ای شاهانه اهمیت داشت تا صاحب مقدار زیادی گالیون از سوی سیوروس شود. پس ریگولوس به سرعت از خیابان گذشت وارد اول مغازه شد که صاحبش حتی از او هم خسته تر به نظر میرسید.
- سلام! یکم خرت و پرت واسه صبونه میخوام!

مرد فروشنده نگاه عاقل اندر سفیهی به چهره ژولیده و لباس خواب گل من گلی ریگولوس انداخت.
- جان؟!
- هر چی که واسه یه صبونه خیلی عالی لازمه رو میخوام!

فروشنده که همچنان نگاه عاقل اندر سفیهش را حفظ کرده بود، رفت تا اقلام مورد نیاز را بیاورد.

دقایقی بعد:


فروشنده با سه کیسه ی بسیار پر و سنگین جلو آمد و گفت:
- بفرمایید... دویست گالیون!
- ببینم، تو اصلا میدونی من کی هستم؟
- به جا نمیارم... قبلا مشتریم بودی؟
- نه بابا... من معاونِ این وزیر نقاب دارم همون مرتیکه عوضی نصفه نیمه که هرچی مصیبته زیر سرشه.عوضی نصفه!
- امکان نداره اون انقدر کودن باشه!

ریگولوس به سرعت نشان معاونتش را از جیب لباس خوابش بیرون کشید و به سینه زد.
- آی آی مواظب حرف زدنت باش حالا رد کن بیاد خرید هامو.

فروشنده که بسیار گیج شده بود، اقلام مورد نیاز ریگولوس را به او داد.
- آها... یدونه هم روزنامه بده که تا وزارت حوصلم سر نره!

فروشنده که حالت صورتش بین پوکرفیس و تعجب در نوسان بود یک روزنامه نیز به ریگولوس داد و ریگولوس به سرعت به سمت ساختمان وزارت حرکت کرد.

ریگولوس روزنامه میخواند و در میان خیابان حرکت میکرد و ماشین ها با فاصله هایی کمتر از یک میلیمتر از کنارش عبور میکردند و گاهگداری ناسزا میگفتند... اما او یک ریگولوس بود! ریگولوس ها هرگز با ضربه ماشین آسیب نمیدیدند! به طور کلی ریگولوس ها موجودات محکمی بودند و البته ریگولوس بلک نیز از این قاعده مستثنی نبود، چرا که اگر بود، دیگر ریگولوس نبود!
ریگولوسِ درحال خواندن روزنامه بالاخره به مقابل دفتر وزیر رسید و اینکه با این وضعیت چطور رسید خودش یک علامت سوال بزرگ برای خواننده ایجاد میکند.ولی این امر تنها خواست نویسنده است و بس!

ناگهان ریگولس با دیدن مقاله ای که از چشمانش دور مانده بود در جای خود متوقف شد.
نقل قول:

گروه راهزنان در لندن


صبح دیروز گزارشاتی مبنی بر دزدی در نقاط مختلف لندن به دست ما رسید، به نظر میرسد گروهی بسیار حرفه ای با برنامه ریزی بسیار دقیقی دست به این دستبرد ها زده است و لندن را در آشوب فرو برده... آمار نشان میدهد که در طی ده سال گذشته تا به حال هیچ گروهی نتوانسته به این حد از قدرت در دستبرد زدن برسد!


ریگولوس به فکر فرو رفت...قطعا او باید بهترین و قوی ترین دزد جهان می بود! کسی حق نداشت این حق را از او بگیرد حالا هرچقدرم که میخواست گولاخ باشد!نه او به هیچ وجه چنین اجازه ای به کسی نمیداد.

عاقبت غرق در تفکر وارد دفتر وزیر شد.
- دیر کردی بلک!
- به جان خودم تقصیر من نبود.
- مهم نیست خریدارو رد کن بیاد جوجه فکلی!

الادورا که بالاخره از مود خود را به خواب زدن خارج شده بود با تهدید تبر خریدها را از دست ریگولوس گرفت.
-کجاست این جن بوقی؟بپر صبحونه رو ردیف کن تا گردنتو نزدم!
- دابی از کسی جز ارباب پاتر دستور نگرفت و الادورا بوقی بیش نبود!

در حینی که دابی و الادورا در اطراف دفتر به بازی گرگم به هوا مشغول بودند اسنیپ با چهره ای پوکر فیس جلو رفت تا شخصا برای اعضای تیمش صبحانه فراهم کند.

ساعاتی بعد:

- باو! اینجا که من میگم خیلی محل خفنیه واسه تمرین! مطمئن باشید!
- نه ریگولوس... به اندازه کافی دستِ گل هاتو تحمل کردیم... نمیخواد... میریم ورزشگاه خودمون!

زمزمه های تاییدِ حرف آرسینوس به گوش رسید. ریگولوس با نا امیدی سرش را از وزیرِ کراوات زده که داشت همزمان با خوردن صبحانه با نوک کراواتش بازی میکرد به سوی سیوروس اسنیپ برگشت.
- سیو، سیو، اونجا دیگه از غول خبری نیست... تازه تمام امکانات کوییدیچ رو هم داره... با ناهار و شام مجانی حتی! یعنی لازم نیست دیگه از بودجه ی تیم چیزی خرج کنی!
- نه سیوروس... به نظر من که همچنان ورزشگاه خودمون برای تمرین کافیه تو هنوز این جونورو به اندازه من نمیشناسی!

اما ریگولوس دانسته یا ندانسته دست روی بزرگترین نقطه ضعف اسنیپ گذاشته بود.شاید اگر بودجه تیم در اثر باخت های سنگین و خسارت های پی در پی از بین نرفته بود هرگز حاضر نمیشد به حرف یک دزد بی سروپا گوش کند چه برسد به اینکه بخواهد به آن عمل کند!
-هوووم... میریم ببینیم این جایی که ریگولوس میگه چطوره ضرر که نداره.

بدین ترتیب اعضای تیم غرولندکنان درحالیکه همچنان لقمه های صبحانه در دهانشان بود به سرعت و با صدای پاق بلندی غیب شدند و ریگولوس در دل "یا مرلین، یا مرلین" میکرد که حدسش درست باشد و آن دزد ها به همان محلی که او فکر میکرد رفته باشند.

دقایقی بعد-برج لندن:

پاق!
پاق!
پاق!
پاق!
پاق!
پاق شپلق!(افکت سر خوردن اسنیپ روی روغن مویش!)
پاق!


-قراره تو برج لندن تمرین کوییدیچ کنیم؟ اینجا دیگه کجاست که مارو آوردی ریگولوس؟!
- گفتم نباید به این دزدِ بوقی اعتماد کنیم!
- بریزم معجونو تو حلقت؟
-
- دابی هم به حمایت از ارباب پاتر پوکرفیس شد!
- یه بار گردنتو بزنم درست میشی ریگولوس!

ریگولوس دستپاچه از این همه توجه گفت:
- نه خب من که نگفتم دقیقا اینجاست.اینجا تازه ورودیشه باید بریم تو از این دره!اون بالاست.

کل اعضای تیم:

-خب بریم دیگه... دلتون نمیخواد که نگهبانا بریزن سرمون لو بریم؟هرچی باشه اونا مشنگن و نمیدونن ما واسه چی اینجاییم.

بدین ترتیب اعضای تیم به آرامی و پشت سرهم به داخل برج رفتند، در حالی که امیدوار بودند گیر نیفتند، قطعه قطعه نشوند و در کل هیچ اتفاق بد دیگری برایشان نیفتد.بلاخره بحث اعتماد به یک دزد بود!

دقایقی بعد:

- نرسیدیم هنوز؟!
- هیس... یکم دیگه مونده!

اعضای تیم همچنان در میان راه پله های سرد و سنگی حرکت میکردند غافل از اینکه نزدیک اتاقی هستند که تاج ملکه انگلستان مشنگی در آن نگه داری میشد.اگر دستگیر میشدند بدون شک اعدام روی شاخش بود.اما ریگولوس کسی نبود که به این چیزهای پیش پا افتاده اهمیتی بدهد.برای اون تنها رسیدن به مقصدش مهم بود و بقیه چیزها این وسط ارزشی نداشت.حالا شاید سلفی گرفتن با تاج ملکه مشنگ ها کمی بیشتر از سایر موارد مهم بود!
بالاخره به در بزرگی رسیدند و ریگولوس در را باز کرد... اما در اتاق واقعه ای عجیب انتظارشان را میکشید.

به نظر میرسید در میان زمین و هوا گوی بزرگ و درخشانی از شیشه شکسته وجود داشته باشد که به درون کشیده میشود.

-یعنی رفتن اونجا؟

ریگولوس با چهره ای متفکر این را گفته بود.اما اسنیپ که در آن لحظه کم کم دود از سرش بلند میشد با مشاهده این وضعیت گفت:
- برمیگردیم و وقتی برگشتیم تکلیفتو مشخص میکنم دله دزد بوقی!
-بی خیال دیگه سیو.تو الان سه تا بازی گذشته هنوز تکلیف منو مشخص نکردی بعد از اینم نمیکنی چون هردو میدونیم به حضور من نیاز داری تو تیم!در ضمن باید باهات مخالفت کنم که برنمیگردیم!
- چی گفتی بلک؟

ریگولوس دست در جیب کرد و سه منوی مدیریت را که در لحظه مناسب کش رفته بود به اسنیپ نشان داد.
- منوی مدیریت تو و هک و آرسی دست منه.فکر نکنم بدون اینا بتونی جایی بری!!

اعضای تیم:

ریگولوس در حالیکه نیشخندزنان به اعضای تیمش مینگریست چرخید و مقابل گوی درخشان قرار گرفت.سپس نفس عمیقی کشید و بدون تامل به دورن آن شیرجه زد.



ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۱۶ ۲۲:۲۴:۵۴


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴ دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۴
#37

ورونیکا اسمتلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۸ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷
از خودشون گفتن ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
به نام خدای خوب و مهربون.


تف تشت
پست اول



یکی بود، یکی نبود، یک شهر بود، به اسم شلمرود. شهر که نه، دنیایی بود! پر از آدم های جور و واجور. این شهر راستش ...

شنیدید که هر شهری به یک چیزش معروفه؟ یک شهر به غذاهاش... یک شهر به آب و هواش... یکی به غذاهاش و بین این همه شهر، شلمرود به تیم کوییدیچش معروف بود. حالا نه این که تیم کوییدیچشون خیلی قوی باشه... و بازم نه که تیمشون خیلی ضعیف باشه هااا! نه! این تیم یک جورایی خاص بود! خب تیم های کوییدیچ هم هر کدوم به یه چیزی معروف هستن. برای یه چیزی خاص هستن... یک تیم به بازیکن های منو دارش... یک تیم به سبک بازی کردنش... یه تیم به بزآوردن دائمیش... اما تیم شهر شلمرود دلیل خاص بودنش نه بازیکنای دیوونه شه. نه اسم دو و نیم متری شه. دلیلش اینه که...


- از خودتون خجالت بکشید!


مرلین در حالی که صورتش از خشم قرمز شده بود و مشت هاش رو تو هوا تکون می داد و گردنش رو می چرخوند و این موها و ریشش تاب بر می داشتن و پسر همسایه رو هم با این کاراش یک دل نه صد دل عاشق خودش کرده بود - پسر همسایه ها، کلا موجودات منحرف و کم دقتی هستند. ما هنوز موندیم چه طوری دو متر ریشو ندید! - بر سر بازیکنان تف تشت داد می کشید.

- با این گریفندوری ها چی کار کردین؟
- اتوبوسشون رو پنچر کردیم.
- (کلی فحش و ناسزا که ما خجالت می کشیم بنویسیم.) ... پس سر آستوروث هم یه بلایی آوردید!
- وینکی فقط مرگ موش ریخت در غذای لسترنج ها و مالفوی ها! این بلا بود؟
- هان؟! یعنی تو غذای مورگانا مرگ موش نریختی؟
- چرا، ریخت... چرا مرلین راجع به مورگانا پرسید؟... مرلین هنوز به مورگانا فکر کرد... هان؟

در این بخش مرلین با نگاهی پوکرفیس به وینکی گوشی سیم کارت آسمانی اش را در آورده، یک اس، به مامور عذاب و دهن آسفالت کنی ارسال نموده و در عرض سه سوت یک صاعقه سه فاز و سفارشی به وینکی زده شد تا جهت های ذهنش را درست کند و سپس هم یک لبخند زده و در دل تشکرات فراوانی از سیستم ارتباطی تسترال تل نمود و باز سه سوت نگذشته که لبخند و این قرتی بازی ها را ول کرد و به صحبتش ادامه داد.

اما ایده بهتری به ذهنش رسید و به جای آن که صحبتش را ادامه دهد، چوپدستی اش رو بیرون کشید و یک دست به کمر چوبدستی اش رو توی هوا تکان تکان داد و چیز هایی که می خواست را نوشت. اما در اون طرف بازیکن های تف تشت، با نگاهی پدرانه... مادرانه؟ خواهرانه؟ پسر عمو؟ شوهر عمه؟ شوهر سابق عمه؟ هانس کریستین اندرسون؟ ...[آقا ما درس نخوندیم! ] اهم! با نگاهی "چی شده؟!"انه به نوشته مرلین خیره شده و مانده بودند که داور چه خط خفنی دارد و بی خیال محتوا شده بودند که ناگهان ننه قمر قهرماننه جلو پرید و گفت که :

- بِچِه ها، صبر کنید! خودِم الا واسدون می خونمش. اوا! عینکِم کو؟! ننه، تو ام یه کمی کومک کن خو! این اولیش چیه؟
مرلین: ب!
- آ باریکلا! حلا این دومی چیه؟
- ه!
- دو حرفیه ننه؟
- بله.
- می شه بَه! بَه بَه! منم خوشم اومد! به به!
-

فلش فوروارد:

- شلغم من تو یه گونی زرشک گم شده! سواد داری؟ نچ نچ نچ! بی سوادی؟ نچ نچ نچ ...عه! رو آیریم! ببینندگان عزیز! همراه شما هستیم با یک دیدار خیلی خفن از دو تیم که هرکدوم پر از ستاره هستن و امروز اومدن این جا که یک بازی با بازیکنایی اسب! ببخشید با همکارم بودم که ... میکروفون منه! برو واسه خودت یکی پیدا کن! همونطوری که از قدیم گفتن... مجبورم نکن! آآآآآخ! نامرد این چی بود؟!... بله می گفتم که این بازی از اهمیت بسیار بسیار بالایی برخورداره و می بینید که حتی مرلین و بازیکن های نامدار دیگه... آمپول هوا بود! این همش یه میکروفونه! من! جوون... داشتم!

برای یک لحظه ورزشگاه در سکوتی عمیق فرو رفت. بازیکن های دو تیم در رختکن ایستاده و منتظر ورود به زمین بودند، یک طرف بازیکن های تیم تنبلا و در طرف دیگه بازیکن های تیم تف تشت که خودشون رو به دیوار فشار می دادن و جوری به بازیکن های حریف نگاه می کردن که انگار ناقل ویروس انفلونزای نوع ب مرغی هستند. بعد هی به هم نگاه کردند. بعد خیره شدند. بعدش اشک در چشم های پروفسور جمع شد، پروفسور یک نگاه به هاگرید انداخت، یک نگاه به سکو...

- نـــــــــــه! هاگرید نه!
- پروفسکم!

قرچ!

هاگرید ظاهرا زیادی احساساتی شده و خودش را روی دامبلدور انداخت و پیرمرد همینجور مشغول دست و پا زدن شده و لااقل این جوری استرسش برای مسابقه کاهش پیدا می کرد.

-هیشکی حق نداره به من بگه اسب! از این لحظه من، آملیا سوزان بونز گزارش بازی رو خدمتتون ارائه می کنم!

فلش بک:


- ننه خو حالا ای آخری چی چیه؟
- نونه! نون!
- حالا سنگک یا لواش؟
- نون نه! ن ـه!
- خودت می گی نون بعدش می گی ن ـه! اینقد بهت گفتم زیاد درس نخون! گوش نکردی! خب آلا تموم شد؟ حالا کلش چی بود؟

مرلین در این لحظه یک احساس خیلی عمیق پیدا کرد، در اون حس غرق شد. محو شد. و با خودش اندیشید که گیر عجب ننه قمری افتاده. ولی خب... چاره ای نبود و باید به این بازیکنان توضیح می داد(هر چند که از هر زاویه ای هم نگاه کنیم واقعا گیر ننه قمر افتاده بود!):

- باید تعهد بدید که سر بازیکن های تیم تنبلا هیچ بلایی نمی آرید.
- آقا منفجر کردن هواپیماشون بلاست؟
- بله!
- پس، وارد کردن گازهای سمی درجه هشت به اتاقاشون چی؟ بلاست؟
- آره اینم بلاست!
- تا خود صبح بچه محلا جلو هتلشون جشن و پای کوبی برگذار کنن؟
- نه! این طور نمی شه! باید یه کار اساسی با شما کرد!
- آقا یعنی چی؟ جشن و پایکوبی بلا نیست؟
- یعنی باید برای مسابقه با ولی تون بیاید!
- نمی شه با شاید بیایم؟
- مادر یا پدر!

برای چند لحظه بازیکن های تف تشت تنها در سکوت به مرلین خیره شدند و بعدش ورونیکا جلو آمد:
- آقا ما مامان بزرگمون چیزه ... پاش درد می کنه، نمی تونه بیاد.
- نمی شه باید بیاد.
- داییمون عروسیشه.
- نچ!
- بمب اتم زدن تو شهرمون.
-ام ام!
- اَ...
- باید بیان!
- بابا و مامان و کل ایل و تبار وینکی صبح ها سر کار بود.
- خب بگو عصر بیان.
- عصر هم سرکار بود.
- شب!
- شب هم کار داشت.
- بالاخره یه وقتی می آن خونه خب.
- نع ... ایل و تبار وینکی به آزادی و این قرتی بازی ها اعتقاد نداشت و فول تایم کار کرد. ایل و تبار وینکی خووب بود؟
- من این چیزا رو نمی دونم! ولّی همه شما باید تعهد بده!!
- نمی شه شایدمون تعهد بده! ...
-

تف تشتی ها یک جودان سوکی به رماتیسم زده و شوتش کردند بیرون. شوخی شوخی با داور آسمانی هم شوخی!

دامبلدور در این شرایط جلو آمد و گفت: مرلین جان! من به عنوان بزرگتر و ولی این ها تعهد می کنم. اشکالی نداره.
- اتفاقا تو همه اینا رو خراب کردی! فتنه! ولی خودت باید دوبرابر هم تعهد بدن!
- اِ ...هان!

برای لحظه ای دامبلدور تصویر نعره زن ننه کندرا را در برابر چشمانش دید که بابا پرسی را دور سرش می چرخاند و با گرزی در دست به سمت او می امد.

ناگهان دامبلدور چنگ انداخت و دامن مرلین را سفت چسبید و ناگفته نماند که مرلین هم خیلی احساس خطر کرد!

- هوی مرتیکه! چت شد یهو. دامن رو ول کن... من از اون تمایل داراش نیستم!
- آقاااا تورو خدا! آقا ما غلط کردیم آقا! آقا ببخشید!

و حالا خودتان هم حساب کنید که هر بار با شدّت گرفتن احساسات دامبلدور دامن مرلین یک چند سانتی پایین می آمد و خدا رحم کرد که احساسات دامبلدور چندان عمیق نبود و یا حتی اصلا بی خیال عمق احساسات دامبلدور! مرلین دمش گرم که زیر دامن - مردا هم مگه دامن می پوشن؟ - پیژامه راه راه پوشیده بود و جای شما خالی خاطرات جمع کثیری از شاهدان را زنده کرد. اما وقتی یک دامبلدور دامن شما را گرفته و می کشد آیا شما اصلا به نوستالژی هم فکر می کنید؟ نه خب! حتی اگر فکر می کنید هم بگویید که نمی کنید! مردم برایتان حرف در می آورند! بگذریم. خلاصه مرلین هم فرار را بر دامنش ترجیح داد و رفت!

در این حال و هوا تف تشتی ها نگاه هایی با یکدیگر رد و بدل کردند. در سکوتی محض. دامبلدور با چشمانی اشک بار و وینکی با چهره ای بهت آلود. همه نگاه ها خیره به دامن چین دار مرلین بود...


دا دا را دادام!

شنل قرمزی چه جور اولیایی دارد؟
وینکی و خانواده!
ولی رماتیسم چه کسی است؟
رازهای نهفته شیرینی!
هاگرید و مامانی اش!
ننه قمر پوکر فیستان خواهد کرد؟
پرفسور دامبلدور چه خاکی به سرش خواهد ریخت؟!

با تف و تشت همراه باشید!



be happy


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴
#36

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
دیدار نیمه نهایی مسابقات جام جهانی کوییدیچ


تنبل های زوپسی - تف تشت

زمان: از ساعت 00:01 روز شنبه، 1394/9/7 تا ساعت 23:59 روز دوشنبه 1394/9/16

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۴ جمعه ۶ آذر ۱۳۹۴
#35

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
نتیجه بازی ترنسیلوانیا با تنبل های زوپسی ( ورزشگاه نقش جهان!)


ترنسیلوانیا:
به دلیل حضور نیافتن در زمین این تیم با امتیاز صفر زمین بازی را ترک می کند. همچنین صد امتیاز بنابر قانون از این تیم کسر خواهد شد.

تنبل های زوپسی:
* ریگولوس بلک: 98.9 امتیاز
* هکتور دگورث گرنجر: 100 امتیاز
* آرسینوس جیگر: 97.7 امتیاز
* سیورس اسنیپ: 103.5 امتیاز

امتیاز تیم: 100 + 100 = 200
امتیاز هماهنگی پست ها: 18


برنده مسابقه: تنبل های زوپسی
صاحب گوی زرین: تنبل های زوپسی


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۲۱ ۲:۵۱:۳۴
ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۲۱ ۲:۵۳:۳۰


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵ دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۴
#34

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
تنبل ها
vs
ترنسیلوانیا


پست آخر


- و حالا سرخگون رو میبینیم که در دست اسنیپه مهاجم تیم تنبل ها که بازوبند کاپیتانی به دست داره.تیمش که در طول دو بازی قبل نتونست موفقیتی به دست بیاره به نظر میاد این بار مصممه وجهه تیمش رو حفظ کنه...

دقایقی از آغاز بازی میگذشت. در آن لحظه مسابقه پر شور و هیجانی میان اعضای دو تیم در جریان بود و به نظر نمی آمد که حتی یک نفر متوجه غیبت 6 عضو از 7 عضو تیم تنبل ها در زمین بازی شده باشد.ظاهرا همه چیز مرتب بود و اعضای تیم تنبل ها با هماهنگی بی نظیری بازی میکردند و تا آن لحظه بدون هیچ مشکلی سه بار دروازه تیم ترنس را گشوده بودند.یوان بار دیگر در بلندگو فریاد زد.
-آسنیپ رو داریم که با سرعت جلو میره و بازیکن حریف رو جا میذاره و یک پاس در عمق میفرسته برای آرسینوس مهاجم وزارتی مدیریتی تیم...آرسینوس توپو تو هوا میقاپه و با سرعت میره به سمت دروازه تیم ترنسیلوانیا...توپ بازدارنده رو با یه چرخش جا میذاره و با قدرت سرخگونو به سمت دروازه ترنس شوت میکنه...گل!گل!چه میکنه این بازیکن!تنبل ها 40 ترنسیلوانیا صفر!

صدای فریاد هیجان زده طرفداران تیم تنبل ها که محدود میشد به یک عدد ماندانگاس پاپ کورن به دست،یک عدد عمه باتیلدای در حال چرت زدن و یک زاغ هیجان زده در صدای غرولند طرفداران تیم ترنسیلوانیا گم شد. تماشاچیانی که با شور و هیجان برای دیدن شکست سنگین تیم تنبل ها در ورزشگاه دور هم جمع شده بودند و حالا با دیدن این وضعیت تمام امیدشان ظاهرا ناامید شده بود.به نظر میرسید اوضاع چندان بر وفق تیم ترسیلوانیا و هوادارانش پیش نمیرفت.صدای یوان در ورزشگاه پیچید.
- خب ظاهرا امروز زیاد روز شانس تیم ترس نیست!

هکتور که در همان لحظه در آنسوی ورزشگاه با یک ضربه پاتیل توپ بازدارنده ای را به سمت لونا لاوگود هدایت میکرد لبخند موذیانه ای بر لب آورد.
- درسته یوان شانس...همینه!

هکتور سرش را بلند کرد و به اعضای تیم ترنس که با ناراحتی به سمت مواضعشان حرکت میکردند نگاه کرد.سپس نفس عمیقی کشید و به آسمان آفتابی چشم دوخت و لبخند پت و پهنی بر لب آورد.بالاخره موفق شده بود استعدادش را ثابت کند هرچند دیگر اعضای تیمش حضور نداشتند تا این موفقیت او را ببینند.او یک معجون ساز نابغه بود!

دقایقی بعد

تیم تنبل ها بدون هیچ مشکلی دوبار دیگر موفق شد دروازه تیم حریف را باز کند.حالا به نظر می رسید کسانی که روی برد تیم ترنس شرط بندی کرده بودند کم کم با مشاهده این وضعیت دچار نگرانی میشوند.
- بله و همونطور که در جریانید و شایدم نیستین هرچند اهمیتی نداره چون من اینجام تا دیده ها و ندیده هارو براتون شرح بدم خارج از صحنه بازی و در جایگاه تماشاگران داریم عزیزانی رو که دارن آهسته از صحنه خارج میشن تا مبادا ناچار شن هزینه سنگین باختشون رو روی شرط بندی که کردن بپردازن در عین حال از اینجا میبینم عده ی زیادی دور دانگ جمع شدن تاببینن میتونن روی برد تیم تنبل ها شرط بندی کنن یا نه...

پوزخند موذیانه ای لب های نازک هکتور را کج کرد.از بچگی عاشق شرط بندی بود به ویژه وقتی که پای معجونی وسط بود...

فلش بک- زمان های دور دور جایی میان خاطرات کودکی هکتور!

هکتور کوچک با ناراحتی گوشه ای ایستاده و اندوهناک به منظره غارت شدن کیک پای آلبالویی توسط دوستانش نگاه میکرد.کیکی که در شرط بندی اخیرش باخته بود.
عاقبت وقتی که ضیافت به اتمام رسید یکی از بچه ها با پشت دست دهانش را پاک کرد و به صورت اشک آلود هکتور کوچک زل زد.
- این هفتمی بود تو این هفته هک!من که میگم بیا دست از شرط بندی بردار.تا کی میخوای ناپدید شدن کیک هایی رو که مادرت درست میکنه توجیه کنی؟بیا قبول کن که تو توی معجون سازی به هیچ جا نمیرسی.یه کار دیگه رو امتحان کن خب این همه کار هست...قبول کن تو تو این کار هیچ استعدادی نداری!

قلب کوچک هکتور مالامال از اندوه شده بود.از همان روز به خود قول داده بود تا حتی لحظه ای هم از تلاش برای رسیدن به هدفش دست نکشد.مهم نبود در این راه چند نفر قربانی میشدند یا چند نفر را خانه خراب میکرد...چیزی که مهم بود هدفش بود و او شک نداشت زمانی به آن خواهد رسید...

پایان فلش بک

- سرخگون مجدد در دست اسنیپ قرار میگیره و به شخصه امیدوارم شاهد به ثمر نشستن گل دیگه ای از این کاپیتان باشیم...اوه...پاتر اونطرف ورزشگاه داره چیکار میکنه؟

بالون افکار هکتور با صدای یوآن ترکید.درحالیکه با تکان دست میکوشید تکه پاره های ابر افکارش را پراکنده کند با چشم به دنبال هری پاتر گشت.
- پناه بر ریش مرلین!این چه کاریه؟

صدای همهمه نجواگونه تماشاگران بلند شد اما هیچکدام از اینها نمیتوانست از اثر کار هری کم کند که در آن لحظه با حرار هرچه تمامتر تلاش میکرد موهای زنی از تماشاچیان را ببلعد.

تماشاگران:
هری:
زن مزبور:
هکتور:

- به نظر میرسه که هری پاتر جستجوگر تیم تنبل ها از تنظیمات کارخونه ایش خارج شده...و حالا داور میره به اون سمت تا به این بازیکن اخطار بده...

عرق سردی بر سر و روی هکتور نشست.این نمیتوانست درست باشد.حتما یک جای کار ایراد پیدا کرده بود وگرنه در قابلیت معجون سازی او هیچ تردیدی وجود نداشت. او بزرگترین معجون ساز قرن بود!
هکتور با جدیت سر جارویش را کج کرد تا به آن سمت پرواز کند اما بلافاصله صدای یوان در گوشهایش پیچید.
- اوه...دابی هم داره به دنبال داور پرواز میکنه و به نظر نمیاد که برای کمک رفته باشه!

هکتور با وحشت چرخید تا نظاره گر منظره پرواز دابی به آنسوی ورزشگاه باشد.دابی با سرعتی باور نکردنی خود را به مرلین رساند و از پشت با یک لگد جانانه داور را اساسا از سوژه خارج کرد!

هکتور:
تماشاگران:
دابی: :hyp:

- خدای من الان نوبت کاپیتان تیم شد؟اسنیپ توپو وسط راه ول کرد و بدون هیچ هدفی رفت میره سمت زمین!

همهمه تماشاچیان حالا به پوزخندهای صدادار و هو کشیدن برای تیم تنبل ها تبدیل شده بود.اسنیپ روی زمین فرود امده و کاملا بدون توجه به بازی در جریان با دقت بر روی زمین به دنبال چیزی میگشت که ظاهرا وجود خارجی نداشت.

- از رفتار غیرعادی و خارج از کنترل کاپیتان تیم که بگذریم به نظر میاد بقیه اعضای تیم هم یکی یکی دارن کنترل خودشون رو از دست میدن.به طرز عجیبی ریگولوس این جوجه دزد دست کج هم برخلاف همیشه کاملا ساکن و صامت سرجای خودش ایستاده و قصد نداره تکون بخوره از جاش!معلوم نیست اینا یه دفعه چشون شد.اگر اینارو نمیشناختم ممکن بود فکر کنم یکی چیزخورشون کرده!

هکتور با وحشت چشمایش را بست تا بلکه از کابوس رهایی یابد اما دیری نپایید که کابوس در واقعیت به سراغش امد!
صدای جیغ و فریاد وحشت زده ای هکتور را ناچار کرد تا خلاف میلش چشم هایش را باز کند و به منظره پیش رویش خیره شود.الادورا نفر بعدی بود که بدون هیچ حرفی به سمت جایگاه تماشاگران حمله ور شده و به کباب کردن ملت به شیوه کاملا مرگخوارانه ای رو اورده بود.آرسینوس نیز در راستای کمک به الادورا به سمت دیگر جایگاه حمله ور شده و مشغول تخریب و قیمه قیمه کردن تماشاگرانی شده بود که دیوانه وار تلاش میکردند خودشان را از معرکه نجات دهند!

هکتور از وحشت بر جا خشک شده بود.این نمیتوانست امکان داشته باشد.او که همیشه معجون هایش درست کار میکرد.پس این چطور اتفاق افتاده بود؟

- یا تنبون نداشته مرلین.اینا رسما خل شدن!یکی به این الادورا بگه تو این سوژه هنوز الادوراست نه وندلین!یکی اینارو از این وسط جمع کنه تا نزدن ورزشگاهو نابود کنن!مرلین کوش؟یکی بره مرلینو پیدا کنه برگردونه تو سوژه!

صدای جیغ و فریاد وحشت زده حاضرین نمی گذاشت صدای یوان به گوش کسی برسد و در نتیجه نگارنده هم سخن یوان را بر حسب اتفاق نشنید!
هکتور چند ثانیه ای را با فرمت به مناظر کباب شدن و تکه تکه شدن و تخریب در و دیوار ورزشگاه گذراند تا اینکه عاقبت با تلنگر نویسنده به خود آمد و دریافت در این پست نقش اصلی را داراست و باید کاری کند!پس با عجله شروع به کند و کاو درون جیب های بی شمار ردایش کرد بلکه راه چاره را درون جیب هایش پیدا کند.
- این معجون تحت کنترل درآوردن اوضاعو کجا گذاشتم من؟این چیه؟معجون صبح شدن؟نه...این؟معجون طلوع کردن خورشید؟معجون خوابیدن؟نه این چیه پس؟معجون بلند شدن؟نه اینم نیست که!معجون دست و رو شستن؟معجون چگونه دور دنیا در 80 روز؟عه این؟یادش بخیر!این چیه؟معجون انهدام؟اوه این یادگاریه بانو آیلینه!

قرررررررررررررررچ دنــــــــگ دونـــــــــــگ دــــــــیش!


این صدا هکتور را بر آن داشت تا بر خلاف میلش دست از جستجو در جیب های ردایش بردارد و به منظره فرود آمدن دروازه تیم حریف بر روی جایگاه تماشاگران خیره شود.ظاهرا اسنیپ در جستجوی شی مورد نظرش زمین پای دروازه تیم ترنس را آنقدر کنده بود که عاقبت موفق به واژگونی آن شده بود.با این وصف تخریب بخش عظیمی از ورزشگاه و کتلت شدن ملت زیر سنگینی تیر دروازه ذره ای در عظم راسخ او تزلزل ایجاد نکرده بود.چرا که همچنان با شدت و حرارت مشغول کندن زمین بود و خاک ها را با شدت به اطراف میپاشید.

- خب این هم از این!دیگه ترنس دروازه ای نداره که تنبل ها بتونن بهشون گلی بزنن.واقعا که چه کاپیتان به فکری دارن این تنبل ها!چقدر به فکره این مرد البته به فکر حریف که بی توجه به این وضعیت آشفته در دروازه خالی تیم تنبل هارو مورد حمله قرار دادن!من که شمار گل هایی که تا الان زدن از دستم در رفت!

هکتور ترجیح داد نگاهش را از روی بازی دست رشته اعضای تیم حریف در اطراف دروازه تیمش بردارد و در عوض به داخل جیب های ردایش بدوزد.
- معجون ضد ریزش مو؟معجون چگونه با تسترال ها دوست شویم؟معجون سکوت؟نه اینم نیست!پس این معجونو کجا گذاشتمش؟معجون با طعم شیرموز؟هوم؟کی این معجونو خلق کردم یادم نیست؟ بگذریم خیلیم مهم نیست...معجون سفر به کره ماه؟ معجون سفرهای علمی؟معجون مخصوص موهای چرب اسنیپ؟
- اینجا چه خبره هکتور؟

هکتور با شنیدن این صدای به شدت آشنا سرش را به اهستگی بالا آورد تا با صورت خشمگین و نگاه خیره اسنیپ رو به رو شود.
- سیو؟ تو چطور...یعنی تو که...تو...من...تو...

اسنیپ با بی حوصلگی دستی به موهایش کشید.
- اون منو تقلبی بود.یعنی دراکو منوی اصلی رو برداشته بود و یه تقلبی جاش گذاشته بود.کمی طول کشید تا تونستم منوی اصلی رو پیدا کنم و برگردم...و لازم به گفتن هم نیست ناچار شدم به تک تک اعضای تیم از نو دسترسی بدم!

هکتور:

اسنیپ نگاه سریعی به دور و برش انداخت و چشمانش از منظره آتش سوزی بر روی بخشی از ورزشگاه ثابت ماند که آرسینوس ساخته دست هکتور کماکان به سلاخی ملت مشغول بود.
- هرچند همیشه به اینکه در سر تو مغزی وجود داشته باشه شک داشتم ولی به هیچ وجه فکرشو نمیکردم به خاطر یه تاخیر نیم ساعته قراره با این صحنه رو به رو بشم!

هکتور به سختی آب دهانش را فرو داد.امیدوار بود اقلا نگاه اسنیپ به پشت سرش نیافتد.جاییکه اعضای تیم ترنس در اطراف آن مشغول بازی عمو زنجیر باف بودند وهرازچندگاهی سرخگون را وارد آن میکردند.
- البته که کار من نیست...چطور شد که تو فکر کردی این فجایع کار منه؟

هکتور زیر نگاه سنگین و خیره اسنیپ دست و پایش را گم کرد و رنگ پریده تر از همیشه در صدد توضیح برآمد.
- یعنی چیزه... من نیتم خیر بوده...من همیشه معجونام درست کار میکنن سیو تو که میدونی!

اسنیپ با دست به گودال بزرگی که حالا به جای دروازه تنبل ها به چشم میخورد و همچنان خاک از درون آن بیرون میریخت اشاره کرد.
- البته که معجون های تو همیشه درست کار میکنن هکتور در نتیجه من بیشتر از این متعجبم که از مشاهده این وضعیت تعجب کردم!

درست در همان لحظه اعضای واقعی تیم تنبل ها با سرعت سر رسیدند و کنار اسنیپ ترمز کردند!
- سیو؟ورزشگاهو دیدی؟من فکر میکنم اشتباهی شده ها.
- آتییییییییییییییش!
- الادورا نباید در گوش یک جن آزاده جیغ کشید.دابی کرد شد!دابی ادعای خسارت کرد!
- یا جوراب پشمی دامبل!اون کیه؟اون کسی که داره ملتو میخوره من نیستم من اینجام!من پسربرگزیده م!من آدم خور نیستم!
- ایول جنگ شده؟کی دشمنه الان بهش حمله کنیم؟استفاده از ترقه و فشفشه هم مجازه سیو؟

قبل از اینکه اسنیپ فرصت کند پاسخی دهد یا مقصر اصلی جریان را معرفی کند صدای یوآن بار دیگر در ورزشگاه پیچید.
- و حالا وسط این بلبشو ما عجیب ترین واقعه قرن رو میبینیم.اعضای تیم تنبل ها مجددا وارد ورزشگاه شدن.صدبار به این نویسنده بوقی گفتم وقتی صحنه رو عقب جلو میکنی به من بگو قبلش!من دارم گزارش میدم من در قبال این مردم مسئولیت دارم!

نگارنده که از این سخن سخت رنجیده خاطر شده بود به سرعت چنین نگاشت که بالاخره اثر معجون تبدیل کننده هکتور از میان رفت و این اتفاق به هیچ وجه به خاطر ترس از بلند شدن پست و ایراد گرفتن داور رخ نداده است!

در یک چشم به هم زدن اعضای تیم تنبل های ساخته دستان پرتوان هکتور با صدای پاق خفیفی به حالت اولشان برگشتند.الادورا در آنسوی ورزشگاه با لرزش خفیفی ترکید و ثانیه ای بعد جای آن را یک چراغ کوچک گرفت که در معجون سازی به کار گرفته میشد.آرسینوس تبدیل به چاقو شد و هری و دابی همزمان به پاتیل و ملاقه تبدیل شدند و بالاخره دست از سر زنی که قصد پختنش را داشتند برداشتند. در گودالی که اسنیپ ساختگی مشغول کندن ان بود نیز دیگر هیچ تحرکی به چشم نمیخورد.ظاهرا اسنیپ ساخته دست هکتور نیز در اعماق زمین به شکل واقعیش برگشته بود هرچند نویسنده حدس اینکه هکتور از چه چیز برای خلق اسنیپ استفاده کرده بود را به عهده خوانندگان میگذارد!

اعضای دو تیم:
تماشاگران:
گزارشگر:
هکتور:

- خب بله همونطور که مشاهده میشه این وسط یه تقلبی صورت گرفته...یعنی این همه مدت کسایی که بازی میکردن اصلا بازیکن نبودن!

عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا گـــــرومــــــپ!

در کسری از ثانیه مرلین که در آغاز پست با لگد دابی پاتیلی به خارج از سوزه هدایت شده بود به خواست نویسنده با ظاهری پریشان و موهای ژولیده به داخل پست پرتاب شد تا تکلیف پست را مشخص کند.
درحینی که حواریون(جمع حوری!) مثل مور و ملخ برای کمک به پیامبر باستانی به داخل ورزشگاه سرازیر میشدند مرلین با کمک عصایش که در ان واحد جاروی پروازش بود کوشید بر جا بایستد تا اقلا در وضعیتی محترمانه سخنرانی کند!
- تیم تنبل ها به خاطر این تقلب و فریب و توهین به داور کلا از لیگ حذف میشن.تو این بازی هم بازنده اعلام شده و کلیه بودجه شون به نفع فدراسیون مصادره میشه.باشد که زیر سایه سیاهی رستگار... عااااااااااااااااااااااااااااا!

ظاهرا اسنیپ ساخته دست هکتور چندان هم بیهوده زمین را نکنده بود.در همان لحظه جریان قدرتمندی از آب از دل زمن چون فواره ای بیرون زد و مرلین را که درست کنار گودال نقش بر زمین شده بود با خود بار دیگر از پست خارج کرد!

هکتور نگاهش را از روی این منظره برداشت تا به صورت هم تیمیهایش بدوزد.او شاید در معجون سازی استعدادی نداشت اما در تشخیص خشمی که بر روی صورت اعضای تیم سایه انداخته بود تردیدی نداشت.
- ام...ببینید بچه ها...میدونم که نباید بدون اینکه بهتون بگم معجون خورتون میکردم...یعنی من دیدم شما همگی خیلی افسرده این و اینا خواستم یکم سرحالتون بیارم...قصدم خیر بوده به جون شما...اون...اون چیه تو دستت سیو؟تو که نمیخوای از اون استفاده کنی؟ حالا یه برد و باخت که ارزش دوستی مارو نداره داره؟آرسینوس!به من نزدیک نشو هم تو هم اون معاون مشنگت! نه به من دست نزن...یکی تبر الارو از من دور کنه...نه معجون نه!اینا معجونای منه...شما حق ندارید اونو به خورد خودم بدین...نه...قلپ...قلپ...یکی به من....قلپ...کمک...


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۱۸ ۲۳:۲۵:۲۲
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۴/۸/۱۸ ۲۳:۵۹:۲۸







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.