هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱:۳۹ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۹:۳۱
از کتابخونه ی هافلپاف$_$
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 445
آفلاین

زاخاریاس ساک رو برداشت و حالت ععصبانی به خودش گرفت،طوری که ماموران فکر کنن کوتاهی کردن!

-هیییییی...کدوم گوری بودین؟
-قربان؟
-زهر مار قربان! کدوم قبرستونی بودین که کلا رییس جمهور این مملکت رو فراموش کردین و به حال خودش رها کردین؟
-اممم...فکرکردیم دارین تو اتاق کنفرانس حرف میزنین قربان!
-احمق ها!... من تو اتاق کنفرانس چه خاکی باید تو سرم کنم؟

زاخاریاس دقیقا داشت عین یک رییس جمهور واقعی حرف میزد،و بچه توی ساک داشتن از خنده و جدیت زاخاریاس روده بر میشدن!

-
-انتخاب شایسته ای داشتیم درباره ی رییس جمهور!
-افرین بر تو پدر!
-بچه ها به نظرتون بهتر نیست الان سرکادوگان رو بفرستیم بالا؟
-هاگرید کیف الان تو حالت مشنگیه، دومن،نمی دونیم فاصلشون با زاخاریاس چقدره؟ اگه دقیقا جلوی زاخاریاس باشن،اونوقت میفهمن!
پوفف
-چیشد؟
-فکر کنم زاخاریاس حرکت کرد!
-اره...اما تیت،محافظا نباید اونو به سمت اتاق کنفرانس ببرن!
-حالا چیکار کنیم؟
-من یه فکری دارم!
-چیشده ارتور؟
-هاگرید با یه پرش بلند کیف رو میلرزونه،بعد زاخاریاس متوجه میشه یه مشکلی هست و ...
-فکرت عالیه ارتور،رو من حساب کنین بچه ها!
-نه نه اصلا هم خوب نیست!

از چهره ی نیوت معلوم بود که نگران کیفش و حیواناتشه و به هر طریقی میخواست از این نقشه فرار کنه!


only Hufflepuff


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۳:۰۰:۵۷ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور

گلرت گریندل‌والد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹:۵۱ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از از عقلت استفاده کن، لعنتی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 8
آفلاین
اما شانس چیزی نیست که همیشه باهات یار باشه . و همیشه کار ها به خوبی پیش نمیره.
بر خلاف انتظار مامور های بیشتری در انتظار غافلگیری بودند که اگر از مخفیگاه بیرون امدی با انواع تفنگ ها آبکشت کنند و برایشان فرقی نداشت جادوگر باشی یا ادم معمولی.

زاخاریاس که توانست مامور ها را ببیند با اشاره دست دست که شباهتی به پانتومیم نداشت سعی در باخبر کردن بقیه محفلی ها داشت .

اما بی شک زاخاریاس یا بقیه محفلی ها فسفر لازم برای درک حرکت های زاخاریاس را نداشنتد.
پس زاخاریاس با دادی بلند سعی در با خبر کردن بقیه کرد .
- هی میگم این کودن هاهاااا اوجا هستن .

- بقیه محفلی بعد از با خبر شدن از قصد زاخاریاس وهمچنین یورش مامور ها همگی با پرشی در کیف رفتند .
ولی بی خبر از اینکه ماموران اساک را با ساک ریئس جمهور اشتباه گرفته اند .


ویرایش شده توسط گلرت گریندل‌والد در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۱۳:۳۹:۳۵


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۰:۱۲:۰۸ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۹:۳۱
از کتابخونه ی هافلپاف$_$
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 445
آفلاین

-خب کی رییس جمهورمون باشه؟
-من میتونم محافظ رییس جمهور باشم!چون یه محافظ باید دلیر باشه!
-سر کادوگان مطمئنی از پسش بر میای؟
-چرا که نه نیوت؟ به همرزمت اطمینان داشته باش!
-خیلی خب...هرجور خودت میدونی...بیا این یکی مال محافظ اصلی رییس جمهوره!
-کدوم؟
-این بنفشه.
-ممنون.

نیوت،زاخاریاس و سرکادوگان در داخل کیف همینطوری داشتن حرف میزدن اما در بیرونن کیف تیت،هاگرید و ارتور نگهابانی میدادن!

-خب کی این زرده میشه؟
-زرد؟...خب به نظرم بهتره من باشم!
-پس تو هم میشی پسر رییس جمهور و من ه...
-چییی؟...نه نه،امکان نداره
-چرا؟
-بهتر نیست من رییس جمهور باشم؟ من مثلا دوره ی اموزشی نلظر بودن رو گذروندم!
-خیلی خب،بگیر این سبزه مال رییس جمهوره و این زرده هم مال پسرش که منم!
-پسرم با من رییس جمهور درست رفتار کنی ها؟
-باشه پدر!

زاخاریاس،نیوت و سرکادوگان هر کدوم به یه سمت کیف رفتن و معجونشون رو خوردن،اما نیوت از هر طرف اونارو می پایید که به سمت های اسرار امیز کیفش نرن!

-بچه ها،کارتون تموم نشد؟
-سلام تیت،داره میشه مگه چیشده؟
-چندتا محافظ دارن میان این سمت!
-جدی؟
-شوخیم کجا بود نیوت،بدویین!

نیوت هول کرد و تند و تند معجونشو سر کشید و بعد شروع به داد و هوار کرد!

-بچه هاااااااا!....بدویییننننننن...سریعععع!
-نیوت چیشده؟
-بدویین...تیت میگه چندتا محافظظ دارن میان این سمت!
-ارامش خودتو حفظ کن نیوت،من به عنوان یه محافظ از پسش بر میام!

سر کادوگان از پشت پرده بیرون امد؛اون حالا کاملا شبیه محافظ اصلی رییس جمهور شده بود.
عینک افتابی،بیسیم،تفنگ،عضله،کت و شلوار رسمی و ...

-سر کادوگان!
-زاخاریاس ااگه تو جمع سرکادوگان صدام کنی،میفهمن هویتم رو!
-ببخشید...خیلی باحال شدی!
-میدونم!
-زاخاریاس معجونتو بخور دیگه!
-یک...دو...سه!

حالا زاخاریاس هم تبدیل شده بود به رییس جمهور.
موی بلوند،کت و شلوار ابی،کروات قرمز و ...

-خب چطورم؟
-عالی!
-بدویین از این طرف! وقت نداریم!

نیوت بچه هارو به سمت در خروجی برد و بعد از اینکه زاخاریاس هم از کیف بیرون رفت،پردید بیرون و کیف رو به حالت مشنگی تغییر داد!


only Hufflepuff


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲:۱۳:۰۵ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

نیوت اسکمندر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۲:۳۸ یکشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۷:۱۵ یکشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 128
آفلاین
سرکادون که فهمیده بود اوضاع خیلی خیط شده و نباید دردسر درست کنن اونارو از هم جدا کرد.
-بس کنید آقای زاخاریاس اسمیت ! به نظرم اخلاق ناظر آینده اینطور نباید باشه.

زاخاریاس پس از شنیدن ناظر آینده خودشو کنترل کرد و یقه کتشو درست کرد و دستمالی به طرف مقابل داد که خون دماغشو پاک کنه.
-بگیر اینو ! دفعه آخرت باشه.

مرد دستمالو گرفت و رفت .روبیوس اشک هاشو پاک کرد و از زاخاریاس تشکر کرد.سرکادون لحظه ایی فکر کرد و ایده ایی به ذهنش زد.
-بچه ها میدونید کی همیشه همراه منه!

تیت برگشت و حالت سوالی به خودش گرفت.
-کی کادون؟
-مستر نیوت اسکمندر ! فرستادمش تا یکم تحقیق کنه.

زاخاریاس بعد از قضایای زیادی که با نیوت داشت ذوق زده شد.
-نیوت ؟ کو کجاس؟
-همینجاس باید پیداش شه!

نیوت با استایل همیشگیش وارد شد و چمدونشو حمل میکرد .
-سلام بچه ها!
سلام همرزم ! خبری نشد؟
-شد ولی سخت به نظر میاد راهش!

روبیوس با خوشحالی رو به نیوت کرد و گفت.
-بوگو دیگه ای بابا !
-ببینید اینجا چهارتا زیر زمین داره!تو یکیشونه و تو اون زیر زمین ها هر کدوم دوتا زیر زمین داره! ولی یک در هست که پشت جای که رییس جمهور داشت صحبت می‌کرد نصب شده که مستقیم به اتاق دامبلدور می‌ره!
-خب راه حل چیه!
-خب اون چهار تا در که الکین همش برای وقت تلف شدنه ! میمونه یک در! همون پشت رییس جمهورِ.


همه به سمت جایی که رییس جمهور داشت سخنرانی میکرد رفتن .مردم در حال رفت و آمد بودند. زاخاریاس که نامزد ریاست جمهوری بود در راس خبرنگاران قرار گرفت و پریدن سرش که ازش مصاحبه کنند.

-آقای اسمیت!چه کار هایی برای اینجا میخواین انجام بدین؟

-آقای اسمیت...
-آقای اسمیت...
-آقای زاخاریاس...

مصاحبه کنندگان دور اسمیت رو شلوغ کرده بودند و همین فرصتی شد که از اونا فاصله بگیرند و به سمت در برن.تا به در رسیدن با حجم عظیمی از محافظان برخورد کردند.سرکادون خیلی پر ابهت رفت جلو و صحبت کرد.
-سلام هم‌رزمان...

تا میخواست حرف بزنه اسلحه ایی روی سرش قرار گرفت!

-اینجا چی می‌خواین؟

هاگرید نتونست جلوی احساسات خودشو بگیره و بغض کرد.
-اومدیم دنبال دامبلدورمون.

همه سرشون رو به طرف هاگرید چرخوندن و هاگرید متوجه سوتیش شد.

-پس اومدین دنبال اون تروریست؟شماهم همدستشین؟بگیرینش! الاان!
-ولی همرزم اشتباهی شده!تقصیر عادله!

محافظ بدون توجه به التماس ها دستور میداد.

-کیف اون ! بگیریدش ممکنه بمب باشه مراقب باشید.

-اما نه بمب ِِ چی؟ما تروریست نیستیم.

چند دقیقه بعد زندان کناره آلبوس دامبلدور

همه به یک گوشه تکیه داده بودند.روبیوس متوجه اشتباهش شده بود و یک کنار بغض میکرد هر چند دقیقه یک بار صدای آخ ووخ میومد ، صدای شلاق و فریاد.تیت خیلی ترسیده بود سرکادون بازهم مشغول به فکر بود.

-همرزمان یادتون باشه زاخاریاس بیرونِ پس نا امید نشوید!

تیت با صدای لرزون میگه.
-اگه اینجا اینجوریه پس آزکابان چیه؟

بیرون از زندان پشت درب های زندان


زاخاریاس دیگه جون نداشت .آب دهنش خشک شده بود از بس جواب داده بود و حواسش نبود که دوستاشو بردن به زندان. زاخاریاس که با وسایل مشنگی میتونست کار کنه یک تلفن گیر آورد و زنگ زد به آرتور که ببینه کجان.
صدای زنگ آرتور بلند شد.
نمیچینوم گلی که خار...

-بله؟
-زاخاریاسم.
-اععع زاخا تویی! این نامردا مارو گرفتن کجایی؟
-یعنی چی گرفتن؟
-هیچی قضیش مفصله!

نیوت دست و پا میزد ک گوشیو بده بهش ک آخر همین اتفاق افتاد.همینطور که یواش صحبت میکرد.

-گوشی با نیوت!
-سلام زاخار ! ببین اینا کیفمو بردن ببین میتونی پیداش کنی؟
-سعیمو میکنم! ولی بعدش چیکار کنم!
- هیچی من یکاری میکنم ازینجا بریم بیرون!توهم پیدامون کن دیگه!
-مرسی بابت تهش!
-ببخش ولی تنها راهه.

زاخار گوشیو قطع می‌کنه! و بالافاصله کیف نیوتو دست یک نگهبان از خوش شانسی میبینه و به سمتش می‌ره.
-سلام!
-بفرمایید؟
-مردک!با نامزد انتخاباتی اینطور رفتار نمیکنن!
-شما؟
-زاخاریاس اسمیت هستم!

مرد خودشو جمع کرد و حالت محترمانه گرفت و ادامه داد.
-منو ببخشید آقای اسمیت ولی این کیف مهم تره ممکنه توش بمب باشه!
-بدینش به من بمبی در کار نیس.
-ولی شما از کجا میدونید !
-بده تا ثابت کنم.

مرد کیف رو داد و زاخاریاس کیفو به حالت مشنگی تغییر داد و درشو بار کرد و چیزی جز یک کتاب و عکس نبود .

-دیدی چیزی نیس؟در ضمن این کیف برای منه داده بودم همکارم نگه داره.

زاخاریاس اوج خوشبختیش بود که شبیه ناظر ها داشت صحبت می‌کرد و بقیه ازش فرمانبردار بودند.
-میتونی بری!
-ممنون که توجیه کردین! اگه این بود و می‌رفتیم کلمون می‌کندند! خداحافظ.

زاخاریاس کیفم برداشت و راهی شد به سمت خروجیه کاخ.

زندانِ کنار آلبوس دامبلدور


کسی متوجه نبود که زندان بغل زندان آلبوم دامبلدورِ بود.همینطور که مشغول صحبت با خودشان بودند.پیکت از یقه کت نیوت بیرون زد.
-خب پسر بیا بیرون ! خجالت نکش .

پیکت حیوون درختی کوچیک و با مزه که خودشو همیشه لای کت نیوت قایم میکرد .
اسمش فرانک بود .نیوت فکری به سرش زد و اونو فرستاد تو قفل زندان تا دررو باز کنه.بعد از دقایقی صدای باز شدن در اومد.
تیت و بقیه خیلی هیجان زده بلند شدن و نگاهی غرور آمیز به نیوت کردن.یر به جلو رفت و دستشو رو شونه نیوت گذاشت.

-خوشحالم که همرزمی مثل تو دارم نیوت.
-منم فرمانده.

آرتور به صحنه عاشقانه پایان داد و گفت.
-بریم! در ضمن چوب هاتونو آماده کنید کاری با قوانین نداشته باشید جونتون در نظر بگیرید .

همه خیلی مصمم چوب هاشونو در آوردن و بیرون رفتن نیوت با برخورد با اولین محافظ با ورد "پتروفیکیوس توتالوس " اونو از پا در آورد و این زنگ خطری بود برای همه محافظ ها . صدای پای اونا به گوش می‌رسید .آرتور که دید راه فرار ندارن دستور داد.
-بچه ها نگاه نکنید بزنید !

همه چوبدستی هاشون به جلو گرفتن و هر محافظی میومد بیهوششون میکردند طلسم های مختلف میزدند و محافظان قبل از هرکاری بیهوش میشدند .بعد از به اتمام رسیدنه محافظا که حدود ۸۰ تا بودند آرتور نفسی کشید که زنده موندن .نیوت سوالی در ذهنش به وجود آمد که علنیش کرد.
-به نظر شما باید با این حجم جنازه چه کرد؟

سرکادون حرفشو تایید کرد ولی ناگهان سر کله زاخاریاس پیدا شد .

-سلام بچه ها ! دیدم نیومدین من اومدم !

نیوت خیلی خوشحال کیفو ازش گرفت و جنازه هارو ریخت توش .

-خب باید بریم یک جای امن !

با این حرف نیوت همه راهی شدن و با انتقال سریع(همون که دود میشن اسمشو نمی‌دونم) بیرون از کاخ رفتند.و داخل کوچه ایی که کسی رد نمیشد راهی شدند و نیوت گفت.
-خب بچه ها مطمئنید میخواین برید تو کیف؟

آرتور خیلی مصمم گفت.
-آره خب.
-باشه خودتون خواستید . آرتور و زاخاریاس بیاین تو
بقیع بیرون نگهبان وایسن !

است و بقیع بیرون نگهبانی دادن چون اونجور که نیوت گفت مطمئنید ! بقیه یکم ترسیدند.همه وارد کیف شدند و اولش همه چی خوب بود دریا یود، ساحل بود ،انواع حیوانات ولی در پشت پرده ایی که آنجا بود صدای فریادی بلند شد.نیوت همیشه می‌گفت کسی از کیفش خبر نداره و رولینگ داستانو اشتباه نوشته.
همه در حال تماشای بودند که زاخاریاس پردرو رو زد کنار و با صحنه عجیبی برخورد کرد .
با تابلویی با عنوان "روی سیاه ِِ کیف".
اونجا هزارتا قفس بود و مسئول هر قفس یک نفر بود و در آنجا زندانیانی مختلف بودند از جمله گللرت گریندالواد که با زنجیر بسته شد بود .زاخاریاس با تعجب بسیار

-مگه نمرده بود .
-خب اون مرده در اصل چون روحش رو ما هر چند ساعت جدا میکنیم که ضعیف بمونه .

ناگهان چشم آرتور به باجه ایی افتاد کوچیک بود با عنوان "کفترگاه" و سوالی کرد .
-نیوت اینجا کجاست؟
-شنیدی میگن یه کفتر دارم خونمون روپایی میزنه؟ حاضرم بگم دردناک ترین شکنجس!

آرتور همینطور راه می‌رفت که نطقش باز شد.
-پس بگو انقد کیف کیف میکردی اینجوریه! این رازه کیف بود ؟
- خب همه چی این نبوده ! بالاخره کیف اسرار آمیز همینه!

و رو به زاخاریاس که داشت وارد میشد و اصلا دله نیوت نمی‌خواست که چنین اتفاقی بیفته چون میخواست بیشتر ازین ندونن کرد و ادامه داد.
-زاخار بیا این معجون هارو بردار بریم!

زاخاریاس به همراه آرتور معجون هارو برداشتند و بیرون از کیف رفتند. معجون هارو رو به جمع کرد و گفت.
- خب باید بگم این معجون ها هر کدوم حاوی موی مقامات و نگهبانانه کاخ سفیده .
این یکی رییس جمهوره این یکی پسرشه و ....
همینطور توضیح میداد ولی مونده بودن کی رییس جمهور بشه!که اختیار داشته باشه.


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۳:۰۵:۳۷
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۴:۳۹:۱۴

چه قلب ها که شکسته نشد از زبان های بریده !
و چه حرف ها زده نشد از ذهن های پریده!
و چه چشم ها که پر از کشتی های در اشک بود .
و چه دل ها گرفته نشد از کشتی های غرق شده.


تصویر کوچک شده
[img تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰:۱۵ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۹:۳۱
از کتابخونه ی هافلپاف$_$
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 445
آفلاین
-خوش تیپ!...چه حرفها
-خب خوشتیپه ارتور!
-خب اره والا اگه منم با اون قد و قواره ازم مصاحبه میگرفتن،خوش تیپ بودم!
-اِنااا،نیگا! اونجا واستاده این زاخاریاس ما!
-کنارشم چندا از بچه های محفلن!
-بیا ارتور بریم پیششون.

هاگرید دوان دوان داشت میرفت سمت زاخاریاس و بقیه،اما همه از سر راهش کنار میرفتن چون همه فکر میکردن هاگرید قصد حمله به اونارو داره!

-اااهاهههههههههههههه!
-کمککککککک!
-هییییییی!
-غول بی چشم و رو جلوتو نگاه کن!

هاگرید یه دفعه واستاد! یه مشنگ هویتش رو فهمیده بود!

-با کی بودی اقا؟
-جلوتو نگاه کن مردک دراز!
-با منی؟
-نه پس با باباتم!

هاگرید زد زیر گریه! پدرش مرده بود و الان یه مشنگ بی چشم و رو بهشش توهین کرده بود،اونم چه توهینی!

-اروم باش هاگرید،اروم باش!
-این مردک رو خفه کنید!...همین الان باید عذر خواهی کنه!
-هاگرید اروم باش!
-این مرد باید عذر خواهی کنه!
-مننن؟ عمرا !

زاخاریاس که متوجه ی وخیم بودن اوضاع شده بود از روی سکو پایین امد و به سمت مرد رفت...

-اهایی اقا!
-با منین؟
-نه پس با زنتم؟
-اهان...بله اقای اسمیت؟
-همین الان حرفتو پس بگیر!
-اقای اسمیت،از شما بعیده! شم باید این ادمو ببرین زندان!
-اونوقت چرا؟
-چون داشت مارو میکشت!
-عه واقعآ؟
-اره خب...فکرکردم میدونین!
-که قوانین مشنگا اینطوریه؟
-مشنگا؟
-همین الان حرفتو پس بگیر وگرنه خودت میری زندان!
-امم...
-منتظرم ها!
-نه!
-چی گفتی؟
-نه نمی کنم!
-پس بگیر که امد!

زاخاریاس و اون مرد به جون هم افتادن! زاخاریاس میزد مرد میزد،و همینطور تا اینکه گابریل و سر کادوگان امدن و از هم جداشون کردن...

-بس کنین اقایون!
-خانوم تیت،لطا برین کنار! یه ادم دلیر مثل من بیاد وسط!
-ممنون اقای سرکادوگان...اما من از پسش بر میام. البته با کمک یه دلیر مثل شما!



only Hufflepuff


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۲۰:۲۷:۳۵ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور

گلرت گریندل‌والد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹:۵۱ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۱۳:۱۹:۰۳ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از از عقلت استفاده کن، لعنتی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 8
آفلاین
اما پیدا کردن زاخاریاس به همین سادگی هم نبود . در کاخی که وسعت آن به اندازه هاگوارتز یا بزرگ تر بود . پیدا کردن زاخاریاس عین پیدا کردن تسترال تو اصطبل خانه ی ریدل بود .

هاگرید و آرتور در کاخ سفید مشغول پیدا کردن زاخاریاس شدند . اما به هر جا که سر می زدند تمام مشنگ ها از قد و قواره ی هاگرید و ندیده تکنولوژی یعنی ار تور تعجب میکردند .

بعد از کلی گشت گذار در کاخ سفید هاگرید تصمیم گرفت از خانمی که لباسی لی و شلوار لی پوشیده است و کلی ارایش کرده است سوال بپرسد .

- حانم یه کت کله که کلمه ی ناظر مدام ور زبونشه رو ندیدید .

- خدا مرگم بده چه هیکلی داره . إ إ إ همون آقای خوش تیپ رو میگید که داشت مصاحبه میکرد . که گفت میاد ناظر بچه های من میشه .

- خوش تیپ ؟

- اره اونجاست .

هاگرید و آرتور غافل از اینکه زاخاریاس خودش را به نامزد رییس جهموری آمریکا اعلام کرده است به دنبال او می روند .



ویرایش شده توسط گلرت گریندل‌والد در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۱ ۲۱:۰۲:۵۳


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸:۵۹ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۱۹:۳۱
از کتابخونه ی هافلپاف$_$
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 445
آفلاین

هاگرید به سمت کاخ قدم زنان میرفت و در راه به مصاحبه ای که ازش گرفته شده بود فکر میکرد.

-عجبا،این مشنگ ها خیلی کودن تر از ماها هستن ها! لقمه هامو شمرده بود! یا بیژامه ی مرلین!
-ببخشید اقای هاگرید؟
-بله خانم؟ مصاحبه تموم شد ها؟
-درسته ام...
-اهان بله...بینندگان عزیز امییدواروم از ای مصاحبه لذت تموم برده باشین،خداافس شما!
-اما اقای هاگرید!
-ممنون از مصاحبه ی خوبتون!

هاگرید دوباره به سمت کاخ حرکت کرد تا به همراه بقیه به دنبال دامبلدور بگرده!

-خب...دامبلدورمون کجاست؟
-سوال خوبیه هاگرید!
-ارتور ویزلی؟
-بیا بریم ببینیم میتونیم زاخاریاس رو پیدا کنیم؟اون بهتر از من بلده با اونا حرف بزنه!



only Hufflepuff


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۰:۰۴:۵۷ شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۹

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۵۳:۰۶
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 450
آفلاین
کنفرانس خبری تموم شده‌بود و بچه‌ها هر یک به تمنایی، رفته‌بودند به صحرایی. هاگرید هم زد بیرون که یه هوایی بخوره. رفت تکیه داد به نرده‌های کاخ و دستامشو کرد تو جیبش، بلکه آب‌نباتی چیزی گیرش بیاد که یه خانمی از اون‌ور نرده‌ها و توی خیابون، دستشو آورد تو. هاگرید هم که خب، طی مطالعاتش شنیده‌بود که خارجی‌ها اهل تعارف نیستند. پس یه لبخند قدرشناسانه بهش تحویل داد و ازش تشکر کرد و شئ توی دستش که دراز شده بود سمتش رو ازش گرفت و بعدش برگشت سمت ساختمون که دنبال پروفسور دامبلدور بگرده. ولی یه عیبی پیش اومدش. ده قدم اینا که جلو رفت، یهو صدای جیغ خانمه بلند شد. هاگریدم که دیگه نمک‌گیر شده‌بودش، با خودش گفت برگرده ببینه چرا داره جیغ می‌زنه و بهش کنه تا جبران این چیزی که بهش داده هم شده‌باشه. سرشو که برگردوند، دید خانمه چسبیده به نرده‌های کاخ و داره له می‌شه از فشار. متوجه شد که از این شئ فلزی که داده بهش، یه سیم زده بیرون و سر سیمه تو دستای خانمه‌س و هرچی هاگرید می‌ره بیشتر و بیشتر، خانمه له می‌شه بیشتر و بیشتر. پس دیگه ادامه نداد. البته حالا که دارم می‌گم، بذارید دروغ نگم. یه قدم دیگه هم جلو رفت و بعد که باز خانمه جیغ زد و مطمئن شدم درست حدس زده‌، اون‌وقت دوید سمتش و گفت:
-ای بابا، سیمش گیر کرد؟ طوری نی. نیازی به عجله نیس. پروف قویه. من مونتظر می‌مونم آزادش کونید.
-چی رو آزاد کنم آقای محترم؟
-سیم این دیگه.
-سیم میکروفونو آزاد کنم؟ چرا باید این کارو کنم؟ مگه نمی‌بینید؟ میکروفون وصله به این دوربین.

چونه‌شو خاروند و نگاهی به این دوربینی که خانمه می‌گفت انداخت. راست می‌گفت.

-راست می‌گید خانوم. حالا چیکار کونیم؟ این دوربینه خیلی گونده‌س. از این نرده‌ها رد نیمیشه که. می‌خواید از بالا بندازیدش، من از این‌ور بیگیرمش؟ می‌تونم بیگیرم. شوما زورتون برسه پرتش کونید بقیه‌ش رواله. عه اون آقاعه اون‌ور خیابون به نظر زورش بدک نیس. داداش؟ داداش؟

خانمه پرید تو حرفش و نذاش یارو رو صداش کنه.

-یعنی چی آقا. من این میکروفون رو ندادم ببریدش برای خودتون که. فقط می‌خواستم باهاتون مصاحبه کنم.
-موصاحبه؟ که چه؟
-که راجع به اوضاع اون تو یه اطلاعاتی بگیرم.
-که چه؟
-که برای شبکه تلویزیونی‌ای که توش کار می‌کنم خوراک خبری تولید کنم.
-که چه؟
-پول توشه.
-روبیوس هاگرید، غول دورگه، شیکاربان مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز، در خدمتگوذاری حاضرم.

خانمه خوشحال شد و یه کم با دوربینه ور رفت و چند تا دکمه زد و شروع کرد:
-خب، بینندگان محترم. لحظاتی پیش درهای کاخ سفید بسته شد. دلیل این اقدام، حمله‌ی یک گروه تروریستی گزارش شده. ما پشت درهای بسته‌ی کاخ هستیم. در کنار ما یکی از حمله‌کنندگان هستند. آقای هاگرید، سلام! شما از تروریست‌هایی هستید که به کاخ حمله کرده‌ن؟
-سولام. من؟ نه بابا تروریست کوجا بود، ما خودمون از بچه‌های محفل هستیم خانوم. کلاً فعالیتمون رو ایجاد صولح بنا شده. اصن باید شوما بیاید محفل، خودتون ببینید از نزدیک. بیاید گوزارش تهیه کنید، موتوجه می‌شید. ما خودمون یه بند و بساطی داریم اصن بر علیه تاریکی.
-ولی گزارش‌ها حاکی از اینه که گروه شما برای سوقصد به آقای پرزیدنت به کاخ حمله کرده.
-آقای پرزیدنت کدومه؟
-همون آقایی که تا چند لحظه پیش توی اتاقی که شما ازش بیرون اومدید کنفرانس مطبوعاتی داشتن.
-کودومو میگی؟ نتورکیه رو می‌گی؟ اونو که خدا زدتش.
-منظورتون چیه؟ نتورکی؟
-بله خانوم... اینا رو خدا زده. بیچاره رفته همه پولاشو داده وایتکس خریده، مونده رو دستش. الان داشت خودش رو آب و آتیش می‌زد که وایتکس بخورید وایتکس خوبه.
-منظورتون حرف‌های آقای پرزیدنت در راستای استفاده از وایتکس برای شست و شو هست؟
-بله همین.
-خب این چه ربطی به وایتکس خوردن داره؟
-هه هه هه. الان من چی بیگم که شوما بفهمی والا. اصن بله، ربط نداره حق با شماست. دیگه نمی‌خورم. تسلیم.
-آقای هاگرید یه سوال دیگه. چیزی که در بین شما و گروهتون دیده می‌شه، عدم رعایت پروتکل‌های بهداشتیه.
-دوروسته.
-مگه یه بیماری مهلک کل جهان رو نگرفته؟
-دوروسته.
-پس چرا رعایت نمی‌کنید؟ چند لحظه پیش خودم دیدم که برگای یکی از درخت‌های کاخ رو کندید و با همین دست‌هاتون خوردید.
-نوخوست باید به عرض برسونم که این کارتون خیلی زشته که لوقمه‌ی مهمون رو می‌شمرید، ثانیاً کودن‌ها نمی‌گیرن.
-بله؟
-کودن‌ها نمی‌گیرن.
-الان شما کودنید؟
-بله.
-متوجه نمی‌شم.
-پس شوما هم کودنید. می‌تونید ماسکتون رو درآرید. من دیگه دیرم شده. خودافس به بینندگان عزیز.

و به ساختمون کاخ برگشت تا دنبال پروفسور بگرده.


تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰:۱۴ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹

وزارت سحر و جادو

تراورز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۲۵:۲۳ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 510
آفلاین
- بحران فعلی، سخت ترین بحرانیه که فعلا باهاش مقابله میکنیم همونطور که بحران های سابق، بحران هایی بودن که سابقا باهاشون مقابله میکردیم. جدا از صفات متفاوت بحران ها تمام اون ها زیر چای نا هستن! به زودی در دادگاه های سراسر دنیا رویداد مرگ بر چای نا و چشمای ژاپنی رو خواهیم داشت. وایتکس بزنید خوب بشید!

محفلیون که محو تماشای کنفرانس خبری رئیس جمهور وقت آمریکا برای اولین بار در زندگی خود بودند، بی اختیار در ذهن خود meme ها ساخته و ده ها آهنگ با lip sync وی را تصور کردند. با اتمام کنفرانس اما واقعیت زشت چهره خود را به آن ها نشان داد، روبیوس هاگرید! قصد توهین به هیچگونه شخص حقیقی یا حقوقی مطرح نیست ولی خب روبیوس هاگرید حتی در کتگوری خود هم زشت بود. جدای از تمام این بحث ها، دامبلدورشان را گم کرده بودند.

***


- وواعععیییی، یه دست تو ریشاش بکنی بانوی اول مملکت رو میکنی ایشون آقای رئیس جمهور وقت!

دامبدور که به صندلی بسته شده بود دیگر تحمل اهانت های بی شماری که نورممد های آمریکایی- لایت ممد- در مقابل رئیس جمهور مذکور میکردند را نداشت.
- ای بی خرد های بی روشنایی، برادر های لندنی ما هیچگاه اینگونه رفتاری با ریش با ریشه ی من نداشتند ای افراد رذل گریخته از سفیدی!
- جناب به نظرم ریش هاش واقعا ریشه دارن! با این حجم از روشنایی و سفیدی که ازش حرف میزنه حس میکنم خود جنسه، وایتکس خالص!

رئیس جمهور وقت ریش دامبلدور را در دست گرفت و به لایت ممد خیره شد.
- این پیرمرد درسته مخالف با برابری نژادی و حقوق رنگین پوست هاست ولی ریشش، خود داروئیه که لازم داریم! بلایند ممد ها رو بیارین، وقت تولید انبوه واکسنه!


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۷:۴۵:۳۹ جمعه ۲ خرداد ۱۳۹۹

خانوم فیگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۶:۳۰:۳۰ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از این گردش گردون، نصیبم غم و درده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 38
آفلاین
خلاصه: محفلیا تصمیم گرفتن آرمان‌های عشق رو فراتر از مرزهای دنیای جادویی گسترش بدن و برای دعوت اعضایی از بیرون این مرزها، در اولین گام به کاخ سفید رفتن. اونا توی کاخ پخش شدن و فعلا میدونیم که یکی از نگهبان‌‌ها دامبلدور روبه عنوان تروریست زده زیر بغلش و برده!

تصویر کوچک شده


آرتور ویزلی که همیشه خود را مجهز به آخرین تکنولوژی‌های روز مشنگی نگه می‌داشت، موبایلش را برداشت و این‌گونه جست‌وجو کرد: «آموزش باز کردن سر صحبت با خارجی‌ها». پس از دقایقی مرور ویدیوهای آموزشی مترجم‌های مجرب، با اعتماد به نفسی بالا راهی میدان جهاد فرهنگی در سنگر محفل شد.

- هلو مستر! مای کانتری ورلد کاپ یس، یور کانتری ورلد کاپ نو. [دکتر ج.خ - مترجم]
- سلام. خیلی چه؟ [گوگل ترنسلیت]
- وی هو آبگوشت، یو هو سوشی. [همان منبع]
- خوب برای تو. [گوگل ترنسلیت]
- آبگوشت ایز خوشبو. سوشی ایز بدبو. [همان منبع]
- چه ساخته است تو فکر که من یک لعنت پرنده می‌دهم درباره‌ی آبجوشت؟ [گوگل ترنسلیت]
- هپی نیو یر. [دکتر م.ا - رییس جمهور]
- بگیر لعنت را بیرون. [گوگل ترنسلیت]
- اه. گوه. این‌جا ما می‌ریم دوباره. [ک.ج - کارچاق کن، سارق، راننده، تاجر خودرو، خلبان، کازینودار و ...]

آرتور جمله آخر را در حالی ادا کرد که مانند دامبلدور، جهان را زیر بغل مرد کت و شلوار پوش می‌دید.


هیچ‌وقت یک پیرزن رو از خونه خالی نترسون! هیچ‌وقت!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.