هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۲:۳۲:۵۴ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#40

اسلیترین

آلبوس سوروس پاتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۹ شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۱۰:۱۳
از از اطراف قلعه...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 57
آفلاین
سلام پروفسور!
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند ماهی بود که خانه ی پاتر ها شور و شوق سابق را نداشت و کسی هم دلیل آن را نمی دانست. دلیل اصلی این فضای خشک و بی شوخی، لونا ( لیلی لونا پاتر) بود. چند ماهی بود که لونا برای هیچ کاری اشتیاقی از خود نشان نمی داد؛ حتی اذیت کردن آلبوس که از تفریحات مورد علاقه اش بود!

- لونا؟ کتاب منو کجا قایم کردی؟
- من چیزی رو قایم نکردم آلبوس! حتما زیر تخته!
سابقه نداشت لونا انقدر ساده جای وسایل آلبوس را به او نشان دهد.
.
.
.
صدای پروفسور ملانی پشت هم در ذهن آلبوس پخش می شد.

- درسته که اسمش کاملا ماگلیه، اما این بیماری هم ماگل ها و هم جادوگران رو درگیر میکنه... علائمی که بروز میکنه ناامیدی از زندگی، دوری از دیگران، بی انگیزگی در شروع چیزهای جدید و تجربیات جالب، نخندیدن، گاهی هم خندیدن به هرچیزی... نکته جالبش اینجاست که این بیماری درمان مطمئنی نداره.
- همونطور که پروفسور درمان رو روی آنانیو اجرا کرد، منم باید دنبال چیز های مورد علاقه لونا باشم. اگه همینطور بمونه. بابا، مامان و شاید حتی خود من هم افسرده بشم!
- خب یکیش که همیشه جلو چشممه! بابا! احتمالا باید یکی دوتا از موهاشو توی معجون بریزم. دومی هم که شکلاته! اسنیچش! باید یکم از روشو بتراشم. خوشه. باید اینا رو پیدا کنم!

آلبوس خرامان خرامان به سمت اتاق خواب پدر کله زخمی اش رفت، کمی به اطراف دقت کرد ولی متوجه نشد چرا این کار را انجام داده. با دقت به سمت تخت خواب رفت، بابا کله زخمی راحت و آسوده خوابیده بود، آلبوس در یک حرکت محیرالعقول دو تار مو را از کله زخمی پدرش برداشت و قبل از اینکه بیدار شود، به سرعت متواری شد.
- اووف! چقدر این کار استرس داشت. حالا نوبت بابا اسیه ( اسنیچ لونا)!

آلبوس می خواست به سمت اتاق لونا برود، اما یادش افتاد لونا همیشه درون اتاق است. از این رو به نقشه ی جدیدی فکر کرد. استفاده از بمب کود اعلا اژدهایی!

- خب خب! بمبا رو کار گذاشتم! ماسکم رو هم زدم، الان باید پناه بگیرم. ده دقیقه هم بیشتر وقت ندارم.
با شنیدن صدای انفجار بمب و پخش شدن بوی بد، پاتر ها به سرعت از خانه خارج شدند. حتی به پیدا کردن مقصر نیز نپرداختند، چون می دانستند کار جیمز است! آلبوس به سرعت درون اتاق لونا رفت و اسنیچ را که لونا به علت عجله زیاد در اتاق تنها گذاشته بود را برداشت و ذره ای از آن را برداشت و درون ظرف شیشه ای ریخت. سپس ماسک را برداشت و به سرعت به بقیه پاتر ها پیوست که مشغول مواخذه جیمز بودند.

- خب! تا الان دو گام از نقشه رو اجرا کردم. نوبتیم باشه نوبت شکلاته!

بعد از جر و بحثی که سر جریان بمب با جیمز داشتند آلبوس آرام آرام به سمت مغازه ها راه افتاد تا شکلاتی را که مورد علاقه لونا بود را بگیرد. زمانی که البوس به مغازه رسید که هیپوگریف در آن اطراف پر نمیزد. شکلات را گرفت و به سمت خانه رفت.

- خب طبق دستورالعملی که از پروفسور گرفتم پیش میرم. اول مقداری آب رو اضافه میکنم، بعد ماده اول مورد علاقه لونا و بعد دومی و آخری. بهتره شرح درست کردن معجون رو هم برای پروفسور بنویسم.

زمانی که موی بابا رو اضافه کردم معجون بوی تندی به خودش گرفت ولی زمانی که گرد اسنیچ رو توی پاتیل ریختم نزدیک بود بالا بیارم. الان که شکلات رو اضافه کردم، معجون کمی قابل تحمل تر شده.

- الان وقت آزمایشه! لوناااااااا!
- مرض!
- خفه شو جیمز!
- ببینم اون چیه تو دستت.
- چیز مهمی نیست. برای لوناست.
- دیگه نیست!
از آنجایی که زور جیمز از آلبوس بیشتر بود، به راحتی معجون را از او گرفت.
- ای وای من! دوباره از اول!

آلبوس دوباره مجبور شد به اتاق خواب پدرش برو و سریع چند تار موی او را بکند اگر همینجور پیش میرفت، دفعه های بعد دیگر مویی برای پدرش نمی ماند. با استفاده دوباره از ترفند بمب اژدهایی هم انتقامش را از جیمز گرفت و هم گرد اسنیچ لونا را برداشت و از شکلاتی که دفعه قبل برایش مانده بود استفاده کرد. سپس آرام آرام به سمت اتاق لونا رفت تا جیمز متوجه او نشود.

- بیا این معجونو بخور لونا! حالتو مثل قبل عجیب و غریب خوب میکنه.

آلبوس هنگامی متوجه تغییر حالت لونا شده بود که چشمانش شروع به درخشیدن کردند. لونا دستش را بالا آورد و آلبوس فکر کرد که میخواهد از او تشکر کند، ولی در همین زمان لونا اردنگی نثار او کرد و با گفتن جمله از اتاقم گمشو بیرون، آلبوس را از اتقش بیرون کرد!
- حالا بیا و خوبی کن!




??YOU TALKIN TO ME



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۰:۲۳:۲۱ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#39

گریفیندور، مرگخواران

لوسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۶:۱۹ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۷:۰۷
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 229
آفلاین
سلام پروفسور!


عصر بود.
لوسی و پدربزرگش، از هفته ی پیش قرار گذاشته بودند که عصر، جایی دور از چشم مالی، بنشینند و فیلم های جدید ماگلی ببینند و پیاز بخورند.
جایی که در آن قرار گذاشته بودند، تاریک و نمناک بود و بوی تسترال می‌داد؛ اما آرتور گفته بود که تنها جایی که مالی نمی‌تواند پیدایشان کند، همان انباری -7 بود.
در واقع مالی اصلا نمی‌دانست انباری ای در طبقه ی منفی هفت وجود دارد.
در واقع از وجود طبقه ی -7 بی خبر بود.
در واقع اصلا نمی دانست که طبقه ی منفی ای هم...
-ای بابا بسه دیگه! فهمیدیم که مالی نمی‌دونسته اونا کجان!
-باشه!

خب به ادامه ی داستان بر می‌گردیم.
لوسی با کاسه ی بزرگی پیاز، به انباری -7 رفت.
انباری واقعا جای بزرگی بود؛ اما جای کمی برای نشستن در آن یافت می‌شد، چون آرتور هر چه را که دم دستش آمده بود در آن ریخته بود.
از موتور سیریوس گرفته تا ویلچر و پرستاری که از اما برای تولدش هدیه گرفته بود!
در گوشه ای، یک مبل خاک گرفته و کثیف و رنگ و رو رفته، رو به یک تلویزیون ماگلی متوسط قرار گرفته بود.
لوسی روی مبل نشست و منتظر پدر بزرگش شد.

آرتور سر وقت رسید؛ اما حالت چهره اش فرق کرده بود.
انگار حوصله ی هیچ چیز را نداشت، حتی پیاز!
لوسی با دهنی پر از پیاز به طرف آرتور برگشت.
-بابابزرگ؟
-ها؟
-فیلم رو پلی کنم؟
-اره بکن

درتمامی مدت، آرتور به گوشه ای از انباری خیره شده بود.
نه لب به پیاز ها زد و نه حتی تکه ای از فیلم جدید مورد علاقه اش را دید!
رفتارش کمی...غیر عادی بود.

-خب دیگه خاموش کن بریم بالا
- وا! چرا؟ هنوز ۵ تا فیلم دیگه و یه عالمه پیاز مونده! شما خودتون گفتید که همه فیلما رو میبینیم!
-خاموش کن بچه! دِ میگم خاموش کن!
-چشم!

این رفتار آرتور عجیب بود. او تا به حال انقدر عجیب رفتار نکرده بود.
شاید از نظر بقیه چندان هم عجیب نباشد؛ اما از نظر لوسی خیلی عجیب بود چون پدربزرگش، همیشه مهربان بود و در همه ی مسائل آرام بود و هیچ وقت تند یا خشک برخورد نمی کرد.
آنها به طبقه ی بالا برگشتند.
مالی هنوز در آشپزخانه بود و سوپ پیاز می پخت و زیر لب غر غر می کرد.
تا آرتور را دید قیافه اش به حالتی در آمد که انگار سرش آتش گرفته است.
-آرتور!
معلومه تا الان کجا بودی؟

لوسی پشت دیواری قایم شد و آنها را زیر نظر گرفت.
آرتور به سمت همسرش برگشت.
-باز چی شده عزیزم؟
-بپرس چی نشده! کلافه شدم دیگه! شیر آشپزخونه چکه میکنه! در یخچال خراب شده!
فرچه ی جادوییم زنگ زده!
این نوه هات هم که اعصاب نذاشتن برام!
جیمز که یویوش رو فقط تو گوشام فرو نکرده تا حالا! اسنیچ لیلی هم رو هی دارم از تو غذا هام در میارم! دومینیک هم که همش داره بیلم میزنه! رکسانم که حاضر نیست از تو کیفم در بیاد و همش میگه میترسم میترسم! لوسی هم بس که جیغ زده جفت پرده گوشام پاره... گوش میکنی؟!
-آره عزیزم.

مالی به غر زدن ادامه داد؛ اما لوسی متوجه چیزی شده بود... آرتور روی مدل عادی هر روزش نبود... علاقه ای به فیلم های مشنگی و پیاز نشان نمی‌داد...خشک و تند شده بود...مدام آه می کشید...امیدی به زندگی ندا..
همان بیماری که دنبالش بود!
اسمش هم افوسوری؟ افروسوری؟ آها! پروفسوری بود!

لوسی فکر کرد، خیلی فکر کرد، چند روز فکر کرد تا به نتیجه ای درست و حسابی رسید!
مقداری بستنی شکلاتی برداشت و سه چهارتا پیاز در آن رنده کرد و توی زیبا ترین ظرف در دسترس ریخت پیش آرتور برد.
-بابایی؟
-ها؟
-چشماتو ببند دهنتو باز کن!
- نوموخوام!
-باشه بیا حداقل یه ذره از این بخور!
- نوموخوام!
-بابابزرگ!
- نوموخوام!

ساعات بعد با کُشتی و دعوا گذشت.
لوسی نتوانست قاشق بستنی را در دهن پدربزرگش فرو کند؛ اما گویی همین بازی کوچک کشتی موثر بود چون آرتور بلافاصله پس از آتش بس گفت:
-بچه جون اون ۵ تا فیلم جدیدی که گرفتم رو دیدیم همش رو ؟
-نه هیچکدومش!
-پس بدو که خیلی فیلم داریم که ببینیم!

و پاورچین پاورچین به انباری طبقه ی -7 بازگشتند.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۸:۲۳:۵۴ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
#38

هافلپاف، محفل ققنوس

آرتمیسیا لافکین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۶:۳۱ یکشنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۰۷:۵۸ پنجشنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۰
از فلورانس، خیابان نورلند
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 51
آفلاین
آرتمیسیا کتابهایش را برداشت و از کلاس شفابخشی خارج شد.به جدول روزانه اش نگاهی انداخت و با خود گفت:تنها.....میمونه ....کلاس....پیشگویی!خب بزن بریم!
آرتمیسیا جدول روزانه را لای یکی از کتابها گذاشت و کتاب را بست و به سمت کلاس پیشگویی راه افتاد.
وقتی وارد کلاس شد سر یکی از میز ها نشست. دختری غریبه با موهای سبز و چشمان بنفش روبه روی آن میز نشسته بود.به محض امدن پروفسور درس شروع شد .در هنگام درس دانش آموز غریبه فقط با انگشتان دستش بازی میکرد و نگاه عمیقی به دستانش انداخته بود.
پروفسور مدتی که گذشت متوجه شد و از ان دختر سوالی پرسید اما او انگار متوجه نشده بود،اما وقتی پروفسور را بالای سرش دید فهمید ماجرا از چه قرار است.
با صدای ریزی گفت:مشکلی هست پروفسور؟
پروفسور سوال را دوباره تکرار کرد اما آن دختر به سوال جواب مسخره ای داد و خندید .پروفسور به او نگاه کرد و بر جای خود برگشت و تا آخر کلاس چیزی نگفت
کلاس که تمام شد همگی به سرسرای بزرگ رفتند .
آرتمیسیا در کنار آگاتا در سالن سرسرا نشسته بود و به تکالیف فکر میکرد.که ناگهان چشمش به همان دختر مو سبز در میز جلویی افتاد.به آن دختر به سرعت غذایش را به دهان میبرد و به محض خالی شدن قاشق،قاشق بعدی را به سرعت به سمت دهان میبرد.
اگاتارو به آرتمیسیا گفت:چیزی شده؟
آرتمیسیا گفت:آمم....نه...مشکلی نیست
آرتمیسیا پس از صرف غذا به حیاط رفت و در گوشه ای نشست که به همان دختر را دوباره در گوشه ای دید .به سمتش رفت و در کنارش نشست اما او مشغول گره بود.
آرتمیسیا نفس عمیقی کشید و گفت:
-مشکلی پیش اومده؟
-نه...هیچی نشده
آرتمیسیا با ناراحتی به او نگاه کرد و گفت:
-آممم.....دوس نداری بری خوابگاه؟
-ن...نه.....من گریه نمیکنم
ارتمیسیا کمی فکر کرد سپس یاد صحبت های پروفسور افتاد:علائمش چی بوده......ناراحته؟.......درمانشون کنید.....رفع کنید.......
آرتمیسیا روبه دختر گفت:
-همینجا بمون الان برمیگردم
و سریعا از جایش بلند شد و دوان دوان به سمت خوابگاه رفت .
به خوابگاه که رسید ،کنار تختش رفت کشوی کمد کنار تخت را باز کرد و باخود میگفت:
-پس کجاست.....کجایی؟...آهاااا
آرتمیسیا کتاب و بیسکوییت و شکلات های کاکائویی را در بغل گرفت و پیش ان دختر رفت و گفت :
-آممم....دوست داری....امتحان کنی؟
دخترک با نگاه غمناک وسایل را گرفت و شروع به خوردن کرد .
بعداز دو دقیقه خوراکی ها تمام شد.
ان دختر که دیگر ناراحت نبود به ارتمیسیا گفت:
-کتاب برای چیه؟
-خب.....هروقت آدم ناراحته میتونه کتاب بخونه....خیلی خوبه....آمم...امتحانش کن
-یعنی تو اینو میدی به من؟
-آ...آره برای تو‌...مطمئنم ازش خوشت میاد .راستی یادت نره کاکائو هم داشته باش
و دوان دوان به سالن اجتماعات رفت تا تکلیف شفابخشی اش را به اتمام برساند


با موفقیت تنها یک قدم فاصله است تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۲:۱۸:۴۴ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
#37

ریونکلاو، مرگخواران

آلانیس شپلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۹:۳۳ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۸:۳۱:۳۲
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 122
آفلاین
توی یک رول برام یک بیمار مبتلا به افسردگی رو پیدا کنید، خودتون یا اطرافیانتون فرقی نداره. توضیح بدید بابت چی افسرده س، چی میشه که می فهمید بیماره، چه علائمی داره.
و در آخر چه دارویی رو براش تجویز می کنید و داروتون چه تاثیری داره.
اگه معجونه مواد تشکیل دهنده ش رو توضیح بدید و بگید چرا ضدافسردگیه، اگه خوراکی نیست از چی تشکیل شده، چرا به ذهنتون رسیده، چه تاثیری داره.
اینا همه چیزاییه که میخوام توی داستانتون ببینم.[/b]
-------------------------------------------------------------------------

آلانیس در حالی که غر غر می کرد به سمت تالار ریونکلا به راه افتاد.
- خیلی مسخرست! خب وقتی کسی نیست که افسردگی داشته باشه چی کار کنیم؟ نمی تونیم که از خودمون در بیاریم...

به در تالار ریونکلا رسید. پس از دقایقی سروکله زدن با عقاب تالار سر معما بالاخره وارد شد.

وقتی به خوابگاه دختر ها رسید گربه هایش را دید. شکلات و پیتزا مثل همیشه در حال بازی کردن بودند. اما نودل روی لبه ی پنجره نشسته بود و دمش را تکان می داد.

- چی شده نودل؟ چرا نمی ری بازی کنی؟

- میو، میومیومیو، میومیو، میـــو، میومیو،فششش، میو، میو، خررر، میو میو!

آلانیس با کنجکاوی به نودل نگاه کرد.
- نفهمیدم چی گفتی. خودم حدس می زنم. با شکلات دعوا کردی و برنده نشدی؟... پیتزا از ظرف آب تو آب خورد؟... باز زدی همه ی شیشه جوهر های منو شکستی و احساس گناه می کنی؟... ناراحتی؟...

- میـــــــو!

- آهان! ناراحتی! می دونم چیکار کنم!
مثل اینکه آلانیس بیماری را برای کلاس شفابخشی پیدا کرده بود.

با تمام سرعت به کمدش هجوم برد و پس از چند دقیقه پاتیلش را تو کشوی جوراب هایش کنار شونه ی مویش پیدا کرد. پاتیل رو روی تخت گذاشت و با صدای بلند به نودل گفت:
- می خواهم یک معجون عالی برات درست کنم که حالتو خوب کنه می خوام از تمام چیزهایی که حالت رو خوب می کنه استفاده کنم.

سپس به سمت پیتزا و شکلات و رفت. دم شکلات را گرفت و اون رو پیش نودل برد.
- بفرمایید! باهم دعوا کنید!

بعد به سمت تختش رفت و پس از جستجویی خطرناک در زیر تخت میان عنکبوت ها و سوسک ها و همچنین رفتن تا مرز خفگی به دلیل گرد و خاک، دوربین عکاسی اش را پیدا کرد و درست وقتی نودل موفق شد شکلات را از لبه ی پنجره به پایین بیندازد از انها عکس گرفت.

- خوبه! برنده شدن از شکلات همیشه خوشحالش می کنه.

سپس عکس را داخل پاتیل انداخت.
- خب کار بعدی انداختن الویه تو پاتیل است! نودل الویه هم دوست داره! ولی الویه از کجا بیارم؟

پس از کمی فکر فکر کردن به سمت ظرف غذایش رفت. کمی سبزیجات، ماست و آب پرتقال.
- سبزیجات رو هم می ریزم تو پاتیل به جای مایونز هم ماست می ریزم. همین کافیه!

بعد کمی فکر کرد و یک اسباب بازی هم به پاتیل اضافه کرد.
- آره! خوبه. نودل بازی با اسباب بازی هم دوست داره.

2 ساعت بعد

آلانیس 57 وسیله ی دیگر را هم به پاتیل اضافه کرده بود، مثل : چمن برای اینکه نودل لم دادن رو چمن رو دوست داره. مایع حباب ساز چون نودل حباب ها را دوست داره. النگو هاش برای اینکه نودل صدای اون ها رو دوست داره. میوه ی درخت کاج چون نودل بازی کردن باهاش رو دوست داره. و ...

آلانیس به پاتیل نگاه کرد که پر از وسیله ها و خوردنی های مختلف بود.
- فکر می کنم کافی باشه. اما اینو چطوری هم بزنم؟
پس از فکر کردن از خوابگاه دختر ها بیرون رفت و لحظه ای بعد با چند فنجان چای که از میز عصرانه برداشته بود برگشت.
- خب اینم می ریزم این تو که هم زدنش راحت بشه!

پس از اینکه تلاشش برای هم زدن پاتیل با ملاقه شکست خورد، شروع به له کردن مواد با یک گلدان فلزی کرد.

-فکر می کنم کافی باشه!
بعد نگاهی به مایع قهوه ای چسبناک که کف کرده بود انداخت.

بعد نودل را صدا کرد.
- بیا بخورش دیگه.

سپس نودل را که به زور گرفت و با ملاقه مقداری از آن را در دهنش فرو کرد. نودل اول قداری دور خودش چرخید بعد افتاد .

- کمک! گربه ام مرد!

اما نودل بعد از چند لحظه بلند شد و پیتزا و شکلات ملحق شد که مشغول بازی بودند.

آلانیس هم دوباره خوشحال شد و به گربه هاشی نگاه کرد.
- آخ جون! گربم نمرد. تازه تکلیف شفابخشی هم انجام شد.


ویرایش شده توسط آلانیس شپلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۵ ۱۲:۲۱:۵۰


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۱۳ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
#36

ریونکلاو

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۳:۱۶ شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۲۴:۱۱ شنبه ۸ آبان ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 9
آفلاین
لایتینا بلافاصله بعد از تمام شدن کلاس از جایش بلند شد و به دنبال یافتن کیس مناسب، در راهرو های هاگوارتز شروع به جستجو کرد.

-خیلی خوب لایت! تو میتونی، بالاخره توی هاگوارتز هم یه مشت افسرده باید باشه که به خاطر نمره های زیباشون کف زمین ولو شدن! تو فقط باید پیدا شون کنی!

و سپس چشم های لایتینا به دستور مقر فرماندهی شروع کردند به اسکن "یک مشت افسرده که کف زمین ولو شدن".

بعد از یک ساعت گشت زنی در هاگوارتز، مخ لایتینا با این که از کف دستشویی ها تا نوک برج ریونکلاو را اسکن کرد، هیچ ولو شده ای را نیافت و در نتیجه ارور 404 داد!

-اهههه آخه چطور توی یه مدرسه به این غولی، یه مشت افسرده ولو شده پیدا نمیشه؟ مامان همیشه می گفت تو مدرسه های ماگلی تعداد این افراد آن چنان زیاد شده که داره تبدیل به یه معضل بزرگ میشه! حالا دریغ از یک آه فقط! همه یه جور شادن که انگار آبنبات جرقه ای خوردن و میخوان بترکن!!

-هعیی!

ناگهان چشم های لایتینا گرد شد، دهانش در همان حالت ماند و چشم های اسکنی اش چرخش 360 درجه ای نمودند و همراه با گردن و بدنش به سمت سوژه چرخیدند.
بلی! سوژه مورد نظر همان جا در کف چمن های زمین کوییدیچ ولو شده بود و آه می کشید!
همان طور که مخ لایتینا داشت قر می داد و سوت می زد، چشم های اسکنی اش سوژه را به دقت بررسی می نمودند:

-دست و پای ولو شده به طوری که انگار هیچ انگیزه ای برای تکون خوردن نداره، چشم های بی حالت و بی روح که به آسمان خیره شدن و پلک هم نمی زنن، لبخند مسخره ای که خیلی شبیه لبخند لوسی، خواهر کوچیکه ی مزاحممه و ...صبر کن ببینم، چی؟

و به سرعت دریافت که وی واقعا لوسی، همان خواهر کوچیکه مزاحمش است!
سوژه که انگار متوجه حضور لایتینا شده بود سرش را زامبی وار به طرف لایتینا چرخاند و چشم هایش را جمع کرد، سپس دهانش را باز کرد و گفت:
-مااااااا

گرچه لایتینا می دانست سوژه در حالت عادی نیز یک تخته اش کم است، ولی این دفعه واقعا احساس کرد وضعیت از قرمز و زرشکی گذشته که هیچ، به سیاه رسیده است.در نتیجه با صدایی بسیار ملایم به طوری که باعث ترس سوژه نشود گفت:
-آه ...سوژه ی عزیزم! این یه ساعت کجا بودی؟ در کف زمین دستشویی دختر ها و نوک برج ریونکلاو به دنبالت می گشتم، ولی خب...کف زمین کوییدیچ در حال گاز زدن علف ها پیدات کردم.بگو ببینم دردت چیه فرزندم؟

سوژه با حالت چشمانی که انگار داشت می گفت: " چی زر می زنی لایت؟ " در چشمان لایتینا خیره شد.
لایتینا برای این که سوژه با او احساس همزاد پنداری کند، کنارش و روی علف های زمین کوییدیچ دراز کشید و سپس گفت:
-لوسی...خواهر گلم! چی شده عزیزم؟

اما سوژه همچنان روی زمین دراز کشیده بود و به آسمان خیره شده بود!

-لوسی، ببین من...
-مااااااااا
-ام...جانم؟
-مااااااااااااااااا
-فهمیدم گفتی مااا ولی آخه یعنی چی؟
-ماااااااااااااااااااا

لایتینا که دید با بحث کردن نتیجه ای نمیگیرد، تصمیم گرفت از قدرت ذهن خوانی اش استفاده کند و به درون مخ خواهرش برود

-لوس...نگران نباش، تو از همون بچگیتم زیاد باهوش نبودی!حالا یه بار دیگه بگو ماااا تا ببینم چی میگی!
-ماااا...(لاااااایت! )
-اهاا حالا دارم می فهمم چی می گی! خب بگو.
-ماااا...ماا...مااااا(یکی طلسمم کرده که نتونم حرف بزنم و فقط مثل گاو بگم ماااا)
-خب، بعدش چی شد؟
-مااا...ما...ماا مااا مااااا(خب هیچی دیگه...منم الان ناراحتم چون نمی دونم چجوری این طلسمو بردارم هیچ کس هم حرفم رو نمیفهمه!! )

ناگهان لایتینا لبخند شیطانی ای زد و گفت:
-خب...این که ...خیلی عالیه!

لوسی با جشمانی گنگ به لایتینا زل زده بود ولی لایتینا گفت:
-بیا عزیزم ...من میدونم چی کارت کنم!

سپس دست لوسی را گرفت و سریع به سمت درمانگاه، پیش پروفسور استانفورد برد.
وقتی پیش پروفسور رسید،همان طور که نفس نفس می زد گفت:
-پروفسور! من بیمارم رو یافتم!

پروفسور همان طور که داشت دست های خونی اش را با پیش بندش پاک می کرد،جلو آمد و گفت:
-این چیه دیگه؟
-خب...بیمارمه دیگه!

پروفسور استانفورد نگاهی به لوسی انداخت و گفت:
-به نظر من که کاملا سالم میاد!
-نه نه نه! اتفاقا این یکی به یک افسردگی حاد مبتلا شده مطمئنم! مگه نه لوسی؟
-مااااااا
پروفسور درحالی که چشمانش از تعجب گرد شده بود، گفت:

-این چی بود؟
-گفتم که...افسردگی اش انقدر زیاده که ترجیح میده مثل گاو ها باشه تا این که انسان بمونه،به همین خاطر هم این صدا رو از خودش در میاره! مگه نه لوسی؟
-ماااااا
-دیدید گفتم؟

پروفسور بعد از اندکی تفکر دستش را روی شانه لایتینا گذاشت و گفت:
-لایتینا! این مسولیت بزرگ رو به خودت میسپرم، باشد که درمانی برای این بدبخت پیدا کنی!
-پروفسور...من نا امیدتون نمی کنم!

سپس لایتینا دست لوسی را گرفت و به سمت پاتیلش رفت.

-خب لوس...خیلی نگران نشو پارسال یکی همین کارو باهام کرد، میدونم باید چی کار کنم.

اما لوسی همچنان با چشمانی فوق نگران به لایتینا خیره شده بود.

-ببین لوسی...من خواهرتم، دشمن خونیت که نیستم!
-ماااا(چرا هستی!)
-خب..باشه ولی الان ما هردو به هم نیاز داریم. من درمانت می کنم تو هم راجع به این موضوع به کسی چیزی نمی گی باشه خواهر گلم؟
-ماا(خیلی خب!)
-خب حالا شروع می کنیم! مقداری علف، ناخن گربه، موی پریزاد و ...آخریش چی بود؟ اها یادم اومد، تف اسب بالدار!

لوسی داشت با قیافه ای وحشت زده به محتوای پاتیل نگاه می کرد.

-هعی...لوسی، اصلا بدترین قسمتش همین خوردن معجون درمان کننده اشه! ولی حالا برای این که حالت خیلی بد نشه منم نمره ام رو بگیرم، چند تا چیز جذاب دیگه هم اضافه میکنم.بیا، اینم از معجون حال خوب کن شماره 2، که از مغازه زونکو خریدم و...این یکی هم که اصلا عاشقشی! شکلات فندقی با مغز آبنبات چوبی! چه شود اصلا.
-ماااا...(چه شود...)
-خب اینم از این! دهنتو باز کن حالا.

لوسی از ترس چند قدم عقب رفت، ولی قبل از این که بتواند فرار کند لایتینا اورا گرفت و معجون را در حلقش ریخت.

-لوسی!...لوسی! باید بخوریش وگرنه درمان نمیشی ...لوسی!
-ماااااااا

و بعد از زحمت فراوان لوسی معجون را خورد.

-اها، بالاخره خوردیش! خوشمزه بود مگه نه؟ اصلا تف اسب بالدار با شکلات عالی میشه من میدونم!
-م..من...اه...این چی بود دیگه؟
-بیا اینم از این! درست شدی!
-خیلی لزج بود ولی...راست می گفتی ها! تف اسب بالدار با شکلات چقد خوبه مزش!
-من همیشه راست میگم عزیزم.خب حالا به هر حال تو خوب شدی منم نمره ام رو می گیرم.فقط بیا بریم به پروفسور هم نشونت بدم، بعدش دیگه حله!

سپس باهم به سمت پروفسور رفتند.اما در راه، حال لوسی چنان تغییر کرده بود که جست و خیز کنان و چرخ و فلک زنان در راهرو ها حرکت می کرد و ملت هاگوارتزی با چشمانی گرد به آن ها خیره شده بودند.

-پروفسور...پروفسور! من بیمارم را درمان کردم!

پرفسور استانفورد با تعجب به لوسی نگاه کرد و گفت:

-هومم...عجب...به نظر که خیلی متحول شده! ببینم چی کارش کردی؟
-امم...خب معجون حال خوب کن شماره 2 و همچنین شکلات فندقی با مغز آبنبات معجزه می کنه، باور کنین!
-با تف اسب بالدار...
-چی؟؟

لایتینا قبل از این که لوسی گند بیشتری بزند دستش را جلوی دهان او گذاشت و گفت:

-این...چیزیش نیست فقط الان فکر کنم زیادی شنگوله داره چرت و پرت میگه.
-هومم...که اینطور، به هر حال کارت خوب بود، لایتینا! نمره ات رو میگیری!
-ممنونم پروفسور!

و سپس، قبل از این که لوسی روی تخت مریض ها ملق بزند دستش را گرفت و با خوشحالی از درمانگاه خارج شد.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۴ ۲۳:۲۸:۱۸

ONLY RAVEN PRIDE
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲:۴۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#35

اسلیترین

دافنه گرینگرس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۳:۱۸ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۱:۵۸:۴۸ جمعه ۵ آذر ۱۴۰۰
از لندن ، خیابان بیکر
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 45
آفلاین
دافنه به محض تمام شدن کلاس پیشگویی سر خوش و خندان به خوابگاه اسلیترین می رفت.
توی راهرو ها با صدای بلندی می خواند: رز، رز،رزی جون، رز، رز رزی جون. دافنه به شدت خوشحال بود زیرا آن روز تولد رزی مار دافنه بود. در را باز کرد و وارد اتاق شد.

_سوپرایز! تولدت مبارک برات غذای مورد علاقتو اوردم.

رزی بی اعتنا رویش را پشت به دافنه کرد و پاسخی نداد... . دافنه که نگران شده بود گفت: رزی؟رفیق خوبی؟مثلا امروز تولدته ها ! رزی با صدایی ضعیف پاسخ داد : خیلی ممنون داف اما حال و حوصله جشن یا چیز دیگه ای رو ندارم.
دافنه در فکر فرو رفت که ماری به شیطونیه رزی چگونه می تواند اینقدر بی تفاوت نسبت به روز تولدش باشد. دافنه متوجه شد قضیه چیست و آرام زمزمه کرد امیدوارم که حدسم اشتباه باشه.
دافنه دوان دوان به اتاق پرفسور استانفورد رفت و اجازه گرفت و وارد اتاق شد... .
پرفسور در حال تمیز کردن نیدل های جادویی برای طب طبیعی جادویی بود که گفت : دافنه چه اتفاقی تو رو به اتاق من کشونده؟

_ مارم... ، مارم رزی افسرده شده پرفسور ! امروز روز تولدش هست اما نه لبخند می زند نه مثل گذشته شیطونی می کند و نه غر می زند.

پرفسور استانفورد نیش خندی زد و بی تفاوت گفت : عه چه خوب پس الان یه مریض داری که درمانش کنی !

_پرفسوررر! امروز روز تولدش است لطفا درمانش کنید! من شخصا مریض دیگری را می یابم و درمان می کنم اما نمی توانم ناراحتی و چهره غم الود رزی را ببینم !

_ دافنه تو یکی از نزدیکترین افراد به رزی هستی، به همین دلیل راحت تر می توانی درمانش کنی. لطفا برو به تکالیف انجام ندادت برس تا منم به کار هایم برسم .

دافنه از اتاق پرفسور خارج شد . بغضی در چشمانش جمع شد بود. زیر لب گفت : من هر کاری برای رزی می کنم .
هیچ غذایی برای رزی بهتر از موش نبود ! پس دافنه آماده شد تا بهترین شکارچی موش هاگوارتز بشه.

اول از تله موش استفاده کرد. موش نزدیک تله شد و تا پنیر را دید به دافنه که پشت دیوار قایم شده بود گفت : دافنه گرینگرس از پنیر های بهتری استفاده کن اینا دو ماهه کپک زده. و پا به فرار گذاشت.

از ۱۰ تله کنار هم استفاده کرد . ۳ تا موش متوسطا بزرگ نزدیک تله ها شدند ولی تا خواستند در دام تله ها بیفتند دافنه سرفه ای کرد و موش ها پا فرار گذاشتند... .

_ من دافنه گرینگرس تونستم خواهرم رو با اون بزرگی اذیت کنم ! نتونم چندتا موش فسقلی رو بگیرم؟

و سطل کنار دستش را برداشت و از میان تله ها رد شد و سطل را روی سر یکی از موش ها گذاشت و گفت : گفتم حاضرم برای ماری هر کاری انجام بدم .
موش را از دم گرفت و پیش رزی رفت... .
رزی تا موش ها را دید خوشحال و سر حال به طرف دافنه خزید و گفت: بدو بزارش زمین دافنه منو منتظر نزار. رزی مشغول خوردن موش شد که توجهش به دافنه جلب شد بود که سر تا پا خاکی بود و به خاطر تله ها موش لباسش پاره شده بود.

_ دافنه خوبی؟ چه بلایی سر خودت اوردی ؟
دافنه خندید و گفت: هیچی فقط مریضم را درمان کردم !


واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۵:۱۸:۵۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#34

گریفیندور، محفل ققنوس

جیانا ماری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۰:۵۲ جمعه ۸ مرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۹:۰۵
از ایران_اراک
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 69
آفلاین
تکلیف این جلسه:
توی یک رول برام یک بیمار مبتلا به افسردگی رو پیدا کنید، خودتون یا اطرافیانتون فرقی نداره. توضیح بدید بابت چی افسرده س، چی میشه که می فهمید بیماره، چه علائمی داره.
و در آخر چه دارویی رو براش تجویز می کنید و داروتون چه تاثیری داره.
اگه معجونه مواد تشکیل دهنده ش رو توضیح بدید و بگید چرا ضدافسردگیه، اگه خوراکی نیست از چی تشکیل شده، چرا به ذهنتون رسیده، چه تاثیری داره.
اینا همه چیزاییه که میخوام توی داستانتون ببینم.


در حالی که کل کلاس از تکلیفشان ناراضی بودند، جیانا سر از پا نمی شناخت! مطمئن بود راه حل درمان افسردگی را دارد! فقط باید سوژه (فردی افسرده) پیدا می کرد و این کار سختی نبود، چون به هر حال او کاراگاه بود. پس بعد از کلاس بچه ها را زیر نظر گرفت.اسکورپیوس داشت با رز صحبت می کرد.

-هی اسکورپیوس خوبی؟
-بهتر از این نمیشه!
-چرا؟
-دیگه....

تا به حال اسکورپیوس این طوری جواب رز را نداده بود ، جیانا باید می فهمید ماجرا از چه قرار است، هرچه زود تر بهتر! از همین جا شروع می کرد!

- هی سلام بچه ها.
-سلام.
-سلام جیانا راستی اخبار امروز رو شنیدی؟
-نه.

توجهش به سمت اسکورپیوس جمع می شود.

-اسکورپیوس خوبی؟
-آره...آره... فقط چند وقتیه بی حوصلم
-چرا؟
-نمیدونم...فقط حوصله ندارم تازه ....
-آسکورپیوووووووووووووووووووووووووووووووووووس!
-رز آروم باش حتما شب خوب نخوابیده....شایدم ..... مریض شده!
-چی؟
-یادته امروز سر کلاس پروفسور چی می گفت؟
-پس داری میگی... اسکور افسردگی گرفته؟
-یه دقیقه وایسا!

جیانا داشت با سرعت باد به سمت کوله پشتی اش می رفت.

-ببخشید...آها اینجاس!

جیانا توانست با لگد کردن پای چند اسلیترینی و ریولانکایی ، پیش رز برگردد.

-بیا اینم داروش!
-جیانا مگه نمیتونستی با اکسو بیاریش اینجا؟
-آخ، یادم نبود!
-اینه؟
-آره جواب میده ،امتحان کن! اگه بد بود پای من!
- باووووووووشه.

رز آلبوس را بیدار می کند و کمی از دارویی که جیانا داده به او می خوراند. کم کم اسکورپیوس چنان شاداب و با انرژی می شود که روی پا بند نمی شد!

-شکلات معجزه می کنه!
- مطمئنی؟
-یوهوووووووووووووووووووووووووو.

حالا دیگه نمی شد جلوی اسکورپیوس را گرفت ، او چنان خوشحال بود که از یک اسلیترینی بعید بود!

-سلام بچه ها.

بعد از دیدن اوضاع

-جیاناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا این جا چه خبره؟
- هیچی فقط یکم شکلات عکس دار شیرین خورده.
-چرا پس این طوری شده؟
- چون توی موادش یکمی معجون شادیه، این شکلاتا رو این طوری درست میکنن و شکل افراد مشهور یا خاص هستن ، خیلی خوشمزه اند.
- پس این خیلی چیزا رو مشخص می کنه!


الوهومورا

بیهوشی حالتی است بین خواب و بیداری نه کاملا گیجی نه کاملا هشیاری

گریفیندور رو عشقه


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۱:۱۴:۲۴ شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰
#33

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۵:۴۵:۱۰
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 325
آفلاین
جلسه سوم کلاس شفابخشی جادویی


آنانیو میلرزید. آنانیو میترسید. آنانیو خسته بود. کرفس بیچاره دچار برگ زردگی شده بود و از بی خوابی و بی حوصلگی درحال پلاسیدن بود. اما او باز هم اینجا بود، در کلاس شفابخشی. همان کلاسی که باعث شده بود او هر شب خواب افراد متوهم گازگرفته شده ای که به سمتش حمله ور می شدند ببیند. زندگی حال حاضر او توسط گذشته تسخیر شده بود. این اتفاق بد باعث شده بود تا او دیگر میلی به زندگی...

-خب! به جلسه سوم شفابخشی جادویی خوش اومدید!

همه دانش آموزان مثل آنانیو با صدای پروفسور استانفورد از جایشان پریدند. هیچکس نمی دانست ملانی این جلسه برای آنها چه آشی پخته است.
-استاد امروز درمورد آمپول کوییز داریم؟
-

ملانی از اشتیاق جادوآموز به وجد آمد، اما مشخص بود که این اشتیاق با جنون درآمیخته است.
-آممم، نه بریج. اما حتما بعد از کلاس بیا به درمونگاه تا نشونت بدم آمپول برای شفادادنه نه شکنجه دادن!

سپس با ذوق دست هایش را به هم کوبید.
-امروز درس جذابی خواهیم داشت. راستش انتخاب خیلی سخت بود چون بیماری های زیادی وجود داره که دوست دارم علائم و درمانشون رو یاد بگیرید...

درس جذاب از نظر ملانی چه بود؟ جذاب به اندازه یک آمپول تیز و ترسناک پر از مایع قرمزرنگ؟

-بیماری ها درجات خفیف تا شدید رو دارن. بیماری خفیف علائم خیلی کمی داره، جوری که هیچکس نمی فهمه بغل دستی‌ش مبتلا به آبله اژدهایی شده و تا یه هفته دیگه صورتش مثل حفره ی ماه پر از چاله چوله و جوش خواهد شد...

دانش آموزان با نگرانی به بغل دستی هایشان نگاه کرده و کمی فاصله گرفتند.

-وقتی بیماری آشکار میشه وقتیه که به بدن آسیب زده. شما در صورتی یه شفادهنده باهوش و ماهر هستید که اولین علائم رو روی هوا بقاپید و نذارید بیماری از این بیشتر آسیب بزنه. خب حالا بریم سراغ بیمارمون!

دانش آموزان سرک کشیدند تا بیمارشان را ببینند اما روی تخت ها و در گوشه کنار کلاس هیچ بیماری نبود.

-استاد این شخص مار نداره که میگید بیماره؟
-میشه گفت تو قدیم وقتی کسی مار نداشت مریض میشد. این اسم از دوران طاعون مونده...
-اسلیترینیا هیچوقت بیمار نمیشن، چون همش مار دارن.

همه کلاس خندیدند جز آنانیو.

-خیله خب بسه. بیماری ای که میخوام بهتون معرفی کنم خیلی عجیب و موذیه. دوران خفیف بودنش طولانیه و تا وقتی که آشکار بشه آسیب زیادی به روح و روان و همچنین اطرافیان شما میزنه.

دانش آموزان مثل کسانی که در حال تماشای یک فیلم ترسناک بودند هم هیجان زده بودند و هم آماده که از ترس جیغ بزنند.

-این بیماری اسمش افسردگی‌ه.

هیچکس جیغ نزد. بلکه همه وا رفتند.

--درسته که اسمش کاملا ماگلیه، اما این بیماری هم ماگل ها و هم جادوگران رو درگیر میکنه... علائمی که بروز میکنه ناامیدی از زندگی، دوری از دیگران، بی انگیزگی در شروع چیزهای جدید و تجربیات جالب، نخندیدن، گاهی هم خندیدن به هرچیزی... نکته جالبش اینجاست که این بیماری درمان مطمئنی نداره. برای همین ازتون میخوام درمان خاصشو پیدا کنید.

دانش آموزان با حالت به استادشان خیره شدند. افسردگی؟! حتی تا الان یک موردش را هم ندیده بودند، چطور می توانستند درمان بیماری ای که نه تاحالا دیده بودندش و نه درمانی داشت را پیدا کنند!

-میدونم به چی فکر می کنید، امروز قراره یک مورد از این بیکاری و درمانی که خودم براش درنظر گرفتم رو امتحان کنیم. مورد بین خود شماست، آنانیو؟

همه کلاس به کرفس زرد رنگ نگاه کردند. آنانیو با نگرانی خفیفی لرزید، او که بیمار نبود، فقط کمی بیحال بود.
-آنانیو متاسفانه باید بگم که تو افسرده شدی. افتادگی برگ هات و ساکت بودنت علائم خفیف افسردگی ان. آیا تو از زندگیت لذت میبری؟
-من مریض نیستم پروفسور. فقط کمی بدخواب شدم و... صبح ها هم نمیخوام از اتاقم بیرون بیام، نمیخوام با کسی حرف بزنم و حوصله شنیدن حرفای هیچکسی رو هم ندارم...
-درسته، حس میکنی ناامیدی؟
-چیزی نیست که بهش امیدوار باشم، من یه کرفس عادی ام که بزودی پلاسیده میشه و هیچکس منو یادش نمی مونه.

دانش آموزان با تعجب و اندوه به دوستشان که چنین احساساتی داشت و هیچکدامشان خبر نداشتند نگاه کردند. واقعا که افسردگی بیماری مرموز و عجیبی بود!

-خب آنانیو، ازت میخوام یه کاری برام بکنی. انجامش میدی؟
-هرچی شما بگید.
-من یه غذایی درست کردم، میخوام نظرتو بدونم. لطفا یک قاشق ازش رو امتحان کن.

ملانی ظرف زیبایی را جلوی آنانیو گرفت. دانش آموزان سرک کشیدند تا درونش را ببینند. آنانیو با بی میلی قاشقی از آن را برداشت و به دهان برد.
بلافاصله چهره اش از هم باز شد. برگ هایش جان گرفتند و سبزتر شدند. آنانیو قاشق های بعدی با سرعت بیشتری به دهان برد.

-خوبه که خوشت اومد. دارویی که من برای آنانیو به کار بردم ظرفی از بستنی دبل چاکلت بود. بستنی شکلاتی شیرینه و بو و مزه خیلی خوبی داره، همچنین حال خیلی از مریضا رو خوب میکنه اما تاثیرش موقتیه. بر طبق سلیقه و چیزایی که بیمارتون دوست داره داروتون رو میتونید تغییر بدید. داروی خوراکی یا مادی یا معنوی فرقی نداره! مهم اینه که افسردگی رو درمان کنه.

تکلیف این جلسه:
توی یک رول برام یک بیمار مبتلا به افسردگی رو پیدا کنید، خودتون یا اطرافیانتون فرقی نداره. توضیح بدید بابت چی افسرده س، چی میشه که می فهمید بیماره، چه علائمی داره.
و در آخر چه دارویی رو براش تجویز می کنید و داروتون چه تاثیری داره.
اگه معجونه مواد تشکیل دهنده ش رو توضیح بدید و بگید چرا ضدافسردگیه، اگه خوراکی نیست از چی تشکیل شده، چرا به ذهنتون رسیده، چه تاثیری داره.
اینا همه چیزاییه که میخوام توی داستانتون ببینم.

از خلاقیتتون خیلی راضی ام، مشتاقم تکالیفتون رو بخونم. سوالی داشتید با جغد میتونید بپرسید.


اگه نجنگی، هیچوقت پیروز نمیشی.


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۷:۳۰:۱۶ جمعه ۲۹ مرداد ۱۴۰۰
#32

گریفیندور، مرگخواران

ملانی استانفورد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۸ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۵:۴۵:۱۰
از اینور
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 325
آفلاین
امتیازات جلسه دوم کلاس شفابخشی جادویی

ریونکلاو:

دیزی کران: ۱۹
بونژوق مادام پوآرو!
به سزایی درست بود کاملا. قریضه باید میشد غریزه!
باقی داستان بسیار زیبا بود، فقط یکم یهویی دیزی بی حوصله ای که میخواست فرار کنه تبدیل به کاراگاه شد و متفاوت حرف زد. بیشتر توضیح میدادی بهتر بود. تالار ریونکلاو هم با اون رمز عبور عجیبش یه سوژه بود که ازش پریدی. اما خوب بود، صدآفرین.

آنتونی گلدشتاین: ۲۰
نقل قول:
پرفسور هرچی گفته واسه خودش گفته

بله؟
پستت هیجان انگیز بود آنتونی، هرچند که امیدوار بودم اون پس گردنی اول از دست خودم باشه.
استفاده آنانیو از آمپول خیلی خوب بود. منظور تکلیفمو خوب فهمیدی. بچه خوبی باش و دیگه پوست موز روی زمین ننداز!

جرمی استرتون: ۲۰
بزغاله و بادمجون و فرشته ی مهربون؟!
جالب بود که کل کلاس میومدن جلوت تا بفهمیم چه توهمی میزنی، من با کتی و دیزی و پلاکس تو گرفتن قاقارو و آوردنش کنارت کاملا همکاری میکنم!
خلاقیتت عالی بود. ظاهر پست خوب بود شخصیتا جای خودشون بودن. مخصوصا دیالوگ من الان پلاکسم یا هویج؟
آفرین.

آلنیس اورموند: ۲۰
زیاد دلقک بازی درمیاری از آدمای جوکری یا نه...عالی بود.
دیالوگات به تنهایی دوتا بیست داشتن، همه چیز به جا و خلاقانه و همچنین خنده دار بود. خونسردی آلنیس تو آخر داستان هم حتی طنز داشت.
بهترین تکلیف این جلسه بود. آفرین آلنیس!

هافلپاف:

آرتمیسیا لافکین: ۱۵
افرین آرت، داستانت شروع و پایان قشنگی داشت. لحن پستت جدی و جالب بود اما یه ایرادات کوچیکی داشت که توی ذوق میزد.
اولی اینکه پاراگراف هات رو از هم جدا نمیکردی. این باعث میشه خواننده خسته بشه و همه چیز رو پشت سرهم بخونه. هر پنج شش خط یه اینتر بزن و برو خط بعدی.
یا وقتی که موضوعی که داری درموردش حرف میزنی عوض میشه برو خط بعدی. درست مثل همین الان من!

یادت باشه توی توصیفات و وقتی که کسی درحال صحبت کردن نیست شکلک نذار. این فضای داستان رو خراب میکنه.
یه شکلک کافیه از زیاد شکلک زدن بپرهیز! واقعا لازم نیست. با یه دونه ش هم میفهمیم قضیه از چه قراره.
برخوردت با دانش آموز و توهم‌ش رو خیلی خوب توضیح دادی آفرین.
اما آرتمیسیا به عنوان کسی که اولین تزریقشه خیلی خونسرد بود و خودش اصلا از آمپول و گاز گرفته شدن نمی ترسید. این یکم واقع بینی‌ش کم بود اما در کل خوب بود.

جسیکا ترینگ: ۱۸ + ۲
آفرین جسیکا، این پستت نسبت به قبل خیلی بهتر بود. امیدوار بودم این جلسه بهت نمره تشویقی بیشتری بدم اما متاسفانه هنوز یه اشکالات کوچیکی موندن. من اونجا رفتم دیدم که فلانی فلان چیز رو میگفت مثل اینه که داری برای کسی تعریف میکنی چی شده. من میخوام داستان و نمایشنامه باشه. راحت باش از زبون یه نفر دیگه داستانتو تعریف کن.
توی پستت به علامت های نگارشی و فاصله پاراگراف هات هم دقت کن.
مثلا:
نقل قول:
در حالی که سعی می‌کردم فاصله ام را با آمپول حفظ کنم (که تقریبا غیرممکن بود) از کلاس بیرون رفتم و آمپول به دست راه افتادم و در راهرو ها گشت می‌زدم که لیلی رو دیدم که یه گوشه مچاله شده بود و هی می‌گفت :
- منو نخورید تورومرلین منو نخوریییید
داشتم به طرفش می‌رفتم که یهو از جا پرید :
- وای پادشاه زامبیا رسییییید.
دویدم سمتش ولی لیلی زیادی تند می‌دوید پس تمام تلاشم را کردم یک گوشه گیرش بندازم جیغ کشید :
- کمککک زامبیییی


میشه:

در حالی که سعی می‌کردم فاصله ام را با آمپول حفظ کنم (که تقریبا غیرممکن بود) از کلاس بیرون رفتم. آمپول به دست راه افتادم و در راهرو ها گشت می‌زدم که لیلی رو دیدم که یه گوشه مچاله شده بود و هی می گفت:
-منو نخورید تورومرلین منو نخوریییید.

داشتم به طرفش می‌رفتم که یهو از جا پرید.
-وای پادشاه زامبی ها رسییییید.

دویدم سمتش ولی لیلی زیادی تند می‌دوید پس تمام تلاشم را کردم یک گوشه گیرش بندازم. او جیغ می کشید.
-کمککک زامبیییی.


اول از همه، زامبیا یه کشوره! بنویس زامبی ها.
توی دیالوگ ها و کلا پایان هر جمله ای نقطه بذار.
برای هر دیالوگی لازم نیست دو نقطه بذاری. همینکه قبل از دیالوگ داری درمورد اون آدم حرف میزنی کافیه.
توی پستت برای فاصله دادن از اینتر زدن استفاده کن.
مثلا وقتی میخوای درمورد چیز دیگه ای حرف بزنی یا مکث کنی نقطه بذار و برو خط بعد، حتی دو خط بعد. اینجوری نوشته ت منظم میشه.

توی توصیفات از شکلک استفاده نکن، لازم نیست. آفرین که دو نفر رو درمان کردی، قانع کردنشون و خلاقیتت خوب بود اما درهم ریختگی نوشته ت ۲۰ رو ازت گرفت.
امیدوارم دفعه بعد این نکته ها رو هم رعایت کنی و نمره کامل بگیری.

بریج ونلاک: ۲۰
سلام بری!
به کلاسم خوش اومدی.
پستت خیلی دارک بود. چرا اینهمه خشونت؟
همه رو زدی و کشتی و فکر کنم دیزی هم مرضبخشی شد تا شفابخشی!
اینکه اخرش خودت گاز گرفته شدی جالب بود. آفرین!
ظاهر پستت هم منظم و مرتب بود. تازه واردی هستی قدیمی صفت.

گریفیندور:

کتی بل: ۲۰
دلم برای دماغ بیچاره ت کباب شد!
چرا حالا زامبی شده بود، به مرلین فقط باعث توهم می شد.
از وقتی که تازه وارد سایت شده بودی تا الان خیلی پیشرفت کردی، آفرین به تو.

جیانا ماری: ۱۷+۳
آفرین جیانا، پستت نسبت به تکلیف قبلی که خاطره نوشته بودی کاملا تغییر کرد و بهتر شد. فقط چند تا اشکال وجود داره.

اول اینکه: با علامتای نگارشی قهری؟

نقل قول:
کتی و قار قارو از دید رس دور شدن جیانا مشتی به دیوار زد که نصف دیوار ریخت ولی بعد از این که به اعصابش مسلط شد رفت پیش آلبوس

اینجوری بهتر میشه:
کتی و قار قارو از دید رس دور شدند. جیانا مشتی به دیوار زد که نصف دیوار ریخت، ولی بعد از این که به اعصابش مسلط شد به پیش آلبوس رفت.

دیدی چقدر مرتب شد؟ هرجا مکث مسکنی ویرگول بذار و هرجا جمله تموم میشه نقطه.
برای دیالوگ ها هم خط تیره کافیه لازم نیست + بذاری.
داستانت یکم گیج کننده بود، مخصوصا آخرش که عکس العملت به رز و جسیکا مشخص نبود. اما توهم گابریل و آلبپس جالب بود، آفرین!
علائم نگارشی رو رعایت کن و روی جملاتت بیشتر دقت کن تا واضح تر و جالب تر بشن.

اما ونیتی: ۲۰
وقتی داشتم تدریس این کلاس رو مینوشتم تو ذهنم بود که چی میشه اگه کسی از دید یه گازگرفته داستانو بنویسه و درواقع تو توهمش باشیم... و تو دقیقا همین رو نوشتی، به یهترین شکل!
خوشحالم که انقدر آوت آو باکس فکر میکنی و خلاقیتت صده.
فنگ با کمالات نوبر بود.
آینده روشنی روبروته دخترم. هزار و شونصد آفرین.

الکس وندزبری: یه موز ناقابل
دقتت به جزییات خیلی خوبه الکس. اینکه کتی آمپول خورده بود و خوابش میومد یا اینکه اولین تجربه آمپول زدنت بود هردو نشونه اینه که با دقت تدریسم رو خوندی. خلاقیتت خوب بود... حیف شد که ۹ ثانیه پستت رو دیر ارسال کردی وگرنه یه ۲۰ داشتی. فعلا این موز رو بردار و دفعه بعد زودتر بیا. آفرین فرزندم.


اسلیترین:


دافنه سبزچمنی گرینگرس: ۱۵
داستان قشنگی بود، اما ظاهرش متاسفانه یکم بهم ریخته بود. با یکم اینتر و ویرگول درست میشه.
مثلا:

نقل قول:
استاد ملانی همانطور که پادزهر ها را به جادواموزان داده بود تا به کسانی که توسط قارقارو گاز گرفته شده بودند تزریق کنند به انها گفت : بچه ها مواظب باشید که شما را هم گاز نگیرد سرعت قارقارو خیلی زیاد شده و گرفتنش هم سخت سعی کنید به چند گروه تقسیم شید تا بهتر بتونید بگیریدش و راهش رو سد کنید ! فقط مواظب باشید برای کلاس های دیگر مزاحمت ایجاد نکنید .
_منتظر چی هستین بدویین تا کسی را گاز نگرفته
_چشم استاد
جادو اموزان با بی دقتی به حرف استادشان گوش نکردند و به چند گروه تقسیم نشدند ! دافنه که حواسش نبود از بقیه جادو اموزان جدا شده صدایی در راهرو غربی قلعه شنید و آن را دنبال کرد ! زمانی که به صدا رسید....

اینجوری مرتب میشه:
استاد ملانی همانطور که پادزهر ها را به جادواموزان می داد تا به کسانی که توسط قارقارو گاز گرفته شده بودند، تزریق کنند به آنها گفت:
-بچه ها مواظب باشید که شما را هم گاز نگیرد، سرعت قارقارو خیلی زیاد شده و گرفتنش هم سخت است. سعی کنید به چند گروه تقسیم شوید تا بهتر بتوانید بگیریدش و راهش را سد کنید. فقط مواظب باشید برای کلاس های دیگر مزاحمت ایجاد نکنید. منتظر چی هستید! بدویید تا کسی را گاز نگرفته.
_چشم استاد.
جادو اموزان با بی دقتی به حرف استادشان گوش نکردند و بدون گروهبندی پراکنده شدند!
دافنه که حواسش نبود از بقیه جادو اموزان جدا شد. ناگهان صدایی در راهرو غربی قلعه شنید و آن را دنبال کرد. زمانی که به صدا رسید...

همونطور که دیدی من علامت هایی مثل ویرگول، نقطه یا دونقطه رو به کلمه قبل چسبوندم و از کلمه ی بعدی فاصله دادم.
وقتی هم دیالوگ کسی رو مینویسیم همه جملاتش رو توی یه پاراگراف آوردم و فاصله ندادم.
علامت تعجب اگه زیاد باشه جملات رو بی مزه میکنه بنابراین کمتر بهتر.
همچنین تو توی پستت از زبان رسمی استفاده کردی. مثلا گفتی بچه ها مواظب باشید که شما را هم گاز نگیرد، بنابراین همه جا باید این لحن رو حفظ کنی، را همیشه را نوشته بشه نه رو.مثلا منتظر چی هستین هم باید هستید نوشته بشه. کلا سعی کن یا رسمی بنویسی یا محاوره نه مخلوطی از هردو.

ملانی استاد بیخیال و کنجکاوی بود تا الان، توی پستت ملانی رو نگران و سراسیمه تصویر کردی که این یکم از امتیازت کم میکنه.
همچنین یه جاهایی داستان قطع میشه. با فضاسازی داستان رو کش بده. یهو میگی نه من آمپول نمیخوام و ملانی پوزخند میزنه، اینجا فرصت خوبیه تا تورو قانع کنه یا دلیل بیشتری برای استادت بیاری تا ازت ناراحت نشه اما یهو میبینیم آمی داره داد میزنه.
برای پایان داستان عجله نکن. خلاقیت خوبی داری، ازش استفاده کن و بیشتر بنویس و بخون.

اسکورپیوس مالفوی: ۲۰
صدآفرین اسکور! خلاقیتت و ظاهر پست و شکلکا و شخصیتا همه سرجاشون بودن. خوددرگیری خیلی باحال و خنده دار بود.
مدال پشمکی‌ش رو دادی حالا؟
استفاده از شکلکت یکم زیاد بود اما پیاز داغش رو زیاد کرده بود و جالب شده بود. لذت بردم از خوندن پستت!

آلبوس سوروس پاتر: ۱۶
پستت کمی کوتاه بود، این باعث شد که وقایع اکشن پستت خیلی شلوغ به نظر بیان.
استفاده ت از لونا و لشکرش جالب بود، هرچند که استفاده لونا از گلوله کاموای قهوه ای کاملا به لونا میخورد و عجیب نبود. همچنین توهم زده ها توی پست تدریسم گفته شد که وضع خوبی نداشتن و باید به این دقت میکردی. درواقع هیچ گاز گرفته شده ای نمیتونست وانمود به سلامتی کنه و مکارانه حمله کنه. صرفا هذیون میگفت و به در و دیوار میخورد.
اما باز پست خوبی بود. آفرین.

کیفیت تکالیفتون خیلی عالی بود. شاگردای نترس و شفابخشانه ای دارم. مراقب سلامتیتون باشید و بیشتر بنویسید.
خسته نباشید همگی.


اگه نجنگی، هیچوقت پیروز نمیشی.


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۰۹ پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰
#31

گریفیندور

الکس وندزبری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱:۳۰ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۲۹ دوشنبه ۱ آذر ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
پیام: 39
آفلاین
الکس که پیش از این هم بارها وسیله ای به نام آمپول را دیده بود و حتی به اجبار با آن درمان شده بود به اندازه دیگران از آن نمی ترسید، اما باز هم می ترسید! اصلا مگر آدمی در این دنیا وجود دارد که از آمپول نترسد؟ یا از آن خوشش بیاید؟ مگر این که شخص مذکور پروفسور ملانی باشد!
دانش آموزان همچنان با تردید به سرنگ ها نگاه می کردند. الکس تصمیم گرفت زودتر به دنبال قاقارو برود تا کل حاضرین در هاگوارتز توهم زده نشده بودند. الکس نزدیک کتیِ خوابالو رفت و گفت:
_کتی! کتی پاشو باید بریم دنبال قاقارو.

کتی با پلک هایی که انگار با چون کبریت هایی نامرئی نگه داشته شده بودند نگاهی به الکس انداخت و گفت:
_قاقارو دیگه کیه؟ من خوابم میاااااد.

الکس بازوی کتی را در دست گرفت و با تحکم گفت:
_شب که شد بگیر بخواب. الان باید بریم ببینیم این قاقاروی تو چه دسته گلی به آب داده!
سپس نگاهی به کلاس خالی از دانش آموز انداخت و این بار مصرانه تر رو به کتی گفت:
_پاشو!
در همان حال به زور متوسل شده و کتی را بلند کرد؛ دو ویال قرمز و سرنگ خودش و کتی را برداشت و کتی را با خود به سمت راهرو کشاند.
هر دو سلانه سلانه راه می رفتند. در واقع الکس کتی را به دنبال خود می کشید و کتی غرغر کنان به دنبالش قدم بر می داشت. ناگهان الکس متوجه صدای گریه و فریاد از سمت سالن گریفیندور شد. کتی را کشان کشان به سمت تابلوی بانوی چاق کشاند، رمز را گفت و بعد تصویر به هم ریخته سالن عمومی مقابل چشم های الکس نقش پدیدار شد و او به سرعت عامل آشوب رو به رویش را که قاقارو بود، یافت. کتی کنار الکس قرار گرفت و گفت: آرکو چش شده؟ وای خدا چقدر خوابم میاد.

الکس که توجهش به سمت آرکوی گریان که بازوی جیسون را چنگ زده بود و جماعت تماشاگرش جلب شده بود به سمت آنها رفت. آرکو هق هق کنان می گفت:
_جیسون تو نباید بمیری! جیسون خواهش می کنم نفس بکش! جیسون!

الکس که متوجه جریان پیش آمده شده بود تصمیم گرفت هر چه زودتر ویال قرمز را به او تزریق کند، پس با صدای نسبتا بلندی گفت:
_بچه ها برید کنار! من می دونم آرکو چه بلایی سرش اومده.

جیسون که سعی داشت آرکو را قانع کند که سالم و سلامت است گفت:
_اما آرکو از من جدا نمیشه، چرا اصرار داره که من در حال مرگم؟

الکس نگاه درمانده ای به سمت کتی انداخت و گفت:
_خوب میشه! باید اینو تزریق کنم بهش.

و سرنگ حاوی ویال قرمز را بالا گرفت. آرکو که توجهش سمت الکس سرنگ به دست جلب شده بود، گفت:
_اومدی جیسون رو نجات بدی؟ داره می میره! اون چیه توی دستت؟ کمکش می کنه؟ ببین نفس نمی کشه!
و شروع به گریه کردن کرد. اعضای حاضر در سالن از اوضاع پیش آمده گیج بودند و نمی دانستند چگونه خنده شان را کنترل کنند. الکس با لبخندی اطمینان بخش گفت:
_اینو که به تو تزریق کنم جیسون حالش خوب میشه.

صدای خنده کوتاهی با حرف الکس در سالن پیچیده شد. آرکو فداکارانه گفت:
_من به خاطر جیسون حاضرم هر کاری بکنم. راستی با این چیز تیز قراره چی کار بکنی؟

الکس پرستارگونه گفت:
_تو که با چیزای تیز غریبه نیستی آرکو. بازوت رو بیار جلو تا این رو بهت تزریق بکنم.

آرکو کاری که الکس گفته بود را انجام داد و الکس سعی کرد در اولین تجربه آمپول زنی اش دست آرکو را آش و لاش نکند. چند لحظه بعد از تزریق سرنگ آرکو حالت خواب آلودی به خودش گرفت، بر روی زمین نشست، به دیوار تکیه داد و بعد صدای خر و پفش بلند شد. الکس نگاهی به کتی به خواب رفته در سوی دیگر سالن انداخت و در همین بین چشمش به قاقارو افتاد. انگار قاقارو خان لطف کرده بود و فقط آرکو را گاز گرفته بود. الکس با احتیاط قاقارو را در آغوش گرفت و روانه کلاس شفابخشی شد تا کار درمان قاقارو را به پروفسور ملانی بسپارد تا او پادزهر را به قاقارو تزریق کند.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.