جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
17 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
2
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
پیام امروز
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- [[single]] باشگاه دوئل
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/28
تولد نقش: 1397/08/03
آخرین ورود: یکشنبه 31 شهریور 1398 22:38
از: زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
پستها:
458

به نام خدا
منvsماتیلدا استیونز
اولین تغییر شکل من
کریس در اتاقش نشسته بود و سرش را میان دستانش قرار داده بود.
او همین یک دقیقه پیش یک ماگل را کشته بود.البته شاید منشا اصلی ناراحتی او چیز دیگری بود.
به زوی ماموران وزارتخانه همراه دیوانه ساز ها مثل مور و ملخ به خانه او و خانواده اش سرازیر میشدند.
دیوانه ساز...ترس همیشگی اش.
پدرش روبرویش ایستاده است.
-تو یه ماگل رو کشتی؟یه ماگل بی دفاع؟
-نمیخواستم بابا! نمیخواستم به خدا...نمیخواستم.
و گریه کنان ادامه میدهد:
-روی پشت بوم یه ساختمون بود من داشتم تو یه کوچه تمرین تغییر شکل میکردم.خب زیاد موفق نبودم ولی اون دید بدنم پر مو شد بینیم دراز شد و بعد دوباره به حالت اصلی برگشتم.مجبور شدم طلسم بیهوشی اجرا کنم روش.فکر میکردم میفته کف پشت بوم بعد من میرم روش طلسم فراموشی رو...
-ولی اون افتاد پایین.
گریه کریس شدیدتر میشود.
-من بی احتیاطی کردم بابا...
چشمان پدرش تنگ میشود.
-تو باید بری پسرم!توی آزکابان دووم نمیاری.
وحشت چشمان قهوه ای کریس را پر میکند.
-به نظرت یه نوجوون رو به... به...
-نه.بوسه که نه ولی حبس ابد...
حالا پدرش هم با او گریه میکند.
-باورم نمیشه همه اینا واسه یه تمرین تغییر شکل سادس!
-اگه من برم شما...
-مادرت رو بیهوش کردم و بردم به یه پناهگاه امن.بالاخره اون یه ماگله دیگه.نه؟
-شما چی؟
پدر کریس شانه بالا میاندازد
-خب من میرم یه جای دیگه.شاید بتونن رد منو بزنن.ها؟
-بابا...من...شرمندم.
و به آغوش پدرش میرود.قطره های اشک شانه پدرش را خیس میکند.
-تقصیر منه...همش بخاطر یه تمرین تغییر شکل مسخرس!
صدای گریه پدرش را میشنود.ناگهان آسمان را مه غلیظی فرا میگیرد.
کریس با ترس به پدرش نگاه میکند.
-برو پسرم!الان میان!
-ولی من شما رو تنها...
پدرش با لحن ملتمسانه ای میگوید:
-فقط برو...
کریس به سمت پنجره میدود.خودش را به حیاط پشتی میرساند.
-تو میتونی کریس.درسته کم تمرین کردی ولی تو با استعدادی!
مه آسمان غلیظ تر میشود.
درد شدیدی بدن کریس را فرا میگیرد.فقط بار اول اینگونه است یا؟
کم کم موی قهوه ای تمام بدن کریس را میپوشاند.بینی اش دراز میشود و...
دیگر اثری از کریس نیست.به جای او سگی قهوه ای،که چوبدستی را میان پوزه اش گرفته است از حیاط پشتی بیرون میپرد.صدای ماموران وزراتخانه را میشوند.پدرش حتما رفته است.باید رفته باشد...
به پشت سرش نگاه نمیکند.میدود.فقط میدود.نمیداند مقصدش کجاست.شاید مناسب ترین جا برای او کنار لرد تاریکی باشد.هم خودش دوست دارد به او خدمت کند هم او از پسری که در نوجوانی یک ماگل را کشته است خوشش میاید.
حتما خوشش میاد...
ناگهان چیزی در پایش فرو میرود.نقش بر زمین میشود آخرین تصویری که میبیند تصویر یک دمنتور یا مامور وزارتخانه نیست.تصویر یک ماگل است...
چشمانش را که باز میکند درون کامیونی بزرگ است در قفسی چوبی که شکسته است.معلوم است جنسش زیاد مرغوب نیست.نمیداند چند ساعت گذشته است.اما هنوز به شکل سگ است.متوجه سگ های دیگری که در اطرافش هستند میشود و دستبندی که روی دستانش است:سازمان جمع آوری سگ های ولگرد لندن.
ناسزا میگوید.اما فقط صدای پارس ملایمی از دهانش خارج میشود.
چوبدستی اش نیست.به سمت در میرود و محکم پارس میکند و سرش را به آن میکوبد انقدر میکوبد که از سرش خون بیرون میزند.صدای کسی میاید
-چه مرگتون...
دیگر فرصتی برای مرد نمیماند که حرف بزند.از آنچه که کریس فکر میکرد بهتر شد.مرد بدون هیچ سر و صدایی روی زمین افتاده است.
به سمت در راننده میرود.راننده که اصلا به او نگاه نمیکند میگوید:
-اشلی؟چش بود؟
چوبدستی کریس جلوی آیینه آویزان شده است.
-هی اشلی.دقت کردی امروز چه روز عجیبیه؟اون از سگه که این چوب عجیبو با خودش میاورد...
چوبدستی کریس را لمس میکند.
_یا اون مه غلیظ که یهو اومد تو آسمون...
کریس به سمت او میپرد.پرش قابل ملاحظه ای است.راننده هم با چند ضربه چنگال و گازهای متععد بی حرکت روی صندلی میفتد.این بار با سر و صدای زیاد.
کریس چوبدستی اش را به دندان میگیرد از کامیون بیرون میپرد و به سمت لاین دیگر خیابان میرود.دراز میکشد.
ناگهان صدای ترمز وحشتناکی میاید.
کریس بلند میشود تازه متوجه میشود به حالت انسانی برگشته است.
اتوبوسی قرمز رنگ روبرویش ایستاده است.پسری ککی مکی از در اتوبوس بیرون میاید و از روی برگه ای میخواند:
-به اتوبوس شوالیه،اتوبوس حمل و نقل جادوگران سرگردان...
سپس با سوظن به کریس و سپس به پیام امروزی که در دست دارد خیره میشود.
_تو...تو؟
_ایمپریو!
پسر با حالتی گیج و منگ میگوید:
-خب بفرمایید.
کریس از پله ها بالا میرود و سریع روی تختی دراز میکشد.
کله ای که روی شیشه آویزان شده است میپرسد:
-کجا میری بچه؟
کریس کمی با خودش فکر میکند.
-خانه ریدل ها
و اتوبوس با سرعتی وحشتناک به سمت سرنوشت او راه میفتد.
منvsماتیلدا استیونز
اولین تغییر شکل من
کریس در اتاقش نشسته بود و سرش را میان دستانش قرار داده بود.
او همین یک دقیقه پیش یک ماگل را کشته بود.البته شاید منشا اصلی ناراحتی او چیز دیگری بود.
به زوی ماموران وزارتخانه همراه دیوانه ساز ها مثل مور و ملخ به خانه او و خانواده اش سرازیر میشدند.
دیوانه ساز...ترس همیشگی اش.
پدرش روبرویش ایستاده است.
-تو یه ماگل رو کشتی؟یه ماگل بی دفاع؟
-نمیخواستم بابا! نمیخواستم به خدا...نمیخواستم.
و گریه کنان ادامه میدهد:
-روی پشت بوم یه ساختمون بود من داشتم تو یه کوچه تمرین تغییر شکل میکردم.خب زیاد موفق نبودم ولی اون دید بدنم پر مو شد بینیم دراز شد و بعد دوباره به حالت اصلی برگشتم.مجبور شدم طلسم بیهوشی اجرا کنم روش.فکر میکردم میفته کف پشت بوم بعد من میرم روش طلسم فراموشی رو...
-ولی اون افتاد پایین.
گریه کریس شدیدتر میشود.
-من بی احتیاطی کردم بابا...
چشمان پدرش تنگ میشود.
-تو باید بری پسرم!توی آزکابان دووم نمیاری.
وحشت چشمان قهوه ای کریس را پر میکند.
-به نظرت یه نوجوون رو به... به...
-نه.بوسه که نه ولی حبس ابد...
حالا پدرش هم با او گریه میکند.
-باورم نمیشه همه اینا واسه یه تمرین تغییر شکل سادس!
-اگه من برم شما...
-مادرت رو بیهوش کردم و بردم به یه پناهگاه امن.بالاخره اون یه ماگله دیگه.نه؟
-شما چی؟
پدر کریس شانه بالا میاندازد
-خب من میرم یه جای دیگه.شاید بتونن رد منو بزنن.ها؟
-بابا...من...شرمندم.
و به آغوش پدرش میرود.قطره های اشک شانه پدرش را خیس میکند.
-تقصیر منه...همش بخاطر یه تمرین تغییر شکل مسخرس!
صدای گریه پدرش را میشنود.ناگهان آسمان را مه غلیظی فرا میگیرد.
کریس با ترس به پدرش نگاه میکند.
-برو پسرم!الان میان!
-ولی من شما رو تنها...
پدرش با لحن ملتمسانه ای میگوید:
-فقط برو...
کریس به سمت پنجره میدود.خودش را به حیاط پشتی میرساند.
-تو میتونی کریس.درسته کم تمرین کردی ولی تو با استعدادی!
مه آسمان غلیظ تر میشود.
درد شدیدی بدن کریس را فرا میگیرد.فقط بار اول اینگونه است یا؟
کم کم موی قهوه ای تمام بدن کریس را میپوشاند.بینی اش دراز میشود و...
دیگر اثری از کریس نیست.به جای او سگی قهوه ای،که چوبدستی را میان پوزه اش گرفته است از حیاط پشتی بیرون میپرد.صدای ماموران وزراتخانه را میشوند.پدرش حتما رفته است.باید رفته باشد...
به پشت سرش نگاه نمیکند.میدود.فقط میدود.نمیداند مقصدش کجاست.شاید مناسب ترین جا برای او کنار لرد تاریکی باشد.هم خودش دوست دارد به او خدمت کند هم او از پسری که در نوجوانی یک ماگل را کشته است خوشش میاید.
حتما خوشش میاد...
ناگهان چیزی در پایش فرو میرود.نقش بر زمین میشود آخرین تصویری که میبیند تصویر یک دمنتور یا مامور وزارتخانه نیست.تصویر یک ماگل است...
چشمانش را که باز میکند درون کامیونی بزرگ است در قفسی چوبی که شکسته است.معلوم است جنسش زیاد مرغوب نیست.نمیداند چند ساعت گذشته است.اما هنوز به شکل سگ است.متوجه سگ های دیگری که در اطرافش هستند میشود و دستبندی که روی دستانش است:سازمان جمع آوری سگ های ولگرد لندن.
ناسزا میگوید.اما فقط صدای پارس ملایمی از دهانش خارج میشود.
چوبدستی اش نیست.به سمت در میرود و محکم پارس میکند و سرش را به آن میکوبد انقدر میکوبد که از سرش خون بیرون میزند.صدای کسی میاید
-چه مرگتون...
دیگر فرصتی برای مرد نمیماند که حرف بزند.از آنچه که کریس فکر میکرد بهتر شد.مرد بدون هیچ سر و صدایی روی زمین افتاده است.
به سمت در راننده میرود.راننده که اصلا به او نگاه نمیکند میگوید:
-اشلی؟چش بود؟
چوبدستی کریس جلوی آیینه آویزان شده است.
-هی اشلی.دقت کردی امروز چه روز عجیبیه؟اون از سگه که این چوب عجیبو با خودش میاورد...
چوبدستی کریس را لمس میکند.
_یا اون مه غلیظ که یهو اومد تو آسمون...
کریس به سمت او میپرد.پرش قابل ملاحظه ای است.راننده هم با چند ضربه چنگال و گازهای متععد بی حرکت روی صندلی میفتد.این بار با سر و صدای زیاد.
کریس چوبدستی اش را به دندان میگیرد از کامیون بیرون میپرد و به سمت لاین دیگر خیابان میرود.دراز میکشد.
ناگهان صدای ترمز وحشتناکی میاید.
کریس بلند میشود تازه متوجه میشود به حالت انسانی برگشته است.
اتوبوسی قرمز رنگ روبرویش ایستاده است.پسری ککی مکی از در اتوبوس بیرون میاید و از روی برگه ای میخواند:
-به اتوبوس شوالیه،اتوبوس حمل و نقل جادوگران سرگردان...
سپس با سوظن به کریس و سپس به پیام امروزی که در دست دارد خیره میشود.
_تو...تو؟
_ایمپریو!
پسر با حالتی گیج و منگ میگوید:
-خب بفرمایید.
کریس از پله ها بالا میرود و سریع روی تختی دراز میکشد.
کله ای که روی شیشه آویزان شده است میپرسد:
-کجا میری بچه؟
کریس کمی با خودش فکر میکند.
-خانه ریدل ها
و اتوبوس با سرعتی وحشتناک به سمت سرنوشت او راه میفتد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/10
تولد نقش: 1397/03/14
آخرین ورود: چهارشنبه 19 شهریور 1399 19:51
از: کالیفرنیا
پستها:
359

من vs کریس چمبرز
- ببخشید؟! متوجه نشدم!
ماتیلدا به دروغ حرف را بر زبان آورد. اما نمی توانست حرفی که شنیده بود را حتی برای ثانیه ای باور کند! پنه لوپه سرش را به آرامی تکان داد.
- ببین! تو پاییز، این درسا که سخت ترو سنگین تر از ترم تابستونه. بخاطر همین فعالیتا تو هاگوارتز به شدت پایین اومده. بخصوص تو محفل ققنوس. خونه ی ریدل وضعیتش بهتر از مائه. مثل اینکه همه دارن از خوبی زده میشن! حتی اون... اسمش چی بود؟! آهان... اشلی ساندرز. سعی کرد خودشو نشون بده و خب پروفسور هم کمکش کرد. حرفای همیشگی! برو تو الف. دال و از این جور چیزا! اما اون به جای اینکه به حرفا گوش کنه، طرف خونه ی ریدل رو گرفت متاسفانه! تازه وارداشون بیشتر از مائه. تو ماموریت هایی که دامبلدور به من گفت شروع کنم؟ شروع کردم و خب... کسی توجه نکرد. و الان...
او سخن خود را متوقف کرد و نفس عمیقی کشید. حرف زدن در حد نُه خط کار سختی بود!
- من فعالیتم رو در حد خوبی نگه داشتم و حفظ کردم. مثل قدیما نیست. اما این حد فعالیت برای پاییز رکورد خوبی به حساب میاد. و تو هم... نسبتا بد نیستی! بعضی وقتا به محفل و هافل سر میزنی. حداقل نشانتو ازت نگرفتن. دامبلدور از این کار خوشش نمیاد. اما ما باید سر در بیاریم! من میخوام که توام فعالیتت زیاد بشه و محفلی خوبی بشی! پس ماموریت مخفیانه رو به تو متحول کردم!
ماتیلدا ابرویش را بالا برد.
- چقدر به این مسائل فکر کردی؟!
- خیلی زیا... چیزه... بذار حقیقتو بگم! همین نیم ساعت پیش به ذهنم اومد!
- عالیه! دارم رو کی حساب میکنم!
میدونی چقدر خطرناکه؟ مثلا اگه اونجا یه وقت به حالت خودم...
- این اتفاق نمیفته. زیاد طولش نده. شک میکنن بقیه!
- خیله خب! فقط بگو چیکار کنم. به دوره کردن نقشه هم احتیاج ندارم.
پنی طلسم را آرام به دوست محفلیش گفت و او دقیق آن را بر زبان آورد. چیزی احساس نکرد. اما ناگهان حس میکرد مولکول هایش فشرده میشوند. انگار کسی او را سخت می فشرد اما بدون هیچ درد خاصی. حس میکرد که زمین هاگوارتز به او نزدیک تر میشود. به طور ناگهانی، پنه برای او مثل غول چراغ جادو- البته خیلی خوشگل تر و باهوش تر و...- بزرگ شد.
سوزشی در پشتش حس کرد. با گوشه ی چشمش که به عقب نگاه کرد، متوجه شد لایه ای زرد رنگ بالاتر از شانه اش، به صورت بیضی شکل وجود دارد. به شانه ی دیگرش که نگاه کرد، دوباره با همان صحنه روبرو شد. ناگهان همه فکرش به هم ریخت و بخاطر اتفاق هایی که برایش افتاده بود، جیغ زد. صدای فریاد او، مانند زمزمه کردن خیلی آرام انسان با هم دیگر بود. پنه با گوش های تیز خود و یا حرکات عجیب ماتیلدا، متوجه نگرانی ماتیلدا شد و به او تسکین داد:
- آروم باش ماتیلدا! تو تغییر شکل دادی. تو پیکسی شدی!
کلمه ی پیکسی در ذهن او جرقه زد! همه چیز را بخاطر آورد و آرام شد. به خود نگاه کرد. دست هایش زرد شده بودند و انگشت هایش حتی یک دهم انگشت سابقش نبود. پاهایش هم به همین حالت بود. مرلین را شکر کرد که پاها و یا دیگر اعضای بدنش، به طور ناقص در نیامده بود! به قوسی کمرش دست کشید.
لاغر تر از قبل شده بود که حتی فکر میکرد قطر کمرش اندازه ی قطر یک مداد بود.حاله ای زرد رنگ کل او را احاطه کرده بود. به بال های زرد و خاکستری رنگش دست کشید. بسیار لطیف بود. دست پیکسیش را تا جایی که کش می آمد بر روی بالش پیش برد که شاید نرم بودن بال هایش، کمی از نگرانی هایش کم کند.
بر سر پنه ای که از خنده، شکمش را گرفته بود، داد کشید:
- نخند. به ریش مرلین قسم اگه به شکل خودم برگشتم، بکشمت! خب حالا میخوای لینی رو بکشونی اینجا یا نه؟! و یا اینکه بگی چشام چه رنگیه؟!
پنی از تهدید ماتیلدا ترسیده بود. شاید نمیدانست که ماتیلدا استیونز هافلپافی، دل اینکار را نداشت. اما بالاخره خنده ی او قطع شده بود. او به هر دو سوال ماتیلدا جواب داد:
- الان میرم. همینحا بمون. چشاتم عسلیه!
ماتیلدا ناگهان مثل گل پژمرده ای شد. بال هایش افتاد و موهای زردش هم دیگر با باد تکان نمی خورد. بزرگترین ترس او، عوض شدن رنگ چشمانش بود. او خود را با چشمانش می شناخت. زیباییش را با چشمانش میدید. آن چشم آبی که رگه هایی از خاکستری داشت، کجا بود؟
او ماموریت داشت. نباید بخاطر مسئله های بی اهمیت - البته از نظر بقیه- فکر خودش را مشغول میکرد. اما مثل اینکه انقدر مشغول شده بود که متوجه رفتن پنه نشده بود. سعی کرد پرواز کند. با اراده ی خود! برای بار بیستم، موفق شد که پرواز کند که دید پیکسی ای به او نزدیک میشود.
او هم مثل ماتیلدا پیکسی، همه قسمت های بدنش یک دست و یک رنگ بود، اما نه زرد. بلکه آبی! او خوش فرم تر از ماتیلدا بود و البته علامت مرگخوار ها بر روی دست آبی تیره رنگش، کاملا مشهود بود. او بعد بال های مداوم، به پیکسیِ زرد رسید.
با چشم های نافذش، سر تا پای پیکسی مقابلش را برانداز کرد. چیزی نگفت اما حالت صورتش عوض شد.
- یکی از شاگردام گفت بیام اینجا بخاطر پیکسی...
- بذارین اول خودمو معرفی و داستان رو بازگو کنم...
- صبر کن، چرا انقدر با احترام باهام حرف میزنی؟!
ماتیلدا به خود ناسزا گفت. یادش رفته بود که لینی وارنر در کلاس معلم او بوده است. اما ناگهان فکری به ذهنش رسید.
- خب... من همیشه با غریبه ها با احترام حرف میزنم. من... آممم... دایانا مید هستم. از بریتانیا اومدم و داستان هایی مختلف، من رو به اینجا کشونده. شاگرد شما، پنه لوپه، من رو در حالی که تو جنگل پرواز میکردم پیدا کرد و گفت که دوست داره حتما موضوع رو با شما درمیون بذاره و اون اسم شما رو لینی صدا کرد.
لینی با صدایی خسته ناشی از دایانا - اسم ساختگی ماتیلدا-، سخن گفت:
- لینی وارنر! خب... خیلی خوشحال شدم که با تو آشنا شدم... دایانا. دوست داری که دوستم باشی؟ البته از دوست بازی خوشم نمیادا! ولی به هر حال!
دایانا با صدایی سرشار از خوشحالی گفت:
- البته لینی! تو به نظر آدم با فرهنگی هستی.
- اگه بخوای دوستم باشی، باید دیگه با احترام حرف نزنی. و البته اخلاقتو از مودب به بدی و شرارت تغییر بدی! بله! دوست شدن با لینی وارنر کبیرم شرطایی داره.
دایانا با قیافه ی پوکر فیسانه ای او را نگاه میکرد. به پنه ناسزا گفت که او را در چنین شرایط سختی قرار داده است.اما به خود آمد و جوابی منطقی داد.
- میتونیم فقط کسایی باشیم که همدیگه رو میبینن و حرف میزنن. مثل دو تا همکلاسی که علاقه ای به هم ندارن اما از سر ناچاری، با هم حرف میزنن!
او گفت:
- از سر ناچاری؟!
- نه نه نه! منظورم ما نبود که! مثال بود فقط!
او با قیافه ای سرشار از تفکر گفت:
- من خیلی شاگردامو دوست دارم. چون شیطون نیستن، خیلیم باهوشن. هیچکدومشون از هشت پایین تر نمی گرفتن. و تو... خیلی شبیه به یک نفری به نام ماتیلدا استیونزی! زردی هردوتون خودنمایی میکنه و تنها فرقتون تو چشماتونه.
دایانا خیلی ناراحت شد که دوباره کلمه ی " رنگ چشاتون" را میشنید. او از آن حالت خود تنفر داشت.
- جالبه! تا حالا به ساحره ای تشبیه نشده بودم. تو معلمی. الان کاری نداری بریم با هم قدم بزنیم؟... یعنی پرواز کنیم؟!
- کار که خب... یه جورایی داری نجاتم میدی! انقدر زیاده که نمیتونم بشمارمشون. و البته! خیلی وقته که تو جنگل ممنوعه پرواز نکردم!
- جنگل ممنوعه؟! تو اینجا چرا نه؟!
او سریع به اشتباه خود پی برد. اما لینی با ملایمت جواب او را داد.
- یه نفر داریم، اسمش هکتوره و مرگخواره... البته گیجت نکنم! یه جبهست. و این هکتور، مغز درست حسابی نداره، دوست داره هر پیکسی ای که ببینه، تشریح کنه! یا خودش میره یا به شاگرداش دستور میده که برن پیکسی ها رو تشریح کنن!
- خدای من!
- بیا بریم دیگه!
آنها به جنگل رفتند و از زندگی خود میگفتند. روز دوم هم بیشتر حرف زدند و روز سوم هم همین شکل گذشت. روز چهارم خیلی باهم خوب شدند و دایانا فهمید که الان وقت اجرای نقشه است!
- لینی؟
- هوم؟!
- ببین، من درباره ی همه چیز جادوگری و هاگوارتز و این جور چیزا فهمیدم. اما سوالی که ذهنمو درگیر کرده، اینه که شما مرگخوارا چطوری انقدر موفقین؟ رمز کارتون چیه؟!
و قیافه ای دوستانه و پرسشگرانه به خود گرفت که عادی باشد. لینی ناگهان دست از پرواز کردن به جلو را کشید و در حالی که بال هایش مدام هوا را پس میزدند، ایستاد.
- واقعا این سوال مغزتو درگیر کرده؟!
- البته!
- لرد بزرگ و عزیزم، گفته که به کسی چیزی نگیم. البته ما بچه نیستیم، اما... هشدار داد! ولی تو که پیکسی هستی و کسیو تو هاگوارتز نمیشناسی. پس چیزی نمیگی! اما محض احتیاط، قول میدی که به کسی نگی؟
دایانا کمی در جواب خود تأمّل کرد. او هیچوقت دوست نداشت که قول برای هیچ و پوچ بدهد. اما او به لحظه ای که چند روز منتظر آن بود، رسیده بود. پس باید قواعد و رفتار خود را فقط در این مورد، تغییر دهد.
- قول میدم.
- خب... بعضیامون تو شهر مشنگا، با کلی تحقیق و تعقیب، میفهمن که کی خون جادوگری داره. پس میریم مخشو میزنیم که بدی خوبه و کلی وعده ی الکی بهش میدیم. اما هشدار کشته شدن خودشو به دست لرد، ندادیم! گفتیم یه وقت زده بشه! بعضیامون ازمرگخوارای بازنشسته، بچه هاشون رو مرگخوار میکنیم. و تو دنیای اصیل زاده ها، مثل کارمون تو دنیای مشنگی عمل میکنیم. البته... کسایی که واقعا لیاقت و جرأت دارن رو انتخاب میکنیم و...
او بیشتر جزئیات هم گفت.دایانا سعی میکرد که خلاصه ای از حرف های لینی را بخاطر بسپارد.لینی نگاهی به ساعت ریزش انداخت و گفت:
- مثل همیشه زیاد حرف زدیم. تا دم حیاط باهام بیا و بعدش برو.
- باشه. مرسی بخاطر توضیح.
اما او جواب او را نداد. چون مرگخوار ها شأن خود را حفظ میکنند و الکی "خواهش میکنم"، نمیگویند. وقتی رسیدند، با صحنه ی عجیبی روبرو شدند. همه جای حیاط از تله های کوچک پوشانده شده بود. گویی برای پیکسی گذاشته شده بودند. همه جا ورقه هایی پخش بود. دایانا با صدای بلند خواند:
پیکسیی زرد پیدا شده. بسیار کمیاب است و من میخوام که در عمل خیر از پیکسی استفاده کنم. "همه ی بدنش زرد است"!
هکتور دگورث گرنجر
دایانا از تعجب، آهی سر داد. لینی با لحن هشدار آمیزی به او گفت:
- دیگه هیچوقت نیا اینجا.
تو جنگل بمون تا من بیام. ظاهرا این فضول فهمیده!
او این را گفت و صحنه را ترک کرد. دایانا مانده بود که چکار کند.ناگهان چیزی در ذهنش آمد و جیغ کشیدـ پنی نگفته بود که چگونه به حالت خود برگردد. باید چکار میکرد؟! جرقه ای در ذهنش زد. ورقه ای از ورقه های روی زمین برداشت. با اینکه سنگین بود، اما بر زمین نشست و شروع به نوشتن برای پنه کرد. مرلین را شکر که پنه چوبدستیش هم کوچک کرده بود! اما این نامه نوشتنش، مزیتی داشت. او به قولی که به لینی داده بود، عمل کرده بود. او اطلاعات را به پنه "نمیگفت"، ولی آنها را "مینوشت".نامه را در پشت بوته ای گذاشت و آرزو کرد که پنه آن را ببیند.
- ببخشید؟! متوجه نشدم!

ماتیلدا به دروغ حرف را بر زبان آورد. اما نمی توانست حرفی که شنیده بود را حتی برای ثانیه ای باور کند! پنه لوپه سرش را به آرامی تکان داد.
- ببین! تو پاییز، این درسا که سخت ترو سنگین تر از ترم تابستونه. بخاطر همین فعالیتا تو هاگوارتز به شدت پایین اومده. بخصوص تو محفل ققنوس. خونه ی ریدل وضعیتش بهتر از مائه. مثل اینکه همه دارن از خوبی زده میشن! حتی اون... اسمش چی بود؟! آهان... اشلی ساندرز. سعی کرد خودشو نشون بده و خب پروفسور هم کمکش کرد. حرفای همیشگی! برو تو الف. دال و از این جور چیزا! اما اون به جای اینکه به حرفا گوش کنه، طرف خونه ی ریدل رو گرفت متاسفانه! تازه وارداشون بیشتر از مائه. تو ماموریت هایی که دامبلدور به من گفت شروع کنم؟ شروع کردم و خب... کسی توجه نکرد. و الان...
او سخن خود را متوقف کرد و نفس عمیقی کشید. حرف زدن در حد نُه خط کار سختی بود!
- من فعالیتم رو در حد خوبی نگه داشتم و حفظ کردم. مثل قدیما نیست. اما این حد فعالیت برای پاییز رکورد خوبی به حساب میاد. و تو هم... نسبتا بد نیستی! بعضی وقتا به محفل و هافل سر میزنی. حداقل نشانتو ازت نگرفتن. دامبلدور از این کار خوشش نمیاد. اما ما باید سر در بیاریم! من میخوام که توام فعالیتت زیاد بشه و محفلی خوبی بشی! پس ماموریت مخفیانه رو به تو متحول کردم!
ماتیلدا ابرویش را بالا برد.
- چقدر به این مسائل فکر کردی؟!
- خیلی زیا... چیزه... بذار حقیقتو بگم! همین نیم ساعت پیش به ذهنم اومد!
- عالیه! دارم رو کی حساب میکنم!
میدونی چقدر خطرناکه؟ مثلا اگه اونجا یه وقت به حالت خودم...- این اتفاق نمیفته. زیاد طولش نده. شک میکنن بقیه!
- خیله خب! فقط بگو چیکار کنم. به دوره کردن نقشه هم احتیاج ندارم.
پنی طلسم را آرام به دوست محفلیش گفت و او دقیق آن را بر زبان آورد. چیزی احساس نکرد. اما ناگهان حس میکرد مولکول هایش فشرده میشوند. انگار کسی او را سخت می فشرد اما بدون هیچ درد خاصی. حس میکرد که زمین هاگوارتز به او نزدیک تر میشود. به طور ناگهانی، پنه برای او مثل غول چراغ جادو- البته خیلی خوشگل تر و باهوش تر و...- بزرگ شد.
سوزشی در پشتش حس کرد. با گوشه ی چشمش که به عقب نگاه کرد، متوجه شد لایه ای زرد رنگ بالاتر از شانه اش، به صورت بیضی شکل وجود دارد. به شانه ی دیگرش که نگاه کرد، دوباره با همان صحنه روبرو شد. ناگهان همه فکرش به هم ریخت و بخاطر اتفاق هایی که برایش افتاده بود، جیغ زد. صدای فریاد او، مانند زمزمه کردن خیلی آرام انسان با هم دیگر بود. پنه با گوش های تیز خود و یا حرکات عجیب ماتیلدا، متوجه نگرانی ماتیلدا شد و به او تسکین داد:
- آروم باش ماتیلدا! تو تغییر شکل دادی. تو پیکسی شدی!
کلمه ی پیکسی در ذهن او جرقه زد! همه چیز را بخاطر آورد و آرام شد. به خود نگاه کرد. دست هایش زرد شده بودند و انگشت هایش حتی یک دهم انگشت سابقش نبود. پاهایش هم به همین حالت بود. مرلین را شکر کرد که پاها و یا دیگر اعضای بدنش، به طور ناقص در نیامده بود! به قوسی کمرش دست کشید.
لاغر تر از قبل شده بود که حتی فکر میکرد قطر کمرش اندازه ی قطر یک مداد بود.حاله ای زرد رنگ کل او را احاطه کرده بود. به بال های زرد و خاکستری رنگش دست کشید. بسیار لطیف بود. دست پیکسیش را تا جایی که کش می آمد بر روی بالش پیش برد که شاید نرم بودن بال هایش، کمی از نگرانی هایش کم کند.
بر سر پنه ای که از خنده، شکمش را گرفته بود، داد کشید:
- نخند. به ریش مرلین قسم اگه به شکل خودم برگشتم، بکشمت! خب حالا میخوای لینی رو بکشونی اینجا یا نه؟! و یا اینکه بگی چشام چه رنگیه؟!
پنی از تهدید ماتیلدا ترسیده بود. شاید نمیدانست که ماتیلدا استیونز هافلپافی، دل اینکار را نداشت. اما بالاخره خنده ی او قطع شده بود. او به هر دو سوال ماتیلدا جواب داد:
- الان میرم. همینحا بمون. چشاتم عسلیه!
ماتیلدا ناگهان مثل گل پژمرده ای شد. بال هایش افتاد و موهای زردش هم دیگر با باد تکان نمی خورد. بزرگترین ترس او، عوض شدن رنگ چشمانش بود. او خود را با چشمانش می شناخت. زیباییش را با چشمانش میدید. آن چشم آبی که رگه هایی از خاکستری داشت، کجا بود؟
او ماموریت داشت. نباید بخاطر مسئله های بی اهمیت - البته از نظر بقیه- فکر خودش را مشغول میکرد. اما مثل اینکه انقدر مشغول شده بود که متوجه رفتن پنه نشده بود. سعی کرد پرواز کند. با اراده ی خود! برای بار بیستم، موفق شد که پرواز کند که دید پیکسی ای به او نزدیک میشود.
او هم مثل ماتیلدا پیکسی، همه قسمت های بدنش یک دست و یک رنگ بود، اما نه زرد. بلکه آبی! او خوش فرم تر از ماتیلدا بود و البته علامت مرگخوار ها بر روی دست آبی تیره رنگش، کاملا مشهود بود. او بعد بال های مداوم، به پیکسیِ زرد رسید.
با چشم های نافذش، سر تا پای پیکسی مقابلش را برانداز کرد. چیزی نگفت اما حالت صورتش عوض شد.
- یکی از شاگردام گفت بیام اینجا بخاطر پیکسی...
- بذارین اول خودمو معرفی و داستان رو بازگو کنم...
- صبر کن، چرا انقدر با احترام باهام حرف میزنی؟!
ماتیلدا به خود ناسزا گفت. یادش رفته بود که لینی وارنر در کلاس معلم او بوده است. اما ناگهان فکری به ذهنش رسید.
- خب... من همیشه با غریبه ها با احترام حرف میزنم. من... آممم... دایانا مید هستم. از بریتانیا اومدم و داستان هایی مختلف، من رو به اینجا کشونده. شاگرد شما، پنه لوپه، من رو در حالی که تو جنگل پرواز میکردم پیدا کرد و گفت که دوست داره حتما موضوع رو با شما درمیون بذاره و اون اسم شما رو لینی صدا کرد.
لینی با صدایی خسته ناشی از دایانا - اسم ساختگی ماتیلدا-، سخن گفت:
- لینی وارنر! خب... خیلی خوشحال شدم که با تو آشنا شدم... دایانا. دوست داری که دوستم باشی؟ البته از دوست بازی خوشم نمیادا! ولی به هر حال!
دایانا با صدایی سرشار از خوشحالی گفت:
- البته لینی! تو به نظر آدم با فرهنگی هستی.
- اگه بخوای دوستم باشی، باید دیگه با احترام حرف نزنی. و البته اخلاقتو از مودب به بدی و شرارت تغییر بدی! بله! دوست شدن با لینی وارنر کبیرم شرطایی داره.
دایانا با قیافه ی پوکر فیسانه ای او را نگاه میکرد. به پنه ناسزا گفت که او را در چنین شرایط سختی قرار داده است.اما به خود آمد و جوابی منطقی داد.
- میتونیم فقط کسایی باشیم که همدیگه رو میبینن و حرف میزنن. مثل دو تا همکلاسی که علاقه ای به هم ندارن اما از سر ناچاری، با هم حرف میزنن!
او گفت:
- از سر ناچاری؟!
- نه نه نه! منظورم ما نبود که! مثال بود فقط!
او با قیافه ای سرشار از تفکر گفت:
- من خیلی شاگردامو دوست دارم. چون شیطون نیستن، خیلیم باهوشن. هیچکدومشون از هشت پایین تر نمی گرفتن. و تو... خیلی شبیه به یک نفری به نام ماتیلدا استیونزی! زردی هردوتون خودنمایی میکنه و تنها فرقتون تو چشماتونه.
دایانا خیلی ناراحت شد که دوباره کلمه ی " رنگ چشاتون" را میشنید. او از آن حالت خود تنفر داشت.
- جالبه! تا حالا به ساحره ای تشبیه نشده بودم. تو معلمی. الان کاری نداری بریم با هم قدم بزنیم؟... یعنی پرواز کنیم؟!
- کار که خب... یه جورایی داری نجاتم میدی! انقدر زیاده که نمیتونم بشمارمشون. و البته! خیلی وقته که تو جنگل ممنوعه پرواز نکردم!
- جنگل ممنوعه؟! تو اینجا چرا نه؟!
او سریع به اشتباه خود پی برد. اما لینی با ملایمت جواب او را داد.
- یه نفر داریم، اسمش هکتوره و مرگخواره... البته گیجت نکنم! یه جبهست. و این هکتور، مغز درست حسابی نداره، دوست داره هر پیکسی ای که ببینه، تشریح کنه! یا خودش میره یا به شاگرداش دستور میده که برن پیکسی ها رو تشریح کنن!
- خدای من!
- بیا بریم دیگه!
آنها به جنگل رفتند و از زندگی خود میگفتند. روز دوم هم بیشتر حرف زدند و روز سوم هم همین شکل گذشت. روز چهارم خیلی باهم خوب شدند و دایانا فهمید که الان وقت اجرای نقشه است!
- لینی؟
- هوم؟!
- ببین، من درباره ی همه چیز جادوگری و هاگوارتز و این جور چیزا فهمیدم. اما سوالی که ذهنمو درگیر کرده، اینه که شما مرگخوارا چطوری انقدر موفقین؟ رمز کارتون چیه؟!
و قیافه ای دوستانه و پرسشگرانه به خود گرفت که عادی باشد. لینی ناگهان دست از پرواز کردن به جلو را کشید و در حالی که بال هایش مدام هوا را پس میزدند، ایستاد.
- واقعا این سوال مغزتو درگیر کرده؟!
- البته!
- لرد بزرگ و عزیزم، گفته که به کسی چیزی نگیم. البته ما بچه نیستیم، اما... هشدار داد! ولی تو که پیکسی هستی و کسیو تو هاگوارتز نمیشناسی. پس چیزی نمیگی! اما محض احتیاط، قول میدی که به کسی نگی؟
دایانا کمی در جواب خود تأمّل کرد. او هیچوقت دوست نداشت که قول برای هیچ و پوچ بدهد. اما او به لحظه ای که چند روز منتظر آن بود، رسیده بود. پس باید قواعد و رفتار خود را فقط در این مورد، تغییر دهد.
- قول میدم.
- خب... بعضیامون تو شهر مشنگا، با کلی تحقیق و تعقیب، میفهمن که کی خون جادوگری داره. پس میریم مخشو میزنیم که بدی خوبه و کلی وعده ی الکی بهش میدیم. اما هشدار کشته شدن خودشو به دست لرد، ندادیم! گفتیم یه وقت زده بشه! بعضیامون ازمرگخوارای بازنشسته، بچه هاشون رو مرگخوار میکنیم. و تو دنیای اصیل زاده ها، مثل کارمون تو دنیای مشنگی عمل میکنیم. البته... کسایی که واقعا لیاقت و جرأت دارن رو انتخاب میکنیم و...
او بیشتر جزئیات هم گفت.دایانا سعی میکرد که خلاصه ای از حرف های لینی را بخاطر بسپارد.لینی نگاهی به ساعت ریزش انداخت و گفت:
- مثل همیشه زیاد حرف زدیم. تا دم حیاط باهام بیا و بعدش برو.
- باشه. مرسی بخاطر توضیح.
اما او جواب او را نداد. چون مرگخوار ها شأن خود را حفظ میکنند و الکی "خواهش میکنم"، نمیگویند. وقتی رسیدند، با صحنه ی عجیبی روبرو شدند. همه جای حیاط از تله های کوچک پوشانده شده بود. گویی برای پیکسی گذاشته شده بودند. همه جا ورقه هایی پخش بود. دایانا با صدای بلند خواند:
پیکسیی زرد پیدا شده. بسیار کمیاب است و من میخوام که در عمل خیر از پیکسی استفاده کنم. "همه ی بدنش زرد است"!
هکتور دگورث گرنجر
دایانا از تعجب، آهی سر داد. لینی با لحن هشدار آمیزی به او گفت:
- دیگه هیچوقت نیا اینجا.
تو جنگل بمون تا من بیام. ظاهرا این فضول فهمیده!
او این را گفت و صحنه را ترک کرد. دایانا مانده بود که چکار کند.ناگهان چیزی در ذهنش آمد و جیغ کشیدـ پنی نگفته بود که چگونه به حالت خود برگردد. باید چکار میکرد؟! جرقه ای در ذهنش زد. ورقه ای از ورقه های روی زمین برداشت. با اینکه سنگین بود، اما بر زمین نشست و شروع به نوشتن برای پنه کرد. مرلین را شکر که پنه چوبدستیش هم کوچک کرده بود! اما این نامه نوشتنش، مزیتی داشت. او به قولی که به لینی داده بود، عمل کرده بود. او اطلاعات را به پنه "نمیگفت"، ولی آنها را "مینوشت".نامه را در پشت بوته ای گذاشت و آرزو کرد که پنه آن را ببیند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of
me
I'm looking right at the other half of
me
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/15
تولد نقش: 1397/06/22
آخرین ورود: یکشنبه 1 دی 1398 17:27
از: معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
پستها:
242

من vs دراکو ملفوى:
تخم شانسى
آروم آروم به سمت تالار اسليترين قدم برداشتم،چرا تاحالا حس نکرده بودم تالار انقدر تاريکه؟
تخم رو توبغلم فشردموبعد از چند دقيقه طاقت فرسا رسيدم به تالار ،تخم جانور رو روى ميز گذاشتم(نفس عميقى کشيدم)
بلاتريکس:همونى که بهت گفتم روخريدى؟تمام پولى که بهت دادم خرج شد ديگه؟
-اوه معلومه
(من راستش رو گفتم ،کل پولى که بهم داده بود رو خرج کردم اما فقط يک چهارمش رو خرج تخم خريدن کردم،خب تخم گرون چه دردش مى خوره؟؟اينم کار اونو ميکنه مگه نه؟تازه من بيشتر به اون پول نياز داشتم ،بايد گوشى مشنگي ميخريدم ،آخه گويل گوشى خودشو نميده من ماهى بازى کنم،پس من کاردرستى کردم)
بلا:خوبه پس تخم جانور رو ببر تو خوابگاه خودتون و گرم نگهش دار بايد تا3روز ديگه بشکنه، هروقت احساس کردى ميخواد از توى تخم در بياد،زود بيارش پيش خودم فهميدى؟
-بله حتماً (اوه قسر در رفتم نفهميد)
به سمت خوابگاه رفتم،آخ جوون بايدگوشى رو زودتر امتحانش کنم، والبته از اين تخم مراقبت کنم.تخم رو گذاشتم توى پرقوى کنار تختم تا گرم بمونه،پريدم روى تخت ،آخيش هيجا تخت آدم نميشه!ولى هنوز نگرانم نکنه بلا بفهمه چيکار کردم؟نکنه تخم بدرد نخور باشه؟براى آروم کردن خودم شروع کردم به حرف زدن باتخم:ببين کوچولو، معلومه توهم به اندازه تخم هاى گرون خوبى،دليل اينکه ارزون بودى ،شايد اين بوده که اونا قدرتو نمى دونستن براى همين روحيه خودتو ازدست نده و3روزديگه ،دقيقاً چيزى بشو که بلا ميخواد،باشه؟؟فايتينگ(موفق باشى)
دراز کشيدم و به سقف اتاق نگاه کردم.
-مومو
-هووم اين ديگه صداى چى بود؟
دورو برمو نگاه کردم کسى نبود،شايد اشتباه شنيدم،دوباره چشامو بستموسعى کردم بخوابم.
-مومو
سريع از جام پریدم يا مرلين اين ديگه صداى چيه؟؟شايد جنه اومده آزارو اذيت ،اين جنا چرا اينطورين؟..نچ نچ

چى؟درست ميشنوم،صدا از اين تخم بود؟اين حرف ميزنه؟
-مومو
از سر خليت شروع کردم به سوال پرسيدن از تخم:اهم اهم خب ،1،2،3امتحان ميکنيم،ببين تخم عزيز من خيلى سوال ها ازت دارم پس اگه از اون تو صداى منو ميشنوى،هرسوالى که ازت پرسيدم اگه جوابش آره بود بگو مومو اگه نه بود بگو مو،مو مکث کن باشه؟
-مومو
-خوبه ببينم تو يه تخم جانورى ديگه؟
-مومو
-خب بخواطر اين ارزونى که قدرتو نميدونستن مگه نه؟
-مو،مو
-اى وايى حالا چه خاکى توسرم بريزم ؟خودشم اعتراف کرد که يه تخم به درد نخوره،بلاتريکس نابودم ميکنه !!آيگو خيلى حرص خوردم باید برم گوشى عزیزم رو امتحان کنم ،حالا این بازي روازکجا گير بيارم ؟؟
يک روز بعد کلاس ويبره
-پيست پيست
سلينا:هوم چيه؟
-چى ميخورى؟
-بتوچه بگو حرفتو!
-اهم خب اگه بهم بگى اسم بازى ماهيه گويل چيه ،من به هکتور نميگم که تو دارى پفک ميخورى
-هووم...
اول اينکه اگه هکتور بفهمه مهم نيست ،من گشنمه پس غذا مى خورم.ودوم اينکه من اصلا نميدونم اسم گوشى گويل چيه،بعد بخوام اسم بازی شو بدونم ؟؟
-بابا اون بازيه بود که بايد ماهى رو باتور از تو دريا ميگرفتى؟؟اونو ميگم!
-نچ نچ هنوز يادم نيومده!
-باشه اينطورياس؟،جبران ميکنم. (کمى چشم غره +زبون قشنگمم دراز کردم)
--------------------------------------------صداى شکسته شدن تخم قلب ديانارو مى لرزوند ،درحدى که ديگه داشت بندرى ميرقصيد.
بلا:اه زود باش بشکن ،ديانا بيا خودت تخم و بگير ،وقتى شکست بده من.
-ب باشه.
تخم رو از بلاتريکس گرفتم...آخه چرا اينجورى شد؟
فلش بک 3ساعت قبل
-واى خدا اون عوضی بهم نميگه بازيش چيه!نگاهم به تخم افتاد،واى دو روز ديگه اين از تو تخم در مياد..دوست ندارم دوروز ديگه دراددد چيکار کنم؟؟
-مومو
صداى جيغ بلاتريکس اومد،
-زود باش از اين اتاق بيا بيرون امروز تولد اربابه وما بايد اينجارو تزئين کنيم !
-اما تو گفتی از اين تخم مراقبت کنم .
-کسی کارى به کار اون نداره همراهم بيا..
2:50دقيقه بعد
خيلى خسته بودم همه جارو تزئين کرديمو بعد فهميديم امروز تولد ارباب نبوده.کنار تخم نشستم وترکى رو روى سرش ديدم که هر لحظه بيشتر ميشد،واى خدا بدبخت شدم وبا سرعت باور نکردنى که خودمم نميدونم از کجا آوردم ،اونو پيش بلاتريکس بردم.
فلش فوروارد
نکنه چون گفتم دوس ندارم دوروز ديگه بشکنه فک کرده بايد زود تر دربياد؟؟هرثانيه تخم بيشترترک ميخور وموجود کوچولوى بنفش توش،بيشتر نمايان ميشد و،وقتى تخم اون جونور شکست،ديانا فهميد اين موجودشباهتى با اونى که بلا ميخواد نداره،يه موجود چشم گنده به رنگ بنفش و سفید وشاخک هاش که شبيه قطره هاى آب بودند،والبته دندونى که نداشت.
ديانا هنوز توى شک بود که بلاتريکس موجودى که خودش ،مومو نام گذارى کرده بود رو از دستش گرفت،
بلا:اين ديگه چيه من که اينو نمى..
-مومو
-خواستم....اوه چه موجود بامزه اى ..به سمت ديانا برگشت،:ولى اين اونى که من ميخوام نيست ديانا،البته خب از اولم ميدونستم بجاى خريدن تخم جانور گرون رفتى گوشى خريدى!
-متأسفم
-متأسف نباش يه اسليترينى هرگز معذرت خواهى نميکنه،راستش من بهت افتخار میکنم تو یه اسليترينى ويه اصيل زاده واقعى هستى!والبته فکر نميکردم موجودى به اين بامزه گى تو اين تخم باشه،نگهش ميدارم،فقط يادت باشه ديگه اين حقه هاتو روى من امتحان نکنى ،چون بد ميبينى امتحانتو قبول شدى،درست به اينجا آوردنت،ميدونى اينجا جايى نيست که آدم مهربون باشه وبه بقيه کمک کنه اين جا خونه جادوگران سياهه ،اينجا اسليترينه..
-مومو..
تخم شانسى
آروم آروم به سمت تالار اسليترين قدم برداشتم،چرا تاحالا حس نکرده بودم تالار انقدر تاريکه؟
تخم رو توبغلم فشردموبعد از چند دقيقه طاقت فرسا رسيدم به تالار ،تخم جانور رو روى ميز گذاشتم(نفس عميقى کشيدم)
بلاتريکس:همونى که بهت گفتم روخريدى؟تمام پولى که بهت دادم خرج شد ديگه؟
-اوه معلومه
(من راستش رو گفتم ،کل پولى که بهم داده بود رو خرج کردم اما فقط يک چهارمش رو خرج تخم خريدن کردم،خب تخم گرون چه دردش مى خوره؟؟اينم کار اونو ميکنه مگه نه؟تازه من بيشتر به اون پول نياز داشتم ،بايد گوشى مشنگي ميخريدم ،آخه گويل گوشى خودشو نميده من ماهى بازى کنم،پس من کاردرستى کردم)بلا:خوبه پس تخم جانور رو ببر تو خوابگاه خودتون و گرم نگهش دار بايد تا3روز ديگه بشکنه، هروقت احساس کردى ميخواد از توى تخم در بياد،زود بيارش پيش خودم فهميدى؟
-بله حتماً (اوه قسر در رفتم نفهميد)
به سمت خوابگاه رفتم،آخ جوون بايدگوشى رو زودتر امتحانش کنم، والبته از اين تخم مراقبت کنم.تخم رو گذاشتم توى پرقوى کنار تختم تا گرم بمونه،پريدم روى تخت ،آخيش هيجا تخت آدم نميشه!ولى هنوز نگرانم نکنه بلا بفهمه چيکار کردم؟نکنه تخم بدرد نخور باشه؟براى آروم کردن خودم شروع کردم به حرف زدن باتخم:ببين کوچولو، معلومه توهم به اندازه تخم هاى گرون خوبى،دليل اينکه ارزون بودى ،شايد اين بوده که اونا قدرتو نمى دونستن براى همين روحيه خودتو ازدست نده و3روزديگه ،دقيقاً چيزى بشو که بلا ميخواد،باشه؟؟فايتينگ(موفق باشى)
دراز کشيدم و به سقف اتاق نگاه کردم.
-مومو
-هووم اين ديگه صداى چى بود؟
دورو برمو نگاه کردم کسى نبود،شايد اشتباه شنيدم،دوباره چشامو بستموسعى کردم بخوابم.
-مومو
سريع از جام پریدم يا مرلين اين ديگه صداى چيه؟؟شايد جنه اومده آزارو اذيت ،اين جنا چرا اينطورين؟..نچ نچ
چى؟درست ميشنوم،صدا از اين تخم بود؟اين حرف ميزنه؟
-مومو
از سر خليت شروع کردم به سوال پرسيدن از تخم:اهم اهم خب ،1،2،3امتحان ميکنيم،ببين تخم عزيز من خيلى سوال ها ازت دارم پس اگه از اون تو صداى منو ميشنوى،هرسوالى که ازت پرسيدم اگه جوابش آره بود بگو مومو اگه نه بود بگو مو،مو مکث کن باشه؟
-مومو
-خوبه ببينم تو يه تخم جانورى ديگه؟
-مومو
-خب بخواطر اين ارزونى که قدرتو نميدونستن مگه نه؟
-مو،مو
-اى وايى حالا چه خاکى توسرم بريزم ؟خودشم اعتراف کرد که يه تخم به درد نخوره،بلاتريکس نابودم ميکنه !!آيگو خيلى حرص خوردم باید برم گوشى عزیزم رو امتحان کنم ،حالا این بازي روازکجا گير بيارم ؟؟
يک روز بعد کلاس ويبره
-پيست پيست
سلينا:هوم چيه؟
-چى ميخورى؟
-بتوچه بگو حرفتو!
-اهم خب اگه بهم بگى اسم بازى ماهيه گويل چيه ،من به هکتور نميگم که تو دارى پفک ميخورى
-هووم...
اول اينکه اگه هکتور بفهمه مهم نيست ،من گشنمه پس غذا مى خورم.ودوم اينکه من اصلا نميدونم اسم گوشى گويل چيه،بعد بخوام اسم بازی شو بدونم ؟؟-بابا اون بازيه بود که بايد ماهى رو باتور از تو دريا ميگرفتى؟؟اونو ميگم!
-نچ نچ هنوز يادم نيومده!
-باشه اينطورياس؟،جبران ميکنم. (کمى چشم غره +زبون قشنگمم دراز کردم)
--------------------------------------------صداى شکسته شدن تخم قلب ديانارو مى لرزوند ،درحدى که ديگه داشت بندرى ميرقصيد.
بلا:اه زود باش بشکن ،ديانا بيا خودت تخم و بگير ،وقتى شکست بده من.
-ب باشه.
تخم رو از بلاتريکس گرفتم...آخه چرا اينجورى شد؟
فلش بک 3ساعت قبل
-واى خدا اون عوضی بهم نميگه بازيش چيه!نگاهم به تخم افتاد،واى دو روز ديگه اين از تو تخم در مياد..دوست ندارم دوروز ديگه دراددد چيکار کنم؟؟
-مومو
صداى جيغ بلاتريکس اومد،
-زود باش از اين اتاق بيا بيرون امروز تولد اربابه وما بايد اينجارو تزئين کنيم !
-اما تو گفتی از اين تخم مراقبت کنم .
-کسی کارى به کار اون نداره همراهم بيا..
2:50دقيقه بعد
خيلى خسته بودم همه جارو تزئين کرديمو بعد فهميديم امروز تولد ارباب نبوده.کنار تخم نشستم وترکى رو روى سرش ديدم که هر لحظه بيشتر ميشد،واى خدا بدبخت شدم وبا سرعت باور نکردنى که خودمم نميدونم از کجا آوردم ،اونو پيش بلاتريکس بردم.
فلش فوروارد
نکنه چون گفتم دوس ندارم دوروز ديگه بشکنه فک کرده بايد زود تر دربياد؟؟هرثانيه تخم بيشترترک ميخور وموجود کوچولوى بنفش توش،بيشتر نمايان ميشد و،وقتى تخم اون جونور شکست،ديانا فهميد اين موجودشباهتى با اونى که بلا ميخواد نداره،يه موجود چشم گنده به رنگ بنفش و سفید وشاخک هاش که شبيه قطره هاى آب بودند،والبته دندونى که نداشت.
ديانا هنوز توى شک بود که بلاتريکس موجودى که خودش ،مومو نام گذارى کرده بود رو از دستش گرفت،
بلا:اين ديگه چيه من که اينو نمى..
-مومو
-خواستم....اوه چه موجود بامزه اى ..به سمت ديانا برگشت،:ولى اين اونى که من ميخوام نيست ديانا،البته خب از اولم ميدونستم بجاى خريدن تخم جانور گرون رفتى گوشى خريدى!
-متأسفم
-متأسف نباش يه اسليترينى هرگز معذرت خواهى نميکنه،راستش من بهت افتخار میکنم تو یه اسليترينى ويه اصيل زاده واقعى هستى!والبته فکر نميکردم موجودى به اين بامزه گى تو اين تخم باشه،نگهش ميدارم،فقط يادت باشه ديگه اين حقه هاتو روى من امتحان نکنى ،چون بد ميبينى امتحانتو قبول شدى،درست به اينجا آوردنت،ميدونى اينجا جايى نيست که آدم مهربون باشه وبه بقيه کمک کنه اين جا خونه جادوگران سياهه ،اينجا اسليترينه..
-مومو..
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1397/8/6 15:16:35
دلیل: .
دلیل: .
جزئیات کاربر

من vs دیانا کارتر
تخم مرغ
روزی دراکو در تالار اسلترین کنار اتش نشسته بود که فکری ذهنش را درگیر کرد.او میدید که بچه های دیگر با حیواناتشان بازی و تفریح میکنند و او نیز دلش خواست یک حیوان داشته باشد.مهم ترین دلیل این فکر این بود که او میخواست با یک حیوان زیبا جلوی کله زخمی پز دهد.
در همین فکر ها بود که ناگهان جرقه ای اتش روی پایش افتاد و پایش را نیم پز کرد.دراکو خواست به پایش کمی نمک بزند که متوجه شد از سوژه پرت شده است.بنابراین جارویش را برداشت و به سوی کوچه دیاگون حرکت کرد.
از بخت بد دراکو بارون شروع به باریدن کرده و حالش را تو قوطی کرد.
دراکو وقتی به کوچه دیاگون رسید،موش آبکشیده شده بود.
او وارد کوچه دیاگون شد و به سمت جانور فروشی رفت و در را خیلی شیک و مجلسی باز کرد.
در جانور فروشی کسی نبود و بوی فضله پرندگان و جغد ها در هوا میپیچید.
دراکو پیش پیشخون رفته و زنگی را که انجا بود به صدا درآورد،مردی چاق و گامبو جلو امد و گفت:چی میخوای بچه جون؟
دراکو که هیچ از این برخورد بی کلاسانه خوشش نیامده بود گفت:با من درست صحبت کن وگرنه میدم بابام باباتو بیاره جلو چش بابات! فروشنده که نفهمیده بود دراکو چی گفته گفت:اممم باشه هر چی تو بگی،حالا چی میخوای؟
دراکو:یک تخم جانور میخوام.
_چه تخمی؟
_نمیدونم بگویید چه دارید.
_یه تخم تسترال دارم ۱۵۰ گالیون!
چهره دراکو پوکر فیس شد و به افق خیره شد.با خود گفت:نمردیم و تسترالم واس ما گرون شد!یک چیز بهتر میخواهیم.
_یه تخم هیپو گریفم داریم ۴۰۰ گالیون!
اینبار دیگر چیزی نمونده بود دراکو از ترس پس بیفتد.
با عصبانیت گفت:مردک اینا چیه فک مردی ما سر گنج قارون خوابیدیم؟!
جانور فروش گفت:خسیسیا مگه شما مایه دار نیستین؟
دراکو صورتش سرخ شد و نمیدانست چه جواب دهد، گفت:اخر دلار گرون شده و ماهم آدم های قانع ای هستیم و اصلا به مادیات اهمیت نمیدهیم!
جانور فروش که به سختی جلوی خنده اش را میگرفت گفت:خب باشه یه تخم داریم معلوم نیست چی توشه ۱۰ گالیون!
دراکو گفت:همینو میخواهیم.
سپس تخم را گرفت و از جانور فروشی بیرون رفت.
او به تخم سفیدی و گردی که خریده بود سخت میبالید سوار جارویش شده و به سمت خانه حرکت کرد.
وقتی به خانه رسید بارون دیگر تمام شده بود.
با دقت تخم را در دست گرفت و به طبقه بالا رفت.
تخم را ارام در گهواره ای گذاشت و پتوی گل منگولی روی تخم گذاشت و جایی گرم و نرم برای او درست کرد او شب و روز با دقت مراقب تخمش بود و حتی زمستان برای سرد نشدن تخم روی آن نشست.
او روز ها از تخم با دقت مراقبت کرد.
سپس بالاخره روز در امدن تخم فرا رسید دراکو برای تخمش جشنی بزرگ بر پا کرد و تمام جادوگران و مرگخواران را اعم ار لرد سیاه دعوت کرد.
هکتور و بانز به محض دیدن خوراکی های جشن شروع به درو کردن کردند.
دراکو به طبقه بالا رفت تخمش را بیاورد او با احتیاط تخم را پایین اورد و روی جایگاه ویژه گذاشت.
تخم شروع به ترک خوردن کرد،هر کسی در مورد اینکه چه چیزی توی تخم دراکو است حدس هایی زده بود.لرد سیاه فکر میکرد داخل تخم یک عدد لرد سیاه کوچک قرار دارد!
و هکتور و بانز انتظار داشتند که ان تخم غذا باشد.
بالاخره زحمات دراکو نتیجه داده و تخم باز شد و موجودی پردار و کوچک و زرد از آن بیرون آمد.
دراکو و بقیه که نام ان حیوان مشنگی را نمی دانستند گمان میکردند یک نژاد باستانی و افسانه ای را پیدا کرده اند.دراکو جلو و فرزنده اش را در دست گرفت،لوسیوس با صدای بلند و عجیب گفت:اخجون مرلین بزرگ شدم!
در ان لحظه لرد سیاه ان ها را کنار زد و گفت:بروید کنار این حیوان باید در رکاب ما آموزش ببیند و مرگ خواری شایسته شود.
هکتور گفت: ببخشید ارباب ولی من گمان میکنم این موجود غذای خوبی شود.
همه به هکتور زل زدند و هکتور تصمیم گرفت در افق محو شود.
دراکو موجود را گرفت و رفت تا به هری کله زخمی پزش را بدهد.
چند روز بعد او در هاگوارتس و جلوی چشم همگان پز موجود را به هری داد اما در کمال تعجب تنها صدایی که شنید صدای خنده دورگه ها،مشنگ زادگان و هری بود که به او میخندیدند.
دراکو با ناز و ادا و البته خجالت و شرم ساری به خانه برگشت.
فردای آن روز خانواده مالفوی ناهار یک غذای جدید خوردند.
که دراکو پخته بود و ان را جوجه کباب نامید و به این ترتیب بود که از ان پس جوج خوری و جاده چالوس بین جادوگران رواج پیدا کرد.
تخم مرغ
روزی دراکو در تالار اسلترین کنار اتش نشسته بود که فکری ذهنش را درگیر کرد.او میدید که بچه های دیگر با حیواناتشان بازی و تفریح میکنند و او نیز دلش خواست یک حیوان داشته باشد.مهم ترین دلیل این فکر این بود که او میخواست با یک حیوان زیبا جلوی کله زخمی پز دهد.
در همین فکر ها بود که ناگهان جرقه ای اتش روی پایش افتاد و پایش را نیم پز کرد.دراکو خواست به پایش کمی نمک بزند که متوجه شد از سوژه پرت شده است.بنابراین جارویش را برداشت و به سوی کوچه دیاگون حرکت کرد.
از بخت بد دراکو بارون شروع به باریدن کرده و حالش را تو قوطی کرد.
دراکو وقتی به کوچه دیاگون رسید،موش آبکشیده شده بود.
او وارد کوچه دیاگون شد و به سمت جانور فروشی رفت و در را خیلی شیک و مجلسی باز کرد.
در جانور فروشی کسی نبود و بوی فضله پرندگان و جغد ها در هوا میپیچید.
دراکو پیش پیشخون رفته و زنگی را که انجا بود به صدا درآورد،مردی چاق و گامبو جلو امد و گفت:چی میخوای بچه جون؟
دراکو که هیچ از این برخورد بی کلاسانه خوشش نیامده بود گفت:با من درست صحبت کن وگرنه میدم بابام باباتو بیاره جلو چش بابات! فروشنده که نفهمیده بود دراکو چی گفته گفت:اممم باشه هر چی تو بگی،حالا چی میخوای؟
دراکو:یک تخم جانور میخوام.
_چه تخمی؟
_نمیدونم بگویید چه دارید.
_یه تخم تسترال دارم ۱۵۰ گالیون!
چهره دراکو پوکر فیس شد و به افق خیره شد.با خود گفت:نمردیم و تسترالم واس ما گرون شد!یک چیز بهتر میخواهیم.
_یه تخم هیپو گریفم داریم ۴۰۰ گالیون!
اینبار دیگر چیزی نمونده بود دراکو از ترس پس بیفتد.
با عصبانیت گفت:مردک اینا چیه فک مردی ما سر گنج قارون خوابیدیم؟!
جانور فروش گفت:خسیسیا مگه شما مایه دار نیستین؟
دراکو صورتش سرخ شد و نمیدانست چه جواب دهد، گفت:اخر دلار گرون شده و ماهم آدم های قانع ای هستیم و اصلا به مادیات اهمیت نمیدهیم!
جانور فروش که به سختی جلوی خنده اش را میگرفت گفت:خب باشه یه تخم داریم معلوم نیست چی توشه ۱۰ گالیون!
دراکو گفت:همینو میخواهیم.
سپس تخم را گرفت و از جانور فروشی بیرون رفت.
او به تخم سفیدی و گردی که خریده بود سخت میبالید سوار جارویش شده و به سمت خانه حرکت کرد.
وقتی به خانه رسید بارون دیگر تمام شده بود.
با دقت تخم را در دست گرفت و به طبقه بالا رفت.
تخم را ارام در گهواره ای گذاشت و پتوی گل منگولی روی تخم گذاشت و جایی گرم و نرم برای او درست کرد او شب و روز با دقت مراقب تخمش بود و حتی زمستان برای سرد نشدن تخم روی آن نشست.
او روز ها از تخم با دقت مراقبت کرد.
سپس بالاخره روز در امدن تخم فرا رسید دراکو برای تخمش جشنی بزرگ بر پا کرد و تمام جادوگران و مرگخواران را اعم ار لرد سیاه دعوت کرد.
هکتور و بانز به محض دیدن خوراکی های جشن شروع به درو کردن کردند.
دراکو به طبقه بالا رفت تخمش را بیاورد او با احتیاط تخم را پایین اورد و روی جایگاه ویژه گذاشت.
تخم شروع به ترک خوردن کرد،هر کسی در مورد اینکه چه چیزی توی تخم دراکو است حدس هایی زده بود.لرد سیاه فکر میکرد داخل تخم یک عدد لرد سیاه کوچک قرار دارد!
و هکتور و بانز انتظار داشتند که ان تخم غذا باشد.
بالاخره زحمات دراکو نتیجه داده و تخم باز شد و موجودی پردار و کوچک و زرد از آن بیرون آمد.
دراکو و بقیه که نام ان حیوان مشنگی را نمی دانستند گمان میکردند یک نژاد باستانی و افسانه ای را پیدا کرده اند.دراکو جلو و فرزنده اش را در دست گرفت،لوسیوس با صدای بلند و عجیب گفت:اخجون مرلین بزرگ شدم!
در ان لحظه لرد سیاه ان ها را کنار زد و گفت:بروید کنار این حیوان باید در رکاب ما آموزش ببیند و مرگ خواری شایسته شود.
هکتور گفت: ببخشید ارباب ولی من گمان میکنم این موجود غذای خوبی شود.
همه به هکتور زل زدند و هکتور تصمیم گرفت در افق محو شود.
دراکو موجود را گرفت و رفت تا به هری کله زخمی پزش را بدهد.
چند روز بعد او در هاگوارتس و جلوی چشم همگان پز موجود را به هری داد اما در کمال تعجب تنها صدایی که شنید صدای خنده دورگه ها،مشنگ زادگان و هری بود که به او میخندیدند.
دراکو با ناز و ادا و البته خجالت و شرم ساری به خانه برگشت.
فردای آن روز خانواده مالفوی ناهار یک غذای جدید خوردند.
که دراکو پخته بود و ان را جوجه کباب نامید و به این ترتیب بود که از ان پس جوج خوری و جاده چالوس بین جادوگران رواج پیدا کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
JUST SLYTHRIN
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

من Vs حسن مصطفی
ضربه
ضربه
لینی و رز رو به روی هم نشسته بودن و توپ بسکتبالی وسطشون به چشم میخورد. هکتور هم تخمه و پاپکورن به دست گوشهای نشسته بود و به نظر منتظر تماشای واقعهی هیجانانگیزی میومد.
- زود باشین شروع کنین دیگه! میخوام بدونم کدومتون میبرین. حدس بزنین من رو کی شرط بستم؟

لینی و رز شونههاشونو به نشونه ندونستن بالا میندازن و با کنجکاوی به سمت هکتور برمیگردن.
- هیچکدوم! اصن نمیتونین بازی کنین! شرط بستم جفتتون میبازین.

-

-

لینی به یاد نکتهای میفته که از قلم افتاده بود.
- اونوخ دقیقا با کی شرط بستی؟

- پاتیلم!

هکتور اینو میگه و پاتیلی که کنارش نشسته بود و جلوی اونم پاپکورن و تخمه چیده شده بود رو نشون میده.
لینی و رز ترجیح میدن به جای واکنش نشون دادن به هکتور، برگردن و بازیشونو شروع کنن.
- گل من، با شماره سه توپو میندازم. آماده باش.

رز سری تکون میده و با شمارهی سه بازی شروع میشه. در کمال تعجب و حیرت هکتور، لینی و رز با وجود جثهی کوچیک و نحیفشون، نه تنها توپِ بسکتبالِ چند برابرِ وجودشون رو بلند میکنن، بلکه باهاش والیبال هم بازی میکنن!
هکتور که شکست تصوراتی خورده بود و شرطو از پاتیلش باخته بود، چند تا گالیون تو پاتیلش میندازه و پاپکورن و تخمهها رو جمع میکنه و میره. البته که پاتیلشم زیر بغلش میگیره و میبره. هکتور هرگز شرطی که گالیون از جیبش بره نمیبنده!
- تلق!
صدای تلقی بلند میشه و گلدون رز به چند تیکهی نهچندان مساوی تقسیم میشه. پرتاب لینی دقیقا به گلدون رز برخورد کرده بود.
اما رز، گلی نبود که با این ضربهها پژمرده بشه. بنابراین کفشای گلدونیشو تو پاش محکم میکنه و تلق و تولوقکنان برای پوشیدن یه گلدون دیگه صحنه رو ترک میکنه.
- تا برمیگرده یکم بازوهامو قوی میکنم.

لینی بعد از گفتن این حرف، برای نشون دادن زور بازوی هرچه بیشترش، داخل اتاق میایسته اما توپو بالای راهپلهای که جلوی اتاق قرار داشت پرتاب میکنه. توپ هربار به دیوار بالای پله برخورد میکنه و تپتپکنان پلهها رو طی میکنه و تو دستای لینی برمیگرده. لینی در اون لحظه بسیار احساس قدرتمندی میکرد و خودش رو همچین تصور میکرد!
ثانیهها جای خودشونو به هم میدن و خبری از بازگشت رز نمیشه تا اینکه...
- شپلق!
ناگهان لرد که در حال عبور از راهرو بود، همزمان با پرتاب توپ لینی، جلوی در اتاق ظاهر میشه و... فوقع ما وقع!
- پیکس؟ این چی بود خورد تو سر ما؟

اما پاسخی از جانب لینی شنیده نمیشه. چون حواس لینی به قُری پرت شده بود که بالای سر لرد ایجاد شده بود و هر لحظه درازتر میشد!
لینی به سختی آب دهنشو قورت میده.
- چیزی نبود ارباب.

نگاه ترسناک لرد نشون میده که خیلی هم چیزی بود!
سلولهای مغزی لینی به سرعت شروع به کنکاش میکنن تا هرجور شده لینی رو از مخمصه نجات بدن. و موفق میشن!
- چیزه ارباب. یه ضربهی کوچیک بود، با توپ بسکتبال.
ما تو خونه ریدلا مسابقهی کی از همه قویتره گذاشته بودیم، که ببینیم کی توپ بخوره تو سرش دردش نمیاد و چیزی نمیگه! 
"چیزی نمیگه" حرفی بود که باعث میشه لرد به سرعت دست از عصبانیتش بکشه.
- خب... ما که اصلا چیزی حس نکردیم. فک کردیم پشه با سرمون تصادف کرد! اصن از بس کلهمون قویه، زور موهامون نمیرسه تا رشد کنه!

همون موقع صدای تلقتلقی شنیده میشه که نشون از بازگشت رز داره. لینی نمیخواست کسی متوجه دست گلی که به آب داده بشه، یا حتی بدتر از اون، لرد متوجه بشه چی شده! پس با وحشت پروازی میکنه و یکراست روی سر لرد و جلوی قُر میشینه. از اونجایی که سر لرد بر اثر ضربه بیحس شده بود، طبعا متوجه حضور لینی رو سرش نمیشه. بنابراین رز با چنین صحنهای مواجه میشه.
- عه ارباب! شما هم اومدین مسابقه؟
... لینی اونجا چی کار میکنی؟ 
- ما مسابقه رو دادیم و پیروز شدیم...
لرد که متوجه شده بود رز موقع خطاب لینی، بالای سرش رو نگاه کرده بود ادامه میده:
- لینی! چند بار گفتیم بالای سر ما پرواز نکن؟ ویز ویزت آرامش ذهنمونو به هم میزنه!
البته به نظر میاد کنترل ویزتو به دست گرفتی چون صدایی نمیشنویم! 
قبل از اینکه رز بخواد لب باز کنه و بگه لینی پرواز نمیکنه، بلکه رو سر مبارک لرد نشسته، لرد اونجا رو ترک میکنه.
از شانس خوب لینی، مقصد لرد اتاقش بود و در راه هم با مرگخواری رو به رو نمیشن.
با ورود به اتاق لرد، بالا رفتگی قُر کمی فروکش میکنه و لینی که آزادی عمل بیشتری حس میکنه، با خوشنودی آبپرتقالی که برای تنفس بین دو نیمهی بازی تهیه کرده بودو از تو جیبش در میاره و مشغول نوشیدنش میشه.
لینی اونقد آروم نوشیدنیو از نی هورت میکشه و لرد هم اونقد سرگرم مشاهدهی عکسهای کتابی میشه که اصلا متوجه حضور حشرهای روی سرش نمیشه.
دقایق همینطور میگذرن و لینی که از حضور بر سر مبارک لرد تو پوست خودش نمیگنجید، تصمیم میگیره کمی روی سرِ بیحس لرد بپر بپر کنه و حتی حمام شمع بگیره! (به جا حمام آفتاب، نور اتاق که حاصل از شمع بود.)
اما گستاخی لینی به همینجا ختم نمیشه و به قدری جوگیر میشه که حتی گوشیای که از لایتینا قرض گرفته بود رو هم برمیداره و همچون کسایی که قلهای رو فتح کردن و از فضای پایین کوه عکس میگیرن، سلفیای از خودش و ارتفاعی که روش وایساده بود و صورت لرد میگیره!
- بهتره برای شام آماده بشیم!

لینی با شنیدن این حرف لرد، به سرعت از جا میپره و در حالی که دستپاچه شده بود، دست به گریبان قُر میشه.
- نازی نازی... خوب شو زودی. برو تو... برو! تف تف تف!
لینی نهتنها با دست چندین بار روی قُر میزنه تا تو بره، بلکه هرچی آب تو بدنش بود رو در قالب تف روی قُر خالی میکنه. اون همیشه به قدرت تف ایمان داشت و اینبار هم مستثنی نبود!
- ما چرا داریم خیس میشیم؟ این آبا چیه میچکه رو کلهمون؟ سقف خراب شده؟ یادمون باشه به مرگخوارامون بسپریم سقفو تعمیر کنن.

لرد که ردای مخصوص شامش رو پوشیده بود، حالا به سمت آینه حرکت میکنه. قرار گرفتن لرد جلوی آینه همانا و پخش شدن لینی روی قُر برای پوشوندنش نیز همانا! لینی خم شده بود و سعی داشت با دست و پاهاش قُر رو بپوشونه.
- پیکسی؟ تو رو سر ما چی کار میکنی؟ چیو از ما پنهان میکنی؟ چشممون روشن! صندلی برای خودت آوردی؟ الان که تو رو با صندلیت شوت کردیم میفهمی بعد از این کجا رو برای نشستن برگزینی!

لرد دستشو بالا میاره و ضربهای به لینی و جایی که روش نشسته بود میزنه. نتیجه این میشه که لینی بالبالزنان از رو سرش بلند میشه و خودش... خودزنی میکنه!
- این چیه رو سر ما کاشتی؟ صبر کن ببینیم... تو رو سر ما توپ کوبونده بودی!

اتفاقات به سرعت تو ذهن لرد مرور میشن و همه چیو در میابه! لینی بر او نیرنگ زده بود! اما لرد خوب میدونست جواب اشتباه لینی رو چطور باید بده.
- که مسابقه بود هان؟ ما هم بلدیم مسابقه بدیم.

ساعتی بعد - بیرون سالن غذاخوری
مرگخوارا کف دست هورا به راه انداخته بودن و مشغول تماشای لردی بودن که لباس ورزشی پوشیده بود و توپ بسکتبالی که پیشتر رو سرش خورده بودو آماده تو دستاش گرفته بود و روی هدفش زوم شده بود.
میپرسین هدف چی بود؟ هدف لینیای بود که جلوی دیوار در حال بالبالزدن بود!
- بزنین ارباب!

- با تمام قدرت بزنین!

- اربابِ ورزشکارمون!

- هورا هورا!

- رحم کنین ارباب!
... شپلق! با برخورد توپ به لینی، لینی همچون کتلت به دیوار پشت سرش میچسبه. لرد که از پرتاب خودش راضی بود، توپو رها میکنه و گرد و خاک دستاشو میتکونه.
- حالا میتونیم بریم شام میل کنیم.

مرگخوارا که از نمایش به راه افتاده شاد شده بودن، به دنبال لرد راهیِ سالن غذاخوری میشن. البته به جز هکتور!
هکتور کاردکی برمیداره و لینی رو که حسابی به دیوار چسبیده بود ازش جدا میکنه و رو زمین میذاره. بعد به دنبال بقیه مرگخوارا به سمت سالن غذاخوری ویب میزنه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/25
تولد نقش: 1397/06/27
آخرین ورود: شنبه 2 اسفند 1404 03:16
از: قـضــــاااا
پستها:
210
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

آخرین پک رو دیگه رد داد. توش فوت کرد و ته سیگار نداشته و هیچ وقت نکشیده شو انداخت تو گودال عمیق جلوش. خیلی عمیق بود و لیز. چشمای کم سوش می تونس آب راکد ته گودال رو ببینه. به شفافیت و زلالی سواحل مدیترانه. برای آخرین دفعه دماغشو بالا کشید و به لبه پرتگاه نزدیک تر شد. قطعاً ایده خودکشی تو چاه ده سانتی توالت فرنگی بهترین راه واسه خلاصی از بدبختی هاش نبود ولی برای هضم جثه در حد جنینش کافی به نظر می اومد. چشاشو بست و یه نفس عمیق کشید...
سال ها قبل
- پس چرا نمیاد؟ آآآآآآ شـــــــــــــ
- فشار نیار زن. گیره نده. خودش میاد.
- هوووف...
- عاقا و خانم مصطفی! خواهش میکنم آرامش خودتونو حفظ کنید. الاناست که بیاد.
زنی با عبایه رو تخت اتاق عمل دراز کشیده بود و داشت در حالیکه ادای زور زدن در میاورد، با قیافه ای عرق ریزان و مثلا مضطرب به شوهر ریشوی دشداشه پوشش زل میزد که بدون توجه به وضعیت همسرش چرتکه گرفته بود دستش و حساب کتاب میکرد واسه خودش. وضع کاسبی و بازار خراب بود و شدیداً نیاز به تحول داشت تو زندگیش. جراح مجهول الهویه ماسک پوش هم به جای نگاه به دو زوج، پشت به اونها دم پنجره واستاده بود و ظاهرا تو آسمون آفتابی دنبال چیزی میگشت.
- عااا. خودشه. بلاخره اومد...
جراح از جلوی پنجره کنار رفت و شیشه پنجره با صدای "پتیفوخخخی" خرد شد و یه لک لک پرید داخل اتاق عمل و نشست رو زن درازکش. دکتر از ناکجا یه ورد آلاهومورای سنگین میزنه و میوفته به جون دل و روده لک لک و رو در و دیوار اتاق عمل خون میپاشه. بعد از دقایقی حفاری و تعویض اشتباه قلب و کلیه، با نخ سوزنی که سر راه از مترو خریده بود واسه مادرش، حیوانو بخیه میکنه و نهایتاً دست میکشه از شیکمش...
- می بخشید. این حیوان نوبت پیوند آپاندیس داشت از قبل مجبور بودم اونو بذارم اول تو اولویت. الان میرم سراغ بچه.
لک لک به نظر می اومد خشتک به خشتک آفرین تسلیم کرده باشه. با این حال دکتر منقار حیوانو میاره پایین و دست میکنه داخلش و کله ی بچه ای رو بیرون میکشه...
دکتر: تبریک میگم. بچه تون دختره! به به!
عاقا: از سرش چطور فهمیدی؟ ندیده قضاوت نکن هیچ وقت.
زن: ای جان. مهم نیست عاقا. سخت نگیر. زمونه عوض شده. سالم باشه فقط. هر چی میخواد باشه. کریچر باشه اصن.
بعد از نیم ساعتی تلاش با اره برقی، بچه با سرعت نور از لای منقار لک لک به سمت کله دکتر شوت میشه بیرون. کله هه قطع میشه و پرت میشه توی لوکیشن رول بعدی که توش بچه های جادوگران عضو داعش دارن تو کوچه پس کوچه های خاکی باهاش در نقش کوافل کوییدیچ میزنن. بچه هم بعد از یه کات طولانی دور اتاق عمل میاد تو آغوش مادرش جا میگیره!
عاقا: جیــــــــــــــــــز! یعنی چیز. مرلین اکبر! زن! دیدی چطو زد کعنهو بلاجر کله مردکو ترکوند. این بچه هدیه مرلینه! هیچ بچه ای نتونسته بود در طول تاریخ حین به دنیا اومدن اینطوری ضربه قطع سر بزنه. That’s my boy .
خانوم: هوووم. چرا اینقدر چروک و پیر میزنه قیافه ش؟ اتو لازم داره این.
زن و شوهر با دقت دقایقی بچه بیرون اومده از دهن لک لک رو بررسی ماکروسکوپی و میکروسکوپی کردن ولی نتونستن به جنسیت بچه پی ببرن.
مرد: مهم نیست. من پسر در نظرش میگیرم زن. اسمشو میذارم حسن. حسن بلاجر.
زن: موافق نیستم مرد. به نظر من اسمی بذاریم که نه سیخ بسوزه نه کباب سویا! یه وقت فردایی ممکنه دختر از آب در بیاد. حسن چیه آخه؟
مرد: حسانا خوبه؟
زن: سنتی ن این اسما. بذار ژیگول تر بذاریم بچه بعدا سرخورده نشه. بذاریم شروین. فوقش یه دخت کم و زیاد شاید بشه دیگه بعدا.
مرد: نه فقط حسن! همین که گفتم. اسم باو بزرگشه. اصن برو لا چادرت بینم. پر رو شدی باز؟ باز چهارشنبه قهوه ای شد تو دور وردارشتی زن؟
زن: برو چرتکه بازیتو بکن باو! زمونه عوض شده. من بچه رو به دنیا آوردم. من میگم چی باشه اسمش!
مرد: زن! موهاتو میکنم تو حلقتا! این لک لکه لکلین بیامرز بود بچه رو آورد. تو فقط الکی زور زدی هوا رو آلوده کردی. همین!
بچه: عععععععععععع! مععععععع!
پدر: ببند دهنتو بچه! کوری نمی بینی اومدنت داره مساوی میشه با طلاق من و مادرت؟
بچه: وات ده عععع؟ معععع! شیر! شیر!
مادر: خفه بمیر دیگه بچه. عهه. شیرم دهنت.
مادر با عصبانیت چوبدستیشو تکون میده و یه پاکت شیر پگاه رو ظاهر میکنه و در حالیکه لوگوش معلوم باشه رو به "دوربین=چشم شما" میگیره و بعد محکم پرتش میکنه تو صورت بچه تازه متولد شده طالب شیر. پاکت میترکه توی چهره پیرنمای بچه و سر تا پای بچه رو شیر میگیره. بچه شروع میکنه لیس زدن خودش و این عادت میره نهادینه بشه درش تا آخر عمر.
این تمام ماجرا نبود. مادر خشمگین بند ناف آویزون بچه رو جوری از جا میکنه که یه گودال چند صد کیلومتری وسط شیکم بچه تا نزدیکی کمر طفل معصوم حفر میشه. بدون توجه به فاجعه، مادر بند رو در نقش شلاق میکشه و میزنتش تو صورت شوهرش. جایی در دور دست ها در افقی محو، سایت جادوگران نامی قطع و وصل میشه. گویا جنس بند از سیم سرور بوده. پدر هم در پاسخ به شلاق برقی، بچه رو پرت میکنه سمت مادر. مادر بهرحال زن امروزیه و ورزیده. نتیجتاً جا خالی میده و بچه پرت میشه عقب تر و جای پوستر آناتومی جادوگر می چسبه به دیوار اتاق عمل و از پشت دیوار میوفته تو دوران نوجوونیش...
کمی بعد از سالها قبل
صدای شرشر آب روانی توی گوش حسن نوجوان طنین مینداخت. بلبلی در کار نبود ولی چون حسن دلش میخواست حالا صدای اونم میرسید به گوش حسن به لطف بچه های گروه سرود و صبحگاه.
- فرت فرت فرت! پفیسی پفیسی پفیسی پفیسی! فیسی فیس فیس! پفوسسس! فرررتتت!
حسن بدون اینکه چشماشو وا کنه یه نفس عمیق کشید. آرامش از قیافه ش رخت بر بست و با اخم گفت:
- تو بودی لا؟
صدایی نازک و دخترونه جواب داد:
- نه حسن! مامانت بود. مایع ظرفشویی تون تموم شده گویا.
حسن فراموش کرده بود که با دوست دخترش لب سینک ظرفشویی لم داده و چشماشو بسته. توهم به حدی بالا بود که تصور میکرد دم رود می سی سی پی لم دادن.
- حسن؟!
- چیه لا؟
- املوز تو کوشه یه حلف جدید یاد گلفتم. بگم؟ بگم؟
- بگو!
- بوووووووووووق!
-
- فقط میخواستم امتحان کنم واکنشتو ببینم. معنیشو نیـــــدونم. منظولی نداشتم حسن!
- عح عح عح عح عح عح! وووی وووی وووی وووی وووی! عــــــیــــــــــــــــــــــــح عیح عیح! یعنی داغون شدماااا!
حسن از شدت ضربه حاصل از فحش لا و همچنین قدرت خنده خودش همونجا پاره میشه به سبب ضعف جسم و فقدان جنبه و مادرش که دم سینک مشغول بشور بساوه با کاغذ پاره اشتباه میگیرتش و قاطی بقیه آشغالا میندازتش دور. چند روز بعد فرسنگ ها دورتر از خانه حسن بازیافت میشه و در قالب دستمال مرلینگاه به زندگی جدیدش برمیگرده. وارد فروشگاه های زنجیره ای هاگزمید میشه. خیلی سفته و تا فیها خالدون ملت جادوگر و ساحره رو سوز میده. هشتگ تحریم علیه ش راه میوفته. خریدار نداره مدتی. بعدها آف میخوره و مادرش که به طور ژنتیکی هم پوس کلفت بوده و هم خسیس تصادفا میخرتش و در نقش حسن دستمالی به کانون گرم خانواده برمیگرده...
کمی بعدتر از کمی بعد از سال ها قبل
حسن گونی پوش به همراه چند جادوگر و ساحره نشسته روی کاناپه ی محقر و پاره پوره ای وسط پذیرایی خونه ای با هوای دود آلوده که به بیت معروفه. بدون شک حسن بزرگ تر شده. اینو میشد از چنتا تار سبیلش فهمید. اگرچه حیرت ناشی از ضربات بی رحمانه روزگار دیگه حسنو خود به خود اپیلاسیون کرده بود اما همین سبیل رو براش گذاشته بود بمونه که جامعه بفهمه پسره. شایدم نه... مصنوعی بود. برداشت آزاد با خواننده اصن. یه دستمال سری هم بسته که کله کچلشو بپوشونه...
حسن: خعـــــــــــــــــــــــب! تعریف کن بینم لینی! زندگی کام مده یا نمده؟
لینی در حالیکه به گل رزی آرمیده تو گلدونی لب طاقچه تکیه داده بود و بوسیله نی قلیون شهدشو می مکید، با دهنی پر گفت:
- بد نی حهن عاقا. ای. دوسان خوباشو دس به دس کنن ما هم یه چهنها کام بگیریم بهرمم میشه.
دوستان بیت شاد با قیافه های آویزون و عبوس در میان ترکیب رقص های بندری و باله و سالسای دود، نگاه هایی مشکوک و طلبکارانه رد و بدل کردن. هوریس یا مرلینی گفت و بیلچه بدست از جاش پا شد. دست کرد تو ریش هگرید که کنارش رو مبل تکی چرت میزد و چنتا بذر مشکوکو بیرون کشیدو رفت سمت گلدون.
لینی: کود پرتقال بریز هوریس! شهدش طعم تخم هیپوگریف گرفته. خوب کام نمیده. پالپشم زیاده. خوب میکس کن کودو.
رز: مگه باغچه عمته هر چی دلت بخواد بریزه! جمع کن. بکش بیرون نیشتو! گلبرگام باد کردن. آوندام رگ به رگ شدن.
لینی: کودتو بخور حرف اضافه نزن! دختره ی کاکتوس! نیشمو خارش انداختی. رز اینقده خاردار آخه؟
رز: تازه هفته پیش با اطلسی و نرگس رفتم شیو کردما. فک کردی ارزونه گیاهپزشکی که هر روز هر روز پاشم برم؟ تو بیا اینو بخور باو...
و طعم شهدشو یهیویی از طعم تخم هیپوگریف آب پز به طعم تخم تسترال گندیده تغییر میده. از پشت صحنه به نویسنده رول هشدار میدن که تسترال پستانداره و تخم نمیذاره. در نتیجه طعم تخم نجینی میده و پیکسی لینی نام را به حالت تهوع و هوق و اوغ میندازه.
هوریس از فرصت استفاده کرد و لابلای دعوای گل و حشره، بذر علفشو کاشت تو گلدون رز و بعد از پوشوندنش مداخله کرد:
- گایز گایز گایز! :پرنس: . دعوا نکنید. قلوپ قلوپ قلوپ (نوشیدن سن ایچ)
...
آره میگفتم. قلوپ قلوپ...عــــــــــــــــــــــــــــــــــــاح! رز... ناشکری نکن. سنی ازت گذشته. بوی سابقو نمیدی دیگه. این روزا حتی کرمم میلش نمیکشه بیاد تو گلدونت. همینکه این میاد شهدتو میدوشه که چاق نشی باید کاسبرگتو بندازی هوا. قلوپ قلوپ قلوپ...
کمی اون ور تر از جدال مثلث خمار و گلدون و حشره، حسن که احساس کرد حضورش در بیت به عنوان مهمان کلا محو شد و به حاشیه رفت، از رو مبل پا میشه میره سمت کتابخونه تا سوژه بسازه واسه این رول به خیال خودش. واسه جلب توجه، چند جلدی "هری پاتر پسری که به بوق عظمی رفت" رو از لا کتابای سارتر و کامو و نیچه پیدا میکنه و بیرون میکشه و به سمت میزبانان می چرخه و شروع میکنه به ورق زدن الکی.
- لن! تو هم سر به سر این گل نذار دیگه. خوبه بندازیمت بری بیرون سراغ گل های دیگه که نمیشناسی یه گوشتخوارش به تورت بخوره؟
- منو بندازین بیرون دیگه کی به بقیه پشه ها بگه برین بیرون اینجا قلمروی منه؟ خودتون ضرر می کنید.
- هری پاتر و سنگ پای قزوین! عاقو عجب رمان جالبی به نظر میاد! کسی خونده؟
- ببین لینی. تهدید نکن. میندازیمت بیرونا. یهو یه ملخ بیاد سر مکیدن یه گل دیگه برات مزاحمت و تعرض ایجاد کنه چی؟ هیچ میدونی چه صنف پرنفوذی دارن اونا؟ خرشون میره. حالا بیا و ثابت کن. ممنون ما باش دیگه. عه. قلوپ قلوپ قلوپ. عــــــــــــــــــــــــــــح!
- ئه نخوندین پس؟ هری پاتر و تالار اندیشه چطور؟ اینم جالبه. هری و جام جم؟ هری و شازده بی رگ؟
- درسته. صحیح. رز؟ این لکه سفیدا چیه روی گلبرگت؟ عــــــــــــــــــــــی خدا!
- جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! کمک!
- عجب! رمان هری پاتر و کوفت و زهرمار رو چطور؟ اینم نخوندین دوستان!
- شته زدی؟
- سوراخ شته ست یا پیرسینگه رو گلبرگت؟ گل اینقدر لات و غرب زده؟
- لعنتی! من تازه توت سرمایه گذاری کردم.
- خیلی کثیفی! کار کدومشونه؟ اقاقیا یا جعفری؟
- خیلی پستی! تو این بی آبی خودم شخصاً صد بار با کودت تیمم کرده بودم. اوخخخ تنم! اوخخخ عبادتام!
- نعععع! شووووخی میکنی؟ من مهمون می اومد روم نمیشد برم تالار اندیشه جلوشون، صاف میرفتم تو خاک این زبون بسته!
لینی دست میکنه تو حلقش و روده هاشو بالا میاره رو فرش دستباف با طرح چهره عله. بقیه اهل بیت دونه دونه تو بدن همدیگه دنبال آثار شته و نجاست و غیره میگردن. هوریس هم معطل نمیکنه، گلدونو پرتاب میکنه سمت انتهای پذیرایی بیت که نهایتا میشکنه تو صورت حسن.
حسن:
کمی نزدیک تر به زمان حال
آفتاب تازه غروب کرده بود. حسن سقوط کرده و جاروش از کار افتاده وسط خیابونی. ترافیک خیلی سنگینه. ماگل ها امانش نمیدن که حداقل جاروی سنگین پارس خزرش رو بکشه کنار. بهرحال حسن جثه خیلی کوچیکی داشت و از زمان تولد تا حالا تغییری در سایزش رخ نداده بود. بنابراین براش خعلی سخت بود که جارو جابجا کنه.
- عاقو! عاقو یه دیقه وایستا! خاموش کردم. باو میگم خاموشه. راه بده من بیارم این لامصبو کنار. ای بابا. اگه راه دادن...
- راننده جاروبرقی خانگی. بزن کنار. بزن کنار راهو بند آوردی. با تو نیستم مگه. بزن کنار. ئه. مردک بووووق شده بوووقده!
- باو سرکاری! مال کدوم باغ اناری؟ چند ماه خدمتی؟ نمی بینی خاموش کردم. یکی بیاد هلم بده خب.
چند ساعت بعد...
هوا تاریک بود. تو سر سگم میزدی این وقت شب بیدار نمیشد. اما دو تا کارگر زحمتکش با زحمت در حال هل دادن جاروی حسن در کف خیابونی بودند و حسن هم سوار بر جارو کعنهو سگی که نشسته باشه صندلی جلوی یه ماشین، از رقص اندک موهای سرش تو جریان باد لذت می برد. بلاخره رسیدن تو کوچه مورد نظر. حسن بین یه پراید و لامبورگینی جاروشو پارک میکنه و پیاده میشه.
حسن: عاقو به نظر من تا اینجا که اومدین زحمتم کشیدین شما ماگلای عزیز. دستتونم درد نکنه. بیاین بالا بریم یه املت تخم اژدهایی...تخم آراگوگی چیزی بزنیم امشب. هااا؟ چطوره؟
کارگر یک: حسن آقا. قابلی نداشت. نزن این حرفا رو. ما سالها تو میادین جنگ خاورمیانه نون و نمک همو خوردیم یادت رفت بروو؟
حسن: من شرمنده ام. حافظه م رو از دست دادم اخیراً. با زنمم درگیرم. هر شب قفل در خونه رو عوض میکنه. الانم فکر کنم آدرسو غلط اومدیم. آدرس کراش دوران مدرسمه اینجا فک کنم. وووی وووی وووی!
کارگر دو: اشکال نداره. حدس زدیم کله ت خالیه. وگرنه کدوم تسترال مغزی میاد جاروبرقی رو هل میده. میگیره بغلش با آژانسی اسنپی چیزی میاد خونه دیگه.
کارگر یک: آره خلاصه. این دنگ مارو بده بی زحمت که زحمتو کم کنیم.
حسن: خواهش میکنم بفرمایید. دیگه حلال کنید اگه کمه و اینا. دست و بالم خالیه.
کارگر دو: نه قابلی نداشت.
حسن: نه بفرمایید دیگه.
کارگر یک: خوو بروو. تو پوله رو بده تا بفرماییم دیگه.
حسن: ای بابا. دارم میگم بفرمایید. منو بفرمایید. منو به عنوان پول وردارین. عاح عاح عاح! وووی وووی وووی!
کارگران:
چند ثانیه بعد دسته جاروبرقی فرو میره تو حلق حسن و لخت و تنها رها میشه تو کوچه خلوت و تاریک. از خونه ای که کنارش رها شده صدای گریه میاد. نم نم بارون باریدن گرفت. ساعتی بعد آمبولانس میاد و جنازه کراش کودکی حسن رو ور میداره می بره. جغد شومی هم نشسته روی تیر چراغ برق و به ریش نداشته آقای مصطفی پوزخند میزنه. حسن گشنه ست. جارو برقی رو باز میکنه و از تو کیسه داخلش دنبال یه لقمه نون خشک نداشته می گرده. شاید از فرش خونه عمه ش تونسته بود چند دونه ای جمع کنه. شاید...
خیلی دور خیلی نزدیک
- دینگ دینگ! آخه عاشق بشم که چی بشه؟ تو چت عاشق بشیم؟
- دینگ دینگ! مشکلش چیه؟
- دینگ دینگ! نمیشه. واقعی نیست. من لاو واقعی میخوام. حالا فعلا یه ده گالیون شارژ بفرست.
- دینگ دینگ! فرستادم. باو تو خعلی سخت میگیری. دنیا دو روزه. من مورد دیدم تو چت ازدواج کردن. حتی بچه دار شدن تو چت! اسمشم گذاشتن چتافرید!
- دینگ دینگ! من سختمه. خب گیریم شدیم. الان من حسی نمیتونم بگیرم. حداقل یه وویس بفرست.
- دینگ دینگ! سرما خوردم. صدام گرفته.
- دینگ دینگ! ببین داری مشکوک میزنی! نکنه دختری سر کارم گذاشتی؟ نشونم بده ببینم.
- دینگ دینگ! چیو نشون بدم؟
- دینگ دینگ! سندی که دختر نیستی. سُمتو نشون بده بینم. زود باش.
حسن با دستپاچگی گوشی اسباب بازی رو میندازه روی میز جلوش و به سرعت این ور اون ورو نگاه میکنه. هیکل بی کرک و پرش شباهتی به یه مرد نداشت. هیچی گیرش نمیاد جز دستای پشمالوی هگرید که در این اپیزود هم کنار حسن نشسته رو مبل خوابش برده. حسن یه عکس از آرنج تا انگشتای هگر میگیره و میفرسته.
- Hassan is sending a photo
- دینگ دینگ! لعنتی. هووق. حالم بهم خورد.
- دینگ دینگ! چرو؟ مگه نگفتی عکس بده.
- دینگ دینگ! چرا. ولی حالا بذار بگم دیگه. من اسمم جنیفر نیست. کیانوش هستم. گفتم شاید توعم مثه من تو نقشی یهو مخالف در بیای و بخوریم بهم. حیف شد.
-
- دینگ دینگ! حسن. خوبی؟ عاقا شرمنده. ببخشیدا. حلال کن.
-
- دینگ دینگ! معمولا این روزا همه بر عکس در میان. چمیدونستم صداقتت بالاست عاقا.
-
- دینگ دینگ! الووو! حسن؟ جواب بده دیگه. ناراحت شدی از دستم؟
Hassan Bludger
last seen a long time ago
اگرچه حسن تنها یه گوشی اسباب بازی رو از دست بچه ماگل بوقدماغ آویزونی تو کوچه بلند کرده بود، اما هیچگاه براش از شدت و عمق ضربه ی ناشی از این چت خیالی کاسته نخواهد شد.
دیروز
- عخخخ ژوون! غبول!!! شدم.
- قبول باشه.
- ایول. قبول شده! بیار وسط کیک قشنگه رو!
قبولی کنکور شعف خاصی به هگرید بخشید، به حدی که متاسفانه ناآگاهانه از جاش بلند شد بعد از رویت نتیجه و سقف به همراه همسایه طبقه بالایی حسن اینا که توی وان در حال دوش گرفتن بود فرو ریخت رو سر حسن و هوریس و هگر! بعد از نجات از زیر آوار، دوستان کلبه شادی یه کیک دور همی زدن با همسایه در همون وضعی که تو وان بود و لیف میکشید و بعد به اتفاق راهی دانشگاه ماگلی شدن که هگر رو ثبت نام کنن.
بعد از ثبت نام، سه دوست میرن چادری میزنن تو یه پارک دم دانشگاه. سوسیس سرخ میکنن رو هیزم. هگرید لپ تاپو وا می کنه که انتخاب واحد کنه اما با ارور 404 مواجه میشه.
هگر: ای بابا. ظده چیضی برای نمایش نیص. یعنی چح؟
حسن: شوخی بود هگر جان. قبول نشدی امسالم. خواستم فقط بخندیم روحیه مون عوض شه این روزا کمی. وووی وووی وووی !
و این اولین باری بود که بعد سالها از قتل جراحی که به دنیا آوردش، حسن ضربه ای به کسی وارد میکرد. صرف نظر از ضربات بلاجریش در میادین کوییدیچ که بهرحال بخشی از بیزینس بودن، آزارش به یه باکتری هم نرسیده بود تا حالا. همه به اتفاق زدن زیر خنده! حتی همسایه پیر و لختی که هنوزم داشت تو وان کیسه می کشید. در بین خنده یهو هگرید شوکخندش پژمردید و کله حسن رو فرو کرد وسط هیزم مشتعل! یه کیک خامه ای هم مالید در صندوقش.
همین الان، لحظه خداحافظی
حسن چشاشو وا کرد. دوباره به گودال نه چندان عمیق زل زد. قبل از اینکه حرکت شیرجه ای رو بره، سوسکی از ناکجا میاد لبه پرتگاه...
- نه حسن! نکن حسن! خطرناکه حسن! ارزشش رو نداره. منو ببین. این همه دمپایی خوردم جانبازی گرفتم اما تسلیم نشدم. این همه پیف پاف خوردم! حتی پسرت ورداشت پای منو کند منو واسه پروژه علومش! بازم تسلیم نشدم.
- چرا نکنم خاله سوسکه؟ تو دیگه چرا این حرفو میزنی؟ نشنیدی چقدر ضربه خوردم از این زندگی؟ نشنیدی چی میگن و فکر میکنن در مورد من؟ حق بده!
- چه اهمیتی داره دربارت چی فک می کنن؟ فراموشش کن! همه آدما هم می میرن، پس چه اهمیتی داره دربارت چی چی فک می کنن؟
- عااااو! متحول شدم اصن! ژان ژاک روســـــــــــــــــــــــــــــــــــــو هم اتفاقا من باب حرف مردم میگه ژوم پغله پووووف ژون حرف مردم کلودیو استرلینگ ژانواریو مکه له له لا حرف مردم ات غه بون ژون پغلو جووزم!
- معنیش چیه؟
- یعنی حرف مردم پشمه! بهرحال حکیمی بوده. میخوای رو حرف حکیم حرف بزنی شما؟ نه میخوای یا نمیخوای؟ ها؟
- نه به سوسکلین! من که میگم بیا پایین حسن خطرناکه حسن!
- بریز چاییو اومدم. عه وااا. چشام سیاهی میرن. یه نور سفیدی می بینم.
- حسن! حسن! نه.... نه.... نــــــــــــــــــه!
حسن سرش گیج میره و میوفته تو گودال! همون لحظه یکی از اعضای خانواده حسن اینا که دل پری داره از همه جا از راه میرسه. بعد از اجرای سمفونی 9 با ساز زنده بادی، یه پیتزای درسته هضم نشده با جعبه ش میوفته رو حسن و هیکل نحیفش بیشتر فرو میره. گشنش هم بوده و نمیتونسته گاز نزنه پیتزا رو در طول مسیر. عمق آب اونقدر نبود که خفه ش کنه. ولی حجم باری که روش فرود می اومد قابل توجه بود. سعی داشت از پنیر کش اومده پیتزا آویزون بمونه و بیا بالا اما بعد از چند ثانیه ای سیفون کشیده میشه. حسن تونل های بسیار طی میکنه. مرلینو شکر به مشکل غذایی نمیخوره. با پری دریایی ها و کوسه ها هم دیت و ملاقات میکنه خیلی اما جایی متوجه میشه گیر کرده تو چاه. انسدادی که به وجود آورده موجب گرفتن کامل چاه میشه. علیرغم فریادهای کمک، صداش به جایی نمیرسه و نهایتا یک عضو نادان خانواده محلول اسیدی لوله باز کن میریزه و حسن به طور کامل تجزیه میشه و ضربه آخرو هم میخوره.
سالها بعد سوسک به خیال خودش میره عملیات نجات شهادت طلبانه اما با استخوان های آهنین حسن بلاجر مواجه میشه اون پایین و چشای گریونش میفته به یادگاری که روی دیوار چاه به رنگ اسید معده نوشته شده:
ای بابا! در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا... ما را سر تازیانه ای بس باشد.
سال ها قبل
- پس چرا نمیاد؟ آآآآآآ شـــــــــــــ

- فشار نیار زن. گیره نده. خودش میاد.

- هوووف...

- عاقا و خانم مصطفی! خواهش میکنم آرامش خودتونو حفظ کنید. الاناست که بیاد.
زنی با عبایه رو تخت اتاق عمل دراز کشیده بود و داشت در حالیکه ادای زور زدن در میاورد، با قیافه ای عرق ریزان و مثلا مضطرب به شوهر ریشوی دشداشه پوشش زل میزد که بدون توجه به وضعیت همسرش چرتکه گرفته بود دستش و حساب کتاب میکرد واسه خودش. وضع کاسبی و بازار خراب بود و شدیداً نیاز به تحول داشت تو زندگیش. جراح مجهول الهویه ماسک پوش هم به جای نگاه به دو زوج، پشت به اونها دم پنجره واستاده بود و ظاهرا تو آسمون آفتابی دنبال چیزی میگشت.
- عااا. خودشه. بلاخره اومد...
جراح از جلوی پنجره کنار رفت و شیشه پنجره با صدای "پتیفوخخخی" خرد شد و یه لک لک پرید داخل اتاق عمل و نشست رو زن درازکش. دکتر از ناکجا یه ورد آلاهومورای سنگین میزنه و میوفته به جون دل و روده لک لک و رو در و دیوار اتاق عمل خون میپاشه. بعد از دقایقی حفاری و تعویض اشتباه قلب و کلیه، با نخ سوزنی که سر راه از مترو خریده بود واسه مادرش، حیوانو بخیه میکنه و نهایتاً دست میکشه از شیکمش...
- می بخشید. این حیوان نوبت پیوند آپاندیس داشت از قبل مجبور بودم اونو بذارم اول تو اولویت. الان میرم سراغ بچه.
لک لک به نظر می اومد خشتک به خشتک آفرین تسلیم کرده باشه. با این حال دکتر منقار حیوانو میاره پایین و دست میکنه داخلش و کله ی بچه ای رو بیرون میکشه...
دکتر: تبریک میگم. بچه تون دختره! به به!
عاقا: از سرش چطور فهمیدی؟ ندیده قضاوت نکن هیچ وقت.

زن: ای جان. مهم نیست عاقا. سخت نگیر. زمونه عوض شده. سالم باشه فقط. هر چی میخواد باشه. کریچر باشه اصن.
بعد از نیم ساعتی تلاش با اره برقی، بچه با سرعت نور از لای منقار لک لک به سمت کله دکتر شوت میشه بیرون. کله هه قطع میشه و پرت میشه توی لوکیشن رول بعدی که توش بچه های جادوگران عضو داعش دارن تو کوچه پس کوچه های خاکی باهاش در نقش کوافل کوییدیچ میزنن. بچه هم بعد از یه کات طولانی دور اتاق عمل میاد تو آغوش مادرش جا میگیره!
عاقا: جیــــــــــــــــــز! یعنی چیز. مرلین اکبر! زن! دیدی چطو زد کعنهو بلاجر کله مردکو ترکوند. این بچه هدیه مرلینه! هیچ بچه ای نتونسته بود در طول تاریخ حین به دنیا اومدن اینطوری ضربه قطع سر بزنه. That’s my boy .

خانوم: هوووم. چرا اینقدر چروک و پیر میزنه قیافه ش؟ اتو لازم داره این.
زن و شوهر با دقت دقایقی بچه بیرون اومده از دهن لک لک رو بررسی ماکروسکوپی و میکروسکوپی کردن ولی نتونستن به جنسیت بچه پی ببرن.
مرد: مهم نیست. من پسر در نظرش میگیرم زن. اسمشو میذارم حسن. حسن بلاجر.
زن: موافق نیستم مرد. به نظر من اسمی بذاریم که نه سیخ بسوزه نه کباب سویا! یه وقت فردایی ممکنه دختر از آب در بیاد. حسن چیه آخه؟
مرد: حسانا خوبه؟
زن: سنتی ن این اسما. بذار ژیگول تر بذاریم بچه بعدا سرخورده نشه. بذاریم شروین. فوقش یه دخت کم و زیاد شاید بشه دیگه بعدا.
مرد: نه فقط حسن! همین که گفتم. اسم باو بزرگشه. اصن برو لا چادرت بینم. پر رو شدی باز؟ باز چهارشنبه قهوه ای شد تو دور وردارشتی زن؟
زن: برو چرتکه بازیتو بکن باو! زمونه عوض شده. من بچه رو به دنیا آوردم. من میگم چی باشه اسمش!
مرد: زن! موهاتو میکنم تو حلقتا! این لک لکه لکلین بیامرز بود بچه رو آورد. تو فقط الکی زور زدی هوا رو آلوده کردی. همین!
بچه: عععععععععععع! مععععععع!

پدر: ببند دهنتو بچه! کوری نمی بینی اومدنت داره مساوی میشه با طلاق من و مادرت؟

بچه: وات ده عععع؟ معععع! شیر! شیر!

مادر: خفه بمیر دیگه بچه. عهه. شیرم دهنت.

مادر با عصبانیت چوبدستیشو تکون میده و یه پاکت شیر پگاه رو ظاهر میکنه و در حالیکه لوگوش معلوم باشه رو به "دوربین=چشم شما" میگیره و بعد محکم پرتش میکنه تو صورت بچه تازه متولد شده طالب شیر. پاکت میترکه توی چهره پیرنمای بچه و سر تا پای بچه رو شیر میگیره. بچه شروع میکنه لیس زدن خودش و این عادت میره نهادینه بشه درش تا آخر عمر.
این تمام ماجرا نبود. مادر خشمگین بند ناف آویزون بچه رو جوری از جا میکنه که یه گودال چند صد کیلومتری وسط شیکم بچه تا نزدیکی کمر طفل معصوم حفر میشه. بدون توجه به فاجعه، مادر بند رو در نقش شلاق میکشه و میزنتش تو صورت شوهرش. جایی در دور دست ها در افقی محو، سایت جادوگران نامی قطع و وصل میشه. گویا جنس بند از سیم سرور بوده. پدر هم در پاسخ به شلاق برقی، بچه رو پرت میکنه سمت مادر. مادر بهرحال زن امروزیه و ورزیده. نتیجتاً جا خالی میده و بچه پرت میشه عقب تر و جای پوستر آناتومی جادوگر می چسبه به دیوار اتاق عمل و از پشت دیوار میوفته تو دوران نوجوونیش...
کمی بعد از سالها قبل
صدای شرشر آب روانی توی گوش حسن نوجوان طنین مینداخت. بلبلی در کار نبود ولی چون حسن دلش میخواست حالا صدای اونم میرسید به گوش حسن به لطف بچه های گروه سرود و صبحگاه.
- فرت فرت فرت! پفیسی پفیسی پفیسی پفیسی! فیسی فیس فیس! پفوسسس! فرررتتت!
حسن بدون اینکه چشماشو وا کنه یه نفس عمیق کشید. آرامش از قیافه ش رخت بر بست و با اخم گفت:
- تو بودی لا؟

صدایی نازک و دخترونه جواب داد:
- نه حسن! مامانت بود. مایع ظرفشویی تون تموم شده گویا.
حسن فراموش کرده بود که با دوست دخترش لب سینک ظرفشویی لم داده و چشماشو بسته. توهم به حدی بالا بود که تصور میکرد دم رود می سی سی پی لم دادن.
- حسن؟!

- چیه لا؟

- املوز تو کوشه یه حلف جدید یاد گلفتم. بگم؟ بگم؟

- بگو!

- بوووووووووووق!
-

- فقط میخواستم امتحان کنم واکنشتو ببینم. معنیشو نیـــــدونم. منظولی نداشتم حسن!
- عح عح عح عح عح عح! وووی وووی وووی وووی وووی! عــــــیــــــــــــــــــــــــح عیح عیح! یعنی داغون شدماااا!

حسن از شدت ضربه حاصل از فحش لا و همچنین قدرت خنده خودش همونجا پاره میشه به سبب ضعف جسم و فقدان جنبه و مادرش که دم سینک مشغول بشور بساوه با کاغذ پاره اشتباه میگیرتش و قاطی بقیه آشغالا میندازتش دور. چند روز بعد فرسنگ ها دورتر از خانه حسن بازیافت میشه و در قالب دستمال مرلینگاه به زندگی جدیدش برمیگرده. وارد فروشگاه های زنجیره ای هاگزمید میشه. خیلی سفته و تا فیها خالدون ملت جادوگر و ساحره رو سوز میده. هشتگ تحریم علیه ش راه میوفته. خریدار نداره مدتی. بعدها آف میخوره و مادرش که به طور ژنتیکی هم پوس کلفت بوده و هم خسیس تصادفا میخرتش و در نقش حسن دستمالی به کانون گرم خانواده برمیگرده...
کمی بعدتر از کمی بعد از سال ها قبل
حسن گونی پوش به همراه چند جادوگر و ساحره نشسته روی کاناپه ی محقر و پاره پوره ای وسط پذیرایی خونه ای با هوای دود آلوده که به بیت معروفه. بدون شک حسن بزرگ تر شده. اینو میشد از چنتا تار سبیلش فهمید. اگرچه حیرت ناشی از ضربات بی رحمانه روزگار دیگه حسنو خود به خود اپیلاسیون کرده بود اما همین سبیل رو براش گذاشته بود بمونه که جامعه بفهمه پسره. شایدم نه... مصنوعی بود. برداشت آزاد با خواننده اصن. یه دستمال سری هم بسته که کله کچلشو بپوشونه...
حسن: خعـــــــــــــــــــــــب! تعریف کن بینم لینی! زندگی کام مده یا نمده؟

لینی در حالیکه به گل رزی آرمیده تو گلدونی لب طاقچه تکیه داده بود و بوسیله نی قلیون شهدشو می مکید، با دهنی پر گفت:
- بد نی حهن عاقا. ای. دوسان خوباشو دس به دس کنن ما هم یه چهنها کام بگیریم بهرمم میشه.

دوستان بیت شاد با قیافه های آویزون و عبوس در میان ترکیب رقص های بندری و باله و سالسای دود، نگاه هایی مشکوک و طلبکارانه رد و بدل کردن. هوریس یا مرلینی گفت و بیلچه بدست از جاش پا شد. دست کرد تو ریش هگرید که کنارش رو مبل تکی چرت میزد و چنتا بذر مشکوکو بیرون کشیدو رفت سمت گلدون.
لینی: کود پرتقال بریز هوریس! شهدش طعم تخم هیپوگریف گرفته. خوب کام نمیده. پالپشم زیاده. خوب میکس کن کودو.

رز: مگه باغچه عمته هر چی دلت بخواد بریزه! جمع کن. بکش بیرون نیشتو! گلبرگام باد کردن. آوندام رگ به رگ شدن.

لینی: کودتو بخور حرف اضافه نزن! دختره ی کاکتوس! نیشمو خارش انداختی. رز اینقده خاردار آخه؟
رز: تازه هفته پیش با اطلسی و نرگس رفتم شیو کردما. فک کردی ارزونه گیاهپزشکی که هر روز هر روز پاشم برم؟ تو بیا اینو بخور باو...
و طعم شهدشو یهیویی از طعم تخم هیپوگریف آب پز به طعم تخم تسترال گندیده تغییر میده. از پشت صحنه به نویسنده رول هشدار میدن که تسترال پستانداره و تخم نمیذاره. در نتیجه طعم تخم نجینی میده و پیکسی لینی نام را به حالت تهوع و هوق و اوغ میندازه.
هوریس از فرصت استفاده کرد و لابلای دعوای گل و حشره، بذر علفشو کاشت تو گلدون رز و بعد از پوشوندنش مداخله کرد:
- گایز گایز گایز! :پرنس: . دعوا نکنید. قلوپ قلوپ قلوپ (نوشیدن سن ایچ)
...
آره میگفتم. قلوپ قلوپ...عــــــــــــــــــــــــــــــــــــاح! رز... ناشکری نکن. سنی ازت گذشته. بوی سابقو نمیدی دیگه. این روزا حتی کرمم میلش نمیکشه بیاد تو گلدونت. همینکه این میاد شهدتو میدوشه که چاق نشی باید کاسبرگتو بندازی هوا. قلوپ قلوپ قلوپ...
کمی اون ور تر از جدال مثلث خمار و گلدون و حشره، حسن که احساس کرد حضورش در بیت به عنوان مهمان کلا محو شد و به حاشیه رفت، از رو مبل پا میشه میره سمت کتابخونه تا سوژه بسازه واسه این رول به خیال خودش. واسه جلب توجه، چند جلدی "هری پاتر پسری که به بوق عظمی رفت" رو از لا کتابای سارتر و کامو و نیچه پیدا میکنه و بیرون میکشه و به سمت میزبانان می چرخه و شروع میکنه به ورق زدن الکی.
- لن! تو هم سر به سر این گل نذار دیگه. خوبه بندازیمت بری بیرون سراغ گل های دیگه که نمیشناسی یه گوشتخوارش به تورت بخوره؟
- منو بندازین بیرون دیگه کی به بقیه پشه ها بگه برین بیرون اینجا قلمروی منه؟ خودتون ضرر می کنید.
- هری پاتر و سنگ پای قزوین! عاقو عجب رمان جالبی به نظر میاد! کسی خونده؟
- ببین لینی. تهدید نکن. میندازیمت بیرونا. یهو یه ملخ بیاد سر مکیدن یه گل دیگه برات مزاحمت و تعرض ایجاد کنه چی؟ هیچ میدونی چه صنف پرنفوذی دارن اونا؟ خرشون میره. حالا بیا و ثابت کن. ممنون ما باش دیگه. عه. قلوپ قلوپ قلوپ. عــــــــــــــــــــــــــــح!
- ئه نخوندین پس؟ هری پاتر و تالار اندیشه چطور؟ اینم جالبه. هری و جام جم؟ هری و شازده بی رگ؟
- درسته. صحیح. رز؟ این لکه سفیدا چیه روی گلبرگت؟ عــــــــــــــــــــــی خدا!

- جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ! کمک!

- عجب! رمان هری پاتر و کوفت و زهرمار رو چطور؟ اینم نخوندین دوستان!

- شته زدی؟

- سوراخ شته ست یا پیرسینگه رو گلبرگت؟ گل اینقدر لات و غرب زده؟

- لعنتی! من تازه توت سرمایه گذاری کردم.

- خیلی کثیفی! کار کدومشونه؟ اقاقیا یا جعفری؟

- خیلی پستی! تو این بی آبی خودم شخصاً صد بار با کودت تیمم کرده بودم. اوخخخ تنم! اوخخخ عبادتام!

- نعععع! شووووخی میکنی؟ من مهمون می اومد روم نمیشد برم تالار اندیشه جلوشون، صاف میرفتم تو خاک این زبون بسته!

لینی دست میکنه تو حلقش و روده هاشو بالا میاره رو فرش دستباف با طرح چهره عله. بقیه اهل بیت دونه دونه تو بدن همدیگه دنبال آثار شته و نجاست و غیره میگردن. هوریس هم معطل نمیکنه، گلدونو پرتاب میکنه سمت انتهای پذیرایی بیت که نهایتا میشکنه تو صورت حسن.
حسن:

کمی نزدیک تر به زمان حال
آفتاب تازه غروب کرده بود. حسن سقوط کرده و جاروش از کار افتاده وسط خیابونی. ترافیک خیلی سنگینه. ماگل ها امانش نمیدن که حداقل جاروی سنگین پارس خزرش رو بکشه کنار. بهرحال حسن جثه خیلی کوچیکی داشت و از زمان تولد تا حالا تغییری در سایزش رخ نداده بود. بنابراین براش خعلی سخت بود که جارو جابجا کنه.
- عاقو! عاقو یه دیقه وایستا! خاموش کردم. باو میگم خاموشه. راه بده من بیارم این لامصبو کنار. ای بابا. اگه راه دادن...

- راننده جاروبرقی خانگی. بزن کنار. بزن کنار راهو بند آوردی. با تو نیستم مگه. بزن کنار. ئه. مردک بووووق شده بوووقده!
- باو سرکاری! مال کدوم باغ اناری؟ چند ماه خدمتی؟ نمی بینی خاموش کردم. یکی بیاد هلم بده خب.
چند ساعت بعد...
هوا تاریک بود. تو سر سگم میزدی این وقت شب بیدار نمیشد. اما دو تا کارگر زحمتکش با زحمت در حال هل دادن جاروی حسن در کف خیابونی بودند و حسن هم سوار بر جارو کعنهو سگی که نشسته باشه صندلی جلوی یه ماشین، از رقص اندک موهای سرش تو جریان باد لذت می برد. بلاخره رسیدن تو کوچه مورد نظر. حسن بین یه پراید و لامبورگینی جاروشو پارک میکنه و پیاده میشه.
حسن: عاقو به نظر من تا اینجا که اومدین زحمتم کشیدین شما ماگلای عزیز. دستتونم درد نکنه. بیاین بالا بریم یه املت تخم اژدهایی...تخم آراگوگی چیزی بزنیم امشب. هااا؟ چطوره؟

کارگر یک: حسن آقا. قابلی نداشت. نزن این حرفا رو. ما سالها تو میادین جنگ خاورمیانه نون و نمک همو خوردیم یادت رفت بروو؟
حسن: من شرمنده ام. حافظه م رو از دست دادم اخیراً. با زنمم درگیرم. هر شب قفل در خونه رو عوض میکنه. الانم فکر کنم آدرسو غلط اومدیم. آدرس کراش دوران مدرسمه اینجا فک کنم. وووی وووی وووی!

کارگر دو: اشکال نداره. حدس زدیم کله ت خالیه. وگرنه کدوم تسترال مغزی میاد جاروبرقی رو هل میده. میگیره بغلش با آژانسی اسنپی چیزی میاد خونه دیگه.
کارگر یک: آره خلاصه. این دنگ مارو بده بی زحمت که زحمتو کم کنیم.
حسن: خواهش میکنم بفرمایید. دیگه حلال کنید اگه کمه و اینا. دست و بالم خالیه.
کارگر دو: نه قابلی نداشت.
حسن: نه بفرمایید دیگه.
کارگر یک: خوو بروو. تو پوله رو بده تا بفرماییم دیگه.
حسن: ای بابا. دارم میگم بفرمایید. منو بفرمایید. منو به عنوان پول وردارین. عاح عاح عاح! وووی وووی وووی!

کارگران:

چند ثانیه بعد دسته جاروبرقی فرو میره تو حلق حسن و لخت و تنها رها میشه تو کوچه خلوت و تاریک. از خونه ای که کنارش رها شده صدای گریه میاد. نم نم بارون باریدن گرفت. ساعتی بعد آمبولانس میاد و جنازه کراش کودکی حسن رو ور میداره می بره. جغد شومی هم نشسته روی تیر چراغ برق و به ریش نداشته آقای مصطفی پوزخند میزنه. حسن گشنه ست. جارو برقی رو باز میکنه و از تو کیسه داخلش دنبال یه لقمه نون خشک نداشته می گرده. شاید از فرش خونه عمه ش تونسته بود چند دونه ای جمع کنه. شاید...
خیلی دور خیلی نزدیک
- دینگ دینگ! آخه عاشق بشم که چی بشه؟ تو چت عاشق بشیم؟
- دینگ دینگ! مشکلش چیه؟
- دینگ دینگ! نمیشه. واقعی نیست. من لاو واقعی میخوام. حالا فعلا یه ده گالیون شارژ بفرست.
- دینگ دینگ! فرستادم. باو تو خعلی سخت میگیری. دنیا دو روزه. من مورد دیدم تو چت ازدواج کردن. حتی بچه دار شدن تو چت! اسمشم گذاشتن چتافرید!
- دینگ دینگ! من سختمه. خب گیریم شدیم. الان من حسی نمیتونم بگیرم. حداقل یه وویس بفرست.
- دینگ دینگ! سرما خوردم. صدام گرفته.
- دینگ دینگ! ببین داری مشکوک میزنی! نکنه دختری سر کارم گذاشتی؟ نشونم بده ببینم.
- دینگ دینگ! چیو نشون بدم؟
- دینگ دینگ! سندی که دختر نیستی. سُمتو نشون بده بینم. زود باش.
حسن با دستپاچگی گوشی اسباب بازی رو میندازه روی میز جلوش و به سرعت این ور اون ورو نگاه میکنه. هیکل بی کرک و پرش شباهتی به یه مرد نداشت. هیچی گیرش نمیاد جز دستای پشمالوی هگرید که در این اپیزود هم کنار حسن نشسته رو مبل خوابش برده. حسن یه عکس از آرنج تا انگشتای هگر میگیره و میفرسته.
- Hassan is sending a photo
- دینگ دینگ! لعنتی. هووق. حالم بهم خورد.
- دینگ دینگ! چرو؟ مگه نگفتی عکس بده.
- دینگ دینگ! چرا. ولی حالا بذار بگم دیگه. من اسمم جنیفر نیست. کیانوش هستم. گفتم شاید توعم مثه من تو نقشی یهو مخالف در بیای و بخوریم بهم. حیف شد.
-

- دینگ دینگ! حسن. خوبی؟ عاقا شرمنده. ببخشیدا. حلال کن.
-

- دینگ دینگ! معمولا این روزا همه بر عکس در میان. چمیدونستم صداقتت بالاست عاقا.
-

- دینگ دینگ! الووو! حسن؟ جواب بده دیگه. ناراحت شدی از دستم؟
Hassan Bludger
last seen a long time ago
اگرچه حسن تنها یه گوشی اسباب بازی رو از دست بچه ماگل بوقدماغ آویزونی تو کوچه بلند کرده بود، اما هیچگاه براش از شدت و عمق ضربه ی ناشی از این چت خیالی کاسته نخواهد شد.
دیروز
- عخخخ ژوون! غبول!!! شدم.

- قبول باشه.

- ایول. قبول شده! بیار وسط کیک قشنگه رو!

قبولی کنکور شعف خاصی به هگرید بخشید، به حدی که متاسفانه ناآگاهانه از جاش بلند شد بعد از رویت نتیجه و سقف به همراه همسایه طبقه بالایی حسن اینا که توی وان در حال دوش گرفتن بود فرو ریخت رو سر حسن و هوریس و هگر! بعد از نجات از زیر آوار، دوستان کلبه شادی یه کیک دور همی زدن با همسایه در همون وضعی که تو وان بود و لیف میکشید و بعد به اتفاق راهی دانشگاه ماگلی شدن که هگر رو ثبت نام کنن.
بعد از ثبت نام، سه دوست میرن چادری میزنن تو یه پارک دم دانشگاه. سوسیس سرخ میکنن رو هیزم. هگرید لپ تاپو وا می کنه که انتخاب واحد کنه اما با ارور 404 مواجه میشه.
هگر: ای بابا. ظده چیضی برای نمایش نیص. یعنی چح؟
حسن: شوخی بود هگر جان. قبول نشدی امسالم. خواستم فقط بخندیم روحیه مون عوض شه این روزا کمی. وووی وووی وووی !

و این اولین باری بود که بعد سالها از قتل جراحی که به دنیا آوردش، حسن ضربه ای به کسی وارد میکرد. صرف نظر از ضربات بلاجریش در میادین کوییدیچ که بهرحال بخشی از بیزینس بودن، آزارش به یه باکتری هم نرسیده بود تا حالا. همه به اتفاق زدن زیر خنده! حتی همسایه پیر و لختی که هنوزم داشت تو وان کیسه می کشید. در بین خنده یهو هگرید شوکخندش پژمردید و کله حسن رو فرو کرد وسط هیزم مشتعل! یه کیک خامه ای هم مالید در صندوقش.
همین الان، لحظه خداحافظی
حسن چشاشو وا کرد. دوباره به گودال نه چندان عمیق زل زد. قبل از اینکه حرکت شیرجه ای رو بره، سوسکی از ناکجا میاد لبه پرتگاه...
- نه حسن! نکن حسن! خطرناکه حسن! ارزشش رو نداره. منو ببین. این همه دمپایی خوردم جانبازی گرفتم اما تسلیم نشدم. این همه پیف پاف خوردم! حتی پسرت ورداشت پای منو کند منو واسه پروژه علومش! بازم تسلیم نشدم.
- چرا نکنم خاله سوسکه؟ تو دیگه چرا این حرفو میزنی؟ نشنیدی چقدر ضربه خوردم از این زندگی؟ نشنیدی چی میگن و فکر میکنن در مورد من؟ حق بده!
- چه اهمیتی داره دربارت چی فک می کنن؟ فراموشش کن! همه آدما هم می میرن، پس چه اهمیتی داره دربارت چی چی فک می کنن؟
- عااااو! متحول شدم اصن! ژان ژاک روســـــــــــــــــــــــــــــــــــــو هم اتفاقا من باب حرف مردم میگه ژوم پغله پووووف ژون حرف مردم کلودیو استرلینگ ژانواریو مکه له له لا حرف مردم ات غه بون ژون پغلو جووزم!
- معنیش چیه؟
- یعنی حرف مردم پشمه! بهرحال حکیمی بوده. میخوای رو حرف حکیم حرف بزنی شما؟ نه میخوای یا نمیخوای؟ ها؟
- نه به سوسکلین! من که میگم بیا پایین حسن خطرناکه حسن!
- بریز چاییو اومدم. عه وااا. چشام سیاهی میرن. یه نور سفیدی می بینم.
- حسن! حسن! نه.... نه.... نــــــــــــــــــه!
حسن سرش گیج میره و میوفته تو گودال! همون لحظه یکی از اعضای خانواده حسن اینا که دل پری داره از همه جا از راه میرسه. بعد از اجرای سمفونی 9 با ساز زنده بادی، یه پیتزای درسته هضم نشده با جعبه ش میوفته رو حسن و هیکل نحیفش بیشتر فرو میره. گشنش هم بوده و نمیتونسته گاز نزنه پیتزا رو در طول مسیر. عمق آب اونقدر نبود که خفه ش کنه. ولی حجم باری که روش فرود می اومد قابل توجه بود. سعی داشت از پنیر کش اومده پیتزا آویزون بمونه و بیا بالا اما بعد از چند ثانیه ای سیفون کشیده میشه. حسن تونل های بسیار طی میکنه. مرلینو شکر به مشکل غذایی نمیخوره. با پری دریایی ها و کوسه ها هم دیت و ملاقات میکنه خیلی اما جایی متوجه میشه گیر کرده تو چاه. انسدادی که به وجود آورده موجب گرفتن کامل چاه میشه. علیرغم فریادهای کمک، صداش به جایی نمیرسه و نهایتا یک عضو نادان خانواده محلول اسیدی لوله باز کن میریزه و حسن به طور کامل تجزیه میشه و ضربه آخرو هم میخوره.
سالها بعد سوسک به خیال خودش میره عملیات نجات شهادت طلبانه اما با استخوان های آهنین حسن بلاجر مواجه میشه اون پایین و چشای گریونش میفته به یادگاری که روی دیوار چاه به رنگ اسید معده نوشته شده:
ای بابا! در کشتن ما چه می زنی تیغ جفا... ما را سر تازیانه ای بس باشد.

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط حسن مصطفی در 1397/7/10 10:46:25
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/14
تولد نقش: 1397/01/15
آخرین ورود: یکشنبه 8 تیر 1404 02:40
از: اکسیژن به دیاُکسید کربن!
پستها:
65

یوآن، علاف و بیکار گوشهی خیابون وایساده و محو تماشای ماشینها و جاروها و عابرین پیاده بود.
این وسط، یه بوزینه همونطور که به یوآن نگاه میکرد، داشت از کنارش رد میشد.
یوآن هم بهش خیره شد. بوزینه هم خیره شد. یوآن خیرهتر شد. بوزینه خیرهترتر شد. یوآن که حسابی مشکوک شده بود، گفت:
- هی! چته اونجوری بهم زل زدی؟
- دقیقاً چجوری؟
- وایسا ببینم بوزینه! به کی گفتی سیَهچُرده؟!
بوزینه که حسابی استرس گرفته بود، به نفسنفسزدن افتاد. یوآن پنجهبوکسش رو در آورد، روی پنجههاش محکم کرد و با بوزینه فیستوفیس شد.
- اصلاً میدونی چیه؟ ما راسوها با بدبو بودنمون مشکلی نداریم! ولی هرکی بهمون بگه «کاکاسیا»، قوزکِ پاشو میکنیم تو حلقش!
- ولی من که چیزی بهت نگفتم... من... من نمیخوام دعوا کنم.
- چارهای نیس. دعوا داریم!
باشگاه دوئل
بعد از اینکه داورها توی دفترهاشون جلوی اسم یوآن، پیشاپیش امتیاز 26 رو یادداشت کردن، زنگ شروع دوئل به صدا در اومد.
یوآن فوراً مُشتش رو بالا گرفت و به سمت بوزینه حملهور شد و همینکه بهش رسید، بوزینه ترسید و شلوارِ خودش رو پایین کشید.
یوآن:
بوزینه:
یوآن مُشتش رو پایین آورد و به عقب برگشت و پرسید:
- داری چیکار میکنی؟
بوزینه همونطور که با ترس و لرز وایساده و دستهاشو خیلی شُل مُشت کرده بود، جواب داد:
- دعوا میکنم.
- نه بابا. تو شلوارتو پایین کشیدی. اینجوری که نمیشه. شلوارتو بکش بالا و بجنگ! باشه؟!
بوزینه هم شلوارش رو بالا کشید و آمادهی جنگیدن شد. یوآن دوباره مُشتش رو بالا گرفت و همینکه حملهور شد، بوزینه چرخید و باسنش رو جلو گرفت.
یوآن چندبار سعی کرد خودش رو قانع کنه که به باسن بوزینه ضربه بزنه... امّا از هرلحاظ که حساب میکرد، این حرکت خیلی ناجور بود.
- اوکی بوزینه... الآن دیگه چه مرگته؟ چرا اینجوری وایسادی؟!
- دارم دعوا میکنم خب.
- چی چیو دعوا میکنم؟! کدوم تسترالی وسط دعوا باسنشو جلوی حریفش میگیره؟! این مسخرهبازیا دیگه چیه؟!
اینجا رینگ دوئل خونهی ریدله و یکی از ممنوعیاتش، حمله به باسن حریفه! هرکی مرتکب همچین خطایی بشه، درجا 30-0 میبازه! فک نکن خیلی زرنگی! من قبلاً روباه بودما! پس صاف و روبهجلو وایسا و درست و حسابی بجنگ! 
بوزینه آب دهنش رو قورت داد و صاف وایساد و از پُشتش، یه ماهیتابه در آورد. یوآن هیجانزده گفت:
- آفرین! حالا دعوام کن! منو با این ماهیتابه بزن!
- نه. نمیخوام بزنمت.
- پس چی؟
- میخوام با این ماهیتابه برات غذا درست کنم، بخوری، زورت زیاد شه، بزنی له و لوردهم کنی.
یوآن:
- نـــــــه! لعنتی! دعوای یکطرفه دیگه چه مسخرهبازیایه؟! به جای این کارا این ماهیتابه رو بکوب تو صورتم! یالا!
- نه!
یوآن هیچی نگفت. فقط به بوزینه زل زد. واقعاً پشیمون شده بود از اینکه وقتش رو صرف همچین حیوون تنهلشی کرده بود.
آهی کشید و رو به داورای دوئل گفت:
- اوکی. بیخیال دعوا و دوئل. دیگه حال و حوصلهی این یارو رو ندارم. من انصراف میدم. 30-0 به نفع این بوزینه. من که رفتم. خدافس!
یوآن رینگ دوئل رو ترک و درِ باشگاه رو محکم پُشت سرش بست.
بوزینه همینکه از رفتن یوآن مطمئن شد، چرخید سمت داورای دوئل.
- اینم از یه «راه حل» برای جلوگیری از دعوا.
این وسط، یه بوزینه همونطور که به یوآن نگاه میکرد، داشت از کنارش رد میشد.
یوآن هم بهش خیره شد. بوزینه هم خیره شد. یوآن خیرهتر شد. بوزینه خیرهترتر شد. یوآن که حسابی مشکوک شده بود، گفت:
- هی! چته اونجوری بهم زل زدی؟

- دقیقاً چجوری؟

- وایسا ببینم بوزینه! به کی گفتی سیَهچُرده؟!

بوزینه که حسابی استرس گرفته بود، به نفسنفسزدن افتاد. یوآن پنجهبوکسش رو در آورد، روی پنجههاش محکم کرد و با بوزینه فیستوفیس شد.
- اصلاً میدونی چیه؟ ما راسوها با بدبو بودنمون مشکلی نداریم! ولی هرکی بهمون بگه «کاکاسیا»، قوزکِ پاشو میکنیم تو حلقش!

- ولی من که چیزی بهت نگفتم... من... من نمیخوام دعوا کنم.

- چارهای نیس. دعوا داریم!

باشگاه دوئل
بعد از اینکه داورها توی دفترهاشون جلوی اسم یوآن، پیشاپیش امتیاز 26 رو یادداشت کردن، زنگ شروع دوئل به صدا در اومد.
یوآن فوراً مُشتش رو بالا گرفت و به سمت بوزینه حملهور شد و همینکه بهش رسید، بوزینه ترسید و شلوارِ خودش رو پایین کشید.
یوآن:

بوزینه:

یوآن مُشتش رو پایین آورد و به عقب برگشت و پرسید:
- داری چیکار میکنی؟

بوزینه همونطور که با ترس و لرز وایساده و دستهاشو خیلی شُل مُشت کرده بود، جواب داد:
- دعوا میکنم.

- نه بابا. تو شلوارتو پایین کشیدی. اینجوری که نمیشه. شلوارتو بکش بالا و بجنگ! باشه؟!

بوزینه هم شلوارش رو بالا کشید و آمادهی جنگیدن شد. یوآن دوباره مُشتش رو بالا گرفت و همینکه حملهور شد، بوزینه چرخید و باسنش رو جلو گرفت.
یوآن چندبار سعی کرد خودش رو قانع کنه که به باسن بوزینه ضربه بزنه... امّا از هرلحاظ که حساب میکرد، این حرکت خیلی ناجور بود.
- اوکی بوزینه... الآن دیگه چه مرگته؟ چرا اینجوری وایسادی؟!

- دارم دعوا میکنم خب.

- چی چیو دعوا میکنم؟! کدوم تسترالی وسط دعوا باسنشو جلوی حریفش میگیره؟! این مسخرهبازیا دیگه چیه؟!
اینجا رینگ دوئل خونهی ریدله و یکی از ممنوعیاتش، حمله به باسن حریفه! هرکی مرتکب همچین خطایی بشه، درجا 30-0 میبازه! فک نکن خیلی زرنگی! من قبلاً روباه بودما! پس صاف و روبهجلو وایسا و درست و حسابی بجنگ! 
بوزینه آب دهنش رو قورت داد و صاف وایساد و از پُشتش، یه ماهیتابه در آورد. یوآن هیجانزده گفت:
- آفرین! حالا دعوام کن! منو با این ماهیتابه بزن!

- نه. نمیخوام بزنمت.

- پس چی؟

- میخوام با این ماهیتابه برات غذا درست کنم، بخوری، زورت زیاد شه، بزنی له و لوردهم کنی.

یوآن:

- نـــــــه! لعنتی! دعوای یکطرفه دیگه چه مسخرهبازیایه؟! به جای این کارا این ماهیتابه رو بکوب تو صورتم! یالا!

- نه!

یوآن هیچی نگفت. فقط به بوزینه زل زد. واقعاً پشیمون شده بود از اینکه وقتش رو صرف همچین حیوون تنهلشی کرده بود.
آهی کشید و رو به داورای دوئل گفت:
- اوکی. بیخیال دعوا و دوئل. دیگه حال و حوصلهی این یارو رو ندارم. من انصراف میدم. 30-0 به نفع این بوزینه. من که رفتم. خدافس!
یوآن رینگ دوئل رو ترک و درِ باشگاه رو محکم پُشت سرش بست.
بوزینه همینکه از رفتن یوآن مطمئن شد، چرخید سمت داورای دوئل.
- اینم از یه «راه حل» برای جلوگیری از دعوا.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
How do i smell? 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/12/25
تولد نقش: 1397/03/28
آخرین ورود: دوشنبه 31 فروردین 1405 00:06
از: من به شما!
پستها:
101

دوئل لودو بگمن و سلینا مور
موضوع: شیء مجهول
_پس چی شد؟! بهش دست نزن باشه؟
_اهوم.
_سلینا بهش دست نزنیا. نیام ببینم بهش دست زدی.
_باشه باشه.
_سـ...
قطعا مغز سلینا دفتر نقاشی نبود که خواهرش، سرنا، نیم ساعت مداد به دست داشت ذهنش رو خط خطی می کرد.
سلینا سینی پر از تخمه رو که برای خوردن موقع فوتبال آماده کرده بود، روی میز کوبید.
_بسه دیگه. پنجاه بار گفتی دست نزن، شصت بار گفتم باشه. امدم تعطیلات خوش باشم مثلا.
اصلا این وسیله چیه، دست نزن دست نزن راه انداختی؟!
_چـ... چی؟ هیچی. چیزه خاصی نیست.
_نیست؟
_نه!
سلینا خواست چیزی بگه که با شروع شدن فوتبال تمام حواسش به سمت فوتبال کشیده شد.
_فقط... هیچی ولش کن. فوتبالتو ببین.
سرنا که از دست نزدن اعضای خانواده به آن جعبه ی بسیار مهم آگاه شد. از راه پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد. تمام نگرانیش سلینا بود. سلینا رو میشناخت. تا از چیزی سر در نمی آورد، آروم نمی گرفت. اما امروز سلینا عجیب آروم بود.
ولی سلینای به ظاهر غرق فوتبال، تمام حواسش پی جعبه ی سیاه رنگ عجیبی بود که گوشه ی سالن جا خوش کرده بود.
_چرا احساس می کنم داری بهم پوزخند میزنی؟ درسته هزار و سیصد و هفتاد و یکمین عهد نامه بین من و خواهرم رو امضا کردم که بهت دست نزنم. ولی... سلینا نیستم اگه نفهمم چی هستی.
سلینا دوربین مشنگیشو از جلوی چشمش کنار زد.
_نوچ. از اینجا واضح نیست. باید از جلو برسیش کنم.
سلینا با تمام فنونی که میشناخت خودش رو به کنار جعبه ی به ظاهر مشکوک رسوند.
_هنوز هم احساس می کنم داری بهم پوزخند میزنی. ولی بیخیال. خب اینجا چی میبینم؟ سه تا دکمه دایره ای شکل. دایره ای بودنش خیلی مهمه. یکی سبز، یکی زرد و یکی قرمز. این منو یاد چی میندازه؟
پرچم کشور غنا. چی؟! غنا؟ غنا جاست؟
یاد یه وسیله ی مشنگی دیگه هم میندازه. همون که روشن، خاموش میشه. وسط جاده هاشون میذارن.
یه اسم عجیب غریبی هم داشت.همم... آهان... چراغ هدایت غول های رونده.
خب چیزعجیب دیگه ای نیست. پس برمی گردیم به همون دکمه ها.
سبز، زرد، قرمز. دوباره. سبز، قرمز، زرد. دوباره....
سلینا همونطور که برای خودش می گفت روی دکمه ها رو هم فشار میداد.
پس از مدت نه چندان کوتاهی سلینا سرش رو از روی جعبه بلند کرد.
_نوچ هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. همش شعار بود. همش سرکاری بود. یادم باشه به سرنا بگم جنس بی مصرف بهش دادن.
یعنی سرنا خود...
_هشت دقیقه و سی ثانبه تا انفجار!
سلینا که با صدایی که شنیده بود نیم متر به بالا پرتاپ شده بود، پس از برگشتن به زمین با تعجب به اطرافش نگاه کرد.
_کی بود؟ چی بود؟ چی گفت؟ کجا رفت؟
_هشت دقیقه و بیست ثانیه تا انفجار!
با شنیدن صدایی، سلینا سرش رو برگردوند و با جعبه ی مرموز روبه رو شد.
_این چه وضع اطلاع رسانی بود؟ خب آروم تر می گفتی. حالا خوبه چیز مهمی هم نبودا
... چی؟ انفجار؟!
سلینا همونطور که تمام تنقلاتشو جلوش ریخته بود و می جومبوند با خودش حرف میزد.
_ترس نداره که. شکلات بخور غصه نخور. شکلات بخور همه ی مشکلاتت حل میشه. فوقـــــــــش یه انفجار دیگه. اتفاق خاصی نمی یوفته که.
_هفت دقیقه و پانزده ثانیه تا انفجار عظیم، مرگ آسا و وحشتناک!
با شنیدن این حرف، شکلات از دهن سلینا افتاد و دهانش همچنان باز موند.
_گاوم زایید!
_کی زایید؟
سلینا ترس رو با تک تک سلول هاش داشت حس میکرد. سلینا برگشت و با دیدن فرد روبه روش بدون شک به چیز خوردن افتاده بود.
_قورباغه زایید.
و با گفتن این حرف، به سمت پنجره اشاره کرد؛ هم مادرش و هم خودش دنباله ی دستش رو گرفتن و به کبوتر پشت پنجره رسیدن که چشماش گرد و دهانش باز مانده بود. بدون شک او قورباغه ای نبود که سلینا می گفت.
_باشه. فقط حواست باشه به اون جعبه دست نزنی. منم میرم بخوابم.
_شش دقیقه تا انفجار!
_کی بود؟ این صدای چی بود؟
_چیزه...همم... صدای چیزی نبود مامان. توهمی شدی. یکم برو استراحت کن. خوبه برات.
_میرم، ولی سلینا دست از پا خطا کنی تمام گالیون توجیبی هاتو تحریم میکنم.
مامان رفت و سلینا رو در مخمصه ای عظیم تنها گذاشت. سلینا فقط یک جمله در ذهنش اکو می شد، مرگ بر فضولی.
سلینا با زور و زحمتی که با غرهایش همراه بود بمب سنگین رو داخل کیسه ی سیاهی انداخت و هن هن کنان به سمت در خروجی رفت.
_بعله ببینیم آیا دو تیم در سه دقیقه وقت اضافه میتونن گلی بزنن یا نه.
سلینا با این جمله به سمت مبل و تخمه هاش رفت.
_این سه دقیقه رو ببینم بعد میرم.
سلینا همینجور که تخمه هاشو میشکوند دو تا چشماشو به تلویزیون و یکی چشم هم از جایی نامعلوم قرض کرده و به جعبه دوخته بود.
_من دارم این گوشه منفجر میشم یکمم به من نگاه کن!
اینقدر فشار بی توجهی سلینا به بمب شدید و زیاد بود که بمب غیر جادویی هم به زبون اومده بود.
_با توعم. من چهار دقیقه دیگه میرم رو هوا. اون وقت فلج میشی، دستت میشکنه، قطع نخاع میشی، میمیری.
_زبونتو گاز بگیر!
_
بمب وسیله ی غیر جادویی بود ولی عادت نداشت توی چشم نباشه. اگر فشار زندگی، اقتصاد، تحریم، خانواده و در نهایت بی توجهی سلینا نبود ملیار ها سال بعدم دهان به سخن نمی گشود.
_گُـــــــــــــل گــــــــــــل! یوهـ...
شادی سلینا وقتی به چشمان ناپیدا ولی منتظر و همچنین عصبانی بمب گره خورد، توی گلوش موند.
_خــب حالا... اینجوری نگام نکن. بیا بریم ببینم با تو باید چکار کنم.
پارک ساعت پنج بعد از ظهر
_خب خب. ببین من صد و هشتاد صفحه از کتاب بمب در دستان شما رو خوندم ولی دقیق متوجه نشدم چی هستی میشه یه رهنمایی بکنی؟
_دو دقیقه و ده ثانیه تا انفجار!
_هممم... راهنمایی نمی کنی نه؟ پس بمون همین جا بپوس. من دارم میرم.
سلینا بمب رو همون جا، وسط پارک، در ساعت شلوغ، در روز روشن، جلوی چشمان متعجب و ترسیده ی مردم ول کرد و رفت.
همینطور که سلینا خیابون ها رو یکی پس از دیگری رد می کرد، تلاش بزرگی کرد و خودش رو به زحمت انداخت تا نیم نگاهی به تلویزیون بزرگی که وسط خیابون بود بکنه. و خبر های دست اول رو ببینه.
_واقعا که آدم های عجیبی هستن مشنگ ها. چرا همه چیزشونو وسط خیابون احداث میکنن.
_خانم ها آقایون ماه ها پیش بمبی در نزدیکی مکانی نامعلوم منفجر شد! همین دیگه گفتیم در اطلاع باشین.
خبر گزاری لندن تیوی.
_اععع... این وسیله چقدر شبیه همون وسیله ای بود که تو پارک کنه شده بود که منفجر شه... آلان فهمیدم چی بود، بنده خدا فقط میخواست منفجر شه.
_خدا باعث و بانی اونایی که این بمب هارو فعال میکنن، ببخشه!
_آمین. چی؟ بمب؟ فعال میکنن؟ من فعال کردم؟ من یه بمب رو فعال کردم؟ وسط پارک؟... چه کار خفنی کردم!
_اصلاح میکنم جملمو فرزندم. خدا باعث و بانی شو نبخشه.
_نبخشه؟!
سلینا با دوی فراتز از ماراتن خودش رو به همون پارک رسوند و همونطور که باخودش حرف میزد به سمت بمب می رفت.
_چرا باید نجاتشون بدم؟ مشنگ ها باید بمیرن. دنیا گلستون شه. نه نه اگه مشنگا بمیرن ما برای قتل کیا نقشه بکشیم؟ این همه آدم، برای کشتن یکیشون نقشه میکشیم. نه. ته ته ته دلم براشون میسوزه. گرونی دارن. تورم دارن. جنگ دارن. ترامپ دارن. دروغ دارن. اختلاص دارن. خیانت دارن. خودشون بدبختی دارن.
_ده ثانیه تا انفجار!
_همه بمب ها ثانیه به ثانیه اعلام وجود میکنن؟
_نه ثانیه!
_خب خب آلان توی هوا پرتت کنم یا تو زمین خاکت؟
_هشت ثانیه!
_ایثار و فداکاری کنم خودمو بندازم روت؟
هر ثانیه همهمه توی پارک بیشتر میشد و همه میخواستن جون خودشون رو نجات بدن. پیر مرد با چهره ای بس غبوس با عصای چهارچرخش به سمت خروجی می رفت. بچه ای با گریه که بادکنی به دست داشت به سمت خروجی می دوید. آقایی اتوکشیده، اسلتایلشو صد و هشتاد درجه چرخونده بود و با کت و شروار بر روی لبه جدول برای رسیدن به محیط امن میدوید. خانمی دیگر به این که از روی گِل عبور میکرد فس فس نمیکرد، چون جونش مهم تر بود. همه و همه فقط دنبال مکانی تهی از بمب می گشتن. به راستی مشنگ ها عجیب ترین کسانی بودن که سلینا دیده بود.
_پنچ ثانیه!
_من دیگه عقلم به جایی قد نمیده. منفجر شو.
_چهار ثانیه!
_نه وایسا منفجر نشو. من هنوز آرزو ها دارم. من هنوز دوست دارم بستنی پونصدی ببینم.
_سه ثانیه!
_باشه باشه بزار اعترافامو بکنم تا راحت برم. من یه بار میخواستم لرد رو ترور کنم که توسط گروهک اَلودلدمورت خنثی شد. آهان یه چیز دیگه هم هست. وقتی توی تالارمون لرد نجینی رو از پیتزا خوردن منع کرد من همه ی پیزاهای باقی مونده رو خوردم. همشونو. خوشمزه هم نبودن.
_دوثانیه!
_بازم هست. ولی نمی گم بزار با آبرو بمیرم.
_یک ثانیه.
_خدافظ بستنی، خدافظ شکلات، خداحافــــــظ چیپس.
سلینا چشمانش رو بست و فقط به صدای انفجار بمب که فضا رو پر کرده بود گوش میداد.
دقیقه ها جای ثانیه ها رو گرفتن اما سلینا همچنان احساس زنده ماندن رو داشت شاید خدا بهش رحم کرده بود. شاید هم نه...
_سلیـــــــــنا. وای وای وای چقدر دوست دارم چهرتو از نزدیک ببینم. خواهر خنگ و فضول من. هنوز فرق بین دستگاه ضبط صوت و بمب رو نمیدونی؟! به خاطر همین کاراته که ازت میخوان شیء مجهولی رو توضیح بدی دیگه. یه کلاس وسایل مشنگ شناسی باید بیای پیشم. ولی خیلی باحال بود.
سلینا همونجا وسط پارک خالی از هرگونه موجود زنده ای، خیلی شیک روی زمین پخش شد. و دیگه هیچی از صدای ضبط شده ی خواهرش، که از جعبه ، که گویا ضبط صوت بود، بیرون می آمد، نمی فهمید!
_خواهر گلم توی خونه میبینمت.
سر راه دو کیلو پیاز هم بگیر بیار، همین. انفجار تموم شد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلینا مور در 1397/7/6 21:33:11
ویرایش شده توسط سلینا مور در 1397/7/7 20:42:12
ویرایش شده توسط سلینا مور در 1397/7/7 20:42:12
دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. 

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/14
تولد نقش: 1397/06/18
آخرین ورود: شنبه 19 مرداد 1398 20:31
از: لندن گرينويچ
پستها:
205

- از کلاس معجون سازى متنفرم!! اخه چه فايده اى داره؟ که چى بشه اخه؟
- تو هم ديگه زيادى دارى شلوغش مى کنى!
- اوه،اره من شلوغش مى کنم! اما متاسفانه نمودونستم پيش کى درد و دل کنم!يه خوره ى معجون سازى ،انتخاب احمقانه اى!
- اشلى!
- نگو نمى دونى اسليترينى ها بهم چى مى گن! اسليترينى ها از اون هام متنفرم!
ابيگل نگاه مشکوکى به اشلى انداخت.
- اررره تو از همه ى اسلايترينى ها متنفرى، تازگى ها فکر کردم عاشق يکيشون شدى.
اشلى سرش را پايين انداخت:
- خب غير از اون! بعدم من عاشق نشدم! اصلا براى چى بحث رو عوض مى کنى؟
- باشه، سعى مى کنم باور کنم تو عاشق نشدى!
- من عاشق نشدم!
- حالا هرچى کلاسم دير شده! الان فسيل اسلاگهورن نمره کم مى کنه!
- خدافظ، سر ميز شام مى بينمت. فعلا مى رم تالار گريف.
- تو بهتره بري تالار اسلايترين پيش عشقت!
- ديگه دارى زيادى ورور مى کنى! برو سر کلاست خودت گفتى دير شده!
- باشه بابا! مى ببينمت.
- خدافظ.
در همان حال که ابيگل از اشلى دور مى شد و پله ها را طى مى کرد،اشلى هم به سمت تالار گريفيندور مى رفت. که پله ها سرجايشان نبودند:
- اين پله ها کجان!؟ نمى دونم ايده ى کى بوده پله ها اينطوري حرکت کنن! مسخرس!
با اين حرف طورى که به نظر بياد به پله برخورده باشد به سمت اشلى برگشت.اشلى سمت پله رفت:
- اميدوارم برى به تالار گريفيندور!
اشلى پله هايى که مگس هم دور ور ان نمى پلکيد را بالا رفت ؛ اما انگار تمامى نداشت...
- تا الان چند طبقه بالا رفتم ؟ چرا پس تموم نمي شن؟
اشلى حدود هفت طبقه را بالا رفت بلاخره پله ها تمام شد.نگاهى به اطراف انداخت و چشمش به تابلوي طبقه ى هفتم افتاد.نگاهى به ساعت مچى اش انداخت تا شام يک ساعتى وقت داشت.
- فکر کنم بتونم يه گشتى اين اطراف بزنم.شايد هم يه چيزى براى درس معجون سازى پيدا کنم.
همينطور که در راهرو هاى نيمه تاريک را طى مى کرد به راه هاى فرار از کلاس معجون سازى فکر مى کرد، يه راه حل براى بهتر شدن يا هر چيزى که باعث شود در معجون سازى نمره ى بالاترى بيارد.من تو معجون سازى به کمک نياز دارم، من تو معجون سازى به کمک نياز دارم، من تو معجون سازى به کمک نياز دارم.صداى جا به جا شدن چيزى مانند فلز يا شايد چوب حواس او را پرت کرد.چند قدم عقب برگشت کسى در راهرو ها نبود؛ اما روى ديوارى که قبلا اجرى بود حالا روى ان درى از چوبى به رنگ تيره بود؛ اشلى نگاهى به اطراف انداخت، کسى در راه رو نبود، در با فشار ساده اى باز شد؛ سالنى بزرگ با پنجره هاى بزرگ و خاک گرفته که هنوز هم کمى نور از ان به داخل مى تابيد، پلاکارت هايى با جمله هاى مستحجم، جارو هاى قديمى،کتابخانه اى خاک گرفته و کوهى از لوازم که روى هم ريخته شده بود؛ اشلى به سمت کتابخانه ى خاک گرفته رفت.در شيشه اى کتابخانه را باز کرد ؛ و نگاهى به کتاب ها انداخت، چشمش به کتاب معجون سازى قديمى افتاد؛کتاب خاک گرفته را از کتابخانه در اورد، جلد ان تقريبا پوسيده بود؛ ورق هايش زرد و پوسيده بود، و با دست خطى خرچنگ غورباقه در گوشه ها ى هر صحفه توضيحاتى نوشته شده بود، اشلى به صحفه اول برگشت تا ببيند کتاب مال کيست:
نقل قول:
- شاهزاده ى دورگه ديگه کيه؟
اشلى نگاهى به ساعتش انداخت تا زمان شام ده دقيقه اى وقت داشت؛ کتاب را برداشت و به سرعت پله هايى که به نظر مى امد جابه جا نشده اند عبور کرد.
سالن غذاخوری هاگوارتز، نور شمع ها به موقع رسيده بود.
ابيگل برايشجا نگه داشته بود و از دور براى او دست تکان مى داد.
- اشلى! اينجا!
کتاب خاک گرفته هنوز دست اشلى بود ،با دست ازادش براى ابيگل دستى تکان داد و به سمت او رفت.
- کلاس معجون سازى با فسيل اسلاگ چطور بود؟
- بد نبود بابا مثل هميشه.اون چيه دستت؟ نکنه عشقت بهت داده؟
- ابيگل خواهش مى کنم خفه شو! اين فقط يهکتاب معجون سازي قديميه!
- باشه بابا، ولى کلا نديديش؟ باهاش حرف نزدى؟ اصلا کجا بودى؟
- نه نديدمش ، ولى تا الان طبقه ى هفتم بودم.
- طبقه ى هفتم رفته بودى چى کار؟
- نمى دونستم انقدر فضولى!
- اره من مى دونم خيلى فضولم! حالا براى امتحان معجون سازى حاضرى؟ فردا بايد پادزهر درست کنيما؟
- فکر کنم…
===============================
-I don't want to lie, can we be honest?♬
Right now while you're sitting on my chest♬
I don't know what I'd do without your comfort♬
If you really go first, if you really left ♬
ابيگل هندزفرى را از گوش اشلى بيرون کشيد.
- چى کار مى کنى؟
- امتحان معجون سازى داريم بعد دارى اهنگ گوش مى دى؟
همه در خوابگاه دختران گريفيندور خواب بودن؛ و بيدار شدن ابيگل عجيب بود.
- اشلى من استرس دارم! چرا انقدر ريلکس؟
- اروم باش فقط بايد يه پادزهر براى معجون بسازى.
- اگه اشتباه کنم چى؟
- بروبابا بخواب ديگه! منم اهنگمو گوش ميدم!
اشلى نگران امتحان معجون سازى نبود چون چند نمونه از ساخت پازهر را در ان کتاب قديمى پيدا کرده بود. به نظر مى امد شاهزاده هم شاگرد اسلاگ فسيل بوده.
نقل قول:
بچه ها روبه روى اسلاگهورن بالاى سر پاتيل هاى خود ايستاده بودند:
- خوب بچه ها اميدوارم براى امتحان اماده باشيد.
يکى از اسلايترينى ها زير لب گفت:
- اسلاگ فسيل.
- چيزى گفتى؟
- اوه بله گفتم چقدر براى امتحان خوشحالم.
- اوه خب خوبه!زمانتون از همين الان شروع شد.
اشلى سعى مى کرد به ياد بياورد که تو کتاب شاهزاده ى دورگه چى گفته بود:
- زهر مهره، خون تسترال...
اسلاگهورن در همان حال که گشتى بين بچه ها ميزد ، باصداى بلند گفت:
- وقت تمومه! وسايل تون بزاريد رو ميزهاتون.
اسلاگهورن بين ميز اسلايترينى ها گشتى مى زد:
- اوه البوس خوبه بد نيست.پدرتم مثل خودت تو معجون سازى بود.
- ممنون پرفسور.
- بقيه اسلايترينى ها متاسفم!
اسلاگهورن با شکم بزرگش به سمت ميز انها رفت؛ -اوه اشلى خوبه کاملا درسته، خوشحال مى شم به مهمونى کريسمسم بياى.
- ممنون اقا!
- اوه خوبه تو تا هفته ى پيش تو معجون سازى افتضاح بودى! دوست دارم راه حلت رو بدونم.
- بعضى وقتا اتفاقات باب ميلت پيش مى رن...
- تو هم ديگه زيادى دارى شلوغش مى کنى!
- اوه،اره من شلوغش مى کنم! اما متاسفانه نمودونستم پيش کى درد و دل کنم!يه خوره ى معجون سازى ،انتخاب احمقانه اى!
- اشلى!
- نگو نمى دونى اسليترينى ها بهم چى مى گن! اسليترينى ها از اون هام متنفرم!
ابيگل نگاه مشکوکى به اشلى انداخت.
- اررره تو از همه ى اسلايترينى ها متنفرى، تازگى ها فکر کردم عاشق يکيشون شدى.
اشلى سرش را پايين انداخت:
- خب غير از اون! بعدم من عاشق نشدم! اصلا براى چى بحث رو عوض مى کنى؟
- باشه، سعى مى کنم باور کنم تو عاشق نشدى!
- من عاشق نشدم!
- حالا هرچى کلاسم دير شده! الان فسيل اسلاگهورن نمره کم مى کنه!
- خدافظ، سر ميز شام مى بينمت. فعلا مى رم تالار گريف.
- تو بهتره بري تالار اسلايترين پيش عشقت!
- ديگه دارى زيادى ورور مى کنى! برو سر کلاست خودت گفتى دير شده!
- باشه بابا! مى ببينمت.
- خدافظ.
در همان حال که ابيگل از اشلى دور مى شد و پله ها را طى مى کرد،اشلى هم به سمت تالار گريفيندور مى رفت. که پله ها سرجايشان نبودند:
- اين پله ها کجان!؟ نمى دونم ايده ى کى بوده پله ها اينطوري حرکت کنن! مسخرس!
با اين حرف طورى که به نظر بياد به پله برخورده باشد به سمت اشلى برگشت.اشلى سمت پله رفت:
- اميدوارم برى به تالار گريفيندور!
اشلى پله هايى که مگس هم دور ور ان نمى پلکيد را بالا رفت ؛ اما انگار تمامى نداشت...
- تا الان چند طبقه بالا رفتم ؟ چرا پس تموم نمي شن؟
اشلى حدود هفت طبقه را بالا رفت بلاخره پله ها تمام شد.نگاهى به اطراف انداخت و چشمش به تابلوي طبقه ى هفتم افتاد.نگاهى به ساعت مچى اش انداخت تا شام يک ساعتى وقت داشت.
- فکر کنم بتونم يه گشتى اين اطراف بزنم.شايد هم يه چيزى براى درس معجون سازى پيدا کنم.
همينطور که در راهرو هاى نيمه تاريک را طى مى کرد به راه هاى فرار از کلاس معجون سازى فکر مى کرد، يه راه حل براى بهتر شدن يا هر چيزى که باعث شود در معجون سازى نمره ى بالاترى بيارد.من تو معجون سازى به کمک نياز دارم، من تو معجون سازى به کمک نياز دارم، من تو معجون سازى به کمک نياز دارم.صداى جا به جا شدن چيزى مانند فلز يا شايد چوب حواس او را پرت کرد.چند قدم عقب برگشت کسى در راهرو ها نبود؛ اما روى ديوارى که قبلا اجرى بود حالا روى ان درى از چوبى به رنگ تيره بود؛ اشلى نگاهى به اطراف انداخت، کسى در راه رو نبود، در با فشار ساده اى باز شد؛ سالنى بزرگ با پنجره هاى بزرگ و خاک گرفته که هنوز هم کمى نور از ان به داخل مى تابيد، پلاکارت هايى با جمله هاى مستحجم، جارو هاى قديمى،کتابخانه اى خاک گرفته و کوهى از لوازم که روى هم ريخته شده بود؛ اشلى به سمت کتابخانه ى خاک گرفته رفت.در شيشه اى کتابخانه را باز کرد ؛ و نگاهى به کتاب ها انداخت، چشمش به کتاب معجون سازى قديمى افتاد؛کتاب خاک گرفته را از کتابخانه در اورد، جلد ان تقريبا پوسيده بود؛ ورق هايش زرد و پوسيده بود، و با دست خطى خرچنگ غورباقه در گوشه ها ى هر صحفه توضيحاتى نوشته شده بود، اشلى به صحفه اول برگشت تا ببيند کتاب مال کيست:
نقل قول:
اين کتاب متعلق است به شاهزاده ى دورگه.
- شاهزاده ى دورگه ديگه کيه؟
اشلى نگاهى به ساعتش انداخت تا زمان شام ده دقيقه اى وقت داشت؛ کتاب را برداشت و به سرعت پله هايى که به نظر مى امد جابه جا نشده اند عبور کرد.
سالن غذاخوری هاگوارتز، نور شمع ها به موقع رسيده بود.
ابيگل برايشجا نگه داشته بود و از دور براى او دست تکان مى داد.
- اشلى! اينجا!
کتاب خاک گرفته هنوز دست اشلى بود ،با دست ازادش براى ابيگل دستى تکان داد و به سمت او رفت.
- کلاس معجون سازى با فسيل اسلاگ چطور بود؟
- بد نبود بابا مثل هميشه.اون چيه دستت؟ نکنه عشقت بهت داده؟
- ابيگل خواهش مى کنم خفه شو! اين فقط يهکتاب معجون سازي قديميه!
- باشه بابا، ولى کلا نديديش؟ باهاش حرف نزدى؟ اصلا کجا بودى؟
- نه نديدمش ، ولى تا الان طبقه ى هفتم بودم.
- طبقه ى هفتم رفته بودى چى کار؟
- نمى دونستم انقدر فضولى!
- اره من مى دونم خيلى فضولم! حالا براى امتحان معجون سازى حاضرى؟ فردا بايد پادزهر درست کنيما؟
- فکر کنم…
===============================
-I don't want to lie, can we be honest?♬
Right now while you're sitting on my chest♬
I don't know what I'd do without your comfort♬
If you really go first, if you really left ♬
ابيگل هندزفرى را از گوش اشلى بيرون کشيد.
- چى کار مى کنى؟
- امتحان معجون سازى داريم بعد دارى اهنگ گوش مى دى؟
همه در خوابگاه دختران گريفيندور خواب بودن؛ و بيدار شدن ابيگل عجيب بود.
- اشلى من استرس دارم! چرا انقدر ريلکس؟
- اروم باش فقط بايد يه پادزهر براى معجون بسازى.
- اگه اشتباه کنم چى؟
- بروبابا بخواب ديگه! منم اهنگمو گوش ميدم!
اشلى نگران امتحان معجون سازى نبود چون چند نمونه از ساخت پازهر را در ان کتاب قديمى پيدا کرده بود. به نظر مى امد شاهزاده هم شاگرد اسلاگ فسيل بوده.
نقل قول:
ساعاتى بعد
بچه ها روبه روى اسلاگهورن بالاى سر پاتيل هاى خود ايستاده بودند:
- خوب بچه ها اميدوارم براى امتحان اماده باشيد.
يکى از اسلايترينى ها زير لب گفت:
- اسلاگ فسيل.
- چيزى گفتى؟
- اوه بله گفتم چقدر براى امتحان خوشحالم.
- اوه خب خوبه!زمانتون از همين الان شروع شد.
اشلى سعى مى کرد به ياد بياورد که تو کتاب شاهزاده ى دورگه چى گفته بود:
- زهر مهره، خون تسترال...
اسلاگهورن در همان حال که گشتى بين بچه ها ميزد ، باصداى بلند گفت:
- وقت تمومه! وسايل تون بزاريد رو ميزهاتون.
اسلاگهورن بين ميز اسلايترينى ها گشتى مى زد:
- اوه البوس خوبه بد نيست.پدرتم مثل خودت تو معجون سازى بود.
- ممنون پرفسور.
- بقيه اسلايترينى ها متاسفم!
اسلاگهورن با شکم بزرگش به سمت ميز انها رفت؛ -اوه اشلى خوبه کاملا درسته، خوشحال مى شم به مهمونى کريسمسم بياى.
- ممنون اقا!
- اوه خوبه تو تا هفته ى پيش تو معجون سازى افتضاح بودى! دوست دارم راه حلت رو بدونم.
- بعضى وقتا اتفاقات باب ميلت پيش مى رن...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در 1397/7/5 22:24:24
ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در 1397/7/6 8:41:49
ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در 1397/7/6 8:41:49
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/05/29
تولد نقش: 1397/05/31
آخرین ورود: یکشنبه 30 مرداد 1401 22:42
از: Wizardry pardic
پستها:
158

دوئل لودو بگمن و سلینا مور
موضوع : شئ مجهول
-هرمیون تو میدونی این چیه؟
-خب معلومه این یه "دئودورانته"!
-دئو چی چی!؟
-ای بابا...چجوری بگم خب؟ عطر یا ادکلن ، یه چیزی مثل اونه .
-آهان !! خب عطر چیه؟
-ای باباااااا ، لودو "بویه خوب" ، خب؟
اسپری ، دئودورانت یا ادکلن چیزیه که مشنگ ها برای مراسم مختلف از انواع اونا استفاده میکنن و میتونه در روابط روز مرشون خیلی تاثیر گذار باشه.
-اوه ، چه چیز مهمی !
رون که رویه کاناپه یه قرمز رنگ و کهنه ای دراز کشیده بود و دو لوپی داشت شیرینی کیشمیشی میخورد وارد گفت و گویه دو نفره یه لودو و هرمیون شد .
-من که بازم نفهمیدم این دمودورات دقیقا چیه ولی این شیرینی هایی که بهت داده خیلی خوش مزس لودو یادت باشه از اون دختر مشنگه دستور پختش رو بپرسی ، شاید مامانم بتونه درستش کنه.
-اونا فقط شیرینیه کیشمیشیه رون و لازم نیست لودو چیزی از اِما بپرسه ، خودم برات درست میکنم .
هرمیون هم زمان که با رون صحبت می کرد به لودو هم که دهنش رو باز نگه داشته بود و داشت اسپری رو تو دهنش خالی میکرد و سعی داشت با جفت چشماش هم به نوک اسپری در حال خالی شدن نگاه کنه خیره شده بود .
-چیزه لودو ، اون که دیگه تموم شده و دیره برای اینکه بهت بگم خوراکی نیست ، بهتره حالا بندازیش دور ، تا باهاش یه بلایی سر خودت نیاوردی ، باشه؟
لودو سرشو به نشانه تایید تکون میده و اسپری رو به داخل شومینه یه روشن رو به روش پرت میکنه ، این حرکت لودو جیغ هرمیون رو که با وحشت به شومینه نیگاه میکنه در میاره و رون با دهن پر از شیرینی و باز به هرمیون خیره میشه ....
بووووووووووووووووم...
فلش بک
لودو به همراه یه دختر جوان داخل یک کافی شاپ نشسته بودن ، فضای کافی شاپ کاملا عاشقانه بود و با وجود تعداد کمی میز و صندلیه دو نفره مکان دنج و مناسبی برای قرار های این مدلی بود .
روی میز یک جعبه شیرینی به هم راه یک شئ استوانه ای کادو پیچ شده بود در اطراف این دو چند شمع کوتاه و قرمز رنگ روشن در احساسی تر کردن اون ملاقات نقش زیادی داشت.
-وای عزیزم تولدت مبارک ، شرط میبندم فکرشم نمیکردی من حواسم به تولدت باشه !!!
-باید بگم که میدونستم یادت مونده ، چون اون کاغذ رنگی که چسبوندی رو در یخچالت تاریخ تولد من روش نوشته شده بود و مطما بودم اونو برای اینکه یادت بمونه اونجا زدی ولی توقع نداشتم این همه زحمت بکشی عزیزم !
-وای لودو تو حواست به همه چیز هست ، من قصد داشتم سورپرایزت کنم ولی تو میدونستی!!
-اِما واقعا سورپرایز قشنگیه ، من تاحالا اینجا نیومدم ، خیلی جای دنجیه .
راستی این دوتا چیه ؟ برای منه؟
-اوهوم ، کادوی تولدته ، این جعبه همون شیرینییه که تو خونه من خوردی و خوشت اومد ، اینم نمیگم چیه بهتره بری خونه خودت بازش کنی .
بعد چند ساعت و خوردن کیک شکلاتی تولد لودو ، دو نفر به سمت خونه های خود رفتن ، لودو در مسیر کاغذ کادویه اون شئ رو باز کرد و با تعجب به استوانه یه مشکی رنگ که روش طرح 4×8 بود رو با تعجب بررسی کرد .
لودو تا جلوی در خانه شماره ۱۲ گریمولد درگیر اون شئ بود و با بی توجهی به اعضای خانه وارد آشپز خانه شد و اسپری رو گذاشت جلوی رون .
-این چیه لودو!؟
-نمیدونم ، اینو اِما برای تولدم داد با این شیرینیا ، من که سر درنیاوردم ازش ، ببین تو میتونی بفهمی چیه؟
رون در شیرینی رو باز و دوتا از کیشمیشیارو تو دهنش جا کرد او اسپری رو در دست گرفت و با چرخوندنش روش متمرکز شد .
اون که دیگه داشت نا امید میشد شروع به تکون دادن اسپری کرد و با سرد شدن بدنه یه اسپری با تعجب به سمت زمین پرتش کرد .
(قطعا همه تجربه تکون دادن هر اسپریی رو قبل استفاده داشتید و میدونید که بدنه اون سرد میشه ، اگرم نداشتید همین الان قبل قضاوت برید تجربه کنید )
اسپری که با سر به زمین فرود میاد صدای پیسی ازش در میاد و بوی ملایمی تو محیط پخش میشه...
-صدای چی بود؟
-از این چیز تو بود فکنم .
-چرا پرتش کردی ؟ اگه خطر ناک باشه چی؟
-اینو ول کن لودو ، چه بوی خوبی میاد !!
-ای بابا شیکمو لابد بوی غذاییه که لی لی داره میپزه ، میگم اینو چرا پرت کردی؟
-خب وقتی تکونش دادم دستم شروع به سرد شدن کرد ، باور کن یه لحظه حس کردم تمام وجودم مور مور شد ، چرا اینجوری نگام میکنی؟ به جون کریچر راست میگم !!
کریچر که همون اطراف به بهونه تمیز کردن آشپزخونه داشت فضولی این دورو میکرد برگشت و با اخم به رون خیره شد .
-ارباب یه کاری میکنید با وایتکس بپاچم رو صورت کک و مکیتون ، کریچر اعتراض داره ، کریچر میگه اگه شما راست میگی چرا جون خودتون رو قسم نمیخورید؟
-نمیدونم!
-هویج.
کریچر با گفتن این کلمه از آشپزخونه بیرون میره .
بعد چند ساعت و پیس پیس کردن فراوان با اسپری رون که جعبه شیرینی رو جلوش گذاشته بود دو لوپی میخورد به بحث بین لودو و هرمیون گوش می کرد .
غروب شده بود و هوا به سمت سرد شدن میرفت رون ، لودو و هرمیون جلوی شومینه روشن پناهگاه نشستن و هر کس مشغول کار خودشه .
پایان فلش بک
بووووووووووووم....
ساکنین پناهگاه از طبقه های بالاتر به سمت صدا دویدن و با صحنه دلخراشی روبه رو شدن .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج