هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۵:۴۰ دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۴
#14

به تو هیییییییییچ ربطی نداره!


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۰۳ دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۲۲ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۵
از اتاقم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
شترق....وسط دو نفر ظاهر شدم.....(گواهینامه ندارم)
_به به چوی عزیز...می خواستمو بکشمت دیروز!
_حالا این دفعه بیخیال!
برگشتم کی رو دیدم......خوب معلومه!
_چرا؟
_کار دارم باهاش!
_چی کار؟
_آخه به تو چه؟
_خیلی چه؟
_عجب ادمی یه!
_می خوام بدونم!
دیوونه شد!!!!منم هرهر خندیدم!
_چو بعدش بیا تو کافه!
رفتم تو کافه ...
_سلام خواهر!
_علیک برادر!
_اون بیرون یه خواهرو با یه برادر ندیدی؟
_برا چی می پرسی!
_ای خواهر بگودیگه!دیدی یا نه؟
_نمی گم!
_نگوو اصلا خودم می رم می بینم!
_بعد بیا به من بگو!
_رفتم رو یه یهه صندلی نشستم.... منتظر بودم یکی از دوستام بیاد!
یه صدای یه انفجار اومدو بعد من این طوری شدم!
همون برادر تبدیل شده بود به یه کیکه گنده ی برزگ که روش 10 تا شمع داشت....تاره یادم افتاد که این کیکا رو روی یه کاغذ تبلیغ جرج و فرد دیده بودم!...........
الان ادامه بده



Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۷:۰۱ دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۴
#13

لرد بلرویچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۳ چهارشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۳
از bestwizards.com
گروه:
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
سرژ ميره و دورو بر كافه خلوت ميشه
يه هو جورج كه تازه وارده وارد ميشه (حرف پول ميزدي نميومد)
وقتي وارد ميشه با صحنه بدي مواجه ميشه ميبينه برادر حميد از دباره داره با اون دوختره (هولو)صحبت ميكنه تا دامبل رو دور ميبينه اين جور كارا ميكونه. به سرش ميزنه بره حال اين حميد (امر به معروف كون) رو بگيره ميره سمت همون ميزه اخر و يواشكي به پشت حميد ميزنه
جرج:هي برادر حميد چطوري
حميد كه ترسيده بود با تعجب و ترس ميگه
حميد:هان...تويي بابا ترسيدم گفتم دامبله خوبم
جرج تو دلش ميگه فعلا خوبي. با حالت مليحي ميگه
جرج:برادر حميد دلم واست تنگ شده بود ميخواستم ببينمت
حميد:اتفاقا همين چند لحظه پيش زكر خيرت بود(البته اين حرف را با نفرت ميگه)
جرج كه نگاهش به دختره ميوفته تازه متوجه ميشه حميد با چه كسي داره صحبت ميكنه چون دور بود نشناخته بود اون چو بود(هولو)رو به چو ميكنه و ميگه حالت چطوره چوي عزيز
چو باخجالت ميگه:خوبم مرسي
جرج برميگرده به سمت برادر و ميگه:چي شده اومدي اينجا و با چوي عزيز (عزيز رو با چنان ابو تابي ميگه كه چو به رنگ لبو در مياد)صحبت ميكني.
برادر با عصبانيت ميگه:هيچي همين طوري حالا كاري داشتي
جرج با نيشخندي ميگه:نه عزيزم ميخواستم بهت يه چيزي بدم بخوري حال كني
حميد ميگه : بده ببينيم چيه
جرج يه اب نبات (BULL SHIT)از جيبش در مياره وبهش ميده
خوردن اب نبات همانا و از شدت بد بويي و بد تعمي بي هوش شدن حميد هم همانا
تمام افراد ان دورو بر ميزنن زيره خنده
جورج تو دل خودش ميگه به به الان بهترين موقه براي تور زدن بعد رو با چو ميكنه و ميگه:بريم بيرون باهات كار دارم
چو كه انگار منتظر بود اين حرف رو بشنوه ميگه:كجا بريم چيكار داري
اين 2 نزديك در رفتند كه ناگهان صداي پاي يك فردي را از پشت در شنيدند و در همان زمان برادر هم در حال بيدار شدن بود......
-----------------------------------------------------------------
ايا برادر بر سر تور زدن چو (هولو)با جرج دعوا ميكنه؟
آن فرد پشت در كه بود؟


ویرایش شده توسط جرج ویزلی در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۲ ۷:۴۷:۴۴

هریپاتر را هنوز هم دوست میداریم


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۴:۵۴ دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۴
#12

سالازار اسلیترینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۶ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱:۵۴ چهارشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۷
از تالار اسرار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 278
آفلاین
اند احوالات ارزشی چند نکته رو خدمت کاربران عزیز سایت عرض کنم:

اول موقع زدن پست ارزشی باید بپوشین لباس ورزشی
دوم موقع زدن پست ارزشی باید عقلتو بندازی دور خر بشی
سوم موقع زدن پست ارزشی باید بدویی روی قالی خم بشی
چهارم موقع زدن پست ارزشی باید اول وضو بگیری بعد خودتو آب بکشی
پنج موقع زدن پست ارزشی اگه پوشیدی لباس ورزش
و اگه عقلتو انداختی دور که خر بشی و بعد اگه دویدی که رو قالی خم بشی اونوقته که به علت رعایت این مقررات نرسیدی به شستپای یه کاربر ارزشی

پی نوشت : این پست ارزشی رو مخصوص سرژ زدم که شاخ نشه!


نمایشنا


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۴:۰۱ دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۴
#11

سرژ تانکیان old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۹ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 532
آفلاین
سرژ ميره بيورن و بعد صداي تانك مياد و بعد كافه ميره رو هوا
ملت كه از زير انفجار خون روي صورتشون جون سالم را سپاس خداي را كه دارون را كشت؟ امدند بيورن و سرژ را ديدند و بگفتند كه ايا سلام!!
سرژ سوار تانك بود و فلور دلاكور قربون صدقه او ميرفت تا ديدن همان عده آمدند جلو و از زير اوار جسد عله را كشان كشان با خود ميرقصيدند و پريدند پشت تانك بزن بريم

سرژ:زين پس بجاي بلاك ايدي كه يك واژه عربي هست بگوييد: آزادي انديشه

زاخي پرهايش را باز كرد و ققي خاك انداز را زير او گرفت و گفت خالي كن
و بعد السامور از گوشه اي بخاست و گرز گران را فرو كرد و فرياد از چرخ تانك بخواست كه هاي..بيا با هم برقصيم زاخي آتيش پاره

بوبو از كناري آتيش گرفت و امد رقصيد كنان گفت: پتروس انگولاس تالاراس.؟ آن سياهي شب را ربودند و مردي بخاست به نام گوريل انگوري دامبل

السامور رومسالا را در دستانش گرفت:جريوس مكزيمم
و ماه از وسط مانند كيك جشن تولد سايت نصف شد

___
هدف از زدن اين پست:ميخواستم بگم كه منم بلدم اينجوري بنويسم...من خداي اينجوري نويسي هستم


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۲ ۴:۳۸:۴۶


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۲۰ یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۴
#10

کارآگاه ققنوس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۲۶ سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۸ دوشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
از در کنار دمبول
گروه:
کاربران عضو
پیام: 914
آفلاین
ادی:خوب به توچه منم همونو گفتم
ققی:باشه پس از دفه بعد تکرار نشه
ادی:قربونت...میشه من برم یه جاییت گرم شم
ققی:بیا ببرو زیر بالم هوای مطبوعی داره
ادی:ققی مهربونه،ققی خوبه،سرژ تو چی بلدی هلیکوپتری بزنی؟!!
سرژ:من چی فکر کردی...خالم اینا دچرخه دارن من می رم خونشون ماشین بازی!!
دمبول می زنه تو سر زاخی
دمبول:یاد بگیر ببین اینا با شیلنگم بازی می کنن!!
هواپیمای حامل قزوین از بالای سرشون رد میشه و برادر حمید با
کالسکه از اون بالا میاد پایین
زاخی:بابایی من بلال می خوام!!
برادر:بلال کجا بود چیز دیگه هست؟!!
برادر:آبنبات مغازه جرج ویزلی و دوستان که هیچ وقت تموم نمیشه
زاخی:ممنون خدا مادر بزرگ جرج رو بیامرزه!!
السامور:فتبارک الله احسن الخالقین
ققی:بچه ها یه نفر داره میاد در برین کوچه بغلی
سرژ:آره کوچه بغلی دختری میشنه که دلش به دل من که می شینه شما چطور؟!!
اوکی!!


[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۸ یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۴
#9

ادی ماکایold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۳ یکشنبه ۶ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۰۲ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۹
از كوچه پشتي عمه مارج اينا !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 541
آفلاین
سرژ هواپيمايان(ورژن جديدش):منم بازي زير پوستي!
زاخي:من به جز خاله بازي ديگه هيچي نميزنم...
سدريك:بيا منو بزن...
ققي:ادي تو هم بيا منو بزن!
كريچر:پس من كيو بزنم؟

سدريك:ساكت...ساكت...اين يه سرقت مصلحانه نيست...همتون سركاريد!!!
ادي:هه...هه...فكر كردي من از همون اول ميدونستم.
ققي:اين كه چيزي نيست پسر همسايمون تلويزيون داره.
سرژ:منم شبا مسواك ميزنم.
زاخي:منم شبا بوق ميزنم.
كريچر:منم شبا خونه اينو اونم.
دامبل:زاخي برو بيرون...ورژن جديدتم من...برو
زاخي:باشه...هوووووووو...ريششو باش...
سرژ:آره...دارمش...تو برو برادر زاخي.
سدريك:منم برم؟
ققي:زاخي بي تو سردمه!
ادي:دومبول بي تو سردمه!
ققي:مگه من چي گفتم؟


جي.كي رولينگ نقاش مصري قرن پنجم هجريه


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲۱:۰۱ یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۴
#8

سدريك ديگوري


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۴ شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵
از لبه ي پرتگاه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 530
آفلاین
سدريك ميپره تو:دستا بالا من يه اسلحه ي گنده دارم
دامبل:كو؟
سدريك:ايناها تو دستمه نميبيني؟
دامبل:نه نميبينم.
سدريك:خب من كاري ندارم هرچي پول داريد بريزيد رو ميز من و دوستام مسلحيم.
دامبل:كدوم دوستات؟
سدريك:نميبينيشون؟
دامبل:نه نميبينم؟
زاخي:بچه ها منم بازي.
دامبل:نه زاخي جان اينجا جاي تازه واردا نيست.
زاخي:تو رو خدا منم دسترسي دارما.
سدريك:زاخي تو تفنگ منو ميبني؟
زاخي:نه نميبينم؟
سدريك:كي از تو پرسيد من با زاخي بودم.
كريچر:بچه ها منم بازي؟
دامبل:تو از كجا اومدي؟
كريچر:تو نميدوني من كريچرم؟
دامبل:چرا چطور مگه؟
السامور:موهاااااااااااااا
سرژ فولوكسيان:بوق بوق منم بازي.
زاخي:بچه ها بيايد بريم خاله بازي.
سدريك:عمرا راه نداري چايي در خدمت باشيم.
ققي:بال بال ميزنم بال بال ميزنم.
ادي:خب به من چه دوستان گوش كنيد اينجا يه تاپيك خوبهيه شما نبايد به گند بكشيدش.
سدريك:واي رفتم تحت تاثير بيا وسط بندري بزن دومبول.
زاخي:منم دسترسي دارما؟
فلور:منم تو اين تاپيكم بچه ها منم وارد نمايشنامه هاتون كنيد.
ادي:هيچي نميگه(بازي زير پوستي)
ققي:هيچي نميگه(بازي زير پوستي)


[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده Ø


كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۲:۵۰ یکشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۴
#7

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۲ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۰۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
از درون مغاک!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1171
آفلاین
طبق معمول چون دومبول به اینجور کارهای جالب علاقه داره خودشو میندازه وسط!
--------------------------------------------------------------------------
دامبلدور در حالی که ریشهاشو بافته! با متانت خاصی وارد کافه میشه...
ملت:آخه دامبل متانتش کجا بود مرتیکه جلف؟!

فلور در حالی که یک دفترچه یادداشت تویه دستش بود و داشت مواد مورد نیاز برای داشتن یک سفره ی هفت سین خوب رو یادداشت میکرد از بالای دفترچه دامبلدور رو میبینه که وارد کافه شد.
فلور:اه این دامبلدور باز اومد!...حتما باز دنبال حمید میگرده!

دامبلدور نگاهی به اطراف کافه میکنه.انگار دنبال چیزیه.بعد از چند بار نگاه انداختن به سمت بار کافه میاد...
دامبلدور:هی!...فلور!...سلام...بابا کجایی؟دنبالت میگشتم!

فلور در حالی که داشت خودش رو سرزنش میکرد که چرا زودتر از دست دامبل فرار نکرده بود لبخند ساختگی ای میزنه و میگه:
- سلام پروفسور!...همین جا بودم...داریم با مادام سفره هفت سین آماده میکنیم!
دامبلدور:چی چی؟
فلور:سفره هفت سین!...یه مراسمه برای شرقی ها!....ونوس میگفت اگر ما هم بگیریم شگون داره!...مگه شما برای همین مراسم ریشاتو نبافتی پروفسور؟
دامبلدور:هااا؟...نه بابا!...من همیشه خوش تیپم!...ولی مشکوکه!
فلور:چیش مشکوکه؟
دامبلدور:کلا هر چی که توش ونوس داشته باشه مشکوکه!
- کسی منو صدا کرد؟

ناگهان ونوس پشت سر دامبلدور ظاهر میشه و با همه دست میده و احوال پرسی میکنه...
دامبلدور:نه...داشتم میگفتم سفره هفت سین باید باحال باشه!
ونوس: آره آلبوس...سال قبل ندیدی؟ درست کرده بودیم!
دامبلدور:نه متاسفانه نشد بیام!...راستی شماها برادر حمید رو ندیدین؟

فلور:چرا اونجا نشسته...(زیرلبی:میدونستم الان همینو میگه! مرتیکه جلف!)
و با دست به میز معروف آخر سالن اشاره میکنه....(نکته معروفیت:این همون میزیه که تویه پست های قبلی هم روی همان میز ماجراها برگزار میشد!...که یکی از صندلی هاش پایش شکسته!)
دامبلدور:هااا!...مرسی من برم یا حمید کار دارم....

دامبلدور به سمت میز آخر میره...
دامبلدور:سلام حمید!
حمید در حالی که در حال گفتگو با یک دختره! حول میشه و از جاش بلند میشه...
برادر حمید:ها؟...چی؟...کی؟...بله؟
دامبلدور:سلام کردم برادر!

حمید تازه دوزاریش میفته...
حمید:هاا!...سلام آلبوس!...اتفاقا داشتم همین الان یادی از تو میکردم!
دامبلدور:از من؟...چطور مگه؟
و دامبلدور نگاهی زیر چشمی به دختر بوقی روبروی برادر میکنه!...

حمید:داشتم این خواهرمون رو نصیحت میکردم.دیدم لباس نامناسبی به تن کرده.کمی مرا به خودش جذب نمود!...گفتم وقتی مارو اینطور مینماید ببین پس پسرای قرطی را پس چقدر بیشتر مینماید!....البته از حق نگذریم شما هم خیلی تنگ میپوشی!.....به همین خاطر چون من اصولا خواهرانمون رو دوست دارم و گفتن که اگر کسی را دوست داری باهاش وارد گفتگو شو و نصبحتش کن این امر به معروف رو انجام دادم....یعنی در حال انجام بود که شما سر رسیدی!

دامبلدور نگاهی به گل رز قرمز روی میز میندازه!!!
دامبلدور:بله کاملا معلومه!...ولی فکر نکنم عاشقی چیز بدی باشه که بخوایم از بقیه پنهونش کنیم!
حمید کمی تا قسمتی سرخ میشه!...

برادر:کلا من هرجا برای خطبه رفتم گفتم که بگذارید عاشقان به هم برسند!...نرسند میرن کار خلاف میکنند و اون وقته که جوانان مملکت از دستمون خارج میشن و میرن دست به هر چیزی میزنند و خودشون رو به خارج و قزوین و اینا میفروشن و بعد بیا و درستش کن.باید از ریشه درستش کرد!!
دامبلدور:بله کاملا درسته!!!

-آلبوس آلبوس!!
کسی از پشت شیشه کافه دامبلدور رو صدا میزنه....

آلبوس دکتر حسن مصطفی رو میبینه که پشت شیشه مغازه داره میپره هوا تا اون رو متوجه خودش کنه...
دامبلدور:الان برمیگردم برادر...جایی نری کارت دارما!

**بیرون کافه**
دامبلدور یک پس گردنی میزنه به حسن!

دامبلدور:مگه من باباتم بهم میگی آلبوس؟
حسن:سزای این عملت رو میبینی!
دامبلدور:هن؟
حسن:بیا کارت دارم آلبوس!...بیا بریم تو اون کوچه خلوته بهت بگم!!
دامبلدور:هووووووی!...منو کجا میبری بی ناموس!...نــــــــــه!!!

**درون کوچه ی خلوت **
حسن:بابا دو دقیقه وایستا!....منو میبینی؟
دامبلدور در حالی که گیج شده میگه:
-نـــه!
حسن:منو نمیبینی؟
دامبلدور: ها چرا!...الان تصویر واضح شد!...یه کم دیگه بچرخونیش درست میشه!
حسن:ها خب باشه!...آمپول باید بزنم؟
دامبلدور:نه نه نه !....غلط کردم!...بوگو!

حسن:خب میگفتم!...منو میبینی؟
دامبلدور:آره آره!...از واقعیتم بهتر میبینم!
حسن:خب حالا همین جا وایستا!

دکتر میره پشت تیر چراغ برقی که چند متر اون طرف تر قرار داشت و چند ثانیه بعد بیرون میاد!

دامبلدور:چی؟؟؟ ...امپراطور؟
امپراطور تاریکی در حالی که به سمت دامبلدور میاد میگه:
-درسته!...معجون تغییرشکل خورده بودم!...میخواستم ببینم چقدر معجون سوروس درست کار میکنه!
دامبلدور:خب اونو از خودم میپرسیدی!...سوروس معجون سازیش حرف نداره!
امپراطور:آره حالا فهمیدم!... ولی این مهم نیست...کارای مهم تری داریم!
دامبلدور:مثلا چه کارایی؟
امپراطور: خراب کردن جشن درون کافه برای از بین بردن روحیه ی ملت و بعد بازگشت ولدمورت!

دامبلدور:میگم میخوای کل نقشتونو به من بگوها!... فقط محض اطلاعت یادآوری کنم که آلبوس دامبلدور میباشم...رئیس محفل ققنوس میباشم!
امپراطوردر حالی که با دست به شونه ی دامبل میزد گفت:
- اسمت هر چی باشه از خودمونی!


**درون کافه**
فلور:هی اونجارو نگاه کنید!....نیروهای نوشابه ای!!

-------------------------------------------------------------------------
حالا این تیکه نیروهای نوشابه ای رو خواستین لحاظ نکنین....چون ممکنه تازه واردا ندونن چیه


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۲۱ ۳:۲۸:۰۳

شناسه ی جدید: اسکاور


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ پنجشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸۴
#6

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۴ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۳:۴۳ یکشنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۲
از پاریس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 973
آفلاین
آقا بعد از این همه مدت من با بیل حتما آشتی کردم! آره دیگه آشتی کردم! چون اون نامه به دست من رسید و بیل از من معذرت خواهی کرد!

گذشته از اینا من باز امدم کافه!
وارد کافه شدم!
بوی بهار و سبزی به مشامم خورد گل ها همه جا چیده شده و مادام داره همه جارو تمیز می کنه!
کافه تقریبا خلوته و چند نفر مشکوک! نشستن و دارن باهم حرف می زنن جلو می رم و کنار همون می زی می شینم که چند نفر مشکوک نشستن! فلور: مادام یک کافه ی آتیشی لطفا!
مادام: تو ایام عید کافه آتیشی نداریم!
فلور با بغض: چرا؟
مادام: چون یکبار سرژ خورد و با فریادی همه جایه کافه ام رو با نفسش آتیش زد!
فلور: عجیبه!
راستی مادام من شنیدم که یک ملیتی فکر کنم ملیتش ایرانی بود! آها حمید می گفت که بهار تو آپریل و مارچ یک عیدی می گیرن! آها اسمش نوروز بود یک سفره می ندازن! پارسال ونوس برامون انداخت! سفره ی جالبی بود باید 7 تا سین توش باشه مادام تو سفره نمی ندازی؟
مادام: اگه ملت کمک کنن چرا که نه!
چند نفر مشکوک می گن که کمک می کنن!
فلور: بلند شید کمک کنیم مادام اینجارو تمیز کنه و بعدشم سفره رو پهن کنیم!

برای انداختن سفره ی عید به یاری شما نیازمندیم! لطفا عکسهایه رفتگان!(همونایی که از سایت رفتن) یادتون نره! کنار سفره می چینیم!
من آستینامو بالا زدم و دارم میزارو تمیز می کنم شماهاهم بجنبید!


[u][b][size=x-large][color=FF3300]دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيش


Re: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۲:۰۰ شنبه ۲۴ دی ۱۳۸۴
#5

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۳۰ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
استرجس پادمور به همراه افرادش وارد كافه ميشه و داد ميزنه :اينجا چه خبره ؟؟؟
آنيتا:هيچي بابا اون زد توي دماغ باباي من منم زدم توي سرش
استرجس:اي بابا ما اومده بوديم اونو با بيل آشتيش بديم اون وقت زدي توي سرش
آنيتا چكشش رو با حالت تهديد آميزي چرخوند و گفت:
توي سر تو هم ميزنم
ااااااااااااااا......
اون به سمت استرجس دويد و ميخواست چكش رو بزنه كه صداي باباش رو شنيد
دامبلدور:آنيتا دخترم اين چه كاريه بابا جان نزنيشا من به اونها گفتم بيان اينجا برايآشتي دادن فلور با بيل
آنيتا چكش رو پايين اورد و گفت:ا پس ببخشيد
استرجس: خواهش ميكنم بريم فلور رو به هوش بياريم
اونا به سمت فلور رفتن و سعي كردن اونو به هوش بيارن
پس از گذشت حدود 5 دقيقه فلور در حالي كه سرش رو ميكاليد روي ميز نشسته بود
استرجس:خب حاضري دوباره با بيل آشتي كني
فلور:نه
دامبلدور در حالي كه داشت جوش ميورد گفت:
براي چي؟؟؟!!!
فلور :براي اين
اون چكشي رو از توي جيبش در اورد و محكم زد توي سر آنيتا كه كنارش نشسته بود
دختر بيچاره هم از شدت ضربه غش كردن
دامبلدور و استرجس هم كه ديدين اوضاع خرابه پا به فرار گذاشتن
فلور:به اين ميگن دليل خوب و محكم
صدايي آمد و در كافه با شدت باز شد در همان حال گيليدي به هوش اومد و كاغذي روي ميز به پرواز در اومد

--------------------------

دوباره كي وارد شده بود آيا اون شخص هم ميخواست فلور رو با بيل آشتي بده؟؟

گيليدي براي چي به هوش اومد؟؟؟؟

كاغذ چه بود آيا دوباره از طرف بيل بود؟؟؟


تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.