هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





بدون نام
یه دفعه ای اون شخصیته شروع کرد به حرف زدن و گفت: بابا آقای مدیر سایت (هری ) دو تا بچه سال اولی تازه وارد کارگاه نمایشنامه نویسی رو اشغال کردن دارن واسه خودشون داسه تان در می کنن.

به قول شاعر: دلا خو کن به آزردن به خصوص اگه طرف لرد سیاه باشن !!
در همینجا از همه ی بروبچزی که نتونستن از سد معرفی شخصیت (مجوز گرفتنش) بگذرن دعوت می کنم تا بیان همینجا واسی خودمون داستان در وکنیم و اینا...
ولی خداییش ولدمورت بهترینه پستهای غلطمون رو هم پاک نمی کنه که هیچ جوابشون رو هم با حوصله می ده لیمیت عزیز . من هم اشتباهی پست زده بودم. بند آخر پست بالای پستت رو بخون متوجه می شی!



Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵ پنجشنبه ۱ دی ۱۳۸۴

TiGH


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۱ دوشنبه ۹ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۴۵ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 25
آفلاین
هری ساکت و بی حرکت سر جاش موند : خشکش زده بود . دلش می خواست ار ته دل فریاد بزنه: از ررفای وجودش اتش خشم و نفرت زبانه می کشید اما سرمای وجود مخاطبش قدرت حرف زدن رو از او ربوده بود................






این اولین نوشته ی منه. خودم میدونم خیلی باید روش کار کنم.


...aghelane ashegh sho


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۴

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۳ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۴۰ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 565
آفلاین
اول از همه بگم كه من پشيزي نيستم و هيچ ادعاي ندارم...درسته كه نقد ميكنم ولي دليل نميشه كه ادعام بشه...!همتون استادهاي منين...مرلين...چو..رون...هرپوي...سوروس...كوييرل...و اعضاي تازه واردي كه در اينده استاد ميشن...اگر در نقدي احساس ميكنين زيادهر يو كردم و مثلا پارو از گليمم دراز تر كردم همينجا عذر ميخوام...

به نرمي ريش مرلين آغاز ميكنم

مرلين:

جناب ديگه پست نزن اخه من چطوري پستت رو نقد كنم؟نميشه بزور كه ايراد گرفت...تك تك جمله هاش جذاب و زيبا بود...قصدت از زدن اين رول چي بود؟...حوصلت سر رفته بود ميخواستي كمي از خودت تعريف بشنوي؟يا اينكه ميخواستي بگي كه همه رو قورت ميدي؟
(فقط يك نكته اي كه منو اذيت كرد اون توضيحات زياد درون پرانتز بود...بعضي هاش مثل«گاميد» و «كلك ميدونه ابري تو آسمون نيست!‌ به جون تو اگه هوا يه ذره ابر داشت عمرا از اين حرفا ميزد» به نظر من جمله دوم لزومي نداشت كه وجود داشته باشه..!)


هلن:

آفرين...مشخصه كه پتانسيل لازم براي نوشتن بهترين رول هارو داري...اين روحيه وفاداري به كتابتو تحسين ميكنم...بسيار زيباو طبيعي،ارتباط هاي آدمهاي كه اونجا حظور داشتن رو نشون دادي...!
واقعا به براي اولين نمايشنامه جاي اميدواري...غول هاي نويسندگي در پستهاي اوليشون اينگونه نبودند...افتضاح بودند...ولي تو مشخصه كه استعداد زيادي داري...!فضا سازي متعادل و زيباي هم بكار بردي
فقط به نظر خودت موضوع نوشتت بي ربط به عكسي كه من گزاشتم نبود؟
و همچنين اگر هم خواستي بيربط به عكس بنويسي(كه اميدوارم اينطور نباشه) در اون صورت هم موضوع اين نمايشنامت از جذابيت كافي برخوردار نبود...!سعي كن از سوژه هاي جالب تري و اتفاقات مهيج تري استفاده كني...!
يك راهي بهت پيشنهاد ميكنم براي اينكه در خلال موضوع نمايشنامت اتفاقات فرعي جالبي رو قرار بدي تا جذابيت نوشته بيشتر بشه: در روز هر اتفاق جالبي كه برات ميافته يا هر حرف جالب(خنده دار،فلسفي و غيره...فرقي نداره..فقط بدرد بخور باشه) يا سوژه اي از كتابي...اتفاقي و يا داستاني پيدا كردي روي يه چيزي بنويس...فقط خلاصه بنويس كه بعدا وقتي اولين كلمه رو بخوني تا آخر يادت مياد...چ

و هر موقعي كه خواستي پست بزني ببين كه كدوم يك از اين اتفاقات به موضوع نوشتت نزديك تره و بيشتر به سوژش ميخوره...بعد اون جمله يا اتفاق را وارد نوشته كن...!اين روش براي قوي شدن رول نويسي خودت خيلي خوبه...بعد ها كه رول نويس ماهري شدي ناخوداگاه از مغزت سوژه تراوش ميكنه..فقط براي اوايل كه چون ممكنه از كمبود سوژه رنج ببري ،اين روش رو امتحان كن...!
بعد از نوشتن نمايشنامه يك بار اونو بخون و جاهاي كه بنظرت اضافه است و باعث خسته كردن خواننده ميشه رو حذف كن...!سعي كن با چشم سوم بخوني...يعني بيرف بخون...ببين اگر كسي همچين مينوشت و تو ميخوندي خوشت ميومد؟

با اين نمايشنامه اي كه زدي آينده درخشاني در رول برات پيشبيني ميكنم...موفق باشي


سوروس...خادم مشكوكم:

رولت زيبا بود...هم سوژش هم نحوه جلو بردن داستان...همچنين ديدت نسبت به عكس...جالب بود...واقعا خوشحالم كه اينچنين رول نويسهاي در رول پلينگ سايت حظور دارن...!

هميشه عادت داري ضد حال بنويسي...توي رول اصلي هم هميشه ضد حال مينويسي...آخر رول هميشه اعصاب آدم شپلخ ميشه...اين سبك نوشته هاتو خيلي دوست دارم...سعي كن بيشتر پرورشش بدي...!
نكاتي كه وارد رولت كردي خيلي خوب بود...مثلا وقتي هري گفت حيف شد كه ديگه نميتونه مخفيانه بره جنگ ولدمورت...!شوخي با نكات كتاب هميشه سوژه هاي جالبي رو بدنبال داره...!
فقط فكر نميكني يخورده ديالوگهاش زياد بود؟مخصوصا اوايل داستان...صبر كن...فكر نكن كه ميگم ديالوگ هارو كم كن..اتفاقا همين سبك خوبه...چون كه خواننده خسته نميشه..اويل داستان ديالوگ فراوون و آخر داستان توصيف صحنه..فقط اون تذكر رو اول دادم كه يك زماني شيطون گول نزنه كل رول بشه ديالوگ...تا همين حد نه تنها خوبه..بلكه عاليه...!


كوييرل...مرگخوار اغفال شده توسط خودم...چه در كتاب و چه در سايت اغفالت كردم و به سمت خودم كشوندمت...واي من چقدر باحالم...حس ميكنم از درون شبيه آتشفشان شدم...برام نوشابه باز كنيد خيلي گرممه...!:

اولين پستت با اين سبك رو كاملا يادمه...در خانه هاي هاگزميد زده بودي...خودم هم پستت رو نقد كرده بودم...موضوع پستت هم اين بود كه صبح بيدار ميشي يه چوبدستيت زير پات ميشكنه...در آخر ميفهمي كه اين چوبدستي شكسته رو براي يكي درست كرده بودي و به زودي بايد بهش ميدادي...طنز موضوعي داشت براي همين خسته كننده نبود...!

قدرت فضا پردازي و توصيف صحنه تو بر هيچ كس پوشيده نيست...و اين سخته كه رول رو بدون ديالوگ بنويسي...و واقعا بايد آفرين بگيم...!اون قسمت آخر و رفتن هري به سمت جيني خيلي جالب بود...ترسيدم يه موقع با هم سخت وارد گفتگو بشن.خوب شد بد عنق اومد.
ولي به نظر خودم(اين نظر منه...و حتي منتقدين حرفه اي هم نقد هاشون كمي سليقه است چه برسه به من) اگر يخورده بيشتر ادامه ميدادي كسل كننده ميشد(و خودت هم اينو بهتر از من ميدونستي و بر اساس تعادل هاي اين سبكت نوشتي تا در حين زيباي كسل كننده نشه)
به نظرت اگر در يك تاپيك رول نويسي،مخصوصا تاپيكهاي كه اعضاي رول پلينگ پست هاي هم رو ادامه ميدن چهار پست و فقط چهار پست پشت سر هم با اين سبك نوشته بشه خسته كننده نميشه؟سعي كن بي طرف به اين موضوع نگاه كني و خودتو جاي خواننده بزاري...ايا به نظرت اين رول از فقدان چند ديالوگ حتي كوتاه رنج نميبره؟
اون پستت تو خانه هاي هاگزميد خسته كننده نبود به دو دليل:1-سبك جديدي بود و تنوع محسوب ميشد2-از طنز كافي برخوردار بود...!
به نظر خودت اين رول بيشتر موفق بود يا اون رولت در خانه هاي هاگزميد؟چرا؟


چوچانگ...چقدر تو فيلم4 بيريخت بود؟اه اه...چطوري هري عاشفت شده بود؟درسته ميگن چشم عاشق كوره ولي تا اين حد:

باب...گوشم تركيد...اينقدر بوق نزن...اي بوق موق بوقي...اينقدر از واژه بوق استفاده نكن.كر ميشيم ها...!
جالب بود...جالبيت به تمام معني...البته سطح رولهايت خيلي بالاتره...اينم فقط ميتونم بگم خيلي خيلي خيلي جالب بود...
سوژش هم جالب بود...البته ميشه گفت جالب و باحال.
طنز به اندازه كافي داشت...چي بگم ديگه؟اره..خيلي باحال بود...كلي حاليدم...رول هات خيلي پخته شده...الان زمان اينه كه از اين شختگي استفاده كني و شيوه هاي جديد بياري...سبك هاي جديد...يه چيز تو اين مايه ها كه تو مضات بزني«چو چانگ با رول پلينيگ تغيير يافته برگشت» از اينا قديم ها براي جلب توجه زيا ميزدن...!نمونشم كرام
تو استاد مني...من كه نميتونم ازت ايراد بگيرم...!فقط از اون جمله آخر زياد خوشم نيومد..اين قضيه شخصي بعدا باهات حل ميكنم...چي داداششششششش؟حرف غيرت اومد وسط؟

yuna اول از همه..ايول از امضا...آخرت خفنيه...آفرين...مرگخوار خوبي ميشي:

خيلي زيبا و جالب بود...!سوژش عالي بود...همچنين توصيف صحنه...ديالوگ ها...و باز هم ميگم..سوش عالي بود...واقعا لذت بردم...آفرين...چه رول نويس خوبي كشف شد...ببينم اگر عضو ايفاي نقش شدي سريع بيا مرگخوار بشو باهت كار دارم...نبايد همچين ذخيره اي رو از دست داد..

هر چي فكر ميكنم ايرادي توش نميبينم...


رون ويزلي..اي آلبالووو:
گفتم از زواياي مختلف...نه ديگه اين زاويه..زدي تو خال...ايول...خيلي حال كردم...مطمئنم هر كسي هم خونده باشه حال ميكنه...رفتم دوباره عكس رو ديدم كلي خنديدم...و آفرين گفتم به اين نكته بين بودنت...
باب...همه جاش باحال بود...تك تك ديالوگ ها...همه چيز...فقط فكر نميكني اگر كمي توصيف سحنه داشت بهتر ميشد؟!...
باب...تو بهترين نويسنده در رول بهت راي دادم ديگه...اگر اشكالي در نوشته هات ميديدم عمرا بهت راي ميدادم...!


هرپوي تميز(ورژن حمام رفته...من چقدر با نمكم):

سوژش عالي بود..واقعا غير منتظره...من افسوس ميخورم كه ديگه زياد تو رول فعال نيستي...اخه اين سوه هاي ناب خيلي بدرد ميخورده...اون تيكه آخرشم كه هرميون گفت كه از بس دنبال هوركراكس ها دويدي نميتوني راه بري آخرت تيكه بود...كلي حالي به حولي برديم!

فقط اي كاش يخورده طرز حرف زدن هري رو واقعي تر ميكردي...مثلا رون اينجوري رحرف بزنه اشكالي نداره ولي هري ديگه نه...!البته اينم ميتونه يكي از زيباي ها باشه...ولي اگر زياد تكرار بشه رول پلينگ بيمار ميشه...!
به قول استاد هرپوي:هرکجا هستم باشم، به هر حال هر روز صبح زود باید برم مدرسه !


مينيميني عزيز كه جانم فداي تو...قربان اين شناسه و چشمان آواتار تو:

عزيز..نبايد نوشته هاي قبلي رو ادامه بدي...بايد يك نمايشنامه مرتبط با اون عكسي كه صفحه قبل گزاشتم بنويسي...!حالا فعلا ننويس تا عكس جديد بزارم...
در ضمن..پستت عالي بود..هيمن مقداري هم كهنوشتي نوشن دادي استعداد نوشتن رو داري...اگر عضو ايفاي نقش بشي يك تاپي هست به نام«برج وحشت»...اونا مخصوص داستان هاي ترسناكه...ميتوني اونجا خوب فعاليت كني...!آفرين




خب..ملت جادوگر...منتظر عكس بعدي باشيد...!



بدون نام
رون به آرامی می آمد اما قبل از اینکه هری و هرمیون هیچ حرکتی بکنند بلافاصله به آنها رسید و درست مقابل هری ایستاد. هری گفت: ا ... رون ... . اما حرفش را ناتمام گذاشت .احساس کرد وضعیت عادی نیست اطرافشان به شدت ساکت بود و سرمایی عجیب آنها را در بر گرفته بود . متوجه دستانی سفید و یخ زده شد که از ردای کسی که در مقابلش ایستاده بود بیرون آمدند و بازوی او را گرفتند . سرما در تمام وجودش رخنه کرد . صدای جیغ هرمیون در گوشش پیچید و...



Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳ سه شنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۴

هرپوی کثیف old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۹ جمعه ۲۹ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۳ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۷
از یونان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 81
آفلاین
سر میز صبحونه _
هری دستاشو زیر چونه ش گذاشته بود و با نگاه معصومانه ای به رو به رو خیره شده بود .
هری : باز ریتا تو اون روزنامه ی کذایی چی نوشته !؟
هرمیون که پشت روزنامه پنهون شده بود، لیوان شیرش رو برداشت و یک قلپ نوشید . نفس عمیقی کشید و گفت .
هرمیون : انتظار داری چه بنویسن ؟ ... ماجرای پسری که زنده ماند با دوست دختر جدیدش از مدرسه بوباتون در دومین مرحله از مسابقات سه جادوگر !
هری : بابا عجب گیری کردیم یکی دیگه تنفس میده ما باید جوابگو باشیم ! ... اصلا این خبر که ماله دوسال پیشه ! .. هرمیون ... بابا اینا که هرروز دارن تو روزنامه شون یکی رو به ما میچسبون، خب یه دفعه ما هم یه حرکتی بکنیم که یکم از حال و هوای فانتزی بیاد بیرون !
( هرمیون : عجب توهمی ! )
رون نون و مارمالاد از دستش میفته و یقه هری رو می چسبه .
رون : ده بی ناموس می خوای آبجی منو ول کنی تو بیابونا !؟ می خوای بد بختش کنی بی همه چیز !؟
هری : جون داداش این خواهرت فاز نمیده ! آخه همش باید به چشم خواهر برادری بهش نگاه کنم !
رون که داشت کم کم به رنگ قرمز تغییر رنگ میداد لبش رو گاز گرفت .
هری : نه بد می گم هرمیون !؟ ... جون داداش تیریپ که خداست جذبه م تو هفتا آسمون سیر میکنه ! فقط باید این عینک ضابلو رو بردارم به جاش یه ری بنشو بذارم ! یه سیم سرورم بندازم دور گردنم ! خداییش ساحره ها میفتن تو جوق جون داداش !
رون به تدریج داشت از رنگ ارغوانی به بنفش تغییر رنگ میداد که یه هو دادش در اومد !

دو ساعت بعد در یکی از راهروی های طبقه چهارم :
هری و هرمیون شنل نامرئی کننده رو از روشون بر می دارن ؛ هرمیون رداش رو می تکونه .
هری : هرمیون مطمئنی رون این طرفا پیداش نمیشه ؟
هرمیون : نه بابا ! فرستادمش طرفای لاوندر ! یکی دوساعت تضمین .
هری : خب ... شروع کنیم !؟
هرمیون : آره ... بهتره شروع کنیم ! اولین قدم برای جذب ساحره ها، درست راه رفتنه هری ! دخترای این دوره زمونه از راه رفتن طرف می فهمن طرف چی کارس ...
_ دود دورو دود دورو دو ! پاتی دختر کش می شود ! شاهکار جدیدی از جی کی رولینگ، خالق کتاب های هری پاتر !!! ها ها ...
هری : اه ! این پیوزی لعنتیم درست وقتی که اصلا نیزای بش نیست ظاهر میشه ! اگه به مگی نگفتم ! این دفعه دیگه می ندازتت بیرون !
پیوزی که داشت از خنده غش می کرد برای هری زبان در آورد .
پیوزی : اوه اوه ترسیدم ! پاتی منو نترسون ! من قلبم ضعیفه جون تو !
هرمیون : بهش اهمیت نده ! کارمون رو شروع میکنیم . بین فرض میکنیم که من دخترم و دم پنجره وایسادم ... تو باید بیای و همچین آنتیک آروم آروم قدم برداری و بری ته سالن گرفتی !؟
پیوزی قهقهه میزنه :
پیوزی : نیگا کن این گند زاده می خواد به پاتی یاد بده !
هرمیون : هری اصلا اهمیت نده فقط کارت رو بکن ! خیلی خب من میرم دم پنجره ! شروع کن !
هری : ای وای !
هری شروع به دویدن کرد و هرمیون خیلی عصبانی سرش رو به شیشه کوبوند .
هرمیون : خاک بر سر ماگلت هری ! از بس دنبال هورکراکس این ور اون ور دوییدی دیگه همش میدوی نمیتونی راه بری ! بیا نیگا کن ... نیگا کن زاخی چه جوری توی حیاط میون اون همه دختر راه میره !
هری : ای بابا چی میگی ! رون اومده ! ... الفرار !



Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲ سه شنبه ۲۲ آذر ۱۳۸۴

لی جردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۹ پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۵:۵۱ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
از اون طرف شب!!!!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 503
آفلاین
چند ماهي از آخرين نبرد هري و لرد ولدمورت گذشته بود.... هري در نبرد آخر يكي از پاهايش را از دست داده بود ....


فلاش بك ... بعد از آخرين نبرد ... طبقه ي هفتم ...

مادام پامفري در حال مداواي هري.
هري:جيني برو ... من ديگه نمي تونم تورو خوشبخت كنم... من ديگه پا ندارم‌ !!!
جيني: خفه شو پسره ي لوس احمق دست و پا چلفتي ... پارسالم به من گفتي برو آخه بدبخت اگه من نبودم كه قطع نخاع مي شدي!!
هري نگاه معصومانه اي تو چشماي جيني مي كنه....لحن صداي جيني تغيير مي كنه...
جيني:گريه نكن عزيزم....من دركت مي كنم !



چند ساعت بعد .... تالار اصلي

آلبوس دامبلدور:مسابقات پارا المپيك جادوگري ماه ديگه در هاگوارتز برگزار ميشه ... علاقه مندان براي ثبت نام به دفتر من مراجعه كنن!
هرميون:هري تو مي توني...تو بايد شركت كني...تو بخاطر جيني هم كه شده بايد شركت كني...
هري:نه من موفق نميشم هرميون!!
هرميون قاطعانه گفت:هري اما تو يه قدرتي داري كه بقيه هيچ وقت نداشتن!!!
هري با بي قراري گفت: من ميتونم دوست داشته باشم...درسته!!(هري پاتر و شاهزاده ي دورگه.... جلد دوم....صفحه ي 247 ... ترجمه ي خانم اسلاميه!!)
هرميون:اه بس كن ديگه بابا اين تكراري شده!
هري: پس من چي دارم!!!!
هرميون:بماند !!!!


روز بعد ... راهروي هاگوارتز

هري با جديت در حال تمرين براي مسابقاته!
لونا در حال نگاه كردن به پسرها از پشت پنجره هستش....
لونا:سلام هري ... تو ميخاي تو چه رشته اي شركت كني؟!
هري:دوي صد و ده متر با مانع .... چطور مگه!!
لونا:هيچي فقط ميخاستم بگم ... موفق باشي...
پيوز بصورت پيام بازرگاني از جلوي اون دو تا رد ميشه!!


--------------------
ولدي جون گفتي از زواياي مختلف به عكس نگاه كنيد...اينم از يه زاويه ي خاص!!!!
موفق باشي!


يكي از راه هاي پيشرفت در رول پلينگ ( ايفاي نقش ) :

ابتدا به لين


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۵۲ یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۴

یونا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ چهارشنبه ۱۶ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۶:۱۸ دوشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۵
از بيمارستان سوانح و بيماري هاي سنت مانگو-طبقه ي اول نه،طب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 120
آفلاین
جام كوييديچ در دستش مي درخشيد...همه او را تحسين مي كردند...از ميان جمعيت چشمش به جيني افتاد.قطرات اشك را بر صورتش ديد.جيني به طرفش دويد و خود را در آغوشش انداخت...چه زندگي اي!!...ناگهان همه جا سفيد و تار شد...
هري:نه....!فقط خواب بود؟!!
روي تخت نشست ودستش را براي برداشتن عينكش دراز كرد.هيچ كس آنجا نبود.
-پس بقيه كجان؟
بلند شد،لباسش را عوض كرد و از خوابگاه خارج شد.در تالار عمومي گريفندور هم كسي نبود.ناگهان چشمش به تابلوي اعلانات و برگه اي افتاد كه تاريخ مسابقات كوييديچ را مشخص مي كرد.تا چشمش به تاريخ مسابقات افتاد يادش آمد... او بايد الان در زمين كوييديچ باشد!مسابقه ي گريفندور با ريونكلا را يادش نبود!مغزش خالي شد و به تنها چيزي كه فكر ميكرد اين بود كه سرعت چيز بسيار خوبي بود!مثل برق دويد.از تابلوي بانوي چاق گذشت.در حالي كه از روي پله ها ميپريد،كسي گفت:
-ببينم،پاتي ديوونه كجا مي ره؟نكنه پشتش آتيش گرفته؟! !
هري به بدعنق كه پشت سرش بود نگاهي انداخت.چقدر از او بدش مي آمد!
بدعنق قيافه اي متفكرانه به خود گرفت و بعد انگار كه از چيزي خوشحال شده باشد گفت:
-آهان!!... وبعد ادامه داد:تلاش نكن.فايدهاي نداره.دوستاي كوچولوت چون اونجا نيستي حسابتو مي رسن!
و بعد به هري نزديك شد و در هوا چرخي زد و خنده را سر داد ولي بعد عقب رفت تا درون يك كلاس كه فكر كرده بود كسي آن جا است را نگاهي بيندازد.هري به اين فكر كرد كه اگر فيلچ در اين موقعيت به او گير بدهد كه چرا هنوز اونجاست، وقت دو ساعت سروكله زدن با او را ندارد!ناگهان صدايي شنيد.برگشت و ديد كه جيني او را صدا مي كند.ايستاد.قلبش تند ميزد.
-هري سلام...توام نرفتي؟من ديدم اصلا حوصله ندارم و حالم خوب نيست،برگشتم.الان كجا مي ري؟مي خواي...
مگر نمي ديد كه به طرف در ورودي ميدود؟چرا اينقدر راحت بود مگر نمي دانست...؟!
صداي بدعنق را شنيد و به خودش آمد.بايد سريع ميرفت.پس گفت:
-ا...جيني بعد مسابقه ميبينمت!
چه حرفي زد!خجالت كشيد و ترجيح داد زودتر برود.بدعنق هم ولش نمي كرد‍!
از قلعه خارج شد و به طرف زمين كوييديچ رفت.ناگهان فكري به ذهنش رسيد:چرا جيني در زمين نيست؟؟!!
وقتي به زمين كوييديچ نزديكتر شد صداي فرياد تماشاچيان را به وضوح مي شنيد.بعضي ها از يك طرف مي گفتند:هافلپاف...هافلپاف...
وبعضي ديگر:ريونكلا...
وااااااااااااااي ي ي ي ي ي ي !!!!
امروز گريفندور مسابقه نداشت!!بلكه مسابقه ي هافلپاف و ريونكلا بود!!! او تاريخ ها را اشتباه ديده بود!گفت هيچ كس روز هاي قبل چيزي نگفته بود! پس با درماندگي به جايگاه تماشاچيان رفت و با خود فكر مي كرد كه جيني حتما فكر كرده او براي ديدن بازي چو اين همه مي دوييده!
بعد از مسابقه و پيروزي ريونكلا رون در حالي كه به حماقتش مي خنديد گفت كه چون ديده هفته ي بدي را گذراندند و هري كمي كم خوابي داشته دلشان نيامده او را بيدار كنند!!!!!!( )
چه شروع خوبي براي يك روز!
--------------------------------------
خوبه؟؟!!!


هنوز در همين نزديكي شايد منتظر ماست
يك جاده ي جديد يا كه دروازه اي مخفيØ


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۰:۵۳ جمعه ۱۸ آذر ۱۳۸۴

چو چانگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۰ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۴:۲۷ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از کنار مک!!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1777
آفلاین
-بودن يانبودن...مسئله اين است!!!

هري در حالي كه با آراامش از كنار ديوار به دختر موبلوندي كه واسه خودش نمايش اجرا ميكرد گوش ميداد جلوتر ميومد...!!(جو بگيريد...!! اهنگ پلنگ صورتي!!!!)

- آااااااااه! سرورم!

هري سرك ميكشه...لونا تعظيم كرده!!!

جلوي لونا چيزي سياه شبيه به يه انسان....ولي ساخته شده از دود ايستاده بود...و با اينحال...ميشد سوراخهاي بيني مارمانند و چشكمهاي سرخشو تشخيص داد...

-لـــــــــونــــــــــا!!!!!


هري ميپره جلو شبح ولدمورت!

هري: اي بوق! بي ناموس! تو به دختر مردم چيكار داري! اي...بوووووووووووووق!(تذكر: به دلايل بيناموسي سانسور شد) مگه اين شيشه شيرتو پيدا نكردم! مگه نزدم داغونت نكردم! مگه...اخ!

كله هري ميخوره تو كنتور برقي در همون حوالي!(حالا توچيكار داري از كجا اومده اخه..اومده ديگه!!)

ولدمورت:

در اين بين لونا به دلايلي به ولدمورت خيره شده!

هري: لونا؟
لونا:
هري: لونا! بيدار شو! ميخواد براي نه هزار و هفتصد و دويست و هشتادمين!!! بار هوركراكس درست كنه! لونا!
لونا: نيگا چه خوب ميرقصه!

ولدمورت:

هري بطرف ولدمورت برميگرده: خفيوس پيوزيوس! (چه ربطي داشت حالا!)

چهره ولدمورت اب ميره! دماغ دومتري جاي بيني ماري ولدمورت سبز ميشه...! موهاش در حالتي بس چرب!!! روي صورتش ميفته...گوشاش به درازي گوشاي جن خانگي ميشه...(براي افراد مبتلا به فقدان اي كيو: تبديل به پيوز ميشه!)

هري: ا....چه خوشگل شدي امشب...!

صحنه:ثابت-نگاه بوقي شكل: متمركز روي هري)

پيوز منفجر ميشه!
- تو....************ وقتي من دارم با لوني جون!!!! خلوت ميكنم تو چرا ميپري وسط؟ پاشدي برديش مهموني اسلاگي به همه نشونش دادي بس نبود؟ نه من ميخوام بدونم تو تو زندگيت هيچي نميفهمي؟؟؟؟

صحنه: اسلوموشن -- پاي هري در حال عقب رفتن!

هري به ارامي به عقب ميره...

صحنه سرعت ميگيره! هري بدو بدو از صحنه بيرون ميپره!



نتيجه اخلاقي: غيرت نداشته باشيد!!!


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۰:۵۰ سه شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۴

پروفسور کويیرل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۲ چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۳۱:۵۴ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
از مدرسه جادوگری هاگوارتز
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 2962 | خلاصه ها: 1
آفلاین
هری با صدای برهم خوردن پنجره از خواب بیدار شد.در تختخوابش غلطی زد و به بیرون نگاه کرد.هوا آنروز بسیار طوفانی بود.تمام آسمان در تسخیر ابرهایه سیاهی بودند که گه گاه غرش میکردند.
برای بستن پنجره از جایش بلند شد.عینکش را از روی میز برداشت و بر روی بینیش گذاشت.بسمت پنجره رفت و آن را محکم بست.تصمیم گرفت که لباس بپوشد و به سرسرا برای خوردن صبحانه برود.
هری از خوابگاه پسران خارج و به سمت تالار عمومی گریفیندور حرکت کرد.در تالار هیچ کس نبود.نگاهی به آتش درون شومینه انداخت که در حال رقصیدن بود.رویه یکی از کاناپه ها در کنار شومینه نشست و به شعله ها خیره شد.
بیاد نداشت چه مدت در آن حال بوده است اما وقتی به ساعت نگاه کرد حدود شش بود.هنوز خیلی زود بود.با خود فکر کرد شاید بهتر باشه کمی قدم بزنم در هر حال از بیکاری بهتر بود.
هری از پلکان پایین آمد و وارد یکی از راهروهای هاگوارتز شد.هیچ کس نبود.هیچ صدایی نمی آمد جز باراش قطرات باران بر روی زمین.سرعتش را کم کرد و به سمت راست پیچید. نگاهی به تابلوهایه رو دیوار انداخت .همه خواب بودند.
هری وارد راهرویه طبقه اول شد.صدایی از پشت سر شنید.برگشت.بدعنق روح مزاحم قلعه بود که با سرعت به سمتش می آمد.حوصله او را نداشت پس بدون توجه به حرفهایی که میزد به راه خود ادامه داد.دردی را در پشت گردنش احساس کرد.
بدعنق در حال پرتاب خورده هایه سنگ به طرف او بود در حالی که کلمات زشتی را بر زبان می آورد.هری با تمام توان دوید تا از شر او خلاص شود .اما فایده ای نداشت هر جا که میرفت بدعنق به دنبالش می آمد انگار سرگرمی تازه ای پیدا کرده بود.
هری دیگر به سالن عمومی نزدیک میشد.میدانست که با وجود بارون خون آلود او جرات نمیکند تا آنجا بدنبالش بیاید.به سمت چپ پیچید تا با میانبری زودتر به سالن برسد.در حین عبور از راهرو دختری را دید که در کنار پنجره ایستاده و فرار او را از دست بدعنق نگاه میکند.به پشتش نگاه کرد بدعنق خیلی از او عقب تر بود.
نگاهی به دختر انداخت او جینی بود باورش نمیشد که او را تنها دیده است.در دلش احساس عجیبی داشت.لبخند بر لبان جینی را میدید.خندید و به سمت او به راه افتاد حرفهایه زیادی برای گفتن با او داشت .حالا که او اینجاست و آن دو تنهایند شاید فرصتی باشد برای حرف زدن.
فقط چند قدم بیشتر با او فاصله نداشت.تمام وجودش سرشار از احساسی زیبا بود.برق چشمان جینی و لبخندش را نگاه میکرد.خواست دهانش را باز کند تا حرفی زده باشد اما بدعنق مانع از آن شد.او چاره ای جز فرار از دست بدعنق نداشت.هری هیچگاه متوجه قطره اشکی که از چشمان جینی بر زمین افتاد نشد.





Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۵ دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۴

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۸ سه شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۸۶
از برزخ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 380
آفلاین
سال 2016میلادی مدرسه هاگوارتز !
سراسرای بزرگ ...
نویل : اووواه چه سیستمی ریخته هاگوارتز امسال ! می گن فیبر نوری هم کشیده
هرمیون : آره من هم یه چیزهایی شنیدم ولی اطلاع دقیقی ندارم از فیبر نوری دارم تو کتاب خونه دنبال یه کتاب دربارش می گردم ، میگن چند تا دوربین مدار بسته هم جاسازی کردن !
رون : چی چی ؟ دوربین مدار بسته چیه دیگه ؟ ... راستی هری این نوشیدنی روی تختت بود ... نوشته شده بود هدیه دوست دارت ... اوصولا باید جینی داده باشه دیگه !
هرمیون : هوووه ... دوربین یه وسیله ی ماگلی یه ما تو خونمون یه دونه دارم ! مثل این که پانسی پرکینسون تو وزارتخونه آشنا داشته ! یه جوری تو هاگوارتز هم اووردتش ! به هر حال چیز خوبیه ...از اون مکانی که برای کنترلش نصب شده فیلم میگیره که هر وقت مدیر های گروه ها بخوان می تونن ببینن !
هری : نه این که خیلی بده ... دیگه نمی تونم دزدکی برم به جنگ والدمورت
و نوشیدنیشو می ده بالا
هرمیون : خوبه ... خوبه !! با این ولدمورتت! هر دفه یکی رو کشتی !
نویل : جون من امسالو بیخیال شو هری ... اون دفه مادربزرگم در گل خونه رو بلوک کرد سه روز نتونستم آپ دیت کنم گل هارو !
رون : هری چته ؟
هری : هان ؟ کی من ؟ نه چیزیم نیست !
رون : نکنه دوباره ندای والدموری شنیدی ؟
هری : ولمون کن بابا !
هری یدفه بهش الهام میشه که توی طبقه ی سوم برج شمالی یه هورکراکسه !
با عجله به سمت پله ها میدوه و خودش رو به طبقه ی سوم میرسونه !
نفس نفس زنان توی راهرو ها میچرخه ... اما چیز خاصی نمی بینه به جز پانسی پارکینسون که رو به پنجره داشت بیرون رو نگاه می کرد و هرزگاهی زیرکانه نگاه هایی به هری و پیوز که آن طرف روی هوا معلق بود، می کرد !
پیوز : هری پاتی !
هری : ساکت باش پیوز ... !حوصلتو ندارم !
پیوز : پاتی جوون ! من می دونم اون هورکراکسی که دنبالشی کجاست !
هری با شنیدن این جمله سرجاش خشک میشه !
پیوز : این هورکراس رمز و راز خاصی داره ! ... باید یه سری کار انجام بدی !
هری نگاهی حیرت آمیز آمیزه به تعجب به پیوز می ندازه !
پیوز ادامه میده : تو باید سه بار مسیر این سنگ فرش بنفش رو بری و بیا ... تا بتونی هورکراکس رو ببینی !
پانس یپارکینسون زیرکانه نیم نگاهی به پیوز میندازه و لبخند مشکوکی میزنه !
هری : فقط اگه خالی بسته باشی ... !!
پیوز با شکیبایی خاصی که همراه با لبخند محوی هم بود پاسخ داد :
میل خودته !
هری سه دور مسیر سنگ فرش بنفش رو طی میکنه ! سپس رو به پیوز می کنه و نگاه خشم گینی به اون میندازه !
پیوز : دستت درد نکنه پاتی جون !! دنبال یکی میگشتیم که جلو دوربین هی بیاد و بره ...ببینیم دوربین خوب کار میکنه یا نه ... دستت درد نکنه !
هری با غضب به پیوز چشم میدوزه: منظورت از دوربین چیه ؟
پیوز :اینجا رو نگاه کن ( همین جایی که پیوز با انگشت اشاره ؛ به آن اشاره کرده ) اون دوربین رو اونجا جا سازی کردیم تا یه وقت شما کودن ها کاری خلاف قوانین انجام ندین !
هری با خشم که همراه با ناباوری بود به سمت دوربین میدوه و با لگد به دوربین میزنه !
اما انگار دیواری نامرئی مانع ضربه زدن به دوربین بود ! هری هرچه تلاش کرد بیثمره بود!
صدای پیوز به گوش میرسید که از ته دل می خندید :
- پانسی بهتره بریم دوربین های دیگه رو چک کنیم !... پاتی جون رو تنها بزاریم تا به هوا لگد بزنه

تنهای صدایی که می آمد ... صدای خنده های پانسی پارکینسون و پیوز بود که لحظه به لحظه ضعیف تر می شد ... هری جز صدای سوت در گوشش صدای چیزی را نمی شنید !...
__
توضیح نکته ی مبهم رول !: اون اول ! اون نوشیدنیه افسون شده بود که؛ باعث شد هری احساس کنه هورکراکسی اون بالاست که در پایان معلوم شد کار پیوز و پانسی پارکینسون بوده!


شک نکن!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.