هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۱۶:۲۵ پنجشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۶
#3

فورتسکيو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۹ جمعه ۷ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۳:۲۳ شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۸
از اینجا، اونجا
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 85
آفلاین
به نام خدا
-----------------------------------
سلسیتنا، قیافه اش از اضطراب در هم رفته بود. نمی دانست که آیا باید به لرد سیاه بگوید، یا نگوید ! شرایط سختی برای او بود.
لرد سیاه بسیار عصبی بود و نمی خواست که تا وقتی نیمفادورا را بیاورند کسی با او حرفی بزند. مگر نیمفادورا چه می دانست که او این قدر برای رسیدن به آن دختر، این قدر به روان خود آزار می داد ؟
- لرد کبیر، می خواستم ...
لرد نگذاشت که سلسیتنا به حرف خود ادامه بهد و فریاد زد : (( بله ؟ چته ؟ مشکلی داری، بگو برات رفع کنم، والا خفه شو ! ))
-عجب جذبه ای !
این را یک تازه وارد گفته بود. با این حرف بقیه به سوی او بازگشتند.
در باز بود و مقداری از پرتوهای طلایی خورشید وارد خانه می شد. لرد سیاه عصبانی شد که کسی بدون اجازه وارد شده بود و تازه او را شناخت : (( وزیر، ابله ! کسی که سعی در نابودی من کر ! بدترین دشمن من در وزارت تا به حال ! خیلی به کارت وارد بودی، فورتسکیو ! خیلی هم محبوب آلبوس بودی، چون عکست رو توی اتاقش گذاشت.))
آن مرد جوان با چشمان رنگی اش و با کج خلقی در را بست و پیش لرد آمد. گفت : (( من می خواهم به شما بپیوندم، به عنوان یک خون اصیل ! ))
لرد لبخند ترسناکی زد و با صدای آرام و مخوفی گفت : (( مگر بهت نگفتن، بعد از اون نامه که با جغد فرستادی، مرگخوار شدی، بیا جلو تا برات داغ بزنم. ))
فورتسکیو علامت را دریافت کرد و بعد رفت.
سلسیتنا که شرایط را مناب دید گفت : (( لرد کبیر ! می خواهم به همراه ان هایی بروم که به وزارت رفتند تا آن دختر را بیاورند. ))
لرد نگاهی به او انداخت، لبخندی به نشانه تمسخر بر لبانش نشست و گفت : (( تو ؟ یک مرگخوار تازه وارد که هنوز گرمای علامت سیاهش سرد نشده ؟ می خواهی بروی و نیمفادورا را گیر بیاوری ؟! ))
آرامینتا که دلش نمی خواست بر تعداد مرگخواران افزوده شود گفت : (( لرد یاه ! من در کار شما دخالتی نمی کنم ، اما ... )) وقتی متوجه نگاه خیره سلسیتنا شد گفت : (( خصوصی میتونم باهاتون حرف بزنم ؟! ))
لرد با علامت تأیید کرد. آرامینتا پیش لرد سیاه رفت و گفت : (( این دختر می تواند برود، شاید اگر یکی از اعضای لایقمان در خطر مرگ باشد این بتواند جای او را بگیرد.))
لرد فریاد زد : (( خفه ! او یک خون اصیل است ! اما بد هم نمی گویی. ))
بعد رو به سلسیتنا گفت : (( واربک، می توانی بروی اما... ))
--------------
اما ..............
خوب، دوستان ادامه بدهید !
با تشکر


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


Re: بحبوحه ای در سیاهی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۸ سه شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۸۶
#2

سلسیتنا واربکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۷ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲:۰۶ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۲
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 125
آفلاین
رابستن دستش را جلوی صورت پرسی که سخت در فکر بود تکان داد و رشته افکار او را گسست:پرسی!ویزلی.با تو ام سرگروه!
با شنیدن کلمه سرگروه پرسی به خود آمد:چیه رابستن؟
رابستن اخم هایش در هم رفت:فقط وقتی بگیم سر گروه میشنوه.میپرسم به نظرت ما یه مشکل کوچولو برای ورود نداریم؟مثل شناخته شده بودنمون؟
لوسیوس با بی خیالی محض خمیازه ای کشید:دست بردار رابستن.همه رو میکشیم و میریم تو دیگه.
آرامینتا با اخم هایی در هم گفت:نه.ما ممکنه مرگخوار باشیم ولی بی احتیاط نیستیم.شما به شکل کارمندان وزارتخونه در میاید و وارد میشید.تانکس رو فریب میدید و بیرون میکشید.بیرون از وزارتخونه مانعی نداره که اون رو به زور بیاریدش.ولی توی وزارتخونه شیطنت نکنید.
سپس به سرعت چندین معجون مرکب پیچیده که نامهای مختلف بر رویش نقش بسته بود را بین ماموران پخش کرد:ویزلی تو برودریک بود هستی.رابستن باب آکدن.لوسیوس الیور وود.اوریک لارتن کرپسلی و لوسیوس تو هم...
در اینجا به زحمت جلوی خود را گرفت تا نخندد:کالین کریوی هستی.
بلیز تو هم تبدیل به بارتی کراوچ میشی.
قیافه هر شش مرگخوار به طرز غریبی در هم رفت.ولی با فرمان آرامینتا یک نفس معجون خود را سر کشیدند.
پس از لحظاتی...
اوریک در حالی که با بیزاری موهای نارنجیش را کنار میزد گفت:مسخره اس.آخه کدوم مردی موهاش رو نارنجی میکنه؟
بلیز در حالی که با اشمئاز به چهره خود در آینه نگاه میکرد گفت:بهتره زودتر اون دختره احمق رو اینجا بیاریم و از شر این قیافه های مزخرف خلاص شیم.
هر شش مرگخوار پس از تایید این حرف با صدای پاق خفیفی ناپدید شدند.
===
درون خانه:
سلستینا با ناراحتی به آرامینتا نق میزد:چرا نمیشه من برم؟من درسته تازه وارد باشم ولی من هم میتونم.آرامینتا میشه من هم برم؟
آرامینتا که دیگر جانش به لبش رسیده بود غرید:من نمیدونم!برو از لرد سیاه بپرس و اینقدر من رو کچل نکن.
آرامینتا درست زد به هدف.چهره سلسیتنا در هم رفت.او هیچ نمیخواست مزاحم لرد سیاه شود...


[url=http://i18.tinypic.com/62gd2fc.gif]عضو تیم پ


در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۷ جمعه ۲۹ دی ۱۳۸۵
#1

پرسی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۳:۳۷ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3755
آفلاین
سلام

توضیح : این تاپیک یکی دیگر از تاپیک های رول نویسی ریدل هاست که شما میتوانید رول های جدی و طنز خودتون رو بنویسید .

در دهکده ریدل ها ، یکی از آن خانه های قدیمی و در عین حال مجلل که بامش پوشیده از علف و خزه است و در زیر آن آشیانه جغد ها قرار دارد . دیوارهای خانه در حال ریزش است و فقط یکی از پنجره هایش باز میشود . شاخ و برگ کهن سال ترین درخت خانه بر روی پرچین حیاطش آویخته شده و در زیر آن حوضی زیبا قرار دارد ، که حالا خشک است .
سگی هم هست که به همه چیز می پرد و و پارس میکند .
روزگاری در این خانه پیرمرد ماگلی به همراه همسرش سکنی گزیده بود ، ولی حال محل استقرار و تجمع لرد سیاه و مرگخواران وفاداراش برای قرار و مدارهای معمولی شده است . خانه ای که روزگاری نظیر و همتایی نداشت ، اینک یکی از کثیف ترین و مخوف ترین خانه های دهکده ریدل به حساب می آید .
خانه ای که روزگاری ماگل های دور و اطراف دهکده برای لحظه ای دیدن درون آن ، سر و دست می شکاندند و برای لحظه ای زندگی در آن حاضر بودند دست به هر کاری بزنند .
ولی اکنون مکانی زشت و کریه شده است ، ساکنین آن منطقه حاضر نیستند برای رفتن به آن طرف دهکده ، لحظه ای از کنار آن رد شوند .
در واقع دیگر آن خانه شکوه و جلال گذشته خود را نداشت و هر روز و شب صداهای رعب انگیز و مبهمی از درونش برمیخاست .

= = = درون خانه = = =

لرد سیاه که با وقار و غرور روی صندلی بزرگ و مجلل خود نشسته بود با صدای سرد و بی روح خود گفت : یه ماموریت در نظر دارم ، من یکی از ساحره های وزارت خونه رو میخوام !
آرامینتا که روی صندلی فکسنی ای نشسته بود ، در حالی که چوبدستی اش را از این دست به دست دیگرش میداد ، گفت : منظورتون رو واضح تر بگین کی رو ارباب ؟
لرد سیاه با آزردگی خاطر غرشی کرد و گفت : تانکس ، همون آرور !
پرسی که گویا چیزی درون گلویش پریده بود ، سرفه های متعددی کرد و گفت : منظورتون این نیست که تانکس بیاد اینجا ارباب ؟
لرد سیاه نوک انگشتان ظریف و باریک خود را روی هم گذاشت ، سرش را به جلو آورد و گفت : منظورم این هست که اینجا بیارینش ویزلی !
بادراد که در گوشه ای با بلیز به آرامی صحبت میکرد برگشت و بی درنگ گفت :
ولی ارباب کار خطرناکی هست !
بلیز فورا ادامه داد :
چه چیزی از اون دختره احمق و فضول احتیاج دارید ، لرد بزرگ ؟

لرد لبخندی زد و با همان لحن پیشین خود گفت : من به اطلاعات اون احتیاج دارم ؛ دندانهایش را روی هم فشرد و گفت : دیگه نمیخوام به سوالی جواب بدم فقط بیاریدش اینجا !

صدای پارس سگ اینبار شدت گرفت ، پرسی که کلافه شده بود به لرد سیاهی نگاهی کرد و بلند شد و به سمت پنجره رفت ، لحظه ای به آن نگاه کرد ، و زیر لب گفت : آواداکداورا !
سگ زوزه ی بسیار کوتاهی کشید و با چشمان باز ، در حالی که زبانش بیرون مانده بود افتاد .

پرسی که گویا اتفاقی نیفتاده بود ، روی پاشنه پا چرخید و در مقابل لرد سیاه ایستاد ، به چشمان نافذ لرد خیره شد و گفت : اگر افتخار این کار رو به من بدید ، فوق العاده ممنون میشم ارباب !

بعد از سه ربع مرگخواران حاضر به رفتن شدند ، رفتن به سوی وزارت سحر و جادو ، و پیدا کردن و اسیر کردن نیمفادورا تانکس !
آرامینتا صحبت کوتاهی با مریدان سیاهی کرد : این ماموریت ، ماموریت کوتاه ، ساده و در عین حال مهمی هست ، لرد سیاه در نظر داره که مرگخواران بتونن پیروز از این ماموریت بیرون بیان . از اونجایی که ویزلی درخواست داده که نیمفادورا تانکس رو پیدا کنه و به اینجا بکشونتش ، ما برای اینکه دست تنها نباشه چند تن دیگه رو همراهش میفرستیم ، فراموش نکنید که متحد باشید ،توی این ماموریت سرگروه ویزلی هست و دستش را درون ردایش فرو برد و تکه کاغذ سوخته ای بیرون آورد و شروع به خواندن نمود :
کسانی که به وزارتخانه اعزام میشن عبارتند از :
پرسی ویزلی
ایگور کارکاروف
لوسیوس مالفوی
رابستن لسترنج
اوریک
و برای اطمینان از اینکه مشکلی پیش نمیاد یکی از معاونین لرد ، بلیز هم همراهتون میاد .

و ...


----------------------------
خوب هر طوری که مایل هستید ادامه بدید ، به سوژه کاری نداشته باشید چون ممکنه دست و پاتون رو برای ادامه دادن ببنده .
برای راهنمایی میتونید رفتن مرگخواران از دهکده و رسیدن به وزارتخانه و شیوه وارد شدن به وزارت رو توضیح بدید !
راهنمایی بود هر جور که مایلید !


با تشکر


ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۵/۱۰/۲۹ ۱۳:۱۳:۴۱
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۲۷ ۱۵:۳۲:۵۰

چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.