هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۴
#30

کارآگاه ققنوس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۶ سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۴:۵۴:۴۹ یکشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
از در کنار دمبول
گروه:
کاربران عضو
پیام: 914
آفلاین
گودريگ و ققنوس دارن با هم صحبت مي كنن كه يه دفعه آمبريج و مك گونگال وارد دفتر دامبلدورمي شن(يعني مي پرن تو دفتر)
مك گونگال و آمبريج: :chomagh:
ققنوس: فكر نمي كنم كسي به شما اجازه داده باشه وارد دفتر شين
مك گونگال: اين يارو (آمبريج) مي گه
من براي بچه ها بد آموزي دارم....
آمبريج:خوب راس مي گم
ققنوس: ببخشيد پرفسور آمبريج براي چي بد آموزي داره
آمبريج:اهم..اخخخخسيهه ه ه ه
ققنوس : گودريگ بپر آب بيار داره خفه مي شه
گودريگ آب مي ياره
آمبريج: :pint: آخيش داشتم خفه مي شدم
گودريگ:
آمبريج:ههوووع عووع هوووووووووووووووع
ققنوس : اين چي بود دادي بخوره
گودريگ:نفت خام درياي شمال
مك گونگال:اي ول دمت قيژ خوشم اومد گودريگ يه لحظه بيا اينجا :bigkiss:
آمبريج: طلافي ميييييييييييييييييييييييييي كنم
ققنوس :خوب مي گفتي
آمبريج: اهم..اهم اين گونگال سره كلاس
تغيير شكل به بچه ها مي گه منو به شكل وزغ در بيارن من مي خوام شكايت كنم
گودريگ: گودريگ در اين صورت كه تغيير شكلي ايجاد نميشه تو همون شكلي مي موني
ققنوس:مگي جون دليل اي كار چي بوده؟
مگي:عشقم كشيده بوووده ه ه
ققنوس:دليلش قانع كنندس من نمي تونم كاري كنم
آمبريج: اگه به وزير نگفتم (آمبريج از دفتر خارج مي شه)
ققنوس و گودريگ و مگي:


[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۴
#29

فنریر گری بکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۰ یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۴:۲۳ دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳۸۸
از شب تاريك
گروه:
کاربران عضو
پیام: 351
آفلاین
من فکر کردم برای هر عکس یه داستان باید خوب پس ادامه داستان
..
هرمیون یه نگاه مادرانه به هری میندازه:اینطوری نمیشه باید توبه کنی پاشو بریم حاجی
هری:چی توبه...گیرز دادیا. ...رون تو یه چیزی بهش بگو
رون:چی من اصلا به من چه
هرمیون:چیو به من چه تو هم باید بیای عجب چیزیه
رون:هرمیون تو بلدی فکر آدم بخونی!
قم لند/حوزه ی العلمیه/
هرمیون: میبخشید با حاجی دارکی کار داشتم
گراپ:بیشنید تا وقتت بشه
در اتاق حاجی باز میشه
حاجی:شما روزی صد بار بگید یامرلین ....یامرلین...یا آفتابه طلایی
نیروی مرلین به شما نازل میشه و معده به امید ریش مرلین کار میکنه...نفر بعد
دفتر حاجی/
هرمیون:حاجی من میخوام این دوتا رو ارشاد کنید
حاجی مگه چیکار کردن؟؟
هرمیون گوشتون رو بیارید:پچ پچ پچ!
حاجی:ای داد بیداد!نیروهای آفتابه ای به من قدرت بدید بیخ کیش پوخ دلنگ دلنگ بیب بیب بوآ شو کوففففففف!....نمیشه اینطوری نمیشه باید عصاره عرق چرکین زیربغل مرلینو با تار 890000001ریش مرلین بدید بخورن شاید چیزی شد
برج گیرفیندور/
هری صد از ته گلو:نههههههههههههههه!
هرمیون:بخور بخور آفرین بخور این افکار پلید از سرت بیرون بره
رون:من خورده برم بخوابم!
هرمیون:برو
هرمیون قاشق چایی تا روده کوچیکه میکنه تو دهنه هری
هری:خخخخخخخخخخخخخ!
دست هری باز میشه عکس آمبریج که با اون نیم تنه قشنگش در حال حمام گرفتن بوده می افته زمین


وقتي به دنيا مي آيم:سياهم
وقتي بزرگ مي شوم:سياهم
وقتي مريض مي شوم:سياهم
ولي تو
وقتي به دنيا مي آيي:صورتي هستي
وقتي بزرگ مي شوي:سفيد
وقتي مري


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۷ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۴
#28

گیلدروی لاکهارتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۸ چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۴:۰۶ شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 596
آفلاین
هوم... اون یه نکته ای بود در راستای بهتر شدن نمایشنامه ها ... قابل توجه امثال روماسلا که چون مثلا نوشته بود «ققنوسه قرمز بر فرازه آسمانه آبی رنگ» من دو خط از نمایشنامه شو بیشتر نتونستم بخونم!!!


ویرایش شده توسط گیلدروی لاکهارت در تاریخ ۱۳۸۴/۲/۳۱ ۱۷:۵۷:۴۳


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۲۹ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۴
#27

دلورس  آمبریج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۲۵ سه شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۵۳ سه شنبه ۲۶ مهر ۱۳۸۴
از وزارت سحر و جادو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 93
آفلاین
ااااا!!!
چقده پست! اخ جون....هر پست رو نقد کنم 384 گالیون بهم می دن!

خوب خوب..
اول گریف عزیز...
چیزی برای ایراد گرفتن نبود!
سوژه مرتبط به سایت و یکی از مسائل و مشکلات! جامعه بشری!

بعد پاتر...

اینم چیزی برای نقد و ایراد نداشت!
سوژه خوف بود! مخصوصا اونجا که "
مگه کوری نمیبینی من دندون ندارم بعدش من با یه طلسم از حلقومت میکشم بیرون خودم میخورمشون "


البته اقا پاتر خیلی باحاله ها! اگه بهت می گفتن اقا پاتر!مثلا اینجا می خان یه پسر رو صدا کنن..میگن اقا فلان! فک کنم... اقا پاتر!

بعدی! دنیس عزیز
دنیس عزیزم...این جمله یعنی چی؟!

"تو به چه حقي زير شلواري فاجو توي دفتر من سوزوندي !؟"

یعنی اصلا چرا پاتر باید همچین کاری رو بکنه؟! یه کم نا ملموسه.

البته من از این سبک نتایج بی ربط گرفتن خیلی خوشم میاد!و خودم عادت دارم از این نتایج بگیرم!
"پس نتيجه ميگيريم كه باز هم پاتر به مراد دلش رسيد !"


الیور وود
سوژه خیلی جالب!
پرداخت بسیار خوب!
افرین!

بعدی گرنجر
هرمیون عزیزم...تو چطور پیری تو عکس...هری جوونه؟!
مشککککوکه!!!

بعدی گیلدی!
گیلدی عزیزم...این چی بود؟!
نه ولی جدی من واقعا نفهمیدم! قابل توجه کدوم دوستان؟!؟!؟!؟؟!

نفر بعد...فلور عزیزم...
در مورد سوژه...
البته معلومه روش خیلی فکر کردی..و همین فکر کردن و وقت گذاشتن جای بسی تحسین و آفرین داره
ولی چیز خاصی نبود...
ولی اخرش خوب بود! نتیجه گیری ها!
"متاسفانه از حرصش مرد و مثل داستانهایه افسانه ای نشد که شیشه عمرش بشکنه و زودتر مرد! "

سعی کن سوژه ای که انتخاب می کنی رو بتونی در کوچک ترین حالت ممکن تمومش کنی.

دوست عزیز بعدی...سیبل دورست!

سوژه خوب..پرداخت خوب!
"یک سال بعد هری هنوز جارو سواری می کنه.
پروفسور:هری هم دندون در اوردم هم علف زیر پام سبز شد مردم اونقدر صبر کردم بیا پایین."

کریچر عزیز..
سوژه طبق معمول گذشته در مورد رولینگ و اینده هری..که از اون خبر دار میشه!
ولی پرداختت خوب بود!

من منتظر بقیه دوستان هستم...سیریش کوش؟!

بازم از همه دوستانی که وقت گذاشتن تشکر میکنم!


دلورس جین آمبریج
سازمان ملل جادوگری!
سفیر صلح.


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۷:۴۹ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۴
#26

کریچرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۴ یکشنبه ۸ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۲:۲۰ پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲
از خانه ي شماره 12
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1237
آفلاین
پروفسور مک گوناگل توی دفترش نشسته که میبینه یک چیزی با سرعت از جلوی پنجره ی اتاقش رد میشه
هری در حال مانور دادن تو آسمونه که صدای مک گوناگل رو از فضای پایین میشنوه
مک گوناگل: هری پاتر زود بیا اینجا کی به تو گفته بری اون بالا
هری: خاله جی کی
مگی: کی؟
هری: رولینگ خودش گفته قراره کاپیتان بشم من هم از همین الان شروع کردم به تمرین
مک گوناگل: رولینگ غلط کرده با تو
هری: حواست باشه ها یک وقت دید تو جلد شش نبودی
مک گوناگل: هری اگه نیای پایین میگم دیوانه سازا بیان بخورنت
هری: بچه میترسونی
مک گوناگل: همون حقته ولدی بیاد بزنه پدرت رو در یاره
هری: خاله گفته حالا حالا ها نمی میرم حالا هم اینجا واینستا تمرکزم رو به هم میریزی


كريچر مرد ؛ زنده باد كريچر


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۴:۵۳ شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۴
#25

سیبل ایزابل دورست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۴ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۸:۴۸ دوشنبه ۹ آبان ۱۳۸۴
از هر جایی که یه کاکتوس بتونه زنده بمونه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 163
آفلاین
هری می ره می بینه پروفسور مک گونگال نشسته زار زار گریه می کنه و یه جارو هم تو دستشه.
هری:چی شده؟
پروفسور:دامبلدول مینن که دید تیم ماداله بلند مشه زد همه این چمنها لواز بین بلد.منم کف کلدم دندون مصنوعیم افتاد شکست.تا اینها در بیان هم یه یال و نیم طول می کشه.من کوئیدیچ می خوام
هری:من نیم سال کوتاه ترش می کنم.
پروفسور:چه طولی؟
هری جاروی پروفسور رو قاپ می زنه می ره بالا و می گه این طوری
یک سال بعد هری هنوز جارو سواری می کنه.
پروفسور:هری هم دندون در اوردم هم علف زیر پام سبز شد مردم اونقدر صبر کردم بیا پایین.
هری:تا تموم دندونات به صورت طبیعی نریختن و چمن ها با وجود کود قوی هاگریدی زرد نشدن من نمی یام پایین.


از شما دعوت می شه تا در کلاس پیشگویی شرکت کنید .


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷ جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۴
#24

فلور دلاکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۱۴ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۳:۰۹:۳۰ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸
از پاریس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 973
آفلاین
خب منم چون تایپم فارسی نبود قبلیو ننوشتم ولی همه داستانهارو خوندم حتی اولین نفری بودم که امدم دیدم که چه شکل جدیدی گذاشتید و ممنون از پروفسور آمبریج
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&
در روزگار گذشته یک روز هری به سرش می زنه که بره تو جمگل گشتی بزنه
هری با خودش: چقدر روز کسل کننده ای برم بیرون یه گشتی بزنم
لباس کوییدیچشو می پوشه و یواشکی از خونه ی دورسلی ها می یاد بیرون
هری شنل نامری رو رو خودش می ندازه و شروع می کنه به پرواز
بر فراز جنگل
هری با خودش آواز می خونه
هری: چه هواییه خوبیه آی چه هوایه خوبیه وای چه هواییه خوبیه ... زندگییییییییییییی
یکدفعه یک کلبه وسط جنگل می بینه
هری با خودش: اوه چه کلبه ی خوشگی برم ببینم چی توش پیدا می کنم
هری آهسته می یاد پایین
پاورچین پاورچین وارد می شه
هری: این همه طلا!
بین اون همه طلا یک شیشه بوده که توش یک مایع طلای رنگه و نظرشو جلب می کنه پاورچین پاورچین از بین طلاها رد می شه و به شیشه نگاهی می ندازه
هری با خودش: عجب چیزیه اگه به رون نشون بدم سکته می کنه باید یکبار با رون بیام اینجا حتما خوشش می یاد
اون شیشه رو بر می داره و جیباشو از سکه هایه طلا پر می کنه از خونه می یاد بیرون که
یکدفعه
هری: ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
پیرزن: ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هری بدو پیرزن بدو
هری بدو پیرزن بدو در یک آن هری با سرعت می پره رو جاروش و می خواد در بره
پیرزن هر کاری می کنه هری نمی یا پایین
پیرزن با خودش فکر می کنه حالا چی کار کنم هوم آره باهاش مهربون باشم
پیرزن: ننه بیا پایین گل پسر بیا پایین
هری: نمی یام نمی یام
و همونطور تو هوا بالا و پایین می ره
پیرزن با خود : هوم یکم خشن بکنم
پیرزن: می گم بیا پایین هووووووووووووووی پسره
هری: نمی یام نمی یام
پیرزن که از کوره در رفته: پسره ی تخش بی ادب می گم بیا پایین می کشمتا
هری: بچه می ترسونی؟
پیرزنه یک دفعه قلبش می گیره و می یوفته و می میره!
و اینطور می شه که افسانه ی پیرزن خبیس تاریخ ساحره ای که از بدترین بوده به پایان می رسه
و بشنوید که اون چیزی که پیرزن دنبالش بوده شیشه ی عمرش بوده که متاسفانه از حرصش مرد و مثل داستانهایه افسانه ای نشد که شیشه عمرش بشکنه و زودتر مرد!

هری هم از بس بچه ی بدی بوده پیرزنه رو می ندازه همونجا و می ره و یک داستان دیگه شروع می شه که بعدها براتون تعریف خواهم کرد ....


دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید


Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۸ جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۴
#23

الیور وود


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 326
آفلاین
آلیشیا:هری بیا پائین ببینم.
هری: نمیام.
آلیشیا:میرم به نمید میگم با سیم سرور بیاد برات
هری نه تورو به خدا قسم به نمید نگو.
آلیشیا: مگه نگفتم تا وقتی ترک نکردی نیا اینجا؟
هری:خب چرا.ولی من دلم واشه کوئیدیچ تنگ شده.
آلیشیا:راستشو بگو ببینم دلت واسه کوئیدیچ تنگ شده؟
هری:خب راشتش نه من بیرون اشتادیوم بودم یهو باد بشتمو اورد اینجا من دارم دنبلش میگردم.
آلیشیا:اه که اینطور حالا که اینطور شد میرم به پروفسور میگم.پروفسور پاتر اینجاست.بسته بیسکوئیتت رو بیار.


ویرایش شده توسط الیور وود(White Lad) در تاریخ ۱۳۸۴/۲/۳۱ ۱۱:۱۵:۴۴


بدون نام
آمبريج : هووووي ! پاتر احمــق ! بيا پايين كله پوك تا حسابتو برسم !
هري : ! نميام وزق زشت پير !
آمبريج : پاتر اين آخرين برايه كه دارم بهت هشدار ميدم ! تو به چه حقي زير شلواري فاجو توي دفتر من سوزوندي !؟ هان !؟
هري : ! حقته عفريته بي ريخت ! حقه همتونه ! الانم ميرم نميدو سوار ميكنم و جيم ميشم ! ديگم هيچ كدومتونو نمي بينم !
آمبريج : كه اينطور ! پاتر كله پوك ! پس داشته باش تا جاسمو بفرستم سراغت !
هري : بيشين بينيم بابا حال نريم ! زشت ! وزق ! اِ ... هه هه ! اين چيه داره مياد نزديكم !؟ شبيه بيله نورممده !!! ... بـــوم !!
در اينجا بيل نورممد با شتاب هرچه بيشتر به طرف كله پاتر پرت شد ! و پاتر كه قبلا توسط گلاب ممتاز اسنافلز مست شده بود از روي جارو پرت شد و كيلومتر ها آن طرف تر در نزديكيه محل زندگيه نميد فرود آمد ! پس نتيجه ميگيريم كه باز هم پاتر به مراد دلش رسيد !



Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۹:۱۳ جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۴
#21

Irmtfan


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۹:۵۷ چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۵
از پریوت درایو - شماره 4
گروه:
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 3127
آفلاین
10 سال بعد در هاگوارتز:
مک گونگال: هری وروکج ( نوی از وروجک) بدو بیا پایین این بیسکوییتا رو بخور مگه کوری نمیبینی من دندون ندارم بعدش من با یه طلسم از حلقومت میکشم بیرون خودم میخورمشون

هری: نچ نچ تو اول باید نمره منو بدی درسام پاس شه بابا من الان 7 ساله اضافی تو هاگوارتز موندم دیگه پیر شدم رفت

مگی: آقا پاتر اون دیگه تقصیر خودته که در حین درس خوندن به کارهای دیگه اشتغال داشتی تو اساس نامه هاگوارتز اومده دانش آموزان در هنگام درس خوندن حق زن گرفتن و حق اشتغال ندارن متاسفانه چون خانم گرنجر فارغ التحصیل شدن دیگه امیدی به این نیست که کاری بشه برای شما کرد متاسفم


Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.