هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۷:۳۷ دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۶

آرنولد پفک پیگمیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۲۴ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 95
آفلاین
- صد... نود و نُه... نود و هشت... نود و هفت...

وسط کوچه ایستاده و میله‌ای رو که دوتا خربزه به دو طرفش چسبونده بود، به عنوان وزنه، بالا و پایین می‌برد.
باد می‌وزید و بال‌های خنکش رو مثل دستی نوازش‌کننده به سر و صورت کوچه می‌کشید.
وقتی آرنولد به شماره‌ی صفر رسید، وزنه رو به دیوار تکیه داد، کهنه‌ی کثیف نوزادی رو از داخل سطل آشغال در آورد و مشغول پاک کردن عرق روی پیشونیش شد.

- مـــعـــو! هنوز اینجایی که!

مادرش، دست به سینه، کنار خونه‌ی کارتُنی‌شون ایستاده بود.
- دو ساعته اینجایی. خسته نشدی؟ شامت حاضره. بجنب تا سرد نشده. بدو ببینم.
- دو دقیقه دیگه نمیام.

نگاهِ خانمِ پفک پیگمی، چند لحظه روی وزنه‌ی خربزه‌ای قفل شد. بعد، سری از تأسف تکون داد و توی کارتُن ناپدید شد.
آرنولد کهنه رو به کناری انداخت و دُمِش رو با آبِ جوب شست و به بازتاب ماه زل زد. چهره‌ی مغرور آلکتو کرو در حالی که آدامس باد می‌کرد و می‌ترکوند، روی بازتاب ماه ظاهر شد.
فردا صبح، زنگ اول، آرنولد کلاس دوئل داشت و بازنده‌ی دوئل بینِ اون و آلکتو، از مدرسه اخراج میشد!
شرطی کاملاً جدی که اساتید دوئل، بعد از اعلام خستگی‌شون از دوئل‌های پیاپیِ آرنولد و آلکتو، براشون در نظر گرفته بودن.
- امیدوارم که ببازم!

با پنجه‌ش، بازتاب ماه و چهره‌ی موذیانه‌ی آلکتو رو به‌هم زد و وارد خونه‌ی کارتُنی شد.
خونه، از بیرون، صرفاٌ یه کارتُنِ ساده به نظر می‌رسید. امّا واردش که می‌شدی، اتاق‌های متعدد، حموم، توالت و آشپزخونه‌ای بزرگ به چشمت می‌خورد.
این خونه‌ی جادار، هدیه‌ای بود از طرف دختری مو وزوزی که گربه‌ش در برابر حمله‌ی یکی از سگ‌های گاراژ، با حمایت آرنولد، جون سالم به در برد.

روی صندلی نشست و دست به چونه، با بشقابِ پُر از موش‌پُلو ور رفت.
هیچ صدایی به جز تیک‌تاکِ ساعت به گوش نمی‌رسید.
به مادرش خیره شد. اون هم سنگینیِ نگاهِ پسرش رو حس کرد و یکی از ابروهاش رو بالا برد.
- چرا اینجوری نگام می‌کنی؟ چرا نمی‌خوری؟ بخور تا از دهن نیفتاده.
- تا حالا دوئل نکردی؟

اوّلش بُهت و حیرت بود، امّا بعدش، یه لبخند غیر اِرادی بود که روی لب خانم پفک پیگمی نشست.
- چرا. دوئل کردم. توی همین مدرسه‌ت... اون زمان تازه‌تأسیس بود و مثل الآن مجهز و پُر امکانات نبود. شاید باور نکنی ولی استادٍ دوئلت با من هم‌دوره بود. آقای آرگُرگ!

نفس آرنولد توی سینه‌ش حبس شد. امّا مادرش ادامه داد:
- اون توی کلاس دوئل، بی‌رقیب بود. به‌راحتی حریف همه می‌شد. حتی یه بار به هشت نفر آوانس داد و جلوی همه‌ی اعضای مدرسه، اونا رو به یه دوئل هشت به یک دعوت کرد و... حدس بزن چی شد؟!
- چی نشد؟!
- با هشت‌تا چوبدستی‌ای که توی هشت دستش بود، هر هشت نفرشون رو شکست داد!
- واااو! واقعاً شگفت‌انگیز نیس! اممم... مامان، تو هم... باهاش... دوئل نداشتی؟ نبردیش؟

دردی توی شکم خانم پفک پیگمی پیچید. دردی که خیلی به لحنِ سؤالِ پسرش ربطی نداشت. بیشتر مربوط به نتیجه‌ی دوئلش با آرگُرگ بود.
امّا به هیچ وجه نمی‌خواست حتی ذرّه‌ای ناراحتی روی چهره‌ و دلِ آرنولد بشینه.
- البته که بردمش، عزیزم! تا حالا دیدی یه شیرگربه به یه عنکبوتِ ریزه میزه ببازه؟!

لبخندی روی لب آرنولد نشست که خیلی دووم نیاورد و با به یاد آوردن موضوعی، کم‌کم ماسید.
- میشه ازت بپرسم که... توی مدرسه هیچ دوستی نداشتی؟

خانم پفک پیگمی از فرو کردن چنگال توی بدنِ موش دست کشید. به پسرش خیره نشد و برای لحظاتی، به لبه‌ی پیش‌بندش زل زد. بعد، زیر چشمی به عکسِ گوشه‌ی اتاق چشم دوخت. آرنولد هم یواشکی به اون عکس نگاهی انداخت.
درون تصویر، مادرش به همراه چندین دوست صمیمی به دوربین خیره شده و می‌خندیدن. خنده‌ای که ساختگی نبود.
از ته دل بود!
آرنولد دوست نداشت که بحثِ چگونگیِ کشته‌شدنِ اون همه گربه رو وسط بکشه و زخمِ خشک‌شده‌ی روی دلِ مادرش رو بیدار کنه.
بنابراین از جاش بلند شد و به سمت اتاقش رفت.

- کجا میری؟ چیزی نخوردی که!
- میل دارم. خیلیم بی‌مزه بود‌. مثل همیشه دست‌پختت مزخرف بود، مامان. دستت درد کنه. ولی فردا یه دوئل مهم ندارم. باید از دستش بدم. شب به شر، مامان!

و بی‌توجه به چهره‌ی مات و مبهوتِ مادرش، وارد اتاقش شد و روی تختش پرید.
لابه‌لای سکوت و تاریکی، سعی کرد به چیزی فکر نکنه. نه به حرف‌های مادرش. نه آرگُرگ. نه آلکتو کرو. نه اخراج شدن و نشدنش بعد از دوئلِ فردا. نه به هیچی!
امّا چشمش که به پوستر روی دیوار خورد، افکارش پخش و پلا شدن.
پوسترِ بدن‌سازِ معروفی که هم‌نامِ گربه‌ی صاحب اتاق بود امّا با شوارتزنگری خط‌خورده که جای اون، نامِ خونوادگیِ "پفک پیگمی" نوشته شده بود.

***


فردا صبح، آرنولد خیلی دیر از خواب بلند شد و کمی از وقتش هم صرف پیدا کردن دفتر دوئلش تلف شد.
امّا به هر حال، تاکسی گرفت و سوار بر ماشین کنترلی‌ای که توی سطل آشغال پیدا کرده بود، خودش رو به مدرسه‌ی غیر انتفاعی جادوگران رسوند. از آخرین باری که سوار وسایل نقلیه شد، هفت ماه می‌گذشت. برای همین، محتویات معده‌ش رو توی باغچه‌ی کناریِ مدرسه بالا آورد و چندین ناسزا هم از طرف یکی از گل‌های باغچه تحویل گرفت.
بعد، به درِ نیمه‌بازِ مدرسه چسبید و نگاهی به درون محوطه انداخت.
- اِی بابا!

همونطور که فکرش رو می‌کرد، دیر رسیده بود.
اساتید کلاس دوئل، هکتار رنجور، ونیس کرّوبی و آرگُرگ، هم‌کلاسی‌های آرنولد رو توی حیاط جمع کرده و هرکدوم رو در برابر شخص دیگه‌ای قرار داده بودن.
همه به حریفانشون خیره شده بودن.
به جز آلکتو کرو که چوب بیسبالش رو لای کمربند شلوارش غلاف کرده و آدامس جوان، منتظر حضور آرنولد بود.

پفک پیگمی زیر لب خرخری کرد. دیر رسیده و همین اول کار، پنج امتیاز از دست داده بود.
ولی تسلیم نشد. به خودش امیدواری داد. اون می‌تونست حتی با از دست دادن پنج امتیاز، اون دختره‌ی لات رو شکست بده و پرونده به بغل، بفرسته خونه.
نفس عمیقی کشید و با قدم‌هایی مصمم به جلو حرکت کرد که با کشیده شدنِ دُمِش، متوقف شد.

- کجا با این عجله؟

چرخید و با پسری با لباس‌های نارنجی‌رنگ رو به رو شد.
- تو کی نیستی؟ چیکارم نداری؟ چرا این شکلی بهم زل نزدی؟

پسر که از تناقض حرف‌های گربه متعجب شده بود، دُمِش رو ول کرد و روی نیمکتی نشست.
- یه ماگت داشتیم که سه‌تا پا داشت، الآنم یه گربه داریم که برعکس حرف میزنه. چقد گربه‌ها عجیبن... چرا وایسادی؟ بیا بشین کنارم، حرف دارم باهات.
- می‌تونم کنارت بشینم. دیرم نمی‌شه. نباید برم.
- تو از همون اوّل هم دیرت شده بود.
- ولی نباید خودمو به دوئل برسونم!
- نمی‌خواد دوئل کنی.
- ولی باید به آلکتو ببازم! اگه ببرم، اخراج میشم!
- همون بهتر که اخراج شی! بیا بشین کنارم!

جمله‌ی آخر روباه، سی و سه بندِ آرنولد رو لرزوند. با شک و تردید، نگاهی بهش انداخت و بعد، نگاهی به حیاط مدرسه.
دوئل‌ها هنوز شروع نشده و اساتید و دوئلگرها مشغول نرمش صبحگاهی بودن. هکتار رنجور و ونیس کرّوبی، بعد از هر حرکتِ ورزشی، چندین ملاقه و ریمل و پنکک از لای رداهاشون میفتاد زمین. آرگُرگ هم مدام زیر دست و پای گلّه‌ی دونده‌ی دوئلگرها له میشد.

آرنولد برخلاف میل باطنیش، روی نیمکت نشست. روباه آهی کشید و به آفتابی که کم‌کم سر و کلّه‌ش پیدا میشد، زل زد.
- توی این مدرسه، دوستی داشتی؟
- نه.
- الآن چی؟
- آره.
- پس دیگه نیا مدرسه. دوئل نکن. مشق ننویس. شبا زود نخواب. میگن مدرسه برا درس خوندنه. ولی راستشو بخوای، درس خوندن بهونه‌ایه برا جمع شدن خیلیامون. وقتی هم که همدیگه رو از دس می‌دیم، دیگه یه لحظه هم نمی‌تونیم اینجا دووم بیاریم. همین آرگُرگ رو می‌بینی؟ یه بار یهویی گذاشت و رفت، نمی‌دونی بعدِ رفتنش چه بلایی سر مدرسه اومد. حتی شاگرد نمونه‌ش، رودولف هم ترک تحصیل کرد. رودولف بهم گفت که بدون آرگُرگ، دیگه نه درس، نه غر، نه مسئولیت خواب و بیداریِ بچه‌های توی خوابگاه، هیچی جذاب نیس. هیچی! ... همه‌مون از درسِ خالی بدمون میاد. از مشقِ خالی بدمون میاد. تو هم دوس نداری بی‌هدف و بیهوده مشق بنویسی، نه؟

آرنولد که به فکر فرو رفته بود، با شنیدن صدایی از بلندگوها به خودش اومد.

- دوئل پانزدهم شروع شد. آلکتو کرو در برابر آرنولد پفک پیگمی. آرنولد پفک پیگمی به محوطه‌ی مدرسه!

لحظه‌ای، مِیل و اشتیاقِ خشک‌شده‌ی آرنولد نسبت به دوئل، دوباره جون گرفت. ولی دوباره خشکید، وقتی که روباه دستش رو گرفت.
- ولش کن. دیگه دوئل نکن. تو هم مث من هیچ دوستی توی این مدرسه نداری.

و بی‌توجه به فریادهای "آرنولد! پفک؟ کدوم گوری هستی؟" ، دوتایی از مدرسه‌ی غیر اِنتفاعی جادوگران دور شدن.

***


همراهی روباه و آرنولد خیلی دووم نیاورد.
مدت‌ها بعد، روباه توسط شکارچی‌ها به دام افتاد و آرنولد رو تنها گذاشت.
امّا این آخرین بدبیاریِ گربه‌ی زرشکی نبود.
توی یکی از شب‌های بارونی، وقتی که از شکار موش‌ها برگشته بود، جلوی چشماش، خونه‌ی کارتُنی زیر ماشینی له شد و تموم اعضای خونواده‌‌ش رو هم بصورت همزمان از دست داد.
حالا که کاملاً بی‌همه‌کس شده بود، روز و شبش رو توی سطل‌های آشغال می‌گذروند و به‌ندرت آفتابی و مهتابی میشد.

چند سال بعد، همونطور که آرگُرگ داشت تار مینداخت و از خیابون رد میشد، ناگهان متوجه آرنولدی شد که با سر و وضع و قیافه‌ای درب و داغون در حال رفت و آمد بود.
- وایسا ببینم! تو چرا این شکلی شدی؟ تو که اینجوری نبودی!

آرنولد چند ثانیه با قیافه‌ای بی‌حال به آرگُرگ خیره شد، بعد راهش رو کشید و رفت.

- اون دوئلی که توش حاضر نشدی رو یادته؟ اونو ۳۰-۰ باختی! نمی‌دونم یادته یا نه. ولی گفتم که گفته باشم!

پفک پیگمی امّا توجهی نکرد.
دار و ندارش رو از دست داده بود. چیزهایی رو از دست داده بود که حتی با پول هم قابل جبران نبودن.
چون هیچ مغازه‌ای وجود نداشت که "دوست" بفروشه، پس آرنولد هم مونده بود بی‌دوست.


Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

آملیا فیتلوورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۰:۲۰:۱۶ جمعه ۱ بهمن ۱۴۰۰
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 502
آفلاین
فیتیله

vs

لاتین



سوژه : احضاریه!


- پروف! اول خودش شروع کرد!
- دروغ میگه پروفـ...ـسور! اینم که اول من شروع به خوندن ذهنش و بعد مسخره کردنش کردم هم دروغ میگه!
- من که هنوز چیزی نگفتم!
- تازه اینم که فقط سه تا تلسکوپ تو سرم شکونده دروغ میگه! چهارتا بود پروفسور، چهارتا!

دامبلدور کمی عینکش را جابجا کرد؛ ظاهرا برای پذیرش آملیا در محفل ققنوس، کمی عجله کرده بود...

- البته که عجله کردین پروفسور! این دختر به عنوان یه محفلی، رفتارای ناشایستی از خودش نشون داده! همچنین به عنوان یه هافلی مهربون! ننگ هلگاست اصلا!
- میدونین که خوندن ذهن دیگران کار خوبی نیست، خانم ویلیامز!
- 500 امتیاز از گریفندور کم میشه!

آملیا تلسکوپش را بر سر اسنیپ شکست، تا وسط دعوا، آب کدو حلوایی نذر مرلین نکند که...

- عالی بود دوشیزه فیتلوورت! 1000 امتیاز برای گریفندور!
- هیچکدوم ما گریفی نیستیم پروف!
- ما تو هاگوارتز امتیاز نگرفتن گریفندور رو تحمل نمیکنیم، تام!

حضار:
گریفندور:
لرد ولدمورت که تام خطاب شده بود:

دورا آهی به نشانه «مشکلمون پیش این یارو حل نمیشه» کشید و از دفتر مدیریت بیرون رفت. دامبلدور سرپا ایستاد و شروع کرد به قدم زدن.
- دوشیزه فیتــ...
- لطفا نگین فیتلوورت!
- باشه فرزند بخاطر کادوی بدی که از دوشیزه ویلیامز گرفتین... چهارتا تلسکوپ رو تو سرشون شکوندین...
- سه تا... ولی پروف...
- تنبیهتون چی میتونه باشه؟

دورا درحالیکه لبخند پررنگی بر لب داشت، وارد شد و بی مقدمه گفت:
- من میدونم بهترین تنبیه براش، چیه!
- چی فرزند؟
- ظرف شستن!

و با دیدن چهره درحال انفجار آملیا، اضافه کرد:
- کلا کارهای خونه، بدون چوبدستی!
- پس معلوم شد تنبیهت چیه، فرزند روشنایی!

آملیا:
====

- باورم نمیشه وقتیو که باید توی کمد لباس بگذرونم، دارم با یه دختری که صبح تا شب، با ستاره ها حرف ميزنه، توی آشپزخونه هاگوارتز میگذرونم
- تقصیر خودته که این پیشنهادو دادی! حالا ظرفاتو بشور!
- من ظرفارو بشورم، تو چی... تلسکوپتو تمیز میکنی؟

آملیا، فوتی به تلسکوپش کرد و با آستینش آن را برق انداخت. سپس با لبخندی که حاکی از رضایت بود، گفت:
- تا چِشِت دَراد!

دورا لباس بنفشش را جمع کرد و گفت:
- اصلا من ظرف نمیشورم! این محفل با این پروفش، يه چيزيش ميشه! اصلا ما چرا باید وسط این جنای خونگی کار کنیم؟!...

در همین لحظه، وینکی از عالم غیب ظاهر شد:
- مگه جن خونگی چش بود؟ جن خونگی چه بدی به دورا کرد؟ دورا جن بد!

و به همان سرعتی که آمده بود، در افق محو شد، منتها کاغذپوستی لوله شده ای را روی ردای آملیا انداخت. آملیا کاغذ را باز کرده و شروع به خواندن کرد.
« دوشیزه!

این یک احضاریه است! وزارت سحر و جادو!

موفق باشید.
امضا: وینکی جن خوووووب؟»

پوکروارانه، کاغذپوستی را لوله کرد؛ یعنی چرا احضارش کرده بودند؟ کار بدی کرده بود؟ نکند... نگاهی به سر بادکرده دورا انداخت و برای یک لحظه فکر کرد شاید کاری که با دورا کرده، بسیار بدتر از چیزی بود که فکرش را میکرد!

ابتدا سعی کرد احضاریه را پنهان کند تا دورا نبیند و دلش خنک نشود، اما به یاد آورد که دورا ذهن خوان است و به راحتی ذهنش را میکاود. ظاهرا حالا که دورا، از شوک ورود و خروج غیر منتظره وینکی بیرون آمده بود، به راحتی ترس آملیا را احساس کرده بود.
- چی تو دستته؟
- هيچي!
- احضاریه ست!
- خب وقتی ميدوني، چرا میپرسی؟

لبخند بزرگی روی لبان دورا جا خوش کرد؛ ابرو بالا انداخت و گفت:
- چی نوشته؟

آملیا ميدانست که کتمان کردن، فایده ای ندارد.
- نوشته باید برم وزارت!
- اه! بس کن! یکم چاشنی طنز بزن، سوژه پوکید!
- کلا شیش گيگ طنز داشتم، همونا هم تموم!
- خب پاترونوس بفرست، سفارش بده باز!
- قبضشو ندادم، نميره!

دورا با فرمت دوباره ایستاد که ظرفها را بشوید، که برگشت و رو به آملیا گفت:
- من ميخوام يه خوبی در حقت کنم!

چشمهای مخاطبش، از تعجب دوتا... چیز چهارتا شد.
- نه بابا! چه خوبی؟!
- ميخوام ظرفای تورو هم بشورم!

برای آملیا، هیچ چیز خوشایند تر از این نبود که کسی، سهم ظرفهای او را هم بشوید! با تعجب گفت:
- حالا چی عوضش میخوای؟!
- بيام ببینم به چی محکومت میکنن!

خب، خوبی کردن از صفات دورا نبود؛ معلوم بود یک جای کار می لنگد!

- خیلی خب، باشه! فقط... همه ظرفا رو بشور، هيچي واسه من نمونه!
- باشه!

آملیا بار دیگر کاغذپوستی را باز کرد و آن را خواند، شاید این بار، چیز دیگری دستگیرش شود؛ اما نه تنها چیزی دستگیرش نشد، بلکه خودش دستگیر کلمه ای شد که جا انداخته بود.

« دوشیزه!

این یک احضاریه است! وزارت سحر و جادو!

موفق باشید.
امضا: وینکی جن خوووووب؟

مهلت: تا یک روز پس از دریافت نامه»

فردا باید برای رفتن به وزارت، از دامبلدور اجازه ميگرفت.
- بدشانسي هم اینجاست که نميتونم بگم مدیر نذاشت بيام.

صبح روز بعد

- حاضري آملیا؟
- باید اول از پروف اجازه بگیریم!
- خب وقتی ميدوني جوابش چيه، چرا اجازه؟!
- اجازه چی، دوشیزه ویلیامز؟

غیر منتظره ظاهر شدن، از صفات دامبلدور بود! هرچه باشد، استايل خاص خودش را دارد؛ حتی اگر خیلی ها خوششان نیاید.

- چيزه... اومديم ازتون اجازه بگیریم بریم وزارت!
- وزارت چرا، فرزند؟

دورا، احضاریه آملیا را که معلوم نبود از کجا برداشته، دست دامبلدور داد. دامبلدور زمزمه کرد:
- احضاریه؟ مشکوک میزنی، فرزند روشنایی!
- اگه من میدونستم چيه که نشون کسی نمیدادم!
=====

وزارت جادو


در صف انتظار نشستن، از همه چیز برایشان بدتر بود! دورا خواست نگاهی به ساعتش بیندازد که با نگاه کردن به مچ دستش، به یاد آورد که ساعت ندارد. رو به آملیا کرد، که با خواندن ذهنش فهمید چقدر معطل مانده اند.

- بیست دقیقه؟! اينا فکر کردن ما بیکاریم؟! کمد لباس هم که ندارن! تو کسی رو سراغ نداری راجبش غیبت کنیم؟

آملیای شوکه، با تکان دورا، از جا پرید.
- چه خبرته؟! ستاره هامو ترسوندی! حالا چته؟
- ميگم کسی رو نداری راجبش غیبت کنیم؟
- چرا! دختردایی عمه شوهر دختر خالمو دیدی؟
- همون ریونیه؟
- آره. بچه ش فشفشه شده.
- نه بابا! حالا...

درست در همین لحظه، در دادگاه باز شد و برخلاف همیشه که تعدادی موجود، روی صندلی های اطراف اتاق نشسته بودند، کسی جز وزیر و دستیارش، حضور نداشت. دورا که دید شخص دیگری داخل نبوده و بيخودي معطل شده، با عصبانیت جلو رفت و شروع کرد به داد و بیداد:
- چرا اينقد مارو معطل کردین؟! خسته مون شد بابا! ميدونين توی این بیست دقیقه، ذهن چند نفرو میتونستم بخونم؟!

وینکی اجازه نداد دورا ادامه حرفش را بزند، شروع کرد به حرف زدن:
- وینکی حوصله ش سر رفته بود! وینکی ميخواست یکی رو اذیت کنه. وینکی جن اذیت کننده خوووووب؟

دورا چشمانش را در حدقه چرخاند، چنان که "حدقه درد" گرفت. سپس با خوشحالی، از وینکی پرسید:
- حالا میخواین چیکارش کنین؟ شکنجه؟ تنبیه؟ مجبورش کنین ظرف بشوره؟...

و آملیا، با هر پیشنهاد دورا، مقدار قابل توجهی بر ترسش اضافه ميشد؛ تا جاییکه وقتی وینکی، خواست حکم را اعلام کند، رنگ پوستش به سپيدي درونش شده بود.

- نه، وینکی نخواست آملیا رو شکنجه کنه! وینکی خواست به آملیا جایزه بده! آملیا جن خوب رول و میدانی رو برنده شده!

و خب... با ضایع شدن دورا، آملیا خیلی خوشحال شد و گفت:
- خب، جایزم چيه؟!
- دو روز زندانی افتخاری آزکابان!

اما قبل از اینکه مامور ها جلو بیایند، دورا فریاد زد:
- نه! نبریدش! اگه میبرید، منم باهاش ببرين!

برای اولین بار، آملیا ميخواست دورا را در آغوش بگیرد و بگوید "همیشه میدونستم تو ازم بدت نمياد، فقط حسودیت ميشه بهم!" و دورا هم بگوید "تو چی داری که بهت حسوديم بشه؟" و آملیا تلسکوپش را در سرش بشکند و دوباره، همان معجون و همان پاتیل!

- چرا نبریمش؟ من که فکر میکردم شما دوتا از هم بدتون مياد! جریان چيه کارگردان؟
- هيچي آرسینوس، تو فقط دیالوگاتو بگو!
- باشه.

دورا نگاهی به گریمور کرد و پس از اینکه مطمئن شد گریمش به هم نخورده، ادامه داد:
- اونوقت من سرکی داد بزنم و اعصابشو خورد کنم؟ کی رو بفرستم دفتر مدیریت و بابامو بيارم روش؟!

با اشاره کارگردان، وینکی نگاهی به برگه ای که جلويش بود، انداخت و گفت:
- وینکی دید يه اشتباهی شده. وینکی اشتباهی برگه رو رو آملیا انداخته. آملیا برنده نشده.
- پس برنده کیه؟
- کارت نباشه آملیا! فقط با دورا برو! این چه وضعشه هیچکس دیالوگاشو حفظ نمیکنه؟!
=====

در هاگوارتز، درست بعد از برگشتن

آملیا، دورا را در آغوش گرفت و زمزمه کرد:
- ممنونم دورا! تو منو نجات دادی!
- ميدوني، من همش فکر میکنم این اتفاقات واسه این بود که ما دوتا باهم دوست بشیم!

دو دقیقه بعد:



ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۵ ۲۲:۵۱:۵۵

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۶

خانوم فیگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱ شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۶:۳۰ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از این گردش گردون، نصیبم غم و درده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 38
آفلاین
خانم فیگ vs. رز زلر

پذیرایی!


خانه شماره دوازده گریمولد در آرامشی اجباری فرو رفته بود. جیمزی جیغ نمی‌زد، تدی زوزه نمی‌کشید، سیریوسی پارس نمی‌کرد، صدای «ترتر»ی از ماشین‌ها و ابزارآلات مشنگی انبار آرتور به گوش نمی‌رسید، ققنوسی در سوگ کسی آواز نمی‌خواند، قابلمه سوپ پیازی روی گاز قل قل نمی‌کرد و خانم بلکی فحش نمی‌داد.

- گندزاده‌ها! ژن‌خراب‌ها! فدای سرتون که خونه‌ی آبا اجدادی مارو به لجن کشیدید!

خوب البته فحاشی خانم بلک اجتناب ناپذیر بود. خصوصا وقتی جغدی که بر روی تابلواش نشسته، روی سرش کارخرابی کرده باشد. خانم بلک تا جایی که توان داشت به فحاشی ادامه داد اما حتی برای ساکت کردن او نیز کسی اقدامی نکرد.

- بابا اصلا خونه‌ی آبا اجدادی و اصالت به درک! ببینین این جغد بی صاحاب با کی کار داره منم کپه مرگمو بذارم.

محفلی‌ها می‌خواستند ببینند ... اما خواستن همیشه توانستن نیست. آرتور ویزلی که به اقتصاد مقاومتی معتقد بود، در مدت اخیر سعی کرده بود تولید داخلی را بالا ببرد و تعداد ویزلی‌ها با رشد روزافزونی مواجه شد. از طرفی بودجه محفل که تنها از راه حلال تهیه می‌شد، محدود بود و این وسط پیاز هم یک دفعه کشید بالا و منوی غذایی آن‌ها در «سوپ پیاز بدون پیاز» خلاصه شد. محفلی‌ها می‌خواستند ببینند ... اما حالش را نداشتند! هر یک روی تختی افتاده و سعی می‌کردند انرژی مصرف نکنند. عاقبت کریچر به داد تنها فرد مورد احترامش در گریمولد رسید و نامه را از جغد گرفت.

- این نامه از طرف اداره‌ی بهزیستی وزارتخونه بود و برای پروفسور دامبلدور فرستاد.

صدای هیجان‌زده‌ی دامبلدور از ناکجاآباد به گوش رسید: «اوه! بالاخره! بخونش کریچر. »

- جناب آقای آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور ... بنا به درخواست شما مبنی بر به عهده گرفتن حضانت کودکی که مشخصات آن در ذیل نامه آمده، بازرسان ما جهت بررسی شرایط محل سکونت شما و اطمینان از وجود محیطی مناسب برای تربیت هرچه بهتر این کودک و رشد او در رفاه و آسایش، فردا مهمان خانه شما خواهند بود. پیشاپیش از همکاری شما با مهمانانتان سپاسگزاریم. نام: جاستین، جنسیت: مذکر، نژاد: سفید مفید، سن: 6 سال

سکوت دوباره برای چند دقیقه حکمفرما شد. این بار بحث مصرف انرژی در میان نبود، بلکه همه در شوک فرو رفتند. صحن علنی گریمولد همچنان خالی بود اما کم کم صدای ملّت از اتاق‌هایشان به گوش رسید.

- آلبوس ... حضانت؟

- می‌دونین حضور یه بچّه‌ی بی‌سرپرست چقدر می‌تونه نیروی عشق رو در محفل زیاد کنه فرزندان روشنایی؟

- به لطف همّت آرتور کم بچه و عشق و محبّت دورمونه؟

- چرا پای منو می‌کشی وسط؟ به تو چه که ما چند تا بچه داریم؟

- هیچی ... فقط واسم سواله تو که عاشق خرت و پرتای مشنگا هستی چطور قصد نکردی روشای جلوگیری از زاد و ولدشون رو امتحان کنی!

- حواست به حرف زدنت باشه ها! نکنه گرگا اجاقتو گاز گرفتن که انقدر به نسل من حسادت می‌کنی پانمدی؟

- دعوا نکنید! من نمی‌خوام کسی به خاطر من دعوا کنه.

- به تو چه ربطی داره هری؟ تو یه قهرمان باهوشی ... منم یه بی عرضه‌ام که فقط بلدم کتابارو حفظ کنم

- نه هرمیون این حرفو نزن ... تو خیلی هم با عرضه‌ای ... تو با مشت فک مالفوی رو آوردی پایین! این منم که کلّاً هیچ‌وقت هیچ نقشی تو هیچی نداشتم! من فقط بودم که باشم. من نه مرگم نه تلاشم.

- بس کنید! دارم جدی حرف می‌زنم ... شک ندارم اون نامه جعلی رو ولدمورت فرستاده تا آدماش بیان این‌جا و منو بکشن.

- نامه جعلیه؟ ای پدرسوخته‌ها! دعا کنید از تخت بلند نشم وگرنه بابت شوخی جدید بی‌مزّتون، فلک می‌کنمتون!

- آروم باش بابا ... کار فرد و جرج نیست، کار شاهزاده‌ی سوار بر تسترالیه که من دفترچشو پیدا کردم ... می‌خوان برای تحقیق بیان!

- نامه جعلی نبود! مهر وزارتخونه داشت! جن‌های خونگی جعل رو تشخیص داد.

- داره که داره! وزیر یه مرگخواره. از ولدمورت دستور گرفته و نامه رو مهر کرده.

- هری تو بی دلیل حسّاس ...

- بی دلیل؟ دلیل بالاتر از این که از وقتی اون نامه رسیده زخمم تیر می‌کشه؟

- طبق اطّلاعات موثّقی که من دارم، لرد سیاه هیچ برنامه‌ای برای نفوذ به گریمولد نداره.

- اما ...

- بسّه هری. من به سیوروس اعتماد کامل دارم.

- تو همیشه اسنیپو به من ترجیح دادی پروفسور ... هیچ وقت زخممو جدّی نگرفتی! من دیگه نمی‌تونم این وضعو تحمل کنم.

درب اتاقی باز شد و هری با عجله از آن بیرون آمد. پلّه‌ها را دو تا یکی پایین آمد و پس از خروج از خانه شماره دوازده گریمولد، در را با عصبانیت پشت سرش کوبید. گریمولد باز هم در سکوت فرو رفت و کسی هم در هال دیده نمی‌شد.

تصویر کوچک شده


[تق تق تق تق ... تــق تـــق تـــق تـــق ... گومب گومب گومب گومب!]

- آلوهومورا!

دامبلدورِ مضطرب وقتی از در زدن ناامید شد، در را باز کرد و به سرعت داخل رفت.

- اِهِم!
- عه وا آلبوس! امروز که پنجشنبه نبود!

خانم فیگ سراسیمه چند دکمه روی لپتاپش فشرد و هدفونش را برداشت و به دسکتاپ خیره شد.

- بی ادبی من رو ببخش بلا! بد موقع که مزاحم نشدم؟
- نه ... داشتم سالاد شیرازی درست می‌کردم. جدیدا گیاهخوار شدم. با بچّه‌های انجمن حمایت از حیوانات رفته بودیم مک‌دونالد استیک می‌زدیم که تلویزیون فیلم یه سری مردم بی رحم و وحشی رو نشون داد که توی عیدشون گوسفند می‌کشتن! باورت می‌شه؟ سنگدلا سر گوسفند زبون بسته رو می‌بریدن. اصلا استیک زهرمارم شد با دیدن این وحشی بازیا! اینه که تصمیم گرفتیم پویش گیاهخواری راه بندازیم. توی این پویش ...

دامبلدور همانطور که لبخند می‌زد و سر تکان می‌داد، از کنار در حرکت کرد و روی مبلی نشست. در واقع حرف‌های خانم فیگ را نمی‌شنید و فقط منتظر پایان آن بود. انگشتانش را میان هم فرو برده بود و شست هایش را از روی هم رد می‌کرد.

- راستی! چی شد سر زده اومدی؟
- هوم! اومدم سراغ هری رو ازت بگیرم. احتمال دادم اومده باشه پریوت درایو.
- اومده باشه این‌جا؟ مگه تو مقرّ خودتون نبود؟
- چرا ... قصّش مفصّله! پس نیومده این‌جا؟
- برام تعریف کن آلبوس! می‌دونی که من عاشق شنیدین یه قصّه‌ی طولانیم ... اونم از زبون تو!
- خو ب هری پیش ما بود اما قهر کرد و رفت. این‌جا که نیومده؟
- قهر کرد؟ برای چی؟

دامبلدور از ابتدا هم می‌دانست که گریزی از تعریف سیر تا پیاز ماجرا برای خانم فیگ نیست! پس بالاخره دست از تقلّای بی‌خود برداشت و به این کار تن داد.

- صبح یه نامه از طرف [...] بعد هم از این که حرفش رو قبول نکردم ناراحت شد و رفت! گفتم شاید رفته باشه خونه خاله‌ش و این شد که اومدم تا از تو بپرسم. این‌جاست؟
- واااای آل! نمی‌دونی چقدر ناراحت شدم. پیاز هم که کشیده بالا ... چه وقت مهمون بود آخه؟
- حالا مهمون خیلی مسأله مهمی نیست! من نگران هریم. نمی‌دونی این‌جا اومده یا نه؟
- چی چی و مهم نیست؟! می‌دونی اگه متوجه بشن وضعتون خوب نیست، بچه رو بهت نمی‌دن؟

اولویت‌های دامبلدور با شنیدن این موضوع جابجا شد.

- تو مطمئنی که وضع مالی محفل براشون مهمه؟ پس عشق و محبت و صفا و صمیمیتی که وجود داره چی؟
- شک نکن! من تو انجمن‌های خیریه‌ی حمایت از کودکان بی سرپرست بودم، باهاشون سر و کار داشتم.

دامبلدور چینی به پیشانیش انداخت و دست در کپّه‌ی ریشش فرو برد و شروع به خاراندن کرد.

- خون‌دلش نباش آل! یه کاریش می‌کنی حالا ... اصلا می‌دونی اگر ازدواج کنی چقدر به نفعته و شانست زیاد می‌شه؟ بچه نیاز به یه مادر دلسوز هم داره. اصلا پذیرایی رو بسپر به من.
- ممنونم بلا ولی تو با این حالت و آرتروز کمرت که کمکی ازت برنمیاد.
- پس سی چهل تا پسر بزرگ کردم واسه‌ی چی؟

خانم فیگ این را گفت و دفترچه تلفنش را از روی میز برداشت و باز کرد.

- خوب بذار ببینم این‌جا چی داریم ... آهان! شاهزاده! پسر شاه خدابیامرزه. الان دیگه خودش باید شاه شده باشه ... الو؟ مادر؟ خودتی؟
- اوممممم ... آرررررره مامان! خود خودمم!
- قربونت بشم مادر! راستش زنگ زدم ...
- همیشه قربونم بشو ... وقتی بهم زنگ می‌زنی بوقی می‌شم!
- می‌گم می‌تونی یه سر به من بزنی مادر؟
- امروز چه کار صمیمانه‌ای واسه پسرت کردی مامان؟
- چی می‌گی تو بچه؟ الو؟ ای شکر به قبر بابات بیاد که قطع می‌کنی پسره‌ی بی‌شعور!

- بلا من راضی به زحمت نیستما ...

- نه بابا چه زحمتی! صبر کن الان به یکی دیگه زنگ بزنم. آهان! دونالد! قربونش برم سری تو سرا دراورده ... الو؟ دونالد مادر؟
- خفه شو فشفشه‌ی پیر! من پسرت نیستم. من یک مشنگ اصیلم. اوهوی! منشی! یه توییت بزن فشفشه‌ها رو محکوم کن!

- اومممم ... بلا؟ فکر کنم اشتباه گرفته بودی ... زحمت نکش.

- نه بابا چرا تعارف می‌کنی آل ما که این حرفارو نداریم. این پدرسوخته باباشم همین‌طوری نژادپرست بود! صبر کن ... الو؟ امیر جان خوبی مادر؟
- بغبغو!
- الو مادر؟ حالت خوبه؟
- بغبغو!
- وا چرا صدا کفتر در میاری پسرم ... می‌تونی یه سر به من بزنی؟
- نخیر! شما موهات توی آواتارت معلومه مادر من. من با شما هیچ حرفی ندارم.

- بلا جان من می‌رم وام می‌گیرم از بیرون غذا سفارش می‌دم.

- یه بار دیگه تعارف کنی نه من نه تو! این بچه از اولشم کم داشت. صبر کن تا به یکی دیگه زنگ بزنم، قربونش برم مربی فوتباله پولش از پارو بالا میره ... الو؟ کارلوس؟ خوبی مادر؟
- آقای تاج! مادر من چرا باید بعد این همه سال بهم زنگ بزنه؟ با این شرایط نمی‌شه انتظار موفقیت در جام جهانی داشت. من استعفا می‌دم!
- تاج کیه مادر؟ الو؟ عه وا!

- اومممم ... بلا؟

- هیچی نگو آلبوس! الو؟ جانی مادر؟
- اوه یس.
- فدات برم مادر منم ذوق کردم که صداتو شنیدم.
- اوه مای گاد.
- آره به خدا! می‌گم مادر تو می‌تونی ... عه وا این کی بود جیغ زد؟ الو؟

-

- الو حسام جان؟
- مادر؟ آهنگ [ملچ] جدید منو [مولوچ] شما پخش کردی؟
- داری سوهان میخوری پسرم؟
- مادر من من به تو میگم کارو شما دادی پخش شما میگی سوهان میخری؟ مث اینه که من به شما بگم پیتزا میخوام ... تو بگی لازانیاهام خوبه .... بابا ننه من پیتزا میخوام!
- ول کن پیتزا رو مادر جان ... میتونی یه سر به من بزنی؟
- مادرجان آهنگ منو کلا سه نفر خریدن که دوتاش خودم بودم ... با کدوم پول بیام؟ بلاک آقا! بلاک! [تق]

- صبر داشته باش آل ... دارم به یکی از دخترام زنگ میزنم ... از قدیم گفتن وفای دختر بیشتره ... الو؟ دخترم؟
- سلام مادر!
- سلام دخترم. میتوانی فردا به من سری بزنی؟
- نه مادر. کلی کار دارم که باید انجام بدم مادر.
- راستی دخترم! چطور به تو گیر ندادن؟
- چوا از خودشون نمیپرسی مادر؟
- مسخره بازی در نیار ... لوس!
- شاید اگر پوشش مناسب داشتی اینطور نمیشد مادر.
- نمیدانم ... شاید حق با تو باشد. بای!
- مخلصت برم مادر. خدانگهدار.

- الو جواد؟ خودتی مادر؟
- اجازه بده با قاطعیت بهت بگم مادر ... کسی که گوشی جوادو برمیداره قطعا جواده!
- جواد جان می‌تونی امشب یه سر به من بزنی؟
- الان فرداست مادر! الان نیم ساعته که وارد فردا شدیم. پس من اگر غزال تیزپا هم باشم نمی‌تونم خودم رو به این سرعت به اون‌جا برسونم. چون برای این که امشب اون‌جا باشم باید نیم ساعت پیش برسم. متاسفم مادر.
- ها؟ آلبوس اصلا نگران نباشیا ... الان زنگ می‌زنم به پسر کدخدای ده بالا ... خدا بیامرز مرد مهربونی بود. پسرمم اگه به اون رفته باشه حتما خودشو می‌رسونه این‌جا. الو؟ پسرم؟ خوبی مادر؟ مادر راستش من فردا یه مهمونی دارم ...

پس از چند ثانيه اي گفت گوي گرم، رو به دامبلدور كرد و گفت:
- بفرما! جور شد.
- نمی‌دونم چطور ازت تشکر کنم بلا ... راستی هری نیومده خونه دورسلیا؟
- نه!

تصویر کوچک شده


هری پاتر با نفس حبس شده در سینه، مقابل در خانه ریدل ایستاده و خود را با شنل نامریی پوشانده بود. در تصمیمش قاطع و مصمم بود؛ باید بالاخره کار را تمام می‌کرد و با ولدمورت روبرو می‌شد تا دیگران قربانی او نشوند. چوبدستی‌اش را کشید و زیر لب وردی خواند ...

- آلوهومورا!

هیچ اتفاقی نیفتاد. هری نسبت به دامبلدور احساس عصبانیت می‌کرد که وظیفه‌ای به این سنگینی به روی دوشش گذاشته بدون این که راهی نشانش دهد. پاسی از شب که گذشت و ورد دیگری به ذهن هری نرسید، کم کم به فکر بازگشت به گریمولد و عذرخواهی در ذهنش پر رنگ شد. برای روبرو شدن با ولدمورت نیاز به آموختن چیزهای بیشتری داشت. برگشت و اولین گام به سمت مقابل را برداشت که صدای پایی توجهش را جلب کرد ...

- بخورش کراب!
- نمی‌خورم!
- معجون زیبایی منو چطور رد می‌کنی؟
- نمی‌خوام!
- دستور اربابه!
- دروغ می‌گی!

موجود عظیم الجثه‌ای به سمت در خروجی می‌دوید و موجود پاتیل به دستی نیز دنبالش. موجود اول را در را باز کرد با نزدیک شدن موجود دوم، فرصت بستنش را پیدا نکرد و به دویدن ادامه داد. موجود دوم نیز به دنبالش! هری تلاش کرد تا خودش را از مسیر حرکت موجود اول کنار بکشد اما مسیر او مسیر بزرگی بود! کراب به هری خورد و هری به زمین. هری افتاد و کراب رویش.

- گرفتمت! راه فراری نداری کراب ... باید بخوریش!
- این ... این هری پاتره!
- هر کی که هست باشه! نمی‌تونی حواس منو پرت کنی. بخورش!
- بابا می‌گم هری پاتره! کلّه زخمی! باید ببریمش تحویل ارباب بدیم ...
- تونلو باز کن ... ملاقه بره تو تونل ... قان قان ...

کراب سعی می‌کرد از زیر دست هکتور بگریزد و هری از زیر کراب. کراب غلطی زد و هری که آزاد شده بود سریعا شنل را دوباره روی خودش کشید و به سمت در نیمه باز خانه ریدل رفت. در حال ورود به خانه فریاد زد: «بچه حرف گوش کنی باش کراب! بخورش!» و انگتشی به او نشان داد که چون دستش زیر شنل نامریی بود هیچ کس نمی‌داند کدام انگشت بوده.

هری پاورچین پاورچین حیاط را به سمت عمارت ریدل‌ها طی کرد و وارد شد. ظاهرا مرگخوارها تشکیل جلسه داده بودند. در مقابل او، لرد سیاه روی مبلی نشسته بود و مرگخواران در مقابلش دور تا دور سالن ایستاده بودند. هری بی مقدمه شنل را به کناری انداخت و چوبدستی کشید. مرگخوارها نیز بدون دخالتی کنار رفتند تا میزانسن صحنه به هم نریزد. لرد سیاه قهقه‌ای شیطانی سر داد و گفت:

- بالاخره اومدی پاتر! ژوهاهاهاهاهاها! می‌دونستم پیدات می‌شه ... به هر حال ...

هری که نمی‌خواست پست از این طولانی تر شود، حرف ولدمورت را قطع کرد و فریاد زد:

- اکسپلیارموس!
- آواداکداورا!

مطابق معمول اخگرهای سرخ و سبز با هم برخورد کردند و در محل طلاقی آن‌ها گنبدی نورانی شکل گرفت ...

تصویر کوچک شده


دم دمای ظهر بود و محفلی های گرسنه که از صبح علی الطلوع تخت هایشان را ترک گفته بودند، چشم به راه پسر خانم فیگ بودند ... یا به بیان دقیق تر، چشم به راه گاومیشش.
مالی به کمک طلسم هایی که در آن تبحر ویژه ای داشت، یک حیاط خلوت مجازی با هواکش جادویی گوشه هال ایجاد کرده بود اما نتوانست از پس آرتور بربیاید و بالاجبار، به کباب کردن گاومیش به روش مشنگ ها تن داد.
آرتور نیز از صبح داشت با ذغال و نفت ور میرفت ... شاید اگر فرد و جرج محتویات پیت نفت را عوض نکرده بودند، توفیقی در درست کردن آتش به دست میاورد اما به هر حال تا آن لحظه این اتفاق نیفتاده بود.

- یا الله ... یا الله ... سلام!
- به به! خوش اومدین ... پسر خانم فیگ!

خانم فیگ جلو آمد و با لبخند گشادی گفت: بچه ها ... باروفیو، باروفیو ... بچه ها!
- خوشبخت هستم! بچه ها ... گاومیش هسته، گاومیش ... بچه ها هسته!
- مااااا
- ما هم خوشبختیم.حیوونو آب دادی که باروف جون؟

هاگرید با پیش بند قصابی، در حالیکه چاقو و ساطورش را به هم میسابید و زبانش را دور لبش میمالید این را گفت و جلو آمد.

-آب؟ ها ما تشنه نیستیم ... اون کارد مال چه هسته؟
- واسه گوساله دیگه ... بیگیر دس و پاشو!
- ننه؟ این چی چی میگه؟
- روله جان چرا حساس شدی فدات برم؟ نمیشه حیوونو زنده دنده کباب کرد که!
- کباب؟ گاومیشه ره کباب کنین؟ ایهالناس! خجالته ره بکشید! خدا ره قهر میگیره ... من این توهین ره برنمیتابم

باروفیو جامه درید و به سمت هاگرید حمله ور شد. نیمی از محفلی ها باروفیو را گرفته بودند و نیمی دیگر آویزان هاگرید شدند ...


تصویر کوچک شده



عاقبت با چند تار ریش گرویی دامبلدور و عجز و التماس خانم فیگ، قائله خوابید. هاگرید و باروفیو روی هم را بوسیدند و باروفیو دست به دوشیدن گاومیش برد تا همه دهانشان را شیرین کنند.
- بفرمایید ... بفرمایید دهنتون ره شیرین کنید.
- اجازه بده چند تا لیوان بیارم آقای باروفیو ...
- نه! نکن این کار ره ها... لیوان "سطران" زا هسته. بیاید جلو شیردون حیوون ره به دندون بگیرید!

آرتور برای این که جدل دوباره ای پیش نیاید و ضمنا مطالعاتش بر روی اقتصاد مقاومتی مشنگی را نیز به رخ بکشد، باروفیو را تایید کرد:
- راست میگه! اینطوری از تولید به مصرفم هست و واسطه گری حذف میشه.
- این مهمان های شما کی میرسن؟ این گاومیش شب ها شیره ره نمیده ها ...

آلبوس با نگرانی نگاهی به ساعت کرد و ناگهان متوجه جغد کوچکی شد که روی آن نشسته بود. سریعا جغد را برداشت و نامه ای که به پایش بود را باز کرد ...

نقل قول:
جناب آقای آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور! بازرسان ما ضمن انجام تحقیقات درباره شما، با خواندن توییتی از خانم جی. کی. رولینگ متوجه انحرافات اخلاقی شما شدند و بنابراین دادن حضانت به شما منتفی است. موفق باشید


تصویر کوچک شده


- کات! پایان! خسته نباشید.

در باز شد و جادوگر کچلی به لوکیشن گریمولد آمد.
- چی چی و خسته نباشید! آفیش ادامه داره ... این متن از پایه غلطه. کلا باید از اول بگیرید.
- شما کی باشید؟
- من لرد جدیدم! دیشب هری پاتر با لرد قبلی درگیر شد و لرد پودر شد رفت هوا ... من صبح از جانپیچ درومدم. متن شما با کتاب تناقض داره. خانم فیگ فشفشس و نمیتونه توی محفل باشه. همونطور که رز ویزلی سن و سااش به دوران حیات من قد نمیده و دادم دسترسیشو بگیرن.
‏-


ویرایش شده توسط خانوم فیگ در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۸ ۲۰:۵۴:۳۲
ویرایش شده توسط خانوم فیگ در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۱۸ ۲۱:۰۲:۲۷


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۴:۰۸ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۶

گریفیندور

یوآن آبرکرومبی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۸ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۷:۱۷
از اکسیژن به دی‌اکسید کربن!
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
گردانندگان سایت
مترجم
ناظر انجمن
پیام: 395
آفلاین
- لوموس!

تاریکی از بین رفت و فضا روشن شد.
در دلِ غارِ بزرگی ایستاده بود.
- کسی اینجا نیس؟

پژواکش جواب داد: "نه! نه! کسی اینجا نیس!"
با گام‌هایی لرزون، به سمت جلو حرکت کرد. از لای تارهای عنکبوت‌ها گذشت، خفاش‌ها رو فراری داد و پاش گیر کرد به اون یکی پاش.
چوبدستی از دستش لیز خورد و افتاد توی یه سوراخ.
- نـــه!

به سمتِ سوراخ حمله‌ور شد، انگشتش رو فرو کرد و به دنبال چوبدستیش گشت.
امّا پیداش نکرد.
- اکسیو یورسِلف!

چوبدستی پیداش نشد که نشد.
آب دهنش رو قورت داد و از جاش بلند شد. دوباره مثل چند ثانیه پیش، فضا تاریک شده بود.
غریزه‌ی انسانیش بهش می‌گفت که چسبیده به دیوار حرکت کنه و غریزه‌ی حیوونیش هم می‌گفت با کلّه بره توی دل تاریکی.
ولی به غریزه‌ی انسانیش اعتماد کرد.
همونطور که یواش یواش جلو میرفت و بدنش به دیوار کشیده میشد، ناگهان دستش به دکمه‌ای روی دیوار خورد.
ده‌ها لوستر روشن شدن و فضای غار کاملاً از آغوش تاریکی رها شد.
- خب... دیگه نیازی به چوبدستی ندارم.

تیک!

قدمِ بعدیش مصادف بود با همین صدا.
کاشی‌ای که زیرِ پاش بود، چند سانتی متر فرو رفته بود. پاش رو بالا آورد. کاشی به حالت قبلیش برگشت. دقیقاً مثل یه اهرمِ فعال‌کننده به نظر می‌رسید.
با این فکر، سر جاش میخکوب شد. پشتِ سر و جلو و چپ و راستش رو پایید. چیز عجیب و چشم‌گیری رو ندید.
امّا از بالای سرش غافل شد.
نیزه‌ای از لای سقف ظاهر شد و به سمتش پرتاب شد.
جیغی کشید و به کناری شیرجه زد.
- هی! این... این دیگه چی بود؟

تیک!

کاشی‌ای که زیرِ دستش بود، فرو رفت و از لای دیوار، ساطوری عظیم‌الجثه شتاب گرفت و با ضرباتی متعدد، دُمِش رو تیکه‌تیکه کرد.
روباه قبل از اینکه فرصت کنه از درد جیغ بکشه و با دیدن دُمِ متلاشی‌شده‌ش، غش کنه...

تیک!

کاشی‌ای که زیرِ پاش بود، فرو رفت و از درونِ دیوارِ مقابل، نیزه‌های زیادی عین مور و ملخ به سمتش هجوم آوردن.
-لامصبا! چند نفر به یه نفر آخه؟!

تک‌تک‌شون رو با نهایت خوش‌شانسی جاخالی داد. طوری که چسبیده به دیوارِ پشتِ سرش، بین نیزه‌ها، ژستِ فرعونِ باستانی رو گرفت.
خسته و کوفته، خودش رو از لای اونا بیرون کشید و درازکِش افتاد روی زمین.

تیک!

اگه دیر می‌جنبید، توی حفره‌ای که زیرش به‌وجود اومده بود، می‌افتاد و طعمه‌ی سگ‌های شکاری میشد.
ولی محکم به لبه‌ی حفره چسبید و وحشت‌زده از پارس بی‌وقفه‌ی سگ‌ها، خودش رو بالا کشید.
- وحشیا! هیچکدوم‌تون نمی‌تونین مانع رسیدنم به اون تخم طلایی بشین! هیچ اهمیتی نداره که چند نَفَرین! همه‌تونو حریفم! رئیس‌تونو هم حریفم! پوزه‌شو به خاک می‌مالونم و سُر و مُر و گُنده برمیگردم خونه! اگه لازم شد هم دوباره میام و همه‌تونو روی درجه‌ی سختیِ Hard شکست میدم و High Score میزنم! فاکس لایف!

همین که چرخید که بره، یکی از سگ‌ها از پارس ‌کردن دست کشید.
- آقا روباهه، اجازه؟ دُمبِت درازه.

روباه سر جاش میخکوب شد.
یادش اومد که چند دقیقه قبل، توسط یه ساطورِ گنده، دُمِ نازنینش به کاردستی تبدیل شده بود. ولی اون موقع توی مخمصه گیر کرده بود و وقت نداشت که از درد جیغ بکشه.
امّا الآن وقتش رو داشت.
- عـــا! عـــا! عـــو! عـــو! عـــی! عـــی! عـــا!

به تعداد دفعاتی که دُمِش ساطور خورده بود، فریاد زد و دردِ ته‌نشین‌شده رو تخلیه کرد. بعد، با چسب نواری، تیکه‌های دُمِش رو به همدیگه چسبوند و به راهش ادامه داد.
بین راه، ناگهان دیوار دهن باز کرد.
- هی تو! دنبال تخم طلایی می‌گَردی؟

یوآن وایساد.
- با منی؟
- نه با اون یکی دیوارم. با خودتم دیگه.
- آره آره آره، یکی منو فرستاده دنبال تخم طلایی، نمیدونم کیه، اصلاً یادم نمیاد کی بود، فقط اینو میدونم که باید اون تخم رو گیر بیارم و بعدش... بعدش... نمیدونم، گیر بیارم دیگه. تموم میشه میره. کمکم میکنی؟ جون من کمکم کن!
- اگه به معمام جواب بدی، کمکت میکنم.

روباه با خودش فکر کرد که اِی کاش یه ریونکلاوی رو با خودش می‌آورد. حتی به قیمت اینکه تخم طلایی رو پنجاه-پنجاه شریک بشه.
- اِی بابا! باشه قبوله. معماتو بپرس ببینم.
- دو به‌اضافه‌ی دو؟

نفس یوآن توی سینه‌ش حبس شد. حدسش رو میزد که با معمای دشواری روبه‌رو بشه. ولی دیگه نه اینقدر دشوار!
امّا تسلیم نشد.
نفس عمیقی کشید و به اعصابش مسلط شد. بعد، ماشین حسابی رو از جیبش در آورد و دو رو با دو جمع کرد.
- پنج.
- غلطه!
- اِ؟ ... راهنمایی نمی‌کنی؟
- یکی از پنج کم کن.
- چهار و نود و نُه صدم؟
- نـه! ببین... پنج منهای یک چقدر میشه؟
- اِی بابا! چرا منو میندازی تو تله؟ من خودم یه پا روباهما! گفتم میشه چهار و نود و نُه صدم دیگه!
- آره آره، همینی که گفتی. ولی فقط نصف اولشو بگو! اعشاریشو نگو!
- نصف اولشو؟ منظورت اینه؟ "اِی بابا! چرا منو میندازی تو تله؟ من خودم یه پا روبـ..." ... این نصفشه.
- نـــــه! یه راهنمایی... بعد از یک، کدوم عدد میاد؟
- دو.
- آفرین. بعد از دو؟
- سه.
- دمت گرم. حالا اگه گفتی بعد از سه، کدوم عدد میاد؟
- اممم... یه لحظه وایسا، هولم نکن... نوکِ زبونمه. اممم... .

دیوار پشیمون شد از اینکه چرا همچین روباه احمقی رو به چالش کشید.
امّا دوباره امیدوار شد.
- ببین... پنج‌تا سیب داری. یکی‌شونو می‌خوری. الآن چی داری؟

یوآن بشکنی زد.
- یه شکمِ سیر.
- و بله بینندگانِ مسابقه‌ی تلویزیونیِ دیوار به دیوار! بالاخره یکی از شرکت‌کننده‌ها جواب درستی به معمای امشب‌مون داد! اون گفت: چهار!
- هی! من گفتم یه شکمِ سیر!
- زر اضافی نزن. تو مجبوری که برنده‌ی مسابقه بشی. فهمیدی؟ مجبوری!

و قبل از اینکه روباه جوابی بده، دَرِ چوبی‌ای رو ظاهر کرد.
- بفرما بیرون! این در تو رو به تخم طلایی لعنتیت می‌رسونه!

یوآن، خوشحال از اینکه قرار نبود تخم طلایی رو با کسی پنجاه-پنجاه بشه، بی‌درنگ به سمت در هجوم آورد و دستگیره رو چرخوند.
اون سوی در، اتاقی بود که توش چندین زن و مرد، لباس گیرشون نیومده بود و...
محکم در رو بست!
- این دیگه چی بود، لعنتی؟

دیوار چکشی در آورد و قهقهه‌زنان به زمین کوبید. بر اثر ضربه، نصف سقف فرو ریخت.
- آخـــی... الآن دلم از دستِ خنگ‌بازیات خنک شد. ولی به دل نگیر. باور کن این دفه جدّیَم. بیا!

و دَرِ دیگه‌ای رو ظاهر کرد. یوآن فوراً پرید و در رو باز کرد.
اون سوی در...
چندین دختر...
- دلت میخواد با کدوم‌مون ازدواج کنی؟

محکم در رو بست!
- برو خودتو مسخره کن!

دیوار دوتا چکش در آورد و قهقهه‌زنان به همدیگه کوبید. بر اثر ضربه، قسمتِ سالمِ سقف هم فرو ریخت.
یوآن خودش رو از زیر آوار بیرون کشید و با ابروهایی گره‌خورده، دوتا لبه‌ی آجُرهای دیوار رو گرفت.
- ببین دیوار! مختصر و مفید! یا یه دَرِ درست حسابی نشونم میدی...

پنجه‌های تیزش رو به رُخِ دیوار کشید.
- یا هزارتا... "دو... به‌اضافه‌ی دو... میشه چهار" ... روی آجُرات... حکاکی می‌کنم!

با هر وقفه، یه ضربه‌ی کلّه به دیوار می‌کوبید.
دیوار، خونی نداشت که از سر و صورتش بپاشه.
اصلاً سر و صورتی نداشت که خون ازش بپاشه.
بنابراین کمی از سیمانِ بین آجُرهاش پاشید.
- حله حله! قول میدم که دَرِ واقعی رو نشونت بدم. یقه رو ول کن، خُرد شد.

یوآن آجُرها رو ول کرد. دیوار دستی به آجُرهاش کشید و بعد، سومین در رو ظاهر کرد.
- خیلیم جدّی.

روباه آهسته به در نزدیک شد، چشم غرّه‌ای به دیوار رفت و با شک و تردید، در رو باز کرد.
اون سوی در، چندین زن و مرد که لباس گیرشون نیومده بود، وجود نداشتن.
چندین دختر که سالها انتظارِ یوآن رو می‌کشیدن؟ از این خبرها هم نبود.
خودش رو توی خیابونی پیدا کرد که خالی از عابر و ماشین و جارو بود.
- خب... الآن باید کدوم وری برم؟ از کجا بدونم تخم طلایی کجاس؟ غول آخر کو پس؟

یه چیزی از لای آسمون شتاب گرفت و به سمت یوآن افتاد. فوراً متوجهش شد و اون رو دو دستی گرفت. اون چیز...
- وات؟!

تخم طلایی بود. تخمی که فقط دست و پاش بیرون زده بود. در واقع، چندین دست و چندین پا از اون بیرون زده بود.
- خب، پیداش کردم. بزن بریم!

قبل از اینکه بره، به فکر فرو رفت. دقیقاً قرار بود با این تخم چه کاری بکنه؟ اون رو برای کی می‌بُرد؟
رشته‌ی افکارش پاره شد، وقتی که صدای چند رگه‌ای غرید:
- تخم‌مونو پس بده!

برگشت سمت صدا و...
-

با موجودی مواجه شد که ظاهراً متشکل از تعداد زیادی جادوگر بود. مثل یه توپ خیلی خـیـلـی خــیــلــی گنده که از هر گوشه‌ش، سر و دست و پا بیرون زده بود.
نفهمید که سؤالش رو چجوری بپرسه، امّا به هر حال پرسید:
- تو چی هستی؟

هرکدوم از جادوگران جواب دادن:
- منو میگی؟
- نه بابا منو میگه!
- داشت منو نگا میکرد.
- انگشتش طرف من بود.
- با زبونش بهم اشاره کرد.
- رونالدینیویی بهم اشاره کرد.
- ما رو میگه.
- کی با تو کار داره کچل؟
- هوووی!
- یکی اینو بندازه بیرون!
- یکی اونو بندازه بیرون!
- ببین با کیا شدیم صد نفر!

درونِ توپِ گنده، جنگی داخلی شکل گرفت و دود از گوش‌های یوآن بیرون زد.
- من تک‌تک‌تونو می‌شناسم! جمیعاً کی باشین؟

اعضای توپِ گنده از جنگ دست کشیدن و متحد شدن.
- ما جادوگرانیم!
- و دقیقاً چی از جونم می‌خواین؟

دوباره جادوگران انفرادی جواب دادن:
- می‌خوایم ریختت رو نبینیم.
- می‌خوام پوست‌تو بکنم، باهاش پالتو بسازم.
- تو این تابستون آخه؟
- نمیشه دوباره نویل لانگ‌باتم بشی؟
- یوآن بیا دئول! با همه دئول کردم، فقط تو موندی. بهت سخت نمی‌گیرم.
- خیر سرش صد بار در محضرمون دوئل کرده، هنوز به دوئل میگه دئول.

یوآن دیگه طاقتش طاق شد.
- اووو کام آن! چرا همتون به هم چسبیدین؟ چرا این‌شکلی شدین؟!

اتحاد جادوگران دوباره شکل گرفت.
- تخم‌مونو پس بده!

روباه نگاهی به تخمی که توی دستش بود، انداخت. هر لحظه ممکن بود که موجود درونش کاملاً خارج بشه. چه موجودی می‌تونست باشه؟ ورژنِ نوزادیِ جادوگران؟
- شرمنده رفقا. یکی بهم گفته که اینو بدزدم. یادم نیس کی بود، ولی من روی قولم پا نمی‌ذارم! بای بای!

جادوگران که از این فرار ناگهانی غافلگیر شده بودن، خودشون رو جمع و جور کردن.
- بگیرینش!
- تخم‌مون پیششه!
- تا غیبش نزده، قل بخورین!
- چرا دارین کج قل می‌خورین؟
- چرا هرکدوم‌تون داره یه سمت قل می‌خوره؟
- داریم از هم می‌پاشیـــــم!

لرد که روی لژ مخصوص قرار داشت، همه رو کنار زد و فرمون رو به دست گرفت.
- بادبان‌ها رو بکشیـــن!

کشتیِ کُرَویِ جادوگران بادبان نداشت. امّا رودولف که همیشه بالا تنه‌ش لخت بود، دست به فداکاری زد، خودش رو از پایین تنه هم لخت کرد و شلوارش رو به عنوان بادبان به چوب بست.
حالا شیرازه‌ی جادوگران دوباره جمع شده بود. قل خوران، خودشون رو به یوآن رسوندن و محاصره‌ش کردن.
- تخمو بگیرین ازش!

یوآن با کمال میل، تخم رو دو دستی به جادوگران پس داد و فرار کرد. تخم بین جادوگران دست به دست شد.
- مال منه!
- نه! مال منه!
- من بیشتر از همه‌تون قل خوردم. پس مال منه!
- سر و پا موندن‌تونو مدیون شلوارمین! رد کنین بیاد!
- اصلاً دقت کردین چرا این روباهه مقاومت نکرد و فوراً پسش داد؟

نگاهی به همدیگه انداختن. بعد تخم رو شکستن و متوجه شدن که یوآن جنس قلابی بهشون داده و اون تخم، در حقیقت، تخم مرغ بود.
لرد تخم مرغ رو پشت سرش پرت کرد. فواره‌ی خشم از بین حفره‌های وسط صورتش بیرون زد.
- هرچه زودتر اون تخمو پس بگیرین! اون روباهو هم شکنجه‌ی سفت و سختی خواهیم داد!
- کار خوبی نیست، تام. شکنجه‌ش نکن...

بقیه هلش دادن و کلاهش از سرش افتاد. امّا حرفش رو ادامه داد.
- فرصت دوباره‌ای بهش بده. بهش اعتماد کن. همونطور که از اعتمادم به سوروس، شاخه‌های عـــشق گسترده‌تر و شکوفاتر شد.
- کی این پشمک رو کنار ما آورده؟ شما به خودت عــــشق بورز ببینیم به کجا میرسی... از من دورش کنین و به قل خوردن‌تون ادامه بدین!

جادوگران می‌خواستن قل خوردنشون رو از سر بگیرن که...
- گوشنمـــــه!

هاگرید که نیمی از وزن و قواره‌ی جادوگران بود، از دستور سرپیچی کرد و به سمتِ زرده‌ی تخم مرغِ افتاده روی زمین شیرجه زد و باعث واژگونیِ جادوگران شد.
- یکی این بُشکه رو بندازه بیرون!

همگی جفت‌پا هاگرید رو هل دادن و بی‌توجه به غول که داشت زرده‌ی تخم مرغ و آسفالت می‌خورد، به راهشون ادامه دادن.
طولی نکشید که به یه سرعت‌گیر رسیدن، شتاب گرفتن، بالای سرِ یوآن پرواز کردن و روی اون فرود اومدن. از برخوردشون با روباه، صدایی شبیه به صدای لِه شدن مُربّا به‌وجود اومد.
همونطور که قل می‌خوردن، پشت سرشون رو نگاه کردن. هیچ اثری از روباه نبود.
- لهش کردیم؟
- کجا غیبش زد؟
- خنگا! گمش کردین!
- همین چند لحظه پیش گفتم که شکنجه عاقبت خوبی نداره.
- روباهو بیخیال! تخم کو؟!
- بدبخت شدیم رفت!
- من اینجام!

یوآن که جزئی از جادوگران شده بود، از غفلت‌شون استفاده کرد و خودش و تخم رو از اون مخمصه بیرون کشید و نیشخند زنان از جهت مخالف فرار کرد.
جادوگران ترمز زدن، صد و هشتاد درجه چرخیدن و دوباره دنبالش افتادن.
اونا و یوآن به چهارراه رسیدن و پشت چراغ قرمز متوقف شدن. از هر طرف، جادوگران‌ها و یوآن‌های متعددی از همدیگه سبقت گرفتن و ترافیکِ شلوغی از این دو به‌وجود اومد.
بنابراین، جادوگران و یوآنِ اصلی میانبر زدن و به کوچه‌ای رسیدن که...
- نـــه! بُن بسته!

به دیوارِ پشتِ سرش چسبید.
جادوگران بهش نزدیک شدن. ضخامت‌شون به اندازه‌ای بود که به‌زور وارد کوچه شده بودن و هر لحظه امکان داشت در برابر فشارِ دیوارِ کوچه بترکن.
- تخم‌مونو پس بده!

چندین نفر حرف زدن، چندین نفر سلاح در آوردن، چندین نفر قهقهه‌ی شیطانی سر دادن، چندین نفر استخون‌های گردن و انگشت‌هاشون رو جا انداختن، چندین نفر مسئول به رقص انداختنِ اسکلتِ جادوگران بودن، چندین نفر هم کار خاصی نکردن.
نزدیک‌تر و نزدیک‌تر شدن. دیگه مجالی برای نفس کشیدن نبود. یوآن نگاهی به دور و برش انداخت.
- یه لحظه!

تخم رو توی جیبش گذاشت، دورخیز کرد و دوید سمت دیوار و سعی کرد از اون بالا بره. امّا سُر خورد و افتاد پایین.
جادوگران:
بعد، شانسش رو روی اون یکی دیوار امتحان کرد. باز هم نتونست.
جادوگران:
دیوارِ پشتِ سرش کوتاه‌تر بود، سعی کرد ازش بالا بره، امّا باز هم ناکام موند.
جادوگران:

- نـــه! وایسین! این دفه میتونم...

روباه بالاخره تونست از نصف دیوار چهارم بالا بره.
ولی دوباره افتاد.
- اِی بابا! نمیشه که نمیشه! چیکار کنم؟

لرد که می‌دونست روباه‌ها فقط توی فرار از طریق کَندنِ گودال تبحر داشتن، آوانس داد.
- براش قلاب بگیرین، شاید تونست بالا بره.

اسکلت جادوگران به شکلِ دستی گنده در اومد، یوآن رو حمل کرد و تا نزدیکیِ لبه‌ی دیوار بالا برد.
- روباه! اینم از لبه‌ی دیوار. فرار کن ببینیم. ما ارباب بسیار دلرحمی هستیم. خوشمان نمیاد که طعمه‌هامون بیچاره بشن. باید همیشه یه چاره بهشون بدیم. نباید...
- ارباب، فرار کرد!
- ... کسی در محضرِ ما، وسط حرف زدنمون بپره، آقای رودولفوس لسترنج!
- ولی ارباب!
- چته؟ این چه قیافه‌ایه برامون گرفتی؟!
- یوآن فرار کرد!

اون دور و برا، هیچ اثری از روباه به چشم نمی‌اومد.
لرد خودش رو جمع و جور کرد.
- به همین راحتی ولش کردین بره؟!
- ولی ارباب... خودتون دستور دادین که این‌شکلی بشیم و ببریمش بالای دیوار.

لرد از قبل هم جمع و جورتر شد.
- رو رو بریم! حرف توی دهن ما میذاره! مجازات، رودولف! مجازات!
- ولی ارباب!
- کروشیو!

طلسم شکنجه‌گر به سمت رودولف شتاب گرفت و به‌صورت رونالدینیویی به هری پاتر خورد و باعث شد که هری از درد، محتویات معده‌ش رو بالا بیاره.

- هــــــری! پســـــرم! بگیر که اومدم!

دامبلدور خودش رو از لای جمعیت بیرون کشید و جامه‌دران، شیرجه‌ای به درون دریای محفلی‌ها، مرگخوارها و خاکستری‌ها زد و پیکر هری رو از خطر غرق‌شدن نجات داد و در آغوش گرفت.
امّا بی‌توجه به اون، گیبن دستش رو از تهِ جمعیت بالا گرفت.
- ارباب! حالا که اون روباهه فرار کرده، به نظرم بریم سراغ Plan B.
- کاملاً درسته گیبنشتاین! ولی کسی میدونه نقشه‌ی جایگزین‌مون چی بود؟
- ارباب؟ ینی می‌خواین بگین یادتون نیس؟

لرد بیشتر از قبل جمع و جور شد.
- اتفاقا یادمونه، گیبن! ولی مایلیم که خود شما یادآوری و بازمطرحش کنین تا سهم هرچند کوچکی هم در انجام نقشه داشته باشین.
- سپاسگذارم که این فرصت گران‌بها رو بهم دادین، ارباب! Plan B ـمون این بود که وقتی روباه فرار کرد...

- فوراً برگرده و Plan C رو اجرا کنه.

همه به طرف صدا برگشتن و با خودِ شخصِ تحتِ تعقیب روبه‌رو شدن.
همه:
شوالیه‌ی نارنجی:
- تو مرام ما روباها نیس. اگه به گوش بقیه‌ی روباها برسه، تیکه بزرگه‌م دماغمه. ولی دوس ندارم این بازی کثیف رو با فرار کردن، کثیف‌ترش کنم!

از بالای دیوار شیرجه زد و روی زمین فرود اومد. مُچ پاش پیچ خورد، ولی به روی خودش نیاورد.
- از روباه بودن خسته شدم! دلم میخواد برای یه‌بارم که شده، مردونه جلوتون وایسم و حقتونو بذارم کف دستتون و صاحب بی‌چون و چرای تخم طلایی بشم و دیگه نمی‌تونم این درد لعنتی رو تحمل کنم و وااااااااااخ!

مُچ پای پیچ‌خورده‌ش رو محکم گرفت و زمین‌گیر شد.

- ابروکرومبی... می‌دونیم که وقتی دُمِت رو روی کولت گذاشتی و بی‌اجازه از حضورمون مرخص شدی، شنیدی که گفتیم ما ارباب بسیار دلرحمی هستیم. الآن هم تأکید می‌کنیم. می‌تونی خودتو اذیت نکنی و تخم رو دو دستی جلوی پاهامون بذاری و کاری هم باهات نداشته باشیم.
- آبرکرومبی! و مگه اینکه از رو جنازه‌م رد بشین!
- رو رو بریم!

جادوگران شیهه‌ای کشیدن و دست‌هاشون رو مُشت کردن. از اتحادِ مُشت‌هاشون، مُشتی غول‌پیکر به‌وجود اومد که می‌خواست ضربه‌ای مهلک به یوآن بزنه و اون رو درجا پودر کنه. روباه تخم رو محکم بین بازوهاش نگه داشت و خودش رو جمع کرد.
ناگهان سر و کلّه‌ی خری از بین سطل‌های آشغال پیدا شد و دقیقاً بین جادوگران و یوآن ایستاد.

یوآن و جادوگران:
خر: تصویر کوچک شده

روباه، عکسِ خری رو از جیبش در آورد و با خری که جلوش وایساده بود، مقایسه کرد. بعد، محکم زد به پیشونیش.
- هی! این همون خر معروفه! سه هزار میلیارد گالیون برا پیدا کردنش جایزه تعیین کردن!

با اشاره، همهمه‌ی جادوگران رو ساکت کرد و پاورچین پاورچین به خر نزدیک شد و وقتی که به یه قدمیش رسید...
پرید!
امّا خر باهوش‌تر از این حرف‌ها بود. بال‌های طلاییش رو گشود، پرواز کرد و توی آسمون آبی اوج گرفت.
- من همون خرِ بالدارِ معروفم! ولی شماها باور نکنین! تصویر کوچک شده

همه محو پرواز خر و ثبت شدن اسمش به عنوان اولین خرِ مسافرِ فضا شده بودن.
امّا لرد، نه.
کروشیوی تلنگر صفتی به جادوگران زد و اونا رو هوشیار کرد.
- روباه! دیگه از این نمایش‌های مسخره‌ت خسته شدیم! بیا قضیه رو همینجا تمومش کنیم! یا اون تخم رو صحیح و سالم تحویل میدی...
- به کس کسونش نمیدم! به همه کسونش نمیدم!
- یا اینکه خودمون با زور تحویلش می‌گیریم...
- عـــمراً!
- یا اینکه از خودت دفاع کنی و به طرز باشکوهی در برابر ما شکست بخوری و اون تخم رو صحیح و سالم از چنگت در بیاریم!
- آها این خوبه! این شد یه چیزی!
- جان سالم به در ببر!

زنگ شروع دوئلِ تک به صد، به صدا در اومد.
یوآن و جادوگران با همدیگه سر شاخ شدن. روباه مُشتی به جادوگران زد که اونا رو فقط دو سانتی‌متر هل داد امّا دردش به همه سرایت کرد.
- آخ چِشَم!
- آخ دماغم!
- آخ پام!
- اینی که گرفتی، پامه. پات نیس.
- اِ نیستش؟ ... اِ ایناهاش! آخ پام!
- ملاقه‌م کجاش شبیه پاته؟
- بازم نیستش؟ ... آها! ایناهاش! آخ پام!
- عصای منه، باباجان!
- پس پام کدوم گوریه؟
- از چه روی در این هاگیر واگیر در پی پایِتان می‌گردید؟
- خو می‌خوام بگیرمش و درد بکشم!
- درد نکش! مجبوری مگه؟

بعد از اتمامِ مهلتِ دردکشی، جمع و جور شدن و مُشتی صد نفره نوشِ جونِ یوآن کردن که اون رو مثل پوستری به دیوار چسبوند.
لرد رو به یارانش گفت:
- نفله شد. برین تخم رو بیارین.

امّا یوآن، با چشمی کبود شده، تخم رو بغل کرد، سینه‌خیز جلو رفت و مُشتش رو بالا گرفت.
- من... من هنوز تسلیم نشدم.

به دستور لرد، کراب و رودولف با تکلی دو نفره، به سمت یوآن شیرجه زدن. روباه، موجِ قمه‌های آغشته به ریمل و پنکک رو با دریبل رونالدینیویی پشت سر گذاشت. دیوارِ دفاعیِ لادیسلاو و پاتریشوا و خانزفا و کاردلکیپ و جورامونت و پتیران و عاصدیغ و زاموژسلی رو هم با حرکت "تخمِ دو طرفه" محو کرد و در برابر خیلِ عظیمِ باقی‌مونده که همگی نقش دروازه‌بان رو داشتن، با ضربه‌ی چیپ، تخم رو از بالای سرشون رد کرد.

اسلوموشن

تخم در حال رد شدن از لابه‌لای دست‌های دروازه‌بان‌ها و در آستانه‌ی ورود به دروازه بود.
یوآن با سر و صورتی عرق‌کرده، نگاهی به اسکوربورد انداخت.
دقیقه‌ی ۸۹:۵۹ ... بازی ۱-۱ مساوی بود.
اگه گُل میشد، تیر خلاص زده میشد، فینال رو پیروز میشد و به عنوان کاپیتان تیم تک‌نفره‌ی یوآن‌ها، کاپ قهرمانی تخموییدیچ رو بالای سر می‌بُرد.
نفس تماشاگرهایی که از بالای پشت بوم خونه‌شون بازی رو تماشا می‌کردن، در سینه حبس شده بود...
اگه گُل میشد...

پایان اسلوموشن

امّا هکتور برخلاف بقیه ناکام نموند و روی خط دروازه، با یه سوپر واکنشِ ملاقه‌ای، مسیر تخم رو به سمت حیاط خونه‌ی همسایه منحرف کرد.
البته توی دوربین‌های اشعه‌ی ایکس، معلوم شد که بانز مسیر تخم رو منحرف کرده و هکتور مثل معجون‌هاش بی‌مصرف بوده.
به هر حال، عربده‌ی همسایه که تخم به کله‌ی کچلش خورده بود، به گوش رسید:
- گم شین جلوی در خونه‌‌ی خودتون بازی کنین! این دفه رو بیخیال میشم ولی دفه‌ی بعدی خودتونو با توپ‌تون می‌ترکونم!

با سوئیچِ جاروش یه تَرَکِ تهدیدآمیز روی تخم ایجاد کرد و اون رو از داخل حیاط پرت کرد توی خیابون. یوآن سریع‌تر از همه صاحب تخم شد. قصدِ شروعِ یه ضد حمله‌ی دیگه رو داشت که نویل لانگ‌باتم دُمِش رو گرفت.

- آخ! کی دُمَمو گرفته؟ خطاس آقای داور! خطاس!
- جواب منو بده. چرا منو ول کردی یوآن؟ چرا؟
- برو بینیم باو پسره‌ی کلیشه‌ای! من الآن سر دسته‌ی روباهام. تو چی بودی؟ یه مُشت "دامبلدور از ولدمورت قوی‌تره" و "گریفیندور قهرمانه"! الآنم عروسک خالی‌ای بیش نیستی. کسیَم نمی‌خوادت!

نویل که تحقیر شده بود، شمشیرِ گریفیندورش رو کشید تا دُمِ داغونِ روباه رو داغون‌تر کنه، ولی قبل از اینکه بتونه شمشیرِ سنگین‌وزن رو بلند کنه، یوآن پیش‌دستی کرد و طی اقدامی غیراخلاقی، لگدی به ناحیه‌ی حساس نویل زد و چون نویل با تک‌تک جادوگران ارتباط داشت، بقیه هم از درد خم شدن و ناحیه‌ی حساس‌شون رو چسبیدن.

- اینجا چه خبره؟!

همه به طرف صدا برگشتن. در آستانه‌ی کوچه، توپ گنده‌ای وجود داشت که پیش‌بند گل‌گلی‌ای دورش بسته شده بود و درست مثل جادوگران کروی‌شکل و متشکل از چندین آدم بود. با این تفاوت که اون آدم‌ها، جادوگر نبودن.
ساحره بودن.
یوآن خیلی زود نکته رو گرفت و رو به جادوگران پرسید:
- زنته؟

کُره‌ی جادوگران دردِ توی ناحیه‌ی حساسش رو فراموش کرد، قل خورد، خودش رو به کُره‌ی ساحرگان رسوند و بغلش کرد.
یا جزئی‌تر، رودولف به تنهایی همه‌ی ساحره‌ها رو بغل کرد.
- اینجا چیکار میکنی؟
- صدات تا اونور شهر هم میرسه. خودت اینجا چیکار میکنی؟
- این یارو بچه‌مونو دزدیده.
- اِ وا مرلین مرگم بده! کوش؟ کجاس؟

جادوگران به یوآن اشاره کرد.
یوآن:
ساحرگان با دیدن تخم توی دست روباه، دوتا سیلی به خودش زد و جیغی کشید.
- بچه‌مون دست تو چیکار می‌کنه روباهه؟ چی از جونمون می‌خوای؟ ما که نه تو رو می‌شناسیم، نه هیزم تَری بهت فروختیم! چرا گروگان گرفتیش؟ پول می‌خوای؟ هرچقدر دلت بخواد بهت میدیم! ولی کاری به کار بچه‌مون نداشته باش! تو رو جون هرکی دوس داری! خواهش!

و با پیش‌بندش، مشغول پاک کردن اشکِ معمولی و اشکِ سبزش شد. هرچند که اون وسط، ربکا جریکو با بقیه‌ی ساحره‌ها هماهنگ نبود و داشت برای روباه، بوسِ حلقه‌ایِ هوایی می‌فرستاد.
یوآن چشم غرّه‌ای به ربکا رفت.
- اولاً که تو یکی کور خوندی، دختره‌ی مو گیلاسی! سه ماه از زندگیمو خراب کردی! دوماً، من هیچی از جون بچه‌تون نمی‌خوام! نه تخم‌تونو می‌خوام، نه پول‌تونو، نه هیچی‌تونو! از همون اولشم کاری به کار هیچکدوم‌تون نداشتم! ولی یه حسی مجبورم میکرد که بچه‌تونو بدزدم! یه صدایی دَرِ گوشم می‌گفت اگه ندزدمش، منو می‌کُشه! ولی الآن دیگه ازش نمی‌ترسم! بیاین، اینم تخم‌تون! می‌خوام برم اون یاروی وسوسه‌کننده رو پیدا کنم و حقشو بذارم کف دستش!

امّا ساحرگان همچنان گریه می‌کرد و جادوگران هم بغلش کرده بود.
- دروغ نگو روباهه... تو... تو می‌خواستی زندگی‌مونو به آتیش بکشونی! تو می‌خواستی ما رو از داشتن یه بچه محروم کنی!
- دارم بچه‌تونو دو دستی تقدیم می‌کنم، بازم گریه می‌کنی؟
- هیـــــس! چیزی نگو... از همون اول تقدیرم این بوده که زندگیم به دستِ توی مکار نابود بشه! جیگرت آتیش بگیره! آتیـــــش!

یوآن دیگه نتونست تحمل کنه.
- اصلاً من دیگه از این فیلم هندی خسته شدم!

تخم رو بالا گرفت و اون رو محکم کوبید به زمین. تخم به‌صورت پینگ‌پونگی به در و دیوار خورد و وقتی از شتابش کم شد، درست جلوی ساحرگان و جادوگران ایستاد.
برای لحظاتی، همه با بهت و حیرت به تخم زل زدن و سکوت عمیقی حکم‌فرما شد.
و بعد...
تخم شکست.
گریه و ناله‌ی نوزاد همراه شد با لبخند پدرانه‌ی جادوگران و اشک شوق مادرانه‌ی ساحرگان.
- بچه‌م به دنیا اومد!
- بچه‌م به دنیا اومد!

جادوگران مُشتی پیروزمندانه به هوا فرستاد و لگدی صد نفره به باقی‌مونده‌ی پوست تخم زد. پوست تخم وارد دروازه‌ی یوآن شد و نتیجه‌ی بازی ۲-۱ به نفع جادوگران تموم شد.
تموم شد!
یوآن هم تخم طلایی رو از دست داد و هم کاپ قهرمانی تخموییدیچ رو.

ساحرگان با احتیاط بچه‌ش‌ رو بغل کرد. نوزادی که مخلوطی از پدر و مادرش بود، امّا با جنسیت‌هایی برعکس.
لرد که طاقت دیدن ورژن نوزاد مؤنثش رو نداشت، جلوی چشماش رو با دستاش پوشوند.
ویولت هم تصمیم گرفت که با کنت الاف ازدواج کنه و خودش رو توی خونه‌ی کنت زندونی کنه تا هیچوقت چشمش به ویولتِ مذکرِ ریش و سبیل‌دار نیفته.
کرابِ جدیدی که لوازم آرایشی دیگه براش آپشن نبودن، بلکه لازمه‌ی زندگی‌کردن بودن.
رودولفِ جدیدی که دیگه به این راحتی‌ها نمی‌تونست برهنه بشه و بدتر از اون، ظاهراً در آینده طعمه‌ی ورژن بزرگسالش میشد.
دامبلدورِ جدیدی که به‌جای ریشِ درازِ سفید، به لب‌های سرخِ غنچه‌شده و دماغی که حداقل چهار بار عمل شده، مجهز میشد.
مالیِ مذکر، نام خونوادگیش رو به آرتورِ مؤنث تحمیل میکرد و کارخونه‌ی ویزلی‌سازی ورشکست میشد و پریوت‌ها جهان رو تسخیر می‌کردن.

به هر حال، جادوگران به ساحرگان کمک کرد تا از جاش بلند بشه. هردو، غرق در شادیِ به دنیا اومدن بچه‌شون و کسب مقام قهرمانی توی مسابقات تخموییدیچ، همونطور که بچه و کاپ رو بالا و پایین می‌انداختن و می‌خندیدن، از پیچِ کوچه گذشتن و محو شدن.
و داخل کوچه، فقط یوآن موند.
به دیوار تکیه داد و زیر لب از خودش پرسید:
- چرا افتادم دنبال این تخم؟ پیدا کردنش چه سودی داشت؟ اصلاً... فرض کن... صحیح و سالم این مأموریت رو تموم کنم. بعدش چی؟ اصلاً کی بهم گفته بیفتم دنبال این تخم؟ اونی که منو توی این بازی موش و گربه انداخت، کیـــه؟!

نفس‌نفس‌زنان، دور و برش رو پایید.
ناگهان چیزی توجهش رو جلب کرد.
کنار کیسه‌ها و سطل‌های زباله، ملاقه‌ای به چشم میومد که روی اون، عنکبوتی دراز کشیده و داشت رُژ به لب‌هاش می‌مالید.
یوآن نگاهی به اطرافش انداخت و مطمئن شد که تنهاست.
- پیدات کردم.

لحظه‌ای عنکبوت، با آسایش، مشغول آرایش بود.
و لحظه‌ای بعد...
زیرِ مُشتِ روباه...
.


If you smell what THE RASOO is cooking!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱ یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۲۲ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1114
آفلاین
زلزله شون با فيگ شون!


پذيرايي


شايد باورش سخت باشد ولي پذيرايي ها بر خلاف تمام آن چيزهايي كه دسته بندي شدند، انواع ندارند. حتي استثنا هم دارند ولي با اطمينان، يك نوع بيشتر نيستند، خوشبختانه!

***
قالَ دامبلدور:
- دليران ققنوس! آخر اين هفته گم گشتگان رَه عشق مهمان خانه ي گريمولد ـن. پذيرايي هم با يار روشناييه!
- مرگخوارها پروفسور؟ چه فكري با خودت كردي؟ تو آخه دامبلي؟ همين مرگخوارايي كه داري دعوتشون مي كني...
- انبار خاليه پروف. حتي ديگه پياز هم نداره!
- كليه ي آخرين ويزلي سالم رو هفته ي پيش فروختيم.

و مثل هميشه، سيل اعتراضات به جا و نا به جايي بود كه دامبلدور را غرق كرد. ولي آن فرزند راه درستي، به نكته ي مهمي اشاره كرد؛ اين چه دامبلدوري بود؟ جدا از خالي بودن خزانه و انبار، كي پذيرايي را به رز، يار روشنايي مي داد؟!

***
- گوشنمه!

باز هم قال دامبلدور اما اين بار خطاب به ظرف برتي بات روي ميز. برتي بات ها كه از عشق آلبوس روي هم رفته، سر جمع ده تا هم نمي شدند، از درون ظرف نگاه " دامبلش كه هاگريده! " بهم تحويل دادند. الف و ب و همه ي باقي مانده ها خيال قايم شدن زير ريش آلبوس و تماشاي مرگ دوستانشان را نداشتند، پس ويبره زنان از جلوي چشم گرسنه ي دامبلدور دور شدند.

- سه هزار و پونصد سال عمر كردم ولي اين طوريش رو نديدم.
- قلوپ قلپ قلوپ!

دامبلدور برگشت و عنكبوتي را ديد كه درون نوشيدني كره اي با اسانس ويبره افتاده بود. دستش را دراز كرد تا عنكبوت را از غرق شدن نجات دهد...
اما مگر در مهماني اي كه برتي بات ويبره زنان حركت مي كند، عنكبوت غرق هم مي شود؟ دستش را پس كشيد و آراگوگ را تنها گذاشت تا به شناي دلپذيرش در سواحل لرزان كره اي ادامه دهد. سواحلي كه صرف نظر از خوشمزگي اش، كار ناتمام مرگخواران را تمام كرد...
بلاخره ليني مي توانست دوباره با خيال راحت در خانه ي ريدل پرواز كند.

ليني بي خبر از آزادي، از روي شانه هاي اربابش كل مهماني را نظارت مي كرد. اگر روي ويبره بودن همه چيز را حساب نمي كرد، وضعيت خيلي بهتر بود از آنچه كه در نظر داشت. حداقل هيچ پيازي تا شعاع سه كيلومتري پيدا نمي شد. از روي شانه هاي اربابش بلند شد. بعد از يك عمر همنشيني با ويبره زنان، ناديده گرفتن عدم تعادل محيط براش سخت نبود.

-

هر ويبره زني رز نيست ولي هر رزي ويبره زن هست! پيكسيِ گير كرده در ژله ي روي ويبره، به خودش قول داد كه اين جمله را قاب بگيرد و به نصفه ي اتاق مديريتي اضافه كند و روزي ده بار از روي آن بلند بخواند.

- ويبره بزن...با ريتم من...ويبره!

اين صداي گيديون پريوت بود كه در اثر خوردن بيف استراگانوف اسپيشيال رز، به اين روز افتاده بود. خودش كه هيچ، گيتارش هم در امان نمانده بود.

- ويبره اي...ويبره اي...بد درديه آرسي گرفتارش شدم! [ ]

بعض خاص نهفته در ويبره اش، بيانگر شكوفا شدن استعدادش بود، چيزي كه مدت زيادي را سر انكارش صرف كرد. استفاده از آپشن هاي ويبره خيلي هم سخت نيست!

پذيرايي يار روشنايي كاملا شبيه به خودش بود، روي ويبره! مانند همه ي حاضران فعلي خانه ي گريمولد و حتي خارج از خانه ي دوازدهمِ...
دامبلدور دستش را زير عينك برد تا چشمانش را فشار دهد، درست مي ديد؟!
بله!...حتي مشنگ هاي خارج از خانه هم روي ويبره بودند. اما از آنها كه پذيرايي نشده بود!

- دلير ققنوس چرا ماگل ها اينقدر شبيه تو هستن؟
- هستم من يكي! نيس كسي شبيه من!
- خب چرا همه شبيه اون يكي رز ـن؟

دختر با ويبره اي براي پيرمرد شفاف سازي كرد:
- رزات هافل هستن شبيه به هم ولي نيستن عين هم!

گرچه كه دامبلدور از اين جمله چيزي دستگيرش نشد ولي قصد بحث كردن با رز را هم نداشت.
- خب چرا شبيه هكتور تكون مي دن؟
- چون كردن اجاره از آپشن هاي ويبره ي من؟

دوناتي پير محفل تازه افتاد. نوشيدني و خوراكي هاي لرزان روي ميز با پول حاصل از رهن ويبره، خريداري شده بود. رز با ويبره به كنارش آمد و دوتايي ماگل هاي ويبره زن را تماشا مي كردند.

- خوشگل نيستن خيلي؟
- ميزبان محفل چرا پياز نخريدي كه ارزون تَر پامون در بياد؟
- پروف دولت مسلسل قيمت پياز رو برده بالا.

اشك در چشمان دامبلدور حلقه زد. با اين حساب ديگر خبري از سوپ پياز نبود! ولي پياز نماد محفل بود، اگر سوپ پياز نمي خوردند كه نمي توانستند ترويج عشق كنند!
سر آلبوس به دوران در آمده بود و همه چيز دور تا دورش، بيرون و درون خانه، جاندار و بي جان، خوراكي يا نوشيدني؛ بالا و پايين مي پريد. اين همه ويبره براي فردي به سن و سال او زياد از حد بود. ويبره زدن پياز ها را دور مدار سرش حس كرد و...

- شترق!
- عه! افتادي چرا پروف؟ خوبه حالت؟...پروف؟...پروفسور؟...مي خواي شوك ويبره اي؟

رز براي گرفتن جواب صبر كرد اما دامبلدور اگر مي خواست هم جوابي نداشت كه بدهد.

- بخور رو آخرين جرئه ي سوپ پياز !

و حتي پياز ها هم ساكن نبودند.




پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۵:۲۹ دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۶

گریفیندور

پروتی پاتیل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۰:۵۶ پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۰
از آغازی که پایانم بود...
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 484
آفلاین
منو آنجل

هوا طوفانی بود اما تیم کوییدیچ گریفیندور به بازی در هر شرایطی عادت داشت.
پروتی لبه ی جاروی جدیدش را محکمتر گرفت و به درگیری الیور وود با یکی از اعضای تیم ریونکلاو خیره شد.الیور بازیکن فوق العاده ای بود و گل زدن به دروازه ای که او ازش محافظت میکرد کار هر کسی نبود.
آنجلینا با سرعت زیادی به پروتی نزدیک شد ولی چند ثانیه قبل از اینکه برخوردی بینشون رخ بده کنارش ایستاد و گفت:
_پروتی من، من احساس میکنم نمی تونم جارومو کنترل کنم؛خیلی میلرزه.
_منم جاروم میلرزه؛ به خاطره باد... باد خیلی شدید شده.
_بهتر نیست درخواست نگه داشتن بازی رو بدیم؟
_آنجلی بقیه مشکلی ندارن ببین... فقط من و تو نمی تونیم جاروهامونو کنترل کنیم.
_عجب وضعی...

جمله ی آنجلینا ناتمام ماند چون باد باعث پرت شدن او از روی جاروی جدیدش شد.جیغ پروتی باعث جلب توجه بقیه شد اما در مقابل چشمان بهت زده ی دیگران باد باعث حرکات دیوانه وار جاروی پروتی شد.
چند دقیقه ی بعد دیگر اثری از دختر جوان و جارویش نبود.
ورزشگاه در همهمه فرو رفت.ناپدید شدن دو تن از دختران گریفیندور آن هم جلوی چشم اکثریت جمعیت هاگوارتز نفس ها را در سینه ها حبس کرده بود.
صدای جیغ های پادما پاتیل همه را از بهت در آورد؛ صمیمیت این دو خواهر چیزی نبود که بتوان از آن چشم پوشی کرد.
دامبلدور سریع اطلاعیه ای برای وزارت خانه فرستاد؛ این قضیه از دیدگاه همه مشکوک بود.
آرام کردن جو مدرسه به معاونت مدرسه، مینروا مک گونگال، سپرده شد.
اما چه بلایی به سر پروتی که یکی از دختران گم شده بود آمد؟
نیروی عجیبی که پروتی و آنجلینا گمان میکردند باد باشد باعث بیهوشی او شد.جارویش بدون کنترل صاحبش مسیری نامعلوم را می پیمود.سرعت باور نکردنی جارو باعث شد که قاره ای را در چند ساعت بپیماید.
چشمان پروتی کم کم با ناز مژه هایش باز شدند.چند بار پلک زد و سعی کرد اتفاقات پیش آمده را در ذهن مرور کند؛ مسابقه ی کوییدیچ...
هوای طوفانی...
آنجلینا...
پروتی به سرعت روی جارویش نشست و گفت:
_خدای من آنجلینا! چه اتفاقی افتاد؟

در همین حین متوجه شهر بزرگی شد که زیر پایش نور چراغ های آن میدرخشید.

_اینجا کجاست؟من... من کجام؟

پروتی در کشوری از منطقه ی خاورمینه بود.کشوری که در مورد قدمت آن و جادوگرهای قدرتمندش شنیده بود اما دانسته هایش فقط به شنیده هایش متکی بود.
پروتی نفس عمیقی کشید و تصمیم گرفت فرود بیاید.خستگی زیاد خودش باعث کم شدن قدرت جارویش هم شده بوده باید کمی در این کشور استراحت میکرد.
برای دور ماندن از چشم مشنگ ها بعد از اینکه به سطح زمین نزدیک شد در کوچه ای که عابری از آن عبور نمیکرد روی زمین نشست.
جارویش را روی زمین گذاشت و خود نیز کنار آن نشست؛ پشتش را به دیوار تکیه داد و آرام زمزمه کرد:
_آخ...

پایش درد میکرد از خون ریزی ساعد دستش و کوفتگی هایی که حس میکرد حدس اینکه در زمان بیهوشی آسیب زیادی دیده است دشوار نبود.
به واسطه ی مطالعات زیادش بیشتر وردهای پزشکی را بلد بود اما او حالا در خارج از هاگوارتز بود و در هر شرایطی استفاده از جادو برایش ممنوع بود.
سرش را به دیوار تکیه داد؛ چشم هایش را بست و به خود گفت:
_من باید چیکار کنم؟

شک نداشت اگر کسی او را ببیند به دردسر می افتد.لباس های عجیبش، بدن خونی اش، و حتی بلد نبودن زبان مردم این کشور مشکلاتی بود که در ذهنش صف می بستند.چند دقیقه در سکوت کوچه آرام گرفت تا این که با شنیدن صدایی مردانه با تعجب به سمت گوینده اش برگشت.
_به به.چه خانوم خوشگلی، اوف شدی عزیزم؟

پروتی از حرف های او سر در نیاورد؛ حتی اول متوجه نشده بود خود او مخاطب پسرک جوانیست که از ظاهرش به راحتی متوجه مزاحم بودن او میتوانست بشود.
پروتی از جایش بلند شد؛ هرچند به خاطر آسیبی که به زانوی راستش وارد شده بود این کار برایش چندان راحت نبود.پسرک با دیدن لباس های او ابرو بالا انداخت و گفت:
_توریستم باشی باید بدونی حجاب اجباری خواهرم؛ شما دیگه چرا؟

پروتی با چشم های متعجب به صورت پسرک خیره شد.چند سالی از او بزرگتر به نظر می آمد؛ ابروهایش مدلی زنانه داشت و گوشه ی پیشانیش هم رد بخیه مشخص بود.لباس های عجیبش بیشتر جلب توجه میکرد؛ شلواری که پروتی را متعجب کرده بود و حاضر بود قسم بخورد تا چند دقیقه ی دیگر از پایش می افتد؛ هرچند این اتفاق نیفتاد.
پروتی ترجیح داد از او دور شود؛ درست است که با مشنگ ها زیاد تعامل نداشت ولی هر ادمی فارق از جادوگر یا ساحره بودن میتوانست متوجه شود این پسر آدم درستی نیست.
پروتی قدم تند کرد اما پسرک از او سریع تر بود و دست زخمی پروتی را گرفت.
_آخ...
_پس زبونم داری خوشگل خانوم؟

پروتی باز هم چیزی نفهمید.دستش را از دست گرم پسر بیرون کشید و با سرعت دوید.پسر دنبالش نیامده بود؛نفس راحتی کشید و بی توجه به نگاه های مردم که با او حرکت میکرد شروع به قدم زدن در خیابان اصلی کرد.
آنقدر درگیر پیدا کردن درمانگاه یا حتی یک مکان جادویی بود که به نوع پوشش عجیب زنان توجهی نمیکرد.
اگر مکان جادویی وجود داشت او حتما میدید.این خاصیت جادو بود؛ جادو، جادو را حس میکرد و پروتی جادوی درونی بسیار قوی ای داشت.

_خانوم.دختر خانوم با شمام.خانوم محترم وایستا....

پروتی بی توجه به زنی که او را صدا میکرد حرکت میکرد؛ همهمه ی خیابان به او ربطی نداشت اگر هم داشت او چیزی از زبان این مردم سر در نمی آورد.
بالاخره حس کرد؛ جادو را در وجود پسری جوان که حدودا بیست هشت سال داشت حس کرد؛ به اندازه ی سی متر شاید از او فاصله داشت که دست زنی روی شانه اش نشست.برگشت و با تعجب او را نگاه کرد.چشم های مشکی اش درشت تر از هر زمانی شد.زن تند تند صحبت میکرد و اون نه تنها چیزی از حرف هایش نمی فهمید بلکه با خود میگفت چرا این خانوم خود را درون پارچه ی بلند مشکی ای پیچیده است؟به نظر او لباس
زن؛ که البته شک داشت باید این پارچه را لباس بنامد یا نه شبیه ملافه ای مشکی بود که به سر بکشی!

_با توام دختر جون چرا حرف نمیزنی؟این چه وضعه لباس پوشیدنه؟کشور قانون نداره که روسری سر نکردی؟بیا بریم ببینم.
زن سیاه پوش دست پروتی را کشید اما او حرکتی نکرد؛ او مطمین بود آن پسر که کمی دورتر مانند بقیه ی مردم به دختر جوان بی حجاب و زن سیاه پوش نگاه میکرد؛ جادوگر است.

_چرا حرکت نمیکنی؟

پروتی سعی کرد دست خود را با ملایمت از دست زن بیرون بکشد اما بدتر شد؛ زن دو نفر دیگر که مانند خودش لباس پوشیده بودند را با جیغی فراخواند و حالا پروتی مانده بود و سه زن سیاهپوشی که او را میخواستند به جایی ببرند.پروتی نمی توانست حتی از جادوی درونی اش استفاده کند؛ از دید خود هیچ خطایی مرتکب نشده بود و حالا او را همانند مجرم ها گرفته بودند؛ اگر جادویی از او سر میزد حتی وزارت هم کاری نمی توانست برایش بکند؛ برای همین دست از تقلا برداشت و همراه زن ها رفت.
او را سوار یک ماشین مشنگی کردند؛ قبلا مثل این وسیله ها را دیده بود اما تجربه ی استفاده از آن ها را نداشت.درون ماشین روی صندلی ای نشست؛ دختر های زیاد نشسته بودند که همه بلااستثنا با تعجب به پروتی نگاه میکردند.دختری هم سن و سال خودش نزدیکش شد و با تعجب گفت:
_ تو چرا هیچی سرت نکردی؟چیزی کشیدی؟

پروتی همچنان سکوت را به حرف زدن با زبان مادری اش ترجیح میداد.سرش را پایین انداخت اما هنگام حرکت از شیشه نگاهش به چشم های پسر جادوگر که او را موشکافانه نگاه میکرد افتاد.او هم جادوی پروتی را حس کرده بود؟
ماشین سواری برای پروتی تجربه ی جالبی بود؛ دختر های اطرافش یا خیلی مضطرب بودند یا بیخیال نشسته بودند.بیست دقیقه ی بعد ماشین مقابل ساختمان بزرگی نگه داشت و همان زن سیاهپوشی که پروتی را کشان کشان به سمت ماشین آورده بود دستور پیاده شدن داد.پروتی زودتر از همه پیاده شد چون نزدیکترین صندلی به در جایگاه او بود.
همه را به اتاقی بردند و در را روی آنها قفل کردند؛ پروتی با خود فکر کرد که اینجا حتما یک زندان است و او حالا یک زندانی مشنگی است.
ده دقیقه ای گذشته بود؛ دختر ها با هم حرف میزدند و این همهمه به پروتی اجازه ی اندکی استراحت نمیداد.در باز شد و پسرکی جوان با لباس سرباز ها آمد داخل و گفت:
_تک تک برید بیرون به خانواده هاتون زنگ بزنید.

پروتی چیزی نفهمید اما متوجه اشاره ی پسرک شد که گویا جمله ی بعدش را به او گفته بود.
_آی شما دختر خانوم شما بیاید باید برید دفتر سرگرد.

پروتی از جایش بلند شد؛ به سمت در رفت اما قبل از خروج زنی که همراه پسر آمده بود پارچه ای مربع شکل به او داد. پروتی پارچه را گرفت اما نمیدانست باید آن را چکار کند؛ زن چهره ای دوستانه داشت و به نظر رسید اولین فردیست که فهمیده است پروتی از آداب و رسوم آنها سر در نمی آورد برای همین روسری را از دست او گرفت و به شکل مثلث در آورد آن را روی موهای بی نظیر پروتی گذاشت و زیر گلویش گره زد.
پروتی احساس خفه شدن داشت ولی ترجیح داد دستی به پارچه نزند.پسر جلوتر از او راه افتاد او هم دنبالش رفت.از پله های بالا رفتند و در طبقه ی دوم مقابل دری ایستادند.پسرک در زد و رفت داخل؛ حرکتی انجام داد که پروتی میدانست احترام نظامی است.پروتی هم داخل رفت و با دیدن قیافه ی مرد مقابلش لبخند زد.
لبخند زدن در آن شرایط به هیچ وجه درست نبود چون مرد با چشم هایی از حدقه در آمده به دختری نگاه میکرد که با ردای مخصوص تیم کوییدیچ گریفیندور و روسری ای با گل های درشت روبه رویش ایستاده بود.از همه عجیب تر جارویی بود که با جاروهای رفتگرها فرق چندانی نداشت ولی دخترک همانند ارثیه ی خانوادگی اش آن را چسبیده بود.

_بفرمایید بنشینید خانوم.

پروتی با اشاره ی دست مرد متوجه شد باید بنشیند برای همین دوباره لبخند دوستانه ای زد و بی هیج مکثی نزدیکترین صندلی به میز مرد را انتخاب کرد و نشست.رفتارش شاید احمقانه بود ولی در اصل پروتی از این داستان خوشش آمده بود او زندان مشنگ ها را تجربه کرده بود چیزی که هیچ کدام از دوستانش از آن اطلاعی نداشتند.

_خب خانوم اسمتون و شماره ی تماس خانوادتونو اینجا یادداشت کنید.

سرگرد فرم با خودکاری را سمت پروتی گرفت اما پروتی فقط به دست دراز شده ی او نگاه کرد.

_شما متوجه حرف های من میشید خانوم؟

سکوت پروتی باعث دست کشیدن مرد درون موهای پرپشتش شد.
_شاید ناشنواست.
_ببخشید قربان.
_چی شده سبحانی؟
_مردی اومده و میگه از همراه های این دختره؟
_مگه این دختره به کسی زنگ زده؟
_ تا جایی که من میدونم خیر.
_پس چی جوری فهمیدند؟
_اطلاع ندارم قربان.
_خیله خب بگو بیان داخل.

پروتی در کل این مکالمه فقط به سرباز و مرد نگاه میکرد بی آنکه بفهمید ناجی او سر رسیده است.سرباز دوباره احترام نظامی گذاشت و بیرون رفت؛ ثانیه ای بعد یکی از کارمندان وزارت خانه با کت شلوار و کروات وارد شد؛ پروتی او را خوب میشناخت از همکارهای قدیم پدرش بود که حتی بعد از مرگ پدرش هم آنها را تنها نگذاشته بود و با خانواده اش گاهی به آنها سر میزد.
پروتی از جایش بلند شد؛ مامور وزارت خانه که پروتی او را عمو ادوارد صدا میکرد وارد شد؛لبخندی به پروتی زد و به سمت او رفت.پروتی را در آغوش کشید و بعد به زبان مردم این کشور شروع با مامور پلیس کرد.
_سلام جناب سرگرد.
_سلام آقا بفرمایید بنشینید.شما از همراهان این خانوم جوان هستید؟
_بله حقیقتش ما برای دیدن کشور تاریخی و جذاب شما به اینجا سفر کردیم ولی دختر برادر من با شرایطی نامناسب از هتل آمده بیرون و برای شما هم دردسر درست کرده.
_نه این چه حرفیه؟وظیفه ی ما تامین امینیته؛ ایشون به خاطر ظاهر غیرمتعارفشون اینجا هستن.
_اوه بله بله لباس های مناسبی به تن نداره.
_درسته، با اینکه ایشون توریست هستند ولی خب قوانین لازم الاجرا هستند.
_درسته؛ خب من برای حل این مشکل چه باید بکنم؟
_ایشون گویا با زبان ما آشنا نیستند اگر شما میتونید فارسی بنویسید این فرم رو باید پر کنید اگر نه بگید من یادداشت میکنم ایشون باید تعهد بدن.
_اوکی مشکلی نیست.

چند دقیقه ای زمان صرف پر شدن فرم ها شد بعد مرد از پروتی خواست که برگه ها را امضا کند؛ پروتی که میدانست این کارها فقط برای بو نبردن مشنگ هاست بدون کنجکاوی برای محتویات برگه ها با خودکار شروع به امضا کردن کرد.
پروتی تعهد داد که دیگر در این کشور با این لباس ها دیده نشود! بعد از اجازه ی مرخصی آنها، پروتی با ذوق شروع به صحبت با ادوارد کرد.
_ اوه عمو چرا زودتر نیومدید؟اصلا این اتفاقاها چرا برای من افتاد؟
_ در مورد اون نیرویی که تو و آنجلینا رو به جاهای مختلف کشوند کارآگاه های وزارت خونه دارن تحقیق میکنن اما در مورد اینکه چرا زودتر نیومدم؛ به طرز عجیبی ما نمی تونستیم تو رو ردیابی کنیم.اطلاعاتتو یکی از کارمندای وزارت خونه که تو رو توی خیابون دیده بود و قدرتتو حس کرده بود بهمون داد و ما هم به سرعت خودمونو رسوندیم دخترم اذیت که نشدی؟
_نه نه اصلا! اما عمو اینجا کجا بود که منو آورده بودن؟چرا منو دستگیر کردند؟
_اینجا پلیس بود و تو رو هم نیرویی که پلیس این کشور داره و ام فکر کنم اسمش.... آها گشت ارشاده به خاطر ظاهر نامعقولت که خلاف قوانین این کشوره گرفته بود.
_آها پس من یه جرم مرتکب شدم؟
_طبق قانون این کشور بله.
_خب چی جوری قراره برگردیم عمو؟
_به مقر مخفی وزارت خونه میریم از اونجا میتونیم تو رو به شومینه ی تالار گریفیندور انتقال بدیم.
_چه قدر خوب!
_بله میتونی بعد از شبی پر از درگیری حسابی استراحت کنی.


ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۹ ۱۵:۴۲:۰۴
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۹ ۱۵:۴۳:۴۹
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۹ ۱۶:۲۳:۲۳
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۹ ۱۶:۲۵:۲۲
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۹ ۱۶:۲۷:۵۳

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶

آنجلینا جانسونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ پنجشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۶
از یو ویش!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 127
آفلاین
پروتی پاتیل

vs


آنجلینا جانسون



آنجلینا صبح زود از خواب بیدار شد. امروز روز مسابقه کوییدیچ گریفندور و هافلپاف بود و آنجلینا آرام و قرار نداشت. دلش می خواست تا جایی که می تواند خودش را برای مسابقه آماده کند. این بود که به تنهایی حاضر شد تا قبل از شروع مسابقه، چند دقیقه ای تمرین کند. خمیازه کشان از پله های خوابگاه پایین آمد. از تالار گریفندور خارج شد، از راهرو های منتهی با درب اصلی قلعه عبور کرد، از کرت های سبزیجات عبور کرد و بلاخره به زمین کوییدیچ رسید. به سمت رختکن گریفندور حرکت کرد و از انبار رختکن جارویش و یک کوافل را بیرون کشید.

هوا آن روز صبح صاف و آفتابی بود. با اینکه خورشید تازه از سر از افق درآورده بود، آنجلینا می توانست گرمای آن را بر پشت شانه هایش احساس کند. کوافل به دست، در هوا اوج گرفت. یکی از زیباترین حس ها که هیچ وقت برای آنجلینا تکراری نمی شد، حس لرزشی بود که هنگام ارتفاع گرفتن از زمین در بدنه جارو می پیچید و شخص سوار را آماده پرواز می کرد.

آنجلینا چند بار دور زمین کوییدیچ چرخید و سپس چند بار به صورت زیگ زاکی به صندلی های ورزشگاه نزدیک و از آنها دور شد. برای تمرین بعدی سعی کرد کوافل را وارد دروازه کند و سپس با عجله خیز بردارد و از آن طرف دروازه توپ در حال سقوط را بگیرد. نتیجه زیاد جالب از آب در نیامد. خصوصا که چند بار متوجه لرزش های غیر عادی جارویش حین شتاب به سمت زمین شد. سعی کرد به لرزش ها اهمیت ندهد و این بار پرواز نزدیک حلقه های دروازه را تمرین کند که ناگهان جارویش به چپ و راست منحرف شد. آنجلینا با خودش گفت:
- هیچ معلوم نیست جاروئه چرا زده به سرش!

بلاخره بقیه اعضای تیم هم یکی یکی وارد ورزشگاه شدند. آنجلینا فرود آمد تا منتظر دست دادن کاپیتان های دو تیم باشد و بازی به صورت رسمی آغاز شود.

با سوت داور، آنجلینا بار دیگر در هوا اوج گرفت. با دیدن جسیکا، مهاجم تیم هافلپاف که به سمتش می آمد، کوافل را به کتی پاس داد. دوباره جارو شروع به تکان خوردن کرد و حواس آنجلینا رااز بازی پرت کرد. در همین لحظه داور خطا گرفت و بازی را متوقف کرد. آنجلینا که سعی داشت ببیند چرا داور خطا اعلام کرده، این بار با صدای بلند گفت:
-جاروئه راستی راستی زده به سرش!

در کمال تعجبِ آنجلینا، جارو با عصبانیت شروع به جواب دادن کرد و باعث شد آنجلینا نیم متر به هوا بپرد:
-من زده به سرم دختره ی بی چشم و رو؟ قد یه تسترال وزن داری اونوقت انتظار داری من مثل یه آذرخش دست اول برات کار کنم؟

-ب ب ببخشید. منظور بدی نداشتم. ولی قبول کن داشتی چپ و راست می رفتی!

اگر آنجلینا فکر می کرد با این حرف به سر عقل آمدن جارو کمکی کرده، پاک اشتباه می کرد. جارو اینبار با ادای هر کلمه محکم به راست و چپ می پیچید:
-کله سحر من رو از خواب نازنینم بیدار کردی، من رو از تو انبارم بدون اجازه برداشتی حالا دو قورت و نیمت هم باقیه؟

آنجلینا کم کم داشت دوزاری اش می افتاد:
-هی صبر کن ببینم، تو جاروی گویندالین مورگنی! اسمت سیخو بود، مگه نه؟ ببین سیخو من حتما خواب آلود بودم، اشتباهی تو رو به جای جاروی خودم برداشتم. حالا اگه لطف کنی و من رو بزاری زمین، میرم جاروی خودم رو برمیدارم. تو هم میتونی تو انبار بخوابی.

-شوخی می کنی؟ حالا که دیگه بیدار شدم؟

کاسه صبر آنجلینا دیگه داشت کم کم لبریز می شد.
-ببین سیخو. من وسط یک مسابقه مهمم. همین الان من رو بزار زمین .

-نخیر هوا خوبه منم میخوام سواری کنم. تو رو هم الان می برم پرت می کنم تو دریاچه تا حسابی خوابت بپره و دفعه بعد بهتر دقت کنی!

با گفتن جمله آخر، سیخو از زمین بازی کوییدیچ دور شد و از فراز جنگل ممنوع به سمت دریاچه پرواز کرد. آنجلینا چهارچنگولی به جارو که حالا با لذت تاب خوران حرکت می کرد چسبیده بود و با خودش به راه چاره فکر می کرد. میدانست که هم تیمی هایش و تماشاچیان حتی اگر غرق در بازی بوده اند و رفتن او را ندیده اند، تا الان متوجه نبودن او شده اند. نمی دانست بازی را متوقف می کنند و به دنبال او می گردند، یا متوجه نمی شوند کنترل جارویش را از دست داده و رفتنش را حمل بر فرارش از مسابقه می گذارند. شاید او را تعویض می کردند و به مسابقه ادامه می دادند، یا شاید حتی بدتر، از بازی اخراج می شد و گریفندور باید شش نفره بازی می کرد! باید کاری می کرد! شاید میتوانست جارو را طلسم کند تا به خواب برود. با این فکر با احتیاط یکی از دست هایش را از دسته جارو جدا کرد و به سمت جیب ردایش برد. اما سیخو که هشیار تر از این حرفها بود، با شتابی ناگهانی چرخید و آنجلینا را کله پا کرد. در مقابل چشم های آنجلینا چوبدستی اش سر خورد و از جیبش افتاد. آنجلینا هر دو دستش را رها کرد و با تلاشی مذبوحانه سعی کرد همانطور که کله پا بود، درهوا چنگ بیاندازد تا بلکه چوبدستی اش را بقاپد. سیخو تکان های محکم تری به خودش داد. آنجلینا از جارو جدا شد و با سر به سمت جنگل ممنوعه سقوط کرد.

آنروز آنجلینا روز قرار بود سرشار از خوش شانسی محض و بد شانسی محض باشد. در آن لحظه خاص، خوش شانسی به او رو آورده بود. هنگام سقوط ابتدا بر روی درخت تناوری با برگ های غول آسا افتاده بود. از روی برگ ها لیز خورده بود و بعد از چند بار لیز خوردن بلاخره بر روی بستری از قارچ های چتری که در خاک نرم رسته بودند فرود آمده بود. از روی قارچ هایی که زیر وزنش له شده بودند برخاست و با تعجب متوجه شد که خوش شانس بوده است و آسیب جدی ای ندیده. در حالی که زیر لب به زمین و زمان ناسزا می گفت، شروع به گشتن بوته های اطراف کرد با این امید که شاید چوبدستی اش را پیدا کند.

آن قسمتی از جنگل که آنجلینا در آن فرود آمده بود، پوشیده از درخت های در هم تنیده ی سر به فلک کشیده بود و به نظر می رسید کاملا در قسمت درونی جنگل قرار گرفته باشد. آنجلینا با خودش گفت:
-عالی شد! حالا چه تا بیان پیدام کنن چه تا خودم راهم رو به بیرون پیدا کنم چند ساعت طول می کشه.

با ناراحتی از خیر پیدا کردن چوبدستی اش گذشت و به سمت راهی که به نظر می آمد درختان در آنجا تُنُک تر می شوند به راه افتاد. همانطور که راه می رفت، سعی می کرد به جای فکر کردن به بازی کوییدیچ، که دیگر آبی بود که به کوزه بر نمی گشت، به درخت ها، بوته ها و گل های رنگارنگی که همه جا به چشم می خوردند تمرکز کند. در حالت عادی آنجلینا شیفته ی طبیعت بود، اما در آن لحظه ی خاص، پرت کردن حواسش کار سختی بود. چندین بار در راه، برگشت و به پشت سرش خیره شد. حس نامطبوع سوزش در پشت گردنش او را وادار به این کار می کرد. انگار که کسی از لا به لای بوته های در هم گوریده به او خیره شده است. بلاخره احساس کرد که هر بار بعد از برگرداندن سرش به سمت مسیر، صدای خش خشی را میان برگ های پشت سرش می شنود.

جنگل ممنوعه پر از موجودات ریز و درشت بود و بر کسی پوشیده نبود که چقدر بعضی از آنها می توانند خطرناک و حتی مرگبار باشند. آنجلینا دو راه داشت. یا اینکه دست پیش می گرفت، به سمت بوته های پشت سر حمله ور می شد و آن موجود را پیدا می کرد، یا اینکه با سرعت به جهت مخالف فرار می کرد. آنجلینا یک گریفندوری واقعی بود، قطعاً اگر چوبدستی اش همراهش بود تصمیمش فرق می کرد، اما حالا که دست خالی بود و هنوز هم بر اثر سقوطش از روی جارو بدن درد داشت، دو پا داشت، دو پای دیگر هم قرض کرد و فرار را بر قرار تر جیح داد.

از پشت سر صدای جهشی را از میان بوته ها شنید که به او می گفت مهاجم از مخفیگاهش بیرون پریده. اما آنجلینا نیازی نداشت برگردد تا بداند آن موجود چیست. یکی دیگر از همنوعانش از جلوی آنجلینا درآمده بود و راه را بر او صد کرده بود. آنجلینا به سمت راست پیچید اما هنوز چند قدم نرفته متوقف شد. سومین مهاجم، یک عنکبوت پشمی غول آسا، با هشت جفت چشم سرخ بیرون آمده اش به آنجلینا خیره شده بود. آن دو عنکبوت دیگر که می دانشتند رفیقشان در انتهای این مسیر جلوی آنجلینا را می گیرد، فرصت را غنیمت شمرده و در اطراف راهِ پشت سر به خوبی جای گیری کرده بودند. آنجلینا محاصره شده بود! عنکبوت جلوی آنجلینا چیزی گفت که باعث شد تمام استخوان های آنجلینا در جا یخ بزند. او به آنجلینا نگاه کرد و گفت:

-نهار!

آنجلینا زود به خودش آمد. او بدون یک جنگ درست و حسابی نهار سه تا عنکبوت کریه نمی شد! ت‍که چوب محکمی را از روی زمین برداشت و آنرا مثل یک گرز به دست گرفت. نگاهش بین سه عنکبوت در حرکت بود تا ببیند کدامشان اول حمله را شروع می کنند. در همین لحظه صدای آشنایی از بالای سرش به گوشش رسید:

-من رو سفت بچسب دختر جوون!

آنجلینا سرش را بالا برد و درست به موقع چوبش را انداخت، هر دو دستش را بالای سرش برد و با پرشی سیخو را که با سرعت از بالای سرش رد می شد چسبید! دو تا از عنکبوت ها که به طور همزمان تصمیم گرفته بودند از دو جهت مخالف به آنجلینا حمله کنند،با سر به یکدیگر برخورد کردند! آنجلینا همانطور که خودش را روی جارو بالا می کشید، قهقه ای زد و خطاب به عنکبوت ها فریاد کشید:
-خداحافظ احمق ها!

چند دقیقه بعد آنجلینا سوار بر سیخو در راه برگشت به هاگوارتز بود.
-مرسی که برگشتی سیخو. جونم رو نجات دادی. ببخشید باهات بد حرف زدم.

-عیب نداره دختر جون. همین که افتادی پایین اومدم دنبالت گشتم اما طول کشید تا پیدات کنم. سفت بچسب تخته گاز بریم شاید به بقیه مسابقه رسیدیم!


ویرایش شده توسط آنجلینا جانسون در تاریخ ۱۳۹۶/۵/۲ ۲۳:۰۰:۵۵

کتی بل عشق منه، مال منه، سهم منه!
قدم قدم تا روشنایی،
از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!





?You want to know what Zeus said to Narcisuss
"You better watch yourself"



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸ شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۶

ریونکلاو

لاديسلاو زاموژسلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۳:۰۴
از خانه
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 421
آفلاین
بسمه تعالی


شهری بود بغداد نام که سراسر عجایب جهان در آن گرد هم آمده بودند. از غول ها و عفریت های ترسناک تا شاهزادگان و شهدختان. لکن در این شهر موجودی بود نه چندان عجیب و نه چندان مرموز. پسرکی فقیر که اسمش علاءالدین بود.
او یک موجود بدبخت بود. به معنای واقعی کلمه.

اندک نانی از نانوای می دزدید و چون قصد تناول می نمود، شخصی فقیر تر دیده بدو می بخشید و از این دست اعمال که سبب عدم رشد و ترقی وی می شد.

یک روز که علاءالدین با خستگی فراوان از دروازه شهر می گذشت، شخصی دوان دوان از سوی وی گذشت، دست وی را گرفته و به دنبال خود کشانید. پسرک مبهوت از آنچه رخ داده به کشنده خویش نظر افکند و پرسید:
- کیستی سیاهی.
- اینجانبمان.

درست می گفت! اینجانبش بود.
اما هنوز هیچ چیز برای علاءالدین آشکار نشده بود.

- من را به کجا می بری؟

اینجانبش بدون تامل به دویدن ادامه داده و در همان زمان گفت:
- به تور.

اگر دستان پسرک در هوا آویزان نبود. قطعا سر یا بینی اش را می خاراند تا سر در گمی اش را نشان دهد.
اما دستانش در هوا آویزان بود. پس سوالی دیگر پرسید:
- تور کجاست؟

مرد کشنده با پشت سرش نگاهی شماتت بار بر پسرک افکند.
سپس پسرک را درون جیبش کرد.
علاءالدین تاب خورد و تاااب خورد و تاااااااب خورد و سرانجام بر زمین افتاد.
جیب مرد سوراخ بود.
- فهمیدم!

جای تعجب داشت. آقای زاموژسلی چیزی نگفته بود که پسرک بخواهد بفهمد.

- تور پارچه ی سوراخ سوراخه!

درست می گفت.
اما همچنان در هوا تاب خورده و از دست مرد آویزان بود. برای ساعت ها وضع به همین منوال ادامه داشت تا آن که پسرک تشنه شد و قاعدتا طلب آب کرد.
-آب می خوام.
- نداریم.

مسلما اصرار کار را درست نمی کرد.
- تشنمه من! آآآآآب می خواااام!

پسرک همین بدقلقی ها را می کرد که بدبخت بود.
اما آقای زاموژسلی بسیار دلرحم بود. لحظه ای از حرکت ایستاده، شیشه آب روز مبادایش را در آورده به پسرک داد.
سپس با لبانی خشک و ترک خورده و چشمانی گود افتاده به پسرک خیره گشت.
پسرک آب را بالا آورده تا نزدیکی دهانش گرفت.
لبانش را گشوده شیشه را نزدیک تر آورد.

- هوایی خور!

پسرک شیشه را بالاتر گرفت.
یک چشمش را بست، اما همچنان با آن چشم دیگر چهره تشنه مرد را زیر نظر گرفته بود.
- جهنم! تو اوّل بخور.

مرد شیشه را قاپید و تا قطره آخر را لاجرعه سرکشید!
-دِ! عــــه!

مرد حتی شیشه را نیز به آن دور دور ها پرت کرده، دوباره یقه پسرک مبهوت را گرفته و به مسیرش ادامه داد.
در نزدیکی ساختمانی غریب و هرم گونه توقف نمود. زنگش را زد و به سرعت دور شد. از دور هم می شد فحوش مردگانی که با لباس خانه دم در آمده بودند را شنید. پسرک آن لحظه خندید و در نتیجه مرد غریبه بر وی سیلی زده، گفت:
- خواستیم که ادب را ز بی ادبان آموزی! نی که خندی!

آنان همچنان به دویدن و دویدن ادامه دادند و پسرک کم کم خوابش برد...
- آآآآآآآآآآخخخخخ!

پسرک که با احساس درد شدیدی در پشت گردنش از خواب خواسته بود، به مرد نگاهی غضب ناک انداخت.
- چیه؟!
- چه چیز چیست؟
- تو منو نشگون گرفتی!
- خیر، اینجانب تنها بر دنگی که دینگ خطابش می نماییم عرض نمودیم که کاری کند که جنابتان ز خواب بیدار گشته زین مناظر لذّت برید.

عقربی بر شانه مرد نشسته، نیشش را با یک دست در هوا تکان داده، به پسرک لبخندی مهربان می زد.
- این عقربه منو نیش زد؟!
- نمی دانیم... لکن گمان می بریم.
-دِ! خب من الان می میرم که!

مرد نگاهی به پسرک انداخت و روی برگرداند.
سپس دوباره به علاءالدین روی کرده و به وی خیره شد.
- حقیقت را بر زبان جاری می سازی؟
- آره!
- چند صباح زندگانی می نمایید زین پس؟
- اگه دوا درمون نشم یکی دو ساعت.

مرد از حرکت باز ایستاده نگاهی بر جوان کرد.
سپس نگاهی به اطراف کرد. تماما شن بود. شن و شن و...
ماسه!

- پولمان را ده!

علاءالدین که تازه از دست مرد رها شده بود، نگاهی خیره به مرد دوخت. به هیچ وجه از سخن وی سر در نمی آورد. پول؟ او پولش کجا بود؟
- من که پول ندارم.

آقای زاموژسلی چوبدستی کشیده و به سوی پسرک نشانه رفت:
- زان سرای بدین سرایتان آورده و شما را در ویژه تور صحرایی خویش گردانیده ام، اجرت خویش به حق طلب می نمایم.

پسرک سرش را پایین انداخته، سپس به آهستگی کف دستش را بالا آورد و به سوی مرد گرفت:
- این کف دست! مو داشت؟ بکّن!

بگذریم که بدین سادگی حاضر به معامله شده بود. معامله گر خوبی نبود.
موی کف دست او به چه درد مرد می خورد؟

- ندهید، پولتان می نماییم.

علاء بچه کف بازار بود، نه بیدی که با باد بلرزد.
اما آقای زاموژسلی که باد نبود، جادوگر بود. یک موج به چوبدستی اش داد و علاءالدین پول شد. او نیز آن را برداشته و در جیبش گذاشت و رفت.
کسی نمی دانست در آن چند ساعت، چه کسی جیب آقای زاموژسلی را دوخته بود... هیچ کس مگر دنگی که دینگ خطاب می شد.


پایان


Þögn


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

نیوت اسکمندر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۰ سه شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۳:۰۷ پنجشنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۸
از دپارتمان جانور شناسی یو سی برکلی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 144
آفلاین
نیوتون نیوت آرتمیس فیدو ابن رازی بن حیان آلفرد نوبل اسکمندر

VS

لادیسلاو پاتریشوا خانزفا کاردلکیپ جورامونت پتیران عاصدیغ زاموژسلی

-بابا، بابا، بابا نیوت.
این جملاتی بود که نیوت می شنید در حالی که در ذهن بقیه به این صورت بود:
-وااااااااااااااااااااااااااااااوااااااااااااااااااااااااان.

نیوت با سرعت زیادی خودش را به حیاط خانه ریدل رساند. صدا از درون خانه ای چوبی به رنگ صورتی می آمد. در همان لحظه از خانه یک فروند تسترال که لباس و پاپیونی صورتی پوشیده بود بیرون آمد.
او گریه می کرد و با زبانش با نیوت صحبت می کرد.
-بابا نیوت، من غذا.
-میدونم جی لو جون ولی الان پول ندارم باید از آقا لردجون بگیرم.
-من غذا... اگه غذا نداد صدا بالا برد...آقالرد جون ناراحت...از خانه ریدل طرد شویم.
-صبر کن میارم جی لو.

در همین زمان نیوت سرش را برگرداند. او جمعیت بسیاری دید که به صورت پوکرفیس به او نگاه می کردند. البته برای مرگخواران این کارها تازه نبود. همیشه نیوت را در حالت خواب دیده بودند که بچه هایش رسیدگی میکند وحتی دیده بودند شبانه روز به آن ها شیر می دهد.

اما در ذهن نیوت چیزی دیگر می گذشت. اوباید پول در می آورد. او فکر که چه کسی در آنجا پول دارد و تنها به این نتیجه رسید که مورفین گانت ثروتمند است. اوخودش را به اتاق مورفین رساند. در زد ولی کسی جواب نداد. در را باز کرد و وارد اتاق شد.
وضعیت وحشتناکی بود. اتاق در دود بود. از آخر اتاق صدایی ضعیف به گوش رسید:
-شی شده؟
-سلام آقای گانت، بچه های من گرسنه هستن... چجوری بگم از شما میخواستم پول به من قرض بدین.
مورفین که از حالت اسکرین سرور بیرون آمده بود. پس از دقایقی که توانست حرف های نیوت را تحلیل کند، گفت:
-من پول میدیم...اما باید برام چیز ژابژا کنی.

نیوت که از سخنان او هیچ چیزی نفهمیده بود گوشی اش را در آورد و جلوی دهان مورفین گرفت. گوشی برایش حرف های مورفین را ترجمه کرد. نیوت آب شد، آتش گرفت و خاک شد و در همین اوان که درحال تبدیل به عناصر چهار گانه بود با تندی گفت:
-آقای گانت من پیمان ضد چیزو امضا کردم، من تو دهن چیز میزنم من ضد چیز درست میکنم.

سپس به سرعت از اتاق بیرون رفت و در را محکم بست. او ناراحت و عصبانی بود. به این فکر می کرد که کارش در خانه ریدل تمام شده است. او دوست داشت که تا آخر عمر در مرگخواران باشد.
در همین فکر بود که ناگهان به یاد آورد رودولف لسترنج هر هفته با ساحره ها به بهترین رستوران ها می رود و به آن ها هدیه می دهد.
نیوت به پیش رودولف رفت. رودولف در صندلی فرو رفته بود و داشت با تلفن مشنگی با یک ساحره خیلی باکمالات حرف میزد. رودولف تا دید نیوت به او نگاه می کند از جایش بلند شد و اطراف را نگاه کرد و دید بلاتریکس نیست.
سپس به گفتگویش ادامه داد:
-گربه کی بودی تو؟....میو میو میو.

نیوت زبان تمامی حیوانات را می دانست . او فهمید که آن ساحره خیلی باکمالات، خانم نوریس است. برای او عجیب بود که رودولف حتی به یک گربه هم رحم نمی کند. نیوت به یاد مشکلش افتاد و گفت:
-رودولف، یه کمک از تو میخوام، پول ندارم برای بچه هام غذا بخرم میخواستم ببینم پول داری؟

رودولف گوشی را از گوشش برداشت و گفت:
-نمی بینی دارم با ساحره با کمالات حرف میزنم؟...میتونی بری پیش ارباب پول قرض بگیری.

نیوت با شنیدن "ارباب" به یاد اتفاقات روز قبل افتاد.

فلش بک- یک روز قبل- اتاق ارباب

نیوت که در مقابل میز لرد زانو زده بود، به نجینی غذا میداد و او را نوازش می کرد. لرد با عصبانیت عرض اتاق را طی می کرد. پس از چند دقیقه، لرد بالاخره به حرف آمد:
-نیوت ما از دست تو عصبانی هستیم....تو زیادی سفید هستی...باید کاری کنی که نظر ما برگرده.
-ارباب... ما چه کاری میتونم انجام بدم تا نظرتون برگرده؟

نیوت برای اینکه به لرد نشان بدهد که سیاه است به سمت تنها موجود زنده اتاق به غیر از لرد حمله کرد. این شخص وینکی بود. نیوت مسلسل وینکی را گرفت و وینکی را زیر بار رگبار برد. وینکی صدای عجیبی از خودش در آورد و روی زمین افتاد.
لرد خندید و گفت:
-نیوت ما اگر وینکی رو روزی سه بار زیر رگبار نگیریم خوابمون نمیبره...وینکی جلیقه ضد گلوله داره.

نیوت لرد نبود که وینکی کاری نکند. وینکی خودش را روی شانه های نیوت انداخت و گاز میگرفت. نیوت هم به زبان جن های خانگی با او حرف میزد:
-وینکی جن بد...نیوت میخواست مسیاه شه.
-نیوت جن بد....وینکی فقط توسط ارباب کشته شد.

نیوت که خونش به جوش آمده بود خنجرش را درآورد و به پهلوی وینکی وارد کردو وینکی را کشت. در همین زمان تمامی جن های خانه ریدل در آنجا ظاهر شدند. آن ها با هم تکرار می کردند:
-نیوت بد....وینکی موزیر...وینکی مکشوت در راه ارباب.

لرد با نارحتی به نیوت نگاه کرد و گفت:
-نه نیوت تو فقط به نیروهای ما آسیب وارد میکنی، این سیاهی نیست.
-ارباب پس یه راه دیگه نشونم بدین.
-محفلی ها رو گیر بنداز واذیت کن وبرای ما فیلم بگیر...اینطوری ما به تو هر چه که خواستی می دهیم. ما ارباب سخاوتمندی هستیم.


پایان فلش بک

نیوت دیگر راهی نداشت. در آنجا نشسته بود و گذر عمرش را می دید؛ که در همین زمان رودولف گفت:
-آنتونیو بلیت های تورو فروختی؟...چندتا ساحره بلیتارو خریدن؟

در همین زمان نیوت از جایش نیم متر پرید. او فهمیده بود که چکاری باید انجام دهد. نیوت به دنبال محفل از خانه ریدل رفت.

خانه گریمولد

گریمولد مثل همیشه خلوت بود. نیوت سبیل هیلتلری گذاشته بود و پالتویی بلند پوشیده بود که روی آن لگو سازمان ملل هک شده بود. نیوت در گریمولد را زد. در به سرعت باز شد. پیرمردی به همراه ریش بیرون آمد و با تعجب گفت:
-اینجا که نامرئی بود...شما چطور پیدا کردین؟
-بنده از طرف سازمان ملل جادوگری اومدم.

دامبلدور دستی به ریشش کشید و به این فکر کرد آیا سازمان ملل جادوگری وجود دارد یا نه. اما به نتیجه ای نرسید. سپس دستانش را باز کرد و به نیوت گفت:
-ای فرزندم بیا به سویم... ما سازمان ملل را دوست داریم.

نیوت که درباره تمایلات دامبلدورانه شنیده بود به عقب رفت. و سپس گفت:
-اقای دامبلدور بنده مامور شدم که شمارو به علت وضعیت بد غذایی ویزلی ها به یک گردش ببرم.
-آه فرزندم ما از سازمان ملل تشکر میکنیم. فقط چه شرایطی دارد؟
-تنها شرطش اینه که شما چوبدستی خودتونو به عنوان یه ضمانت به ما بدین تا فقط50نفر از ویزلی ها با ما بیان.

دامبلدورگیج شده بود. از یک سو سازمان ملل نگران وضعیت غذایی ویزلی ها بود و از سوی دیگر فقط 50 نفر آن ها را به گردش می برد. او بالاخره به این نتیجه رسید تا چوبدستی اش را به نیوت بدهد. او از نیوت پرسید:
-خوب کی این گردش شروع میشه؟
-شما فردا صبح ساعت 8 بیاین دم در هاگزهد. از اونجا میریم، شام و ناهارم با ماست.

سپس نیوت از او خداحافظی کرد و با خوشحالی آن جا را ترک کرد.

صبح روز بعد-کافه هاگزهد

نیوت به همراه اتوبوس شوالیه که دزیده بود، مقابل کافه هاگزهد منتظر دامبلدور و بقیه محفلی ها بود. در همین حال صدای چندین نفر از کوچه کناری آمد:
-ما بچه های محفیلم....زیبا و خندانیم.

دامبلدور از دور نمایان شد. پشت سر دامبلدور 50 بچه ی موی قرمز که طبیعتا از ویزلی ها بودند، در حال جلو آمدن بودند. در کنار بچه ها فنگ به همراه آرتور ویزلی بودند. نیوت اتوبوس شوالیه را روشن کرد و محفلی ها را سوار کرد.
کمی از کافه هاگزهد دور شدند. در همین زمان نیوت به میان محفلی ها آمدوگفت:
-امروز من میخوام شما رو به جایی ببرم که تا الان هیچ جادوگر و ساحره عادی پا نگذاشته... میخوایم به مرلین لند بریم.
-مرلین لند؟ یعنی ما مرلینی می شیم؟
-بله مرلین لند یک دنیا موازی با دنیای ما هست. تمامی ما مرلین درونمون در این سرزمین وجود دارد.

جمعیت به گونه ای به نیوت نگاه میکردند که انگار انسانهای جنگل آلبانی بودند. او از نفهمیدن آن ها خوشحال شده بود. او حرف هایش را ادامه داد:
-فقط باید مواظب باشین که مرلین درنتونو اونجا نابود نکنین. اینجوری دیگه از لطف مرلین محروم میشین. لطفا اپلیکیشن مرلین نت نصب کنین. بعدش من براتون مرلین شکن میفرستم تا بتونین راحت برین توی مرلین نت ملی.

ملت باز هم تسترال گونه او را نگاه کردند و گوشی هایشان را درآوردند. نیوت به آن ها مرلین نت را داد. در همین زمان یکی از پنجاه ویزلی حاظر که مشخص نبود دقیقا بچه چندم ان ها است، گفت:
-آقا سازمان ملل نمیشه بریم کنسرت انریکه مرلینیاس و مرلینا دل ری؟

نیوت عصبانی شد و گفت:
-طبق برنامه من عمل میکنیم ویزلی. در وهله اول ما به پیش دکتر مرلین دگورث گرنجر می رویم. ایشون فوق دکترای مرلینعجون شناسی از دانشگاه صنعتی مرلین مریلنهران دارن. میخوان به ما مرلینعجون بدن تا داخل مرلین لند به مرلین درونمون تبدیل نشیم.

بعد از چند دقیقه اتوبوس شوالیه از در مرلین لند وارد شد. آن ها می خواستند به سمت آزمایشگاه دکتر مرلین دگورث گرنجر بروند که صدای شکستن شیشه اتوبوس شنیده شد.
نیوت دید که حدود ده نفر از ویزلی ها برای دیدن فیلم Fantastic Merlines And Where To Find Them 2017 از اتوبوس فرار کردند. نیوت گفت:
-ویزلی بزرگ دنبالشون برو. اونا میرن مرلینما فیلم ببینن.

در همین زمان ان ها به خانه مرلین دگورث گرنجر رسیدند. نیوت به عنوان مرلینمای تور از اتوبوس یا مرلینوبوس پایین آمد و جلویش فردی از سازمان مرلین متحد ظاهر شد. او با عصبانیت گفت:
-آقای محترم، شما ناقص حقوق بشر هستین. شما آبروی سازمان مرلین متحد بردین.

نیوت پوکرفیس شده بود. او می دانست که سازمان مرلین متحد ساخته ذهنش بود و وجود خارجی ندارد. در همین زمان گروهی به آن ها حمله کردند و تمامی آن ها را بیهوش کردند.

یک ساعت بعد-مرلینمولد

- ای قشنگ تر از مرلینا تنها تو کوچه نریا مرلینای محل دزدن مرلین منو میدزدن.

نیوت با شنیدن این شعر از جایش بلند شد. او در خانه ای بزرگ و خالی از وسایل و در میان چندین جادوگر قوی هیکل بود. در همین زمان مرلین گانت به سمت او آمد:
-بشین تا رئیس بیاد.
-تو مرلین درون مورفینی؟
-مورفین تسترال کی هست؟ من مرلین هستم، یعنی اینجا همه مرلین هستن.

نیوت از این همه مرلین شگفت زده شده بود. او مرلین لند را از روی اینترنت پیدا کرده بود. در واقع او اصلا تحقیقی درباره این محل انجام نداده بود اما تمام حدسیاتش درست در آمده بود.
در این زمان او مردی کچل را دید. نیوت او را در سریال مشنگی دیده بود. از دور او را با زبان مرلین لند صدا زد:
-آقای مرلین وایت شما فرمرلینگی این جمع هستین. من به عنوان مرلینما ای تور میخواستم در مورد این بی احترامی بپرسم.

مرلین وایت به سمت نیوت آمد. او با تمام قدرتی داشت به گوش نیوت زد و گفت:
-شما گروگان ما هستین. ما شما رو برای آزادی سر دسته مون با پلیمرلینس مرلین لند معاوضه میکنیم.

نیوت ترسید. با اینکه مرگخوار بود اما تا این زمان هیچ وقت در آدم ربایی شرکت نکرده بود.
نیوت به محفلی ها نگاه کرد. هر کسی درحال انجام کاری بود. دامبلدور به مرلین درونش که مرلین گریندل والد بود خیره شده بود. نیوت مضطربانه به سمت مرلین گانت رفت و گفت:
-میتونم یک درخواست داشته باشم.
-هاا..چی میگی بوژبوژی؟
-میخواستم یه فیلم بفرستم میشه دوربین مخفی و گوشیمو به من بدین.

دقایقی بعد مرلین گریندل والد دوربین و گوشی را به نیوت داد. نیوت حافظه دوربین را در اورد و به گوش اش زد و در تلگرام به لرد فرستاد و نوشت:
-ارباب آخرین ماموریت انجام شد. فکر کنم به اندازه کافی هم من و محفلی ها اذیت شدند. آخرین درخواست من اینه که مرلین خوانده بچه هام بشین. من هم اینجا به مرلین اسکمندر تبدیل میشوم. با یاد مرلین.

در همین زمان صدای مرلین وایت آمد. او گفت که رئیس آزاد شده فقط این جادوگران را باید تحویل بدیم. آن ها به سمت جادوگران رفتند وآن ها را بلند کردند و به بیرون بردند. نیوت خوشحال بود که میرود که مرلین گانت او را نگه داشت. مرلین به او گفت:
-رئیس با تو کار داره.
-چی؟من میخوام برم.

پنج دقیقه بعد رئیس آن ها آمد. او کسی نبود به جز مرلین درون وینکی. نیوت فهمید در چه مخمصه ای افتاد. مرلینکی به سمت نیوت آمد و گفت:
-نیوت تو باید بخاطر کشتن وینکی کشته بشی. من مرلین درونتو کشتم تا تو جاودانه نباشی. بخاطر همین هم به زندان افتادم. حالا هم وقته انتقامه.

در همین زمان مسلسلش را بیرون آورد. نیوت چشمانش را بست و زندگی اش فکر کرد. چند ثانیه گذشت و نیوت یکی از چشمانش باز کرد. همه روی زمین افتاده بودند.
کسی آن ها را کشته بود. نیوت به دنبال فرشته نجاتش بود. او تنها اثار باقی مانده از بزاق یک هاسکی که برنزه کرده بود را دید. فنگ از اول سفر مواظب او بود.

نیوت می توانست به راحتی به زندگی اش برگردد. او تصمیم گرفت که در همان مرلین لند بماند و مرلین اسکمندر بشود و در خاطرات جاودانه شود.


ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۲ ۱۳:۵۴:۲۰
ویرایش شده توسط نیوت اسکمندر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۲ ۱۴:۲۳:۴۸


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۱۳ دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
آرسینوس جیگر
VS.
پروتی پاتیل


مواد لازم!



- نیست!
- واسه منم نیست، همشم واسه اینه که ارباب نمیبخشتم!
- حتی واسه منم نیست!
- با اینکه واسه منم نیست، ولی همه چیز درست میشه به نظرم.

سه مرگخوار دیگر، به طرز مرگباری به آرسینوس نگاه کردند. و آرسینوس هم که متوجه شده بود هر لحظه ممکن است توسط آنها خفه شود، صحنه را به سوی اتاقش ترک کرد.
در واقع از این چهار مرگخوار، یعنی بانز، رودولف، لینی و آرسینوس چیزهایی دزدیده شده بود. و همه شان میدانستند توسط چه کسی. از بانز ردایش را دزدیده بودند، از رودولف قمه هایش، از لینی شاخک فلزی خنجر مانندش و از آرسینوس پاتیلش. و هر چهار نفر میدانستند این اتفاق توسط چه کسی افتاده، آنهم درست شب قبل که با ریگولوس "تسترال به هوا" بازی میکرده اند...
اما اکنون تنها مشکلی که وجود داشت، این بود که ریگولوس کاملا غیب شده بود و احتمالا تا به حال هر یک از اقلام دزدیده شده را سه بار فروخته بود، پس هیچکس نمیتوانست حتی به پس گرفتن وسایلش فکر کند.

آرسینوس چند ثانیه بعد، وارد اتاقش شد و به جای خالی پاتیلش نگاه کرد. دور تا دور محلی که پاتیلش در آن قرار داشت را لایه نازکی از غبار پوشانده بود، اما زیرِ محل قرارگیریِ پاتیلش همواره پاک بود.
معجون سازِ بی پاتیل، نشست و تفکر کرد. پرنده تفکراتش به دوردست ها پرواز کرد. به خانه قدیمیشان که همراه پدر و مادرش زندگی میکرد. به هاگزمید. به کوچه دیاگون. و در نهایت به هاگوارتز.
و همان لحظه بود که لامپِ روشنی بالای سر آرسینوس روشن شد. آرسینوس به سرعت لامپ را روی هوا گرفت و لامپ در دستان او تبدیل شد به صفحه ای نقره ای و درخشان.
آرسینوس نیشخندی به منوی نظارت تالار گریفیندور زد، اگر تالار را به وسیله منوی نظارت به خوبی زیر نظر میگرفت، شاید میتوانست پاتیلی را که سال ها قبل در آنجا مخفی کرده بود، پیدا کند.
آرسینوس انواع و اقسام واژه هارا برای جستجوی پاتیل امتحان کرد... اما چیزی پیدا نکرد.

ساعاتی گذشت... آرسینوس داشت خسته میشد. او تحمل اینهمه بی پاتیل ماندن را نداشت. روزگار بی پاتیل برایش بسیار سخت میگذشت... تا اینکه ناگهان منوی نظارت شروع کرد به بوق زدن.

- چی؟! اوه... یعنی چی؟ یه پاتیل اومد توی تالار الان؟! یعنی چه... اوه... وایسا ببینم... پروتی پاتیل... پروتی پاتیل... پروتی پاتیل... خودشه! یه پاتیل زنده توی تالار گریفیندور داره میگرده و من اینجا بدون پاتیل نشستم. کاملا فهمیدم باید چیکار کنم!

دقایقی بعد، همراه با شنیدن یک صدای پاق بلند که موجب شد چندتا عنکبوت از لای چوب های سقف به زمین بیفتند، آرسینوس از خانه ریدل ناپدید شد...

چند لحظه بعد، آرسینوس با صدای پاق دیگری مقابل مغازه "دوک های عسلی"، در هاگزمید ظاهر شد.
مرگخوار نقاب دار، بدون توجه به ملتی که به ردای رسمی، کراوات و نقابش زل میزدند از آنجا عبور کرد و یکراست و بدون کوچکترین اتلاف وقتی به سوی قلعه هاگوارتز حرکت کرد.

یک ساعت بعد، آرسینوس که خیس عرق شده بود، به هاگوارتز رسید.
به شدت تلاش میکرد توجهی را به خودش جلب نکند، نمیخواست بلافاصله پس از ورود و خروجش، و گم شدن یکی از دانش آموزان، کسی به او مشکوک شود.

ناظر گریفیندور، بدون جلب توجه خاصی، با آرامش و سرعت خود را به طبقه هفتم رساند. به وسیله منوی نظارت، بانوی چاق را ساکت کرد و وارد تالار گریفیندور شد.
سکوت و خالی بودن قلعه نشان از تمام شدن امتحانات داشت و همچنین ملتی که برای بیرون آوردن خستگی امتحانات، اجازه پیدا کرده اند تا ظهر بخوابند.

آرسینوس لبخندی شیطانی زد، روی یکی از مبل های تالار نشست و به سرعت با منوی نظارت خود، وارد مشخصات و بیوگرافی پروتی شد.
لبخند شیطانی اش در زیر نقاب، با خواندن هر کلمه پر رنگ تر میشد...
- پس کیک پاتیلی دوست داره... چه پاتیل در پاتیلی بشه امروز! همیشه میگفتم همه چیز درست میشه ها.

آرسینوس با گفتن این حرف، یک عدد "کیک یزدی" از جیب خود بیرون کشید و به وسیله چوبدستی آن را به شکل پاتیل در آورد. سپس معجون بیهوش کننده را روی آن ریخت، و با طلسمی دیگر آن را به سوی خوابگاه دختران فرستاد...
لحظه ای بعد، آرسینوس که به هیچ وجه فکر نمیکرد کیکش چنین تاثیر عمیقی بگذارد، با دیدن پروتی پاتیل که در خواب، دستانش را همچون زامبی جلوی بدنش گرفته بود و به دنبال کیک می آمد، خود را پشت مبل پنهان کرد.

چند دقیقه گذشت و آرسینوس آرام و مخفیانه پشت سر پروتی حرکت میکرد... به دلیل خواب بودن دانش آموزان، ارواح و تابلوها، همه چیز راحت و ساده پیش رفت و آرسینوس و پاتیلِ زنده اش که همان پروتی باشد به هاگزمید رسیدند.
آرسینوس نمیتوانست باور کند که پروتی تمام راه را به دنبال یک کیک، آنهم در خواب آمده باشد. اما بهرحال دیگر وقت بیدار کردن وی بود، پس نتیجتا ضربه ملایمی به شانه وی زد.

- من کجام...؟ اووخ!

آرسینوس نمیتوانست همراه با یک پروتیِ خواب که درحال تعقیب یک کیک تغییر شکل داده شده است آپارات کند. پس ابتدا وی را بیدار کرد، و سپس با یک ضربه ملاقه معجون سازی او را بیهوش ساخت.

پاق!

آرسینوس و پروتیِ بیهوش، درست وسط اتاق آرسینوس ظاهر شدند. البته آرسینوس در کف اتاق و پروتی هم درست روی میز، که موجب شد نیمی از وسایل معجون سازی روی زمین بریزند.
آرسینوس بدون توجه به وسایل روی زمین ریخته، به سمت پروتی رفت، در حالی که چاقویی را در دست نگه داشته بود...

خرچ... خرچ... شلپ!

آرسینوس به نتیجه عملش نگاه کرد. شکمِ پروتی کاملا خالی شده بود و البته شباهت بی نظیری به یک پاتیل پیدا کرده بود. بهرحال، آرسینوس پس از آن، بدون دل و روده پروتی که با صدای "شلپ" روی زمین انداخته بود، روی زمین نشست و مشغول گشتن و جدا سازی مواد معجون سازی شد.
چند ثانیه بعد، آرسینوس که قطرات عرق از تمام منفذهای نقابش خارج میشدند، بلند شد و شروع کرد به مخلوط مواد معجون سازی، با دقت، اما همزمان با سرعت و تبحر...

ساعتی بعد، اتاق غذاخوری خانه ریدل:

آرسینوس، پس از اینکه پروتی را در جای پاتیل قبلیش گذاشته بود، یک راست به سوی اتاق غذا خوری رفته بود تا شام را به موقع در کنار مرگخواران و البته ریگولوس میل کند. او میدانست ریگولوس هرگز شام را از دست نمیدهد.
همچنان که داشت از کنار صندلی ها میگذشت، در کنار صندلی ریگولوس متوقف شد و با چهره ای ریلکس، از معجون جدیدش داخل نوشیدنی ریگولوس خالی کرد. مرگخواران نیز به امید اینکه ریگولوس به زودی کشته میشود، سوت زنان به اطراف نگاه کردند.

چند ثانیه بعد، ریگولوس آمد.
ریگولوس با چهره ای پوکرفیس آمد.
و مرگخواران نیز اصلا به رویشان نیاوردند...

ریگولوس نشست و به لیوان نوشیدنی مقابلش نگاه کرد. سپس با آرامش آن را برداشت و در گوشِ خود خالی کرد.

در ردیف دیگر صندلی ها، صدایی از روی صندلی خالی کنار آرسینوس گفت:
- حالا معجون چی دادی بهش؟ اشتباهی باز معجون هکتوری چیزی نباشه یهو صد تا ریگولوس تکثیر شن این وسط! همین یدونش هم زیاده ها... ببین چه بلایی سر من آورده. یه ردا داشتم اونم دزدید!
- معجون ترک اعتیاد به دزدی بود بانز... همراه با... هوووم... یه مقدار خیلی زیادی عذاب وجدان.

و بانز متوجه شد همیشه پای یک معجون ساز، به خصوص از نوع آرسینوسِ آن در میان است...

اما همچنان که بانز در حال متوجه شدن بود، ریگولوس از جای خود بلند شد و مقابل آرسینوس آمد.
سپس یک عدد پاتیل طلاکاری شده را از جیب در آورد و توی سر آرسینوس کوباند.
- اینو هیچکس نخرید مرتیکه نصفه نیمه. پاتیل بوی کل هیکلتو میده.

آرسینوس و بانز:


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱۹ ۰:۱۸:۵۷







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.