هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵
#27

دارک لرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱:۳۷ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از پیش دافای ارزشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 823
آفلاین
و در آغاز من نشسته بودم و پسته مي‌شکستم... و پسته دست من بود.

--------

زحمت نکشید این متن پساپست رول پلنگ نیست!


-------

امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل: آهاهاهاهاهاها! فکر نموده‌ای من ننموده‌ام؟!

دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز در گوش امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل چیزی زمزمه می‌کند.

امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل: آها! فرمودن که منظورم بد برداشت شده! البته که من نموده‌ام ..... شماها را نصیحت! ای موجود ریش دار! از جایی که ما اومدیم کسی ریش نداره! تو به چه اجازه‌ای ریش داری؟! کنار بایست و بذار محاکمه شروع بشه... وادور جون از توی اون بساط یه چندتا صندلی ول بده

و دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان‌های جادو گریز اشاره‌ای با کله‌ی آهنینش به کپه‌ی بی‌چشم و روی سیاه‌رنگ نمود و سولاخی بسی عظیم در میان کپه از هم گشودن نمود و از درونش مقداری اثاثیه‌ و مبلمان به بیرون پاچید و بر تارک زمین پارکت گون هاگوارتز جلوس نمود!
- اهم اهم! خوب ما امپراطور (...)* شماها را به هفت بار مرگ سریع و فوری به جرم.... ا.... جرم... چیز بازی در کامیون ما....
* خلاصه نویسی: 2 نمره مثبت به خاطر خلاصه‌نویسی
سرژ: آقا اجازه؟
- چیه پسر جان؟
- چیز چیزه؟ یعنی چیز بازی چیه؟
پسر و دختر rada less: به خدا ما هدفمون فقط آموزشی بود! سی دیش هم به زودی میادش ها! تازه در فضا مدل سفینه‌ای بیشتر فروش می‌کنه!
دارت ممد رئیس دارت عبدل که بهش امپراطور بخشِ تاریکِ‌ دنیایِ قدرتم می‌گن: سوووووووووووکوت! وسط حرف من حرف نزن!
سرژ: آخرش چی شد؟ جرمشون چیه؟
وادور سیاه او که از فراسوی کهکشان‌های جادو گریز اومده: همون دیگه... جونم... این قسمتش رو توی صورت جلسه ننویس... ژوپسا ژوپسا!
ندایی از غیب با اکو: ..... من کمی دلگیر شدم....!
پسر و دختر rada less: آقا الکی نگو جریان ژوپسا ژوپسا نبود!

سؤال معلومات عمومی: نام یکی از قبایل در زمان‌های قدیم در جادوگران بود:

1. ماجراهای تیم شاهین: خواهر یوسوجی **** می‌شود
2. گل‌های بادام زرد
3. هری پاتر و بازگشت کوسه‌ی مهربون III اثر محمدباقر قزوینی
4. گومبا گومبا هه هه هه

پسر و دختر rada less: مورد چهارم وزنش قشنگ‌تره

سرژ: من بازم نفهمیدم جرمشون چی بود!

امپراطور خیلی سیاها: وادور اون رو از دادگاه خروج کن!

آهنگ تایتانیک...
وادور سیاه پا بر زمین کوفت... بر فراسوی زمان استخوان‌های جهان به تلق تلق افتادند. هاگوارتز از وسط شکافت... ماه بر روزی زمین سقوط کرد و جمعیت زمین منقرض شدند...

سرژ: اه حال نکردم! خیلی بی‌مزه بود! میرم یه دوری بزنم!


... (این سه تا نقطه است! سه تا نقطه‌ی مظلوم و تنها!)



------------------------------------------------------------------------------
بالاتر از خطر 4 :

دِن دنِ دیش درن برم! درنگ دورونگ دارابارونگ! (نوعی موزیک محلی!)

دامبلدور و یاران بندر می‌ریزن داخل

شعار: ای وای ای وای به دامبل بندری....
صد بار ای وای به دامبل بندری (هر چند بار حال کردین)
ملت بندر شاکی‌اش شدهَ
منقل و بافور چاکرش شده....
ای وای ای وای به دامبل بندری....
صد بار ای وای به دامبل بندری (سه بار!)

دامبل: این‌جا مدرسه‌ی موِ کا! سی رد کارِت بیگر و بیرون امپراتور!

امپراطور عصبانی اون بخش از دنیای نیرو که خیلی سیاه بود: امپراتور؟! بدون ط دسته دار؟! بدون دسته؟! چطور جرأت می‌کنی بدون دسته با من صحبت کنی؟! دارت عبدل بپر پشت کامیون دنده عقب بگیر!

وادور: چشم امپراط (ط به خاطر شکلش در جایی از دامبل نفوذ نمود) ور کبیر!

و وادور بعد از ورود به روده‌های فضا زمان با سفینه‌ای که پشت آن نوشته بود "بر چشم بد لعنت" دنده عقب گرفت و به موجب آن دامبل و هری دیگ ساز و یارانش در زیر کامیون له شدند و داستان هری پاتر برای همیشه به پایان رسید!


-----

اطلاعات اضافی:

سرژ هنوز زنده است و بر روی معنای چیز در حال تحقیق است. وی چندین جلد کتاب درباره‌ی چگونه چیز سازی و چیز کردن و چیز آوردن به رشته‌ی تحریر درآورده است.


امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل:
او به خاطر قر شدن سپر سفینه‌ی خود به راهنمایی رانندگی جادوگری شکایت کرد و در حال حاضر خانواده‌های کشته شدگان حادثه‌ی دنده عقب در حال پرداختن قسط‌های قصارت سپر کامیون امپراطور هستند. وی همچین قانونی رو در جامعه‌ی جادوگری به تصویب رساند که به موجب آن استفاده از ت بدون دسته موجب پیگرد قانونی خواهد بود.


دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان‌های جادو گریز: وی عصر آن روز با دیدن پوسترهای اما واتسون در سایت جادوگران مفقود گشت و آخرین بار در جزایر گالاپاگوس در حال توضیح پسامدرنیسم برای خرچنگ‌های جهش یافته مشاهده شده است.



پسر و دختر rada less: بعد از موفقیت فیلم‌ اولشان شب‌های کامیونِ امپراطوریِ اون طرف جهت وجه بخش تاریک دنیای قدرت به صورت اپیزودی را منتشر کردند. آخرین نسخه‌های چندین گانه‌آن‌ها به اسم بازگشت به هاگوارتز: انتقام از ولدمورت میلیون‌ها نسخه فروش داشته است.

پرفسور کوییریل: او در داستان حضور نداشت ولی به دلیل دادن اخطار به دارت عبدل و دارت ممد در پیام شخصی دچار عذاب وجدان شد و قصیده‌ای سرود با نام کاش من نیز آتشفشان بودم که تمام نسخه‌های آن توسط لرد ولدمورت خریداری شد!


!ASLAMIOUS Baby!


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵
#26

آنیتا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل رو به دارت عبدل نمود و فریاد بر آورد که:
_ آآآآآی بچه مرشد!
و دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز و خانه زاد آمپراطور، سر تعظیم بر آورد و مشتاق شنیدن گفت:
_ جوووون مرشد!
امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل، دستانش را در هم پنجه بنمود و اشاره ای به آن فرد نورانی از شدت لامپ 500 واتی و پر از ریش و پشم نمایید و اینگونه سخن خویش، ادامه بداد:
_ او باید بمیرد، چرا که من میخواهم! و بر توست تا این خواسته ی مرا اجابت کنی! ...
انگشت سبابه ی خویش را به اشاره به چشمان آن ریش صفت واداشت و با ابروانی از شدت خشم بالا انداخته بگفت:
_ ما را خوش نمی آید این را ببینیم!... او را به سرداب فیلچ ِ سرایدار برده و با وسایل مشکوکیوسی که آنجاست، شخصیت درونی او را کشف کرده، به من بگویید تا چشمانش ر چون آقامحمد خان، در آورم!
پس دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز، با طلسم" طناب پیچیوس" دستان آن فرد ریش زاده را ببست و سوار بر مرکب ابلیس* او را به سرداب مخوف فیلچ ببرد!
* همان خر شیطان!!!
در این بین هنوز دو سوال در اذهان آن دو بچه ی بی تربیت بی پاسخ مانده بود! :
1- چرا اسم آنها عبدل و ممد است و چه کاره می باشند؟!
2- آن فرد ریش هیبت دیگر از کدام سوراخ پیدا بشد!

بیژد!
و این صدای پرتاب طلسم مرگ، بوسیله ی امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل به سوی آن دو بچه بود!!!
موهاهاها!
--------
چقدر وحشتناکه قاچاقی پست زدن!!


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۵۹ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۸۵
#25

سرژ تانکیان old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۹ جمعه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۹ یکشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 532
آفلاین
موسيقي كهكشاني «محكوم اعدام» از بلند گوهاي سفينه پخش ميشه

يك بشر ريش دار از تاريكي پشتشون بيرون امد...
_ نه من نميگذارم انگشت تو كار بكني ، ببو... قبل مجازات آنها بايد مرا بكشيد اي ببو!

دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز : تورا چه كسي هست اون توي روده زيرينت؟(جمله هاي پسا رول پلينگ)

-من خداي بخش نور افكن دنياي عشق معروف به ....

امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل: بيمر !

و مرد...

_نه خالي نبند من نمردم

دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز :واي چقدر سنت شكن! امپراطور بخش تاريك بقيش را حسم نيست بگويم ، عجب موجود خفني ، چه بشر جيگري! گفتيد بمير و او نمرد! به نظرت ما خيلي تكراري نشديم؟ بهتر نيست اين سرمنشا همه كليشه شكن هارا نزد خود نگهداريم؟

امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل: نچ! «بمير» خالي اندكي كم بود براي اين بشر! ببين حالا چه بلايي سرش مياوردم! بمير اي گاو!.... بمير اي خر...بيشعور بمير ديگه! نخير اين قصد مردن ندارد...حالا آخرين فن! اين است قدرت مطلق تاريكي: بمير اي كره خر!

همان بشر نور افكن: من هنوز زندم

دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز : چقدر اين ماجرا مرموز شده

براي طولاني شدن پست كمي توصيفات اضافه:

او يك ريش بزني خوشگل داشت وتنها راه كشتنش او «بمير اي بز» بود و چون بز يك حيوان نجيب و سفيد است امپراطور بز نميشناخت! او بسيار مويش وز وزي و او بسيار بيريخت بود! او قدي متوسط و او لاغر بود! او اصلا جيگر نبود! او خيلي بود و او خيلي نبود...او بود و او نبود! او...


ویرایش شده توسط [fa]سرژ تانكيان[/fa][en]serj tankian[/en] در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۱۵ ۱۳:۰۲:۴۶


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۸۵
#24

Rubolfodor Alexandr Bubo


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۲ پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۵۵ شنبه ۵ تیر ۱۳۸۹
از آنگباند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز نفسی عمیق ول داد! چنان ول داد که ژرفای کهکشان در نفسش پیچید و سال ها در سایر نقاط کهکشانی به سرعت پیش رفته اند و به آخر الزمان رسیدند و در خالی ِ هیچی که باقی مانده از در هم ریخته شدنِ کائنات ِ خالی مانده بر در گاه ِ ...

(هووووووووووووووووووووووووووووو*)
*= نوعی صدا!

دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز بی خیال ِ نفس عمیق ول دادن شد!

ورد ِ تو دلی ای خواند و توی فضا سوراخی انرژیک باز نمود! سوراخ مثل موجودی زنده می تپید! هی دهانه اش بسته و باز مجددن باز می شد!
نشان می داد که به جایی تو روده های زمان راه داره!

دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز از راه سوراخ یه سفیه ِ خودشون توی مرکز کهشکون رفت!

...

مکان: ( به خاطر امنیت ِ ملی ِ میهنی و ... صاحب مکان ، سانسور می شود همی!)

توی مکان ِ موعود دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز سفینه رو می بینه!

دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز : ایول! کامیونمون! بیا پیش من! بیا ! قان قان قان!

در ِ سفینه خود به خود باز می شه! اما...

( صحنه مدل ِ کارتون ژاپنی سیاه می شه بعد دوباره سیفید می شه)

- اه اه اه! دارین چی کار می کنین؟!
(توی تصویر دو نفر ردا پوش که ردا نپوشیده بودند در آن واحد صمیمی شده و به راز و نیاز می پرداختند!)

- هیچی! ترق! ترق*

*= صدای آپارات تو خلا شنیده نمی شه از شوما پوزش می خوایم

دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز تامل نمود! آن گاه به خود مهیب زد که ای مرد آهنین ! چگونه ای که در نظام کهکشانی ات چیز بسیار است!

آن گاه اون به دنیای قدرت پیوسته آن دو چیز نما را یافته و به خود بپیونداندی!

...

سفینه تخیله شده! یک کپه چیز های سیاه ِ نا شناخته از توی سوراخ ِ تپش دار می پاچه توی هاگواترز!

بعد دو تا دانش آموز و بعد هم دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز خروج نمودند!

-قربان! امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل ! این ها توی کامیونمون داشتن قان قان که نه هان هان هم نه ...اووووم...

- بنال ببینم وادور! چی کار می کردن؟! چجوری رفته بودن اون جا؟! اون که اون ور کهکشانه!

- نمی دونم ! ولی داشتن چیز می کردن دیگه! چیز! چیــــــــــــز ( گیشس گیشس گیشس*)
*= افکت دوربین عکاسی! عکاسان جادویی که گمان نمودند دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز در حال ِ چیز گفتن قصدی جز فیگور نمودن برای عکس گرفتن ندارد او را مورد عکس خود قرار دادند!

-! اوه البته! چیز! (آن همه چیز دان در خورد فرو رفت! در کجای خود کس نداند! )

آن گاه ادامه داد:
- پس اینک شما را به اشد مجازات محکوم می دارم! موافقید؟! میریم سراغ محاکمتون! .... خب محاکمتون تموم شد! شوما گناه کارید! وادور ! شروع کن!


ویرایش شده توسط بووبو(وادور ِ سیاه-دارت عبدل) در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۱۴ ۲۳:۱۹:۵۸


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۸۵
#23

Rubolfodor Alexandr Bubo


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۲ پنجشنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۳:۵۵ شنبه ۵ تیر ۱۳۸۹
از آنگباند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 21
آفلاین
-امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدلا(حرف ندا می باشد)! مرا بنهید تا بوسه بر پایتان بمالم!

وادور سیاه این گفت و دخول نمود!

پیش پای امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل زانو بنهاد!

چیزی تف گون از داخل دهان آهنین اش بیرون ریخته بر چکمه های امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل فرو آمد!
امپراطور : دارت عبدل! مردک پاشو! جاش بمونه سفیدک می زنه! خوبیت نداره!
وادور سیاه-دارت عبدل: هو! آهای! هو! به پای امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل بیافتید ای نا بخردان!

ملت حاضر دورشون شرو می کنه به کف مردن که گوییا نمادی است از اندر کف ماندن در جوامع جادوگری!

- دارت عبدل اینا چشونه؟! یه حالی بهشون بده که چیز ِ کار دسشون بیاد!

آن مرد همه چیز دان ، آن استحاله ی سایه دان و آن مخزن ِ دان بگفتی!

دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز دست اش میاره بالا! همین طور بالا تر! انگار می خواد به چیز ماجرا اشاره کنه! منتها یهو پنجه اش رو می بنده و همه در حالت خفقان روی هوا آویزون می مونن!

( صدای بیرون کادر : آه ! این چنین است صحنه ی به دار آویخته شدن ِ جادوگران!)

وسط جمعیت یکی هنو سر پا واستاده!

دارت عبدل - وادور سیاه ِ کهکشان های جادو گریز خندش مثه کش شلوار بر می گرده تو صورتش!

چرا آقای امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل ، چرا؟!


ویرایش شده توسط بووبو(وادور ِ سیاه-دارت عبدل) در تاریخ ۱۳۸۵/۷/۱۴ ۲۲:۲۹:۲۸


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۰ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۸۵
#22

دارک لرد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱:۳۷ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از پیش دافای ارزشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 823
آفلاین
و هری گفت: آه ای دامبلدور تو را چه می‌شود؟؟؟؟

و دامبل روی بگشافت و همی گفت: آه‌ه‌ه‌ه‌ه‌....! هریا!

ولی یهویی دیوار ترکید و یکی با ردای سیاه پوش پاچید تو هاگوارتز!

امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل: آهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها!

ملت: هین؟!


امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروف به دارت ممد رئیس دارت عبدل: کارتون تمومه! دیگه راه فراری ندارین ما شما رو محاصره کردیم! توجه کنین که ما خیلی سیاهیم!

امپراطورِ بخشِ تاریکِ دنیایِ قدرت معروفه به دارت ممد رئیس دارت عبدل: شما را نباشد یارای توانایی با ما! وادور سیاه! قدرت بخش تاریکِ دنیایِ قدرت رو نشونش بده.........

از داخل سولاخ دیوار قامتی ترسناک پدید آمد. او خیلی سیاه و خیلی مرموز بود و اصولاً برای ماجراهای مرموز مدرسه‌ی هاگوارتز ساخته شده بود!

و این‌گونه بود که ماجراهای خفن و پیچیده‌ی هاگوارتز شروع نمودندی و نفوذ نمودندنی و پاچیدن نمودندی!


!ASLAMIOUS Baby!


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
#21

مرگخواران

بلیز زابینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۸ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۳۳ شنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۱
از یخچال خانه ریدل
گروه:
ایفای نقش
مرگخوار
کاربران عضو
پیام: 1707
آفلاین
دامبل این را بگفت و بر نقطه ای واقع در افقی دور دست خیره بماند . چو هری دامبل را غافل بدید دستش را دراز کرد و غذای دامبل را قاپید !
زمانی که دامبل هری را در حال لومبوندن بدید از زور کینه جهان فریادی برکشید و این چنین شد که شلاقی زرین رنگ را بورون کشید و همچون جلادان شاه وزوزک بر هری تازید!
- آیییییییییی!
هری از درد نعره زد و با چشمانی آزمند به غذای دامبل خیره بماند آن وقت در کلامی مقفا بگفت :

ای قربون ریشت بگردم ای دامبل !!!
چرا منو این چنین زنی ای قاتل ؟

چو دامبل هری را در چنین حالتی بدید در دلش آکنده از احساس ترحم بشد و بگفت :

من آن ریش دراز سر به سنگ خوده ام !
من همان عشق پاک و آن عاشق پریشونم .

هری همچون جانداری دست آموز و مطیع به دامبل خیره بماند سپس غذای دامبل رو به بیرون انداخت !
- ای چه میکنی ای حیوان نمک نشناس ؟ .... مگر غذایش نمک نداشت ؟
هری رو به صاحب دیرینه اش بگفت :
- چطور من این چنین با وقار غذا بخورم .... زمانی که صاحبم در عشق دیرینه اش شکست خورده است ؟
دامبل در یک حرکت حماسی از جایش برخاست و بگفت :
- قربان آن روحیه لطیفت بشم من . فقط ای کاش غذام را کمی آن طرف تر میریختی بیرون !
چو هری به لباس دامبل نظر کرد خجل بشد و سرش خمیده بماند .
دامبل با لبخندی روحانی ادامه بداد :
هری ! تو از جیمزم وفادار تری .... تو از همه حیوانات دست آموز من برتری .

زمان سکوت به سر آمد . دامبل قهقه خنده را سر بداد و هری هم او را همراهی نمود . هری در آن حال که لقمه هایی همچون هندونه را میلمبود رو به دامبل کرد و بگفت :
اکنون در مورد عشق گم شده ات به من بگو
شایدم بتوانم کمکت کنم به من بگو .

-----------------------

اگر از خوندن این پست تعجب کردید زیاد تعجب نکنید من از پستهای ادبی سر در نمیارم


ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۵/۳۱ ۱۷:۴۵:۴۲
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در تاریخ ۱۳۸۵/۵/۳۱ ۱۸:۰۲:۰۷



Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۵۶ سه شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۵
#20

آنیتا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۰۷ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۳
از قدح اندیشه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1325
آفلاین
با این دعای دامبلی، مرلین که هم ریش او بوده و کاسه کوزه با یکدیگر یکی شده بودند، از آن بالا مشتی معرفت و مرام بر سر و روی آن جوانان مغرور بریخت و ندا برآورد که:
_ ای جوانان! از غرور و تکبر بر حذر باشید که مایه ی فتنه میان خرد و کلان است! ای یاران همیش...
اما هنوز سخنش به پایان نرسیده، هری نیشخند زنان آتشی بر افروخت و با آن محاسن مرلین را دود بداد و با صدای بلند او را ریشخند کرد!
و مرلین تنها با شنیدن خنده های هری که نشان میداد لحظاتی پیش انگور خورده است و بعد کمی در آفتاب دل انگیز تابستانی چرت زده است(1)، متوجه ریش سوزی خود گشت و حال آن ماجرا بماند!

تانکیان با حسرت به تاج بالای سر آنیتا می نگریست و آه ندامت میکشید که:
_ خودم کردم که لعنت بر خودم باد!
اما گویا کمی از آن معرفت و مرام مرلین نشان، بر روی سر آنیتا بریخته بود! سر در جیب تفکر فرو ببرد و پس از اندکی درنگ، با حق شناسی سرش را بالا بیاورد و گفت:

من چرا حق ناشناسم؟ سرژ با من حرف گوی!.... بهترین بعد از تو هستم، سرژ با من حرف گوی!
اندرین دوره فقط من تاج، بر سر داشتم ............ حالیا این تاج از بهر تو بودست، سرژ با من حرف گوی!

تانکیان با شنیدن این سخنان لبخندی به لب آورد. دستی بر شانه ی او نهاد و گفت:

" خوب دانستم که تو این حرف ها را میزنی!.... تاج و کبر و فخر دورمی سازی و او را میزنی!!"

پس این ماجرا نیز به خوشی پایان رسید و تانکیان از در بیرون برفت و ا بر خون چکان را نیز با خود ببرد!

سپس بساط شام را آوردند و سفره ها بگسترانیدند. هفت نوع خوراک که در دیسهای نقره ای بود و آبگینه های نوشیدنی بر سر سفره ها گذاردند و حاضران را به تناول کردن دعوت کردند.

هری، با مهر و محبت خواست تا لقمه ای بر دهان دامبلی گذارد که او از خوردن آن گوشت بریان امتناع ورزید و گفت:
نمیدانم چرا قلبم گرفته! .... چرا قلب گشادم تنگ ِ تنگه!
چرا از دیدن اینها نه شادم.... نه غمگین و غمین، اندوهبارم!
دلم بشکسته از این روزگاران!... نمیدانم هری، جانم به قربان!
تو میگویی دلم دلتنگ چیزیست؟!... اگر آری، بگو آن چیزک ِ چیست!
و شاید هم دلم پیش کسی هست!... ندانم من، خاک بر سر من!

-----------
1- همان آبشنگولی خوردن!


منوي مديريت، حافظ شما خواهد بود!
بازنشستگی!


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۱۱ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵
#19

مك بون پشمالو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۰ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۴۸
آخرین ورود:
۱۳:۱۳ سه شنبه ۱۴ مهر ۱۳۸۸
از پيش چو !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
دامبلي سرش را از جيب مراقبت بيرون كشانده و فرمود :
آري در اين وادي، هستند از من خوشتر و برتر !

در همين اثنا هري پاچه دامبل را رها نموده و زير لب با خود شعر را زمزمه مي نمود تا شايد چاره اي باشد بر رهايي از دست اين جماعت ديوانه !!

هري با خود انديشيد :
عجبا بر اين دنياي فاني .. روزي با آنيا و روزي ديگر بر آنيتا ...

سپس هري رو به دامبل نمود و با عشوه و نازي كه مخصوص حيوانات دست آموز است گفت :
اي پير فرزانه و دانا ... چه فرقي است در ميان آنيا و آنيتا مگر يك حرف ... كمكم كن كه بسي مستاصل گشته ام بر اين شباهت غريب !!!

دامبل سر در جيب مراقبت فرو برد و صورتش درخشان گشت !!
" ميان آني و آنيت بود فرقي در حد يك واژه ... ولي اين كجا و آن كجا؟! "

آنيتا كه تا بدين لحظه سكوت پيشه كرده بود لب به سخن گشود !!
" منم برتر از هر چي پرنسس و پيگويجن ... يه كاراي مي كنم كه نكرده حتي اون مدير بووقي جن !! "

دامبل نگاهي خردمندانه به وي كرد و سپس آهي بلند از اعماق وجودش كشيد و زمزمه كنان با خود گفت :
حسرتا كه گذر سال ها طبع شعرم را كور نموده كه هر چه رخت زمان بر او كشيد به نابودي رسيد ... چه بر سر اين جوانان آمده كه اينطور بي شرمانه خود را برتر مي دانند ...

-------------

از آنسوي رود جوانكي كه در صورت چيزي از دامبل كم نداشت به اين جماعت نزديك مي گرديد !!
پشت جوانك آسمان در حال باريدن چكه هاي خون بود ...

دامبل با صداي بلند فرياد زد : اي جوانك كيستي ؟!

- اي پير فرتوت .. مرا نمي شناسي كه هر كس را در اين ديار بپرسي چه كسي است بهترينمان خواهد گفت سرور ما تانكيان !!!!

" منم سرژي كه هست از همه لحاظ برتر ... تو ديگه هستي آنيتا كدامين خر !!
كه اگه داري رنكي و بوووقي و چيزي ... داري همه را از صدقه سر من برتر !! "


صحبت كه بدينجا رسيد دامبل سرش را رو به آسمان گرفت و دست بر دعا برداشت كه اي مرلين دانا ، جوانان ما را به راه راست هدايت فرما !!



تصویر کوچک شده

رون ويزلي !
___________________


Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۸۵
#18

Irmtfan


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۹:۵۷ چهارشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۵
از پریوت درایو - شماره 4
گروه:
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 3125
آفلاین
سپس از دامبلی پرسیدند: در طی این همه افاق و انفس ایا نیکتر و ساده تر و برتر و خونسرد تر و الکی خوشتر از خود دیده ای یا شنیده ای؟

دامبلی در حین اینکه با یکدست هری حیوان دست اموز خود را نوازش کرده با دست دیگر حضار را تفقد مینمود بفرمود:
آری روزگاری در ماگلستان سفلی نزدیک دهاتی به نام تیران یا طهران رفت آمد میکردم چشمم به دوشیزه ای نیک فطرت و ساده بیافتاد که در حال شست و شو و رفت و روب بود
آن چشم را درویش نموده چشم دل بر وی گشودم ناگهان متوجه من گردید و ریش من را خوش آمد گفت و رو به من فرمود:
" هی بینم پیری از دیوونه خونه ای جایی در رفتی یا با مرتاضای هندی زد و بند کردی؟ یا اینکه از این جادوگران میای؟"

چشمانم از درویش بودن خسته شد و به گردی گرایید از شنیدن نام جادو در این وادی
وی را دعوت به ارامش نموده نام و نشانش را پرسیدم و جادوگران را پیش کشیدم و از مدیرش سوال نمودم و در کار دراوردن خط و خوط وی افتادم

گفت:
این مدیر خود خواه بی چشم و چار حیوان از نوع دست آموز بود که با من این کارا رو کرد
و اما منم اینم:

" منم آنی خانوم که رخت میشورم سر هر جوق ... لباس رنگی میپوشم که روش دوختم دو تا منجوق

قیافم رو که میبینن میگن اه ایکبیری اه اوغ ..( فضای بین مصرع لغزنده است اهسته حرکت کنید).... ولی صد مرتبه خوشگلترم از این مدیر بوق"


Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.