هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲:۱۱ شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۱۹:۰۲
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
پوكر فيسى بلاتريكس، دوام چندانى نياورد.
-دوبار بهتون خنديدم پررو شديد؟! درستتون ميكنم. وايستيد...!

با خارج شدن چوبدستى بلاتريكس، ملت دو پا داشتند و هر كدام چندين پا از پاهاى به جا مانده از آراگوگ(درود سالازار بر او باد) را قرض كردند و فرار را به قرار ترجيح دادند.
بلاتريكس نيز لبخند مرموزى زد و اكسيو كنان، چراغ را برداشت. اما ريسمان چراغ، بسيار طولانى و دراز بود و دور نردبان پيچيد.
نردبان لرزش هاى خطرناك و هكتور گونه اى از خودش نشان داد.

-هى... نلرز! بهت ميگم نلرز... حس افتادن دارم... نلرز...الان ميوفتم... نلــ...آخ!

به صورت نرمال، هنگامى كه شخصى از روى نردبان بيوفتد، در اولين قدم اقدام به معاينه خود ميكند... اما شخص مورد نظر ما، بلاتريكس لسترنج بود. او پس از كسب اطمينان از عدم وجود شاهدي بر صحنه، كروشيويى روانه نردبان كرد كه باعث ترك خوردن يكى از پايه هاى آن شد. و سپس به لعن نفرين زمين و زمان پرداخت.
-هكتور تسترال شى به حق رداى ارباب... خلوت تنهاييت جلو چشمت ريز ريز شه دلفى... قهردونات رو با دست خودم به سيخ بكشم ليسا... اون محفل رو سرت خراب شه دامبلدور...

هيچوقت هم معلوم نشد دامبلدورى كه در آن لحظه كلاه منگوله دارش را سر كرده و مشغول خوردن آبنبات ليمويي بود، دقيقا چه تقصيرى در افتادن بلاتريكس داشت!

بالاخره بلاتريكس كه موفق به رهايي از لا به لاى ريسمان چراغ شده بود، از جايش بلند شد و تصميم گرفت به كار ساير مرگخواران سركشى كند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶

دیانا ویلیامسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
چندی بعد لرد سیاه رو باز میکنن.
-ولمان کنید.ما اربابیم.با چه حقی ما رو هرکجا که دلتون میخواد میبرین؟
-حقی به نام حق لینی بلدان چر.
-لینی بلدان چر دیگه چه چیزی است؟نکنه لینی خودمان این دستور هارو داده؟اگه لینی رو گیر نیاوردیم.

در این هنگام که لرد سیاه در حال اعتراض کردن، بودند.مدیر کمپ ترک اعتیاد با سرعت میاد و خودشو به زور وارد سوژه میکنه.
-اینجا چه خبره؟
-اینجا ماییم که سوال میپرسیم.بدیم مرگخوارانمان تیکه تیکتان کنن؟
-وضع بدتر از اونیه که فکرشو میکردم.زود به بخش جی پی اس تی آر منتقلش کنید.

در این هنگام در خانه ی ریدل:
بلاتریکس خونه ی ریدل رو میخواد، چراغ کاری کنه و بالای نردبون رفته.
-گویل اون چراغ رو به من میدی؟
-نهه.استاد آستوریام رفته.ایشون این چراغارو خیلی دوست داشتن.من نمیتونم به این چراغا حتی نگاه کنم.
-لیسا تو بده.
-چراغ با من قهر کرده و روشن نمیشه.منم باهاش قهر کردم نمیخوام حتی بهش نزدیک شم.
-خوب تا به برق وصل نشه که روشن نمیشه.
-به هر حال من دیگه قهرم.معذرت خواهی هم فایده ای نداره پس تلاش نکن.
-دلفی...
-حرفشم نزن...این چراغ خلوت تنهاییم رو روشن میکنه پس دشمن منه.
بلاتریکس:



Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر کوچک شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر کوچک شده


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۰:۲۱ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶

پنه‌لوپه کلیرواترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۳ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۱ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
از مرگ خوشم نمی آد، ولی ازش نمی ترسم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 104
آفلاین
ولدمورت سعی نمود در ردایش دنبال چوب دستی اش بگردد ولی چوب دستیش سر جایش نبود. لابد هنگام پرتاب شدنش آنرا گم کرده بود. پس با مشت بر سر نارنجی پوش امانت دار کوبید .

- هووی ، چی کار می کنی ؟

- ما اربابیم ، ما هر کار دلمان بخواهد می کنیم.

رفتگر ، نگاهی به سر تا پای لرد انداخت ؛ سپس او را از گردنش گرفت و بلند کرد.

- چه می کنی؟ من اربابم . به من دست نزن.

رفتگر آهی کشید ، مواد مخدر چه به سر آدم که نمی آورد ، پس همان گونه که ولدمورت را مثل پر کاه بلند کرده بود به طرف کمپ ترک اعتیاد رفت.

چندی بعد در کمپ ترک اعتیاد:
- این بابا توهم زده ، آوردمش برا ترک.

مسئول کمپ نگاهی موشکافانه به ولدمورت انداخت .
- ایشان کی شما هستند؟
- من اربابم.

مسئول کمپ ابرو هایش را بالا برد.
- چی می زنی؟

ولدمورت که بسی از مشنگا خسته گشته و حال یاد آوری ارباب بودنش را نداشت ، با بی حوصله گی گفت:
- کروشیو.
- کروشیو دیگر چیه؟

مسئول کمپ همین طور که در دفترچه اش یادداشت می کرد گفت:
- حتما یه جور مواد مخدر جدیده!
بسیار خب آقای ارباب، حد اقل سه ماهی مهمان مایی.

در اینجا دیگر ولدمورت عنان اختیار را از کف داده و منفجر شد:
- سه ماه؟ این ماییم که دستور می دهیم مشنگ های بی خاصیت . به من دست نزن ، چگونه جرئت می کنی ؟
- ببندیشون .
- ولم کنیدتندر...

بلی و در حینی که مرگخوارا خانه ریدل را چراغانی می کردند ، اربابشان در دردسر افتاده بود !


نگاه کن ، خون زیادی ازت می رود!
درد داری!
داری می میری!
آیا این آخر کار است؟
از مرگ می ترسی؟
یک ریونکلاوی نباید از مرگ بترسد !
مرگ چیزی جز افق نیست!
و افق فقط محدوده ی دید ما است!
و مرگ نیز چیزی جز پیمان با تاریکی نیست!
پس؛
«روحش هنوز زنده س»


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶ پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۶

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۸ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۶:۴۲ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از سرتم زیادیه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
هنگامیکه مرگخواران درحال خانه تکانی خانه ریدل بودند، لرد، مشغول بررسى موقعيتشان بودند!
ولدمورت که تازه هوش و حواسش را یافته بود، در حالیکه ردایش را می تکاند، همزمان اطرافش را می کاوید.
_ ما کجاییم؟ چقدر اینجا گرمه... اه! برو کنار مزاحم! خیر سرمون ما اربابیم...

وبا تکان دادن ناشیانه دستهایش در هوا سعی نمود زنبورها و مگس های اطرافش را کنار بزند.
_ اینهمه لینی اینجا چیکار میکنن؟ یه دونه داشتیم بسمون نبود؟ این چه بوییه میاد؟

_ هی تو... با اون لباسای عجیبت! تو جوب چیکار میکنی؟

ولدمورت دست از تلاش برای دور کردن حشرات اطرافش کشید و به سمت صاحب صدا برگشت.
_ تو باید به ما بگی ابله! ما اربابیم! اینجا ما سوال میکنیم! ما اینجا چیکار میکنیم؟ مرگخوارای مارو چیکار کردین؟ تو کی ای؟ محفلی ای؟ رنگ لباست که شبیه ققنوسیاس!

صاحب صدا مردی قوی هیکل با سبیل های چخماقی بود که لباسی سر تا پا نارنجی پوشیده بود و جارویی شبیه به جاروی پرنده در دست داشت، کمی بی اعصاب و بی حوصله بنظر میرسد. زیر لب غرولند کنان گفت:
_ ای بابا... از دست این معتادا یه دقیقه آسایش نداریم...
بعد در حالیکه جارویش را به پاهای ولدمورت میزد، با صدای بلند ادامه داد:
_ بیا بیرون دیوونه... بیا بیرون ببینم! بیا برو بذار به کارمون برسیم بابا جان!

_ دیوونه؟ بابا جان؟؟ ما بابای تو نیستیم! ما دیوونه هم نیستیم! ما اربابیم! میدیم مرگخوارامون تیکه تیکه ات کنن! مرتیکه بوقی! اصن این چوب دستی من کوش؟

مرد نارنجی پوش ِ مشنگ، که چیزی از صحبت های ولدمورت سر در نمیاورد، با تاسف به او خیره شده بود.
_ ای بابا... مردکه بیچاره... مواد مخدر چه هااا که به روز آدم نمیاره!

ولدمورت سعی نمود در ردایش دنبال چوب دستی اش بگردد ولی چوب دستیش سر جایش نبود. لابد هنگام پرتاب شدنش آنرا گم کرده بود...


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۲ ۰:۳۴:۱۵

?Why so serious


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۱:۳۹ سه شنبه ۲ آبان ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۱۹:۰۲
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 506
آفلاین
در حالى كه لرد، مشغول بررسى موقعيتشان بودند، مرگخواران به نظر، آماده خانه ريدل تكانى مى رسيدند.

-زود باشيد! زود بيايد اينجا تا شروع كنيم!

از صورت اولين مرگخوارى كه رو به روى بلاتريكس قرار گرفت، تنها دو چشم آرايش شده ديده مي شد!
مرگخوار مذكور، سرش را با روسرى قرمز گلدارى پوشانده بود، دور بينى و دهانش نيز پارچه اى به چشم مي خورد. دستكش هاى زرد رنگى به دست كرده و پيش بند كوچكى نيز دور گردنش به چشم ميخورد.
-من حاضرم بلا!
-اين چه ريختيه كراب؟! اون پيشبند چيه دور گردنت؟!
-نميبينى گرد و خاك رو؟ اينا واسه پوست ضرر داره... خودم رو پوشوندم كه پوستم آسيب نبينه! اينم پيشبند وينكيه... نداشتم، اينو از آشپزخونه برداشتم!... هى بلا...گوش نميدي تو به من؟!

البته كه گوش نميداد. چرا كه درست در همان لحظه، متوجه شده بود كه رودولف انگشتانش را تفى كرده و مشغول حالت دادن به موهايش است... و اين تنها يك معنى داشت...

يك ساحره در حال نزديك شدن به او بود!

-هى خانم! من قبلا شمارو تو خونه ريدل ديده بودم؟!... به به چه كمالاتى!

در همان لحظه، ابتدا صداى شكستنى آمد و سپس ساحره، در آغوش رودولف افتاد.
با افتادن ساحره، صورت رضايتمند بلاتريكس كه چوبدستى اش را به سمت خرده هاى گلدان گرفته بود، نمايان شد.
-ريپارو!

گلدان، صحيح و سالم در دستان بلاتريكس جاى گرفت.

-خب... به نظر آماده مياين! پس رسما خونه تكوني شروع شد! همه جا رو تميز كنيد... ميخوام همه جا برق بزنه... همه چيز بايد براى برگشت اربابمون، در بهترين حالت باشه!... شروع كنيد!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۴:۵۰ یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
رودولف که اصولا از جست و جوهایی که منتهی به ساحره ها نمی شد، بدش می آمد، خطاب به بقیه مرگخواران گفت:
- به نظرتون اینکه ما بریم دنبال ارباب، براشون اُفت نیست؟ بالاخره اربابی گفتن، مرگخواری گفتن. فکر نکنم ارباب از این کار خوششون بیاد که ما پاشیم بریم دنبالشون. مگه خودشون نمی تونن آپارات کنن؟ بچه ن مگه؟

رودولف با گفتن آخرین جمله اش، تیر خلاصی بر بلاتریکسی زد که آماده شده بود تا بعد از اعمال قانون کردن رودولف، حیران و نالان به سمت معبود و مقصود ازلی و ابدی اش برود. اما اصلا خوشش نمی آمد تا ارباب فکر کنند که بقیه به چشم بچه به او نگاه می کنند.
- هووووم... درسته مغزش خیلی وقته پخته و به خودشم هیچ امیدی نیست، ولی حرف بدی نمی زنه. شاید بهتر باشه که منتظر ارباب بمونیم. مطمئنا ایشون هنوز نمی دونن چه اتفاقی افتاده، وگرنه در سریعترین زمان ممکن خودشون رو اینجا می رسوندن تا ما مرگخواران رو از سایه شون دریغ نکنن!

بلاتریکس این را گفت و بدلیل بغضی که از نبودن زیر سایه اربابش در گلویش ایجاد شده بود، نتوانست حرفش را ادامه دهد. بقیه مرگخواران نیز بعد از شنیدن این حرف بلاتریکس، سرشان را به نشانه ی تایید تکان دادند و همگی شال و کلاه هایشان را زمین گذاشته و با خیال راحت به استراحتشان پرداختند. اما با اینکه لرد سیاه حضور نداشت، اما مرگخواران قرار نبود آب خوش از گلویشان پایین برود. بلاتریکس که توانسته بود بغض گلویش را شکست بدهد، خطاب به بقیه گفت:
- پاشین ببینم! زود باشین! فکر کردین قراره استراحت کنین؟ پاشین خونه رو آماده نزول اجلال ارباب بکنین. همه جا باید تمیز بشه. باید واسه بازگشت ارباب اینجا رو چراغونی کنیم و مرگخوارپارتی بگیریم!

مرگخواران از طرفی با شنیدن اینکه باید خانه را تمیز کنند، آهی از نهادشان برآمد ولی بعد از اینکه فهمیدند مرگخوار پارتی ای در راه است، اندکی امیدوار شدند و سعی کردند تکانی به خود بدهند.

مکانی نامعلوم، سمت راست!

- اینجا دیگه کجاست؟ ما کجاییم؟

هنوز روز از نیمه نگذشته بود و گرمای هوا و صدای وز وز مگس هایی که در هوا معلق بودند، غالب احساساتی بودند که لرد سیاه می توانست از محیط اطرافش دریافت کند. چشمانش را باز کرده بود و به اطراف می نگریست. کوچترین ایده ای از اینکه در کجا قرار گرفته بود، نداشت. به آرامی از جایش بلند شد و به اطراف نگاه کرد. کمی طول کشید تا چشمانش به نور خورشید عادت کند و بتواند اطراف را ببیند...


Always


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۱ دوشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۶

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 205
آفلاین
آستوریا پشت میکروفون برگشت:
-کسی لرد رو ندیده؟

دست گویل بالا رفت:
-اجازه؟

آستوریا سمت گویل برگشت:
- کجا دیدیشون؟

گویل سعی کرد از چهره به ظاهر متین استادش نترسد:
-نه ندیدمشون اما....

آستوریا توجهی به ادامه حرف گویل نکرد:
-آخرین بار کدومتون ، کی و کجا لرد رو دیده؟

دست گویل باز هم بالا بود:
-استاد اجازه؟

آستوریا سمت گویل چرخید:
-نه گویل!اجازه نداری صحبت کنی!

و بعد به سمت جمع برگشت:
-هیچکس لرد رو ندیده؟

اینبار دست گویل بالا نبود!
گویل خسته بود!
گویل قلبش شکسته بود!
گویل دلش میخواست خودش را به جزایر بلاک آپارات کند!
گویل....

-چه مرگته؟

اینبار اجازه نگرفتن گویل نظر ها را جلب کرده بود!

گویل مظلومانه گفت:
-استاد گفتن اجازه ندارم حرف بزنم... :

آستورا به گویل نگاه کرد:
-الان میگم اجازه داری!حرفتو بزن.

نیش گویل سریعا باز شد:
-هرکس بره جاییی که پرت شده بوده رو دنبال لرد بگرده.

انگار مرگخواران خیلی هم مخالف نبودند.
همه به آستوریا نگاه کردند.
آستورا فکر کرد...
آیا باید ایده گویل را عملی میکردند؟



"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۸:۳۰ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۴۳:۳۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
خلاصه:

در نیروگاه انفجاری رخ داده و هر کدوم از مرگخوارا به جایی پرتاب شدن. همشون یکی یکی به خونه بر می گردن.

.............

همه مرگخواران در مقابل در خانه ریدل ها جمع شده بودند. همه در انتظار یک نفر!

-یک دو سه...امتحان می کنیم...من گویل هستم. تازه به جمع شما پیوستم. به قیافه عجیب و غربیم اهمیتی ندین. خیلی بچه خوبی هستم...ضمنا از کراب درخواست می کنم آواتارمو پس بده! خودم بهتر می تونستم آرایش...هی...

آستوریا با عصبانیت میکروفون را از دست گویل گرفت.
-الان کی به تو گفت این همه آدم جمع شدن و منتظر سخنرانیتن؟

کسی نگفته بود. گویل مطیعانه سرش را پایین انداخت.
-بله استاد...من برم پایین!

و رفت...

آستوریا قصد داشت میکروفون را سر جای خودش گذاشته و به جمع بپیوندد. ولی وقتی پشت سرش را نگاه کرد، جمعیت آماده و مشتاقی را دید که منتظر بودند!
-خب...با سلام خدمت یاران لرد سیاه. آستوریا هستم. اینا هم ناخونامن! آشنا بشین...امروز قصد دارم درباره گرمایش زمین و خرس های قطبی صحبت کنم. که این موضوع برامون کوچکترین اهمیتی نداره. هر چی گرم تر بهتر. حتی نرم تر هم بهتر. مثل خرس قطبی. خرس قطبی همونطور که می دونین سفیده...روی برف هم زندگی می کنه. کلا دیده نمی شه. انگار نیست. انگار هیچوقت نبوده. یعنی اصلا بود و نبودش فرقی...هی...

این بار بلاتریکس بود که میکروفون را گرفت!
-آستوریا...واقعا؟

بالاخره میکروفون سر جایش نصب شد...و تازه توجه مرگخواران به موضوعی جلب شد.

-پس ارباب چرا نمیان؟ وقت سخنرانیه! ما تازه برگشتیم.
-الان باید بیان دعوامون کنن که چرا در اثر انفجار پرت شدیم!


خبری از لرد سیاه نبود...شاید او هم پرتاب شده بود!


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 205
آفلاین
چندی بعد – خانه ریدل ها:

نگاه لرد بین مرگخاران میچرخید:
-همه هستند؟

در بین جمعیت چند لرزش دیده میشد.
شنلی معلق بر روی هوا هم بود.
همینطور یک گربه.
ساحره ای با چوب بیسبالی روی دوش که درحال ترکاندن آدامس بود.
و دو چهره آرایش کرده هم بین جمعیت دیده...

دوتا!

نگاه لرد روی شخص غیر مرگخوار فیکس شد:
-تو بین مرگخواران ما چه میکنی؟

گویل سعی کرد نیشخند بزند.
اما نتوانست!
چه کسی میتواند؟

پس فقط سعی کرد آرامش خودش را حفظ کند که خیلی هم موفق نبود:
-توی همه سوژه ها غیر مرگخوارا هم بین مرگخوارا هستند...خودم هم توی خیلی از سوژه ها بودم....برای همین اومدم...

لرد تمام لحضه هایی که گویل خودش را با کله توی سوژه پرت کرده بود را از نظر گذراند.

دستی بر چانه اش کشید و گفت:
-حالا که خودتو پرت کردی توی سوژه ، میتونی مفید واقع شی؟

گویل فکر کرد.
باز هم فکر کرد.
راه رفت و فکر کرد.
دستی در کیسه معجون.....

معجون!

گویل در کیسه گشت و معجون "مفید واقع شدن" که چند روز پیش از هکتور گرفته بود رو دراورد.
خانه ریدل اسلوموشن شد!
دست گویل بالا آمد.
مرگخواران به سمت گویل شیرجه زدند.
طلسمی از دم گربه ای درامد و روی دیوار کمونه زد!
و بلاخره...
معجون به زمین خورد و در سراسر خانه ریدل پخش شد!

دلفی لرزید:
-استعداد معجون پراکینشو از خودم به ارث برده

لرد جیغی نه چندان مردانه زد:
-آرایشم کو؟دماغم کو؟

لینی به خودش نگاه کرد:
-چرا من اینقدر بزرگ شدم؟چرا پرواز نمیکنم؟چرا آبی نیستم؟

دلفی به هکتور نزدیک شد:
-استاد کیسه معجونام گم شده!میشه از اول برام بسازین؟

انگار معجون های هکتور باز هم گل کاشته بودند!



"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲:۰۹ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۶

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۶:۵۳ یکشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
دلفی هم مثل بقیه پرت شد. سعی کرد پرواز کند، اما نمیشد، پرواز بدون جارو تمرکز میخواست، آمادگی قبلی نیاز داشت! الکی که نبود!
همینطور که توی هوا غلت میزد کم کم احساس کرد سرش دوران میکند، چشم هایش باباقوری میرود و محتویات معده اش به سمت حلقش حرکت میکند... چیزی نگذشت که بیهوش شد و باقی راه را اینطور ادامه داد!

5 دقیقه بعد

دلفی چشم هایش را آرام باز کرد، تصاویر محو و تاری با رنگی غالبا سبز میدید، کم کم دیدش شفاف تر شد...
بالای سرش انبوهی از درختان متراکم را میدید، نور خیلی خیلی کمی که از میان آن ها میتابید نشان میداد که صبح است اما همه جا به خاطر انبوه درختان تاریک بود، دلفی از جایش بلند شد و ردایش را تکاند،به دور و بر نگاهی کرد؛ تا این که تابلوی کوچکی را دید:
جنگل آئوگیکاهارا


این نام در نظرش آشنا بود انگار قبلا آن را شنیده بود یا حداقل در جایی خوانده بود! کمی فکر کرد...
خودش بود! جنگل خودکشی، با بیشترین آمار خودکشی سالانه در جهان!
دلفی بسیار ذوق کرد، بالا و پایین پرید و در حالی که چشمانش به شکل قلب در آمده بود چوبدستی اش را از آستین ردایش بیرون کشید، بالای چوبدستی اش را با قلق خاصی فشرد، در کوچکی از کنار چوبدستی باز شد، 37 سانتی متر چوبدستی حداقل باید دارای چنین فضاهای کاربردی ای میبود.
دلفی نگاه مادرانه ای به خلوت تنهایی اش که آرام توی چوبدستی خوابیده بود انداخت.
-عزیزم، عزیزم میشه بیدار شی؟ کارت دارم؟

خلوت تنهایی دلفی خمیازه ای کشید و کش و قوسی کرد. دلفی او را از توی چوبدستی بیرون آورد و شروع به پهن کردن آن کرد، وقتی خلوت تنهایی اش را پهن کرد رفت توی آن نشست.
یکی از پیچک هایی که از شاخه نزدیک ترین درخت ها آویزان بود را نزدیک آورد و دور گردنش پیچید و محکم شروع به کشیدن کرد. همین حین بود که صدایی در سرش شنید...
- مگه ما صد بار بهت نگفتیم نمیر دلفی؟
-ارباب...
-فکر کردی رفتی ژاپن نمیتونیم ذهنتو بخونیم دلفی؟ جمعش کن این خلوت تنهاییتو!
-چشم ارباب...

او دوست نداشت از این بهشت برود، اما امر امر ارباب بود! دلفی خلوت تنهاییش را جمع کرد و آرام توی چوب دستی اش خواباند، برای آخرین بار به بهشتی که در آن بود با حسرت نگاهی کرد؛ و بعد به خانه ریدل آپارات کرد...


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.