هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۳:۱۳ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴

روح روشنايي


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ سه شنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱:۳۳ جمعه ۷ مرداد ۱۳۸۴
از وزارت سحرو جادو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
زاخي:آخ كمرم داغون شد شون خير از جونيت نبيني...كتي اب قند بده به مانيا
كتي:زاخي كاغذ رو بگير
زاخي از رو ققسه ها شيرجه مي ره شون هم همني طور كه با كله رو هوا به هم بر خورد مي كنن...
زاخي و شون:
زاخي:سرم
شون:موهام خراب شد
كتي:مگه تو نگفتي شون از 5 ماهگي گريه نكرد
كاغذ ميفته رو زمين مانيا كه بهوش اوومده بود اين دفه تا كاغذ رو مي بينه شروع مي كنه به داد زدن : تو به چه جرأتي...


تصویر کوچک شده


Re: ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۲:۳۷ پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۴

شون پن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
توضیح: جناب زاخی عزیز! برای اطلاع شما باید بگویم که شون پن از 5 ماهگی به بعد گریه نکرده! لطفاً تهمت نزنید. باتشکر!
=====================================
شون با عصبانیت داد می زنه:اون کاغذ رو بده به من.
کتی کاغذ رو از دست مانیا در میاره و می ره آب قند بیاره. شون می خواهد بره دنبالش که زاخی جلوش رو میگیره.
زاخی:جایی تشریف می برین؟
شون با عصبانیت:برو کنار جوجه. من مجوز دارم هر جا که لازم باشه از طلسم های شوم استفاده کنم.
زاخی:اوووووووووووووو. نگو نگو ترسیدم!!
کتی در همان لحظه با آب قند و کاغذ میاد.
شون زاخی رو میپیچونه و:برس به دست...
ولی قبل از اینکه کاغذ برسه به دست شون زاخی اون رو با یه طلسم پرتاپ می کنه روی قفسه.
مانیا که همون لحظه به هوش اومده وقتی کاغذ رو روی هوا میبینه دوباره از حال میره!
=====================================
مطلب جالبیه، لطفاً همین رو ادامه بدید.


تصویر کوچک شده


ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۳:۳۳ پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
زاخی:وایستا بینیم....
شون:بله..آقا درست صحبت کن....
زاخی:اون چیه تویه دستت؟؟؟
شون:چی؟؟؟....کدوم؟؟؟
زاخی:همون کاغذه.......
شون:اینو میگی.....
زاخی:آره....بدش به من....زود....
شون:نه....
زاخی:بدش مگر نه به زور ازت میگیرم....
شون:جرات میخواد....
زاخی:مانیا....کتی....سریع ازش کاغذو بگیرین...
******زنا هم که خشن ***
شون بعد از یک دقیقه:
زاخی:ببین این تو چی نوشته مانیا....
مانیا:چی نوشته....واااااااای.....نههههههه.....
**و غش میکنه******
زاخی:کتی برو آب قند بیار.
===================
تویه اون کاغذ چی بود؟؟؟؟.......
این پستو ادامه بدین موضوعشم همین کاغذ باشه....



Re: ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۲:۴۵ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۴

شون پن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
شون با عجله میاد توی مغازه ومیگه:سلام دوستان ببخشید که میان این بحث شیرین مزاحم میشم ولی باید یه چیزی رو بهتون بگم.
زاخی یه نگاه چپ چپ به شون میکنه و میگه:تو چی میگی این وسط؟
کتی:بابا حرف نزن ببینم چی میگه.
شون:اومدم بگم بخش ما در وزارت سحر و جادو از امروز قراره امنیت این مغازه و چندجای دیگه رو تامین کنیم. اگه کسی مزاحمت درست کرد فقط کافیه بگین:شونوس بیوس تا من سریع بیام اینجا. اکی؟
مانیا و کتی:
زاخی: به تو چه مربوطه؟ من خودم اینجام. نیازی به شما نیست!
شون: چرا عصبانی میشی زاخی؟ مثل اینکه این شغل منه ها.
زاخی:به هر حال فکر نکنم نیازی به شما باشه.
شون میره طرف در و میگه: هر وقت به من احتیاج بود همون ورد رو بخونین من میام. خداحافظ.


تصویر کوچک شده


ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱:۵۵ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
زاخی:من پدر این لارا رو در میارم...نگاه کن چی کار کرد با ما.....بعد رفته پیش تومی و میگه من با زاخی و بقیه مشکل دار...دیوونست...
کتی:ولی فکر نکنم دیوونه باشه...به نظر من مسته....
مانیا:مست...برای چی مست حالا....
زاخی:بابا اصطلاحه....حالا کتی نمیشه اینو نگی....هر وقت میگی همه میگن یعنی چی...
کتی:بابا عادت کردم...
مانیا:حالا یعنی چی؟؟؟
زاخی:هیچ بابا جان..هیچی...
کتی:وایستا ببینم....اصلا میدونی چیه...تو دیگه حق نداری با مانیا صحبت کنی...
مانیا:وااااا......کتی جان برای چی؟؟؟؟...
کتی:من چندشم میشه...یه حالتی بهم دست میده....
مانیا:نه بابا....زاخی آدم چشم و دل پاکیه....با بقیه فرق داره(از خودم چقدر تعریف کردم! )
زاخی:ممنون مانیا....
کتی:گفتم حرف نزن....خودم میدونم مانیا ولی من هنوز هم به شما دوتا مشکوکم....من بالاخره سر در میارم...
زاخی:ببینم کتی نمیخوای دوباره کلوپ رو راه بندازیم؟؟؟
کتی:برو بابا حوصله داری....این همه پول داریم...کلوپو دیگه برای چی میخوایم....
زاخی:ولی....تو یادت نمیاد...اون مقوع چی میگفتی...میگفتی به ظرطی باهات ازدواج میکنم که بیای کلوپ کار کنی...حالا خودت کلوپو بستی....
مانیا:ببینم جریان ازدواج چیه؟؟؟؟.......مبارکه....بالاخره عروسی میخواین بگیرین؟؟؟
زاخی:نه بابا چی میگی.....ببینم...راستی من الان یه چیزی یادم اومد...راستی مانیا تو که میگی با رودی ازدواج کردی عکس عروسیتو داری؟؟؟؟
مانیآ:هوووم....نه.....چطور؟؟؟....
زاخی:یاته اون موقع میخواستم ثابت کنم که تو با رودی ازدواج نکردی؟؟؟
مانیا:آره من حافظه خوبی دارم....
زاخی:خب من میتونستم تو دادگاه ازتون عکس عروسی بخوام...
کتی:وایستا وایستا ببینم...این جریان دادگاه چیه؟؟؟؟...
========================
خلاصه حسابی بحث میکنن دیگه....



Re: ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱:۳۲ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۴

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۵۶:۲۸ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۹
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
.....
2 ساعت بعد:
لارا:سلام مانيا جون..خوبي؟
مانيا:باز كه تو اين طرفا پيدات شد..
لارا:اومدم باهاتون اشتي كنم.ميخوام از طرف من براي زاخارياس عزيزم و كتي جونم و تومي دلنشين وخودت 4 دست رداي خوشگل بدوزي.اين يه هديه اس....
مانيا هيجانزده ميشه:باشه..حالا كه اينطوره سعي خودمو ميكنم..برو 3 روز ديگه بيا.
لارا(با لبخند مليح):باشه. .باي
3 روز بعد:
لارا:سلام ماني جون..رداها حاضرن؟
مانيا:بله لارا.خيلي خوشگل شدن.البته مال خودم از همه قشنگتره.
لارا:خيلي ممنون.حالا اگه ميشه اونارو بده به من ميخوام دورشون روبان ببندم.
مانيا:باشه..بگير.
2 ساعت بعد:
لارا:دوستان عزيزم.زاخي-كتي-ماني و تومي از همتون معذرت ميخوام...اميدوارم از هديه من خوشتون بياد...
همه:كف......سوت......جيغ
لارا:

همه رداهاشونو ميپوشن و از مغازه خارج ميشن.
كتي:زاخي جون..نيگا كن..همه به ما زل زدن.يعني رداهامون اينقدر قشنگه؟؟؟؟
زاخي:ام...نميدونم ولي يه جوري نيگا ميكنن!!!!
اونا هيچوقت نفهميدي لارا تو اون 2 ساعت با رداها چيكار كرده بود كه هر كي بهشون نگاه ميكرد اون 4 تا رو در حالتي ميديد كه هر كدوم يه كدو حلوايي گنده پوشيدن و يه بادمجون رو سرشون گذاشتن


تصویر کوچک شده


ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱:۲۶ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
تومی:ببخشید زاخی اصلا دست خودم نبود...مانیا رو بوسیدم...
زاخی:اصلا به من چه؟؟؟....مگه من چیزی گفتم...
تومی:یعنی چی؟؟؟؟.....پس تعصبت کجا رفته زاخی؟؟؟
زاخی:پیش کتی هستش....
تومی:بابا یادت نمیاد وقتی کسی مانیا رو میبوسید تو چی کار میکردی؟؟؟
زاخی:خب آره به عنوان یه خواهر دوستش داشتم و فکر میکردم خواهرمه......
تومی:خب پس چرا الان هاین جوری نیستی؟؟؟
زاخی:کی گفته این جوری نیستم....
تومی:خب اگر هستی پس چرا هیچی نمیگی؟؟؟
زاخی:مگه چی شده؟؟؟
تومی:خب من به مانیا تنفس مصنوعی دادم...
زاخی:چییییییی داداش؟؟؟؟؟
تومی:خودم کردم که لعنت بر خودم باد.....
تومی راهی سنت مانگو میشه....
کتی:ببینم تو چرا تومی رو اون شکلیش کردی/؟؟
زاخی:آخه به مانیا تنفس مصنوعی داد....
کتی:خب به تو چه؟؟؟.....تو که گفتی با مانیا رابطه ای نداری...
زاخی:بابا مثل خواهرمه....
کتی:آهان
مانیا:چی شده...کی گفت مانیا....
زاخی:هیچی خواهر.....
مانیآ:چی؟؟؟؟....چرا ای شکلی حرف میزنی زاخی؟؟؟؟
زاخی برای مانیا چشم و ابرو میاد....کتی میبینه...
کتی:زاخی میکشمت....
و میدوئه دنبال زاخی....



Re: ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۴:۰۱ سه شنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۴

توماس جانسونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۲ سه شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۲۱ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
از قصر كرنوال
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 334
آفلاین
مانيا بسيار عصباني مياد تو:
پرميس:باز چته؟؟
مانيا:رووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووديييييييييييييييييييي
رودي: بنال
مانيا و پرميس: چيزي گفتي عزيزم؟؟
رودي:گفتم بنال
مانيا به پرميس:ميشه بپرسم وردنه كجاست
رودي از پشتش وردنه رو در مياره
مانيا:تو چرا اينجوري شدي؟؟
رودي:براي چي من بايد انقدر زز باشم؟؟تصویر کوچک شده!!الآنم جفتتونو هووشت ميكنم
پرميس يه نگاه كه مو رو از وسط ميشكافه به رودي ميكني
رودي در حال شكافته شدن:چيه؟؟
پرميس در گوش مانيا يه چيزي ميگه
مانيا:عزيزم ساعت جديد خريدي؟؟
رودي در حالي كه سعي ميكنه ساعتو پنهان كنه:من؟؟نه...همون ساعتمه ديديديگه
پرميس:ميشه ببينمش؟
رودي:نه...يعني آر..آر..قبل از اينكه بقيشو بگه مانيا و پرميس شيرجه ميرن روي دست رودي و ساعتشو در ميارن
رودي:منو بگير...منو ببر...چي شد؟؟
پرميس و مانيا:تصویر کوچک شده توماس جرالد جانسون
تامي:اِ اسممو بلدي؟؟
مانيا:باتومو بده به من
رودي در همين حال مياد تو
بعد كه اين صحنه ي بسيار خشن و دهشتناك رو ميبينه غش ميكنه
بعد پرميس شروع ميكنه دنبال تامي دوييدن(اسلو موشن)
-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
-آررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررره
پرميس:تو ميميري جانسون
تامي:نـــ...پوخ ديش بنگ شپلخ
مانيا:حالا كي اين دوتا رو ببره سنت مانگو؟؟
زاخي مياد تو:سلام مانيا سلام پرمـــ....تو چيكار كردي؟؟تو توماس منو كشتي؟؟اونم بدبختو سنت مانگويي كردي؟؟تو چه كردي بي رحم
مانيا: يا اينو ميبري سنت مانگو و شتر ديدي نديدي يا كل مغازه رو تميز ميكني
زاخي:نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه تـــــــــــــــــــــــــامــــــــــــــي
پرميس يه نگاه داركيانه به زاخي ميكنه
تامي:اِ اين شيمررو(به پرميس نگاه ميكنه)آخي يه موش(به زاخي نگاه ميكنه)واي يه پري (به مانيا نگاه ميكنه) بعد يهو گيلدي مياد جلوي چشمشو ميپره بغل مانيا و :bigkiss: :bigkiss:
احساس ميكنه مانيا فوق العاده به تنفس احتياج داره
زاخي:بي ناموس عوضـ...
پرميس:چشمو دلم روشـ...
رودي:آخي كبوترها رو نگاه كـ...
حاجي يهو ظاهر ميشه:وايييييييييييي دو دقيقه نبوديم ناموس مردم رفت به باد فنا
رودي كه تازه متوجه شده:تومـــــــــــــــــــــــاس جـــــــــــانــــــــــــســـــــــــــــــــــــــــون تصویر کوچک شده
تامي كه هنوز در عالمه خودشه و مانيا كم كم داره رنگ به رنگ ميشه:بيا زن من شو قول ميدم همه ي كرنوالو به نامت كنم
بعد تازه ميفهمه چه سوتيي داده
-اهم ببخشيد من مزاحم شدم بايد برم سر قرار نـــــــــــــــــــــــــــه
ملت:بگيرنش........


کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�


Re: ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۱:۴۹ سه شنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۴

ساتانيكا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۴ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 105
آفلاین
ساتانيكا كه انگار يه چيزي تو مغازه جا گذاشته مياد تو
اينجا چه خبره
زاخي : هيچي بابا اين لارا رداي تو رو ميخواست از مانيا بخره من بهش گفتم چرا بعدشم.....
ساتانيكا:بعدش رو نگو خودم ميدونم من يكم ميتونم وقيع رو كه اتفاق افتاده در ذهنم ببينم
ساتانيكا رو به لارا:تو خودت بلد نيستي بري يه ردا براي خودت سفارش بدي متقلب آخه خجالت داره
مانيا:ببين لارا مغازه رو ريختي به هم من اصلا بهت توصيه ميكنم بري يه مغازه ديگه من سرم خيلي شلوغه نميتونم براي تو هم ردا بدوزم
لارا:معلومه كه ميرم انگار نو برش رو آورده
كتي:اصلا نوبرش رو آورده دلش نمي خواد بدوزه گيزر داديا
لارا : حالا كه اينجور شد منم ميرم پيش يهخياط ديگه كليم براش تبليغ ميكنم تا چش تو دراد
بعد لارا ميره
ساتانيكا:كتي راستي گفت چشم چشت چي شده
كتي :اين لاراي نامرد كرد (بعد گريه ميكنه)
ساتانيكا:حالا گريه نكن سلافورا آيزن سالام
چشم كتي درست ميشه
كتي و زاخي :بابا دستت درد نكنه خيلي خوبي اصلا ما نيمدونيم چه جوري از تو تشكر كنيم بيا با ما بريم هاوايي
ساتانيكا:نه دارم خودم رو براي دوءل آماده ميكنم نميتونم بيام
راستي مانيا چوب من جا مونده رو ميزت
مانيا آره الان برات ميارم


ارادتمند-ساتانيكا ملوني


ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۴:۳۳ سه شنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
زاخی:وایستا ببینم کجا داری میری.....ردای منو پس بده....
لارا:چی مثل اینکه بازم حوس کردی جادو بشی....
زاخی:ریداکتور.....
لارا جا خالی میده....
لارا:نه اون میخواست منو بکشه....تو قاتلی..... .....تو قاتلی.....
زاخی:من با هیچ کس شوخی ندارم....هر کی با زن من کاری داشته باشه میکشمش.....
مانیا:نگاه کن شیشه مغازه رو چی کارکردی.....
زاخی:فدای سر کتی...پولشو میدم بابا....
کتی:اوه زاخی تو خیلی با احساسی....
زاخی:
لارا:حالا چرا میخواستین برین هاوایی؟؟؟
زاخی:خب به خاطر اینکه موقع نامزدی کتی بهم گفته بود یکی از آرزوهاشه که بره هاوایی....منم میخوام آرزوهاشو به واقعیت پیوند بدم....
مانیا:نامرد .....منو نمیخوای ببری....مثل اینکه ما چند ساله با هم دوستیما.....
زاخی:من میخوام با کتی تنها باشم....میخوام حرف دلمو بهش بگم....حالا اگر تو میخوای میتونی موقع خرید با ما بیای بیرون...ولی باید یه اطاق دیگه اجاره کنی...
مانیا:
زاخی و کتی:
لارا:








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.