هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۲۶ دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸۷

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۶ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۱۲ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
از جايي به نام هيچ جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
ققنوس دامبل یک انیمایگوس است !


پیر مرد ریش سفیدی در دفتر دایره ای خود، روی صندلی امپراطوری اش لم داده بود. کلاه بوقی قرمزی بر سر داشت که بر فراز آن سه منگوله یافت می شد که زنگ های کوچکی به آن ها آویخته شده بود. هر باری که سرش را تکان می داد، زنگوله ها دینگ دینگ دلینگ دینگ صدا می داد و بشر را به یاد گاوداری نورممد می انداخت.

روی میز بزرگ مقابلش، سرویس کاملی پهن بود. با نهایت آرامش و دقت در حالیکه آینه ای جادویی و معلق در مقابل چشمانش ظاهر ساخته بود، پن کیک ارغوانی را روی گونه هایش می مالید. کش های منگوله داری را در دست گرفت و مشغول بافتن ریش سفید دو مایلی اش شد. صدایی "بوژژژ" مانندی از اقامتگاه طلایی ققنوس پشت سرش بلند شد. پیر مرد با وحشت گمان برد که درب دفترش باز شده، کشوی میزش را بیرون کشید و وسایل مقابلش را به داخل کشو ریخت.

سرش را به جلوی میز خم کرد، محکم با پیشانی به میز کوبید ( ) و به اندازه سه متر آرد و گندم و گرد و غبار پن کیک به هوا برخاست. صدایی از پشتش به گوش رسید:

- عروس شدی آلبوس...

آلبوس دامبل وحشت زده، سریع ولی به صندلی چرخانش داد و 180 درجه به سمت جنوب چرخید. در مقابلش فاوکس را دید که سخن می گوید، محکم بر پیشانی خود کوبید و با عصبانیت گفت:

- آخه مرد حسابی...نمیگی من پیر مرد سکته میزنم...تو کی بیدار شدی؟ همه رو دیدی یعنی...؟!

فاوکس قار قاری نمود و گلوله آتشی رو از فکش به سمت میز دامبل پرت کرد. دامبل به کاغذهای در حال اشتعال روی میزش توجهی نمی کرد. فاوکس با صدایی مردانه گفت:

- میدونی آلبوس... قابل درکه...اه اه اهم...می بخشی سرما خوردم...
و گلوله آتشی را روی ریش دامبل پرتاب کرد. از آنجایی که دامبل هنوز گرم صحبت و اینا بود، متوجه گرما و سوختن ریش بافته شده اش نشد، فاوکس ادامه داد:

- آره می گفتم... قابل درکه...عقده های کودکی و اینا...میدونم دوست داشتی دختر باشی پسرم...ولی چیکار میشه کرد... سوختن و ساختن دیگه...

دامبل که احساس گرمایی می کرد، دوباره صندلی چرخانش 180 درجه به سوی شمال چرخاند. کشوی میزش را بیرون کشید و دستگاه مستطیل شکلی که به اندازه کف دست بود را به دست گرفت، دکمه برجسته روی آن را فشار داد، با صدایی هووووم مانندی باد سرد قطبی ای وزید. دقایقی کوتاه گذشت. دامبل دیگه احساس گرما نمی کرد. دستش را جلو ریش های فنا رفته اش گرفت تا طبق عادت به آنها دست کشد. با تعجب به خود آمد و دست خود را جلوی آرواره تو رفته پایینش تکان می داد.

اثری از ریشش نبود. دست بر روی صورتش می کشید. در دل عملکرد زیبای فاوکس را جهت زیبا زدن ریش هایش تحسین می کرد. دریغ از یک ریش !!! دوباره 180 درجه سوی جنوب چرخید و با خشم گفت:

- مرتیکه ژیلت...واسه چی عطسه آتشینت رو ول دادی رو ریش من؟! هان...

- آروم باش آلبوس...ماه شدی...سفید برفی...سیفیت میفیت شدی...

درب دفتر دامبل با صدای بنگی باز شد. دامبل بلافاصله از گردن فاوکس گرفت و او را داخل کشوی میزش قرار داد. سرش را بالا گرفت و تسبمی مصنوعی پروفسور مک گونگال مضطرب را که در مقابلش ایستاده بود نگاه می کرد:

پروفسور مک گونگال ابروانش را بالا انداخت، به صورت عریان و بی ریش پیر مرد زل زده بود. با کمی مکث اضطراب قبلی در قیافه عروسکی اش نقش بست، گفت:

- آلبوس...اوباش...اوباش هاگزمید جلوی دروازه اند...تهدید می کنن...

- به چی تهدید می کنن؟

- میگن آشپزخونه...همه غذاهای آشپزخونه رو میخوان...وگرنه حمله می کنن...

آلبوس خواست دستی بر ریشش بکشد که به یاد آورد ریشی نداره. با صدایی محکم گفت:

- برو دفترت، من به بوق می فرستمشون...

مک گونگال با عجله دفتر را ترک کرد. دامبل سریع کشوی میزش را بیرون کشید. صدای خر و پف فاوکس که جرقه آتشین از منقارش بالا می زد در دفتر دامبل طنین می انداخت:

دامبل با عصبانیت کشو را از جا در آورد و محتویات آن که شامل فاوکس، رختخواب، شیش دست لباس دریا، کیف آرایش و سند ویلای جزایر برمودا بود را محکم به سمت شیشه انتهای دفترش پرتاب کرد. در بین راه فاوکس آتش گرفت و به جایش مرد بلند قامتی نمایان شد. لباس قرمز و آبی داشت و خطوط سیاه تار عنکبوت مانندی روی لباس عجیب و چسبانس خود نمایی می کرد. روی صورتش هم ماسکی قرمز داشت.

دامبل: عنکبوتی!!!

مرد سرش را به نشانه تایید تکان داد. سپس با صدایی ترسناک و مردانه گفت:

- آره آلبوس... تو تمام این سالها تو فکر کردی من فقط حرف میزنم... من مرد عنکبوتی ام آلبوس...اونی که رسانه ماگل و جادوگر رو پر کرده...من هر روز نمیرم با جی.اف ام، ماوکس گردش کنم...میرم خدمت به خلق می کنم... هری توی تالار اسرار مست بود..متوجه نبود من چیکار کردم... ندید عملیات منو...


.:::فلش بک:::.


جینی ویزلی گوشه ای بر کف زمین دراز کشیده است. هری پاتر عینکش کج می باشد. زهر باسیلیسک درون دستش وول می خورد. باسیلیسک غول پیکر میره که ضربه نهایی رو به هری وارد کنه. فاوکس با صدای قارقاری وارد میشه. اول با دمش یه سیلی به چپ، یه سیلی به راست صورت باسیلیسک میزنه.

فاوکس: الان بهت حالی میکنم بوقی...

باسیلیسک پوزخند عمیقی میزنه و میگه: بخسب بینیم باوو، کفتر

در یک لحظه فاوکس تبدیل میشه به عنکبوتی.

از در و دیوار تالار اسرار با سرعت نور این ور و اون ور می پره، با پا میبره رو دماغ باسیلیسک، یهو جفت پا میره تو چشم راست و بعد چشم چپ باسیلیسک. خون چشم باسیلیسک بیرون میاد، فاوکس عنکبوتی فرصت رو غنیمت میشماره، از جیبش شیشه خالی سس مایونز رو بیرون میاره و میگه:

- فرصت رو باید غنیمت شمرد...مربای چشم برای خانوم بچه ها میخوام...

و محتویات چشم باسیلیسک رو توی شیشه سس مایونز میریزه. سپس شونصد بار 360 درجه چرخ میزنه دور باسیلیسک و با تار عنکبوت، هیکل غول پیکرشو می بنده.

باسیلیسک:

مرد عنکبونی بلافاصله تبدیل به فاوکس میشه. { در این لحظه تازه هری چشمم از روی زخم دستش به باسیلیسک می یوفته که چپه میشه و فاوکس که جیک جیک میکنه}


.:::پایان فلش بک:::.


دامبل: خوبه پس...انیمایگوس هستی... بذار قیافه ات رو ببینم...
و دستش را به سمت صورت ماسک دار فاوکس عنکبوتی گرفت تا ماسک چسبانش را از روی صورتش بکشد

فاوکس: دست بندا بینیم باووو...

- آخه شبیه مرگخوارایی...اونا هم ماسک دارن...بیخیال...بپر پایین شورشی های هاگزمید رو به بوق بفرست...غذا میخوان...همه آشپزخونه رو خواستن...



.:::در مقابل دروازه هاگوارتز:::.

- غذا غذا غذا غذا غذا

دروازه هاگوارتز کنار میره. عنکبوتی ظاهر میشه:

- غذا میخواین...بفرمایین...اینم غذا...



در یک حرکت انتحاری، عنکبوتی می پره رو شونه اوباش هاگزمید و همه شون را با کله فرو میکنه تو زمین. در این لحظه هرمیون در صحنه حاضر میشه و مشغول به جارو کردن اوباش میشه:

خشم فاوکس-عنکبوتی:





بسيار لذت بردم!10 امتياز!


ویرایش شده توسط پیتر پتی گرو در تاریخ ۱۳۸۷/۷/۱۹ ۱۸:۲۹:۵۴

"Severus...please..."
تصویر کوچک شده


Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۳۰ دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸۷

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
جیغ ! ( سلام )
جیــــغ؟ ( خوبید؟)

جیغ جیغ جیغو جیغوا جیغینگ ! ( اینبار حوصله ی رولزنی ندارم ، همینجوری میگم سوژه ها رو )

جیغی ( جدی ) : ساخت اولین هورکراکسم ! در نظر داشته باشید لرد ولدمورت تنها کسی نبود که هورکراکس داشت ، خودتون هورکراکس می سازید ، شخص شما ! و اینکه چجوری میسازید ، باید وحشتشو توصیف کنید ! چون به هر حال شما ساختین نه من !

جغز ( طنز ) : ققنوس دامبل یک انیماگوس است !

امضا . جیمز



Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵ جمعه ۲۲ شهریور ۱۳۸۷

آماندا لانگ باتمold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ چهارشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۱:۵۷ پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
روزی که به دسته ارواح پیوستم !!!

فکر نمیکنم هنوز ازخواب طولانی ام بیدار شده باشم . شاید چند روز تمام را خواب بودم ! سعی میکنم بیدار شوم . چشمانم را آرام باز میکنم .
همه جا تاریک است . نمیتوانم چیزی را ببینم . چند بار پلک میزنم ، اما باز تنها چیزی که در اتاقم میبینم سکوت و تاریکیست .
وقتی چشمانم به تاریکی عادت کرد متوجه باریکه ای نور میشوم .
فکر میکنم منشا نور سالن خانه است که از جای کلید در اتاق به داخل را یافته . اما وقتی دقت میکنم متوجه میشوم دری در کار نیست ! بلند میشوم تا بفهمم نور از کجاست .
ناگهان دردی در تمام بدنم جریان می یابد . لحظه ای می ایستم . سوزشی را در چشمانم حس میکنم . فکر میکنم چیزی داخل آن شده . سعی میکنم آن را با دستم از چشمم خارج کنم . سوزش بیشتر میشود و قطره اشکی از گوشه چشمم به روی گونه هایم میخزد .
چشمم را رها میکنم و سعی میکنم به طرف آن نور بروم . جالب است ! اما انگار درجا قدم میزنم . هر چه قدر راه میروم از جایم تکان نمیخورم و به نور نزدیک نمیشوم .
کم کم قدم های شمرده ام به دویدن تبدیل میشود . میدوم ، میدوم و باز هم میدوم ! اما از نور دور تر میشوم . با این همه لحظه ای نمی ایستم . آن قدر دویدم که تشنه شده ام . اینجا چه خبر است ؟ مگر من در اتاقم نیستم ؟ چرا این راه اینقدر طولانیست ؟ چرا هر چی میدوم به در نمیرسم ؟
دهانم خشک خشک است . از حرکت می ایستم . لب هایم را باز زبانم خیس میکنم .
باز هم همان درد به سراغم آمد . این بار نتوانستم تاب بیاورم و نقش بر زمین شدم . از شدت درد و ضعف فریاد خفیفی میکشم تا بلکه کسی صدایم را بشنود . اما ناله ها حتی به گوش خودم هم نمیرسند !
حاضرم هر چه دارم بدهم و جرعه ای آب بنوشم . چشمانم دودو میزنند . آن ها را میبندم . اما نه ! شاید به خواب بروم و اگر میخوابیدم ممکن بود هیچگاه بیدار نشوم . پس سعی میکنم چشمانم را باز کنم .
آن قدر خسته ام که حتی توان باز کردن چشمانم را هم ندارم !
این جا خیلی گرم است . تمام بدنم از عرق خیس است .
خواستم دستم را تکان دهم تا مطمئن شوم هنوز زنده ام ! خیلی سخت است اما سعی میکتم تمرکز کنم و تمام توانم را به کار میگیرم . اما حاصل آن فقط آهی از روی نا توانی بود .

میفهمم حس از نوک انگشتان پاهایم خارج میشود و کم کم پاها و بعد از آن تمام بدنم بی حس میشود . درد شدیدی را در سرم میفهمم و ناگهان آن درد از بین میرود .
خوشحال میشوم . فکر میکنم خوب شده ام . اما دیری نمی پاید که خوشحالی ام به ناراحتی و غم بزرگی بدل میشود .
انگار آب سردی رویم ریخته باشند .
من از خودم خارج شدم !
به جسم بی جانم که روی زمین افتاده است خیره میشوم .
سعی میکنم داخل بدنم شوم ، اما ممکن نیست .
بالای سر خودم زانو میزنم و سرم را در آغوش میگیرم .
بغض امانم نمیدهد و اشک ها سرازیر میشوند .
قطره های اشک روی موهای جسدم میریزند .
همانجا نشسته ام و زار میزنم که متوجه میشوم در حال دور شدن از اویم . انگار یک جفت دست نامرئی بازوهایم را گرفته اند و مرا به ناکجا آباد میبرند .
فریاد میزنم من نمرده ام ! من زنده ام ! ببینید ! میتوانم حرف بزنم ! من را کجا میبرید ؟ من زنده ام و میتوانم نفس بکشم ...
ناگهان رها میشوم . من نمیتوانم نفس بکشم ! تازه میفهمم توانایی آن را ندارم که هوا را به داخل ریه ام بکشم !

من مرده ام !

8 از 10


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۷/۸ ۱:۲۲:۴۳

تصویر کوچک شده


Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۳۲ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۸۷

فرد ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۳ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۸:۰۸ یکشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۵
از مغازه ویزلی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 106
آفلاین
روزی که روح شدم...


بر روی تخت خوابم دراز کشیده بودم.آه!چه احساس خوبی دارم!

اما هیچ یادم نمی آید دیشب چه کرده ام!مهم نیست!باید امروزم را چه طور بگذرانم؟!خیلی وقت است که میخواهم مقداری به پیاده روی بروم!آن هم در این هوای سرد و دلچسب!

به آرامی از خانه ام خارج شدم به سمت خیابانها حرکت کردم!

خیابانها مثل همیشه برفی بودند!همه جارا برف فراگرفته بود!اما این برف مانع مردم دهکده نمیشد!چون ساکنان دهکده شاد و خندان در حال خرید برای شب سال نو بودند!
سرتاسر دهکده چراغانی شده بود!هیچوقت دهکده را به این زیبایی ندیده بودم!

پس از آنکه ساعتها قدم زدم تصمیم گرفتم من هم برای خرید وسایل تزیین کاج کریسمس به مغازه ای بروم!آنطرف خیابان مغازه ای زیبا با ویترینهای قشنگ بود!تصمیم گرفتم که از آن مغازه خرید کنم!

وارد مغازه شدم و به دنبال وسایل تزیینات گشتم.مغازه بسیار شلوغ بود و حرکت در آن به آسانی امکان نداشت.در طرفی از مغازه کودکانی بودند که از حرفهایشان فهمیدم که می خواهند برای والدینشان هدیه بخرند.

سرانجام من پس از مدت کوتاهی وسایل موردنیاز خود را خریدم پیدا کردم و برای پرداخت پول آنها به صندوق نزدیک شدم.

نزدیک صندوق بسیار شلوغ بود.من به ته صف رفتم و منتظر حرکت صف شدم.صف به کندی حرکت میکرد.

هوا در خارج از مغازه کاملا تاریک شده بود.بلاخره پس از آنکه یک ساعت در صف استاده بودم به پیشخوان نزدیک شدم.

_ببخشید!سلام!لطفا اینارو برای من حساب کنید!
_بعدی لطفا!
_شما حالتون خــ...!

اما فرصت این را پیدا نکردم که صحبت کنم.چیزی را که دیده بودم به کلی توانایی صحبت کردن را از من گرفت.فردی که پشت من استاده بود به کلی از من رد شد...

با ناراحتی به خارج از مغازه آمدم.همه چیز را فهمیدم.فهمیدم چرا هنگام پیاده روی هیچگاه سردم نشد!حتی با یک تی شرت!فهمیدم چرا گرسنه ام نشد!فهمیدم چرا مغازه دار صدای من را نشنید و حتی من را ندید!برای اینکه من روح شده بودم!

ناگهان حس عجیبی سرتاسر وجودم را فرا گرفت.حس تمایل به پرواز!تمایل به بالا رفتن!و کم کم روحم به آسمان پر کشید تا روزی دیگر فرا برسد!

7 از 10


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۷/۸ ۱:۲۲:۲۴

ّّFor What I've Done
I Start Again
And Whatever Pain May Come
Today This Ends
I'm Forgiving What I've Done



Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۱۲ یکشنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۷

آریانا دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ دوشنبه ۶ خرداد ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۹:۰۶ سه شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۲
از كنار آرامگاه سپيد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 197
آفلاین
روزي كه روح شدم:

هوا سرد بود. با دست راست ، محكم شال پهن و قرمز رنگم را چسبيده بودم و اطرافم را نگاه ميكردم. برف ، به قدري سپيد بود كه به سختي ميشد اطرافم را تشخيص بدهم. فقط ميدانستم ، براي ماموريتي فرستاده شده ام و بايد اين ماموريت را درست انجام ميدادم.

از راه طولاني پر پيچ و خم گذشتم. درختاني كه سر به فلك كشيده و از برف پوشيده شده بودند ، تنها منظره اي بود كه ميتوانستم ببينم. همه جا برف بود... فقط برف! يادم مي آمد روزهايي را در خانه ي پدر ارباب گذرانده بودم. روز هايي كه من ، براي نخستين بار به خانه ي پدر اربابم آمدم و خانه ي او را خانه ي اصلي خودم ميدانستم. همه جايش را ميشناختم. تمام سوراخ سنبه هاي خانه را و همه جاي حياط و حتي باغ نزديك به آنجا رو! همه جايش را ميشناختم. از وقتي خيلي كوچك بودم ، آنجا بزرگ شدم و تمام خاطرات كودكيم را در آنجا گذرانده بودم. چيزي از خانواده ام به ياد ندارم. حتي نميدانستم آنها كي هستند و چرا من را در اختيار آنها قرار داده اند. حتي نميدانستم چرا بايد خدمتكار آنها باشم. اما من هميشه ارباب را دوست داشتم و ميدانستم كه ارباب ، از من ، مثل كودك خودش مراقبت ميكرده و من بايد به او احترام بگذارم و او را دوست داشته باشم.
من كسي را در دنيا نداشتم و تمام خانواده ي من ، خانواده ي اربابم بود! تا اينكه ارباب با پدرش قطع رابطه كرد و خانه اي ديگر براي خودش خريد. سالهاست كه آنها با هم رابطه اي ندارند و حالا اين منم كه بعد از گذشت سالها ، با خوشحالي و رضايت تمام ، تنها كسي هستم كه ميخواهم آنها را آشتي بدهم و نامه هايي كه براي دوستي بين آنها رد و بدل ميشد را ببرم. من از اين كارم راضي هستم...خوشحالم كه دارم اين كار بزرگ را انجام ميدهم. خوشحالم كه دارم موجب دوستي ارباب و پدرش ميشوم.
در همين موقع ، تازه يادم افتاد كه بايد راه را ميانبر بروم تا زودتر برسم. هديه اي را كه در دستم است ، محكم فشار ميدهم. يك هديه ، از طرف ارباب به پدرش و من موظفم اين هديه را هم، علاوه بر نامه ، به پدر ارباب بدهم. ارباب هميشه خوش سليقه بودند!
درختان بيشتر و بيشتر ميشدند. مطمئن بودم كه دارم راه را درست ميرم. اما حس عجيبي داشتم! چيزي داشت به من ميگفت كه برگردم! حس ميكردم خطري دارد من را تهديد ميكند. لحظه اي ايستادم و به اطرافم نگاه كردم ، در حالي كه هديه ي ارباب را محكم در دست داشتم. خواستم بر گردم كه تازه يادم افتاد براي چه كاري اينجا آمده ام. براي ارباب ! نميخواستم ارباب فكر كند من به فكر خودم هستم. من هميشه به آنها مديون بودم. حالا شايد بتوانم با آشتي دادن بين ارباب و پدرش ، قدري كوچك از زحمات بزرگ ارباب را جبران كنم.
شالم را محكم كردم و در جاده ي پر برف قدم گذاشتم. مدتي كوتاه سپري شد كه صداي چند نفر به گوش رسيد. لحظه اي توقف كردم و بعد ، دوباره به راهم ادامه دادم.
- همون جا كه هستي بمون!
پاهايم سست شد و بي اختيار همانجا ايستادم. صدا ، از پشت درختي مي آمد. كم كم ، احساس خطر كردم و خواستم بر گردم كه دو نفر جلويم سبز شدند.
- چي توي اون بسته داري؟ پول....؟ يا يك چيز ارزشمند ديگه؟
اين صداي خشن يكي از آنها بود كه با دست به بسته اي اشاره ميكرد كه من در دست داشتم.
آب دهانم را به سختي قورت دادم و در حالي كه عقب عقب ميرفتم با صداي لرزانم گفتم: خواهش ميكنم بگذارين برم. من بايد اين هديه را به پدر اربابم برسانم. خواهش ميكنم...چيز ارزشمندي نيست!
اما دو مرد ، به حرف من گوش ندادند ! آنها به زور بسته را از دستانم بيرون كشيدند و من با خواهش و التماس ، سعي ميكردم بسته را از آنها بگيرم. اما يكي از آنها كه فكر ميكرد من دارم مزاحم دزديشان ميشوم ، با عصبانيت چوبدستي اش را بيرون كشيد و فرياد زد: آودا كداورا!
ناگهان قلبم تير كشيد و درست مقابل پاي آنها روي زمين افتادم. روي برفها! هر دو مرد ، با ديدن من كه روي زمين افتاده بودم ، ترسيده و فرار كردند.
دور و برم را نگاه كردم. احساس راحتي داشتم. انگار باري از دوشم برداشته شده ، حس خوبي داشتم. برف داشت ميباريد و من كه مثل يك پر سبك شده بودم ، به اطرافم نگاهي انداختم. جسمي روي برفها افتاده بود! به سرعت به طرفش دويدم. يك انسان بود كه با صورت روي برفها افتاده بود. با دستم ، صورتش را برگرداندم و فهميدم كه آن ، من هستم. باورم نميشد! من ، بي حركت روي زمين افتاده بودم و صورتم مثل گچ سفيد شده بود!
ترسيده بودم. تازه همه چيز را فهميدم. همه چيز را! من مرده بودم. من يك روح شده بودم.
اما حس ميكردم بايد بروم. بايد ميرفتم. بايد به همان جايي ميرفتم كه شايد خانواده ام رفته بودند. بايد به طرف ابديت ميرفتم. پس براي آخرين بار به چهره ي خودم كه روي برفها افتاده بود ، نگاه كردم و به طرف آسمان پر كشيدم.

7 از 10


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۷/۸ ۱:۱۹:۵۸

خوشبختي به سراغ كسي مي رود كه فرصت انديشه درباره ي بدبختي را ندارد.


Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۴۹ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۷

پروفسور گرابلی پلنک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
جدی : روزی که روح شدم !

در حال قدم زدن در راهرو هاي هاگوارتز بودم.چند دقيقه اي بود كه انتظار آلبوس دامبلدور را مي كشيدم.صدايي آمد آري خودش بود.مدت يكسالي است كه هم ديگر را نديده ايم اما او نمي داند كه من چه هستم؟اگر بفهمد نمي دانم چگونه واكنش نشان مي دهد؟من در اين مدت يك سال تبديل به يك روح باورتان مي شود يك روح شده ام.تا اين لحظه به خود جرات نمي دادم با آلبوس روبه رو شوم.اكنون نيز روي رفتن به دفترش را نداشتم.بله درست شش ماه پيش بود

فلش بك:شش ماه پيش

ساعت از 12 هم گذشته بود هوا سرد بود و همه جا تاريك من در كوچه ي دياگون به سمت پاتيل درز دار مي رفتم.امشب را آنجا مي ماندم.ردايم را محكم گرفته بودم شالي را نيز محكم به سرم بسته بودم.مرگخوار ها همه جا بودند و من براي امنيت بيشتر چوبدستي ام را در دستم نگاه داشته.انتهاي كوچه خيلي تاريك بودم زير لب گفتم:لوموس.وچوبدستي ام نور كافي را برايم تامين مي كرد.صدايي مي آمد گويي كسي بدنبالم بود ترسيدم من يك زن پير تك و تنها در اين كوچه بزرگ برگشتم نور چوبدستي ام پشتم را روشن كرد و نورش را به صورت كسي انداخت كه به سرعت گريخت.او نقاب داشت مطمئن بودم.او يك مرگخوار بود.
همان جا ايستادم اما چيزي نشنيدم به آرامي و با تمام حواسم به راهم ادامه دادم.ناگهان صدايي از پشت سرم آمد صدا نزديك نبود اما رو به من صحبت مي كرد.سخنانش واضح نبود اما دو كلمه را بلند و رسا گفت:
آماده مرگ شو.
با من صحبت مي كرد.صدا رو به من بود اين را مطمئن بودم.پس از چند لحظه همان صدا به گوش رسيد كه فرياد زد:آواداكداورا
تمام وجودم را ترس گرفت يقين داشتم مرده ام.احساس كردم ذره ذره بدنم از من جدا مي شود و فاصله مي گيرد.قسمتهايي كه هنوز به من چسبيده بود به شدت درد مي كرد.پس از چند ثانيه احساس كردم كاملا آزادم،اما به هيچ وجه احساس خوبي نداشتم.كمي جلو تر رفتم.ناگهان تعجب كردم من تكان مي خورم؟به خودم نگاه كردم.كاملا شبيه قبلا خودم بودم با اين تفاوت كه رنگي نداشتم من شفاف و تقره اي رنگ بودم ديگر سرما را احساس نمي كردم.من يك روح شده بودم.

پايان فلش بك

آلبوس بالاخره آمد.ولي من نمي دانستم به او چه بگويم.مرا كه ديد لحظه اي سر جايش ماند.اما سعي كرد اوضاع را معمولي نشان دهد.
_سلام ويلهلمنا!
_سلام آلبوس!
_خوبي؟اوضاع جديد چطوره؟
_خوب نيست خيلي سخته.
حتي نمي توانستم گريه كنم بغضم در گلويم مانده بود.آلبوس مرا به دفترش برد و آنجا از من پذيرايي كرد اين ديدار در من تاثير بسزايي داشت از آن حالت قديمي خارج شده بودم.اما باز هم يك روح بودم.

پايان

6 از 10


ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۶/۱۷ ۱۶:۴۲:۰۵

[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ


Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۴۵ شنبه ۲۲ تیر ۱۳۸۷

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
روزی که روح شدم...

دردی که چند روز اخیر در وجودم لانه کرده بود، به ناگاه متوقف شد؛ انگار که فشاری از روی سینه ام به یک مرتبه برداشته شود و چقدر این احساس لذت بخش بود.

از روی تختخواب بلند شدم و دریافتم که هیچ یک از عضله هایم بعد از چند روز بی تحرکی، در مقابل حرکات من مقاومت نمی کنند اما نمی دانم چرا زیاد شگفت زده ام نکرد. در اتاق باز بود و کسی در راهرو دیده نمیشد ولی سر و صدایی به گوش می رسید که نشان از حضور افراد خانواده بود. با لبخندی بر لب و روی پنجه ی پا به سمت آشپزخانه رفتم تا آنها را غافلگیر کنم. چند قدم بیشتر نمانده بود؛ هری و لیلی پشت به من مشغول گفتگو بودند. کافی بود کسانی که شبانه روز بالای سرم پرستاری کرده بودند را در آغوش بکشم... فقط چند قدم مانده بود... صدای جیغی وحشتناک در خانه طنین افکند. هر دو بدون توجه به من به طرف منبع صدا دویدند و من هم بی اختیار به دنبالشان روانه شدم.

همه در اتاق من، دور همان تخت جمع شده بودند. جیمز لبهایش را به شدت بهم می فشرد و در سکوت اشک می ریخت. جینی هم لیلی را محکم در آغوش گرفته بود و هر دو بطور سوزناکی گریه می کردند. ال در کنار تخت زانو زده بود و به همان نقطه ای خیره شده بود که پدرش نگاه می کرد.

با وحشت پرسیدم،«چه اتفاقی افتاده؟» و وقتی هیچ پاسخی نیامد، با صدای بلندتری تکرار کردم،« پرسیدم چی شده؟!»

هیچ کس به حضور من اهمیتی نمی داد، از آن فاصله قادر نبودم ببینم روی تخت چه چیزی قرار دارد که آنها را آنطور در هم شکسنه است، پس جلوتر رفتم و از پشت سری هری نگاه کردم که لبه ی ملحفه ای که تا روی سر جسد کشیده بود را هنوز در دست داشت؛ بدون شک جسد بود چون از زیر آن پارچه ی سفید رنگ هم طرح کلی اندامش و موهای فیروزه ای که از آن بیرون زده بودند، مشخص بود !

« نه!»

با ترسی ناگهانی خودم را عقب کشیدم. تقریبا" با صدایی بلند گفتم، « این امکان نداره!» اما باز هم کسی واکنش نشان نداد. دوباره به طرف تخت برگشتم؛ باید ملحفه را کنار می زدم، باید مطمئن می شدم. دستم را دراز کردم ولی قادر به گرفتن آن نبودم؛ انگار انگشتانم در تار و پود پارچه حل میشد بدون آنکه چیزی را لمس کنند.

« تو قول داده بودی، تدی!»

جیمز بود که سکوت را شکست، دیوانه وار فریاد می زد، « تو قول داده بودی! قول داده بودی تنهام نذاری... نامرد!» و این بار با صدای بلند گریه کرد.

دوست داشتم قادر بودم او را دلدای دهم اما خودم هنوز در وحشتی آمیخته به شگفتی سرگردان بودم. هم چنان در حال کنکاش وضعیت جدیدم بودم که شنیدم کسی مرا به اسم می خواند. با امیدواری به پاتر ها خیره شدم ولی آنها مشغول عزاداری بودند. چرخیدم و در پشت سرم دو شخصی را دیدم که خیلی خوب می شناختم.

« زمانش رسیده که دوباره دور هم جمع بشیم تدی.»

با شنیدن صدای نرم و آهنگین مادرم انگار همه چیز را فراموش کردم، دیگر هیچ چیز اهمیت نداشت، حتی از این رویداد احساس خوشحالی هم می کردم. ناخودآگاه دستش را گرفتم و توانستم حسش کنم. پدرم دستش را روی شانه ام گذاشت و لبخند زنان گفت،« دیگه وقت رفتنه پسرم!»

و من به تدریج از زمین فاصله گرفتم و به سوی ابدیت پرواز کردم.

10 از 10 !


ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۲۲ ۱:۵۱:۰۷
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۲۲ ۲۳:۵۳:۵۶

تصویر کوچک شده


Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۱۰ پنجشنبه ۶ تیر ۱۳۸۷

تره ور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ سه شنبه ۱۹ تیر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۲۲ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۱
از حموم مختلط وزارت !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 178
آفلاین
تره ور نشسته داره با وزیر میچته !

trevorr: سلام .
vezir_gfkosh: چرا اد کردی ؟
trevorr: اد کردم دور هم باشیم !
vezir_gfkosh: چقدر خز ... اسمت چی بود ؟ ترور ؟
trevorr: ترور نه بوقی ! تره ور !
vezir_gfkosh: هه هه ... ترور !
vezir_gfkosh: از فک و فامیلای بن لادن نیستی ؟
trevorr: ...
trevorr: دی :
trevorr: پست بارتی رو چرا پاک کردی ؟
vezir_gfkosh: بهع !
vezir_gfkosh: من برم یه کاری کنم الان میام !
trevorr: هوم...میخوای چی کار کنی ؟

-- دقایقی بعد --
vezir_gfkosh: ترور بوقی بن لادن یازدهم سپتامبر منافق کافر بی دین !
trevorr: (سانسور شد !)
vezir_gfkosh: ( سانسور شد !)
trevorr: چرا فحش میدی خب ؟ هوم ؟ ( سانسور شد !)
vezir_gfkosh: ( سانسور شد !)
trevorr: برو باب حالت خوش نیست .
vezir_gfkosh: ( سانسور شد !)

تره ور وزیر مردمی رو به حال خودش رها میکنه تا راحت خودشو خالی کنه .

تره ور : اه...این بوقی چقدر به من میگفت بن لادن !

در همین لحظه صدای خیلی خاصی میاد و مرد مخوفی با ریش بلند جلوی تره ور ظاهر میشه !

تره ور : ؟
مرد مخوف : من بن لادنم ! تو منو صدا کردی .
تره ور : اه ...دمت گرم !

تره ور و بن لادن پس از اندکی عکس یادگاری گرفتن و غیره به ادامه صحب میپردازن .

بن لادن یه بسته میده دست تره ور .
تره ور : این چیه ؟
بن لادن : اینو ببر بده به وزیر .
تره ور : چی توش هست ؟
بن لادن : یه چیز خفن !
تره ور : چرا خودت نمیدی بهش ؟ چرا من اینو باید بد به وزیر ؟ هوم ؟

بن لادن دست میکنه تو شورتش و یه سیخ پر از مگس کباب شده در میاره میده به تره ور .

تره ور : برو بوقی ، کبابی سر کوچمون با من رفیقه ، خرمگس میده مجانی ، اینا چیه ، همشون لاغر مردنی ان .

ین لادن یه کیسه میده دست تره ور پر از خر مگس زنده .

تره ور : ها... این خوبه .... حالا منم اون بسته رو میدم به وزیر .
بن لادن : این کیسه رو از قزوین خریدم !
تره ور در حالی که داره توی کیسه رو نگاه میکنه میگه : بله ...کاملا معلومه که مگسا اهل کجا هستن !

بن لادن : خب دیگه من برم ...فقط یادت باشه که حتما تا فردا این بسته رو بهش بدی ها .
تره ور : باشه
بن لادن : خدافظ .
تره ور :

-- فردای آن روز --
تره ور در حالی که بسته رو گرفته دستش جلوی دفتر وزیر واستاده و در حال در زدنه .
وزیر مردمی پشت یه کامپیوتر نشسته و داره هری پاتر بازی میکنه !
تره ور همچنان در میزنه .

وزیر با بی حوصلگی کشو رو باز میکنه و مقادیری نامه ورمیداره و مشغول خوندن میشه و در همون حال میگه : بیا تو .

تره ور در رو باز میکنه و میاد تو .
وزیر در همون حال که کلش تو نامه هاست میگه : هوم ؟
تره ور : یه بسته آوردم ، خیلی مهمه !
وزیر : چی توش هست ؟
تره ور : نمیدونم ... من که بازش نکردم ببینم توش چیه .

وزیر بسته رو از تره ور میگیره ، کاغذ کادوی روشو پاره میکنه و بعد میکنه تو بسته دستشو ، و یه جسم سیاه رنگ خفن میاره بیرون .

وزیر : هوم ...این چی هست حالا ؟
تره ور : من چه میدونم . یه بنده خدایی اومد گفت اینو بده به وزیر .
وزیر : راستی تو همون ترور نیستی ؟
تره ور : چقدر جالب !

بوم !

9 از 10


ویرایش شده توسط تره ور در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۶ ۱۶:۱۶:۵۴
ویرایش شده توسط تره ور در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۶ ۱۶:۳۵:۳۴
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۹ ۱۱:۴۹:۰۱

تصویر کوچک شده


Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸۷

گودریک    گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ یکشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۱:۴۴ پنجشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۷
از دره گودریک
گروه:
کاربران عضو
پیام: 26
آفلاین
ترور وزیر سحرو جادو : Soojeye Tanz
روز اول:
وزیر به همراه دو نفر از محافظانش به سمت ساختمان وزارت در حال حرکت بود که ناگهان...
-آعاعاعا...(افکت صدای تارزان)
هنگامی که وزیر سرش را بالا گرفت جادوگر نقابداری را دید که در حال سقوط به سمت او بود.
محافظ شماره 1 با نگرانی گفت:
- قربان فکر کنم می خواد ترورتون کنه...ببینید، یه چاقو دستشه.
وزیر با بیخیالی گفت :
-اشکالی نداره.بیاید بریم...
-پوچلخشکسیقرچ...(افکت پخش شدن تروریست کف خیابون)
جمعیت تروریست از پشت صحنه:
-اه...باید یه جور دیگه ترورش کنیم.
روز دوم:
باز هم وزیر به همراه دو نفر از محافظانش به سمت ساختمان وزارت در حرکت بود.بی خبر از اینکه در یکی از ساختمانها و در پشت یکی از پنجره های آن خیابان یکی از ماهر ترین تک تیراندازها برای ترورش کمین گرفته...
-کیشوووووو...(این افکت احتیاج به توضیح نداره)
چیک...(افکت Stop)
وزیر با بی میلی رو به محافظانش گفت:
-بچه ها برین کنار دوباره بهمون شلیک کردن...
چیک...(افکت Play)
گلوله ای که تروریست شلیک کرده بود با فاصله کمی از کنار آنها رد شد.
بازگشت به پشت صحنه نزد جماعت تروریست:
تروریست شماره 1:
-ای بابا...این که هر کاری می کنیم ترور نمیشه...خوبه با آر پی جی بزنیمش...
تروریست # 2:
-نه فایده نداره.من می گیم با بازوکا کارشو تموم کنیم.
تروریست # 3:
-ای ابلها نفهمیدین ما جادوگریم...باید با جادو ترورش کنیم.
تروریست # 4:
-اون با من...
روز سوم
وزیر مطمئن از اینکه دیگر ترور نخواهد شد این بار هم به همراه محافظانش به سمت ساختمان وزارت می رفتند.اما درست زمانی که به ورودی وزارت رسیده بودند جادوگر سیاه پوشی از آن سوی خیابان فریاد زد:
-هی ،جناب وزیر...
وزیر و محافظانش بی خبر از همه جا رو به سمت آن طرف خیابان کردند.
-بمیــــــــــــــــــــــــــــــر........اکسپلیارموس...
دید دید دیریدید دید دید دید ...(افکت آهنگ پت و مت یا همون"همینه")
دوباره در پشت صحنه:
تروریست # 1:
-یااااااا...چقدر گفتم نذارین این تروریست # 4 بره ترور .آخه دیگه تروریستی که ندونه آوداکداورا طلسم مرگه باید بره بمیره...این جوری فایده نداره.باید بشینیم با هم فکر کنیم.
تروریست # 2:
-فکر می کنیم.
تق توق تق توق تق توق تق توق تق توق...(افکت فکر کردن مدل ای کیو سان)
دینننننگ...(این یکی افکتو خودتون حدس بزنین)
تروریست # 1:
- یافتم...باید با این وزیر رو ترور کنیم.
تروریست # 4:
-چی؟ با کدوم؟
تروریست #1:
-دهه...با همین که توی دستمه.
تروریست # 3:
-آهان hammer رو میگه.همون چکش خودمون.حالا نوبت کیه بره ترور؟
تروریست #1:
-این بار خودم باید وارد عمل بشم...در ضمن باید زمان حمله رو هم عوض کنیم.موهاهاهاهاها
روز چهارم
این بار وزیر همراه با دو محافظش در حال خارج شدن از ساختمان وزارت بودند و با آخرین اقدام تروریست ها متوجه شده بودند که احتمال حمله دیگری 0 است،به خصوص که صبح هم که معمولا زمان حمله آنها بود تروری صورت نگرفته بود.اما آنها نمی دانستند که در همان لحظه یک تروریست خطرناک با اسلحه در دست پشت سر آنها راه می رود و در یک لحظه غافلگیر کننده...
-بگیر.
هی هوهوهوهوهو...(افکت پرتاب و چرخش چکش در هوا)
چکش درست به کله وزیر محترم سحر و جادو برخورد کرد و بلافاصله موجبات مرگش را فراهم کرد.تروریست خوشحال از اینکه بالاخره پس از 847 اقدام ناموفق به ترور بالاخره توانسته وزیر را بکشد خود را از صحنه جنایت غیب کرد و در پشت صحنه بین تروریستها ظاهر کرد.
در پشت صحنه تمامی تروریستها دور تروریست #1 جمع شدند اما به جای تشکر یک یه دونه توی سرش زدند.
-آخ..نامردا، واسه چی میزنین؟ من که وزیر رو ترور کردم...
-آره جون عمه ت پس این کیه توی تلویزیون؟
تروریستها کنار رفتند تا تروریست #1 بتواند صفحه تلویزیون را ببیند.در تلویزیون وزیر سحرو جادو با خوشحالی رو به دوربینها می گفت:
-بله...848 امین اقدام به ترور من باز هم بی نتیجه موند...خوشبختانه یکی از محافظای فداکارم اون روز با معجون مرکب پیچیده خودشو به شکل من در آورده بود و اون کسی که کشته شد محافظ فداکارم بود.
تروریست #1:
-
وزیر سحر و جادو:
-
روز پنجم
در یک صبح دل انگیز وزیر همراه دو نفر از محافظان دیگرش به سمت ساختمان وزارت در حرکت بود.همانطور که راه میرفتند وزیر رو به محافظانش گفت:
-می دونستید هیــــــــــشکی نمی تونه وزیر رو ترور کنه...هیششششششــــــکی...
گوپس...(افکت ترور شدن وزیر)
پی نوشت: WOW !!! چقدرSound Effect اینجا هست.

5 از 10


ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۹ ۱۱:۴۶:۰۰

دØ


Re: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۸:۲۹ دوشنبه ۳ تیر ۱۳۸۷

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
صوجه ی تنض !

اتاقک مخوف تروریستان !
ساعت پنج و پنجاه دقیقه و پنج ثانیه ی صبح !

بارتی: موهاهاها .. ببینم نقشه امون همینه؟ یعنی تو فکر میکنی موفق میشیم؟
گلگی: شک ندارم .
بارتی: موهاهاها.. احساس قدرت میکنم. فکر کن که من وزیر شم!
گلگی: نخیر من وزیر میشم!
-باشه تو وزیر شو. ولی بازم موهاهاها..

گلگومات و بارتی کراوچ زیر نور کمی در اتاق خودشون نشسته اند. دودی از پشت صحنه وارد اتاق میشه که بگیم مثلا خفنن و اینا ! چراغ بالای اتاق در نوسانه و چهره ی بارتی و گلگی ، دو تروریست نامردِ پولدار ِ معتاد ِ بدبخت (!)( در راستای مبارزه با مصرف مواد مخدر ! ) از میان دود ها دیده میشه.

اتاق وزیر
ساعت شیش صبح


- درینگ .. دررررینگ ..
- مرض ..
- دیرررریییینگ .. ریییررررریییینگ ..
- کوفت!
- دیریریرینگ .. دیریریرینگ ..
- تو آدم نمیشی؟

تصویر به یک ساعت تغییر پیدا میکنه که مشتی روش میخوره و ساعت زیر مشت محکم البوس سوروس ، له میشه .

- آلبوس .. آل .. پاشو ! نه آل تو نباید بمیری.. آل ..
جیمز جیغ و ویغ میکنه و به سرعت از اتاق بیرون میدوئه .مدتی بعد به همراه چند تن از وزیران برمیگرده .
جیمز: ایناهاش ! تکون نمی خوره .. داداشم مُرد ! من چطوری بدون اون وزیر شم؟ تصویر کوچک شده

آل : میشه همتون برید بیرون ، جیمز .. من میخوام بخوابم .
جیمز : تو مگه نمُرده بودی؟ .. به جون خودم مُرده بودا !

جلسه ی مصاحبه با وزیر
ساعت دوازده

چلق ! ( افکت دوربین کالین ! )

- ببخشید جناب وزیر ، یعنی میخواید بگید هیچ کدوم از این اتفاقاتی که در دنیای مشنگی می افتند به ما مربوط نیست ؟
آل : ببینید ..
چلق ! ( عکس دیگری گرفته شد ! )
- دارم حرف میزنم ! بله .. ببینید ، نه که بگیم همه ی این ها تقصیر ماست ولی بله بعضیاشم تقصیر ماست !

یکی از خبرنگارها فریاد میزنه : میشه مثال بزنید؟
- خب، مثلا میخوان اسم خلیج فارس رو بذارن خلیج عربستان در صورتی که درستش خلیج هاگزمید هستش !
-: میشه بگید چه ربطی داره؟

آل : نمیدونم .. میخواستم تبلیغ کنم!
-جناب وزیر ، این درسته که شما ریشه ای از آلبوس دارید ؟
آل : فحش میدی ؟ تصویر کوچک شده

چلق ! ( عکس دیه ! )
- جناب وزیر شایعاتی هست مبنی بر اینکه جوون شما در خطره !
آل : بله ! همیشه از این مسائل هست.. به نظرم برای امروز کافیه ! راستی ، تو .. یه عکس از من بنداز وقتی رفتم کنار بابام .. میخوام پز بدم !

جلسه ی هیپت رئیسه
ساعت چهار

یکی از روسا که چهره ی زیبایی داشت و کت و شلواری به تن کرده بود در حالی که پشت میز بزرگی ایستاده بود به آل اشاره کرد :
- میدونی وزیر مردمی یعنی چی ؟

آل : از مردم تشکیل شده ؟ تصویر کوچک شده
- نچ!
آل : از مردم تشکیل نشده ؟
- نچ!
آل : مردم اونو تشکیل دادن ؟
- نچ!
آل : مردم تشکیلش ندادن ؟
- اه ! باو وزیر مردمی یعنی وزیری که به فکر مردم باشه و برای اون ها کار کنه و هدفش سعادت مردم باشه .
آل مقادیری فکر میکنه. مغزش هنگ هایی رو انجام میده و قفل ها کمی باز میشن . آل متوجه موضوعی شده بود .. اون هدفی نداشت جز اینکه بشه آل کبیر ! اون به فکر مردم نبود ، به فکر خودش بود ..
آل : تصویر کوچک شده

خانه ی وزیر نا مردمی ! یا غیر مردمی
ساعت شب !

- اوهههه گلگی ! نمیدونی چقدر دلم واست تنگ شده بود !
گلگی : وزیر جوووونم ! تصویر کوچک شده

و ..
بومب !

فردا
تیتر اولین صفحه ی تمام روزنامه ها:


" دیشب وزیر مردمی و معاونش به همراه هفتاد و دو تن از یاران با وفای خود ، به علت بمب گذاری به قتل رسیده اند ! به جامعه ی وزارتی - سیاسی - جادوگری تسلیت عرض می نماییم .. عله ی کبیر به مناسبت این موضوع ، یک هفته عزای عمومی اعلام کرد . جرئت دارین شادی کنید ! "







تصویر کوچک شده

10!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۳ ۸:۳۵:۴۸
ویرایش شده توسط چارلی ویزلی در تاریخ ۱۳۸۷/۴/۹ ۱۱:۴۲:۵۰

[b]دیگه ب







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.