هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶:۴۳ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰



مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۷:۲۹ پنجشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۰۹:۲۲ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
امروز یا دیروز
در یه روز آفتابی در هاگوارز که دانش آموزان درس می خواندن یه اتفاق اجیب افتاد کل مدرسه لرزید
تمام دانش آموزان ترسیدن دانبلدور به پرفسور اسنیپ میگوید تمام بچه ها را در سالن غذا خوری جمع کند که بفهمن این صدا از کجا آمده آنها هرکجا را گشتن اما چیزی را پیدا نکردن فردا و پس فردا بازم لرزش تا اینکه ۳ دانش آموز که همه آنها را می شناسن یعنی هرمیون ،رون،هری پاتر
آنها هم رفتن به دنباله لرزش اما دیدن که قبل از لرزش ها درخت بید می لرزد و بعد زمین آنها به دانبلدور گفتن و پرفسور ها فهمیدن که یه موش کور بزرگ در زیر درخت زندگی میکند و زمانی که درخت می لرزد او زمین زیر هاگوارتز را میکند آنها با کمک هاگرید موش کور را گیر میندازن و به اداره ی کول تهویل میدن و این ماجرا به خوبی تمام میشود


داستانت خیلی خیلی خیلی کوتاهه. یکم بیشتر راجع به اتفاقایی که میفته بنویس، حتی می‌تونی گفتگوهایی که بین شخصیتا رد و بدل می‌شه رو هم بنویسی. پس لطفا یه تصویر از تصاویر کارگاه داستان‌نویسی انتخاب کن و راجع بهش بنویس.

تایید نشد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۴ ۱۸:۱۲:۱۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۰:۲۰:۵۶ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰

هافلپاف

جسیکا ترینگ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۵۵ پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۲۶:۴۶
گروه:
هافلپاف
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره 13
هری هی با خود ورد را تکرار می کرد ولی جواب نمی داد هنوز نامرئی نشده بود ! فلینچ هر لحظه داشت نزدیک تر می شد . دقیقا لحظه ای که فلینچ به هری رسید هری نامرئی شده بود . فلیچ داد زد : لعنتی ! چجوری فرار کرد تقریبا تو مشتم بود اگه ارباب بشنوه چی می گه ..... چی شده نوریس ؟ فلینچ گوشش را تیز کرد . صدای خش خش می آمد . پوزخندی زد و گفت : پس هنوز اینجایی . خوبه خوبه . نمی تونی فرار کنی من پیدات می کنم . ناگهان چشم هایش به رنگ آبی در امدند . فلينچ گفت : ارباب ارباب من ! آن پسر همینجاست فقط نامرئی شده و من توانایی دیدن اورا ندارم . بدن من در خدمت شماست تا او را بکشید . صدایی گفت : آفرین تو کارتو کردی آرگوس حالا نوبت منه . و به چشمان هری زل زد . فایده ای نداشت هری می دانست که او را دیده است پس گفت : تو کی هستی . صدا گفت: من ارباب مرگم ارباب هرج و مرج من قدرتمند ترین کسیم که به عمرت دیدییییی . هری با صدایی لرزان گفت : از جون من چی می خواهی ؟ صدا گفت : تو ؟ من با تو کاری ندارم ، البته فعلا... تو کلید رسیدن به چیزی هستی که من میخوام چیزی بسیار قدرتمند ! و با من میایی. و خنده ای وحشیانه سر داد. هری سرش را پایین انداخت تار راهی برای فرار پیدا کند و چشمش به نقشه غارتگر افتاد ! خودش بود ! امبلدور داشت به آنجا مي آمد . فقط نیاز داشت کمی وقت را بگذراند . پس ظاهر شد و تلاش کرد با قیافه و صدایی لرزان بگوید : کلید چی ؟ صدا گفت : چیزی فراتر از اون که تو درکش کنی . چیزی بسیار قدرتمند چیزی که....... هری دیگر حرف های او را نمی شنید . داشت شمارش معکوس میکرد . پنج... جهار... سه... دو........یک و دامبلدور طلسمی به سمت فلینچ شلیک کرد . چشم های فلینچ دوباره به حالت عادی بازگشت و بیهوش روی زمین افتاد . دامبلدور گفت : میره آزکابان نگران نباش..... حالا برو بخواب نصفه شبه . من هم سرم را پایین انداختم و تختم برگشتم اما حسی به من می گفت که فلینچ به آزکابان نمی رسد.........



امیدوارم قبول بشم و ممنون از سایت عالیتوووون ^*^


داستان قشنگی بود. فقط بهتر بود اگه بندهای مختلف پست رو با اینتر از هم جدا کنید که خواننده اشتیاق بیشتری برای خوندن داستانتون داشته باشه.

تایید شد!


مرحله‌ی بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۴ ۱۴:۳۶:۱۹

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سو سو میزنند...فرزندان هلگا میدرخشند!


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰:۱۹ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

هافلپاف

بئاتریکس بلاکسم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۵:۴۴ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۲۲:۲۹:۴۹ سه شنبه ۱ تیر ۱۴۰۰
از من بعید بود
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 3
آفلاین
تصویر شماره ۱۶ کارگاه داستان نویسی

سیریوس از پنجره به بیرون نگاه میکرد و غرق در تفکر بود .

جیمز با کلافگی گفت : چه وضعشه ، چقدر هوا گرمه .
حوصله م هم سر رفته کی پایه س بریم زرزروس رو ادب کنیم دوباره ؟

پیتر که آبنبات هاشو تا آخر خورده بود ذوق کرد و کله ی کوچکش را به طرف سیریوس برگرداند و حرف دوستش را تایید کرد .
هر چه باشد آن ها غارتگران بودند .
گروهی برای ایجاد رعب و وحشت در هاگوارتز .
آن ها میتوانستند به راحتی صلح را از بین ببرند و محیط اطرافشون رو به زمین بازی خود تبدیل کنند .

سیریوس از دریای فکر خود بیرون آمد ، هوا گرم بود و لباسش خیس عرق شده بود .
نگاهی به جیمز انداخت و گفت : هستم .
ریموس لبخند زد .
پیتر گفت : میتونیم تو

شلوارش مار و عنکبوت و حشره بندازیم و بعدش با یه طلسم اونو نامرئی کنیم و دهنش و دل و روده ش رو پر از پارچه بکنیم .

هر چهار نفر درگیر جادوهایی بودند که میتوانستند اجرا کنند .
راه های زیادی برای آزار و اذیت یک اسلیترینی وجود داشت .
این سال پنجم تحصیلی آن ها بود و آن ها کلی طلسم و نفرین جدید یادگرفته بودند .

ریموس گفت : نظرتون راجع به دوئل چیه ؟

پیتر گفت : نمیخوایم که تمرین مهارت کنیم که . میخوایم اذیت کنیم .

جیمز گفت : بحث رو بذارید کنار وقت عمله .

سیریوس گفت : من میگم از پنجره پرتش کنیم بیرون .

جیمز با بی حوصلگی گفت : تا الآن فقط پیشنهاد قتل ندادید .

با این حال هیچ چیز مانع غارتگران نمیشد و اگر مانعی هم وجود داشت برای این بود که توسط غارتگران نابود شود .

جیمز طلسم های بسیاری در ذهن داشت که کل تابستان روی آن کار کرده بود .

سیریوس گفت : من یه نقشه دارم .

چوبدستی اش را در آورد و از کوپه بیرون رفت .
جیمز با تعجب او را همراهی کرد .
پیتر با آب آناناس و پارافین مقدار زیادی دینامیت درست کرد و از کوپه رفت بیرون .

ریموس لباس شوالیه به تن کرد و گفت : بریم که دوئل کنیم .

چهار نفری در قطار قدم میزدند .
زرزروس در نزدیکی بود .
چهار نفری در قطار قدم میزدند و به هدف خود نزدیک میشدند .
غارتگر در کمین است .
در کوپه زرزروس را باز کردند .

بووووووووم .
تااااااختبششممب.
شترق . هیییییغ .
هررررراااااا . تسیییکش.

باقیمانده زرزروس روی زمین افتاد .
.... و لبخند زنان از کوپه رفتند بیرون



انتظار داشتم پایان داستانت هیجان‌انگیزتر باشه. با این حال گفتگوی بینشون جالب بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۲۰ ۲۱:۳۷:۳۶


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۳۶ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰

هافلپاف

ایزابلا سامربای


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۹:۰۰ جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۲:۳۲:۲۸ سه شنبه ۸ تیر ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 16
آفلاین
تصویر شماره ۱۲ داستان نویسی

هری با کمی وحشت به ماشین رو به رویش نگاه کرد.

_مطمئنی بلدی دیگه؟.
_اره.اصلا گواهینامه دارم .
_ تو که هنوز ۱۸ سالت نشده.

رون نگاهی به هری انداخت.

_میخوای بهت رارندگی رانندگی یاد بدم یا نه!؟.
_اره
_پس ساکت شو ...
خب اول گاز رو میگیری.
_کجا رو گاز بگیرم؟
دستم رو؟ .

رون درجا "چرا با این دوستم؟" ای نثار خودش کرد.

"فلش فوروارد؛ دو ساعت بعد"

_اماده ای؟.
_اره .

رون با احتیاط کمربند رو بست و هری با فریادی ماشین را روشن کرد و گاز داد.

_زندگی سلااااااام .
_هرییییییییی .

"فلش فوروارد؛ یک روز بعد"
رون در حالی که روی تخت درمانگاه خوابیده بود، ششمین بسته ی شکلات قورباغه ای را باز کرد‌.

_بیا منطقی باشیم رون؛ اگه من با درخت تصادف نمیکردم الان این همه شکلات و ابنبات نداشتیم .
_ .

سلام. خوش اومدید به کارگاه داستان نویسی.
داستان بامزه‌ای بود و مانعی برای ورودتون به ایفای نقش نمی‌بینم. اگه قبل شناسه‌ای توی سایت داشتید توی پیام شخصی اطلاع بدید تا مجبور نباشید مراحل رو دوباره انجام بدید.

تایید شد!


ویرایش شده توسط mahboobbb در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۷ ۱۶:۰۷:۳۳
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۷ ۱۸:۲۹:۱۱

Only Hufflepuff


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۹:۴۴:۳۰ پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰

Book_loveer


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۵:۴۵ چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۴:۰۹:۴۴ یکشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره ۵ کارگاه داستان نویسی
وارد هاگوارتز شدم
باورم نمیشد!
بالاخره رویام به حقیقت پیوست و نامه برام اومد😃
الان من توی بهترین مدرسه جادوگری ایستاده بودمಥ⌣ಥ
آروم آروم قدم برداشتم و همه‌ چیز رو آنالیز کردم
از ستون های قدیمی قهوه‌ای رنگ خاک خورده تا نیمکت هایی که داشن آموزان روی اونا نشسته بودن
همه چیز بوی جادو میداد ، خیلی قشنگ و باحال(●♡∀♡)
بالاخره وارد سرسرا شدیم پرفسور مک گونگال اسم دانش آموزان سال اولی رو میخوند تا به نوبت توسط یه کلاه خیلی بزرگ گروه بندی بشن
منتظر بودم تا اسمم خونده بشه که ناگهان پرفسور گفت : سارا اسمیت!
یکم ترسیده بودم ولی بعد با خودم گفتم خودتو جمع و جور کن دختر ! اینجا همون جاییه که همیشه آرزو داشتی بری ! و حالا تو اینجایی پس ازش درست استفاده کن و لذت ببر!
یه کم حالم بهتر شد و به سمت کلاه رفتم پرفسور کلاه رو روی سرم گذاشت
آییی
بوی چرم کهنه میداد و اینقدر بزرگ بود که کاملا جلوی چشمام رو گرفته بود
کلاه گفت : خب ، باهوشی ، خجالتی و ساکت ، ترجیح میدی یه جا بشینی و از فکرت استفاده کنی تا اینکه با زور توی یه مسابقه برنده بشی .. اما در عین حال قدرت طلب هم هستی
بذار ببینم شاید اسلایترین؟ نه
ریونکلا⚡💙
هوراااااا
خیلی خوشحال بودم که ریونکلاوی شدم
به سمت میز ریونکلاو رفتم و با خودم فکر کردم چقدر خوب شد که کلاه ذهن من رو خوند و منو توی گروهی که دوست داشتم انداخت✨


سلام. خوش اومدی به کارگاه داستان نویسی!

داستان خوبی بود، فقط این‌که چرا ته جمله‌هات، نقطه ندارن؟ یادت نره که یکی از مهم‌ترین ارکان نوشته، علائم نگارشی هستن و باید رعایت بشن.
استفاده از ایموجی‌های موبایل هم، از اونجایی که برای همه و با هر دیوایسی قابل دیدن نیست، بهتره که صورت نگیره. به جاش ایموجی‌های متنوعی داریم که بالای نوشته‌ت هست و بهتره از اونا استفاده کنی.

با این‌حال،

تایید شد!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۶ ۱۵:۵۷:۳۷


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۸:۵۴ چهارشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۰

اسلیترین

آلتیدا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۷:۳۳ سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۲۰:۱۷:۴۲
از پشت آینه ها
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 23
آفلاین
جینی : مطئنی کسی متوجه نمیشه ؟
انا : اره بابا مطمئنم .
ـ خیلی مطمئن نباش خون لجنی . بزار پاتر احمق بفهمه که دوستاش میخوان معجون عشق به خوردش میدن ...
جینی با عصبانیت : خفه شو مالفوی . اون کلمه ی زشتم به کار نبر .
مالفوی : اوه ... عصبی شدی ویزویزی ؟ تو هم فرق چندانی با گندزاده ها نداری .
انا : چی میخوای اینجا ؟
از برخورد خونسرد و بی روح او تعجب کرد . معمولا انا در اینجور مواقع از خشم سرخ میشد و هر چه از دهانش میامد نثار طرف مقابل میکرد .
مالفوی : خب ... من ...
جینی : پس لطفا گورتو گم کن برو پیش بابا جونت .
مالفوی : شما طرز برخورد با مافوقتونو یاد نگرفتین هنوز ؟ پس ...
چوبدستیش جینی را نشانه گرفت و گفت : دنسو..
اما جینی فرز تر بود . با وردی که انا یادش داده بود ، قبل از اینکه مالفوی کاری انجام دهد ، ورد را بخودش برگرداند . اما از بخت شوم دو دختر ، سوروس اسنیپ سروکله اش پیدا شد .
اسنیپ : به به دوئل اونم تو کتابخونه خالی اونم درست وسط ظهر ... پنجاه امتیاز از گریفیندور کم میشه .
انا : اما مالفوی بود که بهمون اول حمله کرد ...
اسنیپ : بیست امتیاز دیگه هم از گرفیندور کم میکنم .
اما این دیگر بیش از حد بی انصافی بود . انا اسلیترینی بود ولی بخاطر دفاع از جینی ، از گریفندور امتیاز کسر شد .
و با چشمانی که شرارت از انها میبارید گفت : و همینطور این ماه هر دو تون بازداشتین . دوشیزه ویزلی یکشنبه و سه شنبه ها و دوشیزه الن دوشنبه و چهارشنبه ها ...
و دست مالفوی که مدام در حال ناله کردن بود را گرفت و پیش مادام پامفری برد . جینی و انا هم با کلافگی و عصبانیت که کمی وحشت هم در چشمانشان پیدا بود به هم کردند . اسنیپ در حق انها بی انصافی کرده بود . دو روز در هر هفته با مجازات اسنیپ ! بدتر از ان این بود که اگر هری چیزی از این موضوع میفهمید چه میشد ؟؟ ...
عکس داستان


هممم... متفاوت و خوب بود.

تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۵ ۱۶:۲۰:۴۹
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۵ ۱۶:۲۱:۲۴

ادم های :
ضعیف انتقام میگیرند
قوی میبخشند
باهوش نادیده میگیرند .


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵:۱۱ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰

Harre_pater


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۹:۲۰ سه شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱:۱۸:۳۱ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۰
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 8
آفلاین
از زبان هری پاتر
اتفاقاتی که افتاد خیلی عجیب بود امیدوارم که یک رویا نباشد.
هاگرید: هری به چی فکر می کنی پسر
هری: به اتفاقاتی که افتاد خیلی عجیب و هیجان انگیزه و مهم تر از اون فوق العاده است.
یعنی پدر مادر من جادوگر بودن!
یعنی من جادوگر هستم؟
هاگرید: درسته هری تو جادوگر هستی یه جادوگر خیلی خیلی بزرگ و مشهور وقتی به هاگوارتز بری متوجه میشی که همه تورو میشناسند هری من ایمان دارم که تو یکی از بهترین و شجاع ترین جادوگران قرن خواهی شد.


حرف های هاگرید خیلی عجیب بود یعنی واقعا من بین جادوگران، مشهور هستم؟
گیج شدم یعنی اون هری که هر صبح برای دادلی و خانواده اش صبحانه درست می کرد از این به بعد وارد یه جایی خوب میشه؟ امیدوارم.
هری: راستی هاگرید از این وسایلی که اینجا نوشته من هیچکدوم رو ندارم باید چیکار کنم.
هاگرید: الان به کوچه دیاگون میریم تا این وسایل رو تهیه کنیم
دیگه چیزی نگفتم تا برسیم به همین جایی که هاگرید می گفت
هاگرید: خب رسیدیم
هری: وایییی اینجا چقدر قشنگه همه بچه ها هم سن و سال خودم بودند و داشتن خرید می کردند یه دست بچه ها جغد،وزغ و گربه دیده میشد.
حس خیلی خوبی بود برای رفتن به هاگوارتز روز شماری می کردم
خیلی خیلی زیاد خوشحالم!!
فکر کنم بالاخره دوره خوشبختی من هم فرا رسیده ولی کاش پدر و مادرم زنده بودن و من تا این سن پیش خاله ام زندگی نمی‌کردم که اینقدر عذاب بکشم
هاگرید: هری از کجا شروع کنیم؟
هری: اول بریم چوب دستی بخریم
هاگرید: نه چوب دستی رو می‌زاریم برای آخر کار الان باید بریم یه حیوان خانگی بخریم
هری: باشه بریم

داشتیم به سمت مغازه حیوان خانگی می‌رفتیم به جلوی مغازه رسیدیم که یک جغد خوشگل و سفید اونجا تویه قفس بود.
خدای من خیلی خوشگله!!
هری:هاگرید اینو ببین چه خوشگله
هاگرید:آره خیلی قشنگه بیا بریم بخریمش

با هاگرید به سمت فروشنده رفتیم.
گفتگوی هاگرید و فروشنده
هاگرید_ فروشنده+
_ببخشید آقا این جغد که اون بالاس رو می خواستم میشه لطفاً بدین
+این جغد گرون ترین حیوون خونگیه یعنی از بقیه جغد ها ۵ سکه گرون تره
_باشه مشکلی نیست لطفا بدین بهم

از زبان نویسنده:

فروشنده جغد رو به هاگرید داد هاگرید هم پول رو حساب کرد و با هری به سمت خرید بقیه وسایل حرکت کردند...


سلام.
من تازه عضو شدم. قبلا اصلا عضو نمی شدم. اخه نامه برام نمیومد. لطفا پیگیری کنید. خلاصه خیلی رو داستانم کار کردم.
امیدوارم خوشتون بیاد.



سلام. خوش اومدین به کارگاه داستان نویسی.

داستانتون روون و ساده‌ست، اما مشخصا لازم نیست شبیه کتاب و طبق کتاب بنویسید یا اول هر بند بنویسید از زبان هری یا از زبان نویسنده. باید یک لحن و زاویه‌ی دید رو انتخاب کنید و تا پایان با اون پیش برید.
علائم نگارشی پستتون هم ناقص و برای این‌که یک پست خوانا بنویسید، بهتره بعد از تموم شدن چک کنید تا علائمش کامل باشه و غلط تایپی و املایی نداشته باشه.

اما به هر حال، می‌تونید این فرصت رو داشته باشید که با ورود به ایفای نقش و فعالیت و نقد گرفتن، پیشرفت کنید و بهتر و بهتر بشید.

پس...

تایید شد!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۴ ۲۰:۱۰:۱۹


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۸:۳۴ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰

allanoldman


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۴:۰۳ یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۷:۳۳:۴۵ پنجشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تصویر شماره15
صدای خنده های ترسناک و مسخره ای به گوش می رسید.هوشیار شدن بعد از بیهوشی چندین ساعته،حسابی حالم را گرفته بود.گیج بودنم خیلی طول نکشید،تا اینکه گرمای شدیدی در مچ دودستم حس کردم. زنجیری نه چندان تمیز ،محکم مرا به زمین وصل کرده بود. بی روحی زنجیر و سرمای حاکم بر عمارت خالی از هر گونه حرارت تناقض عجیبی با سوزش و سرخی دستانم ایجاد کرده بود.ورد سوزش درون،ورد مناسبی برای شکنجه بود،اما برای من،نه!من،هری پاتری که چندین بار با پروفسور لوپین این ورد ها را تمرین کرده بود،مقاوم تر بود.
کمی که حواسم از رعب عمارت و درد زنجیر ها پرت شد،آگاهی محیطی ام بیشتر مرا ترساند؛هرمیون بیهوش و غل و زنجیر شده در یک طرف،سیاهی حکمفرما بر خانه ی روح زده،قاب عکسهای آویزان بر در و دیوار از خاندان مالفوی،بوی گند مرگخوار ها؛همه و همه نشانگر این بود که ما در عمارت مالفوی هستیم ،واین یعنی دردسر بزرگ.

******

چیزی که بیشتر از همه مرا می ترساند،نبود رون بود.جای خالی رون فکرهای عجیب و ترسناکی را به مغزم می رساند و مثل دارکوب،مغزم را سوراخ می کرد.شکنجه های بی رحمانه ی آنها،هیچکس را زنده نمی گذاشت،رون که با آن صبر و تحملش قطعا قبل از اینکه شکنجه می شد،می مرد!
تصور اینکه بعد از شنیدن خبر مرگ رون،خانواده اش چه حالی می شوند،اندک رمق باقی مانده در بدنم را سر می آورد.حاضر بودم بمیرم،اما او زنده بماند.
صدای خنده ای آشنا لحظه به لحظه نزدیکتر می شد.خنده اش...نه! خنده هایشان روی مخ بود.حالم داشت بد می شد.
ناگهان صحنه ای که جلوی چشمانم ظاهر شد،دنیا را بر سرم هوار کرد.

******


رون و دراکو،دست بر شانه یکدیگر،مانند دو دوست صد ساله،قدم می زدند و خوشحالی شان عالم را برداشته بود و همراهشان دو مرگخوار می آمدند.حالا فهمیدم چه چیزی می توانست جای مارا در آن جنگل بزرگ لو بدهد.
تنها یک نفوذی خائن!...

صدای فریادم زمین را لرزاند:((عوضی کثیف!چطور تونستی؟!))
رون خنده کثیفی کرد،روی شکمم خم شد و به آرامی زمزمه کرد:((هری،پسر برگزیده!همیشه به تو حسودیم می شد،چرا باید مادر من به تو بیشتر از من و بچه هاش توجه می کرد؟!هان؟!چرا باید فضای آروم خانواده ما،بعد از حضور تو به این حد متشنج می شد؟!چرا؟بگو چرا؟!همیشه دوست داشتم جای تو باشم، ولی از وقتی فهمیدم نمی تونم مثل تو بالای چاه باشم،تصمیم گرفتم تورو هم مثل خودم توی چاه بکشم.))
با نگاهی که خودم از شدت درد و ناراحتیش متعجب شده بودم،گفتم:((چرا تو؟چرا صمیمی ترین دوستم؟!کسی که بارها باهاش لب تیغه مرگ رفتم ،چرا تو رون؟!چرا...))حرف آخرم رو خوردم.ناراحتی و درد جایش را به خشم و کینه داد.با حالتی بین زمزمه و فریاد گفتم:((تو یک خائن پست فطرتی!))
رون از حرکتم جا خورده بود.اما خودش را جمع کرد و چوبدستیش را بسمتم گرفت.سوزش و گرمای زنجیر بیشتر شد.آه از نهادم بلند شد و فریاد من،میان خنده های رون و دراکو و دو مرگخوار دیگر محو شد.

******

با هر قدمی که رونالد ویزلی مرگخوار بر میداشت ،ذره ذره امید من ریخته می شد.آرزوی مرگ می کردم ولی حالم بدتر از مرگ بود،خیانت رون سلاحی به بزرگی یک شمشیر به قلبم فرو برده بود.هر طور که فکرش را می کردم نمی فهمیدم که چه اتفاقی افتاده بود که رون،شخصی که از خانواده مالفوی و خود شخص لرد ولدمورت متنفر بود،انقدر سنگدل می شد که تن به ذلت مرگخوارگی میداد.دیگه امیدی به زندگی نداشتم،چه برسه به نجات.
چشمانم را بستم وبه لحظه ی حال،لحظه ای پوچ و هیچ اجازه جریان دادم.ناگهان نیرویی قوی مچ دست راست و سپس دست چپم را آزاد کرد و بی سروصدا مرا بلند کرد.چشمانم را که باز کردم،فرشته ی نجات را در قامت یک جن خانگی دیدم.دابی بود که باز به کمکم آمده بود.کمکی که انتظارش را نداشتم ولی نیازش را چرا!

******

همانطور که حیرت زده ایستاده بودم،ناگهان با خیزی که هرمیون برداشت غافلگیر شدم و فهمیدم بیهوشی او فریبی بیش نبوده.دو مرگخوار و رون و دراکو تا بخود بیایند،خلع سلاح شده بودند.بهت آنها فرصت نزدیک شدن هرمیون به مارا فراهم کرده بود.همه چیز ناگهانی اتفاق افتاده بود.نارسیسا و لوسیوس مالفوی هم نفس زنان ظاهر شدند.اما دیر شده بود.رون آماده شیرجه زدن شده بود،اما ناگهان خشکش زد.باورش نمی شد،ما منتقل شده بودیم.
لب ساحل دراز به دراز افتاده بودم و همزمان با نفس راحتی که میکشیدم،مغز ناراحتم به آخرین لحظه ی ثبت شده در ذهنم فکر می کرد.آخرین ارتباط چشمی که لبریز از سه احساس ناخوشایند بود.ناراحتی خشم و کینه...


پست بسیار قشنگی بود...

تایید شد!

مرحله‌ی بعد:گروهبندی!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۴ ۱۳:۵۵:۵۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۱:۲۱:۰۹ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰

Elina1234


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰:۵۴ شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۷:۱۶:۵۰ دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۰
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
تو مدرسه هاگوارتز بودیم ، در راه با هرمیون اشنا شدم .
تو مدرسه اول گروه بندی میشدیم .
چند نفر جلوی من و هرمیون بودن ، بعد رفتن اون چند نفر ، هرمیون ر‌و صدا زدند که برای گروه بندی بره.یه کلاه گذاشتن رو سرش و بعد به سمت گروه خودش رفت و بعد از اون ‌گفتن که من بیام .
رفتم و نشستم رو صندلی ، کلاه رو گذاشتن رو سرم ، بوی بدی میداد ولی مجبورم .
کلاه شروع به صحبت کردن کرد .
تعجب کردم که حرف میزد.
کلاه گفت : شجاعی،ولی عاقلانه ازش استفاده نمی کنی.به خودت باور داری ، زیاد عاقلانه تصمیم نمی گیری . به احساسات بقیه هم کم احترام می زاری.
انتخاب سخته ، نظرت چیه ؟
گفتم : هافلپاف گروه مورد علاقه ی منه.
گروه من شد هافلپاف شد .
اره همون گروهی که دوست دارم توش باشم .
وقتی پیش بچه های گروه رفتیم خودمون رو به هم دیگه معرفی کردیم ، غذا رو خوردیم و به خوابگاه رفتیم ، اونقدر که خسته بودم زود خوابم بردو......

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


سلام به مدیر سایت جادوگران اینم داستان من ، امیدوارم خوب باشه.



سلام!
خوش اومدید به کارگاه داستان نویسی.

پستتون روون و ساده بود و قابل فهم، ولی ازتون می‌خوام با یه پست دیگه که در اون خلاقیت بیشتری به خرج دادید و راجع به اتفاق جالب‌تری از این مسئله‌ی معمول نوشتید برگردید. و کوتاه بودن پست نمی‌تونه دلیل بر خوب نبودنش باشه، اما توضیحات و جزئیات بیشتر به جذابیت پستتون اضافه می‌کنه.



تایید نشد.


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۴ ۱۳:۵۹:۴۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۶:۴۸:۰۶ جمعه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۰

ویکتوریاویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۸:۵۰ جمعه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۰
آخرین ورود:
۱۳:۱۴:۵۸ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
از کنار زندگیم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 4
آفلاین
تصویر شماره 5

همراه با چند تا از دوستانم وارد سرسرا شدیم.
جای خیلی قشنگی بود.پروفسور دامبلدور،پروفسور مگ گونگال،پروفسور هاگرید و... در اونجا بودن.
یک کلاه عجیب و غریب هم روی یک میز مخصوص بود.
از بقیه شنیده بودم که یه کلاه،گروه های هر کدوم مون رو مشخص میکنه اما نمیدونستم که حرف هم میزنه.
پروفسور مگ گونگال یکی یکی اسم هامون رو صدا زد و ما هم به نوبت میرفتیم روی صندلی مینشستیم و پروفسور کلاه رو روی سرمون میگذاشت.
پروفسور مگ گونگال اسم دوستم امیلی رو صدا زد و امیلی رفت که روی صندلی بشینه.
پروفسور کلاهو رو سرش گذاشت و کلاه شروع کرد به حرف زدن:«شجاعی،قدرت طلب،یکمی هم مغرور.....گریفیندور»👏
امیلی با خوشحالی کلاه و از سرش برداشت و اومد پیشم و گفت:«واااااای خیلی خوشحالم💗فقط کاش قبل از اینکه کلاهو رو سرمون بذاریم بهمون میگفتن که کلاه چه بوی بدی داره.
هر وقت خواستی که کلاهو رو سرت بذاری حتما ورد قطع حس بویایی رو اجرا کن»
-من که این ورد و بلد نیستم!!
-اوففففففف خب فقط جلوی بینی تو بگیر که بویی رو متوجه نشی.
-باشه ممنون که گفتی💛.
بعدش پروفسور مگ گونگال اسم منو صدا زد:«کاترین ردکینگ».
با خوشحالی رفتم و روی صندلی نشستم و پروفسور کلاه و رو سرم گذاشت.
-وایییی این کلاه چرا انقدر بزرگه یعنی بعضی از سال اولیا سرشون انقدر گندست؟؟
اوف اوف پیف پیف.چه بوییم میده!!
کاش به حرف امیلی گوش میکردم و جلوی بینی مو میگرفتم.
یهو کلاه به حرف اومد و گفت:«آهای بچه جون،از یه کلاه ۱۰۰۰ساله چه انتظاری داری؟؟انتظار داری بوی کلاه نو بده!!؟؟»
تو دلم گفتم:«یعنی یه اسپری خوشبو کننده نداشتن که بزنن بهش یکم خوشبو بشه؟؟هر چند فکر نکنم روی این بوی بد،اسپری اثری داشته باشه!!»
دوباره کلاه گفت:«ای بابا!!!بس کننننن.مثله اینکه نمیدونی من توانایی خوندن ذهنتو دارم».
گفتم: «ببخشید ببخشید منظوری نداشتم...»
-نکنه بخاطر این حرفم بندازتم تو اسلیترین!!
-نگران نباش این کارو نمیکنم!!
-آخیش
-خب خب خب...عدالت طلبی تو خونته،دختر باهوشی هستی،شجاع هم که هستی،اهل یادگیری چیز های جدید......ریونکلا💙💙💙💙
باورم نمیشد.
از خوشحالی داشتم منفجر میشدم.
منو تو همون گروهی گذاشت که آرزو شو داشتم💖
با شادی فراوان از کلاه تشکر کردم و اونو از سرم برداشتم و پیش بقیه هم گروهیام رفتم و باهاشون مشغول گپ و گفتگو شدم.
بعدش منو هم گروهیام آواز سر دادیم:
«ریونکلای عادل از دره تن_ولی ریونکلا هوشش بها داد»
بعدش هم همه کلاه هامونو پرت کردیم به هوا...
منم خوشحال مشغول خوردن غذا های لذیذی که پروفسوردامبلدور ترتیب داده بود شدم.
اون روز یکی از بهترین روز های زندگیم بود؛چون میدونستم که از این پس،سال های خیلی خوبی رو در هاگوارتز تجربه خواهم کرد....


تایید شد!



مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۲/۱۰ ۱۸:۴۹:۲۰

سعی نکن مثل بقیه باشی....
خودت باش تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.