هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵ پنجشنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۵

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۱۹ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 524
آفلاین
-رودولف؛ اتوبوس پرنده!

مسافران اتوبوس برگشتند و با تعجب به جنِ گوینده نگاه کردند. جن که بسیار شرمسار و قرمز شده بود، خودش را دست به دست کرد و از اتوبوس به بیرون انداخت.
درون اتوبوس، مسافران در حالیکه در هوا شنا می‌کردند به نواختن موسیقی مشغول شدند.
-دیشـب اومـدم خونتون نبــودی؛ راستشو بگو کجا رفتـه بودی؟ :hungry1:

از جلوی اتوبوس رودولف همراهی کرد:
-به خدا رفته بودم سقا خونه دعا کنم؛ شمعی که نذر کرده بودم واسه تو ادا کنم! تصویر کوچک شده


اتوبوس، پروازکنان به مسیرش ادامه می‌داد و هر لحظه بیشتر به زمین نزدیک می‌شد. مسافران و راننده اتوبوس، بدون توجه به وضعیتی که در آن قرار داشتند به رقص و پایکوبی مشغول بودند.

-دروغ نگو، دروغ نگو، تو رو...

شمپخس!

موج حاصل از برخورد اتوبوس به زمین به حدی بود که علاوه بر ناتمام گذاشتن شعر رودولف، زندگی عده ای از مسافران را هم ناتمام گذاشت!
تراورز، سرش را از میان چند جسدی که بر رویش افتاده بودند بیرون آورد و گفت:
-برادر؛ صد دفعه به شما گفتم این آهنگ های آستاکباری رو توی اتوبوس پخش نکن. عذاب مرلینی میاره!

رودولف شرمسار شد.
-بله. ببخشید حاجی! برم سمت اون مرلینگاه عمومی که بشوره ببره؟
-برو برو. وقت افطار هم هست.

رودولف بی توجه به بازماندگانی که گول قیافه جدیدش را خورده و او را با یک ساحره باکمالات اشتباه گرفته بودند، به سمت مرلینگاه تغییر مسیر داد.

درون مرلینگاه/مرلینفطار

مرلینگاه عمومی که به دلیل پذیرایی از روزه داران مرلینی، تغییر کاربری داده بود و به مرلینفطار تبدیل شده بود، شلوغ‌تر از همیشه بود.

-بفرمایین پذیرایی کنین از خودتون! عه... لا مرلین الا المرلین! نکن آقا! نکن! بیا پایین از رو سرِ برادر روزه دارِ ما!

مسافرانی که از اتوبوس شوالیه به رودولف چسبیده بودند با نارضایتی از سر و کول ساحره خیالی‌شان پایین آمدند.

-ما هم باکمالات شدیم.
-شیر گاومیشه ره بنوش، گاومیش شی!



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۰:۳۷ چهارشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
اتوبوس به شدت شلوغ بود! شدیداً هم شلوغ بود!هر کسی در هر نقظه ای از اتوبوس برای خودش آهنگ میزد و... قر تو کمر فراوونه!
همینطور گذشت و گذشت و گذشت تا بالاخره رودولف چوبدستی مدل 2016 و میکروفن دارش را در آورد و خطاب به جمعیت درون اتوبوس نعره زد:

- در همین لحظه، اگه به سمت چپتون نگاه کنین لباس فروشی دسته یک رو میبینید که قدمتش به اندازه ساخته شدن چوبدستیه!

در یک آن سر ها 90 درجه چرخید و از صدای شکسته شدن قلنج آن همه آدم یک آهنگ یک دست و مشتی بیرون آمد.البته،چیزی از لباس فروشی دسته یک باقی نمانده بود.ولی اگر چند تکه سنگ و چوب را قسمتی از آن حساب بنین،بله،یک چیزهاییش هم باقی مانده بود!.رودولف ادامه داد:

- و اما ربط اون به مرلین.مرلین کبیر،اولین بند تمبون خودش رو از اینجا خریداری کرده!

صدای همهمه و دست و جیغ و هورا و... مانند بمبی که دارای حسگر حساس به مرلین باشد منفجر شد. هنوز تشویق ها کامل به پایان نرسیده بود که رودولف گفت:

- و اینگونه بود که اصطلاح بند تمبون مرلین رواج یافت.

و باری دیگر هم صدای دست و جیغ و هورا بلند شد.رودولف باز هم ادامه داد!:

- و اما اینجاست که میرسیم به بخش تفریحی تور سفرمون.یه جاده سر پایینی واستون دارم با شیب 90 درجه! برای افزایش حال هم دستاتون رو ببرین بالا.

جمعیت درون اتوبوس یا نشستند یا خودشون رو به جایی بند کردند تا از لذت این سراشیبی بی نسیب نمانند.رودولف اعلام آمادگی کرد و گفت:

- همه آماده؟! بزنید که رفتیم!

واقعاً عجیب بود که فقط یک سراشیبی اینقدر روی مردم تاثیر می گذاشت.همه از جاهایشان کنده شدند.بدون هیچ زمینه سازی ای فقط از جا کنده شدند.رودولف هم که انگار نه انگاز که اتفاقی افتاده باشد.همینطوری گاز می داد!
فکر کردید این حداکثر این سفر ـه؟! نخیر! کور خوندید!




پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۵

وزارت سحر و جادو

تراورز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۲۵:۲۳ پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۹
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 510
آفلاین
*سوژه ی نو*


ملت با ایمان جادوگر که جهت عبادت مرلین، گرفتن نذری، مشاوره گرفتن، پارتی جور کردن و باقی ماجرا ها به سمت حوزه می‌رفتند با پارچه‌ای عظیم و گل منگلی که بر سر در حوزه قرار داشت مواجه شدند. معمولا پارچه هایی که بالای حوزه نصب می‌کردند سیاه بود اما این بار گویا داستان کمی تفاوت داشت. یکی از حضار عینکش را بر چشمش گذاشت و مشغول خواندن نوشته ی پارچه شد.
- تور تابستانه ی زیارت مرلین توسط اتوبوس شوالیه.

ملت در تعجب بودند که اصلا مرلین کجاست که به زیارتش بروند؟ چرا زیارت اصلا؟ حتی چرا تابستانه؟ و ملت برای پاسخ گرفتن به درون حوزه هجوم بردند.

درون حوزه:

- حاجی، مرلین کجائه که بخوایم بریم زیارتش؟
- مجانیه آقا؟
- کیک حم به ملط میدن عثلا؟
- راهیان نوره؟ نمیریم که؟ :worry:
- دو دیقه ساکت. حاجی می‌خواد حرف بزنه.

تراورز که از دیدن شوق و ذوق مردم به وجد آمده بود، سرفه‌ای کرد و گفت:
- نمی‌دونم مرلین کجاست، ولی خب زیارتش از واجبات آسلامه. من باب همین موضوع یک تور تفریحی- فرهنگی تابستونه گذاشتیم که بریم زیارتش. ممکنه شهید هم بشیم ولی مهم اینه که این سفر مجانیه و قراره که ...

بقیه سخنان گهربار تراورز در میان همهمه ی جمعیت که از مجانی بودن زیارت خشتک می‌دریدند گم شد.

- مفتیه دادا، پاشو شلوارک و اینات رو جمع کن بریم. شاید مرلین تایلند باشه.
- خیلی وقته دلم می‌خواست برم جوج بزنم با نوشابه.

درون اتوبوس شووالیه:


- پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت، برگشتنی یه دختری خوشگل و با محبت. :hungry1:

رودولف که به مدیریت سایت قانع نشده بود و می‌خواست راننده اتوبوس هم باشد، به کمک مدارک جعلی و تهدید به بلاک توانسته بود اتوبوس شووالیه را صاحب شود به سمت حوزه در حال حرکت بود. این شروع حماسه سازی این مسافران بود.


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲۰:۳۰ چهارشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۵

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۲۴:۳۳ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1226
آفلاین
رپست پاینی!


یک سال بعد!

بنا به اتفاقاتی که به وقوع پیوسته بود،جدیدا وزارت سحر و جادو دستورات صادر کرده بود!

ویلبرت نیز برای اطلاع از این دستورات،در دفتر خود نشسته بود و منتظر بود تا دستورات جدید را مطالعه کند!
دستیار او آقای سیمپسون با روزنامه ی پیام امروزی که در دست داشت،وارد دفتر ویلبرت شد...
_کاراگاه!
_کارگاه؟!چته جوگیری؟کارگاه چیه؟!
_عه!راس میگی...چیزه...روزنامه رو اوردم!

ویلبرت با اشتیاق نیم خیز شد...روزنامه را از دست سیمپسون گرفت و شروع به خواندن قسمت اطلاعیه های وزارت شد...

نقل قول:
اطلاعیه بسیار مهم!
به آحاد جامعه جادوگری اطلاع رسانی میشود که با توجه فجایعی که به دلیل کتاب های وحشی صورت پذیرفت،زین پس بودن هر کتابی در کتابخوانه ممنوع است!
وزارت سحر و جادو به هر شهروندی که کتاب خود را تحویل دهد،یک تبلت مشنگی،جهت مطالعه کتاب ها به صورت پی دی اف اهدا میکند!


وبلرت با تعجب به دستیار خود خیره شد...
_سیمپسون؟!
_بله؟!
جمع کن بریم..کار و بارمون ورشکست شد...حالا با این کتابا مجرم شناخته نشیم خودش خیلی هست...بیا بزنیم توی شغلای کاذب!


پایان!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۱۲ ۲۱:۴۱:۲۱



پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰ یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۳

جفری هوپر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۴ شنبه ۹ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۶:۲۷ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از شما بهترون!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 17
آفلاین
ویلبرت پیاپی سر تا ته یا ته تا سر اتوبوس رو هی میرفت هی میومد، هی میرفت هی میومد! در حالی که خون جلوی چشماشو گرفته بود زیر لب دامبلدور و جد و آباش رو یاد میکرد:
- آی آلبوس! .... آی پرسیوال! ... آی ولفریک! ... آی دامبلدور! .. آی هر چارتاتون با هم! ... یه کتاب دزدی بهتون ... یا بهت نشون بدم... حالا اون به کنار من الان دست خالی برم هاگوارتز؟ .... من الان به آلبوس چی بگم؟ ... الان منتظره کتاباس! ... الان .... الان ... آلبوس؟(آلبوسه هاگوارتز مد نظرشه) .... آلبوس؟(این یکی آلبوس دزد مد نظرشه) ....
ویلبرت دیر، ولیکن بالاخره متوجه توطئه شد. شخصی که نامه در جیبش پیدا شده بود به وضوح نمیتوانست از افراد دامبلدور باشه، چرا که خود ویلبرت قصد داشت کتاب هارو برای اون ببره! ... ویلبرت همچنان در حال تفکر بود که ناگهان ارنی متوجه صدایی از انتهای اتوبوس شد. آروم آروم در حالی که حالت دفاعی به خودش گرفته بود، به انتهای اتوبوس رفت! تا انتها رفت و هیچی ندید. بعد که از حالت دفاعی خارج شده یه لبخند زد و با خیال راحت گفت: فکر کردم کسی این پشته! ... ترسیده بودما!
شخصی مجهول الهویه پشت یکی از صندلی ها و مقابل ارنی: آره منم ترسیدم!
ارنی:
شخص مجهول اهویه:
ارنی که قبلا متوجه حضور کسی نشده بود با این حرف تا مرز قبض روح شدن رفت ولی پاسپورتش باطل شده بود برگشت!
ویلبرت دوان داون به سمت ارنی رفت و دست شخص رو گرفت و از پشت صندلی که قایم شده بود بیرون کشید.
ویلبرت: بگو ببینم؟ ... تو کیستی؟ ... اصلا تو چیستی؟ .... این شاخ و برگ چیه ازت آویزونه؟
شخص که به مشخص هم یه دختر بچست هم یه گل رز (یکی بیاد بگه چه جوری یکی هم دختربچست هم گله؟) با گریه گفت: منو به ننم ندین! ... منو به بابامم ندین! ... تورو مرلین من تازه از خونه فرار کردم! ارباب منو میکشه بفهمه برگشتم خونه! ... من هی گفتم نمیام باهاتون ماموریت! ... هی گفتم من نمیخواستم باهاشون بیام! .... نمیخواستــــــــــــــــم!


در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند.

هدایت


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹ یکشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۳

پیتر پتی گروold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۹ جمعه ۱۶ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۳۴ جمعه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴
از ان مغرب به افق تهران ساعت بیست و سی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
استن با عنایت به این مصرع "دل بر این پیرزن عشوه گر دهر مبند" ، شمشیر را بر فرق کتاب عشوه گر، کوباند که باعث شد از وسط به دو نیم شود.سپس از اتوبوس بیرون پرید تا بر راهزنان حمله ور شود.
قیامتی بود!از هر راهزن دو سه کتاب آویزان بود.کتاب ها بیشتر به جای آنکه از شمشیر استفاده کنند به زره ها متوصل شده بوند.به شکلی که زره ها را با تمام قوا به کله ی راهزن ها می کوبیدند.با این حال یکی از راهزن ها که چند سر و گردن بالاتر از بقیه بود،تک تک کتاب ها را به غل و زنجیر می کشید.استن شمشیرش را سمت او پرتاب کرد! راهزن گولاخ با یک حرکت سریع، یکی از زره ها را از زمین برداشت و شمشیر بران را با بوق یکی کرد.
در همان لحظه اتوبوس شوالیه با صدایی رعدآسا از جا کنده شد و از محل دور شد.

-ای نامردا!منو تنها گذاشتن در رفتن!

بوف!

با ضربه ای، راهزن استن را به حاشیه ی جاده پرتاب کرد و چه به موقع این کار را کرد.اتوبوس برگشته بود.می خواست همه ی راهزنان را له کند که در این بین موفق هم شد!خون به شیشه ی اتوبوس پاشید.ارنی، با قیافه ای خشمگین که از او بعید بود، سه بار عقب جلو، بر روی جنازه ی ممد های راهزن کرد.

-هی استن زنده ای؟
-آره ارنی!یه لحظه فکر کردم منو ول می کنی می ری!
- هه!خیلی مسخره ای! اتوبوس بدون استن، جون داداش اصلا می خوام نباشه تو دنیا!
-یکی از مرگخوارا به محض این که دید دارین ملتو زیر می کنین خودشو غیب کرد.خیلی گولاخ بود.نصف کتابا رو هم با خودش برد.

جیغ ویلبرت به هوا برخاست.گویا کتاب ها هم در غم ویلبرت شریک بودند و همراه او ناله می کردند.

-وای!کتابای نازنینم!می دونی چقدر باستانی بودن!بای ذنب قتلت!

کتاب ها از غم فراق دوستان خود به سر و روی خود می کوبیدند.استن جنازه یکی از راهزنان را از روی خود کنار زد.نفس عمیقی کشید و تفی کرد و سپس گفت:

-حدس می زدم بهمون خیانت شده؟
-خیانت؟

استن گفت:
-اینو قبل از این که پرت بشم،از جیب راهزن گولاخه کش رفتم.یه نگاه بهش بنداز!

استن تکه کاغذی را در برابر چشمان ویلبرت تکان داد.چقدر دستخطش برای ویلبرت آشنا بود.

راهزن گولاخ!
اتوبوس شوالیه در حال حرکت به سمت هاگوارتز است.تمام سعی خود را کنید حداقل نیمی از کتب باستانی را بدزدید.
پاداش شما محفوظ است.
آلبوس پرسیوال ولفریک دامبلدور


ارنی شیشه پاک کن اتوبوس را به کار انداخت تا خون روی شیشه به کناری برود.سپس گفت:
-فکر کنم یه انتقام کوچولو باید از دامبلدور بگیریم!پیش به سوی هاگوارتز!

ویلبرت که تازه روحیه ی خود را بازیافته بود نعره زد:
-کتابا!به صف برین تو اتوبوس!جنگ هنوز تموم نشده!


خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم.
خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد.
رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست.
گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم.
حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۳

آليس لانگ باتم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین

کتاب ها همین جوری وحشیانه در حال حمله بودن و راهزنا هم از اونور در حال حمله بودن که...

- استن؟
- ها؟
- چرا ما نشستیم این جا هیچ غلطی نمی‌کنیم؟
- چون کسی اصلا ما رو به حساب نیاورده، نمی‌بینی همه تو پستاشون کتابارو درنظر گرفتن و ما دوتا آدم عاقل و بالغ و نادیده گرفتن!
- یعنی ما این جا چغندریم؟
- دقیقا!
- الان نشونشون می‌دیم!

کتاب ها در حال حمله و وحشی‌گری بودن که استن و ارنی خودشونو داخل معرکه پرت کردن و مشغول جمع کردن زره و سپر شدند.
- عع.. داداش!
-
- آقای کتاب؟
-
خانم کتاب؟
-
دوشیزه مکرمه خانم کتاب طلسم های وحشیانه؟

کتاب با لحن عشوه گرانه خودش جواب می‌ده:
- بللله؟
- آیا حاضرید زره و سپر خود را به اینجانب قرض بدهید؟
- با اجازه ی برزگ ترا بللله!

استن این گونه راهی جبهه های نبرد حق علیه باطل شد درحالی که دوشیزه کتاب پشت سرش راه افتاده بود:
- استن؟ پس کی می‌ریم خرید؟ استن مهریه چقد باشه؟ استن؟ استن؟ :zogh:



تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۷:۲۰ شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۳

باری ادوارد رایان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۴ سه شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۵۵ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
از چی بگم؟
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 274
آفلاین
کتاب های وحشی دسته دسته به راهزن ها حمله کردن و پس از گذشت چیزی حدود 10 دقیقه لشکر پر جوش و خروش کتاب ها به صورت درازا دراز وسط خیابان پهن شده بود.
ویلبرت:
-وای بر من!چی شد؟چرا همچین شد؟
یکی از راهزن ها که نقابش کج و معوج شده بود و تصویر اسکلت روی آن به تصویر پیرزن عبوسی تبدیل شده بود با خنده ای گفت:
-ها!با اینا میخواستی دقیقا دخل کی رو بیاری هان؟
ویلبرت گفت:
-که اینطور!
-بعله!که همونطور.
ویلبرت با جیغ و داد طلسمی را به زبان آورد و به یکباره کتاب ها به همان سالمی قبل شدند.
راهزن ماسکدار با نهایت آرامش گفت:
-بازم نابودشون می کنیم.
ویلبرت یکی از آن لبخند های شیطانی و موذیانه اش را زد و با فریادی گفت:
-کتابوس لژیونوس اسپارتوس
ناگهان تمام کتاب ها با زره ها و شمشیر های اسپارتایی-رومی لشکر لژیونی مجهز شدند و با فریادی که حتی دل لرد سیاه را هم میلرزاند دوباره حمله کردند.


خوب زندگی کن. بزرگ شو و... کچل شو! بعد از من بمیر و اگه تونستی با لبخند بمیر. توی کارات دودل نباش. ناراحتی چیز باحالی برای به دوش کشیدنه ولی تو هنوز خیلی جوونی!


کوروساکی ایشین- بلیچ

تصویر کوچک شده




بدون نام
خلاصه:

ويلبرت اسنيكر مى خواد كتاب هايى رو براى پروفسور دامبلدر به هاگوارتز ببره به همين علت از ارنى و استن كمك مى خواد تا با اتوبوس شواليه اون رو به هاگوارتز ببرن.

در اون گير و دار آروم كردن كتاب ها راه زن ها حمله مى كنن ولشكر كتاب هاى وحشى به راه زن ها حمله مى كنن و ...

---------------------------------

ويلبرت با گفتن كلمات ركيكى كه حتى شيطان هم با شنيدن اون ها به خود مى پيچه از اتوبوس پايين مى پره و داد ميزنه: لشكر به صف!

كتاب ها به صف مى شن و مى گن:قربان بله قربان!

ويلبرت با نگاه عاقل اندر صفيه (نمى دونم به طور دقيق چطورى مى نويسن) ريونى به لشكر نگاه مى كنه و مثل معلم هاى فوتبال آمريكايى داد مى زنه:نمايش رو شروع كنين.

كتاب ها هم دامن هاى اسكادلندى خودشون رو مى پوشن و شروع به رقص اسكادلندى مى كنن.

ويلبرت:

كتاب ها:

ويلبرت :

كتاب ها:

ولبرت: چرا مى خندين خب حمله كنين ديگه ولى خودتون رو پاره نكنين. :worry:

تيكه ى آخر جمله ى ويلبرت در جيغ كتاب ها كه به سمت راهزن ها حمله مى كردن گم شد.



پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۵۶:۴۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
- ای داد ... هوار ... راهزنا ...

ویلبرت و ارنی وحشتزه پا میشن و به سمت شیشه ها هجوم میبرن و به بیرون خیره میشن و وقتی همه جارو ایمن میابن، اون دوتا رو به استن:

استن شروع به ور رفتن به دستاش میکنه و میگه: چیه خب نفر قبلی اینو تو پستش گفته بود خواستم بتون آمادگی بدم شوکه نشین.

ویلبرت از پنجره دور میشه و به تنها صندلی ـه خالی ـه اتوبوس شوالیه نزدیک میشه که برخلاف دیگر صندلیا که با گله ای از کتابا احاطه شده بودن، رو این یکی کتاب کوچیکی جا خوش کرده بود و آروم خر و پف میکرد.

ویلبرت آه کشان و به آرومی کتابو دستش میگیره و همینطور که اونو تو بغلش گرفته و آروم پشتش میزنه تا مبادا از خواب بپره میگه:

- مگه هرکس هرچی میگه تو باید باور کنی؟ اصن مگه همه چیز از جلوی این اتوبوس کنار نمیرن؟

ارنی وسط حرف ویلبرت میپره و متذکر میشه: فقط اشیا و وسایل! آدما نه!

ویلبرت با بیخیالی ادامه میده: چه فرقی داره؟ تا ما نخوایم که شوالیه واینمیسه، وایمیسه؟

وقتی پاسخی از طرف ارنی و استن دریافت نمیکنه کتابو محکم تر بغلش میکنه و میگه: اوه شِت!

همون موقع اتوبوس با تکون شدیدی وایمیسه و کتابایی که با هزار مکافات به خواب رفته بودن و آروم شده بودن، خشمگینانه شروع به پر و بال(!) زدن و غرغر کردن میکنن.

ارنی با دیدن این صحنه برقی تو چشماش ظاهر میشه و میگه: چی شنیدم؟ راهزنا؟ مگه مهمه؟ ما ارتشی از کتابای قوی و شجاع داریم. مگه نه کتابا؟

ویلبرت با ترس برمیگرده و به کتابایی نگاه میکنه که با اشتیاق حرف ارنی رو تایید میکنن. قبل از اینکه ویلبرت بخواد واکنشی نشون بده و کتابارو آروم کنه، در اتوبوس شوالیه باز میشه و ...

- ولی من کتابارو سالم میخوام.

جمله ای که در بین درگیری ها گم و گور میشه!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.