هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۵:۰۳ شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۵

ربکا جریکو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۶ یکشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۰:۳۴ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۵
از Recycle Bin!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 49
آفلاین
پست پایانی
چگونه یک سوژه را به سبک آنتونین چاخانوف فقید به پایان برسانیم؟

هری و رون و هاگرید چهارنعل می‌تاختند. از این راهرو به آن راهرو. از این دریچه به آن دریچه. از اتاق سبز به اتاق قرمز. از قرمز به آبی. از سوسک سیاه به خاله خرسه!
بله.. آنها فقط می‌تاختند. چون تاختن تنها کاری بود که برای نجات از این غار حرا[!] می‌توانستند انجام دهند. خلاصه که تاختند و هوارکشان و "جیــــــــغ!! چقد عنکبــــوت!!" گویان، از لابه‌لای انبوه عنکبوت‌ها هم گذشتند که در این بین، عنکبوتی پرید و مُچ دست رون را گاز گرفت و رون هم بعد از چندین جیغ و آخ و واخ و ننه من غریبم بازی و غیره، مُچ دستش اندازه‌ی دماغ رولینگ باد کرد و لباس رون هم به آبی و اناری تغییر رنگ داد.

- عه! چه باحال! پیس پیس! آررررره! پیس پیس! آی ام اسپایدرمن!

و رون هم هری و هاگرید را بلند کرد و این‌طرف و آن‌طرف تار انداخت و کمی تا حدودی از مخمصه خارج شدند تا اینکه ناگهان با ولدمورت مواجه شدند. بله! ولدمورت، بیگ‌باسِ آخر!

- عه؟ داشتین می‌رفتین؟ خو زودتر می‌گفتین براتون چایی می‌ریختیم! ما لردِ کَدآقایی هستیم!
- نه دیگه، رفع زحمت می‌کنیم. دیرمون شده. باید برگردیم خونه. هوا تاریک شده، باید برگردیم وگرنه جینی ریموومون می‌کنه!
- عه؟ خب حرفی نیس. فقط یه چیزی خواستم نشونتون بدم.
- چیو؟

و لحظاتی بعد، زیپِ بدنِ لرد باز شد و یک عدد رودولف لسترنج از درون آن نمایان شد.

- مرتیکه‌ی بوقی! این همه مدت ملت فک می‌کردن لرد برگشته!
- خو تقصیر من چیه؟‌ این آنتونین قبل از شروع سوژه اومد سر وقتم و بهم گفت بیا لباس لرد رو بپوش و نقشش رو بازی کن، طوری که ملت فک کنن لرد زنده شده و خوف کنن و منم عوضش کلید طلایی یه مدرسه‌ی دخترونه رو بهت می‌دم. منم دیدم چه فان! و پیشنهادش رو پذیرفتم. الان که نقش لرد رو بازی کردم، خوب بیــــد؟
- نه خیلیم ضایع بید!
- تعریف در نظر می‌گیرم. چون رودولف خوب بید حتی وقتی که ضایع بید.
- اوهوم. خب دیگه، بریم؟
- به سلامت!
- خداحافظ!
- گودبای!

و هری و رون و هاگرید هم صحیح و سالم برگشتند خانه‌ی گریمولد و جینی هم که حسابی از دیدنشان خوشحال شده بود، با لبخندی ملیح به هرسه‌تایشان و همچنین به جیمز و آلبوس سوروس توصیه کرد که دیگر زیاد از خانه دور نشوند و آن دوردست‌ها نپلکند. چون که گرگ دارد و وحشی است و جدی‌جدی گاز می‌گیرد.
و بعد، سوژه به سبک خودِ شروع‌کننده‌ی سوژه پایان یافت و آخرین سلول‌های فعال و باقی‌مانده از حضرت آنتونین [ع.گ] هم از بین رفتند.

پایان!


ویرایش شده توسط ربکا جریکو در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۲ ۱۵:۰۶:۴۷

خدافظ جادوگران!
Fox Life!


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۵

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
چکیده:
این طوری که من از خوندن پستای ملت فهمیدم...لردولدمورت دوباره برگشته تا هری رو بکشه و بشه سیاه ترین جادوگر. حالا یه جوری این هری برای سومین بار زنده مونده و این بار توی یه اتاقی که اتفاقا هاگرید هم اونجا هست به هوش اومده. رون هم مثل اینکه مرده...یا نه و هری اشتباه فهمیده؟
-------------------------------

خانه ی پاترها:

منتظر بودن احساس بدی دارد، اما این قضیه وقتی صد برابر سخت تر می شود که منتظر مردن کسی باشید. جینی از همان موقع که هری با برادرش از خانه رفت، منتظر بود و هرچی بیشتر می گذشت بیشتر مطمئن می شد که دیگر انتظار بس است.

بلاخره جینی هم در ماجراجویی هایی با گروه سه نفره ی هری، رون و هرمیون شرکت کرده بود و الان دلش هوای همان موقع ها را کرده بود. مشتاق موقعیتی بود که بتواند چند طلسمی که جدیدا یادگرفته بود را اجرا کند.

ساعت که از ده گذشت و پسرها برنگشتند، جینی مطمئن شد که اتفاقی افتاده و تصمیم قطعی اش را گرفت تا وارد جریان شود. از آنجایی که جینی مادر بود اگر فرزندانش جای امنی نبودند، آرامش نداشت. به جمعیت زیاد ویزلی ها فکر کرد، بچه ها را کجا می گذاشت؟

جینی یک دختر هم بود و دختر اولین جایی که به فکرش می رسد خانه ی مامان باباش هست. می توانست بچه ها را آن جا بگذارد اما بعد باید غرغر های مادرش بر مبنای به خطر نداختن خودش و زندگی اش را هم تحمل می کرد.امید داشت که هرمیون هم کمکش کند، پس نمی توانست بچه ها را آنجا بگذارد. ویلای صدفی گزینه ی بعدی بود که به نظر می آمد خوب می آمد.


***

هرمیون به دیر آمدن های رون عادت داشت، اکثر اوقات رون با هری و پسرهایش به سه دسته جارو می رفتند و ساعت ها بعد برمی گشتند اما آن شب او هم متوجه غیرعادی بودن اوضاع شده بود و با زنگ جینی شکش تایید شد. لحظه ای تردید نکرد، او هم دلش برای خطر کردن تنگ شده بود.

در اون موقع نه هرمیون و نه جینی فکر نمی کردند که گذاشت چهار بچه کنار هم بعدا برایشان دردسر شود اما آنها دختر و پسر های خودشان بودند و همیشه توی دردسر می افتادند.

***

فلش بک به وقتی که رون از ترس فلج شده بود

رون وقتی به هوش آمد آرزو کرد که خواب می ماند. دقیقا جلوی صورتش دو چشم گنده ی عنکبوتی قرار داشت و چند عنکبوت ریز که به نظر می آمدند بچه باشند، روی کک و مک هایش راه می رفتند.

چشم هایش را بست. باید فکر می کرد دیگر هری ای نبود که کمکش کند، شاید حتی خودش هم نیاز به کمک داشت. او هیچ وقت مخ گروه نبود الان هم ذهنش برای نقشه کشیدن آماده نبود و فقط یک چیز را پیشنهاد می داد " فرار کن! ".

با این که نمی دانست چه جوری باید این کار را کند، شروع کرد. چشمانش را باز کرد و وقتی عنکبوت بزرگ چند قدم دور شد، به سرعت بلند شد. عنکبوت های ریز و درشت یواش یواش به سمتش می آمدند. پایش را روی چندتا گذاشت و آنها را له کرد تا موقعیتش عوض شد. دستش را به دیوار زد تا اگر درچه ای مخفی هست پیدا کند ولی چیزی آنجا نبود. عنکبوت ها با آرامش جلوتر می آمدند. رون تقریبا تسلیم شده بود که صدایی از دور آمد:

- رون...نه رون...تو نباید بمیری...

صدا را بلافاصله شناخت. هری توی دردسر افتاده بود فکر می کرد که او مرده و برای همین باید نجات پیدا می کرد و بهش می گفت که هنوز زنده است.





پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۰:۲۲ یکشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۵

هرماینی گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۱۸ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
از گربه های ایرانی :دی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 342
آفلاین
هری چند لحظه بدون حرکت به روبه رو، جایی که رون با چهره ای مهربان، با همان موهای نارنجی و پوست سفید و ککی مکی اش به هری نگاه میکرد، خیره شد.هری حتی نمیتوانست فکر کند؛ سوال های گوناگون مانند همان نورِ سبزِ مار مانند در ذهنش میچرخید: " رون چرا اینجاست؟... مگه عنکبوتا... عنکبوتا اونو..." ناگهان دیوانه وار شروع به نگاه کردن به اطراف کرد. تازه به خود آمده بود و باز حجوم افکار:" اینجا...واقعا کجاست؟ هاگرید... هاگرید چی شد؟ حالش بد بود" با صدای محو رون، دوباره به سمتش بازگشت:
- هری....

هری محتاطانه به سمت رون رفت. هنوز هم حضور رون برایش غیر قابل باور بود:
- رون...توــــ

فرصتی برای سوال نبود. بازویی سیاه از سینه ی رون گذر کرد و لحظه ای بعد هیبت بزرگ عنکبوتی سیاه تر از تاریکیِ پشتِ رون ظاهر شد. هری خشکش زد. نه میتوانست فریادی بزند و نه حرکتی کند. به هوا پرتاب شدنِ رون و پخش زمین شدنش با هیکلی خونین و سوراخی بزرگ در وسط سینه اش نیز تنها چند ثانیه طول کشید. هری اصلا به اون هیولای بزرگ اهمیت نمیداد. چشمان وحشت زده اش تنها به جسد رون دوخته شده بود و با خود فکر میکرد که امکان ندارد. دوست چند ساله اش...

بدنش سست شد و آرام به سمت عقب رفت. در نگاهش خبری از شجاعت معروفش نبود... انگار... فقط میخواست فرار کند. لبهای خشک شده اش نرم تکان میخورد و تنها چند کلمه را زمزمه میکرد:
- رـرون... نه.... رون...
- هری...

متعجب به اطراف نگاه کرد. نمیدانست از صدای نا اشنا تعجب کند یا اینکه در اطرافش به جای آینه جز تاریکی چیز دیگری نمیدید. صدا تکرار شد:
- هری...بیـ....هری...

هری اخم کرد. سعی میکرد تمرکز کند. صدا نامفهوم بود و تنها اسم خود را میشنوید. تکرارِ صدا تند تر میشد؛ انقدر که حتی نمیتوانست نام خود را هم تشخیص دهد. آزار دهنده بود و گوش خراش. کمی در خودش جمع شد و چشمانش را محکم بست. با تمام قدرت دستش را روی گوش هایش گذاشته بود تا شاید صدا را نشنود. حس میکرد در هوا معلق است و کم کم سنگینیه غیر قابل تحملی را روی شونه هایش حس کرد. و ناگهان... صدا آرام شد... دوباره نام خود را میشنید اما از صدایی اشنا.سنگینیه روی شونه هایش هنوز حس میشد و انگار میکرد روی زمین دراز کشیده بود. چشمانش را ارام باز کرد و سعی کرد تصویر جلوی چشمش را تشخیص دهد. فعلا چیزی جز مو نمیدید... نه مو نه... ریش بود!

به سرعت از جایش بلند شد و با صدای گروپی به زمین خورد. انگار نیرویی نداشت. دستان بزرگی که از شونه هایش گرفته بودند به سرعت به عقب کشیده شدند. به نزدیک ترین دیوار تکیه داد و به هیکل عظیمی که جلویش بود چشم دوخت. وحشت کرده بود. کمی اخم کرد و تصویرش واضح شد. هاگرید. اب دهانش را قورت داد." دوباره...دوباره نه..." با وحشت به هاگرید نگاه میکرد. هیچ ایده ای نداشت که ممکن است چه اتفاقی بیوفتد. اما هاگرید بر خلاف رون، به اندازه هری وحشت کرده بود؛ اما باعث نشد از ترس هری کم شود.

همچنان به گوشه ی دیوار تکیه داده بود و در خود جمع شده بود. کم کم هاگرید به حرف آمد:
- هری...خوشحالم به هوش اومدی. بیا... باید اینو ببینی...

هری دوباره آب دهانش را قورت داد و نا مطمئن به هاگرید نگاه کرد. هنوز نمیدانست که میتواند حرف بزند یا نه. کمی از دیوار فاصله گرفت و به سمت هاگرید رفت:
- ها... هاگرید؟ خودتی؟... اما تو که..الان خوبی؟

هاگرید نفس عمیقی با راحتی کشید. اینبار با تنشِ کمتری سخت گفت:
- منم بیهوش بودم. وقتی به هوش اومدم توی این اتاقک بود م و توئم بیهوش کنارم. همشم زیره لب یه چیزایی میگفتی ولی اصن مفهوم نبود که بفهمم قضیه چیه...

هری تازه متوجه اطرافش شد. کمی به جلو حرکت کرد و با اخم اتاقک را از نظر گزراند. اتاقکی با دیواره سنگی و سقفی کمبدی شکل. تنها چیزی که باعث نمیشد تاریکی اتاقک را ببلعد مشعل کوچکی بود که در کنج دیوارِ نیم دایره ایه اتاقک سوسو میزد. هری به سمت نزدیک ترین قسمت دیوار رفت و رویش دست کشید. این یکی...واقعی بود...


ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در تاریخ ۱۳۹۵/۴/۱۳ ۰:۲۸:۳۹


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۲:۴۱ یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵

گریفیندور

جینی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۵:۵۸ جمعه ۳ مرداد ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
پیام: 336
آفلاین
هري سريعا به سمت آينه اي رفت كه صحنه ي مبارزه ي خود و لرد سياه را نشان ميداد . چوب دستي اش را بالا آورد اما همين كه خواست ورد را بگويد يكدفعه تصوير آينه عوض شد و جاي خودش را به تصوير ديگري داد . تصوير جديد از پدر و مادر هري بود . هر دوي آنها به هري لبخند مي زدند . اين تصوير عين هماني بود كه هري كنار تختش در خانه ي عمو ورنون داشت . هري محو تماشاي پدرو مادرش بود كه تصوير مجددا عوض شد و جاي خودش را به دردناك ترين واقعه در زندگي هري داد . آينه زماني را نشان داد كه پدرو مادرش توسط لرد سياه كشته شده بودند . هري بار ديگر چشمانش را بست اما به علت اشك هايي كه سعي داشت هيچكدام از آنها جاري نشود چشمانش به شدت ميسوخت . پس با صداي بلندي فرياد زد :
- چي از جونم ميخواي ؟؟ چرا اين وقايع را به خاطرم مياري ؟؟ دليلت از اين همه آزار و اذيت چيه ؟؟ اصلا تو كي هستي ؟؟

اما هري هيچ صدايي نشنيد . دوباره فرياد زد :

- با توام ... تو كي هستي ؟؟

اما باز هم سكوت جواب هري بود . بسيار عصباني شده بود و از عصبانيت به مرز جنون رسيده بود . در همين زمان با صداي رون به پشت سرش نگاه كرد .

- هري ؟؟!!!


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۳۰ ۱۳:۰۶:۴۳

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۰:۵۸ جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
هری، مانند درختی که در مقابل طوفان ناتوان باشد خودش را باخت و در حالی که هنوز به زمین چنگ میزد به داخل دریچه کشیده شد.این اتفاق مغز هری را از کار انداخت.انگار که دیگر هیچ چیز برایش مهم نبود.کشته شدن توسط لرد سیاه و... دیگر هیچ کدام برایش همه نبود.
اما این وضعیت تنها چند لحظه طول کشید و سپس هری مانند صاعقه ای که به زمین برخورد کند، فرود آمد.هری بی درنگ بلند شد و چشم هایش که در حال سیاهی رفتن بود را مالید، سپس بلند شد و اطرافش نگاه کرد.هری در یک سالن بود که اطرافش با آینه های تمام قد پوشیده شده بود.سخف سالن بلند بود و نقش و نگارهای سفید روی آن خودنمایی میکردند.هری چند قدم برداشت و به آیینه ای که رو به رویش بود خیره شد.
در یک لحظه زخم سر هری تیر کشید. دقیقا همانطور که حدود 20 سال پیش تیر می کشید و سرش را به درد می آورد.صدایی بی روح در گوشش تنین انداخت و گفت:

- میدونستی اگه فقط یک اتفاق کوچیک توی گذشته تغییر میکرد، شاید تو الان زنده نبودی؟

صدا، صدای ولدرمورت نبود. صدا کشیده تر و بم تر بود و اگر فقط یک نفر در دنیا وجود داشت که حتی صدای لرد سیاه را می شناخت آن، هری بود.
تصویر هری در آیینه مانند رنگین کمانی موقت ناپدید شد و جایش را به مبارزه هری و ولدرمورت داد.این جنگ فرق داشت.هری نتوانسته بود ولدرمورت را شکست دهد و ولدرمورت، در حال به زبان آوردن طلسم مرگش بود.هری چشم هایش را بست و دست هایش را روی چشم هایش گذاشت.این تصاویر آنقدر برایش عذاب آورد بودند که حتی دیدن آنها هری را از هم می شکافت.از آنجا که صداهای نا مفهوم دیگری هم به گوش هری خورد، گمان کرد که حتما آیینه های دیگر هم شروع به کار خود کردند و خاطرات دیگر هری را به نوع دیگری نشان میدادند.صدای بی روح دوباره شروع به صحبت کرد:

- خاطره های غم انگیز چیزای خوبی نیستن مگه نه؟

هری نعره زد:

- دست از سرم بردار! من یک بار ولدرمورت رو شکست دادم... اون نمیتونه برگرده...غیرممکنه!

- چرا؟ چه چیزی باعث میشه لرد سیاه نتونه برگرده؟

- چون من نابودش کردم! هم خودش هم جان پیچ هاشو

صدا مکثی کرد و سپس گفت:

- دلیل خوبیه... اما خیلی اشکال داره

- من ولدرمورت رو متلاشی کردم...

هری دیگر ادامه نداد چون چیزی برای گفتن نداشت.هری هر چه سریع تر باید راهی برای بیرون رفتن از آنجا پیدا می کرد.هری از خودش پرسید: اگه آیینه رو بشکونم چی میشه؟!


ویرایش شده توسط لوئیس ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۲/۳۱ ۱۱:۰۳:۱۷



پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۲:۴۶ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۵

آندرومدا بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۹ سه شنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۳:۲۰ پنجشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷
از جهل تا دانایی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 23
آفلاین
این وضعیت از چاله به چاه افتادن بود.با این وجود شجاعتی که در خونش جریان داشت همچنان نوید بخش لحظات تاریک زندگی اش بود.
به دریچه خیره شد.حس کنجکاوی اش برای باز کردن آن دریچه تحریکش میکرد اما منطق حکم میکرد که وقتی پس از بیهوشی در اثر طلسم لرد سیاه در چنین مکانی به هوش آمده بود،همانجا منتظر بایستد و شش دنگ حواسش را جمع کند تا ببیند زمان چه چیزی برایش رقم میزند.
گوی سبز رنگ همچنان میان زمین و هوا میدرخشید.هری به گوی نزدیک شد.به نظر خطرناک نمی امد.

به محض آنکه دست هری گوی را لمس کرد،گوی شروع به چرخیدن کرد و لحظه به لحظه حرکتش سریع تر شد.به تدریج در میان گوی چرخنده امواج سیاه و ابی و سفید رنگی شروع کرد به شکل گرفتن.
به تدریج امواج شکل گرفتند و به اشکالی تبدیل شدند.
هری آسمان شب را درون گوی میدید که قرص ماه تابان در آن میدرخشید.کمی بعد،گویی خرده اشکال سیاهی در آسمان پیدا شد که مانند تکه کاغذ های سوخته ای بودند که باد آنهارا به صورت دسته جمعی به سوی اسمان آورده بود.با این تفاوت که این خرده های سیاهِ پراکنده به تدریج جمع شدند و به طرز عجیب و منظمی به دور هم چرخ میخوردند.مانند آنکه تحت یک نیروی جادویی خاص باشند.

تکه های سیاه مانند پیچکی که دور شاخه ای بپیچد،به طرز مارگونه ای به دو رشته در امدند و به دور هم،بر خلاف جهت یکدیگر شروع به چرخیدن کردند.
لحظه ای بعد در میان ستون نامرئی میان دو رشته،جرقه های سبزی شروع به درخشیدن کردند و لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده شد،تا آنکه سر انجام مبدل به شاخه ی سبز رنگ باریکی شد و دو رشته ی سیاه را به درون خود جذب کرد.آنگاه مانند ماری به حرکت در آمد و دور خودش شروع به چرخیدن کرد.

منظره ی عجیبی بود.چیزی که هری نه تا به حال درباره اش شنیده و نه خوانده بود.با این حال هری را یاد یک چیز می انداخت...یادِ 20 سال پیش،در صحنه ی نبرد...آن زمان که وجودِ باقی مانده ی ولدمورت پس از خلع سلاح شدنش متلاشی شد و به صورت خرده هاله های سیاه رنگی به آسمان پرواز کرد...

این صحنه،گویی گذشته ای را تداعی میکرد که از چشم او دور مانده بود...گویی این آخرین قسمت روح ولدمورت بود که اکنون در آسمان...به واسطه ی جادوی مرموزِ بدر ماه کامل به هم پیوسته بود...گویی او صحنه ی احیای مجدد تاریکی را به چشم میدید...قلب هری در سینه اش فروریخت...

رشته ی طناب مانند طویل،اکنون دیگر نمیدرخشید،بلکه به شکل یک مار در آمده بود.ماری محو و روح مانند که در آسمان درون گوی پرواز میکرد و چشمانش مانند مریخ قرمز بود و به سانِ ماه میدرخشید.

مارِ محو روبه روی ماه شروع به پرواز کرد.آنگاه به صورت ناگهانی سرش را به سمت هری برگرداند و مانند اژدهایی غران به سمت او خیز برداشت و در همان لحظه صدای قهقهه وحشتناکی در گوش هری پیچید...
هری چشمش را بست و فریاد بلندی کشید.کنترلش را از دست داده بود.آنگاه احساس کرد با سرعت به سمت دریچه ی زیر پایش کشیده میشود...


ویرایش شده توسط آندرومدا بلک در تاریخ ۱۳۹۵/۲/۲۴ ۱۲:۵۰:۳۰


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۳:۰۳ دوشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۵

چارلی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۷ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۳۳ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 83
آفلاین
هری وحشت کرده بود. حسی عجیب و آشنایی در وجودش موج میزد که برای بیست سال از آن خبری نبود.
او آنجا بود...ترسناک ترین جادوگر قرن...لردولدمورت؛ کسی که هری او را بیست سال پیش نابود کرده بود اما اکنون آن چشمان سرخ طوری به هری خیره شده بودند که هری جز انتقام، چیز دیگری در آنها نمی دید.

هری به آرامی گفت:
-هاگرید؟ اونو می بینیش؟

پاسخی نشنید. هری چوبدستی اش را به طرف ولدمورت گرفت و به آرامی به سمت هاگرید برگشت و از آنچه دید، تعجب کرد.
مرد نیمه غول کف زمین نشسته بود و دستهایش صورتش را پوشانده و گریه می کرد.

-هاگرید چی شده؟!

اما هاگرید متوجه پرسش هری نشد. او همانطور که گریه می کرد، دستهایش را که هرکدام به بزرگی در یک سطل آشغال بود در هوا تکان می داد و سعی داشت چیزی را از خود دور کند.
هری نمی دانست هاگرید چه می کند؛ او به کلی عقلش را از دست داده بود! به سمت ولدمورت برگشت و چوبدستی اش را محکم در دستش فشرد؛ طوری که انگشتانش درد گرفت. بهتر بود ابتدا خودش و هاگرید را از دست ولدمورت نجات می داد، سپس فکری به حال هاگرید می کرد.
اکنون هاگرید روی زمین زانو زد بود و به شخصی که وجود نداشت، التماس می کرد:

-نه! قسم میخورم کار من نیست! کار من نیست! هرکاری بخواین می کنم ولی آزکابان نه!

رفتار های هاگرید هر لحظه عجیب و عجیب تر می شد و در آن لحظه همچون کودک عظیم الجثه ای به نظر می رسید که کار بدی کرده و مجازات بزرگی در انتظارش است! هری می بایست به او کمک می کرد اما ولدمورت مهم تر و خطرناک تر بود.
قدمی به سمت ولدمورت برداشت.

-آواداکاداورا!

صدایش به همان تیزی، سردی و بی رحمی بود که از بیست سال قبل به خاطر داشت. درست همانند زمانی که پدر و مادرش را کشته بود...همان گونه که سدریک کشته شده بود...همان طور که بیست سال قبل، در نبرد پایانی شان، این طلسم را گفته بود و ...

همان یک لحظه غفلت کافی بود تا لردولدمورت، کار نیمه تمامش را تمام کند. کابوسی که بیست سال هری هرشب آن را در خواب میدید، به وقوع پیوست: لرد ولدمورت برگشته و پسر برگزیده؛ بالاخره کشته شد...

***

نمرده بود. می دانست زنده است. کسی که یک بار طعم مرگ را چشیده است، همچون شخصی است که یک کتاب از یک نویسنده را می خواند و پس از مدتی، کتاب دیگری از همان نویسنده را می خواند؛ اگر دقت کند لحن آشنای نویسنده را به خوبی می فهمد.
شاید اگر هری مرده بود، آن حس برایش همچون همان لحن آشنای نویسنده می بود اما هری بلافاصله پس از به هوش آمدن، متوجه شد نمرده است.

هری همان طور که چشمانش بسته بود، هشیاری اش را به دست آورد ، متوجه شد که بدنش بر روی زمین سردی قرار گرفته است. سردی زمین، همچون تیغ تیزی به تک تک استخوان های هری نفوذ کرده بود و آنها را به درد آورده بود.

چشمانش را به آرامی باز کرد و به سیاهی که در مقابلش قرار داشت خیره شد. از جایش برخاست؛ عینکش را برداشت و کمی چشمانش را مالید.

هری به از جایش برخاست و به اطرافش نگاه کرد، اولین چیزی که توجهش را جلب کرد، گوی بزرگ ، درخشان و سبز رنگی بود که بین سقف و زمین سالن معلق مانده بود و تنها در جای خود، کمی جابجا می شد.
نور آن گوی سبز رنگ، تمام سالن را روشن کرده بود.

هری به سرتاسر سالن را نگاه کرد. آنجا، سالن مستطیل شکل بزرگی بود که شباهت بسیاری به سرسرای بزرگ هاگوارتز داشت؛ تنها سقف سحرآمیز نداشت و از چهار میز طویل خبری نبود. سقف، دیوارها و زمین سالن با استفاده از سنگ مرمر مشکی ساخته شده بود که بر روی آن، خط های نامنظم سفید رنگی به چشم میخورد.
هری احساس کرد در یک مکعب مستطیل تو خالی زندانی شده است.
ناگهان دریچه ای کوچک، درست وسط زمین، زیر گوی سبز رنگ، توجه هری را جلب کرد...



قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده
آخرین دشمنی که نابود می شود، مرگ است.


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱:۰۰ جمعه ۲۷ آذر ۱۳۹۴

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
چکیده:
پسر های پاتر نشانی از سالازار اسلیترین در نزدیکی خانه یشان پیدا کردند. آن را دنبال کردند تا به تالاری پر از وسایل اسلیترین رسیدند، آنگاه بازگشتند و به پدرشان خبر دادند. رون و هری با هاگرید به سوی ماجراجویی رفتند. تالار توسط طلسم های سالازار محافظت می شد و در طول وقتی که هری و هاگرید می جنگیدند دسته ای عنکبوت رون را می برد، هری که به دنبال رون می رود با ولدمورت روی به رو می شود.
-------------

در طرف جینی

جینی اعصاب درستی نداشت! یعنی هیچ وقت نداشت از همون موقع که بچه بود نداشت. جینی خیلی چیز ها داشت و خیلی چیز ها نداشت ولی همیشه ی مرلین اعصاب نداشت!

این روز هم که نورالانور با نحسی خاصی شروع شده بود و نحسی اش هنوز هم ادامه داشت. نحسی از صبح مانند ککی به روز چسبیده بود و خیال کنده شدن هم نداشت.

جینی فنجان چایی را رو به نور گرفت و سعی کرد چیزی از درس های تریلانی به یاد آورد تا بتواند تفاله اش را بخواند. از نظر او تفاله های چایی شبیه خطخطی های دو سالگی جیمز بود. دست از تقلا کردن کشید، چون اصلا سر کلاس توجهی نکرده بود که مطلبی را یاد گرفته باشد و حالا هم چیزی راجب پیشگویی نمی دانست.
- جیمز!زود بیا!

پسر ارشد پاتر ها با غرغر از جلوی تلویزیون و برنامه ی مورد علاقه اش بلند شد. جوری که صورتش رو به تلویزیون باشد و بتواند مسابقه ی کوییدیچ را تماشا کند، عقب عقب رفت تا به آشپزخانه رسید.

جینی به سرعت فنجان را به دستش داد. جیمز که همه ی هوش و حواسش درون تلویزیون بود، بی آنکه به فنجان نگاهی کند و فقط برای اینکه مادرش را از سرش باز کند، گفت:
- فکر کنم یکمی شبیه طالع نحسه!

و بعد چون نزدیک بود جستجوگر تیم مورد علاقه اش گوی را بگیرد، بی آنکه به خشک زدن مادرش توجهی کند فنجان را روی میز گذاشت و به سمت نشیمن دوید تا حتی یک لحظه ی دیگر را هم از دست ندهد.

جینی تا مدتی همان طور خشک زده باقی مانده بود. در فنجان چایی اش طالع نحس بود! جمله ای که ده هابار از همه ی فامیل شنیده بود در ذهنش آمد" عمو یه بار طالع نحس دید بیست و چهار ساعت بعدش مرد! " معنی این طالع چه بود، کی قرار بود بکیرد؟

طرف رون


صدای فریاد های هری و هاگرید می آمد. رون دهانش را باز کرد تا حرفی بزند و هری را متوجه جایش کند ولی فقط دهانش مانند ماهی ای که برای ذره ای آب باز و بسته می شود، حرکت کرد. سعی کرد بلد شود تا حراقل به جایی ضربه بزند ولی حتی بلند هم نمی توانست شود. او فلج شده بود. یا از شدت ترس و یا به خاطر نیش عنکبوت.

صداها کم کم دور تر و دور تر رفتند تا آنکه به زمزمه ای در آن طرف ها تبدیل شدند. هری و هاگرید راه را اشتباه رفته بودند و رون، فلج در زندان عنکبوت ها اسیر شده بود.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۴/۹/۲۷ ۲:۰۳:۴۲




پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ سه شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۴

هری پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۱ چهارشنبه ۱۷ دی ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۷ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 224
آفلاین
- حالت خوبه رون؟

هری طلسم دیگری را سمت عنکبوت روانه کرد و به رون که مانند مجسمه خشک شده بود، نگاه کرد. هاگرید هم با چتری که در آن چوبدستی پنهان بود، عنکبوت ها را دور میکرد. قلب هری به تپش در آمد. عنکبوت دیگری پای او را گرفت، به سرعت برگشت و با طلسمی او را به عقب پرتاب کرد. رون همچنان خشک شده بود و عنکبوت ها از بدن او بالا میرفتند.

خود را از دست یکی دیگر از موجودات خلاص کرد و هاگرید وردش به موجود غول آسای روی بدن رون خورد و متلاشی شد. دوستش مثل بید میلرزید و این موضوع حالش را بدتر کرده بود. هری جاخالی داد تا عنکبوت روی وی نیفتد، سپس رو به هاگرید فریاد زد:
- خیلی نمیتونیم دووم بیاریم، بهتره برگردیم.

هری از تبری که در حال تاب خوردن بود، جاخالی داد و به سمت ورودی غار دوید. غول نیز سری تکان داد و به همراه هری شروع به دویدن کرد. قلب هری هم از ترس و هم از هیجان میتپید، نیروی فرار برای نجات جان، سرعت دویدن او را بیش تر کرده بود. ناگهان جسم بزرگی را جلوی ورودی غار دید، قلبش فرو ریخت، این جسم موقع ورود، آنجا نبود!

- هاگرید؟ ... راه بسته س!

هاگرید با چشمای گشاد شده به تخته سنگ نگاه کرد. کمی جلوتر رفت و شانه اش را روی تخته سنگ گذاشت و فشار داد اما بی فایده بود. ناگهان هری متوجه موضوعی شد، روی خود را به طرف غول برگرداند و فریاد زد:
- رون کجاس؟
- نمیدونم ... همون جوری خشک شده بود، عنکبوتا هم نزدیک شده بودن، نشد که...
- ولش کردی؟!

عصبانیت وجودش را فرا گرفته بود، چرا دوستش را تنها گذاشته بود؟ باید برمیگشت... ممکن بود اتفاقی برای دوست صمیمی اش افتاده باشد. هری بدون اینکه حرفی بزند از راهی که آمده بود، بازگشت. هاگرید دنبال او دوید و گفت:
- کجا میری هری؟
- دنباله رون.
- مگه دیوونه شدی؟ اونجا پر از عنکبوته.
- نمیتونم تنهاش بزارم.

هری با این حرف، قدم هایش را سریع تر کرد، ممکن بود عنکبوت ها بلایی سر رون آورده باشند. ناگهان از دیدن صحنه ی جلوی رویش میخکوب شد، امکان نداشت او اینجا باشد، امکان نداشت! هاگرید نیز با دیدن فرد، تعجب کرد. در آن سوی تبر درحال تاب خوردن، خبری از رون و عنکبوت ها نبود، در آنجا، لرد ولدمورت با قیافه ای سرد و چشمان سرخش در انتظار بود!


به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلبه سپيد
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲ سه شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۴

فلورانسو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۰ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۴ چهارشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۴
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 350
آفلاین
هرى و رون که دوباره حس جوانى شان گل کرده بود .. هاگريد هم فکر مى کرد هنوز شکاربان هاگوارتز است و آنجا جنگل ممنوعه. و بدا به حال ما که مى خواهيم داستان چند انسان جو گرفته را پيش ببریم که ظاهرا بزرگ شده اند اما کودک درونشان هنوز يويو بازی مى کند.

هر سه با قيافه هايى جدى از خانه بيرون زدند و رسیدند به درى که آلبوس و جيمز از آن بحث مى کردند. نشان سبز و اصیل سالازار بر روى در جاى گرفته بود. هرى نگاهى به رون و هاگريد کرد و در را به جلو فشار داد. در با صداى" غيژ" بلندى از مهمان هاى ناخوانده پذيرايى کرد. هر سه کلمه ى لوموس را زمزمه کردند و وارد تونل شدند. تونل تهى، صداى قدم هايشان را منعكس مى کرد و سايه هايشان که به خاطر نور اندک چوبدستى شکل گرفته بود فضا را ترسناک تر مى کرد.

سال ها مى گذشت از وقتی که هرى و رون با هم در همه ى کارها سرک کشيده و فضولى مى کردند و حالا هر کدام مردى شده بودند. اما حقیقت تغييرى نکرده بود. رون هنوز همان فردى بود که مى ترسید هر آن عنکبوتى غول پيکر جلويش ظاهر شود و هرى هنوز شکاک بود که اين ها تله ى ولدمورت است و هر لحظه ممکن است زخم کهنه شده اش شروع به سوزش کند. اما خبرى از عنکبوت غول پيکر و ولدمورت نبود. تونل سوت و کور فقط گفته هاى آن ها را تکرار مى کرد. چند دقيقه بعد رسيدند به سالنى که پسرهاى هرى مى گفتند و در همه جا نشان سالازار به چشم مى خورد. هرى عينکش را روى بينى صاف کرد و گفت:
- مى گم..

تونل بلافاصله تکرار کرد:
- مى گ..گم..گم..
- يه چيزى من به اين تونل بوقى مى گم!

رون و هاگريد زدند زير خنده. هاگريد دست بزرگش را طبق عادت همیشه اش زد پشت کمر هرى و بى توجه به تکان شديدى که هرى خورد گفت:
- ولى اشتباه مى کرديد! اينجا هيچى نداره که کنجکاوى شما دوتا رو رفع کنه پسرا مى گم برگر..

حرف هاگريد تمام نشده بود که هرى داد زد" بخوابيد!" و بعد از چسبيدن صورت هاى هر سه به خاک سرد، تبرى يک مترى با فاصله ى کمى از سر هاگريد گذاشت. اولین اخطار به مهمان هاى ناخوانده! رون با وحشت زل زد به گوشه ى سالن و درحالى که صورت کک مکى اش را جمع کرده بود داد زد:
- عنکبوت!

هرى و هاگريد به سمتى که رون اشاره مى کرد بازگشتند. ده ها عنکبوت بزرگ از سوراخى در حال بيرون آمدن بودند و هر لحظه تعدادشان بيشتر مى شد. هرى چوبدستى اش را بيرون کشيد.
- اينجا رو سالازار نفرین کرده! بايد منتظر اتفاق هاى بعدى باشيم.

و طلسمى به سمت عنکبوتى که به يک مترى شان رسیده بود زد و عنکبوت اول روى زمين افتاد.

در آن سمت جينى درصدد اين بود تا رفتن هرى، رون و هاگريد را به دامبلدور خبر بدهد.


تصویر کوچک شده


I'm James.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.