هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷ یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
-ولی بذار یه بار دیگه نامه رو بخونم.

متن نامه :

نقل قول:
بسم المرلین. پروفسور عزیز، من امروز یه مقدار ناخوش احوالم. اگه میشه کلاس خصوصی امروز رو به جای دفترتون، در ایستگاه کینگزکراس برگزار کنیم... کله زخمی محبوب همیشگیتون، هری کوچولو


-اوه پس باید برم کینگزکراس.
دامبلدور آماده رفتن می شد.


فلش بک : 24 ساعت قبل

مرگخواران همگی در ایستگاه کینگزکراس کمین کرده بودند تا دامبلدوربات را با پروفسور دامبلدور جا به جا کنند.


-هکتور؟ رباتت آماده اس؟
-البته.

دوربین روی ربات رفت که در حال جارو کشیدن ایستگاه قطار بود. بقیه مرگخواران هم تو و بیرون قطار ها مخفی شده بودند. آستوریا با ناخن هایش نقشه را روی گرد و خاک زمین میکشید و ربات همه ی خاک هارا جارو میکرد و نقشه را از بین میبرد.
جسیکا به سرعت وارد ایستگاه شد.
-نامه رو بهش دادم. نامه رو بهش دادم.
-خب پس حدودا تا یک ساعت دیگه میرسه اینجا. همه سر جاهاتون وایستید باید اینکارو به درستی انجام بدیم.

دوساعت بعد
-پس نیومد که!
-بیشتر صبر میکنیم.

چهار ساعت بعد
-آهههههییییششش. نمیاد فک کنم.

مرگخواران کم کم چشم هایشان خمار تر میشد و بالش و لحاف سوزان که همان وسط ولو بود و مرگخواران را به خواب دعوت میکرد.

پنج ساعت بعد
-


پایان فلش بک



ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۲۱:۴۵:۵۵

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱ یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶

دیانا ویلیامسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
دامبلدور تا اومد نامه رو باز کنه، از بس که ریشاش بلند بودن، زیر پاش گیر کردن و خورد زمین.
ولی بعد به سختی بلند شد و نامه رو باز کرد و خوند.
بعد از خوندن نامه، تصمیم گرفت که فکر کنه.
او فکر کرد...
بازم فکر کرد...
دوباره نیز فکر کرد...
اینقدر فکر کرد که از فکر کردن خسته شد ولی بالاخره به نتیجه ای دست یافت.
-درسته! بله درسته، من اول ریشم رو میشورم بعد یه جای دیگه کلاس رو برای هری برگذار میکنم.

دامبلدور شروع به شستن ریشش کرد.
-آی‌ حمومیای، حمومی.

او همانطور که ریشش رو میشست، اهنگ هم میخوند، دو روز...اممم...چیزه، دوازده ساعت طول کشید تا دامبلدور ریشاش رو بشوره و قطعا دوازده ساعت هم طول میکشید تا ریشاش رو خشک کنه.
او سشوار رو برداشت و مشغول خشک کردن ریشاش شد.

دوازده ساعت کسل کننده ی بعد.

-خوب حالا دیگه، کاملا ریشای باکمالاتم، تمیز و خشک شدن، الآن باید برم یه جایی جدید، برای برگذاری کلاس هری کوچولو پیدا کنم!


ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۱۵:۵۸:۳۲
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۱۵:۵۹:۱۱

Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر کوچک شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
مرگخواران پوکر وار به هم نگاه های سنگین می انداختند. هر کس انتظار داشت تا دیگری پیش قدم شده و نامه را به دامبلدور برساند.

-بس کنید دیگه!کی میبره نامه رو؟
-آی کیو جان کی میتونه همچین کاری بکنه؟درسته دامبل بات مارو تشخیص نمیده اما،خب دامبلدور اصلی که مارو میشناسه!
-آره تازشم تا بخوایم نامه رو بدیم بهش علامت شومو میبینه و زاارررررت!

مرگخوار ملعون که قانع شده بود روی زمین نشست و در افکار خودش غرق شد.در همین هنگام لینی که فیس فیس کنان دور اتاق می چرخید، با قیافه ی مثبتی که هیچ کس در صورت وی ندیده بود گفت:
-بدیمش جسیکا! نه مرگخواره نه محفلی.مشنگ دوست هم که هست. دامبلدور هم که از تمایلاتش نسبت به مرگخواریت خبر نداره .پس این میتونه یه فرصت خوب هم برای اون و هم برای ما باشه!

ملت مرگخوار که تازه متوجه نبوغ ریونکلایی لینی شده بودند،سر هایشان را تکان دادند و از طریق تنها راه ارتباطی با جسیکا،که گوشی مشنگی بود با او تماسی بر قرار کردند.

بووووووووق!بووووووق!

-هووم؟
-تویی؟
-هوووم؟
-میگم خودتی جسی؟
-اووووهوم.
-پس چرا شبیه سادیسمی ها جواب میدی؟
-اووو.ننهیملئیب
-چی؟
-ای بابا میگم دهنم پره.حالا حتما باید اینجوری زنگ میزدی؟

رز غنچه هایش را به نشانه تاسف تکانی داد و با لحن محکمی گفت:
-برات یه ماموریت دارم.
-ای بابا زمین رو که جارو کردم. تابلو ننه رو هم برق انداختم. پنجره های مجازیو هم بستم. دیگه چیکار مونده که نکرده باشم؟
-این ماموریت مرگخواریه!
جسیکا:
رز:
مرگخواران دیگر:

جسیکا با صدایی که بیشتر شبیه صدای هورکراکس بود، گفت:
-خب ماموریتت رو پی وی کن دارم میام!
رز:
مرگخواران:

چند لحظه بعد-دستشویی دفتر دامبلدور


جسیکا با قدم هایی آرام ولی مطمئن در طول محل قدم میزد. بسیار مصمم بود که نامه را تحویل دهد.اما می دانست که بیشتر از دومتری در نباید بپلکد. به هر حال او دامبلدور بود و شستن ریش هایش 12 ساعتی طول میکشید!

تق تق تق تق!

-بله؟
-ارباب منم...اهم پروفسور منم!جسیکاتون!
-جسیکا ما تو هاگوارتز در زدن رو تحمل...

جسیکا با ورژن بروسلی وارد دستشویی شد. که مرلین را شکر، با دامبلدور با لباس رو به رو شد.جلو رفت و گفت:
-کله زخمی...یعنی هری گفت بدم بهتون اینو! گفت،...چیزی نگفت!

جسیکا با خوشحالی محموله را تحویل داد و با نهایت سرعت از محل ارتکاب جرم متواری شد.


ویرایش شده توسط جسیکا ترینگ در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۱۴:۲۷:۱۸

هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۰۵ یکشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۷:۳۶ جمعه ۳۰ خرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 205
آفلاین
خلاصه:
مرگخواران برای سوپرایز کردن لرد، ربات دامبلدوری ساختن که اخلاقش کاملا با دامبلدور اصلی متفاوته، و قصد دارن جایگزین دامبلدورش کنن. هر کدوم از مرگخوارا، اخلاق های خودشون رو به از طریق کابل، به دامبل بات منتقل میکنن. همین امر باعث میشه که ربات دامبلدور اخلاق های عجیب و غریبی پیدا کنه و قبل از این که به محفل منتقلش کنن، باعث به وجود اومدن دعوا بین مرگخوارا بشه.
برای همین، مرگخوارا میخوان هرچه زودتر دامبل بات رو به محفل انتقال بدن. در همین راستا، تصمیم میگیرن از طرف هری برای دامبلدور نامه بنویسن که کلاس خصوصیشون جای دیگه ای برگزار میشه، و بعد دامبلدور اصلی رو بدزدن.
.......................................


مرگخوارا تصمیم گرفتن نامه رو بنویسن...

-خب، کی مینویسه نامه رو؟

همه خود را به کوچه ی هری چپ زدند.

آستوریا در حالی که از سر حوصله سر رفتن نگاهی به ناخن هایش می انداخت، گفت:
-گفتم نامه رو کی مینویسه؟
-من که باید مواظب دامبل باشم بازم خرابکاری نکنه.
-منم باید برم معجون دامبل بات جایگزین کن درست کنم.
-وینکی باید اتاق ارباب تمیز کرد. وینکی جن اتاربامیزکن خووب؟

رز در حالی که سعی می کرد خودش را با غنچه هایش مشغول نشان دهد، سوت زنان گفت:
-لینی خوب نامه و اطلاعیه مینویسه ها.
-من چجوری نامه بنویسم آخه؟ نمی بینی نیمه جونم؟ نمی بینی ارباب حشره کش زدن بهم؟ ولی به نظرم ریتا خوب اطلاعیه میزنه ها.

آستوریا با چشمانی تنگ شده به ریتا نگاه کرد.

-اون ناخوناتو از من دور نگه دار چمن. دارم میام.

ریتا با قیافه ای که فقط یک ریتا قادر به گرفتن آن بود از میان جمع بیرون آمد، آرام و با حوصله به سمت میزی رفت و با طمانینه ی کافی پشت آن نشست. سپس قلم پرش را از پشت گوشش درآورد، کاغذی از ناکجا آباد ظاهر کرد و شروع کرد به نوشتن.

نقل قول:
بسم المرلین.
پروفسور عزیز، من امروز یه مقدار ناخوش احوالم. اگه میشه کلاس خصوصی امروز رو به جای دفترتون، در ایستگاه کینگزکراس برگزار کنیم...
کله زخمی محبوب همیشگیتون، هری کوچولو


نامه ی دامبلدور نوشته شده بود. حالا لازم بود آن را به صاحبش برسانند.


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۳۰ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۸:۳۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 154
آفلاین
ولی هکتور نتونست زیادی فرو بره چون همین که خواست یه شیرجه درست و حسابی بزنه گروهی از مرگخوارهای درگیر از روش رد شدن و به سمت دیگه اتاق رفتن. یهو از وسط اتاق ثدای فریاد آستوریا شندیه شد که گفت:
_ بسه دیگه وگرنه ناخونامو میکنم تو چشم همتون.

سکوت, واقعا همه ی مرگخوار ها از آستوریا وحشت داشتن یا بهتره بگیم از ناخون هاش. در بین این سکوت دامبل رباتی داشت میرفت پیش یکی دیگه از مرگخوار ها که آرسینوس از پشت سر پرید رو دامبل و دهنشو با دست گرفت, هکتور هم سریع رفت پشت دامبل و سیمشو به دامبل رباتی وصل کرد و اونو خاموش کرد.

ملت مرگخوار نفس راحتی کشیدن و به آثار خرابکاری هاشون نگاه کردن. کل انستیتو داغون شده بود. ولی الان مسئله ی مهم تری وجود داشت, چجوری باید دامبل رباتی رو با دامبل واقعی عوض می کردن؟ حتما دامبل واقعی توی مرکز محفل بود و اونا نمی تونستن اونو بیرون بکشن. پس شروع کردن به فکر کردن, بازم فکر کردن ولی به نتیجه ای نرسیدن. تا اینکه لامپ کوچیکی بالای سر آرسینوس روشن شد و گفت:
_ چطوره به کله زخمی یه پیام بدیم که کلاس خصوصیش یه جای دیگه انجام میشه امضای دامبلم پاش میزنیم, بعد به دامبلم پیام بدیم که برای کلاس خصوصی بیاد یه جا دیگه با امضای کله زخمی , بعد وقتی اومد بیرون میگریمش و دامبل خودمون رو باهاش جابجا میکنیم.

ملت مرگخوار:
-یه سوال , چجوری اطلاعات کلاس های خصوصی کله زخمی و دامبل رو وارد دامبل خودنوت کنیم؟
_کاری نداره که معجونشو میسازم.
_ نمی دونم ولی تا اونموقع یه فکری میکنیم. حالا بیاین بریم.


ویرایش شده توسط ادوارد در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۵ ۲۲:۳۹:۴۱

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۲۲:۴۲ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
اوضاع در انستیتو اصلا رو به راه نبود. دامبلدور تقلبی که ساخته هکتور بود شخصیت گنگی داشت؛ چون هر کسی بدون آنکه  عواقب را در نظر بگیرد شخصیت عجیب و غریبی به او وارد کرده بود.
دامبل تقلبی زیرآب هر کس که در انستیتو بود را زده بود و غوغای عجیبی به پا کرده بود. مرگخواران به جان هم افتاده بودند و دنبال فرصت مناسبی بودند تا هکتور را نابود کنند.
دامبل به جای اینکه برود و محفل را نابود کند، انستیتو را روی سرش برده بود.
آستوریا که همچنان داشت فکر میکرد سعی کرد از روش دیگری برای به کار گیری از مغز خود استفاده کند.
- ببین مغز جونم، یه کمکی بکن. ببین اینجا چقدر بغرنجه.
- مگه بهت نگفتم که اصلا حوصله ندارم !!
آستوریا با خشم گفت :
- مغز هکتور همیشه بهش کمک میکنه و چیزهای باحال میسازه ، حالا تو به من کمک نمیکنی که توی این وضعیت چیکار کنم.
- اگه اینطوریه خب برو از مغز هکتور کمک بگیر. چرا اومدی سراغ من ؟
آستوریا که فهمید گند زده تصمیم گرفت دیگر چیزی نگوید.
ولی مغز هکتور کاملا متفاوت با مغز آستوریا بود.
هکتور که دنبال دامبل بود تا چیزی را نشکند با صدای مغز خود مواجه شد که به کمکش آمده بود.
- ای هکتور احمق ! من بعضی وقت ها خجالت میکشم که مغز تو ام.
- چرا ؟ من که خیلی گوگولی ام.
- محفلی ها دامبلدور رو خوب میشناسند. اصلا این همه چیز که به اون وارد کردید کدومش شبیه آلبوسه؟ جادوی سیاه؟ زیر آب زنی؟ احمق بودن ؟
هکتور در افکار خویش فرو رفت ...


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۵ ۲۳:۳۲:۱۱
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۱۹:۴۹:۵۱
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۶ ۱۹:۵۱:۵۶



تصویر کوچک شده


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۲۲ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
ذهن آستوریا همچنان در میان نوشته های دامبلدور سِیر میکرد. از میان پستی و بلندی های پستش گذشت و به پایین پست رسید. کمی انطرف را نگاه کرد. خانه ی ریدل شیطانی تر از همیشه به نظر میرسید. در دوردست ها هاگوارتز به چشم میخورد. ذهن آستوریا کم آورده بود و هیچ راه حلی در مورد مشکل آستوریا پیدا نکرد.
-باشه اجازه میدم بری از یکی دیگه بپرسی.

آستوریا برای لحظه ای خشمگین شد و ناخن های تیزش را در مغزش فرو کرد، یا حداقل فکر میکرد که اینکار را کرده ولی چون کنترل دستش در دست ذهنش بود هیچ اتفاقی نیوفتاد.
-دختر خوبی باش و برو از یکی دیگه بپرس الان خسته ام.

آستوریا چاره نداشت از رویایی که ذهنش ساخته بود بیرون کشیده شد و خودش را در مقابل بزرگ ترین بلای ممکن دید.
مرگخواران همگی استین هایشان را بالا زده بودند و بازوهایشان را بالا گرفته و اماده دعوا با هم میشدند. آستوریا برای جلوی گیری از دعوا سریع پیش جمعیت مرگخواران رفت. هکتور و آرسینوس همه جا به دنبال ربات میرفتند تا اتفاقی برایش نیوفتد.
ربات به سمت هر کسی که میرفت ان شخص خون جلوی چشم هایش را میگرفت.
هکتور پس لرزه ای زد و به ارسینوس گفت:
-دیگه بهتر از این نمیشه اختراعمون فول العادس.

آرسینوس از این حرف هکتور تعجب کرد. به نظر که ربات اصلا خوب نبود بلکه افتضاح بود.
-مطمئ..
-آره دیگه اگه مرگخوارا رو بتونه عذاب بده. عذاب دادن محفلی ها که کاری نداره.

به راستی که دامبلدور زیرآب زنی را خوب یاد گرفته بود. حتما در محفل غوغا میکرد و محفلی ها در چند ساعت از هم میپاشیدند و از بین میرفتند.


هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
همان جور که دامبلدور به کمک جارو همه جا را برق می‌انداخت، رز و لینی سر منو دعوا میکردند.

_دیگه راه نداره تو منو رو داشته باشی! کلت هم که کنده شده.
_لاقلش من کلم جوونه میزنه. تو چی که حشره کش شدی؟

و دعوای میان مدیران مرگخوار ادامه داشت. با وجود تمام سر و صدا ها کراب جابه جایی چربی‌های خود را با یک ساحره زیبا رو سبک سنگین می‌کرد. دامبلدور حین جارو کشیدن انستیتو میان مرگخواران اکراه و دشمنی می‌افکند. آستوریا برای لحظه‌ای به ناخن هایش نگاه کرد و با تاسف سرش را با سرعت تکان داد. قرار بود دامبلدور در میان محفل غوغا کند نه که کنترل مرگخواران را مختل کند. به این سو و آن سو نگاهی افکند اما کسی را ندید که بخواهد مشکل پیش آمده را با او در میان بگذارد و از او راه چاره‌ای بخواهد. بدین سان به مغز خود رجوع کرد و از مغز خویش تمنای یاری کرد. اما مغزش با کمال بی رحمی پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_ اول به مغز مردم التماس میکنی کارت که لنگ موند میای پیش من؟

آستوریا لحظه‌ای از شیوه‌ی تفکر مغز خویش بر حذر ماند. سپس تلاش کرد با چرب زبانی دل مغز خود را به دست آورد! اما به این نیندیشید که مغز مرکز منطق است و عاری از هرگونه محبتی حکمرانی می‌کند.

_مغز عزیزم؟ من به قربونت بشم این قدر خفنی تو. من اخر اومدم پیش تو چون میدونم فقط تویی که دوای هر دردی!
_من خر نمیشم.
_چرا نمیشی؟
_اگر بشم کشته میشم!

به همین منوال آستوریا به سمت منوی اشتراکی رز و لینی که گوشه‌ای بر روی زمین افتاده بود رفت و دقایقی زمان را به عقب برگرداند. منو قابلیت زمان برگردان داشت!

_مغز عزیز برایم چه اورده‌ای؟
_ با موشک بفرستش بره محفل.
_سابقشو داشتیم خوب نبوده.
_با جغد بفرستش!
_لاکچری نیست!
_خعب دامبلدور ققنوس داره با اون ببریدش!

آستوریا همان طور که بالبی بر روی سرش روشن شده بود به جستجوی این روش پست خفن و لاکچری دامبلدور افتاد.


ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۲۲:۴۳:۱۷


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۶

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
حالا که همه بخشی از شخصیت خودشون رو وارد دامبلدور کرده بودن ، کمی عقب تر اومدن و به هکتور اشاره کردن که دوباره روشنش کنه. هکتور اول دوست نداشت که اختراعش مورد مسخره مرگخوارا قرار بگیره ولی وقتی به کروشیویی هایی که مرگخوارا به سمتش ممکن بود بفرستن فکر کرد به این نتیجه رسید که بهتره حرفشون رو گوش کنه و روشنش کنه. به طرف دامبلدور رفت ، تبلتش رو در آورد و چند تا چیز الکی تایپ کرد که مثلا کارش جدی به نظر برسه و مرگخوارا کف کنن ولی وقتی دید کسی کف نکرده و همه صبرشون تموم شده و نزدیک به کروشیو گفتنن ، دکمه ترن آف/ترن آن ربات رو که کف پاش بود فشار داد.
دامبلدور با صدای ربات مانندی، سرش رو بالا آورد و تمام اتاق رو بررسی کرد. بعد تک تک مرگخوار ها رو زیر نظر گرفت و سعی کرد تا اطلاعات جدید کسب شده رو تو دیتابیسش ثبت کنه. بعد از اتمام کارش، بالاخره شروع به حرکت کرد و به طرف هکتور رفت.
-پدر؟

در حالی که دامبلدور دستی به صورت هکتور میکشید ، مرگخوارا شروع به بحث کردن که چرا دامبلدور فکر میکنه هکتور باباشه.
-به نظرتون هکتور و مامان دامبلدور یعنی آره ؟
-نه ابله ، چون ربات و هکتور سازندشه بهش میگه پدر. تا حالا فیلم و سریال ربات ندیدی ؟

دامبلدور از هکتور دور شد و به طرف بقیه مرگخوارا رفت. نگاهی عمیق به چشماشون انداخت و همه رو بسیار وحشت زده کرد. بعد به طرف لینی رفت.
-میدونستی رز گفته که تو بدردنخور ترین مدیر سایتی ؟

لینی با عصبانیت به طرف رز رفت و دعوای شدیدی شکل گرفت. دامبلدور این بار به طرف کراب رفت و نگاهی بهش انداخت ، دستی به شکمش کشید و گفت:
-یه معجون بسازم بخوری لاغر شی بتونی یه "دوست ساحره" پیدا کنی؟

کراب به فکر فرو رفت و یاد تمام غذاهایی که تو هاگوارتز خورده بود افتاد. دامبلدور نگاهی به اطرف اتاق انداخت و جارو پیدا کرد و مشغول تمیز کردن انستیتو شد.
-دامبلدور ربات خوب؟




پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ جمعه ۱۴ مهر ۱۳۹۶

دیانا ویلیامسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۵ جمعه ۷ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۰۹ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 36
آفلاین
فقط یه مشکلی وجود داشت و اون، این بود که هر کس، هر چیزی که خودش دوست داشت رو به دامبلدور رباتی وارد کرده، پس قطعا شخصیت عجیبی از این ربات در میاید و در ضمن تا ربات بتونه حقایق و اتفاقاتی که افتاده است رو تجزیه تحلیل کنه، قطعا زمان میبره.
ولی مرگخواران...اصلا به این نکات اهمیت نمیدادن...
اصلا ندادن...
نمیدن...
و نخواهند داد، تعجبی هم نداشت که اهمیت ندن، هرکسی باشه، اهمیت نمیده چون زیاد در هدف اونا تاثیری نداره، ولی...ولی این وسط یکی به این موضوعات اهمیت داد و اون کسی نبود جز گویل!
همچنان که گویل در حال یادداشت برداری از حرکات، آستوریا و هکتور بود به این اتفاقاتی که میفتاد هم اهمیت میداد.
چیزهایی که گویل، یادداشت کرد:نقل قول:
استاد آستوریا یه نفس کشید، بعد رفت دوقدم زد و برگشت سرجاش.
استاد هکتور هم همش در حال لرزیدنه!
ولی این وسط اتفاقاتی عجیب داره میفته.

امضا:گویل.


در همین حال لینی هم اومد تا کابلش رو وارد دامبل رباتی کنه.
-چیه؟ خوب منم میخوام حس پیکسی بودن رو به دامبل وارد کنم.
-ما که چیزی نگفتیم.

لینی هم"حس پیکسی بودن" رو به دامبل رباتی وارد کرد.

--------------
منم میخوام تو مسابقه شرکت کنم.:))


ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۲۰:۴۲:۵۳
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۲۰:۴۴:۳۴
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۲۰:۴۸:۲۵
ویرایش شده توسط دیانا ویلیامسون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۴ ۲۰:۴۸:۵۸

Im a haffley
Where words fail, music speaks.تصویر کوچک شده
🎵🎼Dιαɴα Wιllιαмѕoɴ🎹🎶
just lord
تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.