هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷
#52

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
با این حرف لرد هکتور دست از لرزش برداشت!
دیگران هم سکوت کرده بودند و بوته خشکی دور مرگخواران چرخید و بعد سقوط کرد.

-نشنیدید؟ما لینی رو میخوایم!یکی بره لینی رو برامون بیاره!

هکتور با دیدن گویل فکری به سرش زد:
-ارباب گویل رو بفرستیم تو معده اون پرنده لینی رو بیاره!
-ولی من نمی....

گویل با کاغذی که به دستش رسید،سکوت کرد و بعد مشتاقانه داوطلب بود!

کراب کاغذ مورد نظر را نگاه کرد.
پنجاه درصد تخفیف برای سری معجون های هکتور!

-خب برو لینی رو برامون بیار.

گویل کاغذ تخفیف با ارزشش را با در ردایش گذاشت و به سمت پرنده راهی شد.

-پرنده طلایی خوشکل؟عزیز دل؟پرنده ملوس؟

پرنده طلایی که از شنیدن این حرف ها از یک مرگخوار تعجب کرده بود به گویل نزدیک شد.

گویل دستش را روی شانه پرنده گذاشت:
-دو حالت داره!یا منو قورت میدی برم لینی رو پیدا کنم بعدشم مثل ی پرنده خوب من و لینی رو بالا میاری، یا میبندمت به همین درخت و بدون بیهوشی شکمتو میبرم و لینی رو از توی معدت در میارم!

پرنده جیغ زنان سعی در فرار داشت اما گویل و دیگر مرگخواران که تازه به کمک گویل آمده بودند ، پرنده را به درخت بستند!

خواستند شکمش را ببرند که با حرف لرد متوقف شدند:
-اینطوری ممکنه پیکسی مان را دو تکه کنید یا بالش رو بکنید!یکیتون برید تو شکم پرنده!

مرگخواران چاره ای نداشتن!
باید توسط پرنده خورده میشدند!



"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴ شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۷
#51

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
هکتور هیچ وقت از بودن لینی تو خونه ریدل خوشحال نبود. از نظر معجون ساز لینی پیکسی مفیدی نبود چون بال هاشو نمیداد به هکتور تا باهاشون معجون درست کنه. یا لااقل شاخک هاشو بده تا هکتور با اونا ملاقه شو تزیین کنه. با این که هکتور اخیرا داشت نقشه میکشید تا خودش شاخک های لینی رو ازش بگیره و حالا فرصت داشتن اونا رو از دست داده بود، اما دیگه خبری از نقطه‌ی آبی که پرواز میکنه نیست، پس میتونست خوشحال باشه!
- ارباب دیگه لینی نداریم!
- میدونیم هکتور.
- ارباب پس اینم میدونید که قرار نیست که دیگه هیچ نقطه‌ی آبی‌ای مزاحمتون بشه؟

هکتور با هرجمله ای که میگفت یک قدم ویبره‌ای به لرد نزدیک تر می شد.
- ارباب ارباب حتی اینم میدونین که دیگه پیکسی نداریم؟

هکتور دیگه داشت به مرحله ویبره بندری میرسید.
- ارباب...
- میدونیم هکتور!

حتی هکتور هم بعد از دیدن نگاه لرد ساکت و مثل یه پارچه ملاقه آقا نشست سرجاش.

- ما ارباب دانایی هستیم. میدونیم که لینی نیست و خورده شده و احتمالا الان علاوه بر این که مغزش درهم گوریده، خودشم میون دل و روده پرندهه گوریده. همین طور میدونیم که هشتاد درصد از آدمای جهان تا حالا پشت گوششونو ندیدن، یا این که دلفینا با این تو آبن تاحالا یه قلپ آب هم نخوردن...

همین طور که لرد داشت درمورد دانستنی هایی که میدونست، میگفت، هکتور هم در حال تصور خودش تو خونه ریدل بود. اونم درحالی که با خیال راحت هر پشه ای رو با دستش له میکنه بدون این که با یه سخنرانی درمورد حقوق حشرات مواجه شه...

- با وجود تمام این دانستنی‌هایی که میدونیم، اما با لینی رو میخوایم!


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱:۱۷ جمعه ۱۲ مرداد ۱۳۹۷
#50

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
خلاصه:

مرگخواران و لرد برای خریدن وسیله ای که لرد رو سرگرم کنه به فروشگاه زونکو می رن. تو فروشگاه یه بذر جادویی رو تو چاله ای می کارن. بذر سریع تبدیل به درخت می شه و رشد می کنه. مثل لوبیای سحر آمیز.
لرد هم دستور می ده ازش برن بالا.
خودش روی صندلی می شینه و دستور می ده مرگخوارا حملش کنن.
وسطای درخت به یه پرنده طلایی رنگ می رسن که لرد اعلام می کنه اونو به عنوان بادبزن می خواد!

..................

مرگخواران نیمه بیدار سخن لرد سیاه را نشنیدند.

- نشنیدید؟ گفتیم ما اون باد بزن متحرکو می خوایم! کراب؟!

کراب که حامل صندلی لرد بود، از زیر صندلی نگاهی به لرد سیاه انداخت.
- بله ارباب؟!
- برو مرغ رو واسه ما بیار!
- ولی ارباب توجه کنید؛من الان دارم صندلی تونو حمل می کنم. تازه ارباب ناخن هام همه شکستن؛تازه مانیکورشون کرده بودم!
- اصلا واسه ما مهم نیست که چه بلایی سرِ ناخن هات اومده، ولی از اونجایی که تو حامل صندلی ما هستی، سر جات بمون و تکون نخور.

لرد نگاهی به دیگر مرگخواران انداخت.
- لینی؟
- ارباب من خیلی ریز و کوچیک هستم فک...
- بهونه میاری واسه ما؟ گفتیم برو بیارش!

لینی با بال های آویزان سمت مرغ طلایی رفت. به هر حال حرف حرفِ لرد سیاه بود. مرغ در حال خوردن دانه های طلایی بود و اصلا حواسش به این نبود که لینی به سمت او می آید.

- سلام خانم مرغِ! چه پر و بالی داری! میای با هم بریم گردش؟

مرغ هیچ عکس العملی نشان نداد؛ اما لینی ادامه داد.
- اونجا رو می بینی؟ اونجا یه گل داریم حرف می زنه! می خوای ببینیش؟

مرغ نگاهی به لینی انداخت که داشت به او لبخند می زد، اما مرغ نفهم تر از این حرف ها بود؛ بنابراین خوردن دانه را ادامه داد.
لینی که دید از راه گفت و گو مذاکره به جایی نمی رسد، تصمیم گرفت از راه های خشن تری وارد عمل شود، بنابراین شروع به نیش زدن و کندن پرهای مرغ کرد.
- ای بی تربیت! چرا به حرفم گوش نمی کنی؟ همین الان به حسابت می رسم! فکر کردی کی هستی از دستور ارباب سر پیچی می کنی؟

مرغ نگاهی پوکر فیس وارانه به لینی انداخت و در یک چشم بهم زدن لینی را بلعید.

سمت لرد سیاه و مرگخواران

- یاران ما! آیا لینی رو می بینید؟ چی کار کرد؟ مرغ رو آورد؟
- ارباب! مرغِ لینی رو قورت داد!


ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۲ ۱:۲۵:۰۳

اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۵:۰۹ چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷
#49

هرميون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۰ شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۹ چهارشنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
از خلاف آمد عادت بطلب کام
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 109
آفلاین
-لیسا، این برگ برات آشنا نیست؟

نارسیسا خسته بود. دراکو در خانه تنها بود و آنها روی یک درخت جادویی بی انتها، گیر کرده بودند.
-من هنوزم میگم ما داریم دور خودمون می چرخیم. میشنوی؟
-قهرررپفففف... .

لیسا نمی شنید. مغز لیسا درحال راه رفتن خوابش برده بود و خود او با لبخندی ملیح جلو می رفت. سپس پای خسته اش نیز تصمیم گرفت که بخوابد. او راه زیادی را بدون قهرکردن سپری کرده بود. این عادلانه نبود. در قدم ناموفق بعدی، لیسا چکش وار به نفر جلویی خورد و صف مرگخواران مانند دومینو به زمین ریختند.

در آن لحظه که همگی مرگخواران از توفیقشان برای استراحت راضی بودند، تنها جیغ ممتدی شنیده می شد.
-ناخونامممم... ناخونای قشنگمممم.

کراب افتاده و صندلی ارباب بر روی دستانش فرود آمده بود.

-این صدای آزاردهنده را قطع کنید. ما داشتیم تفکر می کردیم... ما انداخته شدیم؟

کراب بلافاصله ساکت شد و سعی کرد به محل امنی عقب نشینی کند، اما صندلی تکان نخورد.
-من دارم سعی میکنم به هیجان راه اضافه کنم ارباب.
-اضافه کن. ما سرگرم نشدیم و گرم هم هست، ما سرما دوست داریم.

کراب با بیچارگی به سایر مرگخواران نگاهی انداخت. همگی آنها در جایی که افتادند خوابیده بودند.

ناگهان نسیم خنکی از سمت مقابل وزید و گرمای هوا را از بین برد. یاران لرد همگی ممد حیات و مفرح ذات شده و چشمانشان را باز کردند. چندمتر آن طرف تر مرغی بزرگ و طلایی با بال زدن هایش، سعی می کرد از زمین بلند شود.

-ما این بادبزن طلایی را می خواهیم.


lost between reality and dreams


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۳:۵۶ چهارشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۷
#48

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۴:۰۱:۳۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 448
آفلاین
لینی روی زمین نشست و اندازه خودش و صندلی را مقایسه کرد.
به این صورت که دستش را با شاخک هایش هم تراز کرد، سپس جلو رفت تا با صندلی مقایسه کند.
قدش حتی به بیست سانتی متری پایه صندلی هم نرسید. در نتیجه غرور حشره ایش جریحه دار شد، پس بال زد و رفت به بالاترین قسمت صندلی.
اکنون که قدش به صندلی میرسید، برای حمل آن، اندکی روحیه گرفته بود.
لینی با جابکی به زیر صندلی شیرجه رفت...

و چند ثانیه بعد، صندلی شروع کرد به تکان خوردن. البته فقط در حد لرزش، و نه بلند شدن.

- اون پایین چه خبره؟ بلندمون کن لینی... ما باید بریم بالا و البته که گرسنه هستیم.

صدای رودولف، در حالی که می لرزید و نازک شده بود و مشخص بود درحالی که بغض کرده است، میخواهد جلوی خنده اش را بگیرد، به گوش لرد سیاه رسید.
- ارباب این لینی رفته تو گوش من گیر کرده... ببخشید ارباب... میبخشید؟

لرد قصد بخشیدن نداشت.
- اوه... رودولف این زیر کتلت شدی هنوز؟ و قطعا نمیبخشیم. کراب، ما ده بیست سی چهل کردیم دوباره در ذهنمون، اینبار صد به تو افتاد. افتخار بلند کردن صندلیمون رو میدیم بهت.

کراب به ناخن های لاک زده اش نگاه کرد... آرایش صورتش به خاطر عرق ناشی از فعالیت بدنی زیاد، به شدت بهم ریخته بود و اکنون زیباترین چیزش لاک ناخن هایش بود.
- ارباب... میشه من صد نباشم؟ زیر لاک ناخنام درد میگیره واقعا.
- یه کاری نکن تا مدت ها انواع لوازم آرایشی و لاک ناخن رو برات ممنوع کنیما!

کراب متوجه شد که یک لحظه دیگر این پا و آن پا کردن، باعث میشود علاوه بر افتخار حمل صندلی لرد سیاه، با لوازم آرایشی اش هم خداحافظی کند، در نتیجه در حالی که زیر لب با ناخن های سوهان کشیده و لاک زده اش خداحافظی میکرد، جلو رفت و صندلی لرد را به سختی بلند کرد.
و لردسیاه و مرگخواران، و البته لینی که خود را از گوش رودولف بیرون کشیده بود، به راه خود به سمت بالای درخت ادامه دادند.



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۷
#47

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۳۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5863
آفلاین
-آفرین یار خودشیرین ما...از اول شروع می کنیم. ده، بیست، سی...

مرگخواری که از تشویق چند ثانیه قبل لرد، خوشش آمده بود، مجددا پرید وسط!
-ارباب سی رو اشتباه شمردین. کسی اونجا نبود.

لرد سیاه لبخندی زد و با خونسردی چوب دستی اش را بلند کرد.
-آواداکداورا...

مرگخوار مذکور، بدون هیچ تشویقی راهی دیار باقی شد.

لرد سیاه به طرف یارانش برگشت.
-تا این باشه دیگه وسط شمارش ما نپره. اون سی هم بانز بود. این بی خرد بود نفهمید. خب...ده...بیست...سی...هفتاد...هشتاد...نود...وایسا ببینم...چرا داری تکون می خوری؟ لینی! با تو هستیم. متوقف شو! ثابت بمان! رسیدیم به صد.

لرد سیاه انگشت اشاره اش را همراه لینی که سراسیمه به این طرف و آن طرف پرواز می کرد، روی هوا تکان می داد.
-نمی تونی در بری...صد! دیدی؟ گفتیم. تموم شد. تو انتخاب شدی. بیا صندلی ما رو حمل کن. زیادم تکون نده. خوشمون نمیاد.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷
#46

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
همه ی مرگخوارا مشتاق بودن...لرد سیاه مطمئن بود که مشتاق هستن...ولی اونا مرگخوارانی متواضع و فداکار بودن و این اشتیاق رو نشان نشون نمیدادن. برای همین بود که یکی سرگرم شمردن شیار های برگ همون درخت شده بود و یکی دیگه داشت به مورچه ای که شته ای را به طرف لونه اش حمل میکرد کمک مینمود.

-یاران ما...تواضع و از خودگذشتگی شما را درک میکنیم. ولی بالاخره افتخار حمل ما باید نصیب یکی بشود. برای همین برای انتخاب اون مرگخوار خوشبخت، ده بیست سی چهل میکنیم. تکون نخورین!

لرد سیاه شروع به شمردن میکنه.
-ده بیست سی...هشتاد نود...یاران ما...شما چرا تمام شدید؟


مرگخوارا نفس راحتی میکشن. ظاهرا لرد سیاه نمی دونست که...

-ارباب وقتی تموم شدن باید برگردین اول صف و شمارشتون رو ادامه بدین.


مرگخواری خود شیرین این موضوع رو به سمع و نظر لرد سیاه میرسونه...و شمارش دوباره شروع میشه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۶
#45

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
مرگخوارا به درخت نگاه کردن و تو دلشون شاخه و برگ‌هاش رو مورد عنایت قرار دادن. از طرفی رودولف که صندلی لرد رو حمل می‌کرد، از موقعی که شروع به درخت نوردی کرده بودن، وزنش نصف شده بود، میخواست مثبت بین باشه و به خاطر لاغر شدنش، مرلین رو شکر کنه؛ چون میدونست حالا جذابیتش چندین برابر شده و ساحره‌های خیلی بیشتری به سمتش جذب میشن.

- منتظر چی هستین؟ بریم بالا دیگه.

لرد این رو گفت و دست‌هاشو روی دسته‌های صندلیش فشار داد.

رودولف:

و همون فشار کوچیک لرد به صندلی باعث شد رودولف پخش زمین بشه.

- چرا ارتفاعمون کم شد؟

لرد که متوجه شده بود، صندلی یکهو پایین تر رفته، با خشم به مرگخوارا نگاه کرد.

- چیزه ارباب، لابد به دلیل این که اینجا سینوسش نصف زمینه، ارتفاعتون کم شده.
- سینوس؟ کی به تو اجازه داد نصف شی؟

آرسینوس که درمرحله‌ی اول، با کراوات دار زدن مرگخوار خودشیرین رو توی ذهنش یادداشت کرد و در مرحله دوم به این فکر کرد که چجوری از زیر بار نگاه سنگین لرد فرار کنه.
- چیز ارباب، چیز.. چیز...
- با مورفین گشتی سینوس؟

- ارباب رودولف کتلت شده.

درست در لحظه‌ای که آرسینوس داشت با نقابش خداحافظی می‌کرد، لینی نجاتش داد.
- دیگه رودولف نیست که صندلیتون رو روی هوا نگه داره.

لرد تازه متوجه شد رودولف با زمین یکی شده و در نتیجه صندلی لرد هم روی هوا نیست و ارتفاعش کم شده. اما لرد، ارباب بود!
- خودمون می‌دونستیم دلیلش اینه، میخواستیم امتحانتون کنیم.

مرگخواران که از پاسخگویی به لرد معاف شده بودن، نفسشون رو با خیال راحت بیرون دادن.

- کی می‌خواد افتخار حمل صندلی ما نصیبش بشه؟


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۴:۰۶ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۶
#44

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
لرد با آرامش شروع به نوشیدن آب پرتغالش کرد .
این درخت پیمایی سرگرم کننده تر از چیزی بود که فکر می کرد .
-

یک ماه بعد :

-
-

مرگخواران که عرق از سر و رویشان جاری بود و بوی گند گرفته بودند (به خصوص رودولف) با افکت مردگان متحرک از درخت بالا می رفتند و بالا می رفتند و بالا می رفتند و بالا می رفتند .....

سه سال بعد :

-
-

مرگخواران با چهره هایی چرب و آفتاب سوخته که معلوم بود از سو تغذیه رنج می برند خودشان را از درخت به سختی بالا می کشیدند تا اینکه پای هکتور سر خورد و با افکت پروفسور دامبلدور تو کتاب ششم به پایین پرت شد .
- اربــــــــابــــــــــــــــــــ ...

لینی جیغی کشید .
- هـــــــــــــــــک!
-
- خب بد نبود . حالا برین بالا ما گشنه ایم .

چند قرن بعد ، پس از انقراض مشنگ ها :

- ارباب مثل اینکه تموم شد !
- رسیدیم به بالاش !

مرگخواران که پس از چند قرن متمادی از درخت بالا رفته بودند به بالا ی درخت رسیدند .

همان لحظه / در ذهن مرگخواران :

آرسینوس:
رودولف :
نارسیسا :
بلاتریکس:
رز::vib :
لینی : هـــکتور ....
لیسا :
لرد سیاه : :۰۰۷:

در واقعیت :


مرگخواران که از شادی به عادت های محفلیانه روی آورده بودند یکدیگر را در آغوش کشیدند و از شادی جیغ زدند تا اینکه حقیقت همچون خورشیدی تابان بر آن ها طلوع کرد .
از بالای درخت تازه درخت دیگری روییده بود که دو برابر درختی بود که از آن بالا آمده بودند .
- چه سرگرم کننده ! یاران ما ! ما حوصله مان سر رفته ! می خواهیم برویم آن بالا شاید قصری چیزی پیدا کردیم .
-


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۳:۱۱ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶
#43

آرنولد پفک پیگمیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۵۱ چهارشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۷
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 96
آفلاین
- خوش می‌گذره، ارباب؟
- بله... ما بدون کوچک‌ترین کاری داریم لحظه به لحظه، بیشتر از قبل اوج می‌گیریم. ما داریم کیف می‌کنیم.
- ارباب، من آسانسور خوبی هستم؟
- چی چی سور؟ ... بله رودولف، بالاخره به یه دردی خوردی. همون بهتر که تا آخر عمرت همین‌شکلی زیر صندلی‌مون باقی بمونی.

ولدمورت به صندلیش تکیه داده و آب‌پرتقال می‌نوشید. اون زیر هم رودولف داشت عرقِ سر و صورت و بدنش رو می‌نوشید.
ناگهان صندلی تکون خورد و عینک دودی ولدمورت هم کج شد و آب‌پرتقال هم روی رداش ریخت. لرد عینک رو برداشت، یکی از ابروهاش رو به سبک The Rock بالا برد و کروشیوی نیشگون‌صفتی به زیر صندلی فرستاد.
- رو رو ببین! یه بار توی زندگی بی‌مصرفش از طرف‌مون تعریف و تمجید شنید، اینجوری جواب ما رو میده!
- ولی ارباب، زبونم لال، من تکون‌تون ندادم که.
- پس کار کی بود؟

- کار من بود.

مرگخوارا به طرف صدا برگشتن و با یه غول روبه‌رو شدن که عصای گنده‌ای دستش بود.
ولدمورت چوبدستیش رو کشید.
رُز پوشش محافظ خارهاش رو پاره کرد.
کراب رژ لبش رو تراشید.
گیبن به نیزه‌ش مسلح شد.
آرسینوس به کراوات طنابیش.
هکتور به ملاقه‌ش.
ریتا به قلمش.
رودولف هم له شد! چون قبل از اینکه به قمه‌هاش مسلح بشه، صندلی رو ول کرده بود.

- هوی غوله! از سر راهمون برو کنار. ما به طعمه‌هامون فرصت میدیم‌. خوشمون نمیاد به همین راحتی شکست‌شون بدیم. ما ارباب بسیار بخشنده‌ای هستیم. از این فرصت گران‌بهایی که بهت دادیم، نهایت استفاده رو...
- کی جلوتو گرفته؟ من منتظر جَکَم. جَک و کرم فلوبر سحرآمیزش. شماها کدوم‌یکی‌تون جَکه؟
- هیچکدوم‌مون.
- پس تا جَک نرسیده و اوضاع خیط نشده، زودتر فلنگو ببندین!

مرگخوارا هم فوراً تصمیم گرفتن به بالا رفتن‌شون ادامه بدن.


ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۹ ۳:۲۵:۰۳

Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.